( 331 )

خرده گيران بر حكمت متعاليه(2)

هادى مكارم

اكنون به بحث از انديشه هاى آن دسته از ناقدان حكمت متعاليه مى پردازيم كه در چهارچوب تقسيم بندى پيشين ما (شماره 208/93) يعنى جزء يكى از دو گروه عمده حكماى مشّاء و يا فقهاى ظاهرى قرار نمى گيرند بلكه مكتبهاى مطرح شده در اين بخش خود انديشه هاى ويژه دارند و مدرسه هاى فكرى جديدى را با اصحاب و پيروان ويژه اى پديد آورده اند.

سخن ما در اين بخش نيز به چند بخش جداى از هم تقسيم مى گردد و در هر بخش يكى از مكتبهاى زير را به ترتيب به بوته بررسى مى نهيم و مى شناسانيم:

مكتب عرفاى ذهبيّه

مكتب شيخيّه و پيروان شيخ احمد احسايى

مكتب شيخ هادى تهرانى نجفى و ياران او

مكتب تفكيك و اصحاب ميرزا مهدى اصفهانى

البته اين چهار گروه در جاهايى با هم همخوانى و هماهنگى دارند و بيش تر

( 332 )

خرده گيريهاى آنها بر آخوند ملاّصدرا و مكتب او (بويژه ايرادهاى آنان در مقوله هاى وحدت و سنخيّت وجود و…) از حيث مفهوم و محتوا يكسان است. در اين بين دو مكتب ذهبيّه و شيخيّه بيش ترين همگرايى را دارند و سنخ استدلال آنها همانندى زيادى به يكديگر دارد. همچنين در ميان دو مكتب شيخ هادى تهرانى و ميرزامهدى اصفهانى نزديكى بيش ترى به چشم مى خورد. هر چند بين خودِ اين مكتبها هم ناهمسانيهايى موجود است و راجع به اعتقادهاى همديگر ايرادهايى داشته اند; در مثل ميرزاى اصفهانى با همه فِرَق صوفيّه مخالفت مى ورزيده و نيز رساله اى مختصر در ردّ پاره اى عقايد شيخ احمد احسايى نگاشته است. يا شيخ هادى تهرانى در ردّ شيخ احمد احسايى رساله اى دارد.

اينك ضمن شناساندن اين مكتبها درباره نكته هاى ياد شده نيز جُستارهايى خواهيم آورد.1

مكتب عرفاى ذهبيّه

از جمله مهم ترين خرده گيران بر حكمت متعاليه عرفاى پسين سلسله صوفيّه ذهبيّه اند. سلسله صوفيان ذهبى كه منسوب به عليّ بن موسى الرّضا(ع) هستند برخلاف بسيارى از سلسله هاى ديگر متصوفه در همه حال حدّ ميانه روى را نگاه داشته و به نگهداشت ظواهر شرع و پرهيز انزوا و همراهى با افراد جامعه بيش از رندى و بى پروايى و شور و مستى توجّه داشته اند و لباس زهد و تقوا را با اهميّت تر از پشمينه پوشى و قلندرى دانسته اند.

از مطالعه سخنان پراكنده قطبهاى نخستين و آثار بزرگان پسين اين سلسله چنين بر مى آيد كه بيش تر ايشان افزون بر مسند ارشاد فقرا و دستگيرى درويشان مجالس وعظ و تذكّر و تدريس فقه و تفسير و حديث و… داشته و بسيارى از ايشان در زيّ علماى ظاهر و جامه فقهاى عصر مى زيسته اند.

ميانه روى و پرهيز اصحاب اين مكتب از زياده رويها و كندرويهاى اصحاب سكر

( 333 )

و نگهداشت بيش تر جانب صحو ايشان را از ديگر سلسله هاى صوفيّه برجسته مى كند.

چنگ زدن دقيق به ظاهر دين و مظاهر شرع و توسّل به قرآن كريم و احاديث معصومان(ع) همچنين كمك خواهى همه گاهى و هميشگى از حضرت ولى عصر صاحب الزّمان(عج) و حاضر و ناظر دانستن ايشان در همه حال از گامهاى نخستين سير و سلوك در مشرب و مسلك ذهبيّه به شمار مى رود.

اين نكته در كتابهاى اركان ذهبى بويژه آنها كه از سده دهم به بعد نگارش يافته فراوان به چشم مى خورد. به عنوان مثال شيخ محمّد على مؤذّن خراسانى از همروزگاران شيخ بهائى و يكى از قطبهاى ذهبى در جاهايى از كتاب: (تحفه عبّاسى) سخن از برداشته شدن تكليف و ردّ آن به ميان مى آورد از جمله در جايى مى نويسد:

(بدان كه ملاحده گويند: در اوليا تكليف نيست. … و اين نزد عرفا كفر است.… و شيخ نجم الدّين كبرى مى فرمايد: سقط التكليف عن عباده الخواص بمعنى انّ التكليف مأخوذ من الكلفة وهى المشقة فيعبدون الله تعالى بلامشقّة وكلفة بل يلتذون بها ويطربون … اگر ملحدى بينى كه به صورت موحّدى برآيد و گويد كه ما واصليم و تكليف بر ما نيست از مجالست او اجتناب كن و نزديك او مرو كه قرين شيطان است و گمراه كننده خلق….)

ييكى ديگر از برتريهاى اساسى مكتب تصوّف ذهبيّه از ديگر مكتبهاى صوفيّه آراى ويژه اين مكتب در ردّ وحدت و اشتراك معنوى وجود است. از خرده گيريهاى علاءالدّوله سمنانى بر محيى الدّين ابن عربى ـ كه در نامه هاى بين او و ملاّ عبدالرّزّاق كاشانى بازتاب يافته و متن آنها در نفحات الانس جامى موجود است ـ كه بگذريم مى توان به آثار و سخنان بزرگان و فضلاى پسين ذهبيّه اشاره كرد كه ابتدا در آثار سيّد قطب الدّين محمّد نيريزى جلوه گر شده و پس از آن قطبها و مشايخ ديگر نيز هر كدام به نوبه خود در اين زمينه آثارى نگاشته اند.

به عنوان نمونه يكى از مريدان ميرزا ابوالقاسم راز شيرازى در آذربايجان به نام

( 334 )

حاج ابوالقاسم خويى معروف به امين الشّرع خويى و نورالانوارى كتابى به نام ميزان الصّواب به قطع رحلى در هزار صفحه نگاشته و در باب آراى اين مكتب درباره وجود و پاره اى جُستارهاى جنبى ديگر به بحث پرداخته است. اين كتاب كه شرحى است بر منظومه فلسفى فصل الخطاب به سال 1334هـ.ق. در تبريز به چاپ سنگى رسيده است.

