معيار نقد حديث
در تعليقات علامه شعرانى بر روض الجنان

عباسعلى مردى

علامه ميرزا ابو الحسن شعرانى (قده) عالمى وارسته و متقى و مخلص و پرتلاش بود. وى موجز نويس و داراى قلمى سنگين بود و از تكرار مكررات و (تسويد مبيّضات) بيزار بود, با اين همه آثار بسيارى را به جامعه علم عرضه كرده است, به طورى كه آيت الله حسن زاده آملى مى گويد: (آثار آيت الله شعرانى را بايد در عداد كرامت به حساب آورد).
علامه شعرانى افزون بر تأليفات ارزشمند, بسيارى از كتاب ها را تصحيح و بر آنها تعليقه زده است, از جمله آنها تعليقات ايشان بر وافى فيض كاشانى و شرح كافى ملاصالح مازندرانى است, همچنين بر چهار كتاب تفسيرى حاشيه زده است: تفسير صافى, مجمع البيان, منهج الصادقين و روض الجنان و روح الجنان. از ميان اين آثار تعليقات تفسير ابو الفتوح رازى (روض الجنان) اخيراً در مجموعه اى با عنوان تفسير نور على نور گرد آمده و جزء مجموعه آثار كنگره بزرگداشت شيخ ابو الفتوح رازى چاپ شده است.1
نقد احاديث تفسير ابو الفتوح يكى از ده ها موضوع آن تعليقات است و اين مقال سعى كرده است كه معيارهاى علامه شعرانى بر نقد حديث را در اين تعليقات نشان دهد. براى اين كار رساله اى در درايه از علامه شعرانى را ـ كه در مجله نور علم (شماره 50 ـ51) چاپ شده است ـ ملاك قرار داده و بر اساس نظريات علامه شعرانى در آن رساله, اخبار نقد شده در تعليقات روض الجنان را دسته بندى كرده است, چون بر اين تصور است كه علامه شعرانى بر اساس آن معيارها اين احاديث را به نقد كشيده است.
علّت وجود اخبار كذب
علامه شعرانى معتقد است على رغم اين كه اخباريان وجود اخبار كذب را در كتب حديثى نپذيرفته اند احاديث مجعول و ضعيف در كتب روايى ما موجود است, مى نويسد:
ممكن است علما با كمال دقت و مواظبت ـ چون از خطا و سهو معصوم نبوده اند ـ بعضى احاديث را از كتابى كه واقعاً صحيح نبوده نقل كرده باشند و سهو, عيبِ عالِم نيست; پس براى ما جايز نيست مداقّه در اخبار را ترك كرده و متعبّد به هر منقولى باشيم تقليداً.2
اخبار كذب به دو دليل مى تواند به وجود آمده باشد:
ـ جعل عمدى. عدّه اى عمداً و به دلايل خاصى به جعل حديث مى پرداخته اند, از جمله حديث جعل مى كرده اند تا به خلفاى بنى اميه و بنى عباس تقرّب پيدا بكنند. علامه شعرانى روايت (… گفتند سُليمانِ عَبْدالملك بعضى علما را گفت: اگر از علمِ نجوم پاره اى برخوانيد تا از آن بى نصيب نباشيد. او گفت: مرا از آن منع است. گفت: و آن منع چيست؟ گفت خبرى كه مرا روايت كردند كه رسول (ص) گفت: مخوف تر چيزى كه من مى ترسم بر امّتِ من سه چيز است; يكى حيف به أَئِمّه و يكى تكذيب به قدر, سيم ايمان به نجوم) 3 را بدين علت نپذيرفته, مى گويد:
اين عالم هر كه بوده است براى تقرب به خليفه و تملّق اين كلمه را نسبت به پيغمبر (ص) داد كه مردم بايد نسبت به خلفا وظيفه رعيتى و اطاعت را انجام دهند و اخبار تكذيب به قَدَر نيز به نظر مجعول مى رسد و ايمان به نجوم غير از تعليم آن است.4
ـ جعل سهوى. راوى قصدى در جعل حديث نداشته و به دلايل مختلف, ناخواسته, در نقل اخبار دچار اشتباه شده است. بعضى از روايات نقد شده داراى اين ويژگى بوده اند كه علامه شعرانى آنها را نپذيرفته است و مى توان به موارد زير اشاره كرد:
الف) گاهى راوى حديثى را كه از امام شنيده, درست معناى آن را نفهميده و موقع نقلْ آن طور كه فهميده نقل مى كند, نه آن طور كه امام فرموده است, علامه شعرانى مى گويد:
