( 3 )

سرمقاله : شاخه اى رُسته بر ساقه

مجتبى احمدى

نوانديشى دينى چشمه اى بود كه از كوهسار دين جوشيد.

نوانديشى دينى جوانه اى بود كه بر تنه درخت دين روييد.

نوانديشى دينى شعله اى بود كه از طور دين زبانه كشيد.

نوانديشى دينى در شيعه رستاخيزى بود در رستاخيز و آتشفشانى بود در كوه نور.

روشن انديشى در حوزه دين از گذشته هاى دورادور تا حماسه پانزده خرداد و از حماسه پانزده خرداد تا سپيده دَمِ 22 بهمن 57 آهنگين و با موسيقاى دل نواز و روح انگيز در جويبار شهر دين سريان داشت تا در صبح 22 بهمن آن گاه كه خورشيد جهان افروز بر ستيغ بام اير ان شكفت دريا شد و خروشيد و رستاخيز عظيم آفريد.

انقلاب را جويبارهاى مقدس زلال و بى آلاينده روشن انديشى دينى آفريدند. جويبارهايى كه بى رنگ و بوى سليقه ها سودها قبيله گراييها و دسته بنديها به درياى پر موج و شكن انقلاب جارى بودند و با موجهاى ساحل كوب در مى آميختند و در سينه

( 4 )

اقيانوس وش خمينى سر مى گذ اشتند و آرام مى گرفتند.

نوانديشى دينى از لَمحه اى كه بر تارك جهان درخشيدن آغازيد به كانونها و محفلهاى دينى نورافشاند و دشت و دمن را نورباران كرد و به زاويه زاويه شهر دين تابيد و تاريكيها را زدود و دل و ذهنِ فوج فوج انسان را به نور ايمان رخشاند.

نوانديشى دينى چشمى به وحى داشت و چشمى به دنياى جديد و دگرگونيهاى گسترده اى كه آن به آن مى آفريد.

هيچ يك از اين دو پرده اى بر دريچه چشم او نياويخت كه از ديدن ديگرى بازماند.

از قلّه پرشكوه وحى وقتى به دستاوردهاى بشر مى نگريست همه چيز را زيبا مى ديد و ستودنى و باارزش و آن گاه كه از دريچه دانش نو چشم به افق وحى مى دوخت مى ديد كه خورشيد ها در آن مى سوخت.

به وحى و پيام دل افروز آن از زاويه اى نگريست كه چشم انداز گسترده اى را مى نمود و فراخناى جهان جولانگاه آن بود و هيچ پديده اى بيرون از دايره و هاله مقدس اين شعاع پديدار نبود.

به علم و پيشرفتهاى علمى جديد به ديده احترام مى نگريست و براى بشر امروز اين اوج را مفيد و بايسته مى دانست امّا تلاش مى ورزيد اين دستاورد بزرگ بشر از گردونه هدفهاى انسانى خارج نشود و وعليه انسانيت به كار نيفتد و مايه آرامش آگاهى و تعالى بشر باشد.

در روزگارى كه موجهاى سهمگين اقيانوس انقلاب صنعتى غرب غُرّان و دَمان بر سينه دين مى كوبيدند و به ساحل مى راندنش كه از آوردگاه بيرون هماورد ما نَه ى و شمارى از موج سواران كه سرمست از باده پيروزى بودند و سينه دريا مى شكافتند و به پيش مى رفتند و منظومه شمسى را بى نياز به خدا مى پنداشتند و مى گفتند:

( 5 )

با علم تجربى مى توان مسائل بشر را حلّ كرد و نيازى به دين نيست.

تنها راه رسيدن به خوشبختى علم است و بس و بشر با علم مى تواند براى خود بهشتى بسازد و با علم مى تواند ريشه شرّ را بَرْ كَنَد و….

در برابر اين غريو مستانه روشن انديشانى كه از چشمه زلال و ناب اسلام جام جانشان لبالب بود صلاى قرآن را: هان مسلمانان! دانش اندوزيد درباره طبيعت آسمانها و زمين به كاووش بپردازيد و آفريدگار عالم و ناظم همه منظومه ها را در كانون بررسى خود قرار دهيد و دقي ق درباره آن ذات بى همتا و بى نياز بينديشيد به گوش جان نيوشيده بودند قهرمانانه بى باك و با اعتماد به نفس در آن دوران غُربت برخاستند و صلا در دادند:

هان! بدانيد خداوند در همه ذرات و پديده هاى جهان حاكميت مطلق دارد. هميشه همه گاه و همه آن به ذات بى همتاى حق نياز است. جهان بى نياز از او در انگار نمى گنجد:

(يا ايّها النّاس انتم الفقراء الى اللّه واللّه هو الغنيّ الحميد.)

اى مردم! شما همگى به خداوند نيازمنديد و او بى نياز و ستودنى است.

هان! بدانيد آن دينى را كه شما با آن در افتاده و موجها عليه آن انگيخته ايد مسيحيت است آن هم مسيحيت فُسرده پژمرده تحريف شده واژگونه معنى شده و بازيچه دست ارباب كليسا.

اينان براى اين كه دامنه حكومت خود را بگسترانند قرون وسطى را آفريدند و به نام دين گيوتينها را به كار انداختند تارها تنيدند و دامها

( 6 )

فكندند و تاريكيها فزودند.

