( 32
)
پرفشانى در قفس نتوان به كام خويش كرد
نيست عالم جاى پروازى كه من مى خواستم
از هوسها
بت پرست خود پرستى گشته ام
عشق را در كعبه دل بت شكن مى خواستم
با وجود آنكه چيزى در نظر جزاو نبود
ديده نتوانست ديد آن را كه من مى خواستم
داشت روح اميد آسايش ز[ ملك تن] نجيب !
ساده لوحى بين كه در غربت وطن مى خواستم(4)
آرى
روح بيدار اندك اندك از عالم تن مى گسلد
واميد آسايش از
ملك تن بر مى گيرد
واز وطن خواستن در[ غربت] دست بر مى دارد. دل
بيدار نمى تواند عالم جان را نبيند
و براين نابينايى بشكيبد. در
يكى از سخنرانيهاازاو شنيدم كه اين دو بيت را - كه حاكى از توجه
به اين مراحل است - مى خواند:
ترسم بروم
عالم جان
ناديده
بيرون روم از جهان
جهان ناديده
درعالم جان
چون روم از عالم تن
در عالم تن
عالم جان جان ناديده ؟
و مرد
از سالها سال پيش
خويش را براى اين
سفر آماده كرده بود
و با توشه تهجد
و مركب شبخيزى
و راهبرى فيض
سحر
عمرى دراين راه گام كوبيد
و به يقين به مقصودهايى رسيد: همين
آثار فراوان و خدمات شايان او نشانه فوز و توفيق اوست
و همچنين
كاميابى او به سعادت شهادت ...
دراين مقام اشاره به امرى ديگر نيز مناسب است . و آن امر
ارادت
پر عمق وى به خاندان پيامبراكرم وائمه طاهرين عليهم السلام بود.
اين ارادت عميق
و مبتنى
|