به گمان من از اين قبيلْ حديثى است كه روايت شده: بنى اسرائيل وقتى بول به بدنشان مى رسيد آن را با مقراض مى بريدند.5
1) روايت ابو الفتوح چنين است: (… و آن آن بود كه در اخبار مى آيد كه خداى تعالى در شبان روز پنجاه نماز بر امّت موسى نهاد و ايشان را به زكات ربع مال فرمود دادن و چون جامه شان پليدى رسيدى ببايستى بريدن… و اين قول عطا و مالك بن انس و مورج و قُتيبى و ابن الانبارى است).6
علامه شعرانى ذيل آن مى گويد: (اين روايت به عقل نزديك تر از آن است كه گوشت تن خود را به مقراض مى بريدند و به گمان من (قطعوه) يعنى جماعت بنى اسرائيل زن يا مرد نجس را از جماعت خود بيرون و قطع علاقه مى كردند, در مسجد و جماعت راه نمى دادند و با آنها در يك خانه نمى ماندند و معاشرت نمى كردند, چنان كه هنوز با زن حائض چنين رفتار مى كنند. آن گاه بعضى روات نقل به معنا كرده است چنان كه به عقلش رسيده).7
2) شيخ ابو الفتوح ذيل آيه هفده سوره هود نقل كرده است كه سائلى به امير المؤمنين گفت: (خبر ده مرا از مجرّة, قال: اَشْراجُ السَّماء وَمنها هَبَطَ الْماءٌ المُنْهَمِرُ).8 علامه شعرانى ذيل آن مى نويسد:
در بحار از كتاب الغارات ابراهيم الثقفى اين حديث را روايت كرده و به جاى شراج, شرج به صيغه مفرد آورده است و شرج مجراى آب است از كوهسار به دشت… . در اين جا گويد مجره يعنى كهكشان مجراى سيل آسمان است يعنى اين خط سفيد در ميان ستارگان مانند مجراى سيل است در زمين سنگلاخ چنان كه ما آن را به راه كاه كشان اعنى برندگانِ كاه تشبيه مى كنيم. در بحار گويد: ريزش آب در زمان طوفان نوح از آن بود.9
و البته بايد گفت اين زياده از راويان است و الحاق به روايت شده و يكى از آنان ذهنش به طوفان نوح رفته و آن را ملحق كرده است و ديگرى باز تصرفى بيش از اين كرده و گويد: مجره اثر شكافى است كه در زمان نوح در آسمان پديد آمد و باز به هم پيوست. بارى, اميرالمؤمنين (ع) مجره را تشبيه به مجراى آب كرده و هر كس چيزى فهميده و در نقل به معنا شبهاتى پديد آمده است.10
ب) گاهى مسلّماتى در ذهن راوى مركوز است و آنها را با حديث مسموع مخلوط مى كند:
1) شيخ ابو الفتوح از عبداللهِ عمر روايتى نقل مى كند كه (جبريل بيامد و دست ابراهيم گرفت و او را به منا برد و آن جا نماز پيشين و ديگر و شام و خفتن و بامداد بكرد… ).11 علامه شعرانى ذيل آن گويد:
اگر اين روايت صحيح باشد اين پنج نماز كه در شرع اسلام است در شريعت ابراهيم نيز بود و بسيار بعيد مى نمايد و شايد عبداللهِ عمر قياس كرد و چنان دانست كه در هر قومى پنج نماز است.12
2) شيخ ابو الفتوح آيه فَما بَكَتْ عَلَيْهِمُ السماءُ وَ الأرْضُ13 نقل كرده است كه ( عطا گفت: گريه آسمان حمرت اطرافش باشد. سُدّى گفت: چون حسين را (ع) بكشتند آسمان بر او خون بگريست و علامت آن, سرخى اطراف او بود).14
علامه شعرانى به سخن سدّى به ديده ترديد نگريسته, مى گويد: (سرخى آسمان علامت وقت مغرب است كه چون از مشرق زايل شود و در مغرب پديدار گردد نماز مغرب آن وقت واجب مى شود و پيش از شهادت آن حضرت نيز بوده و اگر سخن سُدّى درست باشد مراد زيادتيِ سرخى است بيش از عادت و اين كه محمد بن سيرين گفته است پيش از آن نبوده يعنى به آن شدت كه در آن هنگام ظاهر شد).15

علائم كذب در اخبار