اينان وقتى صاعقه علم تاريكيها را زود در روشنايى علم زشتيها و پليديهاشان نمايان گرديد و مردم فوج فوج به سوى روشنايى دويدند به وحشت افتادند و براى ماندگارى بر سرير بيغوله هاى تاريك به نام دين با علم در افتادند و با اين كار پليد خود چهره دين را آل ودند و چنان پليدى آفريدند و سوژه به دست موج سواران دانش جديد دادند و اينان هم فضا را آلودند كه كسى را در سرتاسر گيتى ياراى سودارى از دين نبود.

ولى اسلام در روشنايى و در زير اشعه آفتاب تابناك در پرتو مهتاب مى تراود و زمينه رشد بالندگى شكوفايى و شكوه آفرينى مى يابد.

در اين آيين تا مردم در كانون نور قرار نگيرند بر كوه نور فراز نروند قلّه نور را در ننوردند امكان ندارد سر بر دامن پيامبر نورآفرين او بگذارند و با كتاب نور اُنس بگيرند.

اسلام در روشنايى سخن مى گويد كه در تاريكى ميدان گفت نمى يابد و سخنش سينه ها را نمى شكافد و بُردى ندارد.

در تاريخ اسلام هرگاه روشنايى به ميغ و به تيغ از ساحَت جامعه اسلامى دامَن پرچيده و خورشيد برهان و منطق در افق ناپديد شده اسلام از تكاپو بازايستاده و به كُنج عُزلت خزيده و مردم افسرده و پژمرده سر در گريبان فرو برده اند و جغدهاى شوم آواى مرگ سرايده و خ فاشان به پرواز درآمده اند.

روشن انديشان و مردان عرصه روشنايى افزون بر برافراختن شعله هاى دينِ دانش دوست و دانش گستر فراروى غربيان و بيان دقيق و سنجيده جايگاه علم در اسلام عصر روشنايى دارالاسلام و عصر تاريكى

( 7 )

اروپا در برابر كژانديشان علم ستيزان در لباس دين و جريانهاى ضدعقلى با چراغ منطق و برهان برخاستند و نگذاشتند نور ستيزان به نام دين بر عمق شب بيفزايند.

سيد جمال پيشاهنگ روشن انديشى دينى هشيارانه و عالمانه اعلام كرد: علم جديد علم جهانى است وراى فرهنگها. به علما نهيب زد كه چرا با مخالفت با علم جديد بر عمق شب مى افزاييد و ملتهاى اسلامى را واپس مى رانيد و از اين كه در پرتو دانش حركت كنند و از لاك و پ وسته خود به درآيند و دنيا را با شكل جديدى كه دارد ببينند باز مى داريد:

(غريب تر از همه اينها آن است كه علماى ما در اين زمان علم را بر دو قسم كرده اند: يكى را مى گويند علم مسلمانى و يكى را مى گويند علم فرنگ و از اين جهت منع مى كنند ديگران را از تعليم بعضى علوم نافعه و اين را نفهميدند كه علم آن چيز شريفى است كه به هيچ طاي فه نسبت داده نمى شود و به چيزى شناخته نمى شود. بلكه هر چه شناخته مى شود به علم شناخته مى شود و هر طايفه اى كه معروف مى گردد به علم معروف مى گردد. انسانها را بايد به علم نسبت داد نه علم را به انسانها.

چه بسيار تعجب است كه مسلمانان آن علومى كه به ارسطو منسوب است آن را به غايت رغبت مى خوانند گويا كه ارسطو از اراكين مسلمانان بوده است امّا اگر سخن به كليلو [گاليله] و نيوتون و كپلر نسبت داده شود آن را كفر مى انگارند.

پدر و مادر علم برهان بوده است و دليل نه ارسطوست

( 8 )

و نه كليلو [گاليله].

حق در آن جاست كه برهان بوده باشد و آنها كه منع از علوم و معارف مى كنند و به زعم خود صيانت ديانت اسلاميه را مى نمايند آنها فى الحقيقه دشمن ديانت اسلاميه هستند.

نزديك ترين دين ها به علوم و معارف ديانت اسلاميه است و هيچ منافاتى درعلوم و معارف و اساسهاى ديانت اسلاميه نيست.) مقالات جماليه/ 95

اين كانون افروزى شب را شكافت و سپيده را گشاد و در اين سپيده سپيد چشمه ها جوشيد و سپيدارها روييد و مرغكان خوش آوا ماندند و بال به سوى ديار غربت نگشودند و سرود زندگى سراييدند.

اين موج آفرينى در درياى ساكن و ساكت دين شورانگيخت اميدها آفريد راه بر ريزشها گرفت بر ساقه ها شاخه ها روياند و راه بر رويشها گشود.

جَرَس بيدارى پياپى هر بامدادان نواخته مى شد. كاروانهاى بيدارى آهنگين ره مى پوييدند و بيدارى مى پراكندند.

به همه آنان كه از خواب نوشين با اين بانگها و جَرَسهاى پگاهان هراسان بر مى خاستند باد صبا خبر مى داد كه جهان اسلام در آستانه دگرگونى است. بيدارى كه رمز همه پيروزيهاست در كار شكفتن و نغمه سرايى است.

اين دگرگونيها به خاطر كتاب بود كه گشوده شد واژگان بود كه معنى آيه ها بود كه روشن شد.