نويسنده در جايى از اين اثر مى نويسد:

(فلاسفه يونانيّه و جمعى از متابعين ايشان از متكلّمين اسلاميّه مفهوم وجود را مابين واجب و ممكن مشترك دانسته و به اشتراك معنوى وجود قايل شده و مى گويند: فردى از آن وجود واجب و ديگر افراد وجودات امكانيّه مى باشد… اين وجه جامع موجب تحديد و تعديد ذات است.)2

سپس به شرح بر باطل بودن اشتراك لفظى و معنوى وجود استدلال مى كند و وحدت عددى و نوعى را تفكيك كرده و مى نويسد:

(جماعتى از صوفيّه رديّه و بعضى از شيعه كه من حيث لايشعر تابع آنها شده اند به كلّى انكار وجود ممكنات كرده و ممكنات را عين وجود واجب دانند… فلهذا حكما و فيلسوفان در طرف افراط و جماعت صوفيّه رديّه در جانب تفريط واقع گرديده اند و امّا جماعت عارفين خصوصاً مشايخ سلسلة الذّهب هر دو را ابطال كرده اند….)3

همچنين آقا محمّد هاشم شيرازى يكى ديگر از قطبهاى ذهبيّه در (ولايت نامه) خود اين اشعار را سروده است:

ممكنى و واجبى هر يك جدا
مى تراشى بهر خود اى بى حيا
مى كنى از بهر واجب يك وجود
ثابت و يك بهر ممكن اين جحود
ممكن و واجب دو تا ضدّ همند
ضدّ حق نبود روا اى هوشمند
خود همى گويى كه لاضدَّ له
پس چگونه ممكن آمد ضدّ او

( 335 )

دانشمندان پسين ذهبيّه هرگونه انبازى و اشتراك معنوى بين واجب و ممكن را با دليلهاى بسيار و استناد به آيات قرآنى و روايات و احاديث مأثوره از ائمّه طاهرين(ع) رد كرده اند و حتى همانند كردن آفرينش عالم را به بحر و امواج حروف و كلمات مداد و حروف و… را مردود و جملگى را منشأ شرك و مبدأ گمراهى دانسته اند.

سيّد قطب الدّين محمّد نيريزى در فصل الخطاب چنين سروده است:

كما زعموا بعض الذين تصوفّوا
وما شاهدوا ابداع خير البريّة
وبالبحر والامواج قد مثّلوا كما
سمعنا الذى تمثيلهم فى العبارة
فسبحانه عما به يصفونه
تقدّس عن الحاد اهل الحماقة
فلاسفة مشهورة بالفطانة
وصوفيّة قد الحدوا فى الجهالة

صاحب ميزان الصّواب در شرح ابيات بالا اين مثالها و گفته ها را نادرست دانسته و نوشته است:

(به غايت بعيد است كه حقايق اشياء را عين ذات غيب الغيوب اقدس حق تعالى دانند.)4

جناب مجد الاشراف شيرازى فرزند و جانشين ميرزا ابوالقاسم راز در (تام الحكمة) خود گوشه هايى از مشرب و روش حكمى اين سلسله را بيان كرده است از جمله مى توان به موارد زير اشاره كرد:

(… كلّما فى الكون على التحقيق مركّب است از لطايف علويّه بى نهايت و كثايف سفلية بى نهايت اگر چه بعضى از مركّبات نسبت به بعضى ديگر بسايط خوانده مى شود ولى تحقيقاً بسيط من جميع الجهات والحيثيّات نيست كما لايخفى على من هو اهله. … وبالجمله از قواعد مقرّره اهل حكمت و معرفت است كه كلّ ممكن زوج تركيبى; يعنى در عالم امكان يافت نمى شود چيزى كه مركّب نباشد. به عبارت اخرى ما سوى اللّه تعالى مركّب است.

… امّا اهل عقل مطلقاً اگر چه براهين محكمه مستحكمه على

( 336 )

اعتقادهم در جميع اصول خمسه دين مبين سيّما توحيد و معاد دارند ولى مقدّمات براهين شان مأخوذ از قواعد منطقيّه حكما و فلاسفه يونانيّه است و عندالتّحقيق منطق يونانى غيرمعتبر است در اين دوره آخرالزّمان به سبب خطاهايى كه در آن موجود است برخلاف منطق معصومى كه خالى از خطا و ملازم عصمت است على التّحقيق چنانچه جناب سيّدى سيّد قطب الدّين محمّد در فصل الخطاب منظوم عربى خود بطلان آن را لايح فرموده اند…. و مشرب اهل اين سلسله عليه همان است كه جناب سيّدى سيّد قطب الدّين محمّد قدّس سرّه العزيز صريحاً منظوم فرموده:

زعموا الوجود مشككا سبحانه
عن اشتراك وضيعها وشريفها
فى الاشتراكين التزام ضلالة
قد ضاع فى نهج الهدى تفضيعها

ييعنى آن كه اشتراك لفظى و معنوى عند التّحقيق خالى از ضلالت نيست چرا كه ذات غيب الغيوب حق تعالى به مشى عرفانى مفهوم ندارد و ذهن ما تا چه رسد كه مشترك باشد و درك مابه الاشتراك بين الحق والخلق شود و مورد اين احكام امكانيّه گردد زيرا كه منقطع الاشارات و وراء اللبس ومنقطع الوجودانى و مسكوت عنه است….)5

شرح بيش تر در اين زمينه را در ادامه همين بحث و در ضمن شرح احوال دو تن از برجسته ترين قطبهاى پسين سلسله صوفيّه ذهبيّه: سيّد قطب الدّين محمّد نيريزى و ميرزا ابوالقاسم راز شيرازى كه به حق از بزرگان عرفا در تاريخ تصوّف شيعى و نيز از متفكران و نويسندگان گرانقدر جهان اسلام به شمار مى آيند پى مى گيريم.

دليل انتخاب اين دو از بين پسينيان ذهبى گستردگى و گوناگونى آثار بازمانده از ايشان است كه مى توان با استفاده از اين كتابها و گواه آوردن از نصوص ايشان از چگونگى سيستم فكرى تصوّف و عرفان ذهبى و نيز چگونگى برخوردها و

( 337 )

ناسازگاريهاى اين مكتب با مبانى حكمت متعاليه و مدرسه صدرالمتألّهين آگاه شد.

سيّد قطب الدّين محمّد حسينى ذهبى نيريزى شيرازى (1100 ـ 1173ق.)

جناب سيّد قطب الدّين محمّد بن ابيطالب بن عزّالدّين يوسف بن… نيريزى پيشوا و مقتداى سى ودوّم مشرب و مسلك ذهبيّه است. اجداد ايشان بيش تر از بزرگان دين و علماى اهل يقين بوده اند و نسب ايشان با 26 واسطه به امام همام عليّ بن الحسين(ع) مى رسد.6

هر چند سال ولادت وى در منابع و مراجع رجالى ذكر نشده ولى بنابر تحقيق استاد محمّد خواجوى و يارى جستن از اشعار خود جناب سيّد7 وى در سال 1100 هجرى قمرى چشم به جهان گشود. دوران كودكى او براى ما روشن نيست امّا اين نكته روشن است كه مقدّمات و سطوح علوم مرسوم را در زادگاه خويش قصبه نيريز فراگرفته و آن گاه به شيراز آمده به فراگيرى دانشهايى چون فقه حديث تفسير و حكمت نزد استادان بنام آن روزگار پرداخته است.