بعضى رواياتِ كذب نشانه هايى دارند كه بيانگر جعلى بودنشان است. علامه شعرانى بعضى از رواياتِ تفسير ابو الفتوح را نقد كرده و نپذيرفته است, چرا كه داراى آن نشانه ها هستند, مواردى از اين نشانه ها را به همراه چندى از روايات نقل مى كنيم:
الف) مخالف قرآن. اگر خبرى مخالف قرآن باشد يا مجعول است يا معنايى بر خلاف ظاهرش دارد. از رواياتى كه مخالف قرآن است بعضى روايات عالم ذر است كه در آنها به ايمان نياوردن افراد گناهكار اشاره دارد. علامه شعرانى ذيل تفسير آيات 172و173 سوره اعراف متعرض آن شده و گفته است:16
به مقتضاى اين آيه [اعراف, آيه 172] علت استشهاد معلوم است كه حجت بر كافران تمام شود, چون اوّل ايمان آوردند و اقرار كردند و انكار آنان پس از اقرار صحيح نيست. پس آن روايات كه گويد در عالم ذر بعضى ايمان نياوردند و همان ها بودند كه در اين عالم كافر شدند صحيح نيست, چون هم مخالف آيه قرآن است و هم مستلزم جبر.17
ب) مخالف سنّت متواتر نبوى يا قواعد مسلّم اسلام. بعضى اخبار با روايات صحيح ناسازگار است و علامه شعرانى نيز به همين جهت آنها را نپذيرفته است, مثلاً:
ـ ابو الفتوح ذيل آيه 154 سوره بقره روايتى از عبداللهِ عبّاس نقل مى كند كه درباره شهدا گفته است: (ارواح ايشان در حوصله مرغان سبز باشد كه از جوى هاى بهشت آب خورند و از ميوه هاى بهشت خورند و با قنديل هاى بهشت شوند كه آويخته در سايه عرش … ).18
علامه شعرانى اين روايت را نپذيرفته و گويد: (اين روايت در اخبار ما تكذيب شده است و فرمودند روح مؤمن شريف تر از آن است كه در چينه دان مرغ قرار گيرد, بلكه در بدنى است همانند بدن خود).19
ـ ذيل آيه يك سوره طه روايتى نقل شده است كه (… حسن بصرى گفت, رسول (ص) گفت: اهل بهشت از قرآن هيچ نخوانند الاّ طه و يس).20 علامه شعرانى با ردّ اين خبر, گويد:
قول حسن بصرى به ظاهر مخالف آن حديث است كه (اقرء وارق);21 هر كس قرآن بيشتر داند درجت او در بهشت برتر است و او را گويند قرآن بخوان و بالا برو.22
ـ ابو الفتوح رازى ذيل وَ يَكُونَ الرسُولُ عَلَيْكُمْ شَهِيداً روايتى نقل كرده مبنى بر اين كه شهادت يك تن قرشى كفايت از دو شاهد مى كند.23 علامه شعرانى اين خبر را با اصول و قواعد فقه ناسازگار مى داند و مى گويد:
چون حجيت اين خبر ثابت نشده است. كسى را نديديم از فقهاى ما كه گويد شهادت قرشى اگر يك تن باشد بايد پذيرفت. برحسب اصول و قواعد فقه, قريش و غير قريش در حكم شهادت يكسانند مگر آن كه يكى معصوم باشد.24
ـ حديث عشره مبشّره: ابو الفتوح رازى ذيل آيه ده سوره احقاف نقل كرده است: (… سعدِ ابووقّاص گفت: نشنيدم كه پيغامبر (ع) كسى را گفت در حيات او كه او از اهل بهشت است الاّ عبداللهِ سلام را و اين آيت در او آمد: وَ شَهِدَ شاهِد مِنْ بَنِي إِسْرائِيلَ عَلى مِثْلِهِ.25 علامه شعرانى در پى آن گويد:
سعدِ وقاص خود از عشره مبشره است واز اين روايت معلوم مى شود كه اصل حديثِ بشارت اين ده تن به بهشت صحيح نمى باشد و روايت سعدِ وقاص را ابن عبدالبر در استيعاب نقل كرده گويد: اين حديثى است ثابت و صحيح و كسى را در آن سخنى نيست.26
پ) مخالف صريح عقل. علامه شعرانى بعضى روايات را بدين جهت رد كرده است كه ظاهرشان با عقل ناسازگارى دارد و عقل سليم آنها را نمى پذيرد; ما اين گونه روايات را در چند عنوان دسته بندى كرديم:
1) اثبات نقص بر خدا. در بعضى روايات نسبت سرگردانى, جهل و جبر به خداى متعال داده مى شود. اين گونه روايات مردودند, از جمله مى توان به چند روايت زير كه در تفسير آمده است اشاره كرد:
ـ ابو الفتوح رازى ذيل آيه 187 سوره بقره روايتى از سهل بن سَعد نقل مى كند كه ( در آيتْ مِنَ الْفَجْرِ نبود به اوّلْ صحابه رسول بيشتر به شب دو رَسَن پيش خود بنهادندى و اعتبار مى كردندى, خداى تَعالى براى بيان بفرستاد مِنَ الفَجْرِ).27
علامه شعرانى با ردّ اين خبر به جهت نسبتى كه به خدا داده شده است, بسيارى از روايات شأن نزول را از درجه اعتبار ساقط مى داند و مى گويد:
به نظر بعيد مى رسد كه خداوند اول بهترين عبارت را ادا نفرمايد تا چون بيند مردم به اشتباه مى افتند آن را اصلاح كند و اعتبار به بسيارى از روايات شأن نزول نيست به دليل آن كه در آن اختلاف دارند و درست آن است كه بگوييم خداوند از اول عبارتِ تام فرمود.28
و بايد دانست كه به بسيارى از روايات شأن نزول اعتماد نمى توان كرد تا بگويند خداوند تعالى چرا اول سخن جامع الاطراف نگفت تا چون محذورى پيش آمد استدراك آن كرد, مانند كسى كه متنبّه نباشد و پس از آن متنبّه شود.29
ـ ابو الفتوح رازى ذيل آيه 175 سوره اعراف روايتى نقل كرده است كه موسى به دعاى بلعم چهل سال در تيه افتاد و بعداً خدا به دعاى موسى ايمان را از بلعم گرفت. مؤلّف خود نيز اين روايت را نمى پذيرد و گويد: ( اين از جمله آن خرافات است كه اصحاب حديث گويند و روا دارند و اين محال است و مخالف عقل و شرع است… ).30
علامه شعرانى بعد از توضيح و معرفى اصحاب حديث ضمن تأييد سخن شيخ ابو الفتوح گويد: (… اين حديث از خرافات است, چون خداوند در كار خويش مجبور نيست و اگر نخواهد كسى هلاك شود دعاى بلعم او را مجبور نمى كند و ديگر آن كه ايمان را از مؤمن نمى گيرد به قهر و جبر و ايمان را از كسى گرفتن و او را به كفر عذاب كردن ظلم است).31
ـ ابو الفتوح رازى از عروة بن رويم روايتى نقل مى كند كه وقتى آيات (ثُلَّة مِن الاوَّلِينَ * وَ قَليل مِنَ الأخِرِينَ) نازل شد بعضى از صحابه رسول گريستند و به پيغمبر گفتند: ما به خدا و رسول ايمان داريم, آن گه از ما اندكى به بهشت خواهند رفت؟ خداى تعالى اين آيات را فرستاد: ثُلَّةُ مِنَ الاْوَّلِينَ * وَ ثُلَّةُ مِنَ الاْخِرِينَ.32
علامه شعرانى ضمن ردّ تغيير قرآن گويد: (تغيير قرآن به سبب تنبيه ديگران صحيح نيست و خداوند پيش از اعتراض مردم مى داند چه فرستد).33
ـ ابو الفتوح رازى ذيل آيه شش سوره حاقّه روايتى از شهربن حوشَب از عبداللهِ عبّاس نقل مى كند كه ( خداى تعالى هيچ بادى نفرستاد و هيچ بارانى الاّ به مقدار و مكيال الاّ روز هلاك عاد و قوم نوح كه اين روز باران در فرشتگان نگاهبان عاصى شد و از فرمان ايشان بيرون آمد).34
علامه شعرانى اين روايت را نپذيرفته و آن را از مجعولات حشويه مى داند: (فرشتگان كارى جز به فرمان خدا نمى كنند و اگر باد و باران فرمان فرشتگان نبرند فرمان خدا نبرده اند و اطاعت نكردن خدا در تكوينيات به معناى سلب قدرت است از خداى تعالى و اين روايت از مجعولات حشويه است).35
2) اثبات نقص بر معصوم. بعضى روايات مطالبى دارند كه با علم و عصمت معصوم منافات دارد و معصوم را چون بشر عادى جلوه مى دهد و به همين جهت علامه شعرانى آنها را نپذيرفته است, از جمله اخبار زير:
ـ ابو الفتوح ذيل آيه 196 سوره بقره نقل كرده است: (…رسول (ص) دلتنگ شد و در خيمه اُم ّ سَلَمَه شد و گفت: يا اُم ّ سَلَمَه, ديدى كه اينان چه كردند, سه بار فرمودم كه هدى بكشى و سر بتراشى, فرمان نبردند. اُم ّ سَلَمَه گفت: يا رسول الله, تو بيرون رو و هدى خود بكش و حلاّ ق خود را بخوان تا سر تو بتراشد و به ايشان هيچ مگو. رسول (ص) از خيمه به درآمد و با كس سخن نگفت تا هَدْى خود بكشت و حلاّ ق را بخواند و سر بتراشيد و تقصير بكرد. صحابه كه آن ديدند در افتادند و هركسى هدى خود بكشت و بعضى سر بعضى مى تراشيدند و دلتنگ و غمناك بودند به جهت آن كه در فرمان رسول (ص) توقّف كرده بودند).36
علامه شعرانى ذيل آن گويد: (اين سخن دلالت بر آن ندارد كه رسول(ص) وجه تدبير نمى دانست و ام سلمه او را آموخت و اگر مفاد روايت اين باشد صحت آن را انكار مى كنيم, چون راوى از قصد آن حضرت در رفتن به خيمه اُم ّ سلمه آگاه نبود و از اين كه خود رسول(ص) از اين تدبير غافل بود هم خبر نداشت).37
ـ ابو الفتوح ذيل آيه 204 سوره بقره روايتى نقل كرده است كه أخْنَس منافق با پيغمبر مى نشست و رسول(ص) از نفاق و باطن او بى خبر بود.38 علامه شعرانى بى خبر بودن پيغمبر را از باطن افراد رد مى كند و مى گويد:
بى خبر بودن رسول (ص) را كسى نمى داند مگر خود آن حضرت اِخبار كند و چنين اِخبارى نفرمود و به مقتضاى وَلَتَعْرِفَنَّهُمْ فِي لَحْنِ الْقَوْلِ39 بايد آنان را بشناسد.40
ـ ذيل آيه 224 سوره بقره روايت زير از اَنَسِ بن مالك نقل شده است: (در بعضى غزوات ابوموسى أشْعرى بيامد و رسول(ص) را گفت: من مركوبى ندارم كه برنشينم, مرا برنشان. رسول(ص) دل مشغول بود و او الحاح و ابرام كرد. رسول (ص) سوگند خورد كه تو را برننشانم. او برفت, چون وقت ارتحال بود هركس ساز ره مى كردند. رسول(ص) ابوموسى را گفت: تو چرا ساز نمى كنى؟ گفت: يا رَسُولَ اللهِ مركوب ندارم و تو سوگند خورده اى مرا برننشانى. گفت: اكنون سوگند مى خورم كِتْ برنشانم و او را چهارپاى بداد).41
علامه شعرانى آن را منافى عصمت پيغمبر دانسته و گويد: ما اين روايت را از انس بن مالك قبول نمى كنيم, زيرا كه منافى عصمت حضرت رسالت(ص) است و پيغمبر نبايد در حال غضب چنان بى اختيار شود كه سوگند خورد بر وجه حرام).42
3) ناسازگارى با تاريخ صحيح. بعضى از رواياتى كه ابو الفتوح نقل كرده از نظر محتوا با قراين تاريخى ناسازگار است و علامه شعرانى با نگاه تيزبين خود آن را تشخيص داده و روايت را به نقد كشيده است, از جمله:
ـ نقل شده است كه از رسول(ص) پرسيدند از اوّل مسجدى كه در زمين ساختند براى عبادت, گفت: مسجد الحرام بود و آن گه بيت المقدس. گفتند: اى رسول الله, چه مدّت بود ميان ايشان؟ گفت: چهل سال… .43
علامه شعرانى ذيل اين روايت مى گويد: (اين روايت ضعيف است, زيرا كه ميان حضرت ابراهيم(ع) كه بناى كعبه نهاد و حضرت داود(ع) كه آغاز ساختمان بيت المقدس كرد نزديك هزار سال است).44
ـ نقل شده است كه يك روز رسول(ص) بر سبيل امتحان كعب الأَحبار را گفت: (يا كَعْب, ذُو الْجَلالِ وَ الاْ كْرامِ, اكرام مى دانيم, جلال چه باشد… ).45 علامه شعرانى ذيل اين روايت مى گويد:
اين سخن كه رسول(ص) از كعب الاحبار معناى جلال را پرسيد غلط است, چون علماى رجال و سير اتفاق كردند كه كعب پس از رحلت آن حضرت به مدينه آمد و اسلام آورد و اصلاً آن حضرت را نديده بود.46
ـ در شأن نزول آيه 28 سوره كهف روايت هاى مختلفى نقل شده است, از جمله:
يك: (عبد اللهِ عبّاس گفت: آيت در عيَيْنة بن حِصْن الفزارى ّ آمد كه او به نزديك رسول آمد پيش از آن كه ايمان آورد. جماعتى درويشان به نزديك رسول بودند, چون سلمان پارسى و عمّار و خبّاب و عامر ابن فُهَيْرَه و مِهْجع و صُهيب).47