بيدارگران كتاب را مى گشايند و در واژه واژه و آيه و آيه آن دقيق مى نگرند و پيام آنها را مى نيوشند مى نويشانند.

( 9 )

آيه هاى بيدارى را بر فراز هر كوى و برزن مى آويزند و آيه هاى زندگى را همه گاه بر زندگيها مى وزانند و از آيه هاى جامعه ساز در ساختن جامعه نوين پرتو مى گيرند و از آيه هاى انسان ساز در پروردن و ساختن انسان نمونه و كامل مدد مى گيرند.

در انقلاب بزرگ بيدارگرى كتاب گشوده مى شود واژه واژه آيه آيه فراز فراز آن در كانون توجه بيدارگران قرار مى گيرد و به ترجمه ها برداشتها و تفسيرهايى كه رواج دارند و سينه به سينه جامعه را پوشش مى دهند فرهنگ مى سازند انديشه اى را مى پراكنند عقيده اى را بر مى افرازند و عقيده اى را فرو مى كوبند و… نگاه دوباره افكنده مى شود. در اين جست وجو روشن مى شود كه بسيارى از ترجمه ها برداشتها و تفسيرها نابرابر اصل كهنه رخوت زا باژگونه واپس گرا و به دور از خردند و نيوشندگان اين سخنان را به تباهى مى كشند و در باتلاق خرافه ها زمين گيرشان مى كنند و زمينه را براى خو گرى با ستم بريدن از اجتماع خلاصه كردن اسلام در نماز روزه حج و… كناره گيرى از جهاد رهايى بخش از در افتادن با ستم از امر به معروف و نهى از منكر از برافراشتن رايت شعائر اسلام و… مهيا مى سازند و انسانى مى سازند خوگر با جهل و گريزان از علم و روشنايى و هر حركتى كه شب را بشكند و روز را پديد آورد.

انسان تربيت شده در اين تاريكستان به جايى مى رسد كه تلاش براى برافراشتن رايت حكومت عدل را كار بدعت آميز و يا عبث مى پندارد.

واپس گرايى پشت كردن به بينش ناب و دانش جديد و دستاوردهاى نو به نو بشر و خلاصه كردن مسلمانى در نماز روزه حج و… و بى توجه به برنامه هاى اجتماعى و حكومتى دين بى اعتنايى به ستمى كه به انسانيت مى رود راه را براى پذيرش هرگونه ذلتى باز مى گذارد.

( 10 )

آنان كه ذليل شده اند ابتدا در درون به خاك افتاده و از اوج عقيده ناب به فرود عقيده غبارآلود كدر و خرافى در آمده اند.

آنان كه خار و بى مقدار بسان خَس بوسه بر آستان ستم زده اند پيش از آن مغرورانه از آستان بوسى حق سرپيچيده اند.

آنان كه شبانه بسان خَسى در باد با شتاب به درگاه امير ستمى رفته و بوسه بر پاى اميرى دون زده اند به پندار اين كه با امام زمان خويش بيعت مى كنند پيش از آن از آستان امير عدل امير حق مولاى همه خوب سيرتان روى برتافتند كه چنان گرفتار تندباد شدند و تن به پَستى دادند.

آنان كه در گردابِ خرافه ها افسانه ها و اساطير در افتادند و زمين گير شدند و خانمانشان برافتاد از شعاع آيه هاى روشن قرآن درگاهِ پرتو افشانى گريختند و به تاريكى پناه بردند.

آنان كه از آبشخور فرات قرآن جامِ جان را لباب نساختند و تشنگى فرو ننشاندند گرفتار ريگزارهاى قَفْر و هولناك بيابان شدند تشنگى شهدِ حياتشان را چشيد و از پا درآمدند.

آنان كه به آيه هاى اجتماعى قرآن گردن ننهادند و نسيم دلاويز آنها را به جامعه كوى و كومه خود نوزاندند و كوچه كوچه ديار خود را به بوى خوش آنها نياگندند گرفتار ديوان دَدان و غولان شدند و ناگزير به فرمان شيطان گردن نهادند.

آنان كه از داستانهاى عبرت انگيز قومهاى پيشين كه در قرآن به روشنى بازتاب يافته عبرت نگرفتند همان راه روش و منش را پيشه كردند و به پيامها و هشدارهاى مردان عرصه روشنايى گوش فراندادند به سرنوشتى شوم تر و نكبت بارتر از آنها گرفتار آمدند.

قوم نوح چه كرد كه آن سان زورق زندگى اش گرفتار امواج بلا شد و درهم شكست.

( 11 )

قوم شعيب چه كرد كه آن سان خزان شد و گرفتار پنجه هاى قهر خدا.

قوم موسى چه كرد كه آن سان آواره بيابانها شد و ره به جايى نمى جست.

قوم صالح چه كرد كه در يك چشم بر هم زدن از صحنه روزگار ورافتاد.

