بى جمال تو (( شاعر : زكريا اخلاقى ))

تيره شد آئينه صبح درخشان بى تو
تار شد مشرق روحانى ايمان بى تو
نزهت اين چمن از نكهت انفاس تو بود
زرد شد سبزى احسان بهاران تو
جنگل سبز قايم از تو بر افراشته شد
مى رود قوت زانوى درختان بى تو
ضجه ها مى زند از داغ جگر سوز فراق
در و ديوار غم آلود جماران بى تو
بى جمال تو دل آئينه و آب گرفت
آتشين شد نفس باد پريشان بى تو
پاره شد رشته منظومه نورانى شوق
گشت آفاق همه كلبه احزان بى تو
من چه گويم كه چه سان آئينه روز گرفت
رنگ دلگيرترين شام غريبان بى تو
كاش پيش از شب اندوه سفر مى كرديم
تا نبوديم در اين باغ غزلخوان بى تو


يك آسمان نگاه (( شاعر : عباس براتى پور ))

او سينه اى به وسعت دريا داشت
چشمى چو آفتاب شكوفا داشت
در لحظه هاى خلسه و تنهايى

يك آسمان نگاه تماشا داشت
چشمان او چو آينه روشن بود
دستان او كرامت دريا داشت
با خويش آيه آيه سخن مى گفت
در خويش سوره سوره سخن ها داشت
وارسته از حضيض تعلق بود
چون كوه بود و پشت به دنيا داشت
در راه شور و عشق قدم مى زد
جانى براى هديه مهيا داشت
چون لاله داغدار و جگر خون بود
در سينه هاى سوخته ماوا داشت
در عاشقى يگانه دوران بود
در دوستى طريقت مولا داشت
او در حصار واژه نمى گنجيد
روحى بلند و عاشق و پويا داشت
((روح خدا)) به قرب خدا پيوست
چون آرزوى وصل تمنا داشت
در سوگ آن منادى راه عشق
مى ريخت خون ز ديده اگر , جا داشت


هفت پشت عطش (( شاعر : محمد على بهمنى ))

زنده تر از تو كسى نيست , چرا گريه كنيم ؟
مرگمان باد و مباد آنكه تو را گريه كنيم
هفت پشت عطش از نام زلالت لرزيد
ما كه باشيم كه در سوگ شما گريه كنيم ؟
رفتنت آينه آمدنت بود , ببخش
شب ميلاد تو تلخ است كه ما گريه كنيم
ما به جسم شهدا گريه نكرديم
مگر مى توانيم به جان شهدا گريه كنيم ؟
گوش جان باز به فتواى تو داريم , بگو
با چنين حال بميريم , و يا گريه كنيم ؟
اى تو با لهجه خورشيد سراينده ما
ما تو را با چه زبانى به خدا گريه كنيم ؟
آسمانا ! همه ابريم گره خورده به هم
سر به دامان كدام عقده گشا گريه كنيم ؟
باغبانا! ز تو و چشم تو آموخته ايم
كه به جان تشنگى باغچه ها گريه كنيم


سپاه اشك (( شاعر : سيد ابوالقاسم حسينى ـ ژرفا ))

آن روز ديدى عشق با ياران چه مى كرد ؟
با شوره زار چشمها باران چه مى كرد ؟
ديدى زلال چشم مست آسمانيش
با جان خاك آلود هشياران چه مى كرد ؟
بيدارى اش آشوب خواب مردگان بود
هم خواب او ديدى به بيداران چه مى كرد ؟
ديدى نهال رسته از لطف بهاريش
بى دست و پا در پاى جو باران چه مى كرد ؟
فرش قدوم ساده خدمتگذارى
ديدى سپاه اشك سرداران چه مى كرد ؟
اين سيل را آرام روحش رام مى داشت
ورنه خدا داند به كهساران چه مى كرد
ابر آمد و طوفان گرفت و دود برخاست
غم بين كه در جان عزاداران چه مى كرد
مظلوم ما را كاين چنين مسموم كردند
جز شهد جان در جام دلداران چه مى كرد ؟
آن شب كه بر سنگين دلان زنجير غم زد
در حلقه شوق سبكباران چه مى كرد ؟


درياى طاقت (( شاعر : عليرضا قزوه ))

با آنكه آبديده درياى طاقتيم
آتش گرفته ايم كه غرق خجالتيم
امروز اگر به سايه راحت نشسته ايم
مديون استقامت آن سرو قامتيم
ديرى است چشمها همه مبهوت آن لب است
عمرى است سر سپرده آن خال وحدتيم
اين دستها ادامه دست وفاى توست
امروز اگر بزرگتر از بى نهايتيم
ما بى تو چيستيم ؟ چه مى دانم اى عزيز
ما هيچ نيستيم , سرا پا حقارتيم
باشد كه دست دوست تسلايمان دهد
ما را كه تا هميشه قدح نوش حسرتيم
تنها تو بد نديده اى از واعظان شهر
ما نيز در شمار شهيدان تهمتيم
رونق فزاى ميكده عشق , بعد از اين
تا صبح وصل تشنه جام ولايتيم


كجاست دامن لطفت ؟ (( شاعر : فاطمه راكعى ))

هزار دست تمنا گشاده است دلم
كجاست دامن لطفت بيا شكست دلم
تو مهربان تر از آنى كه پا بر او بنهى
به پاى عشق تو خود را دخيل بست دلم
بيا دوباره و بگذار چون كه مى گذرى
كشد به دامن تو عاشقانه دست دلم
تو آمدى و گشودى به عشق چشمم را
كه چشم از همه عالم به جز تو بست دلم
دلم دلم چه كند با غم نبودن تو ؟
ببين كه در غم تو , چون به خون نشست دلم


