خزينة الاَمثال

على محمّد هنر

(وَلِلْعُقولِ تُضْرَبُ اَلاَمْثالُ)
ابن دريد

مَثَل چيست؟ (حنّا الفاخورى) از جمله آخرين كسانى است كه در الجامع فى تاريخ الادب العربى ـ كه به فارسى نيز ترجمه شده است ـ به اين سؤال پاسخ داده و در تعريف مثل گفته است:
عبارتى است كه از يك حادثه كه اتّفاق افتاده گرفته شده و به هنگامى كه حوادثى اتّفاق افتد كه شبيه آن حوادث اصلى باشند بر زبان آورده شود.1
بيش از وى نيزمؤسّس مجلّه معتبر (الهلال) و نويسنده مشهور (جرجى زيدان) در كتاب تاريخ آداب اللغة العربيّه نوشته بود:
تمام ملل امثال دارند, لكن امتياز عرب بر امثالى است كه مرتبط به وقايع و حوادث است, زيرا امثال عرب دو قسم است: اوّل امثال حكمت آميز مانند الجارُ قبل الدار و غيره, دوم امثال مرتبط به حوادث مانند وافَقَ شنُّ طَبَقَة و امثال آن و اين نوع مخصوص به عرب است.
مؤلّف خزينة الامثال هم نوشته : (مثل بيان يك تصادف و اتّفاق و سانحه اى است كه واقع شده است).2
استاد مرحوم احمد بهمنيار كرمانى (9 بهمن ماه 62 12ـ 12 آبان ماه 1334) ـ استاد كرسى ادبيّات عرب در دوره دكترى ادبيّات فارسى ـ در سلسله مقالاتى كه با عنوان (مَثَل) در مجلّه يغما به چاپ رسانيد 3 و بعدها عيناً در آغاز (داستان نامه بهمنيارى) نقل گرديد, به مدّعاى محقّقان عرب و غير عرب چنين پاسخ گفت :
(اين تصوّر باطل از اينجا ناشى شده است كه در لغت عرب شماره امثال مربوط به حوادث زياد و بيش از ساير لغات است, به خلاف السنه ديگر كه شماره امثال حكميّه آنها بيشتر است, اين اختلاف سبب شده است كه بعضى گمان نموده اند كه در السنه غير عربى امثال تمثيليّه مطلقاً وجود ندارد, در صورتى كه هيچ زبانى خالى از اين نوع امثال نيست, مخصوصاً زبان فارسى كه عدّه معتنابهى امثال تمثيليّه دارد …)4.

تعريف مَثَل

در تعريف مثل سخنانى بسيار متفات گفته شده است كه به نقل دو سه مورد از قدما بسنده مى شود.ابن مقّفع (ابو محمّد عبداللّه بن المقفّع :106 ـ 143 ق) گفته است:
(اذا جُعِلَ الكَلامُ مثلاً كانَ اَوضَحَ لِلْمَنْطِقِ وَ آنَقَ لِلسَّمْعِ وَ اوسَعَ لِشُعُوبِ الحَدِيثِ)5 (برترى امثال بر سخنان ديگر به اين است كه معناى مثل روشن تر, تأثيرش در مغز شنونده شديدتر و استعمالش وسيع تر است).
ابراهيم نَظّام (ابراهيم بن سيّار البصرى: 185 ـ 221 ق) در باب مثل گويد:
(يَجْتَمِعُ فِى المَثَلٍ اَرْبَعَة لا تَجْتَمِعُ فى غَيرِهِ مِنَ الكَلامِ ايجازُ اللَفظِ وَ اِصابَةُ المَعْنى وَ حُسْنٍ التَّشْبيهِ وَجودَةُ الكِنايَةِ, فَهُوَ بلاغَة النّهاية)6 (در مثل چهار نكته موجود است كه در ديگر انواع كلام با هم وجود ندارند: اختصار لفظ, وضوح معنا, حسن تشبيه, لطافت كنايه كه اين آخرين درجه بلاغت سخن است).
مُبَرّد (ابوالعبّاس محمّد بن يزيد ثمالى: 210 ـ 285 ق) مى گويد:
(اَلمَثَلُ مَأ خوذ مِنَ المِثالِ وَ هُوَ قولّ سائِرّ يُشَبَّه بهِ حالٌ الثّانى بِاَوَّلِ وَ الاَمْثَلُ فيه التّشْبيهُ)7 (مثل سخنى است رايج كه بوسيله آن حال دوم را به حال اوّل يعنى حالتِ موجود را به حالتى كه سابق بر آن و شبيه بدان بوده است تشبيه مى نمايند, حال دوم يا حالت موجود, مشبّه است و حال اوّل با حالت سابقه مشبّه به).

اهمّيّت و فايده مثل

بى شك بخش بزرگى از امثال هر زبان را كلمات قصار (Maxims) تشكيل مى دهد.
جمله هاى مشتمل بر كنايه راه نيز كه همانند كلمات قصار رايج مى باشند مثل بايست دانست. مثل شعبه مهم و عمده از ادبيّات هر زبان است كه نشان دهنده فطرت, افكار و آرا, عادات, اخلاق, جهان بينى, احساسات و كلّاً روحيّات مردمى است كه به يك زبان سخن مى گويند.
غالباً از دقّت در امثال هر ملّت مى توان به طرز زندگانى انفرادى و اجتماعى افراد آن, ميزان تمدّن و فرهيختگى و نيز پيشرفت آنان پى برد. از اين رو خصايص مشترك باعث به وجود آمدن مثل هاى مشترك مى شود كه نوعى از توارد است.

اشتقاق مثل

مثل كلمه اى است مشتّق از مَثَلَ يَمْثُلُ مُثُولاً از باب نَصَرَ به معناى شباهت داشتن چيزى به چيز ديگر يا اينكه مشتّق است از مَثَلَ يَمْثُلُ مُثُولاً از باب نصَرَ و كَرم به معناى راست ايستادن و به پا خاستن. در كتاب المصادر و در تاريخ المصادر, (المثٌول: بر پاى ايستادن و به زمين با دوسيدن معنا شده و در منتخب اللغات8 آمده : (مثل بالفتح … مانند شدن چيزى به چيزى و بالكسر مانند و بفتحين مانندو صفت و حال گردآورى امثال و ميدانى داستان و قصّه كه مشهور شده باشد.

گردآورى امثال و ميدانى

از قديمى ترين اعصار, اعراب و عربى دان ها به (مَثَل) توجّه خاص داشته اند, خصوصاً در عصر عبّاسى به اين امر عنايت بيشترى شده است.
گر چه پيش از (ميدانى) كسانى مانند مفضّل بن محمّد الضبى( 168 ق), يونس نحوى ( 182 ق), ابو عبيده معمر بن مثنّى ( 209 ق), ابوعبيد قاسم بن سلام ( 223 ق), ابو العبّاس ثعلب ( 291 ق), محمّد بن حبيب بغدادى (345 ق), حمزة بن حسن اصفهانى ( 350 ق), ابوهلال عسكرى ( 395). و … به جمع و تدوين امثال عرب پرداخته اند, امّا كار ابوالفضل احمد بن محمّد ميدانى نيشابورى ( 518ق) در تأليف مجمع الامثال از لونى ديگر است و به سبب دقّتى كه در نقل و ضبط امثال نموده و از پنجاه كتاب و رساله بهره برده است, افزودن امثال مولّدين و كلاً حدود شش هزار مثل را گرد آوردن از ديگر امتيازهاى اين اثر است.
ميدانى در ادب عربى داراى مكانتى والاست. وى شاگرد ابوالحسن عليّابن احمد واحدى, صاحب تفسير و نيز شاگرد يعقوب بن احمد نيشابورى بوده است, استماع حديث و روايت كرده و به گفته محمّد بن ابى المعالى بن الحسن الخوارى در كتاب ضالّةالاديب مِن الصّحاح و التّهذيب صورتى مجسّم از ذكا و شهامت و فضل بوده است, اگر از اين فضايل صورتى و تصويرى توان ساخت.
شرح احوال و آثار و افكار او در كتبى مانند معجم الادبا, روضات الجنّات, شاح الدّمية, ريحانة الادب, الذّريعة و … آمده است.وى درروز چهارشنبه بيست و پنجم رمضان به سال 518 ق در گذشته است.9
نگاهى شتابان به الامثال العربيّة القديمه 10از پژوهشگر كوشاى آلمانى (رودلف زلهايم) يا نظرى گذرا به موسوعة امثال العرب11 تأليف (اميل بديع يعقوب) روشنگر اين نكته است كه تا چه اندازه در تأليف و تدوين امثال عربى كار و كوشش شده است و اهل تحقيق با چه حوصله و دقّتى به يافتن و ضبط مثل هاى تازى پرداخته اند.