اينها نكته ها و پرسشهايى بود كه بيدارگران قرآن مدار براى بيدارى و برانگيزاندن مردم طرح مى كردند و با توجه به سرنوشتى كه مسلمانان دچار آن شده بودند پاسخ مى دادند:

پليدى در جان و جامعه شان تار تنيد. لجن گناه خود و زندگى شان را در كام خود فرو برد. ستم ريشه ها را سوزاند و خاكسترش را بر باد داد. هوا و هوس حكمران بود و عرصه تاخت و تاز داشت. سخنان روشنايى آفرين رسولان و پيام آوران روشنايى شنيده نمى شد. اندرز و پند آن ان نقش بر آب بود و خود سُخره مردمان هرزه دراى. مردان خدا را كه با سوز گداز از سرنوشت دردناك و آينده دهشتناك آنان خبر مى دادند ديوانه شان مى انگاشتند.

اين سان بود كه آن سان شدند و در آتشى كه افروخته بودند گرفتار شدند.

امت اسلامى از آن روزى كه داستان شگفت انگيز و درس آموز اصحاب كهف را به بوته فراموشى نهاد و مشعلهاى بيدارگرانه آن را فرا راه خود قرار نداد به غار خزيد و به خوابى گران فرو رفت و وقتى از خواب بيدار شد كه ناباورانه ديد همه چيز دگرگون شده و سكّه اش در بازار جهان از رواج افتاده و كالايش خريدارى ندارد. نه سخنش را كسى مى فهمد و نه او سخن كسى را مى فهمد.

( 12 )

اين غم بزرگ و جانكاه جهان اسلام بود.

بيداران سحر و طلايه داران صبح در اين غم مى سوختند و مى گداختند.

اين غم تابه گداخته اى بود براى انسانهاى بيدار حساس پرشور و عاشق.

اين غم مى گداخت غمگساران را بيداران را آنان را كه عمق فاجعه را درك مى كردند.

فاجعه بزرگ و سنگين بود و هر انسان با شعور و صاحب دركى را از درون مى شكست وقتى مى ديد امتى بزرگ و تمدنى رخشان ناباورانه در زمين فرو مى رود و ديرى نخواهد پاييد كه رملها و ريگها به حركت درخواهند آمد و آثار باقى مانده را فرو خواهند پوشاند.

از نوا افتادن دراى كاروان و به خواب رفتن كاروانيان و خاموش شدن اجاقهايى كه در دل بيابان هراس انگيز افروخته بودند براى بيداران و مردان سحر خيلى غم انگيز است.

غم انگيز تر از اين گذر ديگر كاروانان است حُدى خوانان و پايكوبان و رقصان. كاروانيانى كه تا ديروز در غبار بيابان گم بودند و بر طلوع ستاره صبح شان هيچ اميدى نبود.

نجات اين كاروان رخوت زده از دل بيابان بى كران و اقيانوس رملها و ريگها و جولانگاه طوفانهاى دهشت انگيز و سهمناك و رساندن آن به ديگر كاروانها كه به سرعت نور دور شده بودند كارى بس دشوار و بل محال مى نمود.

دست به كار شدند سينه شكافان بيابان و آنان كه دلى در گرو عشق به حق داشتند و بيدار بودند و قلب شان براى بيدارى ديگران مى تپيد.

هيچ راهى نبود براى جبران اين عقب ماندگى و از بين بردن اين

( 13 )

فاصله بسيار دراز جز پرواز با بال و پر انديشه.

انديشه آن هم از گونه ناب آن كه ريشه در قرآن داشت.

مردم به قرآن عشق مى ورزيدند امّا نمى دانستند چگونه با بال و پر اين عشق به پرواز درآيند و سينه آسمان را بشكافند. چگونه با اين بُراق تيزتك بسان صاعقه بيابان را در نوردند.

چگونه از آن بهره گيرند و در زندگى به كار بندند.

آيا به جز در خلوت ساكت زندگى به كار ديگرى هم مى آيد يا خير؟

از اين روى وقتى بيدارگرى ناب انديش قرآن را فرا روى آنان مى گشود و كلام وحى را به گونه اى مى خواند كه گويا همين اكنون از سوى حضرت بارى به زمين نازل شده كه به زيبايى و به روشنى دردها و درمان دردها را يك به يك باز مى گويد آتش عشق در سينه هاشان شعله ور مى شد.

اين شعله ها كه در كانون سينه بيماران زبانه مى كشيدند خود درمان درد بودند بهترين درمان.

شعله افروزان هم در پى همين شعله ها بودند كه در سينه ها زبانه كشند و جانها را صيقل دهند.

عشق تا شعله نشود شعله تا زبانه نكشد نمى تواند ريشه تباهيها زشتيها و پليديها را در عاشق و جامعه اى كه او در آن مى زيد بسوزاند.

عشق آن گاه مقدس مى شود و ستودنى و در اوج قرار مى گيرد كه ريشه آلودگيها و گناهان را در عاشق و در جامعه بسوزاند و نگارستانى از زيباييها را از دلِ آن بروياند.

بيدارگران در پى همين قَبَس بودند كه از كوه هاى طور برگيرند. وقتى آن را بر گرفتند توانستند عليه فرعونيان قد برافرازند.

رمز و نشان بين آنان و مردم همين شعله مقدس بود. در هر كجا و

( 14 )

در هر سرزمين وارد مى شدند وقتى مردم اين شعله را در سينه آنان مى ديدند و آن را با شعله در سينه خود همانند مى يافتند برگردشان حلقه مى زدند و شعله ها را در كنار هم مى گذاشتند شورى مى آفريدند و نشورى.

