( 3 )

عقلانيت در تمدن اسلامى

حسين مسعودى

سرمقاله

مولوى زبان را سايه حقيقت مى داند. گويا وى در بيان اين عقيده توجهى نيز به ابهامها و تيرگيهاى زبان داشته است.

به طور عموم زبان را رازدار و در عين حال پرده بردار از حقيقت مى دانند. اما گاه همين زبان پرده هايى بر حقيقت مى آويزد و حجاب دستيابى به حقيقت مى شود. انسانها به زبان نيازمندند; زيرا زبان فضاى داد و ستد انديشه و هدفها را فراهم مى سازد. اما هنگامى كه اين فضا تيره و مه آلود شد ديگر انديشه ها به هدفها نمى رسند و مبادله ها به مجادله ها مى انجامند. واژه ها كه در زبان نقش اساسى را بر عهده دارند و مَحْمِل جابه جايى معانى هستند گاه بيش ترين دشوارى و كژتابى را در فهم معانى پديدار مى سازند بويژه واژه هاى همگون و هم معنى كه استعداد و آمادگى بسيار براى فريب دادن انديشه ها را دارند.يكى از برجسته ترين واژه هايى كه متهم به چنين فريبى است واژه عقل است.

شايد كم تر واژه اى چون عقل در طول تاريخ انديشه تا اين حد مورد استفاده و كاربرد قرار گرفته باشد. هزاران سال است كه انسان خود را در ذيل واژه عقل معنى كرده است. گفت وگوى انسان و عقلانيت گفت و گوى ديرينه اى است كه به حديث نفس هميشگى انسان

( 4 )

بيش تر مى ماند. در بيش تر نظامهاى فكرى عقل هم به تعريف انسان و هم به تعريف جهان معنى بخشيده است. هم نردبان حقيقت بوده است هم داور حقيقت و هم خود حقيقت. در برخى نظامها آن را روح جهان ناميده اند. در پاره اى ديگر برايش مقام الوهيت نيز قايل شده اند. به دنياى مدرن بنگريم كه چگونه بر يگانه بودن عقل و بر حجت بودن و اعتبار مطلقش پاى مى فشارد هر ترازويى را به ترازوى عقل راست مى كند و هر دشوارى را به سرپنجه عقل فرو مى كوبد!

در تحليلهاى تاريخى نيز عقل هسته اصلى هر تمدّنى به شمار مى آيد. گفته مى شود تمدّنها بر مدار عقلانيت پديد مى آيند و با نابودى آنها ناپديد مى شوند. آيا چنين است؟

عقل در آيين ما نيز جايگاه بلند و ممتازى دارد. نخستين آفريده بارى است. به ميانجى آن خداى رحمان پرستش مى شود و به يارى آن بهشت جنان يافتنى.

آرى واژه ها سخت فريب دهنده اند! بويژه واژه اى جزيره اى كه از هر سو به يك افق معنايى گشوده مى شوند و جايگاه جغرافيايى آنها در صحنه انديشه به ملتقى و ديدارگاه شرق و غرب و شمال و جنوب فرهنگى مى ماند. همگان به اين واژه ها تفوّه مى كنند امّا مراد و هدفهاى گوناگون اراده مى كنند.امّا آيا براستى فيلسوفان ساختارگرا و زبانشناسان مدرن درست نمى گفتند كه بايد واژه ها را در ساختار و نظامى معنى كرد كه بدان بستگى دارند؟ يعنى در بسترهاى فرهنگى و اجتماعى آنها و آيا نمى توان پذيرفت كه واژه هاى همگون و هم معنى در نظامهاى گوناگون فرهنگى معانى گوناگونى افاده مى كنند؟

درست است كه واژه ها پديدگانى سرگشته و بى هويت نيستند امّا بايد به ياد داشت كه ما هميشه آنها را در يك فضاى فرهنگى خاص تنفّس كرده ايم و كم تر آثار ناپيداى آن فرهنگ را بر سببهاى معنايى آنها رديابى كرده ايم.

( 5 )

آرى واژه ها فريب دهنده اند!

در عصر ما همه از زبان و واژه ها مى گويند. فيلسوفان تحليلى به گونه اى و فلاسفه اگزيستانس به گونه ديگر. پُست مدرن ها به گونه اى و هرمنوتيست ها و ساختارگراها و زبانشناسان به گونه اى ديگر. مخرج مشترك كليه اين گفته ها اين است كه: موضوع زبان كليد حل بسيارى از دشوارى هاى فكرى ماست. خيمه گاه انديشه را بايد در سرزمين زبان بر پا نمود. و انديشه را به استقبال زبان بايد فرستاد. بايد نكته هاى زبانى آموخت و در دهليزهاى زبان و واژه ها به جست و جوى حقيقت رفت. ژرف كاوى در تاريكيهاى زبان ما را به روشناييهاى انديشه راهنمون مى كند.