هر چند وى با بزرگانى محشور بوده كه همگى آنان در علم و عمل و معرفت شهرت داشته و دوستداران عارفان و فقراى الهى بلكه خود در آينده به اين مسلك بوده اند لكن مهم ترين استاد او در طريقت جناب شيخ على نقى اصطهباناتى سى ويكمين ركن سلسله ذهبيّه بوده است.

هدايت در تذكره رياض العارفين در اين باره مى نويسد:

(… آن جناب بعد از استكمال علوم در نيريز به شيراز آمده و در بقعه شاه داعى در خدمت جناب شيخ على نقى اصطهباناتى طيّ مقامات سلوك كرده و به مصاهرت و خلافت مخصوص گرديده مسلّم علماى مخالف و مؤالف شده….)8

شاگردان سيّد قطب الدّين محمّد

در پاره اى از منابع ذهبى اسامى شمارى از شاگردان مهم و برجسته او ذكر شده

( 338 )

ولى از آن جايى كه وى در حوزه هاى گوناگون علمى همچون: قزوين اصفهان شيراز نيريز كازرون و نجف اشرف محافل درس و بحث داشته و نيز در سفرهاى خود نيز از بهره دهى و بهره رسانى باز نايستاده است دستيابى به تمامى اسامى شاگردان وى دشوار است. در اين جا از باب نمونه شمارى از ايشان را نام مى بريم:

1. آقا محمّد هاشم شيرازى پيشواى سى وسوّم سلسله ذهبيّه كه افزون بر جانشينى سيّد قطب داماد وى بود.

2. سيّد محمّد مهدى طباطبايى بحرالعلوم. وى در نجف اشرف حوزه سيّد را درك كرده است. يكى از تربيت شدگان بحرالعلوم در علوم باطنى سيّد محمّد باقر مشهور به عبدالصّالح شيرازى است. اين شخص به نوبه خود به تربيت ملاّعلى نورى در مراتب ولايت و تزكيه و تهذيب پرداخت.9

3. آقا محمّد بيدآبادى. وى در فنون حكمت و عرفان سرآمد روزگار بوده و به نوبه خود بسيارى را در زمينه هاى علمى و عملى تربيت كرده است. از شاگردان معروف اوست ملاّعلى نورى.

4. مولانا محراب گيلانى از استادان برجسته حكمت الهيّه. از تربيت شدگان او افزون بر ملاّعلى نورى مى توان به ملاّعلى سمنانى (پير صحبت راز شيرازى) سيّد قريش قزوينى و ملاّولى اللّه مشهور به صهره اشاره كرد.

5. شيخ محمّد جعفر نجفى كاشف الغطاء فقيه برجسته و معروف عصر فتحعلى شاه قاجار.

6. ميرزا محمّد اخبارى نيشابورى. وى به نقل ميرزا ابوالقاسم راز شيرازى در جزيره خارك با سيّد قطب الدّين برخورد مى كند و زير نظر ايشان به رياضت و تزكيه نفس مى پردازد.

7. شيخ محمّد آل عبدالجبّار قطيفى بحرانى احسائى. وى به گفته ميرزا محمّد اخبارى در يكى از نامه هاى خود پس از فوت سيّد قطب الدّين دست ارادت به داماد وى آقا محمّد هاشم شيرازى داده و از جانب او در بحرين به تربيت خواستاران پرداخته

( 339 )

است. يكى از حلقه هاى پيوند شيخ احمد احسائى با ذهبيّه همين شخص است.

اخبارى در نامه خود خطاب به شيخ احمد احسائى مى نويسد:

(… وثبت كونك من الصوفيّة الذهبيّة مريد الآقا هاشم الشيرازى بواسطة الشيخ محمد بن عبدالجبار القطيفى وظهرت رسائلك فى التصوّف و….)10

8. امير سيّد على فرزند آن جناب كه خود از علما بوده و در يك سرى مناظره ها با علماى يهودى ساكن شيراز بر آنان پيروز شده و ايشان را به شريعت اسلام درآورده است.

9. بى بى امّ سلمة بيگم خاتون مشهور به دعاء صبيّه دانشور و فاضل آن جناب و نويسنده كتاب نفيس جامع الكلّيات. اين اثر خلاصه تقريرات درسهاى پدرش در مباحث و معارف مبدأ و معاد است.

10. سيّد مير محمّد على كاشانى معروف به اصمّ.

11. شيخ محمّد تقى قائنى.

12. تقى خان حاكم فارس.11

13. السالك المرتاض الطبيب ملامحمّد الواعظ البيات اللبيب.12

14. ملاّ محمّد اسماعيل كامل خراسانى.13

15. مولانا لطفعلى خاكى خراسانى.14

نگارشهاى سيّد قطب الدّين محمّد

با وجود آن كه جناب سيّد (برابر آنچه در پاره اى از منابع ذهبى آمده) پس از ورود به طريقت هر آنچه را پيش از آن نوشته بود فرو شسته ولى باز آثار بسيارى به نظم و نثر و به فارسى و عربى از وى باقى مانده است كه در بيش تر آنها عرفان و حكمت را در هم آميخته و مباحث مختلف را هماهنگ با مشرب و راه و روش ائمّه طاهرين(ع) بيان كرده است كه اين سعى در آميختن بين شريعت و طريقت از برجستگيهاى آثار و نگارشهاى اوست.

( 340 )

تاكنون چند تن از پژوهشگران فهرستهايى از نگارشهاى او سامان داده اند از جمله آقابزرگ تهرانى در كواكب المنتشره صفحه 598 به بعد استاد محمّد خواجوى در مقدّمه رساله روحيه و منهج التحرير اسدالله خاورى در ذهبيّه تصوّف علمى كه شرح از آثار وى را به دست داده است ولى با وجود اين هيچ كدام از فهرستهاى سامان يافته كامل نبوده و نياز به تحقيق و جست وجوى بيش ترى در مخازن نسخه هاى خطّى است. اينك به يادكرد رساله ها و كتابهايى كه تاكنون از آنها آگاه شده ايم پرداخته و در هر مورد به گونه فشرده به محتوا و جُستارهاى درج شده در آنها مى پردازيم و نيز به نسخه هاى خطى آن اشاره مى كنيم:

1. ابداعيّه (قصيده ابداعيّه): قصيده اى است به زبان عربى در شرح مراتب آفرينش و در بردارنده حدود 200 بيت كه تاكنون به چاپ نرسيده و نسخه هاى خطّى آن در كتابخانه مجلس شورا به شماره: 4889 و كتابخانه مركزى دانشگاه تهران به شماره: 364 موجود است:

دوازده بيت از آن هم در آغاز كتاب شرح فصل الخطاب چاپ شده.