خزينة الامثال

كتابى در زمينه امثال عربى ( و نيز فارسى) يكصد و سى و اندسال پيش از اين (1289 ق/1884 م) در شبهه قاره هند به صورت متن و حاشيه به چاپ سنگى منتشر شده بوده است كه ما از وجود آن بى خبر بوده ايم. اكنون طبع منقّح و مهذّب آن خوشبختانه در دسترس همه كس هست.
مؤلّف كتاب, حسين شاه متخلّص به حقيقت از فرزندان سيّد عبداللّه مظلوم است كه شجره وى با يازده پشت به حسين بن على (ع) مى رسد. وى در سال 1186 ق (1782 م) به دنيا آمد و در سال 1249 ق (4 ـ 1833 م) در شهر چيناتپن زندگى را بدرود گفت.
مؤلّف در مقدّمه اى به سه زبان فارسى و عربى و اردو, تحت عنوان (خطبه مصنّف) در سبب تأليف كتاب مى گويد:
(بنده نامه سياه, حسين شاه متخلّص به حقيقت … روزى در مجمع دوستان موافق و ياران صادق …[كه] با هم در خانه اى جمع بودند … به اتّفاق وقتى كه ذكر امثال در ميان آمد, همه يك زبان فرمودند… كتابى در جمع امثال به نظر نمى آيد, اگر تو براى پاس خاطر دوستان … امثال متفرّق را جمع كنى, خالى از لطف و فايده نخواهد بود… بنده به مدد خداى تعالى زحمت و مشقّت بسيار تحمّل كردم… و امثال عربى و فارسى و هندى را كه زبانزد خواص و عوام بود, جمع نمودم).12
خزينة الامثال به سال 1215 ق تأليف گرديده است و نخستين بار آن را (سيّد محسن على محسن) فرزند مؤلّف به سال 1270 ق (1835 م) در 222 صفحه به چاپ رسانيد و طبع دوم آن در سال 1872 م. شهر كانپور در چاپخانه نول كشور انجام پذيرفت كه بنا به توضيح مدير مطبعه, فصولى به آخر كتاب افزوده شد و مولانا ابوالبركات, ركن الدّين محمّد معروف به مولوى تراب على, ضرب المثل هاى عربى را اعراب گذارى و ترجمه كرد و بر نكته هاى لازم حاشيه نوشت. شيوه نثر نويسى مولانا ابوالبركات در ترجمه مثل ها و نيز حاشيه ها به روش فارسى و هندى است كه البتّه با فارسى معمولِ گهگاه تفاوت ها دارد, امّا به فارسى افغانى و فارسى تاجيكى بسيار نزديك است. نه تنها در جمله بندى كه در لغات و اصطلاحات هم اين تفاوت مشهود است:
(پاليندن) را مؤلّف به معناى (ديدن و جستن) آورده است. (ص 365) همين مصدر در كتاب فرهنگ مصادر زبان ها و گويش هاى ايرانى تاجيكستان چنين معنا شده است: (كافتن, جستجو كردن, جُستن) 13, همچنين به لغات عاميانهُ فارسى افغانستان14 و فارسى هروى 15 نگاه شود.
در معناى (پتواز) آمده است: (اوّل مفتوح, تخته را گويند كه براى كبوتران و ديگر جانوران بالاى دو چوب بندند)(ص 365) .
در باب (پتواز/بدواز) كه در فارسى ميانه به صورت (patvacjk) و در فارسى ميانه توزفان به شكل (padvaz) به كار رفته, رجوع شود به برهان قاطع,16 فرهنگ قوّاس 17; در فرهنگ عربى به فارسى تكملة الاصناف 18 معادلِ كلمه (العُشّ) بدوازِ مرغ در پوشش, واذِ مرغ ضبط شده است.
مؤلّف (شجيدن) را به اكرنا يعنى تخته شدن) معنا كرده است.(ص 375) شجيدن مصدر لازم (شجانيدن) است. در لغت فرس اسدى طوسى مى خوانيم:(شَجْد: سرماى سخت باشد, اگر كسى را سرمايى بزند, گويند شجيده باشد …).
به فرهگ قوّاس, اَلسّامى فى الاسامى, المصادر و تاج المصادر نگريسته شود 19.
غازيدن به (دانه از پنبه برچيدن) معنا شده (ص 376). در فرهنگ مصادر زبان ها و گويش هاى ايرانى در تاجيكستان مى خوانيم:20 (غازيدن غاز غاز كردن پشم يا پنبه, رشته رشته كردن پشم). فلخيدن و فلخودن (ص 376) يعنى (دانه از پنبه دور كردن) به صورت فلخميدن و نيز (فرخميدن) در كتاب هاى لغت دوزبانى عربى ـ فارسى به همين معنا ضبط شده است, نگاه كنيد به: المصادر در زوزنى 21 و تاج المصادر بيهقى22 و دستور الخوان23 و مقدّمه الادب زمخشرى.24
در مأخذ اخير آمده است: (حَلَجَ القُطنَ: فلخميدن پنبه را, فخلميد پنبه را, جدا كرد پنبه را از پنبه دانه …). گفتنى است آنچه در باب اين كلمه در متن و حاشيه مقدّمة الادب (ج 2, ص 13) به چاپ رسيده از مصحّح كتاب است نه از زمخشرى, به مقدّمه همين مجلّد, صفحه 3, فقره 2 رجوع شود.
مرحوم معين در باب (فلخميدن) نوشته است: (محرّف (فلخيدن = فلخودن).25
در ص 364 : پاغنده و تيار در جمله (پاغنده پنبه محلوج كه براى ريسيدن تيار كنند ديده مى شود; براى (پاغنده) به لغات عاميانه فارسى افغانستان و ضرب المثل هاى درى افغانستان رجوع شود.26 امّا (تيار) در تهران قديم و نيز خراسان بدون تشديد بوده است و گهگاه با طاءِ مؤلّف, نيز نوشته مى شده است, امّا كاربرد اين كلمه در تاجيكستان بيشتر از سرزمين هاى ديگر فارسى زبان بوده و هست;
نگاه كنيد به :
فرهنگ عاميانه فارسى; 27 لغات عاميانه فارسى افغانستان28; يادداشتى درباره لهجه بخارائى,29 فرهنگ زبان تاجيكى;30 تاريخ منغيتيّه 31; يادداشت ها 32; نوادر ضيائيّه 33.

محتواى خزينة الامثال

كتاب در اصل شامل سه بخش امثال عربى و فارسى و اردو بوده است. امثال اردو به سبب نداشتن خواستار در سرزمين ما دراين چاپ حذف گرديده است, ولى ترجمه مقدّمه اى در شرح احوال مؤلّف از گوهر نوشاهى بر چاپ افست سال 1986 مسيحى به دست آقاى مغفور عبدالرّحمان پس از پيشگفتار مصحّح آورده شده است.
بنابراين كتاب در اصل, نَه شامل ترجمه امثال عربى بوده است و نه در بردارنده مطالب مندرج در صفحات 312 ـ 385 چاپ كنونى. محتوا و مطالب كتاب كلاً از اين قرار است:
ـ پيشگفتار آقاى مجاهد تا صفحه 9;
ـ شرح حال مؤلّف, ص10 و 11;
ـ ديباچه كتاب, ص 1 ـ 3;
ـ خطبه مصنّف, ص 4 ـ 5;
ـ امثال عربى, ص 6 ـ 213;
ـ ضميمه خزينة الامثال, ص 312 ـ 316 (مستخرجاتى از لطائف الطّوائف كاشفى, لطائف عبيد زاكانى …);
ـ در بيان كنايات و مصطلحات فارسى, ص 327 ـ 395 (منتخب از برهان قاطع, فرهنگ جهانگيري…);
ـ در بيان بعضى از لغات فارسى ص 360 ـ 381;
ـ در بيان تشبيهات ص 382 ـ 383;
= جدول تصحيح الفاظى كه غلظ مشهوراند ص 384.
ـ فهرست اصطلاحات خاصّ , كتاب ص 385;
ـ نام هاى كسان, جاى ها … ص 386 ـ 396;