سينه ها خروشيد و شعله ها زبانه كشيد نهضت بيدارگرى اوج گرفت و بيدارگران چو شبنم دانه دانه سرشك لاله گون در نگارستان امت محمّدى افشاندند.

به هر سوى از سرزمينهاى اسلامى كه اين خورشيد تابان مى تابيد فوج فوج از امت اسلامى آسيمه سار از خواب گران بر مى خاستند و عليه شب آفرينان حماسه مى آفريدند. دين را با سياست عجين مى ساختند و سدّى پولادين در برابر سپاه شب بر مى افراشتند. شعورمندانه و هشياران ه به همه آنان كه اين دو را جداى از هم مى خواستند كه كارشان در اين جدايى به سامان مى رسيد (لا) گفتند و با دو بالِ سياست و دين در آسمان بى كران به پرواز درآمدند.

استبداد در تنگنا قرار گرفت و استعمار نقشه هاى خود را نقش بر آب مى ديد. به تلاش برخاستند: لاشخورها را به پرواز درآوردند تا خورشيد را به پندار خود گل اندود كنند كه طرفى نبستند; زندانهاى مخوف ساختند و از آزاد مردان آكندند كه جز رسوايى چيزى بهره شان نشد; شطّى از خونِ خونِ دل خوردگان جارى ساختند كه شطّ به دريا پيوست و دريا بنيادشان برافكند.

دريا ناآرام بود و موجها سركش. شعله اى فرو مى مرد شعله اى ديگر مى شكفت. چشمه اى مى خشكيد چشمه اى ديگر مى جوشيد. سينه اى از خروش باز مى ايستاد سينه ديگر خروش آغاز مى كرد.

در اين هنگامه جرعه نوشان كوثر زلال ولاى على بيش از همه

( 15 )

ميدان دارى مى كردند و ميمنه و ميسره دشمن را درهم مى كوفتند.

آنان كه مست باده ولاى على بودند باديه باديه را قهرمانانه مى پيمودند و با ديو و دَدْ پنجه در پنجه مى افكندند.

در سامرا مرجع بيدار آنان شعله افروخت شعله اى كه قَبَسى از آن خرمن خرمن تنباكوى استعمار را به آتش كشيد و نهضت استعمار برافكن تنباكو در پرتو نام بقية اللّه(عج) پاگرفت و ميرزاى بزرگ در جانها و سرزمينهاى آماده شعله ور شدن اخگر انداخت.

از دامن ميرزا شورانگيزان انقلاب مشروطيت برانگيخته شدند و نسيم مكتب سامرا به جانها حياتى دوباره دميد و كران تا به كران را از عطر دلاويز خود آگند.

شباهنگان در آسمان ايران درخشيدن آغازيدند. ستارگان نويد دهنده صبح در جاى جاى آسمان اين پهن دشت پرتو افشاندند. گيتى در حال زايش خورشيدى جهان افروز بود. اين را مى شد در آفاق ديد.

مردانِ سحر در جامِ جَمْ پرتوى از جمالِ دل آراى مردى را ديدند كه رايت (اقليم لا) برافراشته بود خورشيدى در كف داشت و عشقى نشورآفرين در جَبين همگر دلها بود و افروزنده فطرتها.

نسيم بامدادان وزيد سپيده سينه گشاد و آن خورشيد جهان افروز از مشرق جانها دميد.

خمينى آمد مردى از تبار ابراهيم معمار خانه دين شجاع بت شكن و شكننده صولت نمروديان.

خمينى آمد با يد بيضاى موسوى شب را چو مه آراست ساحران را از تاريكى رهاند و رايت ملت بيضا افراشت.

خمينى آمد مردى با دستانى پر زشكوفه لبى پر زخنده سينه اى مالامال از عشق چشمانى آسمانى انديشه اى باز نگاهى تيز و كاونده

( 16 )

خردى ناب قلبى مهربان زبانى رسا خشمى دشمن سوز فريادى صاعقه گون و نغمه اى شورانگيز.

هر گامى كه بر مى داشت جاى گام او چشمه اى دهان مى گشود و دشتى سبزينه مى پوشيد. در هر نغمه اى كه مى سرود سروى مى روييد با چلچه ها و چكاوكهاى بسيار.

انديشه اش چشمه همشه سارى بود جُرعه جُرعه به كام تشنه كامان فرو مى ريخت.

جُرعه نوشان اين چشمه خود چشمه شدند سينه گشادند در جاى جاى اين سرزمين در سينه كهسار و در دل كوير.

ما (قطره اى از جريان روشن انديشى درحوزه خوش نام قم) به لطف حق و در پرتو مهر او جرعه نوش آن چشمه ايم شاخه اى رُسته بر آن ساقه ايم در نگارستان او باليده و شكوفيده و همه گاه به عشق نغمه سرايده ايم.

پرورده دامنِ اوييم به مهر او تابنده و تراونده ايم.

به هيچ دامنى سر ننهاديم جز به عشق او و به اميد يابيدن راه او.

چه بسيار بيابانهاى آتشناك كه به عشق ديدن روى او پوييديم و در اين بين بسيار سرابها ديديم كه خدا خواست از آنها بهنگام رهيديم.

چه بسيار شبها كه در بيابانهاى هراس انگيز چشم به صبح صادق داشتيم صبح كاذب خود مى نمود كه در اين لَمحه هاى حيرت انگيز خدا مددكارمان شد و صبح صادق بر دميد و راه خورشيد نمود.