علامه شعرانى مى گويد: (سوره كهف به اتفاق مكى است و سلمان فارسى در مدينه پس از هجرت حضرت خدمت پيغمبر مشرّف گرديد; پس اين روايت صحيح نيست).48
دو: (… قتاده گفت: آيت در اصحاب صُفّه آمد و ايشان هفتصد مرد درويش بودند ملازمان مسجد رسول (ص)).49
علامه شعرانى سخن قتاده را نمى پذيرد و مى گويد: (اصحاب صُفّه پس از هجرت در مدينه بودند و در مكّه صفه و اصحاب صفّه نبود; بنابراين, اين روايت هم صحيح نيست و بهتر آن است كه بگوييم اين آيه در شأن چند تن از فقراى مسلمان آمد, اگرچه به خصوص آنان را نشناسيم و شناختن آنها لازم نيست).50
احاديث ضعيف
بعضى از روايات تفسير ابو الفتوح را مى توان در زمره احاديث ضعيف برشمرد. علامه شعرانى از اين منظر نيز رواياتِ چندى را به نقد كشيده است. اين روايات را مى توان از احاديث مقطوع و مضطرب شمرد كه مواردى از آنها نقل مى شود:
1. مؤلّف تفسير ذيل آيه هُوَ الذي جَعَلَ الشمْسَ ضِياءً سخنى از كلبى نقل كرده كه گفته است: (روى آفتاب و ماه اهل هفت آسمان را روشناى مى دهد و پشتشان اهل هفت زمين را).51
علامه شعرانى سخن كلبى را حجت ندانسته و گويد: ( اين سخن را كلبى از امام معصوم نقل نكرده و قول او حجت نيست).52
2. ابو الفتوح در تفسير ( ن) گويد: (… مفسران در معناى او خلاف كردند … سدّى و كلبى گفتند كه نون آن ماهى است كه زمين بر پشت او نهاده است و اين روايت ابو ظبيان است است از عبد اللهِ عبّاس… . مفسران در نام او خلاف كردند. كلبى و مقاتل گفتند: نام او يَهموت است… كعب گفت: لوشا… ).53
علامه شعرانى قول عبداللهِ عبّاس و كعب و ديگران را حجت نمى داند و مى گويد: ( اين روايت به صحت نرسيده است).54
3. مؤلّف از عبداللهِ عبّاس از اميرالمؤمنين روايتى در تفسير (عاديات) بدين عبارت نقل كرده است: (… اين آيت در اوّل غزايى آمد كه بود در اسلام و آن غزات بَدْر بود كه در ميان ما دو اسپ بيش نبود; يكى از آنِ مِقداد اَسْود, و يكى از آن زُبَيْر. و دو اسپ (عاديات) نباشد,إنّما مراد شتران حاجيانند كه از عرفات به مُزْدَلِفَه شوند و از مُزْدَلِفَه به مِنا).
علامه شعرانى درباره اين روايت مى گويد: (اين روايت مضطرب است , چون اوّل فرمود در غزاى بدر آمد و در اين جا مى فرمايد اشاره به هيچ غزايى نيست, بلكه در شتران حاج است كه از عرفات به مكه مى روند و الله العالم).55
4. ابو الفتوح رازى ذيل آيات 285 و 286 روايتى نقل كرده است كه ( اين دو آيت شب معراج فرود آمد بر رسول(ص) در زيرعرش. چون حق تعالى گفت: يا محَمَّد, سَلْ تُعْطَ; بخواه تات بدهند. گفت: اَشْهَدُ اَنْ لا اِلهَ اِلاّ اللهُ وَحْدَهُ لا شريكَ لَهُ واَشْهَدُ اَنَّ محَمَّداً عَبْدُهُ ورَسُولُهُ اَشْهد اَن ّ عليّا وليٌّهُ ووَصيّهُ).56
علامه شعرانى عقيده دارد كه دست متعصّبى اين روايت را تحريف كرده به گمان اين كه آن را درست كرده است, وى مى گويد:
روايت آميخته است از تشهد به طريقه اهل سنت و ولايت اميرالمؤمنين (ع) بر طبق اعتقاد مردم شيعى. چون اهل سنت (السلام عليك) و (السلام علينا) را پيش از تشهد مى خوانند و موافق روايات اهل بيت سلام پيش از تشهد روا نيست و بايد شهادتين گفت و صلوات بر پيغمبر و آل او فرستاد و هيچ سلام نگفت در ركعت دويم و در ركعت چهارم هر سه سلام پس از شهادتين است. و اهل سنت در ركعت دوم هم دو سلام را پيش از شهادتين مى گويند و (السلام عليكم) را در ركعت آخر پس از تشهد. و عجب است كه در ميان شيعه هيچ كس شهادت به وصايت اميرالمؤمنين (ع) را واجب نداند و اين روايت جزء قرار داده است. گويى اصل روايت از اهل سنت بوده است موافق مذهب آنها در تشهد و يك تن شيعى متعصّب و جاهل شهادت اميرالمؤمنين(ع) را بر آن افزوده است, غافل از اين كه اين روايت اصلاً موافق مذهب اهل بيت(ع) نيست.57