شايد پذيرش اين سخن براى همسايگان دورتر مباحث فلسفى كمى دشوار باشد اما براى مراقبان و پى گيران تاريخ انديشه سخن آشنايى است. در هر حال به تعبيرى برآيند تجزيه و تحليل مباحث زبان نيازمند تحليل و واشكافى فرهنگ هاست و فرهنگها بستر پيدايش انديشه ها.

زبان را در پيوستگى با فرهنگ ها مى كاويم تا انديشه ها از اين كاوش سر برآورد.

بسيارى از نوانديشان و اصحاب روشنفكرى دينى نيز براى تجديد حيات دينى بر همين معنى تاكيد كرده اند: كالبد شكافى مفاهيم دينى با مراجعه به زبان و گفتمان هاى دينى در هر دوره از تاريخ بنيان گذارى و تطوّر تمدن اسلامى. سرنوشت عقل را در گستره تمدن اسلامى بر همين مبنا دنبال مى كنيم.

عقل و عقلانيت در منظومه انديشه دينى مفهوم آشنايى است. امّا آشنايى كه به واقع در غربت ديده ها به سر مى برد. تنها آوايى از آن مى شناسيم امّا نقاب از چهره آن بر نيفكنده ايم.

در متون و نصوص اسلامى با عقل و تعقل بارهاى بار ديدار مى كنيم. اين عقل را مى توان عقل دينى يا اسلامى ناميد كه ويژگيهاى ارزشى خود را دارد. با

( 6 )

عقلى ديگر در زندگى عادى مردم روبه رو هستيم كه تدبير امور فردى يا اجتماعى مى كند. ممكن است جهت گيرى دينى هم نداشته باشد وحتى جهت گيرى ضد دينى داشته باشد. در اساس عنصرى مدّبر و گره گشاست و در چارچوب نظام هنجارى فاعل خود عمل مى كند. خود عنصرى ارزشى نيست و دستگاه ويژگيهاى ارزشى معينى ندارد.

شمارى اين عقل را عقل معاش مى نامند كه البته تعبير كامل و رسايى نيست.

همين گونه با عقل (و بهتر است بگويم با عقل هاى) ديگرى در طول تاريخ انديشه و فلسفه آشنا هستيم.

عقل هايى كه هر يك بيانگر يك نظام انديشگى ويژه اند:

عقل ارسطويى و افلاطونى.

عقل دكارتى.

عقل كانتى.

عقل هگلى.

عقل ابن سينايى و ابن رشدى.

عقل اشراقى.

عقل صدرايى (و صد البته گمان نكنيم كه عقل در تمامى اين دستگاهها معناى يكسانى دارد.)

ويژگى مشترك همه آنها اين است كه در اساس رويكردى فلسفى و استنتاجى نسبت به سرنوشت واقعيت دارند. منطق صورى را به خدمت مى گيرند و به مواد انديشه سامانى مدوّن وكلاسيك مى دهند تا شايد از اين نظم استنتاج گوهر حقيقت به عمل آيد. در اين جهت گاه رياضيات را الگوى خود قرار مى دهند (همچون دكارت كه عقل رياضى و اصالت رياضيات را خوش مى داشت)گاه هندسه اقليدس را( همچون اسپنوزا) گاه فيزيك را (همچون كانت) و گاه خودِ منطق محض را

( 7 )

( همچون فيلسوفان قرون وسطى وهم كيشان مسلمان آنان).

اما اين عقول استنتاجى هر يك ويژگى برجستگيهاى خود را دارند و در واقع اطلاق عقل و يا دستگاه عقلانى بر آنها گاه به همگونى لفظى بيش تر همانند است. با يادآوريِ اين پلورآليسم عقلانى دست كم يك نكته خود را شفاف تر مى نمايد و آن اين كه بايد واژه ها را بيش تر صيقل داد و در شفاف كردن معنايى و مفهومى آنها بيشتر درنگ ورزيد.