با زورق كوچك مان در هواى آفتابى سينه صاف دريا مى شكافتيم و به پيش مى رفتيم كه گاه هوا دگرگون مى شد و دريا مى توفيد و موج بر مى خاست ز موج و آفتاب در پشتِ امواج ناپديد مى شد و روز رنگ سياهى مى گرفت كه اگر نبود فانوسِ افراخته آن مرد هنگامه ها خوگر

( 17 )

گرد ابها راه به ساحل نمى برديم و گرداب بلا بى رحمانه زورق و ما زورق نشينان را در هم مى كوبيد و نه نشانى از زورق مى ماند و نه نامى از ما.

تند باد فتنه هاى سياه را در پناه دژ استوار او از سر گذرانديم.

در گاه هجوم شب به شبستان روشن او در آمديم.

مرغ انديشه خود را در همه باغها و راغها همه دشتها و هامونها همه كوهها و كمرها به پرواز درآورديم در هيچ كجا آرام نگرفت و به نغمه پردازى نپرداخت جز در نگارستان آن نگار.

مرغِ سبكبال و تيزپرواز انديشه مان به هر سوى پريد به هر شاخه نشست به هر بام نغمه سرود خود را در قفس تنگ ديد و پژمرد تا اين كه دستى زغيب درآمد و او را از قفس رهاند و به سوى آشيانِ آن بلند آشيان پرواز داد.

به هر چشمه كه لب گذاشتيم زِهَر جويبارى كه جامى برگرفتيم و به هر آبشخورى كه تن رها كرديم تشنگى مان فرو ننشست و تشنه كام تر برخاستيم تا اين كه خدا راه آن چشمه گوارا نمود.

جرعه نوشان آن چشمه شاخه هاى رُسته بر آن ساقه نغمه سرايان آن باغ باليدگان در آن نگارستان جريانى از نوانديشى دينى در حوزه قم آفريدند و انديشه هاى نو راهگشا خرافه زدا زلال و بى آميغ حركت آفرين و حماسه سازِ خود را در نگارين نامه حوزه باز تاباندند.

آرى در فرخنده روزى در كنار بِركه نوانديشى دينى كه در خمينى جلوه افزا بود چشمه اى جوشيد و از آن چشمه صحيفه مباركى تراويد.

صحيفه اى تراويد نگارين نامه اى كه تار و پودش را جانهاى شيفته تنديدند و بر رواق رواق شبستان شهر دين آويختند.

نگارگران اين نگارستان چو شمع در دلِ شب سوختند و بر تابه

( 18 )

زمان گداختند تا اين صحيفه پُرنگار آراستند.

پروردگان (اقليم لا) در آن هنگامه بزرگ كه رايت (اقليم لا) را خمينى عزيز برافراشت به تكاپو برخاستند شمعى افروختند محفلى آراستند و انديشه هاى ناب اسلامى را به كاغذ زر پيچيدند و به عاشقان راستى و درستى در جاى جاى اين سرزمين تقديم داشتند.

هشيارانه و غيرت مندانه هر جا ناراستى و كژى و يا قلمى را عليه اين اقليم و اقليم بان ديدند كه بر سينه كاغذ مى دود با كِلك ناب نگار خود به رويارويى برخاستند.

آنان از لَمحه آغاز بانگ اصلاح حوزه را نواختند; اصلاح كژيها و ناراستيهايى كه هر اهل درد و دركى را از درون مى گداخت و هر مسلمان دل سوخته اى را به فغان مى آورد.

كژيها و ناراستيها و ساختار درهم ريخته حوزه حوزه را فلج و زمين گير كرده بود; به گونه اى كه نمى توانست با كاروان نور همراه و همگام باشد و آن مرد هنگامه ها را در گاه هنگامه آفرينى يار و مددكار.

سازمان حوزه به گونه اى نبود كه بتواند براى اين رستاخيز بزرگ مشعل افروز بپروراند و براى عرصه هاى گوناگون آن مرد عرصه ها و براى برانگيزاندن آن به آن مردمان نغمه نواز.

آن آذرخشهايى را كه همگان ديدند كه مى غريدند و ابرهاى سياه را مى شكافتند و راه را بر باران رحمتى كه از دامن خمينى باريدن آغازيده بود مى گشادند تربيت شده و پرورش يافته ساختار موجود حوزه نبودند كه توان چنين گوهر افشانيهايى را نداشت. اين گوهرها از كانهاى د يگرى بودند كانهايى روييده از دل كهسار اسلام ناب.

از اين روى مجلّه حوزه هم آوا با ديگر اصلاح گران حوزوى و در

( 19 )

پى پيشاهنگ اصلاح حوزه حضرت امام برآن شد نسيم اصلاح را همه گاه به زواياى حوزه بوزاند و براى اين حركت پرشور خود هرملامتى را به جان بخرد به اميد آن كه شعله او شعله ها افروزد و حركت شورانگيز او شورها آفريند و دگرديسيها پديد آورد و راه را براى اصلاح بگشايد.

از شگفت آوردگاههايى كه مجلّه آفريد آوردگاه رويارويى با ارتجاع بود. در گوناگون عرصه ها قهرمانانه با ارتجاع درآويخت.