افزون بر آنچه گفته شد علامه شعرانى عقيده دارد در تفسير آيات قصه سليمان58 هيچ روايت صحيحى كه بتوان بر آن اعتماد كرد موجود نيست,59 نيز روايتى را كه تصريح دارد خدا در شب كوه ها را آفريد تا فرشتگان ندانند از چه آفريد60 نمى پذيرد, چرا كه براى فرشتگان شب و روز يكسان است.61

نكته

اين مقال را با اندرزى از علامه شعرانى و تذكر دو نكته پايان مى بريم:
… آخرين نصيحت آن كه علم بى تقوا و ورع را به چيزى نشمرند و سخن علماى دين را سست نگيرند و تعظيم آنان را چه مرده و چه زنده موجب مزيد توفيق دانند … و من فرصت را اين جا غنيمت مى شمرم و طلاب علوم دينى را كه مانند خود من به كمال علم نرسيده اند بر حذر مى دارم كه هرگز سوءظن به بزرگان علماى دين نبرند كه كمترين كيفر اين عمل محروميت از فيض علوم آنهاست. زهى شقاوت كه كسى به بزرگان علماى دين بدبين باشد و سخنان آنان را به بى اعتنايى نگرد. اگر يكى از علما را بينى كه بر كلام ديگرى انگشتى نهد و خرده گيرد براى آن است كه حقيقت را بيش از همه چيز دوست دارند و اگر كسى سهوى يا خطايى كرده است ـ كه بايد بر كلامش نكته گرفت ـ براى آن است كه معصوم نبود و در مطلبى چنان كه بايد دقت نكرد و زود بگذشت و آن سهو در كلامش ماند كه اگر باز بار ديگر نظر مى كرد اصلاح مى فرمود.62
علامه شعرانى با اعتقاد به اصول بالا, گاهى مطالب ابوالفتوح را نقد نمى كند كه هيچ بلكه آنها را توجيه مى كند;63 درباره بعضى از مطالب چنين ابراز عقيده مى كند:
1. ابو الفتوح در نقل اخبار به ضعف بعضى از آنها آگاه بوده و قصد وى در نقل اين گونه اخبار احتجاج و اقامه حجت بر خصم بوده است كه روايت زير از اين جمله است:
مؤلّف ذيل آيه 248 سوره بقره درباره تابوت بنى اسرائيل چنين نقل كرده است: (… و اين تابوت طولش سه گز بود در عرض دو گز و از چوب شمشاد بود در زر گرفته, به نزديك آدم بود تا آن گه كه او را وفات آمد به وصى ّ خود سپرد شيث, آن گه فرزندان آدم را يك به يك مى دادند… ).64
علامه شعرانى ذيل آن گويد: (روايت از كتاب عرائس ثعلبى مأخوذ است65 و در آن گويد بر دست راست آن حضرت ابوبكر و بر دست چپ عمر بن الخطاب و پشت سر عثمان و پيش روى آن حضرت امير المؤمنين (ع) بود. و روايت ضعيف است و مؤلّف براى اقامت حجت نقل كرده و همان را كه در جدال به كار آيد ذكر كرده است و اگر آن را معتبر مى دانست همه را روايت مى كرد…).66
2. نيز قصد مؤلّف از نقل بعضى روايات آن است كه كتاب وى از اقوال مفسران خالى نباشد, چون تفسير جامع بايد تا ممكن است اقوال آنان را نقل كند تا كسى گمان نبرد سخنى نيكو در جايى بود نقل نشده و چون همه را آورند شبهه زائل شود و هر كس داند كدام قول را بايد اختيار كرد.67

پىنوشت:
1. براى اطلاع از كم ّ و كيف اين تفسير رك: مجله آينه پژوهش, ش 94 (ويژه نامه شيخ ابوالفتوح رازى).
2. مجله نور علم, شماره 50و51, ص 156(رساله در درايه).
3. روض الجنان, ج 18, ص 330.
4. نورٌ على نور, ج 2, ص 1239, تعليقه شماره 2761.
5. مجلّه نور علم, شماره 50 و51,ص 154.
6. روض الجنان, ج 4, ص 157 و 158.