عقلانيت دينى ما يعنى آنچه در نخستين فراز از آن ياد كرديم خود در طول تاريخ حيات دينى ما دگرديسيهاى فراوانى يافته است. اين مجال را داشته كه با ديگر عقل هاى ياد شده به داد و ستد نشيند و در تشريك مساعى با آنها صورتها و لباسهاى جديدى بپوشد. متكلمان و فقيهان و مفسران و اصوليان از يك سو و فلاسفه و روشنفكران و نوانديشان از ديگر سوى هر يك در اين دگرديسى عقلانى نقشهايى را بر عهده داشته اند. گذشته از داور ـ ارزشى درباره دستاورد تلاش آنان يك چيز مسلم مى نمايد: فاصله و تفاوتهاى بسيارى ميان صورتهاى جديد عقلانيت دينى و صورت نخستين آن ديده مى شود. در قرآن و متون دينى عقل هيچ گاه به معناى عقل ارسطويى و يا عقل رياضى به كار نرفته است. عقلانيت قرآنى حتى با عقلانيت استنباطى اصوليان و فقيهان نيز فرق دارد. عقل قرآنى پيوند ژرفى با قلب دارد قوه بازشناسى خير و شر است. حيثيت ارزشى دارد و از آن نيّت و عمل اخلاقى برمى خيزد. بيش تر به عقل عملى مى ماند و نمى تواند نسبت به نظام هنجارى و ارزشى فاعل شناساى ِخود لااقتضاء و بى اعتنا بماند.شك نيست ديندارى نوعى سلوك و روندگى است و براى تحقق ديندارى نياز به نوعى عقلانيت سلوكى است. آموزشهاى قرآن و سنت و تمام آنچه در پوشه هاى دينى مى يابيم به تأكيد بيانگر چنين عقلانيتى است. اما آنچه در ميان متدينّان و بويژه در ميان متفكران دينى به حقيقت پيوسته و واقع گرديده عقلانيتى تركيبى است

( 8 )

عقلانيتى كه بيش تر جنبه نظرى دارد تا عملى. بيش تر به هست ها مى پردازد تا بايدها. سلوك و رهروى كم تر از آن پديد مى آيد. به فهم دين صورتهاى پيچيده ترى مى دهد. كار وبار عدّه محدودترى است.خود به درگيرى و رقابت و ناهم كيشى مى انجامد. فرقه ها پديد مى آورد و بازار مناقشه ها و مباحثه ها را داغ تر مى كند. آيا چنين عقلانيتى آن گونه كه شمارى ادعا مى كنند انحراف از مسير راست كيشى دينى شمرده نمى شود؟ و آيا تكليف متدينان بازگشت به عقلانيت خالص دينى نيست؟ اما از سوى ديگر آيا عقلانيت ايده آل و خالص دينى انتخابى جز تعامل با ساير عقلانيتها و دادو ستد و تركيب با آنها را داشته و دارد؟ آيا آن عقلانيت مى توانست در همسايگى ساير عقلانيتها بنشيند و انزوا پيشه كند و هيچ رابطه و گفت وگويى با همسايگان خود برقرار نكند؟ پرسشهايى از اين دست پرسشهاى بسيار سرنوشت سازى براى انديشه و عمل دينى ما به شمار مى آيند. جامعه دينى و انديشه وران آن همواره بر فهم صحيح از دين و جهت گيرى آن تاكيد كرده اند اما اين فهم هيچ گاه در خلأ پديد نيامده است بلكه همواره در بسترى از ميراثهاى گونه گون فرهنگى در جامعه دينى پديد آمده است.جامعه اسلامى از آغاز تأسيس تا كنون مراحل گوناگونى را پشت سر گذارده و از مواقف فرهنگى گوناگونى گذر كرده است.در هر موقف با فرهنگهاى بيرونى در دادو ستد بوده است و دستاورد اين داد و ستد سيرتها و صورتهاى جديدترى براى فرهنگ و عقلانيت دينى پديد آورده است. از آن جايى كه فرهنگ نرم افزار كليه حركتهاى يك جامعه است و از آن رو كه عقلانيت جمعى و نهادينه شده در هر جامعه مهم ترين شالوده فرهنگها به شمار مى آيد به نظر مى آيد براى شناخت و بازسازى هر جامعه بايستى به سراغ شالوده هاى عقلانى و فرهنگى آن جامعه رفت.

جامعه اسلامى در حيات وحضور پيامبر گرامى اسلام(ص) با توجه به فرهنگ اصيل و عقلانيت بر آمده از زلال وحى و آموزشهاى مستقيم پيام آور وحى صورت و

( 9 )

سامان ويژه اى داشت. همين جامعه پس از گذر از مرزهاى شبه جزيره و رويا رو با فرهنگهاى ماوراء تجربه هاى جديدى براى سرزمينهاى فتح شده و مردمان آنها پديد آورد و خود نيز به كسب تجربه هاى جديدى در حوزه انديشه و عمل جمعى پرداخت. با فرهنگ اقوام و ملل در هم آميخت و اشكال جديدى از حيات و انديشه براى جامعه بشرى فراهم آورد.