ارتجاع زخم كهنه و چركينى بود بر بدنه حوزه كه شادابى را از آن مى گرفت جانش را مى كاهيد و از پويندگى و بالندگى و تعالى جويى بازش مى داشت مى فسردش و زمين گيرش مى ساخت و به انزوايش مى كشاند.

ارتجاع پيچكى بود سمج پيچيده بر ساقه حوزه شهد جانش را مى مكيد و نمى گذارد كه اين سرو ناز ببالد و سايه بگستراند.

ارتجاع خُره اى بود كه حوزه را از درون تباه مى ساخت و مى پوكاند.

ارتجاع تار خود را به همه زواياى حوزه تنيده و راه را بر هر خيزش و پروازى بسته بود.

ارتجاع آفتى بود براى اسلام مسلمانان و انقلاب.

مرتجعان و واپس گرايان سخنان سَخْته و بُرّاى معمار انقلاب را بر نمى تابيدند و ديدگانشان به بيغوله هاى تاريك و بى روزن به روشنايى خوگر بود و ياراى ديدن روشنايى آفرينيهايى مرد عرصه روشناييها را نداشتند.

از اين روى به لجن پراكنى هرزه درايى و عوام فريبى و رهزنى

( 20 )

انديشه ها پرداختند و بر هرگذرى و بر هر سويى بيرق جهل افراشتند و مردم را از روشنايى روشن بينى و گام نهادن در دنياى جديد و مدينه پرشكوه خمينى باز مى داشتند.

مجلّه حوزه با تاباندن نور دين و انديشه تابناك امام خمينى بر كوچه كوچه شهر دين عرصه را بر سپاه سياهى و جهل آفرين ارتجاع تنگ كرد و بسان صاعقه در هر بيغوله اى كه پناه مى گرفت بر سرش فرود مى آمد.

مجله حوزه نوانديشى دينى را در سطح نمى جُست كه بر اين باور بود نوانديشى دينى ريشه در اعماق حوزه ها دارد و حوزه ها از دير باز تاكنون كانون مشعل افروزيهاى نوانديشى دينى بوده و بر همين نسق پوييده و باليده و شكوفيده اند.

با اين باور و ايمان به سوى گذشته حركت مى كرد و گنجينه هاى زيبا و درخشان را از دل خاك به در مى آوردو مى نماياند تا آنان كه دل در گروه حق داشتند و در اين راه مى پوييدند با نگاهى به گذشته افتخارآميز و الگوگيرى از آن گوهرهاى شبچراغ استوارتر گام بردارند و آنان كه حركت نوانديشى دينى را حركتى نوپيدا و با الگوگيرى از غرب ارزيابى مى كردند و يا از كانونهايى مى انگاشتند كه پيوندى با حوزه نداشتند اگر وجدان بيدارى دارند به كُنه مسأله پى ببرند.

مجلّه حوزه از رسالتهاى خود مى دانست كه ساحت دينِ رخشان شفاف زلال و روشنايى آفرين اسلام را از خرافه ها و پيرايه ها پاك سازد.

چون بر اين باور بود كه خرافه اگر تارتند همه چيز را از بنيان بَركَنَد و بر باد دهد.

( 21 )

خرافه سراب دروغينى است كه انسانهاى تشنه را در بيابانهاى آتشناك گرفتار مى سازد و به كام مرگ فرو مى برد.

خرافه پرده سياهى است كه جلو ديد انسانها را مى گيرد و نمى گذارد حق و زيباييها و جلوه گريهاى آن را ببينند.

دين اگر به چنگ خرافه گرفتار آيد از بنياد دگرگون مى شود و به جاى روشنايى تاريكى و به جاى زيبايى زشتى و پليدى و به جاى هنجار ناهنجارى مى آفريند و امتى را نگونسار و در باتلاق شقاوت گرفتار مى سازد.

بسيارى از دينهاى بزرگ را خرافه از پاى درآورده و نام و يادشان را از سينه تاريخ زدوده است.

اگر نبودند احياگران بزرگ و خرافه ستيزان روشنايى آفرين در بين امت اسلامى تاكنون خرافه اسلام را از گردونه زندگى به كنار افكنده بود.

مجله حوزه با زنده كردن ياد و نام احياء گران و خرافه ستيزان عرصه روشنايى خود نيز بر همان راه پوييد و در سنگر خرافه ستيزى و خرافه زدايى رشادتها نمود.

اسلام تاريخ افتخار آميزى دارد سراسر شور و حماسه.

مسلمانان هرگاه و هر كجا با تاريكى در افتاده اند با ستم به ستيز برخاسته اند و با استعمار سينه به سينه شده اند خوش درخشيده و افتخار آفريده اند.

اين حماسه ها و حركتهاى تعالى بخش و بيدارى آفرين اگر سينه به سينه نقل شوند و در نوشته هاى تاريخى بازتاب يابند و در تابلوى زيبا و پرشكوه به نگارش درآيند و بسان جويبارى زلال و خوش آهنگ

( 22 )

همه گاه در دشت آلاله گون امت اسلامى سارى و جارى باشند هيچ گاه رملها و شنها دامن نمى گسترند و تندبادهاى خشماگين ستونِ خيمه امت اسلامى را از جا بَر نمى كَنند و كركسها ميدان جولان نمى يابند.