7. نورٌ على نور, ج 1, ص 261, تعليقه شماره 564.
8. رك: روض الجنان, ج 10, ص 248ـ250.
9. بحارالانوار, ج 10, ص 89 و 122 ـ 123.
10. نورٌ على نور, ج 1, ص 695و696, تعليقه شماره 1652.
11. روض الجنان, ج 2, ص 171.
12. نورٌ على نور, ج 1, ص 110, تعليقه شماره 161.
13. دخان (44) آيه 29.
14. روض الجنان, ج 17, ص 212 ـ 215.
15. نورٌ على نور, ج 2, ص 1163, تعليقه شماره 2616.
16. روض الجنان, ج 9, ص 10.
17. رك: نورٌ على نور, ج 1, ص 599 ـ601, تعليقه شماره 1444.
18. روض الجنان, ج 2, ص 237.
19. نورٌ على نور, ج 1, ص 118و119, تعليقه شماره 181 و ج 2, ص 780, ذيل روايتى از ابو هريره, تعليقه شماره 1821.
20. روض الجنان, ج 13, ص 126.
21. كافى, ج 2, ص 606, ح 10.
22. نورٌ على نور, ج 2, ص 921, تعليقه شماره 2125.
23. روض الجنان, ج 2, ص 201.
24. نورٌ على نور, ج 1, ص 114, تعليقه شماره171.
25. روض الجنان, ج 17, ص 254.
26. نورٌ على نور, ج 2, ص 1167, تعليقه شماره 2621.
27. روض الجنان, ج 3, ص 56 و ج 6, ص 74.
28. نورٌ على نور, ج 1, ص 141, تعليقه شماره 238.
29. همان, ص 392, تعليقه شماره 914.
30. روض الجنان, ج 9, ص 14.
31. نورٌ على نور, ج 1, ص 603و604, تعليقه شماره 1448.
32. روض الجنان, ج 312و 313.
33. نورٌ على نور, ج 2, ص 1237, تعليقه شماره 2758.
34. روض الجنان, ج 19, ص 379.
35. نورٌ على نور, ج 2, ص 1280, تعليقه شماره 2829.
36. روض الجنان, ج 3, ص 95.
37. نورٌ على نور, ج 1, ص 148و149, تعليقه شماره 259.
38. رك: روض الجنان, ج 3, ص 143.
39. محمد (47) آيه 30.
40. نورٌ على نور, ج 1, ص 160, تعليقه شماره 300.
41. روض الجنان, ج 3, ص 247.
42. نورٌ على نور, ج 1, ص 186, تعليقه شماره 365.
43. روض الجنان, ج 4, ص 440.
44. نورٌ على نور, ج 1, ص 304, تعليقه شماره 680.
45. روض الجنان, ج 18, ص 259.
46. نورٌ على نور, ج 2, ص 1231, تعليقه شماره 2745.
47. روض الجنان, ج 12, ص 346 و ج 12, ص 350 و 351.
48. نورٌ على نور, ج 2, ص 885, تعليقه شماره 2057 و ص 886, ذيل آيه 32 سوره كهف, تعليقه شماره 2060.
49. روض الجنان, ج 12, ص 347.
50. نورٌ على نور, ج 2, ص 885, تعليقه شماره 2058.
51. روض الجنان, ج 10, ص 97.
52. نورٌ على نور, ج 1, ص 670, تعليقه شماره 1595.
53. روض الجنان, ج 19, ص 339و340.
54. نورٌ على نور, ج 2, ص 1277, تعليقه شماره 2825.
55. همان, ص 1349, تعليقه شماره 2924.
56. روض الجنان, ج 4, ص 152; عبارت داخل قلاب در چاپ مشهد در پاورقى آمده است.
57. نورٌ على نور, ج 1, ص 259, تعليقه شماره 561.
58. روض الجنان, ج 16, ص 276 ـ 279.
59. نورٌ على نور, ج 2, ص 1136, تعليقه شماره 2571.
60. روض الجنان, ج 12, ص 16 و 17.
61. نورٌ على نور, ج 2, ص 797, تعليقه شماره 1862.
62. برگرفته از نور علم, ش 50 و 51, سرمقاله به قلم آقاى رضا مختارى.
63. براى آگاهى بيشتر رجوع كنيد به تعليقات شماره 169, 566, 702, 741, 1018, 1039و 1056 از كتاب تفسير نورٌ على نور: تعليقات علامه شعرانى بر روض الجنان.
64. روض الجنان, ج 3, ص 362.
65. عرائس المجالس, ص 236.
66. نورٌ على نور, ج 1, ص 221, تعليقه شماره 460.
67. همان, ص 314, تعليقه شماره 702.