آسمان گريه مى كند (( شاعر : عبدالرضا رضايى نيا ـ باران ))

بادها صيحه مى كشند , آسمان گريه مى كند
هم زمين ناله مى زند , هم زمان گريه مى كند
خسته ام , دل شكسته ام , در شب غم نشسته ام
روح خورشيد رفته است , آسمان گريه مى كند
رنجها , آه رنجها , آه آه از شكنجها
ديده در التهاب تو , ناتوان گريه مى كند
هر نسيمى كه مى وزد , كوله بارش نگاه توست
همچو ابرى كز آسمان , مهربان گريه مى كند
با تو دنيا بهشت بود , بى تو دوزخ , نه سخت تر
دوزخ اما به حال ما , بى گمان گريه مى كند
اى سخاوت باز ببار باز , جنگل عشق تشنه است
كو به پاس دست تو , همچنان گريه مى كند
در بهشت از كه بنگرى گريه در خنده گم شده است
هر فرشته ز وصل او , شادمان گريه مى كند
چشمهايت ؟ نمرده اند , بادهايت نبرده اند
تو همين جايى اى عزيز , گر چه جان گريه مى كند


چراغ ما (( شاعر : استاد حميد سبزوارى ))
اى باغبان كه از تو صفا يافت باغ ما
دور از رخت خموش مبادا چراغ ما
ز آنجا كه نقش همت ذوق آفرين توست
آلاله اى فسرده نگردد به باغ ما
يادت به خير باد كه پروانه هاى عشق
گيرند با هواى تو هر سو سراغ ما
ممنونم از كرامت ساقى كه ساقه ها
از كف نمى نهند به بستان باغ ما
چون سرو , سرفراز و چو گل , لب شكفته اى


((هر چند خار غم دمد از باغ و راغ ما))
ما مست شورشيم ز صهباى ميفروش
گو مدعى به خواب ببيند فراغ ما
پرورده كنار توايم اى امام اگر
تاب قصور و حور ندارد دماغ ما
ما لاله هاى زاده به داغيم و اين چمن
سرخ است جاودانه , كه گرم است داغ ما


نقد عمر (( شاعر : استاد محمود شاهرخى ـ جذبه ))
اى خوش نشين سايه چشم تو آفتاب
او را به جان ز آتش شوق تو التهاب
از بس ز مهر دوخت به رخساره ات نظر
آورد آب , چشم جهان بين آفتاب
از ساغر نگاه تو اى پير ميفروش
گشتند قدسيان چو خراباتيان خراب
ما را به بارگاه حقيقت نبود بار
كرديم با كرشمه چشم تو فتح باب
از كيميان مهر تو اى روشنايى غيب
شد قلب ما ز بوته برون با عيار ناب
بردى در اين سراچه اگر رنج بى شمار
شد حاصل زمانه ز تو فيض بى حساب
تو درحريم وصل كشيدى شراب عذب
ما در لهيب هجر قرينيم با عذاب
گرما ز تاب آتش هجران گداختيم
لاهوتيان ز وصل تو گشتند كامياب
اى هفت بحر در بر زهد تو شبنمى
دنيا سراب بود تو فارغ از اين سراب
رفتى چنان كه باد به گردت نمى رسيد
اى نقد عمر از چه گذشتى بدين شتاب
ياران حذر كنيد ز طوفان گريه ام
در موج اشك (( جذبه )) بود شور انقلاب


يك جرعه صبر (( شاعر : سپيده كاشانى ))
رفتى و سيل اشك امانم نمى دهد
پيكى خبر زبخت جوانى نمى دهد
من ناتوان ز هجر و نمى جويمت , دريغ
اى جان , نشانى از تو توانم نمى دهد
پران شدى به سوى افقهاى دور دست
يا دست سرنوشت نشانم نمى دهد ؟
امشب ستاره ها ز چه رو رنگ باختند
مرغى خبر ز روح روانم نمى دهد
گيرد ز ديده دست مصيبت گلابها
طوفان عقده ره به فغانم نمى دهد
((اشكم هزار مرحله از دل گذشته است))
يك ((جرعه)) صبر جام زمانم نمى دهد
اى پير در عزاى تو اين آه سينه سوز
جز در حريم شعله مكانم نمى دهد


يك آسمان تجلى و تكرار (( شاعر : عبد الجبار كاكايى ))
اى سرو سبز پوش سبكبار
اى نخل زخم خوره ايثار
نام تو همرديف ستاره است
يك آسمان تجلى و تكرار
ديشب تو را در آينه ديدم
بر دوش صد هزار سپيدار
كاش آن نگاه سوخته مى شد
بر روى چشمهاى من آوار
شرقى تر از تبار سحر بود
آن چشم آفتابى بيدار
از بس كه سوخت اين دل پر درد
آتش گرفت سينه تبدار


هفت بند ناى (( شاعر : مشفق كاشانى ))
نخل سر سبز بلند تو چو بر خاك افتاد
سرو خم گشت كه آن قامت چالاك افتاد
ساغر عشق ز سر پنجه بيداد شكست
لاله پر پر شد و خون در جگر تاك افتاد
قمرى از نغمه فرو ماند و هزار از آواز
گل پريشان شد و با سينه صد چاك افتاد
آه در آينه اشك فرو ريخت غبار
گرد ماتم به سراپرده ادراك افتاد
ناله فرياد شد و شعله ور از جان برخاست
آتش افروخت و بر دامن افلاك افتاد
تا صلاى تو در آويخت به گوش ملكوت
آسمان نعره زد و كوه ز پژواك افتاد
خم عرفان ز مى جام تو در جوش و دريغ
كه زدست فلك اين جام طربناك افتاد
سوگ مرگ تو سرآغاز پيامى دگرست
رستخير دگر , انجام قيامى دگرست