در ضرورت چاپ كتاب

در پيشگفتار مفيد و مختصر آقاى مجاهد (ص : 7 ـ 9) بى آنكه بوئى از تفاضل از آن استشمام شود, به نكته هايى اشاره شده است كه بازگو كردنى است, از جمله (شادروان دهخدا كه در پايان جلد 4 امثال وحكم مآخذ خود را ذكر مى كند از اين كتاب [ خزينة الامثال] نام نمى برد) (ص 7).
نيز در باب (امثال و حكم) نوشته (شادروان دهخدا در كتاب گرانقدر امثال وحكم متذكّر بعضى امثال عربى شده است, امّا در كار آن مرحوم دو اشكال وجود دارد: يكى اينكه اعراب امثال را نگذارده … دوم اينكه ترجمه مستقل مثل را نداده …) (ص 8).
واقع امر اين است كه (مرحوم على اكبر دهخدا اززمانى كه به تدوين لغتنامه پرداخته بود, يادداشت هاى امثال و حكم را نيز مانند لاروس بزرگ فرانسوى (6 و 8 جلدى) در داخل لغات كرده بود. مرحوم اعتمادالدّوله قراگزلو وزير معارف وقت بدان سبب كه طبع لغتنامه با وسائل آن عهد ميسّر نبود از ايشان درخواست كرد امثال و حكم را از يادداشت ها مجزا كند و جداگانه منتشر سازد. استاد نيز موافقت كرد و از ميان يادداشت هاى خود آنچه مثل, حكمت, اصطلاح و حتى اخبار و احاديث بود بيرون كشيد و مجموع را به نام امثال و حكم در چهار مجلّد به سال هاى 1308 و 1311 در تهران به همّت مرحوم قراگزلو به طبع رسانيد و در پايان فهرست اعلامى بر آ ن افزود).34
بلى از مشكلات امثال و حكم, يكى هم اين است كه دهخدا همه ضرب المثل هاى عربى را كه در كتاب هاى فارسى قديم ما به كاررفته است ذكر نكرده, آن قدر هم كه در لابه لاى مثل هاى فارسى آمده ,بدون اعراب و معنا و غالباًَ بى شأن نزول و توضيح است.
همچنين مصحّح محترم كتاب نوشته است:(مرحوم على اصغر حكمت از افاضل اساتيد در گذشته كه چند سال سفير كبير ايران در هند بود و به ذائقه كتاب دوستى بيشترين كتاب هاى فارسى چاپ هندوستان را گردآورى كرده بود و سرانجام هم كتابخانه خود را به دانشگاه تهران اهدا كرد, اين كتاب نيز در كتابخانه آن مرحوم وجود ندارد) (پيشگفتار, ص 7). على اصغر حكمت (1272 ـ 1359) تحصيلات دانشگاهى خود را در سرزمين هند به پايان برده و سپس براى تحصيلات تكميلى راهى اروپا شده بود. از جوانى هند را خوب مى شناخت و در سال 1332 به حكم قدردانى از خدماتش دانشگاه لاهور به وى درجه دكتراى افتخارى (Honoris Causa) داد. كتابخانه اى كه او بى مزد و منّت به دانشگاه تهران هديه كرد, جز از كتاب هاى چاپ هند داراى دوره هائى كامل از مجلاّت بود كه در هند طبع و نشر مى شد. غير از مرحوم حكمت, استاد ديگر ما كه با هند و كتاب هاى چاپ هند و كتب خانه هاى آن سرزمين كاملاً آشنايى داشت شادروان سعيد نفيسى (1274 ـ 1345) بود كه حتّى در دوران بازنشستگى براى گذران زندگى در دانشگاه عليگره تدريس مى كرد و در زمان هاى اقامت چند باره خود در هند كتاب هاى بسيارى خريد وبه تهران آورد,امّا دشوارى هاى زندگى وى را مجبور ساخت آنها را به دست خود پراكنده كند يا به اين دانشگاه و آن دانشگاه بفروشد. شايد در يادداشت هاى به جا مانده از آن بزرگوار يا كتاب هاى دست نويس چاپ نشده اش از اين كتاب اثرى باشد.
در بخشى ديگر از پيشگفتار نوشته شده : (غالب اين امثال در مطاوى كتب ادب و تاريخ و عرفان و فلسفه و جغرافيا و … بدون اعراب و ترجمه آمده است و مورد مراجعه محققّان علوم ادبى و نظرى است, با چاپ اين كتاب كمكى در حلّ بعضى معضلات متون خواهد شد …) (ص 7).
بايد افزود موضوع اين نوشته نيز مواردى چند است از به كار رفتن بعضى از مثل هاى عربى مندرج در خزينة الامثال كه در جاى جاى متون قديم فارسى به كار رفته, بى آنكه البتّه نويسنده مدّعى استقصا باشد.
به نوشته مصحّح (مؤلّف و مترجمِ خزينة الامثال بيشتر فقط ترجمه اصل مَثَل را داده اند, امّا در بعضى موارد هم به ذكر شأن حدوث مثل مى پردازند) (ص 8). ايشان نيز توضيحاتى بين دو كروشه [] در بسيارى از موارد داده است و اگر چه بيشتر از اينها هم جاى توضيح داشت, امّا چون خود دو مجلد امثال در دست چاپ دارد نخواست كه از كيسه خود در اينجا خرج كند. مصحّح گرامى در قسمت پايانى پيشگفتار به عنوان سخن آخر در باب چاپ كتاب نوشته است: (اگر نگارنده با چاپ اين كتاب هيچ خدمتى انجام نداده باشم, همين كه اين كتاب را به صورت فعلى منقح و مهذّب به چاپ رساندم براى اين جانب موجب رضايت خاطر است). (ص 9).بى گمان اين كتاب با چاپِ فعلى, عمر دوباره يافته است و هر كس كه با متون قديم فارسى و عربى سرو كار داشته باشد مى تواند از اين كتاب بهره مند شود و كاش كسى در جامعه ادبى ما ظهور مى كرد كه در هر دو زبان فارسى و عربى استاد بود و همه كتاب,كتاب ميدان ر ا مِن البدو الى الختم به فارسى برمى گرداند; بنابراين بايد سپاسگزار ايشان بود كه با صرف وقت بسيار و نيز دقّت لازم به تصحيح و تحشيه و طبع كتاب اقدام كرده است.
امّا در آنچه راجع به رسم الخطّ فارسى نوشته اند و عمل كرده اند ابداى رأى و ابراز نظرى نموده اند كه باب چون و چرا را مى گشايد:(سخن ديگر اينكه تحرير كتاب بر اصل استقلال واژه ها نوشته و چاپ گرديد و به گمان اين جانب اين بهترين راه كتابت خطّ و زبان فارسى است)(ص9). با نوشته و عملكرد مصحّح به وجه مِن الوجوه نمى توان روى موافق نشان داد, زيرا هيچ خطّى از خط هاى موجود عالم نيست ـ از جمله خطّ فارسى ـ كه نقائصى نداشته باشد, ولى با اِعمال ذوق و سليقه شخصى نمى توان نقائص هيچ خطّى را رفع كرد و كار نويسندگان به آن خط را آسان نمود. زبان و خطّ فارسى ميراث مشترك تمامى فارسى زبان هاى دنياست, ملك شخصى نيست, بلكه ملك مشترك فيه عموم است كه نمى توان در آن تصرّف مالكانه كرد.
نوشتن نگاه دارندگان,داد دهندگان,همسايگى, لهذا,بيهوده,هكذا و … (صفحات 6, 7, 10, 13و 35) مشكلى از مشكلات خطّ فارسى را حلّ نمى كند سهل است, بر مشكلات مى افزايد و باعث هرج و مرج بيشتر مى شود.
آنچه در پى مى آيد بعضى از مثل هاى مندرج در اين كتاب است كه در متن هاى كتب فارسى به كار رفته است, ولى نكته درخور ذكر, شيوه تصحيح كتاب است: علاوه بر آنكه به صورت الفبائى درآورده اند تا استفاده كردنى براى همه كس باشد, تا آنجا كه فرصت اجازه داده, در توضيح و شرح يا ترجمه ابيات و مصاريع تازى كوتاهى نكرده اند. مثلاً در ذيل فقره 2,ص 6, پس از ذكر يكى از مآخذ مثل در (المستقصى) بيت حافظ را نقل كرده اند كه جمله ما نحن فيه در آن به كار رفته و از بهترين نمونه هاى ارسال المثل است:
به صوت بلبل و قمرى اگر ننوشى مى
علاج كى كنمت آخر الدّوا الكلّى35