امروز انديشه وران و دلسوزان جامعه اسلامى به منظور بازسازى و معمارى جامعه دينى نيازمند ژرف كاوى در ريشه هاى فرهنگى جامعه اسلامى و كند و كاو در سير عقلانيت دينى مشخصه ها نتيجه ها و فايده هاى آن در دوره هاى مختلف تاريخى هستند. پروژه نقد عقلانيت در تمدن اسلامى البته پروژه جديدى نيست. انديشه وران بزرگى چون: غزالى ابن رشد ابن سينا ملاصدرا و نيز بسيارى از فقيهان و اصحاب شريعت و عرفا و اصحاب باطن هر يك نقشهاى سنتى خود را در اين پروژه داشته اند.اما ديدار فرهنگ اسلامى با فرهنگ غربى و چالش عظيمى كه براى متفكران دينى بر سر مسأله (سنت و مدرنيته) پديد آمده است بر ضرورت احياى اين پروژه و جدى گرفتن آن انگشت تاكيد مى نهد.نوانديشان دينى چون: محمد عابد الجابرى و محمد آركون و شمارى ديگر از هم كيشان آنان در راستاى همين معنى پژوهش در معناى عقل و سير و تحوّل آن را در تمدن اسلامى محور پژوهشهاى خود قرار داده اند و بر اين باورند با روشنفكرى پرونده عقلانيت در ادوار مختلف تاريخ اسلامى بويژه در دوره معاصر مى توان به مهندسى دوباره جامعه اسلامى سازوار با شرايط جديد تمدن بشرى مبادرت كرد. به نظر اين گفته و اعتقاد تا حدود بسيارى به دغدغه هايى كه در جامعه نوپاى اسلامى ما پديد آمده است پوشش مى دهد. تأسيس يك نظام دينى در وهله نخست بر پايه اين پرسش استوار است كه هويت دينى براى يك جامعه به چه عواملى وابسته است؟ آگاهى از واقعيت هويت دينى و اين كه عناصر ثابت و ذاتى آن چه هستند و تا چه

( 10 )

اندازه اين هويت شايستگى انعطاف و كشسانى دارد از كليدى ترين مسايلى است كه در تأسيس اين نظام دخالت دارد.شكاف تاريخى كه ميان ما و مدينه پيامبر(ص) در عصر ظهور وجود دارد و ايجاد لايه هاى فراوان فرهنگى ميان ما و آن دوره و دگرديسيهاى پيچيده اى كه در قالب فرهنگ و تمدن و عقلانيت اسلامى در اين ميان صورت گرفته همگى حجاب آگاهيهاى ما به واقعيت هويت دينى و ايمانى خود است. در واقع داستان ما داستان گم گشتگانى است كه در جست و جوى به ياد آوردن خود مى باشند; امّا با حجابهاى عظيمى كه صورت اصيل خوديت آنان را فرا گرفته است روبه رو هستند. شناخت عقل و عقلانيت دينى اشكال نخستين و صورتهاى واپسين آن ميزان كششها و استعدادهاى آن براى تعامل و دادوستد و توان صورت پذيرى آن پروژه اى است كه ما را در مسير اين تجديد خاطره و خودشناسى و نيز بازسازى وجودى خود يارى خواهد رساند.

پروژه يادشده البته راهى بلند در پيش دارد و استعدادها و انديشه هاى بسيارى را در جهت تعاون و مشاركت طلب مى كند. بايستى در ميراث عقلانى جامعه اسلامى و تراث عقلانيِ آن كسانى كه در اين ميراث سهم و نقش افزون ترى داشته اند مداقّه كاملى صورت داد و از دستاوردهاى آن در تصوير عقلانيت خوشايند دينى استفاده شايان نمود.

اين كار را مى توان از پروژه هاى كوچك ترى نيز آغاز كرد كالبدشكافى جريانهاى فلسفى و ميراث به جاى مانده از آنها در جامعه اسلامى مى تواند از اين پروژه هاى كوچك تر به شمار آيد.

گامهاى بعدى را مى توان بر برآيندگيرى از دستاوردهاى اين پروژه ها و با نگاه هاى جامع تر و بيرونى تر برداشت. آنچه در مجموعه حاضر با تمام كاستيهاى آن صورت گرفته در واقع گام كوچكى است در همين جهت و اميد است با بصيرت و بينش تكميلى بتوان بر رشد و اعتلاى آن افزود.