سيّد اين قصيده را در هنگام اقامت در نجف و پس از منظومه فصل الخطاب سروده است. به لحاظ عمق مفاهيم و وجازت تعبير احتياج به شرحى گسترده دارد و استاد محمّد خواجوى كه خود از بزرگان معاصر ذهبى بوده و در شهرستان رشت به سرپرستى و دستگيرى از فقراى ذهبى مشغول است شرحى با استفاده از ديگر آثار ايشان و سخنان بزرگان به نام: (الافاضة الاشراقية فى شرح قصيدة الابداعية) نگاشته كه اميد است به زيور چاپ آراسته گردد. چند بيت از ابتداى قصيده را در اين جا نقل مى كنيم:

لله حمد العالمين جميعها
والله جاعل نورها وبديعها
وحقيقة الابداع نور واحد
متكثر اللمعات فى توسيعها
والفيلسوفيين قد غلطوا لدي
توحيد حق وجود ذات بديعها
زعموا الوجود مشككا سبحانه
عن اشتراك وضيعها ورفيعها

( 341 )

فى الاشتراكين التزام ضلالة
قد ذاع فى نهج الهدى تفظيعها
والقطب فى فلك الهداية ناطق
بشموس حكمته لفهم سميعها… الخ

2. اجوبة اسئلة الاخوان: نام اين رساله را در فهرست نسخه هاى خطى كتابخانه ملك (256/5) مى بينيم ولى از ديگر ويژگيهاى آن سخنى به ميان نيامده و احتمال دارد يكى از رسائل افاضه روحيه و يا انوارالولايه كه پس از اين خواهد آمد باشد.

ـ ارجوزه در شرح حديث حضرت امير(ع): (ان فساد العامة من الخاصة والخاصة…) رجوع كنيد به اللئالى المنثورة.

ـ ارجوزه در علم صرف: رجوع كنيد به نظم اللئالى.

ـ ارجوزه در علم نحو: رجوع كنيد به المرجان و الياقوت.

ـ ارجوزه در عوامل مائة نحويه: رجوع كنيد به مفرح القلوب.

3. ارجوزه در فقه و اصول فقه و موازين شرعيه: نام اين ارجوزه كه گويا به زبان عربى بوده است در الذريعه 490/1 رساله رقم 2423 ذكر شده است.

ـ اشراق اللمعات: كه بخشى است از منظومه انوارالولاية عربى كه در 12 اشراق حديث عمران صابى را به نظم عربى شرح مى دهد.

4. افاضه روحيّه: رساله اى است به نثر عربى دربردارنده سه افاضه در حقيقتِ روح كلّى شمار ارواح و مراتب نفس و قلب و عقل و… و اطوار علميّه و عمليّه و سبعه قلبيّه. و آن را در پاسخ پرسش مريدى راجع به روح نگاشته است.

اين رساله يك بار با ترجمه وحيدالاولياء در 1331هـ.ق و بار ديگر با ترجمه جديد و تعليقه ها و يادداشتهاى بسيار و دراز دامن به خامه استاد محمّد خواجوى و تصحيح وى به سال 1396هـ.ق در شيراز چاپ شده است و نسخه اى خطّى به خطّ سيّد على خليفه فرزند نويسنده در مجموعه 4889 مجلس شورا موجود است (فهرست مجلس 32/4).

5. انوار الولاية (منظومه عربى): مشهور به مصباح الولاية قصيده اى است با 5200 بيت كه آن را در پاسخ پرسش دو تن از دوستان و ارادتمندان خود درباره شرح

( 342 )

حديث عمران صابى سروده كه در بردارنده چند بخش است و هر بخشى به نامى.

سيّد خود در ابتداى اين قصيده مى نويسد:

(اين مطالب در 12 لمعه اشراق مى شود و چون سمند شوق من مايل به ذكر مناقب اهل بيت اطهار است ابتدا به ذكر مناقب ايشان مى پردازم و پس از آن به شرح حديث اقدام مى كنم. اين منظومه را انوار الولاية بناميد و من لقبش را مصباح الولايه قرار دادم.)

سپس در 550 بيت در پنج تحميد به بيان توحيد پرداخته و پس از آن سه مقصد انشاء كرده است: مقصد اعلى مقصد اوفى و مقصد اقصى كه اين سه مقصد را بحرالمناقب و مصباح الهدايه ناميده اند و در آن مناقب حضرت امير و اولاد اطهارش(ع) را به همراه برهانها و دليلهايى بر خلافت و امامت ايشان بيان مى كند. سپس حديث عمران صابى را در دوازده اشراق و به نام اشراق اللمعات شرح مى دهد.

اين رساله تاكنون به چاپ نرسيده ولى نسخه هايى از آن در دست است از جمله: نسخه شماره 1278 كتابخانه ملك تهران (فهرست ملك 242/1 و 255/5) كه تا پايان اشراق سوم در آن موجود است و نسخه شماره 2264 مسجد اعظم قم با عنوان مصباح الولاية به خطّ ميرسيّد على خليفه كه به احتمال قوى از روى نسخه اصل نسخه بردارى كرده و گويا سيّد قطب الدّين محمّد ناظم آن را اصلاح كرده است. در ابتداى اين نسخه فهرستى از گنجيده هاى منظومه انوارالولايه به خطّ ميرسيّد على خليفه نگارش يافته است (فهرست نسخه خطى مسجد اعظم/547)

مطلع منظومه انوارالولاية:

الحمد للمتعال بالاسماء
عن ان يحاط بمدرك العرفاء
و وجوده انيّة ازليّة
ابديّة الآلاء والنعماء
متوحد بكمال وحدانيّه
ازلاً بلا عدد ولا احصاء… الخ

6. انوار الولاية (مثنوى فارسى): منظومه اى است عرفانى در بحر تقارب در مناقب حضرت رسول(ص) و مولا على(ع) و معرفة النّفس و انگيزاندن بر ترك دنيا و

( 343 )

به فراگرفتن علوم الهى و پرهيز از علوم رسمى. در بسيار جاها از ديوان حضرت امير(ع) و منظومه هاى عرفا گواه مى آورد. بخش موجود از اين منظومه در حدود 1670 بيت را در بر مى گيرد و نسخه هايى از آن در دست است از جمله نسخه 4079 كتابخانه مجلس شورا (فهرست مجلس 76/11) و نسخه 5155 مجلس شورا (فهرست مجلس230/15) و نسخه اى در كتابخانه ملّى (فهرست ملّى 498/6) و….