***

اكنون به ذكر چند مثل مى پردازيم كه در كتب قديم ما بدانها تمثّل جسته شده است,به ترتيبى كه در خزينة الامثال آمده:
* فقره 2: آخِر الدَّواء اَلكيُّ
ـ مرزبان نامه, محمّد قزوينى, ص 209 و چاپ محمد روشن ص 402.
ـ شرح لغات و مشكلات ديوان انورى, ص 566.
ـ ترجمه تاريخ يمينى, ص 161.
ـ تاريخ وصّاف, ص 298.
ـ جهانگشاى جوينى, ج 3, ص 43.
علاّمه محمّد قزوينى در باب اين مثل نوشته (كذا فى ستّ نسخ و هو المشهور[نسخه آ] : آخر الدّاء الكيّ, قال جمهرة الامثال (هامش مجمع الامثال, ج 1, ص 64): وقولهم آخر الدّاء الكيّ قال ابوبكر المثل السّائر آخر الدّعاءِ الكيّ و ردّ بعض اهل اللغة هذا و قال انّما هو آخر الدّواء الكيّ).
*فقره 61: اَجِعْ كَلْبَكَ يَتْبَعْكَ, ايضاً فقره 884: جوِّع كَلبَكَ يَتْبَعْكَ
ـ المستقصى فى اَمثال العرب, ج 1 ص 50.
ـ التّمثيل و المحاضره, ص 354 و ما بعد.
ـ راحة الصّدور, ص 215.
ـ لطائف الحكمه, ص 251.
ـ كليله و دمنه, ص 22.
ـ جهانگشاى جوينى, ج 1, ص 8.
ـ امثال و حكم دهخدا, ج 2, ص 981.
ـ مجمل الاقوال,ورق 92 الف.
شيخ بهائى نوشته است (كشكول, ص 413 چاپ نجم الدوله):
(قال المنصور العبّاسى لِجُنْدِه صدق القائل: اجع كلبك فيتبعك …) (كليله و دمنه حسن زاده آملى, ص هـ).
نيز گفتنى است بعضى از امثال سائره از زمان جاهليّت تا به امروز باقى مانده است كه يكى از آنها (جَوِّع كلبك يتبعك) است: الوسيط فى الدب العربى و تاريخه, ص61, قاهره, 1931 م.
* فقره 150: اذا تَمَّ امر دنى نَقْصُه
ـ راحة الصّدور, ص 361.
ـ قابوسنامه, يوسفى, ص 302 و 303.
ـ تاريخ بيهقى, ص 292.
ـ ترجمه تاريخ يمينى, ص 41
ـ متنبيّ و سعدى, ص 214.
ـ مجمل الاقوال, ورق 75 الف.
ـ اغراض السّياسه, ص 201 و 231.
ـ تاريخ بيهقى, ص 247.
مصراع دوّم اين مثل سائر چنين است: (تَوَقَّع زَوالاً اذا قيل تَمّ). اين بيت را به ابى بكر محمّد بن العبّاس الخوارزمى نسبت داده اند : (محاضرات الادباء و محاورات الشعراء و البلغا, لابى قاسم حسين محمّد الرّاغب الاصبهانى, ج 2, ص 450. (بيروت, 1961 م).
بعضى نيز معقتدند ابى بكر خوارزمى آن را در مرثيه خود براى مرگ ركن الدّوله ديلمى به طريق تضمين نقل كرده است (يتميمة الدّهر, للثعالبى النيسابورى, تحقيق محمّد محيى الدّين عبدالحميد, ج 4, ص 226 ـ 1357 ق / 1956 م).
وَ خطّ الفناء على قبره
بخطّ البلى و بنان السقم
اذا تمّ امردنى نقصه
توقعْ زوالاً اذا قيل تَم
* فقره 155: اِذا جاءَ اَجل البعير حام حولَ البير
ـ تعليقات حديقة الحقيقه, ص 439.
ـ اغراض السيّاسه, ص 408.
ـ سند بادنامه, ص 326.
ـ جهانگشاى جوينى, ج 1, ص 67.
ـ راحة الصّدور, ص 371.
* فقره 162: اذا حلّت المقادير, ضُلّتِ التَّدابير
ـ متنبّى و سعدى, ص 117.
ـ سندبادنامه, ص 334.
ـ امثال و حكم, ج 1, ص 92.
ـ نهج البلاغه, ص 471, فقره 16ـ الكاشف عن الفاظ نهج البلاغه, ص 137, ستون 3; پژوهشى در اسناد و مدارك نهج البلاغه, ص 11.
* فقره 207: الاُذْنُ تَعْشَقُ قَبْلَ العَين اَحيانا
ـ مكارم اخلاق, ص 145
ـ جواهر الاسمار, ص 213.
ـ التّوسّل الى التّرسّل, ص 259.
ـ كليله و دمنه, ص 179.
در مرجع اخير به طور كامل آمده است: يا قَومِ اُذْنى لِبَعْضِ الحَيِّ عاشِقَة وَ الاُذْنُ … به توضيح آيت اللّه حسن حسن زاده آملى نيز نگريسته شود (كليله و دمنه, ص 256, ح 1365).
* فقره 341: اَعطِ القوسِ باريها
ـ مرزبان نامه, قزوينى, ص 281 ح و چاپ محمّد روشن ص 520.
ـ تاريخ وصّاف, ص 129.
ـ المضاف الى بدايع الازمان, ص 4.
ـ التّوسّل الى التّرسّل, ص 28 و 88.
ـ مقامات الحريرى (المقالة المراغيّه), ص 52,طبع دار صادر.
ـ جهانگشاى جوينى, ج 3 ص 19 و ص 20 ح
ـ مجمل الاقوال, ورق 91 ب.
* فقره 549: انّك لاتَجنى مِن الشّكوك العِتَب
روايت ديگر آن در بيت زير از (صالح بن عبد القُدّوس) به صورت ارسال المثل آمده است (الشّوارد, لعبد اللّه محمّد بن خميس, ج 1 ص 47 ـ 1394 هـ. 1974 م).
اِذا وَتَرْتَ امراء فَاحْذَر عداوَتَهُ
مَنْ يَزْرَعِ الشّوكَ لايَحْصُدْ بِهِ عَنِبا
نيز رجوع شود به : لردولف زلهايم, الامثال العربيّة القديمة, ترجمه الدكتور رمضان عبدالتوّاب, ص67, بيروت, 1391هـ/ 1971 م.
ـ كليله و دمنه, ص 125.
ـ نفثة المصدور, ص 28.
ـ ترجمه تاريخ يمينى, ص 100.
ـ امثال قرآن, ص 59.
ـ سندبادنامه, ص 34.
ـ تاريخ وصّاف, ص 120.
ـ دهخدا, امثال و حكم, ج 1, ص 193.
بايدافزود بنا به نظر (كارل بروكلمان) (C. Brockelman) منقول در امثال القران, ص 58: از آنجا كه در عصر جاهليّت, دين مسيح(ع) در نزد قوم عرب انتشارى فراوان داشته, از اين رو به نظر وى در امثال عرب بسيارى از حكم و مواعظ عيسى(ع), به خصوص از آنچه به (وعظ جبل) معروف است يافت مى شود. وى جدولى از اين گونه امثال با ذكر منابع انجيلى آنها ترتيب داده كه از آن جمله است (اِنَّكَ لاتَجنى مِنَ الشّوك العِنب) كه اصل آن در انجيل متى (باب هفتم, بند 16) چنين آمده است: آيا انگور را از خار و انجير را از خس مى چينند.
* فقره 577: انّ مِن البيان لَسحراً
ـ مجمل الاقوال, ورق 103 الف; مشكلات ديوان انورى36, ص 68; الحكمة الخالده, ص 107; كليله و دمنه ص 342.
ـ احاديث مثنوى, ص 99; ترك الاِطناب, ص 565, فقره 660; ترجمه شهاب الاخبار, ص 118, فقره 646 .
ـ تفسير ابوالفتوح رازى, ج 1, ص 169 (تهران, چاپ وزارت معارف).
* فقره 619 : الباحث عَن حَتْفِهِ بِظِلفِهِ
ـ ترجمه تاريخ يمينى, ص 126 .
ـ التّوسل الى الترسّل, ص 212.
ـ جهانگشاى جوينى, ج 1, ص 53.
ـ جواهر الاسمار, ص 489.
* فقره 724: تَرَكْتُ الرَّأْى بالرّى
ـ كليله و دمنه, ص 117; نفثة المصدور, ص 10; يادداشت هاى قزوينى, ج 2, ص 64.
ـ امثال و حكم, ج 1, ص 545; مجمل الاقوال, ورق 87 ب; سندبادنامه, ص 246; جهانگشاى جوينى, ج 2 ص 112.
* فقره 822: جَزاءُ مُقّبِلِ الاِسْتِ الّضراطُ
ـ تعليقات حديقة الحقيقه, ص 683; كليله و دمنه, مينوى, ص 76; كليله و دمنه, آيت اللّه آملى, ص 17.
* فقره 840 : الجُنونُ لَه الفنون
ـ درّه نادره, ص 648; اغراض السّياسه, ص 308; جهانگشاى جوينى, ج 2 ص 192; امثال و حكم37, ج 1 ص 241. در ديوان امير معزّى آمده ( چاپ اقبال آشيانى, 1318, ص 1318):
عظيم تر زخلافش, جنون ندانم من
و گر چه در مثل آمد كه الجنون فنون
ميدانى در مجمع الامثال ( ج 1, ص 133, چاپ مصر) اين بيت بوبكر قهستانى را ذيل الحديث ذوشجون نقل كرده:
تَذَكَّرَ نَجداً وَ الحديثُ شُجونُ
فَجَنَّ اشتياقاً و الجُنونُ فُنونُ
فقره 208 هم ديده شود.
* فقره 858 : حبّ الوطن مِن الايمان
=متنبّى و سعدى, ص 124; تاريخ وصّاف, ص 173; فرائد السّلوك, ص 278; احاديث مثنوى, ص 97 و 126; جواهر الاسمار, ص 122.
* فقره 860: حُبّكَ الشَّىءَ يُعْمى وَ يُصِمَّ