از اين روى استعمار از آغاز تا كنون با برنامه ترفند و شگرد و به كارگيرى تاريخ نگارانِ قلم بمزد و كينه توز به تحريف تاريخ اسلام تشيّع و معاصر پرداخته و هر كجا فرازى ديده تلاش ورزيده كه به نشيب آورد و هر كجا اوجى ديده بر آن شده كه به فرود آورد و هر جا انسانِ برجسته اى را ديده كه در برهه اى به تاريكيها نور افشانده و درياهاى ساكن و ساكت را به خروش درآورده به تكاپو برخاسته و به گوناگون ترفندها دست به كار شده است تا چهره اش را به گِل بيندودد.

مجله حوزه با آفريدن تابلوهاى بديع پرنگار حماسى و شورانگيز تاريخ اسلام تشيع و معاصر و نصب آنها بر دروازه و گذرگاههاى شهر دين به روشنگرى پرداخت و با چهره نگارى زيبا و با شكوه از مردان حماسه آفرين پليد نگاران را به بيغوله راند و حق مداران را شادمان سا خت.

ولايت فقيه ـ كوتاه باد از آن دست بدى ـ نه تنها اصل بلند زيبا و زينت بخشِ قانون اساسى كه تارك نشين معارف بلند و سر به آسمان سوده اسلامى است.

ولايت فقيه نقطه پرگار كانون گرمازا مشعل ره نما شعله طور سيناى شيعيان رستاخيز آفرينان امت محمّدى است.

ولايت فقيه دژ استوار و تسخيرناپذير شيعه است.

( 23 )

شيعه با قرار گرفتن در اين دژ حماسه هاى با شكوه و زيبا آفريد و در كران تا به كران سرزمين اسلامى شورانگيخت.

شيعه پس از آن كه دوازدهمين اختر آسمان او از ديدگان نهان شد در وادى حيرت ندرنگيد كه اگر مى درنگيد تار و پودش از هم مى گسليد. خيلى زود پيش از آن كه زمام كارها از دستش در رود و در جنگ فرقه ها و كشاكش كركسها بر سر طعمه از پاى درآيد و نفله شود و مردار برگِرد فقيهى خود ساخته و به درگاه حق گردن نهاده و مشعل از عشق به اسلام و تشيع در سينه افروخته حلقه زد و به سوى افقهاى روشن حركت آغازيد و از مَه و مِهر درگذشت و به جانان رسيد.

شيعه چنين پوييد و باليد كه ماند.

شيعه در شمار قطره بود و با عشق به ولايت دريا شد.

شيعه در شمار ذرّه بود و با عشق به ولايت آفتاب شد.

شيعه گروه كوچكى بود; امّا چنان با پرتوگيرى از ولايت هنگامه ها آفريد صاعقه شد و بر سر ستم باريد آفتاب شد و بر تاريكيها دميد نسيم شد و بر فسردگان وزيد و آبشار شد بر دشت سينه ها شُرّيد كه شهره آفاق شد و بر ستيغ زمين نشست و مرغ حق گو شد.

اين نور را خمينى بر اين بوم دماند تاريكيها ستمها نكبتها زشتيها تباهيها و كينه ها را تاراند و روشنايى عدل زيبايى سعادت پاكى و مهربانى را وزاند.

از آغاز اين رويش و تابش تا كنون داسها بلند شده كه آن گياه صحراى ناز زيبا و نسيم افزا را بدروند و آن فانوس آويخته بر سقف اين شبستان را بخاموشانند كه خدا نخواست و دستان خود بريدند و چراغ زندگى خود فرو ميراندند.

مجله حوزه قطره اى از درياى سپاه حق بود كه به پيل سواران كه

( 24 )

آهنگ هدم كعبه آمال ستمديدگان زمين را داشتند يورش برد و زيباييهاى نظام ولايى را نماياند و از امام آورنده اين قَبَسْ از وادى طُوي و معمار اين بناى پرجلال و مبانى دقيق و سَخْته آن دقيقه شناسِ دق يق و سَخته گو سخن گفت و رواق رواقِ شبستان خود را با سخنان دلاويز آن دلارا آذين بست.

رايت نظام نظام ولايى را كسانى مى توانند برافرازند كه بر وادى وادى نفس خود گام بگذارند و به وادى طُوي راه يابند.

آنان كه در وادى و باديه نفس سرگردان و درمانده اند و شعله اى نمى بينند كه به سوى آن ره سپارند و از آن قَبَسى برگيرند و زندگى خود و ديگران را روشنايى بخشند نه مى توانند و نه شايستگى دارند كه مشعلهاى نظام ولايى را در جاى جاى (اقليم لا) برافروزند.

از اين روى مجلّه حوزه جام به دست وادى به وادى در نوشت و جام در جام مردان سحر زد و از هر شعله قَبَسى از هر چشمه جُرعه اى و از هر بِركه جامى برگرفت تا به مهر آن مهر افروز سينه ها را شعله ور سازد و كامهاى تشنه را لبالب از آبِ حيات.

آنچه از اين كِلك بر سينه كاغذ تراويد و آنچه كه مجال نيافت بتراود همه در فهرستى كه اكنون بر قلّه صد گشوده ايم بازتاب يافته كه اميدواريم رهگشا باشد و رهياب به مقصود.