آغاز:

به نام آن كه از برج هدايت
هويدا كرده انوار ولايت
قلوب شيعيان چون بيت معمور
ز خورشيد ولايت گشته پرنور
انجام:

در اين منزل مكن جانا مقامت
كه باشد بى شكى درد و ندامت
در اين منزل مكن بد تا توانى
كه نيكى يابى از سرّ معانى

7. انوار الهداية: نام اين رساله در فهرست نسخ خطى ملك (256/5) در رديف نگارشهاى سيّد قطب الدّين ياد شده است.

ـ بحرالمناقب: بخشى از انوارالولايه عربى است.

8. بدايع الحكم: نامه نگارى است به نظم و نثر عربى بمانند مناجات كه نويسنده از منظومه (مشكوة الولاية) خود برگزيده و براى شيخ الاسلام محمّد شفيع ارسال كرده است. نسخه اصل اين رساله به خطّ نسخ سيّد قطب الدّين ضمن مجموعه شماره 12347 مجلس شورا آمده و از برگ 166 تا برگه 176 آن مجموعه را دربر گرفته است (فهرست مجلس 308/35).

آغاز:

(الحمد لله الذى نور مشكوة المؤمنين بمصباح هداية كتابه المبين فاستنارت زجاجة قلوبهم…).

انجام:

(وحسبى شبعى بالقناعـة والتقـى
وان عطشتنى منة المزن لا اروى)

( 344 )

9. ترجمه منظوم قصايد تائية ورائية منسوب به حضرت امير(ع) به فارسى: نسخه اصل اين رساله نيز در مجموعه ياد شده از برگ 120 تا برگ 130 موجود است (فهرست مجلس 307/35).

10. ترجمه غزل فارسى عطّار نيشابورى به عربى: ترجمه غزلى است با مطلع زير:

ز سگان كويت اى جان كه دهد مرا نشانى
كه نديدم از تو بويـى و گذشـت زندگانى
نسخه اى از اين ترجمه در مجموعه 4889 مجلس شورا (فهرست مجلس 35/14) و نسخه اى هم در كتابخانه آستانه شاهچراغ شيراز است (فهرست شاهچراغ 288/2).

آغاز:

ييا من الى عشقه قلبى قد استبقا
عمراً وماشم من عرفانه عبقاً

انجام:

لو ذقت وصلاً لاملأت العوالم من
جواهر الحكمة العليا لمن وفقا

11. ترجمه و شرح مختصر فارسى بر دعاى صباح: نگارنده دعاى صباح را از روى نسخه صحيح تصحيح كرده بعد آن را به فارسى برگردانده و باز هر فقره را در دو بيت به نظم فارسى آورده است. در ديباچه مى نويسد:

(چون برادران دينى از من خواستند كه دعاى صباح را ترجمه و تصحيح كنم و من نزديك به سى سال پيش از اين در قزوين اين دعا را كه به خطّ كوفى عالم ربّانى ميرزا ابراهيم قزوينى بود و او نيز از روى خطّ مبارك حضرت على (كه به كوفى و بدون اعراب نوشته شده بود) برداشته بود استنساخ نموده بودم و صحّت آن معتمد بود و در اين سال كه سال 1159 است به نسخه ديگرى باز به خطّ كوفى و منقول از خط آن حضرت برخوردم كه مطابق نسخه پيشين من بود. پس از روى اين دو نسخه به ترجمه و شرح آن پرداختم.)

( 345 )

نسخه اصل اين رساله به خطّ مصنف آن در مجموعه 12347 مجلس شورا و از برگ 22 تا برگ 36 موجود است (فهرست مجلس 305/35) و نسخه هاى ديگرى هم در دست است از جمله نسخه 4092 كتابخانه آيت الله مرعشى نجفى (فهرست نجفى 109/11) و نسخه 4889 مجلس شورا (فهرست مجلس 33/14) به خطّ سيّد على خليفه فرزند سيّد قطب الدّين. در ضمن اين رساله يك بار هم به همراه مجموعه انهار جاريه به سعى و خطّ وحيدالاولياء چاپ شده است.

آغاز:

(نورانى ترين صبحى چون صفاى مرات كه در هر بامداد از خامه زبان اهالى اشتياق بر صحيفه آفاق…).

انجام:

رحمت فرستد خدا بر آقاى ما محمّد و آلش كه پاكيزگانند.

اى ارحم راحمان از آن رحمت خاص
بفرست سوى سيّد سادات خواص
هر دم بادا هزار صلوات و سلام
بر احمد و آل او به صدق و اخلاص

ـ جام جهان نما: رساله اى است در توحيد و مراتب وجود كه در بعضى نسخه هاى خطّى به سيّد قطب الدّين نسبت داده شده ولى از ايشان نيست و نويسنده آن محمّد بن عزالدّين شيرين مغربى بوده كه به همراه ديوان همو چاپ شده و نسخه هاى خطّى از اين رساله وجود دارد كه پيش از حيات سيّد نگارش شده است.

ـ حكمة العارفين: رجوع كنيد به فصل الخطاب.

ـ حكمة العلوية: رجوع كنيد به فصل الخطاب.

12. ديوان اشعار و قصايد فارسى و عربى: در الذريعه (884/9) از اين ديوان نام برده شده.

13. رساله اى در بيان وحدت حقيقيّه حق تعالى و نفى هرگونه اشتراك لفظى و معنوى به مشرب عرفاى الهيّين به زبان عربى: متن كامل اين رساله ضمن كتاب طباشير الحكمة راز شيرازى از صفحه 112 تا صفحه 121 نقل گرديده و در الذريعه جلد25

( 346 )

صفحه 29 هم نسخه اى از آن ذكر شده است.

آغاز:

(الحمد لله الذى انطقنا بمنطق من لاينطق عن الهوى ان هو الاّ وحى يوحي….)

انجام:

(… فاستراح هؤلاء الفقراء الأماجد من مدافعتهما وكفى الله المؤمنين القتال وكان الله قويا عزيزاً ولو لا دفع الله الناس بعضهم ببعض لهدّمت صوامع وبيع وصلوات ومساجد يذكر فيها اسم الله كثيرا ولينصرنّ الله رسله.)

14. رساله اى سياسى راجع به علل اختلال و اعتدال مملكت و راه علاج آن از ديدگاه معصومان(ع) كه نسخه اى از آن به خطّ ميرسيّد على خليفه پسر مؤلّف در مجموعه 2264 كتابخانه مسجد اعظم موجود است (فهرست مسجد اعظم547/).

( 347 )

15. رساله سياسى راجع به علل سقوط و شكست صفويّه از مهاجمان افغان و انگيزاندن علما به وحدت كلمه در مورد پذيرش سلطانى كه مدار كار او عهدنامه حضرت على(ع) به مالك اشتر باشد. نسخه اى از اين رساله در مجموعه 2264 كتابخانه مسجد اعظم وجود دارد كه به خطّ پسر اوست و آقاى رسول جعفريان با استفاده از همين نسخه آن را چاپ كرده است.

ـ رساله روحيه: رجوع كنيد به افاضه روحيّة.