ـ كشف الاسرار و عدّة الابرار, ج 9, ص 268; جواهر الاسمار, ص 262; مرزبان نامه, محمّد روشن, ص 138.
ـ اخلاق محتشمى, ص 354; خلاصه شرح تعرّف, ص 571; تعليقات حديقة, ص 462; جاويدان خرد, ص 116.
ـ مقالات شمس تبريزى, ص 103, 172 و 176; الحكمة الخالده, ص 107 ; فرائد السّلوك, ص 223.
ـ ترك الاطناب, ص 108, فقره 172; ترجمه شهاب الاخبار, ص 29, فقره 176; بريد السّعاده, ص 83
ـ ترجمه رساله قشيريّه, ص 564 ح .
* فقره 881: الحرب خدعه
ـ ترجمه شهاب الاخبار, ص 6; ترك الاطناب,ص 17, فقره 5; الحكمة الخالده, ص 107.
ـ احاديث مثنوى, ص 87; تجربة الاحرار و تسلية الابرار, بخش 1, ص 72, متن و حاشيه; جاويدان خرد, ص 116.
ـ اغراض السّياسه, ص 61, 381 و 382 ; جهانگشاى جوينى ج 1, ص 102; فضائل بلخ, ص 352.
ـ مهمان نامه بخارا, ص 16.
* فقره 960: خُذ ما صَفا وَدَع ماكَدِر
ـ جواهر الاسمار, ص 148; متنبّى و سعدى, ص 120, متن و حاشيه; مفتاح النجّات, ص 281; سندبادنامه, ص 32.
ـ تعليقات حديقه, ص 447; اغراض السّياسه, ص 155.
*فقره 975: خَلالَكِ الجَوُّ اِقْبَضْ وَ افْرَحْ(با اختلاف در الفاظ)
ـ جهانگشاى جوينى, ج 3, ص 32 و 203 .
ـ سندبادنامه, ص 155 .
* فقره 990: خَير الامور اَوسَطُها
ـ تاريخ وصّاف, ص 140; احاديث مثنوى, ص 69; انس التائبين, ج 1, ص 336; جهانگشاى جوينى, ج 1, ص 8.
ـ مجمل الاقوال, ورق 74 الف; خلاصه شرح تعرّف, ص 112 و 572; لطائف الحكمة, ص 257.
= اغراض السّياسه, ص 207; التّوسل الى التّرسل, ص 66.
*فقره 1012: الدّالٍّ عَلَى الخَيرِ كَفا عِلِه
ـ ترجمه شهاب الاخبار, ص 17, فقره 91; ترك الاطناب, ص 52, فقره 80; التّوسل الى التّرسل, ص 82.
ـ فوائد السّلوك, ص 185; فضائل بلخ, ص 352; دستور الكاتب فى تعيين المراتب, ص 180 و 369.
* فقره 1035: الدّنيا مزرعةُ الآخرة
ـ احاديث مثنوى, ص 112; متبنى و سعدى, ص 128; تعليقات حديقة الحقيقه, ص 570, مرصاد العباد, ص 64, 109, 399 و 514.
ـ بدايع الوقايع, ج 1, ص 275; اسرار التّوحيد, دكتر صفا, ص 11; اغراض السّياسه, ص 404.
ـ كلّيّات سعدى, فروغى, ص 42.
*فقره 115 1: رُبَّ قولٍ اَشَدُّ مًن صولِ
ـ درّه نادره, ص 605; اخلاق محتشمى, ص 222; كليله و دمنه, ص 209; نهج البلاغه, صبحى صالح, ص 545.
ـ فقره 394; الكاشف عَن الفاظ نهج البلاغه, ص 247.
* فقره 1147: رَضيتُ مِنَ الغنيمة بالاياب
ـ مصراع دوّم بيتى است از (اِمرؤ القيس) كه نخستين مصراع آن, اين است: (لَقَد طَوَّفْتُ فى الآفاق حَتّى …).
ـ ديوان امرىء القيس, ص 141 ـ قاهره, 1282 ق; شرح ديوان امرىء, القيس, ص 11, بيروت 1968 م.
ـ ابراهيم بن السّيّد علّى الاحدب الطرابلسى,فرائد اللآل فى مجمع الامثال, ج 1, ص 253.
ـ زمخشرى, المستقصى فى امثال الحرب, تحقيق محمّد عبدالمجيد خان, ج 2 ص 100 ـ حيدر آباد, 1381 ق ـ 1962 م.
ـ ترجمه تاريخ يمينى, ص 481/ سندبادنامه, ص 159 و 270; مجمل الاقول, ورق 45 ب و 46 ب .
ـ درّه نادره, ص 515 .
* فقره 1189
بيتِ: زِيادَةُ المَرْءِ فى دُنياهُ نُقصان
وَ رِبْحُه غَيرَ مَحْضِ الخَيرِ خُسْران
مطلع قصيده نونيّه معروفى است از (ابوالفتح سنتى) كه (بدر جاجَرمى) همه ابيات آن را به شعر فارسى برگردانده است با اين مطلع:
هر كلامى كه ز دنياست, همه نقصان است
سود كز محضِ نكوئى نَبُود, خُسران است
متن تازى قصيده به طور كامل در جواهر الادب (ص 815) و … آمده است و ترجمه منظوم فارسى آن, در مونس الاحرار فى دقايق الاشعار تأليف محمّد بن بدر جاجرمى, تذكرة الشّعراى دولتشاه سمرقندى و … سندبادنامه, ص 391 و اغراض السّياسه, ص 113 نيز ديده شود.
* فقره 1208 : سَحابَةُ صَيفٍ عَنْ قَليلٍ يَتَقَشَّعُ
همان طور كه نوشته اند از (ابن شَبْرمَه) است . مصراع اوّل به صورت (اَراها وَ اِنْ كانَتْ تُحِبُّ فَاِنَّها) يا (فَاِنْ كانَتِ الدّنيا تُحِبُّ فَاِنَّها) ضبط شده است و به جاى (يَتَقَشَّعُ), (تَقَشَّعُ) آمده: محاضرات الادباء و محاورات الشّعرا و البلغاء , ج 1, ص 188 و ج 4 ص 384 ـ بيروت , 1961; البيان و التّبيين, حاخط, 1968 م. ج 3 ص 129 ـ 196 م).
*فقره 1228: السّفرُ قِطعة مِن السَّقَرِ
ـ درّه نادره, ص 489 و حاشيه; شرح مشكلات ديوان انورى, ص 313 ;جواهرالاسمار, ص 62.
ـ ترجمه شهاب الاخبار, ص 30 , فقره 180; ترك الاطناب, ص 111, فقره پ76; التّصفيه فى احوال المتصّوفه, ص 251 .
* فقره 1234: سَكَتَ اَلْفاً وَ نَطقَ خَلفاً
ـ مجمل الاقوال, ورق 144 الف; سندبادنامه, ص 74.
* فقره 1246: السّلطانُ ظِلّ اللّه
تا آنجا كه به ياد دارم اين جمله مأثوره بار نخست در مُروجُ الذَّهَبِ مسعودى نقل شده, امّا اكنون بدان كتاب دسترسى ندارم, نگاه كنيد به :
ـ دستور الكاتب فى تعيين المراتب, ص 466; تعليقات حديقة الحقيقه, ص 620; آداب الحرب والشّجاعه, ص 279.
ـ الحكمة الخالده , ص 179; بريد السعاده, ص 87; شرح شهاب الاخبار, ص 40, فقره 247; ترك الاطناب, ص 162, فقره 241.
ـ لطائف الحكمة, ص 164; فرائد السّلوك, ص 252; اخلاق محتشمى, ص 137; جهانگشاى جوينى, ج 2, ص 82.
ـ مهمان نامه بخارا, ص 17; اغراض السّياسه فى اعراض الرّياسه , ص 46 و 257.
* فقره 128: الشّبابُ شعبة مِن الجُنون
ـ جواهر الاسمار, ص 162; لمعة السّراج , ص 171; شرح شهاب الاخبار, ص 11, فقره 44; اسرار التوحيد, ص 33; سندبادنامه, ص 282 (مثل را به صورت (حلّ) آورده است); امثال و حكم , ج 1 ص 253.
* فقره 1444: طاعةُ النِّساءِ نَدامة
ـ شرح شهاب الاخبار, ص 30, فقره 181; ترك الاطناب, ص 112, فقره 177; دهخدا, امثال و حكم, ج 2 , ص 1064.
* فقره 1451: طَبيب يُداوى وَ هُوَ عَليل
در اصل به جاى عَليل ,مريض بوده. مصراع نخستين آن اين گونه است : (وَ غَيرُ تقّى يَأْمُرُ النّاسَ بِالتُّقى) بيت از (ابن عَيَيْنَه) است (وَفايت العيان و اَنباء اَبناء الزّمان, تحقيق الدكتور احسان عبّاس, ج 2, ص 370; فرائد اللآل, ج 1, ص 375; محاضرات الادباء و محاورات الشّعراء و البلغاء , ج 1, ص 133 ـ بيروت , 1961 و …).
* فقره 1487: الظُلم ظلماتُ يومَ القيامه
ـ مجمل الاقوال, ورق 54 الف; شرح فارسى شهاب الاخبار, ص 17, فقره 99 ; ترك الاطناب, ص 60, فقره 95; لمعة السّراج, ص 17; اخلاق محتشمى, ص 136; فرائد السّلوك, ص 320; الرسالة العلميّه فى الاحديث النبويّه, ص 241.
فقره 1488: الظلمُ مَرْتَعُهُ وَ خيم
در اصل بيتى است از جمله اشعار حماسه از يزيد بن حكم:
الًبْغيُ يَصْرَعُ اَهْلَهُ
وَ الظُّلْمُ مَرتَعُهُ وَ خيمُ
ـ شرح حماسه مرزوقى اصفهانى, ج 3 , ص 1990, مصر, 1372ق; كليله و دمنه ص 126.
ـ مجمع الاقوال ورق 54 الف; التّوسل الى الترسّل, ص 24.
* فقره 1545: عِش رجباً تَرَ عَجَباِ
