( 73
)
اول سودپرستى را توسعه مى دهد. و
در مرحله ثانى بهره كشى را تجويز مى كند.
حكومت دموكراسى اولا موجب هرج و مرج مى شود ثانيا دولت ضعيف و
ناتوان است واز عهده انجام كارهاى اساسى عاجزاست ثالثا موجب
حاكميت هوسهاى عامه مى شود.
حكومت تيرانى نيز حكومتى است كه بر بنياد ظلم و زوراستواراست .
بنابراين تمام اين حكومتها و مدينه ها غير شايسته و محكوم بزوال
مى باشند. تنها حكومت شايسته : حكومت عقل
فلسفه
فكر و فيلسوفان است .
افلاطون بر حسب
روش شناخت خود - كه براساس تجريد جزئيات به مفهوم كلى و مثال و مثل
اصالت مى دهد معتقداست : كه حقايق و موجودات آنهائى نيستند كه
انسان از طريق حواس و بطور عادى مشاهده واحساس مى كند بلكه حقايق
آنهائى هستند كه در عالم معقولات موجوداينها همان مثل مى باشند.
بنابراين
موضوع واقعى علم
مفاهيم كلى و همين مثالها مى باشند كه
بوسيله عقل ممكن است بدست آيند. بااين ترتيب سياست حقيقى نيزانواع
مختلف حكومت نيست
بلكه سياست واقعى همان سياست معقول يا مثال
سياست است .اين سياست ذاتا و فى نفسه سياست كلى مثالى است كه ثابت
و غير متغير و خارج از محدوده زمان و مكان است .
در نظرات سياسى افلاطون اصول زير مورد توجه است :
1. بين اخلاق و سياست
رابطه مستقيم برقراراست . رفتار خصوصى فرد
ازاصول حكومت جدا نيست
فضيلت فردى با فضيلت سياسى يكى است .
همانگونه كه تقوى مطلق جز علم مطلق چيز ديگرى نيست
تقوى سياسى نيز
جز علم چيزى نيست .
2. تقوى براساس بينش صحيح استواراست
بين علم و تقوى
رابطه
مستقيمى وجود دارد. زيرا جهل موجب عيب و نقص است .
3. براساس اصل دوم تنها فيلسوفان كه از دانش واقعى بر خور دارند
حق فرمانروائى دارند واين تقريبا همان حكومت عالمان عامل و يا
فقيهان سياستمداراست .
4. نظريه اصالت مثل افلاطون در
سياست وى نقش اساسى دارد
بطوريكه نمى توان فلسفه سياسى وى را بدون
فهم[ مثل] درست فهميد.
5. ثبات زيربناى سياست است . بر خلاف هراكليت كه دگرگونى رااساس
كار خود قرار داده بودافلاطون معتقد بود: كه دگرگونى
منشا و موجب
تباهى است . بايد سياست آنگونه تنظيم شود كه از دگرگونى و نتيجتااز
تباهى و بيمارى مصون بماند. نظريه اصالت مثل افلاطون
در مساله
ثبات
|