16. شرح عربى بر دعاى صباح: نسخه اصل اين رساله به خطّ نويسنده در مجموعه شماره 12347 كتابخانه مجلس شورا موجود است و از برگ اول تا برگ 21 اين مجموعه را در بر مى گيرد (فهرست مجلس 305/35). ايشان در اين رساله (كه نوشته اى است جداى از ترجمه و شرح فارسى بر دعاى صباح) ضمن نقل دعا شرح مختصرى نيز به عربى ارائه مى دهد.

آغاز:

(إنّ الهى نور صباح طلع متجليا من ليل المداد بضياء الاهتداء حمد من دلع لسان العرفاء… اما بعد فانّ من مواهب الله سبحانه على الفقير الى الله….)

انجام:

(…ليس ذلك النور الواحد بل ليس نورالشمس الظاهر بذاتها فى السماء فى واحد منهما ثم قال عليه السلام بعد هذا التمثيل ولهذا امثال.)

ـ شرح حديث عمران صابى: همان بخش پايانى منظومه انوارالولاية عربى است.

17. شرح حديث نورانيّت: شرحى است فارسى و منظوم بر حديث معرفت نورانيّت حضرت على(ع) كه متن عربى و ترجمه منظوم آن در پى هم آورده شده است. چند نسخه از اين رساله در دست است از جمله ضمن مجموعه 5155 مجلس شورا (فهرست مجلس 232/15) و مجموعه 4079 همان جا (فهرست مجلس 78/11).

آغاز:

بسمله باب معرفة على عليه السلام بالنورانية….

بـه بسـم اللـه كــردم نـامـه آغـاز
كه نامش آورد جان را به پرواز…

( 348 )

انجام:

سرآيد عمر ها اندر ولايت
كسى بى بهره نبود زين هدايت
ز دنيا چون به عقبى بازگرديم
به حبّ شاه دين دمساز گرديم

ـ شمس الحكمة: نام ديگر قصيده منهاج الهدى است.

18. صفير العارفين: قصيده بلندى است كه در روزگار بيخودى و جذبه حق انشاد نموده و خود در جايى ديگر به اين مطلب اشعار داشته سروده است:

كما نظمت صفير العارفين لدى
سكرى بصهباء عشق صادق صدقا
بينت فيه براهين التى سطعت
بنور سيد اهل الفقر اذ شرقا

سيّد قطب الدّين 191 بيت از اين منظومه را در ضمن اشاره هفتم از قصيده عشقيّه سروده با اين مطلع:

العشق نورالذى بالفقر يفتخر
وكل نور بتلك الشمس ينسفر
العشق شدة حبّ الله ليس سوى
معناه مقصدنا والقصد معتبر
طاعات اعداء اهل العشق قد حبطت
ولو بزمزم بل بالكوثر اطهروا
وبالمحبة نحيى يوم مبعثنا
وعظمنا فى زوايا قبرنا نخر

19. طبّ الممالك: سيّد قطب الدّين خود از اين رساله در ضمن منظومه فصل الخطاب نام مى برد و ممكن است يكى از رسائل سياسيّه او باشد.

20. عشقيّه (قصيده): وى اين قصيده را سالها پس از ترجمه غزل عطّار به عربى بر وزن همان ابيات به عربى و فارسى و در حدود 400 بيت سرورده است. بارى اين قصيده در ده اشاره سروده شده كه عبارتند از:

1. فى حقيقة العشق وانّ ظهوره بنور محمد(ص).

2. انّ حقيقة العشق منشأ وجود العالم.

3. انّ من انوار العشق خلافة ائمة ديننا عليهم السلام.

4. انّ مذهب الحق وحقيقة الصراط المستقيم انّما هو العشق.

5. انّ العشق مذهب الفقراء العارفين.

( 349 )

6. انّ العشق حساب الخلائق فى الآخرة ولايمكن تحصيل حقيقة العشق فى الدنيا الاّ بالسلوك مع ولاية الائمة المعصومين.

7. كيفية ظهور سلطنة العشق فى القلوب.

8. انّ تسخير سلطان العشق ملك القلوب بالجهاد الاكبر.

9. لايمكن الرجوع الى عوالم القدس الاّ بالعشق.

10. انّ العلم والعمل مدارج العشق والعشق انّما هو رضوان الله المذكورفى القرآن.

سپس هفت اشاره ديگر بدون شماره مى آورد و در بين اشاره هاى هفده گانه شواهدى از آيات و روايات و سخنان اوليا را يادآور مى شود. اين رساله يك بار به همراه كتاب قوائم الانوار راز شيرازى چاپ شده است و نسخ خطّى نيز از آن موجود است; از جمله نسخه كتابخانه مجلس شورا (فهرست مجلس 36/14).

آغاز:

الحمدلله انّ العشق قد شرقا
من مشرق القدس بالانوار قد برقا
بحبّ عشّاقك اللهم فزت به
فقلبى اصطبح العرفان و اغتبقا
ييا من تحيّر فيه العاشقون و ما
شمّوا لعرفانهم من كنهه عبقا
العشق نور رسول الله سيدنا
مرآت توحيده العليا كما نطقا
العشق نور عليّ بل ولايته
فى قلب احبابه طوبى لمن رزقا
اذ كان نورهما بالذات واحدة
كنورى العينين فى ادراكنا افترقا
بالعشق تلك السموات العلى ارتفعت
و النيران على ارجائها اعتنقا…الخ

21. فصل الخطاب(منظومه): مشهور به حكمة العارفين و حكمة العلويه و در بردارنده يك مقدّمه و سيزده ستايش و يك خاتمه است كه در ستايش بابى از مسائل كلّى الهيّات را شرح مى دهد و بيان مى كند. اين ستايشها به عربى و در جامه يك قصيده تائيه است و به طور معمول پس از هر چند بيت حديثى از ائمّه معصومين(ع) به عنوان دليل برگفتار خود نقل مى كند. شمار بيتهاى اين قصيده در نسخه هاى گوناگون فرق

( 350 )

مى كند: از 6000 تا 9000 بيت در نوسان است هر چند در بعضى از نسخه ها ( از جمله نسخه چاپى) پاره اى قصيده ها و رساله هاى منظوم ديگر وى نيز بدان پيوست شده است. از اين رساله كه يكى از مهم ترين آثار سيّد به شمار مى رود نسخه هاى بسيارى موجود است.15

دختر سيّد نيز در جامع الكليّات كه آن را با استفاده از تقريرهاى درسى پدر و با توجّه به آنچه در منظومه فصل الخطاب آمده نگاشته فصل الخطاب را خلاصه كرده كه به سعى وحيد الاولياء در شيراز چاپ شده است. همچنين شرح بلند و ارزنده اى بر منظومه فصل الخطاب به خامه ميرزا ابوالقاسم نورالانوارى مشهور به امين الشّرع خويى به زبان فارسى نگاشته شده كه مورد تأييد قطب ذهبيّه در آن زمان ميرزا جلال الدّين محمّد مجد الاشراف ذهبى قرار گرفته و در سال 1334 هـ.ق.در سلماس در قطع رحلى بزرگ و در حدود هزار برگ و به نام: ميزان الصّواب چاپ سنگى شده است.