ـ لمعة السّراج, ص 42; مجمع الاقوال ,ورق 83 ب, 14 ب و 145 الف; بختيارنامه ,ذبيح اللّه صفا, ص 41, (ملاحظات و اصلاحات, صفحه بيست و نه).
ـ جهانگشاى جوينى, ج 1, ص 108; التّوسل الى الترّسّل, ص 263; نفثة المصدور, ص 2.
در سندبادنامه, ص 193و لمعة السّراج , ص 42 و التّوسّل الى الترسّل ص 263 بيتى آمده است از على بن الحسن الباخرزى (ارشاد الاريب فى معرفة الاديب (معجم الادبا), ياقوت حموى, چاپ احمد فريد رفاعى, جزء 13 ص 38 ـ قاهره, 1963 م ) متضمّن اين مثل:
(عِشْنا الى اَن رَاَيْنا فِى الهَوى عَجَبا
كُلَّ الشّهور و فى الامثالِ عِش رجبا
در تاريخ وصّاف ( ص 286) اين مثل به صورت (اِنْ تَعْشِ تَرَ مالَمْ تَرَه) ضبط شده است.
* فقره 1538: عَلَى الخَبير سَقَطْتُ
ـ سندبادنامه, ص 89; كليله و دمنه, ص 404; المضاف الى بدايع الازمان, ص 4; مرزبان نامه, محمد روشن, ص 77.
ـ مجمل الاقوال, ورق 91 ب.
* فقره 1604: العَودُ اَحْمدُ
ـ نفثة المصدور, ص 97; مرزبان نامه, محمد قزوينى, ص 135 و چاپ محمد روشن, ص 251; ترجمه تاريخ يمينى, ص 326; مقامات الحريرى, ص 373 (المقامة الرّمليّة) ; درّه نادره , ص 243; التوسّل الى التّرسل, ص 295; مهمان نامه بخارا, ص 35;امثال و حكم, ج 1, ص 263 .
* فقره 1610: اَلَعْيرُ يَضْرطُ وَ المكواةُ فى النّار
ـ مرزبان نامه , محمّد روشن,ص 385; سندبادنامه, ص 88; اغراض السّياسه, ص 118 ح ; مجمل الاقوال, ورق 23 الف.
فقره 1664: اَلفُرَص مَرَّ مَرَّ السّحاب
ظاهراً مأخوذ است از قرآن مجيد, سوره مباركه 27 , آيه شريفه 88 كه با اختلاف در الفاظ در نهج البلاغه (صبحى صالح, ص 471, فقره 21) و نيز شرح غرر و دررِ آمدى ( ج 1 ص 297) ديده مى شود, نيز بنگريد به:
ـ مجمل الاقوال, ورق 88 الف; درّه نادره, ص 184; سندبادنامه, ص 140و 289; جواهر الاسمار, ص 151.
ـ نمونه نظم و نثر فارسى, ص 6 و 87.
* فقره 1771: القناعة مال لا يَنْفَدُ
ـ نهج البلاغه, ص 559, فقره 475 و فقره 57; الكاشف عن الفاظ نهج البلاغه فى شروحه, ص 360.
ـ ترجمه ادب و جيز ( ضميمه اخلاق محتشمى), ص 512; متنبّى و سعدى, ص 106; ترك الاطناب, ص 35 ,فقره 50.
ـ ترجمه و شرح شهاب الاخبار, ص 12, فقره 55.
* فقره 1785: كاد الفقر يكون كفرا
ـ شرح شهاب الاخبار, ص 69, فقره 401; گلستان سعدى, ص 170; سندبادنامه , ص 165; متنبّى وسعدى, ص 109.
ـ ترك الاطناب, ص 318, فقره 399; احاديث مثنوى, ص 45.
ـ كيمياى سعادت, ج 2, ص 153; ترجمه رساله قشيريّه, ص 460; امثال و حكم , ج 3, ص 1171.
* فقره 1830: الكريم اذا وَعداَوفى.
ـ مجمل الاقوال, ورق 68 ب, گلستان, ص 8 ; التوسّل الى الترسّل , ص 161 و 297; جواهر الاسمار, ص 30 .
ـ لطائف الحكمة, ص 187; سندبادنامه, ص 320.
* فقره 1844: كفى بِالموتِ واعِظاً
ـ مرزبان نامه, محمد قزوينى, ص 78; تعليقات حديقة الحقيقه, ص 536; مجموعه ورام ص 201 (چاپ 1302).
ـ ترك الاطناب, ص 749, فقره 904; كيمياى سعادت, ج 2, ص 614; ترجمه و شرح شهاب الاخبار, ص 164, فقره 874.
* فقره 1865: كُلّ اِناءِ يَتَرَشَّحُ بِما فيه
ـ كليله و دمنه, ص 94; مقالات شمس تبريزى, ص 144; گلستان, ص 203; مجمل الاقوال,ورق 95 الف.
ـ التّوسل الى الترسّل, ص 251; جهانگشاى جوينى, ج 2, ص 274; تاريخ وصّاف, ص 58 (با اختلاف بسيار در الفاظ).
*فقره 1912: كَما تَدينُ تُدانُ
ـ مجمل الاقوال, ورق 95 ب; كليله و دمنه , ص 337; نقثة المصدور, ص 589; كتاب النقض, ص 37.
ـ ترجمان البلاغه, ص 121; 1 اغراض السّياسه, ص 202; التوسّل الى الترسّل, ص 214; احاديث مثنوى ص 176 .
ـ جواهر الاسمار, ص 162; برزوى طبيب و منشأ كليله و دمنه , ص 92.
* فقره 1979: لا رَأْيَ لِمَن لايُطاع
ـ نهج البلاغه, صبحى صالح, ص 71,فقره 27; الكاشف عن الفاظ نهج البلاغه, ص 262 .
ـ نفثة المصدور, ص 189; كليله و دمنه, ص 236; اخلاق محتشمى,ص 394; تجارب السّلف ص 52
ـ اغراض السّياسه, ص 327; التّوسّل الى التّرسل, ص 345
* فقره 1986: لاطاعَةَ لِمَخلوقِ فى مَعصيةِ الخالِق
ـ نهج البلاغه, صبحى صالح, ص 500, فقره 165; الكاشف عن الفاظ نهج البلاغه, ص 287.
ـ اخلاق محتشمى, ص 66; خلاصه شرح تعرّف, ص 138 و 578 ; شرح شهاب الاخبار, ص 107, فقره 587.
ـ ترك الاطناب, ص 515, فقره 602; التوسّل الى الترسّل, ص 365; تاريخ سيستان, ص 114.
* فقره2042: لايُلدغُ المؤمنُ مِن حُجْرٍ واحدٍ مَرَّتَين
ـ مرزبان نامه, محمد قزوينى, ص 228 ح; تاريخ وصّاف, ص 313; راحة الصّدور , ص 261 و 346.
ـ آداب الحرب و الشّجاعة , ص 279; ترجمه جاويدان خرد, ص 118; كليله و دمنه, ص 286; ترك الاطناب, ص 496, فقره 579; ترجمه و شرح شهاب الاخبار, ص 103, فقره 563.
در ترجمان البلاغه آمده:
(قوله عليه السّلام: لايُلْسَعُ المُؤمِنُ مِن حُجرٍ مَرَّتَين). (فى ترجمة الاخبار و الامثال و الحكم, ص 119 و 120 ـ بخش عكس, ص 247) .
ترجمه: هر كرا مار ز سوراخى يك بار گزيد
گر دگر باره گَزَد , وى ز درِ دار بود.
امير معزّى گفته است:
و آنكه شد يكباره زهر آلود از سوراخ مار
بار ديگر گرد آن سوراخ چون سازد گذر
(ديوان, ص 206)
فخر الدّين اسعد گرگانى هم درويس و رامين گويد:
هر آن گاهى كه باشد مرد هشيار
ز سوراخى دوبارش كى گزد مار
(امثال و حكم, ج 3, ص 1361)
منوچهرى دامغانى مى گويد:
مردم دانا نباشد دوست او يك روز بيش
هر كسى انگشت خود يكره كند در زولفين
(ديوان, ص 69)
مولوى گفته :
گوش من لايلدغ المؤمن شنيد
قول پيغمبر به جان و دل گزيد
(احاديث مثنوى, ص 9)
در گلستان سعدى مى خوانيم:
دگر ره چون ندارى طاقت نيش
مكن انگشت در سوراخ كژدم ( ص 34)
به امثال و حكم, دهخدا, ج 3 , ص 1361 و ج 4 ص 1941 نيز نگاه شود.
در تاريخ سيستان آمده است:
(… و از حكايت هاى وى [از هربن يحيى= از هَرِ خَم] يكى آن بود نادر, كه روزى مردمان برخاستند اندر قصر يعقوبى, او انگشت به زُفْرين اندر كرده بود و انگشت او سخت كرده و آماس گرفته و بمانده, چون او بر نمى خاست نگاه كردند و آن بديدند. آهنگرى بياوردند تا انگشت او بيرون آورد از آن و برفت. ديگر روز هم آنجا بنشست. باز انگشت سخت كرده بود به زُفْرين اندر.
گفتند. چرا كردى؟ گفت نگاه كردم تا فراخ شد؟
دقيقى به شعر اندر ياد كند:
بر آب گُرْم دَر ماندست پايم
چو در زُفْرين در انگشت اَزْهَر)
(تصحيح محمد تقى بهار, ص 269 و 270 ـ 1314).
* فقره2165: ما اَشْبَهَ اَلليلَة بِالبارِحه
مصراع اوّل آن, اين است : فَكُلّهم اَرْوَعُ مَن ثَعْلَب.
ـ مجمل الاقوال, ورق 71 ب; التّوسُل اِلَى التّرسّل , ص 253; مقامات الحريرى, ص 411(المقامة السّاسانيّه).
ـ سندبادنامه , ص 306; السّعادة و الاسعاد, ص 321 .
* 2190: الماضى لايُذَكر
ـ مجمل الاقوال, ورق 87 ب; سندبادنامه, ص 63.
* فقره 2256: فَاِنَّ المَرءَ مَخْبوء تَحتَ لِسانِهِ
ـ نهج البلاغه, صبحى الصّالح, ص 497, فقره 148و ص 545, فقره 392; الكاشف عن الفاظ نهج البلاغه, ص 389; متنبّى و سعدى, ص 119.
ـ مجمل الاقوال, ورق 103 الف; اخلاق محتشمى , ص 420; احاديث مثنوى, ص 51; بريد السّعاده, ص 66.
* فقره 2295: المُلكُ عَقيم
ـ سندبادنامه, ص 145و 225; اغراض السّياسه, ص 314, 330 و 395; راحة الصّدور, ص 216
* فقره 2299: المُلكُ وَ الدّين توأمان
مأخوذ است از عبارتى از (عهد اردشير) يعنى وصيّت نامه اردشير براى شاهان بعد از او .
ـ فرائد السّلوك, ص 42; سندبادنامه , ص 4; كليله و دمنه, ص 4; اخلاق ناصرى, ص 285; التّوسّل الى التّرسل, ص 102.
ـ مرصاد العباد, ص 436; نامه تَنْسَر, ص 8 و 53; عهد اردشير , احسان عبّاس, ص 53; مجمل الاقوال, ورق 14 الف و 15 الف. سيّد مرتضى علم الهدى نيز اين جمله را از گفته هاى اردشيربابكان و بنا به نقل حضرت آيت اللّه حسن زاده آملى (كليله و دمنه, صفحه 9) در كتاب شافى, ص 7 مى نويسد:
(و هذا اردشير بن بابك و الفاظه و وصاياه فى الحكمة و ما يتعلّق بالأخذ بالجزم معروفة بقوله: الملك و الدّين اخوان توأمان لاقوام لأحدهما الاّ بصاحبه). (ص 7, طبع رحلى قديم).
فقره 2364: مَن حَفَر بِئراً لِأخيه فَقَدْ وَقَعَ فيهِ
در اخلاق ايران باستان (دينشاه ايرانى, ص 199, 1312, به نقل از كتاب اندرز آذرباد مهر سپندان) آمده است: (هر كس براى ديگران چاه كَنَد , خود در آن افتد).
در كتاب (جامعه) از (عهد عتيق) (امثال سليمان نبى, باب دهم, بند هشتم) نقل شده:( آنكه چاه مى كَنَد, ممكن است در آن بيفتد).
مولوى بلخى گفته است:
مَنْ حَفَر بئراً نخواندى از خبر
آنچه خواندى كن عمل جان پدر
فردوسى نيز مى گويد:
كسى كو به ره بَركَنَد ژَرْف چاه
سزد گر كند خويشتن را نگاه
ـ الرّسالة العليّه, ص 215; جواهر الاسمار, ص 398; احاديث مثنوى, ص 14; امثال قرآن, ص 57.
روايتى ديگر از اين جمله مأثوره كه در بعضى از متون قديم ما به كار رفته است ـ مثلاً كليله و دمنه, ص 154 و جواهر الاسمار, ص 133 و ... ـ به صورت (فَلَرُبَّ حافِرِ حُفْرَةٍ هُوَ يَصْرَعٌ )مى باشد همراه با مترادف فارسى آن(بد مكن كه بدافتى چَهْ مَكَن كه خود افتى).
*فقره 2406: مَن طَلبَ شيئاً وَ جَدَّ وَجََد
ـ احاديث مثنوى ص 78; شرح مثنوى شريف, جزء 2, ص 522; تاريخ بيهق, ص 189; سندبادنامه, ص 55.
ـ تعليقات حديقة الحقيقه, ص 402 و 629; التّوسّل الى التّرسّل, ص 309; امثال و حكم , ج 4, ص 1744.
ـ مجمل الاقوال , ورق 42 ب.
* فقره 2415: مَن عَز َّبَزَّ
ابى اسحق الغَزّى گفته است
مَن عَزَّبَزَّ و عِزُّ فى ظَلَفِهْ
فَاِنَّما يَسْغَبُ الهِرْماسُ مِنْ اَنَفِه ْ (جهانگشاى جوينى, ج1, ص 199 و 247).
در تاريخ وصّاف , ص 190 نيز ديده شود.
* فقره 2468: مَن لَم يُؤَدّبهُ الاَبوانِ اَدَّبَهُ الزَّمانُ
= مجمل الاقوال, ورق 83 ب;نقد حال, ص 88 و ما بعد; منتخب قابوسنامه, نفيسى ص 128; فرائد السّلوك, ص 128.
ـ جهانگشاى جوينى, ج 3, ص 64 و ص 299 ـ 300; تعليقات حديقه, ص 533.
روايت ديگر اين مَثَل, بيتى است از (ابراهيم بن شكله):
مَنْ لَمْ يُؤَدِّبْهُ والِداهُ
اَدَّبَهُ الَيل وَالنَّهار
* فقره 2490: مَنْ يَزْرَعِ الشّوكَ لَمْ يَحْصُد بِهِ عِنَباً
ـ تاريخ وصّاف, ص 271; احاديث مثنوى, ص 176; درّه نادره, ص 686; تجربة الاحرار, بخش 1, ص 475.
ـ سندبادنامه, ص 34; كليله و دمنه, ص 125; نفثة المصدور, ص 28; امثال قرآن, ص 59; ترجمه تاريخى يمينى, ص 100.
ـ مجمل الاقوال, ورق 97 ب.
صالح بن عبد القدّوس گفته است:
اِذا وَتَرْتَ امرأً فَاحْذَر عَداوَتَهُ
مَنْ يَزْرَعِ الشَّوكَ لايَحْصُد بِهِ عِنَبا (الشوارد, ج 1, ص 47).
* فقره 2506: المُؤمِنُ مِرآة المؤمن
ـ الحكمة الخالده, ص 107; ترك الاطناب فى شرح الشهاب, ص 66, فقره 106; اخلاق محتشمى , ص 354.
ـ ترجمه جاويدان فرد, ص 116; شرح فارسى شهاب الخبار, ص 110; مجمل الاقوال, ورق 152 الف.
* فقره 2528: النَّدَمُ توبه
ـ جاويدان خرد, ص 116, ترك الاطناب, ص 7, فقره 6; الحكمة الخالده, ص 107; ترجمه و شرح
ـ شهاب الاخبار, ص 7, فقره 7.
* فقره 2566: وافَقَ شَنّ طَبَقَة
ـ مجمل الاقوال, ورق 91 ب و ورق 35 1 الف; درّه نادره, ص 178; تاريخ وصّاف, ص 156.
* فقره 2589: وَ عَينُ الرِّضا مِنْ كل عَيْبٍ كَليلَة
بيتى است از عبداللّه بن معاويه كه مصراع دوم آن چنين است: (وَ لَكِنَّ عَيْنَ السُّخْطِ تُبْديِ المَساوِيا).
ـ وفيات الاعيان و انباء ابناء الزّمان, ج 1, ص 467; مجمع الاقوال, ورق 152 ب, راحة الصّدور, ص 64.
ـ جهانگشاى جوينى, ج 1, ص 8 و ج 3, ص 305 و 306; تاريخ وصّاف , ص 144; ترجمه رساله قشيريّه, ص 504.
* فقره 2590: الوَقتُ سَيف قاطِع
ابى اسحق الغزّى گفته :
بادِرِ فَاِنّ الوَقتَ سيف قاطع
وَ العُمرُ جَيش وَ الشَّبابُ اَميرُ
ـ جهانگشاى جوينى, ج 1, ص 197 و 246; ترجمه رساله قشيريّه, ص 90; جواهر الاسما, ص 26; التّصفيه فى احوال المتصوّفه, ص 194 و 380; متنبى و سعدى, ص 121; امثال و حكم, ج 1 ص 280.
* فقره 2614: وَهَل يَنهَضُ البازِى بِغَير جَناحٍ
مصراع دوم بيتى است از (مِسكين دارِمى) كه نخستين مصراع آن چنين است: (وَ اِنَّ ابنَ عَمِّ المَرءِ فَاعْلَم جَناحَه) (عبداللّه محمد بن خميس, الشوارد, ج 1و ص 138 ـ 1394 ق/ 1974).
سندبادنامه , ص 309 نيز از نظر گذرانده شود.
فقره 2714: يُتَداوَى الخَمرُ بِالخمرِ
كوتاه شده دوم اين بيت است از (قيس بن ذُريحْ):
تَداوَيْتُ مِنْ لَيْليَ بِلَيْلى مِنْ الهَوى
كَمَا يَتَداوَى شارِبُ الخَمْرِ بِالخَمْرِ
ـ اسلمة بن منقذ البديع فى نقد الشعر, تحقيق احمد احمد البدوى و حام عبدالمجيد, ص 226 ـ قاهره, 1380 ق / 1960.
منوچهرى دامغانى نيز گفته است :
راحت كژدم زده, كشته كژدم بود
مى زده راهم به مى, دارو و مرهم بود
(ديوان, تصحيح دبيرسياقى, ص 145 ـ 1326).
* فقره 1722: يَداكَ اَوكَتا وَ فُوكَ نَفَخ
ـ كليله و دمنه, ص 336; مجمل الاقوال, ورق 86 ب; لمعة السّراج , ص 68; جهانگشاى جوينى , ج 1, ص 202.
ـ التّوسّل الى التّرسل, ص 347, در همين كتاب آمده:
زرنج واقعه بدگوى تو چو ناله كند
زمانه گويد جان كن برو كه فوك نفخ (ص 299).
ـ تاريخ بيهقى, ص 259.
* فقره 2727 : اليَد العُليا خَير مِن اليد السُّفْلى
ـ الحكمة الخالده, ص 103; ترك الاطناب, ص 686, فقره 819; جاويدان خرد, ص 112.
ـ شرح شهاب الاخبار, ص 146, فقره 798; متنبّى و سعدى, ص 109; كيمياى سعادت, ج 1, ص 199.
* * *
در اين يادداشت در باب آن دسته از احاديث و اخبار و روايات كه به عنوان (مثل) رايج الاستعمالند, چيزى گفته نشد, همان طور كه براى دورى از اطناب, اختلافات بسيار در الفاظ امثال ذكر نشد.

مراجع امثال

1 . آداب الحرب و الشّجاعه, به اهتمام احمد سهيلى خوانسارى (1346).
2 . بديع الزّمان فروزانفر,احاديث مثنوى (1334).
3 .اخلاق محتشمى, به تصحيح محمّد تقى دانش پژوه 1339.
4 . اغراض السّياسه فى اعراض الرّياسه, به اهتمام جعفر شعار, 1349.
5 . على اكبر دهخدا, امثال و حكم, 4 جلد.
6 . انس التّائبين, به تصحيح على فاضل (1350).
7 . فرانسوا بلوا, برزوى طبيب و منشأ كليله و دمنه, ترجمه صادق سجّادى, (1382).
8 . محمّد بن غازى مَلَطْيَوى, بريد السّعاده, به كوشش محمّد شيروانى.
9 . جرجى زيدان, تاريخ آداب اللغه, به كوشش دكتر شوقى ضيف, 4 جزء , قاهره 1957م.
10 . على بن زيد بيهقى, تاريخ بيهق, با تصحيح و تعليقات احمد بهمينار, 1317.
11 . تاريخ سيستان, به تصحيح محمّد تقى بهار, 1314.
12 . هندوشاه نخجوانى, تجارب السّلف, به اهتمام عبّاس اقبال, 1357.
13 . مهدى محقق, تحليل اشعار ناصر خسرو, 1344.
14 . محمّد بن عمر الرادويانى, ترجمان البلاغه, تصحيح احمد آتش, استانبول, 1949 م.
15 . ترجمه تاريخ يمينى, به اهتمام جعفر شعار, 1357.
16 . ترجمه جاويدان خرد, به كوشش محمّد تقى دانش پژوه, 1359.
17 . ترجمه رساله قشيريّه, به كوشش بديع الزّمان فروزانفر, 1345.
18 . ترجمه كليله و دمنه بهرامشاهى, تصحيح و توضيح مجتبى مينوى, 1343.
19 . ترجمه و شرح فارسى شهاب الاخبار, تصحيح محمّد تقى دانش پژوه, 1349.
20 . ابوالحسن عليّ بن احمد معروف به ابن القضاعى, ترك الاطناب فى شرح الشّهاب (يا مختصر فصل الخطاب), به كوشش محمّد شيروانى ج 1 (1343).
21 . التّصفيه فى احوال المنصوفه, به تصحيح غلام حسين يوسفى 1347.
22 . تعليقات حديقة الحقيقه, محمّد تقى مدّرس رضوى, 1344.
23 . بهاء الدّين محمّد بن مؤيّد بغدادى, التّوسّل الى التّرسّل, تصحيح احمد بهمينار, 1315.
24 . جواهر الاسمار (طوطى نامه), به اهتمام شمس الدّين آل احمد, 1352.
25 . جهانگشاى جوينى, به تصحيح محمّد قزوينى, چاپ لَيْدِن.
26 . ابوعلى احمد بن محمّد, الحكمة الخالده, مسكويه, حقّقه و قدّم له عبدالرّحمن بدوى, دانشگاه تهران, 1377.
27 . خلاصه شرح تعرّف, به تصحيح احمد على رجائى, 1349.
28 . ميرزا مهدى خان استرابادى, درّه نادره, به تصحيح دكتر شهيدى, 1366.
29 . قاضى خان بدر محمّد دهار, دستور الاخوان, تصحيح سعيد نجفى اسداللّهى, ج1 (1349).
30 . ديوان حافظ, به تصحيح و توضيح پرويز خانلرى, چاپ دوم, خوارزمى, تهران, 1362 و نيز چاپ محمّد قزوينى.
31 . راحة الارواح فى سرور المفراح (بختيارنامه), به تصحيح ذبيح اللّه صفا, 1345.
32 . راحة الصّدور و آية السّرور, به اهتمام محمّد اقبال, با تصحيحات لازم مجتبى مينوى, 1333.
33 . كمال الدّين حسين كاشفى, الرّسالة العليّه فى الاحاديث النبويّه, به تصحيح جلال الدّين محدّث ارموى, 1344.
34 . ظهيرى سمرقندى,سندبادنامه, به اهتمام احمد آتش, استانبول, 1948.
35 . جعفر شهيدى, شرح لغات و مشكلات ديوان انورى ابيوردى, 1357.
36 .عبداللّه محمّد بن خميس,الشّوارد, 1394 ق/. 1974 م.
37 .فرائد السّلوك, به تصحيح نورانى وصال و افراسيابى, 1368.
38 . فضائل بلخ, تصحيح عبدالحيّ حبيبى, 1350.
39 . قابوسنامه, به تصحيح غلامحسين يوسفى, 1346.
40 . الكاشف عن الفاظ نهج البلاغه فى شروحه, وضعه السّيد جواد المصطفوى الخراسانى, 1395 ق/ 1354 ش.
41 . عبدالجليل قزوينى, كتاب النقض, به تصحيح جلال الدّين محدّث ارموى, 1331.
42 . هجويرى, كشف المحجوب, به اهتمام ژوكوفسكى, افست, 1336.
43 .كلّيّات سعدى, به تصحيح محمّد على فروغى, 1316 (تا 1320).
44 . كليله و دمنه, تصحيح و ترجمه دو باب ديگر, آيت اللّه حسن حسن زاده آملى, 1365.
45 . ابوحامد محمّد غزّالى, كيمياى سعادت, طوسى, به كوشش حسين خديو جم, دو جلد, 1361.
46 .سراج الدّين محمد ارموى, لطائف الحكمه, تصحيح غلامحسين يوسفى, 13512.
47 . لمعة السّراج (بختيارنامه), به كوشش محمّد روشن, 1348.
48 . حسين على محفوظ,متنبى و سعدى, 1336.
49 . احمد بن احمد دمانيسى سيواسى, مجمل الاقوال فى حكم و الامثال, به كوشش ايرج افشار ـ محمود اميدسالار, تهران,1381 (چاپ عكسى).
50 . مرزبان نامه, به تصحيح محمّد قزوينى, 1317 و چاپ محمّد روشن, 1355 (دوجلد).
51 . حميد الدّين احمد بن حامد كرمانى, المضاف الى بدايع الازمان, به تصحيح عبّاس اقبال, 1331.
52 .ژنده پيل, مفتاح الجنّات, تصحيح على فاضل, 1347.
53 . مقالات شمس تبريزى, به كوشش محمّد على موحّد, 1356.
54 . رضى الدّين نيشابورى, مكارم اخلاق, به تصحيح محمّد تقى دانش پژوه, 1341.
55 . فضل اللّه روزبهان خُنجى, مهمان نامه بخارا, به اهمام منوچهر ستوده, 1355.
56 . نور الدّين عبدالرّحمان جامى, نفحات الانس, تصحيح محمود عابدى, 1382.
57 . نفثة المصدور, توضيح و تصحيح امير حسن يزدگردى, 1343.
58 . نمونه نظم و نثر فارسى ( از آثار اساتيد متقدّم), به اهتمام و تصحيح حبيب يغمائى, 1343.
59 . نهج البلاغه,صبحى الصالح, بيروت 11378 ش/ 1967م.

پى نوشت :
1 . تاريخ ادبيّات زبان عربى, ترجمه عبدالمحمّد آيتى, 1374, ص 155 .
2 . جزء اوّل, طبع دوّم
3 . سال اوّل (1327), ش 10, ص 432 ـ 437; سال دوّم (1328), ش 1 و 2 و 3 , ص 3 ـ 6, 49 ـ 52, 393; سال سوّم ( 1329), ش 1, ص 22 ـ 27 .
4 . داستان نامه بهمنيارى, 1381 ,ص 24 و 25 .
5 . امثال قرآن, على اصغر حكمت, 1332, ص 2 .
6 . همان, ص 2 .
7 . همان, ص 1 .
8 . كتاب المصادر, ج 1 ص 52 , چاپ بينش, 1339;تاج المصادر, طبع دكتر عالم زاده, ج 1 ص 48 , 1366;منتخب اللغات, ص 558,چاپ سنگى هند.
9 . فهرست الفائى لغات و تركيباتِ فارسيِ السّامى فى الاسامى, محمّد دبير سياقى, 1354; السّامى فى الاسامى, مقدّمه دكتر جعفر شهيدى, چاپ عكس, تهران, 1345 .
10 . لردولف زلهايم, الامثال العربيّة القديمه, ترجمة الدكتور رمضان عبدالتوّاب, بيروت, 1391 ق. 1971 م.
11 . اميل بديع يعقوب, موسوعة امثال العرب, 7 جلد, بيروت, 1995 م.
12 . تأليف حسين شاه متخلّص به حقيقت, به اهتمام احمد مجاهد, انتشارات دانشگاه تهران ( شماره 2467), 1379
13 . فرهنگ مصادر زبان ها و گويش هاى ايرانى تاجيكستان, به كوشش مسعود قاسمى و …, ج 1, ص 47, دوشنبه, 1376 .
14 . عبداللّه افغانى نويس, لغات عاميانه فارسى افغانستان, ص 68, 1335.
15 . محمّد آصف فكرت, فارسى هروى, ص 79, 1376.
16 . برهان قاطع, تصحيح و تحشيه دكتر محمّد معين, ج 1 ,ص 368 (متن و حاشيه).
17 . فرهنگ قوّاس, به اهتمام نذير احمد, ص 127 , و…,تهران, 1353.
18 . عليّ بن محمّد الاديب الكرمينى, تكملة الاصناف, اسلام آباد, ص300, 1363.
19. لغت فرس اسدى, تصحيح عبّاس اقبال, ص 115 ( 1319); فرهنگ قوّاس, ص 21; السّامى فى الاسامى, ص 19; المصادر, ج 2,ص 398; تاج المصادر, ج 2, ص 709.
20. فرهنگ مصادر زبان ها و گويش هاى ايرانى تاجيكستان, ص 179.
21. المصادر, ج 1,ص 125.
22. تاج المصادر, ج 1, ص 117.
23. قاضى خان بدر محمّد دهار, دستور الاخوان, تصحيح نجفى اسداللّهى, ج 1, ص 230, 1349
24. زمخشرى, مقدّمة الادب, به كوشش سيّد محمّد كاظم امام, ج 2, ص 12, (1343).
25. برهان قاطع, محمد معين, ج 3, ص 1498,ح 10.
26. لغات عاميانه فارسى افغانستان, ص 68; عنايت اللّه شهرانى,ضرب المثل هاى درى افغانستان, ص 41 (1383).
27.ابوالحسن نجفى, فرهنگ عاميانه فارسى, ج 1 (ذيل تيار).
28.لغات عاميانه فارسى افغانستان, ص 134.
29 . احمدعلى رجائى بخارائى, يادداشتى درباره لهجه بخارايى,ص 353 و 354 (1342).
30 . فرهنگ زبان تاجيكى, ج 2, ص, 307 مسكو, 1969 م.
31. احمد مخدوم دانش, تاريخ منغيتيّه, به تصحيح عبدالغنى ميرزايف, ص 62, 67 و 137 و … .
32. يادداشت هاى صدر الدّين عينى, ص 59, 131, 173 و … ( 1362).
33. صدر ضيا (شريف جان مخدوم), نوادر ضيائيّه, به كوشش ميرزا شكورزاده,ص 86 (1377).
34. مقدّمه لغتنامه, ص 381 و مقدّمه امثال و حكم, ج 1.
35. ديوان حافظ, قزوينى ـ غنى, مطلع غزل شماره 430, حافظ, چاپ خانلرى, غزل شماره 423.
36.ديوان انورى, تصحيح محمّد تقى مدّرس رضوى, ج 2, ص 748, (1340).
37. امثال و حكم, ج 1, ص 19.