از آن جا كه گنجيده ها و در آوندهاى اين منظومه از اهمّيت بسزايى برخوردار است با استفاده از جُستارهاى ياد شده در مقّدمه استاد خواجوى بر رساله روحيه سيّد قطب با شرح بيش تر به ارائه گنجيده ها ودرآوندهاى فصل الخطاب مى پردازيم. مطلع اين قصيده چنين است:

حمدت اله العالمين بوحدة
حقيقيّة ذاتيّة ازليّة
و لله وحدانيّة العدد التى
ييقوم بها وحدات كل الخليقة

در ستايش نخست اشاره به وجود حق تعالى كه وجود حقيقى است مى سرايد:

لك الحمد يا من لم يزل بالهوية
وجودا هو الموجود بالازليّة

ستايش دوّم اشاره است به پنهان بودن حق تعالى از كمال پيدايى:

لك الحمد يا موجود فى كل عالم
وفى كل غيب بل و فى كل حضرة
و محتجب عنهم بفرط ظهوره
بآياته فى كل معنى و صورة

ستايش سوّم اشاره است به اين كه هويت وجود حق خود برهانى است تام بر

( 351 )

ويژگيهاى خدايى او:

لك الحمد يا من كان معنى صفاته
و اسمائه الحسنى على نعت وحدة
تعاليت يا من فى كمال وجوده
لحاظات ادراك العقول السليمة

ستايش چهارم اشاره است به اين كه وجود عالم خواست الهى است كه به آفرينش تعبير شده است و خواست وجود اضافى مطلق است و حادث و معروف به رحمت رحمانيه و تمام چيزها و پديده ها را فرا گرفته است:

لك الحمد يا من ابدع العالمين لا
من الشىء بالجعل البسيط كلمحة
و سبحان من ابداعه قول كن بلا
زمانٍ و لفظ او بهمّ رويّة

ستايش پنجم اشاره است به اين كه هويّت وجود بسيط حق خود برهان قويمى است بر ازليّت و الوهيّت و صمديّت و واحديّت و احديّت با وحدت حقيقيّه ذاتيّه بدون تأويل عدد:

لك الحمد يا من كان بالذات ذاته
تعالى وجوداً واحداً بالهويّة
تقدّست يا من دلّ بالاحديّة
على انّه القيّوم بالواحديّة

ستايش ششم اشاره است به اثبات وحدانيّت عدديّه اى كه عبارت از قيّوميّت حق تعالى است در تمام عوالم:

لك الحمد يا قيّوم كل حقيقة
ييشار اليها فى عقول البريّة
هو الواحد القيّوم بالذات لم يزل
بلا اول يؤمى اليه بلمحة

ستايش هفتم اشاره به معيّت حق تعالى با اشياء و تقديس اوست از مقارنه و تشبيه:

لك الحمد يا من ليس شىء كمثله
ليعرف بالتشبيه عند البريّة
و ليس لتلك الوحدة الاحديّة
شبيه بادراك العقول الجليّة

ستايش هشتم اشاره به معنى ازليّت و ابديّت حق تعالى دارد و اين نكته را روشن و برهانى مى سازد كه پيدايش عالم از نظر ذات و زمان به ابداع اوست:

لك الحمد يا من كان بالذات لم يزل
لدى ازل الآزال غيب الهويّة

( 352 )

و معذلك كلّ العالمين حوادث
زماناً و ذاتاً عند اهل الهداية

ستايش نهم اشاره است به ردّ پندار انبازى لفظى و معنوى در حقيقت وجود و حقايق اسماى حق تعالى:

لك الحمد يا من ليس صدق وجوده
على ذاته العليا بمعنى الشراكة
و ما كان مفهوم الوجود مشكّكاً
و لا كلّ اوصاف الكمال الحميدة

ستايش دهم اشاره است به اين كه صدق لفظ وجود و موجود و تمام اسماى الهى بر ذات احد و واحد صمد ازلى و ديگر پديده هاى عدديّه به گونه و روش حقيقت و مجاز است (يعنى در حقّ حقيقى و در ممكن مجازى است) ولى نه حقيقت و مجاز ادبى و منطقى مشهور بلكه حقيقت و مجاز اشراقى كه بزرگان حكماى الهى به پيروى انبياي عظام و ائمّه كرام صلوات اللّه عليهم اجمعين آن را بيان كرده اند. اين مطلب همانى است كه سپسها در مكتب شيخيّه از آن به اصطلاح حقيقة بعد الحقيقة تعبير كردند; يعنى موجود حقيقى ذات حق تعالى است و ديگر آفريدگان وجودشان حقيقتى بعد از حقيقتِ وجود حق تعالى است و در مرتبه وجود حق چيزى به شمار نايند و نيست شده اند كه بررسى همه سويه مطلب دراين جا نمى گنجد.

سيّد قطب الدّين در اين ستايش سرايد:

لك الحمد يا من كان بالذات لم يزل
وجوداً بمعنى الحق فى الازليّة
وجوداً هو الموجود حقاً و ليس ما
سواه بموجود بمعنى الحقيقة
و هذا هو المعنى المراد بوحدة
الوجود و بالموجود عند العبارة

ستايش يازدهم اشاره است به تحقيق همبستگى و همراهى عقليّه بين حقيقت وحدت ذاتيه ازليّه و حقيقت ولايت محمّديّه علويّه(ع) مى سرايد:

لك الحمد يا من كان عرفان ذاته
و اسماؤه الحسنى بنور الولاية
و ذلك فى تحقيق توحيده الذى
بلا عدد يؤمى اليه بلحظة
و لكن بمعنى ان عرفان وحدة
الوجود تجلّى نور شمس الولاية
ولاية مولانا عليّ لانّها
ولاية ذات الله من غير شركة

( 353 )

و معرفة المولى عليّ حقيقة
بنور تجلّى ذاته الاحديّة

ستايش دوازدهم در معنى نبوّت و ولايت است:

لك الحمد يا من شمس وحدة ذاته
تجلّت باشراقات بدر النبوّة
تقدّست يا من نور شمس ولائه
لاهل الهدى برهان كلّ ولاية
و برهان تحقيقات معنى امامة
لقد عبرّوا عنها بلفظ الخلافة

ستايش سيزدهم اشاره است به پاره اى از شأنهاى ائمّه معصومين(ع) و بيان بستگى بين ظهور انوار ولايت آن بزرگواران و بين رجعت ايشان در دنيا نه براى اين كه بعيد بودن مسأله رجعت را از ذهنها بزدايد بلكه از جهت لزوم عقلى كه بزرگان حكماى الهى و عرفاى ربّانى آن را درك مى كنند:

لك الحمد يا من نور شمس ولائه
تجلّت بنورانيّة علويّة
ييدور مع الادوار فى كل عالم
و فى كل دهربل و فى كل نشأة

و در فرجام نيز سخنانى دارد از جمله:

…و لقبته فصل الخطاب لانّه
سيفصل بين الحكمة النبويّة
و بين خيالات الفلاسفة التى
قد اشتهرت فى درس اهل الفضيلة…
…و لم اقتبس بالقال و القيل نورها
و اروثنيها شمس علم الائمة
تجلّت على مرآت قلبى لانّها
لدنيّة ليست بنهج الدراسة…
…و لا ريب فى هذا الكتاب لانّه
افاضات شمس الحكمة العلويّة
معارفة للسائرين مطيّة
تبلّغهم اقليم دارالسّلامة…
…الهى بحق المصطفين اهد قولنا
الى احسن القول الذى فى القصيدة
و بارك و اتمم يا الهى بحقهم
لعبدك قطب الدين نور الولاية
و اجزل لنا يا رب من بركاتهم
جزيل العطايا عند دار المقامة

ـ قصيده ابداعيّه: رجوع كنيد به ابداعيّه

ـ قصيده عشقيّه: رجوع كنيد به عشقيّه

ـ قصيده منهاج الهدى: رجوع كنيد به منهاج الهدى.

( 354 )

22. كنز الحكمة: قصيده اى است عربى در بردارنده هفت مقدّمه و هيجده بصيرت در شرح معناى وحدت وجود حقّه و چگونگى پيمودن روشها و راههاى هفتگانه قلب و شرح عروج سالك به مدارج انسانيّه و بيان حال علماى بد و چگونگى حمله افاغنه به ايران و فروپاشى سلسله صفويّه و اشاره به سرعنوانهاى جُستارهاى معرفت و عرفان با ايراد دايره مهر نبوّت ( كه در بردارنده مسائل مبدأ و معاد و جلوه هاى اوّليه و ثانويه الهيّه و…است.) اين قصيده كه همچون فصل الخطاب تائيه است همراه كتاب (بيان الصّواب فى شرح فصل الخطاب) از صفحه 523 به بعد چاپ شده است.

23. اللئالى المنثورة: ارجوزه اى است عربى در شرح حديث حضرت امير(ع) :

(ان فساد العامة من الخاصة و الخاصة خمسة اقسام العلماء الزهاد التجار الغزاة و الحكام)

و بيان جهتهاى فساد اين پنج گروه در مجموع سيصدو هفتاد بيت است:

آغاز:

الحمـد للـه وسيـع الرحمة
ييرزق من يشاء نور الحكمة

نسخه اى از اين رساله را صاحب الذريعة نزد ميرزا محمّدعلى اردوبادى ديده است(الذريعه ج1 رقم 2380 و ج18 264 و ج24 رقم 1070).

ـ مثنوى انوار الولايه: رجوع كنيد به انوار الولايه فارسى.

ـ مثنوى منهج التحرير: رجوع كنيد به منهج التحرير.

ـ مثنوى نورالولاية: رجوع كنيد به نور الولاية.

ـ مثنوى نور الهداية: رجوع كنيد به نور الهداية.

24. مجموعه اى در ادعيّه: دعاهايى است گردآورى و نقل شده از كتابهاى پراكنده درباره تعقيبات نماز و توسّل به ائمّه و زيارات ايشان و گونه هاى قنوت و…نسخه اصل اين رساله به خط نويسنده در مجموعه شماره 12347 مجلس شوراى اسلامى موجود است( فهرست مجلس 306/35) كه از برگ 37 تا برگ 119 آن را شامل مى شود.

25. المرجان و الياقوت: منظومه نحويّه اى است در بردارنده سيصد و دو بيت بر

( 355 )

وزن ارجوزه كه آن را در يك شب در سال 1130هـ.ق. هنگام ورود به قزوين براى شمارى از ارادتمندان سروده و مثالهاى آن تمامى در بيان معارف الهى و برداشت و استنباط از كلام اللّه و احاديث ائمّه اطهار است.در واقع اين رساله با وجود اين كه در علم نحو است ولى مى تواند دستورالعملى از براى طلاّب و سالكان الهى باشد. يادآورى: هر چند نام (المرجان و الياقوت) براى اين رساله معروف نبوده و بيش تر به عنوان ارجوزه نحويّه و يا منظومه نحويّه شناخته مى شود لكن جناب سيّد در ضمن منظومه فارسى خود در اصول دين در هنگام برانگيختن سالكان به فراگيرى قرآن و دانشهاى مقدّماتى آن مانند: صرف و نحو بيانى دارد كه حاصل آن چنين است:

(در آغاز جوانى در سال 1130 منظومه اى در علم نحو سروده ام به نام المرجان و الياقوت.)

گويا منظور ايشان همين ارجوزه بوده است. متن ارجوزه نحويّه به همراه ارجوزه صرفيّه ايشان به دستور آقا ميرزا جلال الدّين مجدالاشراف در سال 1316 هجرى چاپ شده است و همچنين اين ارجوزه را شيخ عبدالامير بن شيخ عبدالله بصرى (م:1346هـ.ق.) شرح كرده كه جزء اوّل آن به نام نزهة الطالب در سال 1344 قمرى چاپ شده است.

آغاز:

حمدا لمن اليه طيب الكلم
ييصعد فى سماء علم من علم

انجام:

ناظمه خادم علم الدين
محمد يدعى بقطب الدين
فى سنة المائة و الثلاثين
والالف فى عام ورود قزوين

( الذريعه 487/1; ج20 رقم 3085 و كواكب المنتشرة 601).

26. مشكوة الولاية: رساله اى است به عربى كه نويسنده خود بخشهايى از آن را گزين كرده و براى شيخ الاسلام محمّد شفيع فرستاده است (رجوع كنيد به بدايع الحكم).از متن اصل اين رساله نسخه اى در دست نيست.

( 356 )

ـ مصباح الهداية: رجوع كنيد به انوارالولاية عربى.

ـ مصباح الولاية: رجوع كنيد به انوارالوية عربى.

ـ مفتاح الفتوح و رموز الكنوز: همان ترجمه و شرح مختصر دعاى صباح به نثر و نظم فارسى است و در نسخه موجود در كتابخانه آستانه شاهچراغ شيراز به اين نام ناميده شده است.(فهرست شاهچراغ 288/2).

27. مفرح القلوب: ارجوزه اى است در عوامل نحويّه به نظم عربى كه اين ارجوزه را نيز در سال 1130هـ.ق. براى ابوالحسن خان سروده است و بنا به عقيده آقا بزرگ تهرانى (الذريعه ج487/1 و كواكب المنتشرة 601) با منظومه نحويّه ديگر او به نام: المرجان و الياقوت نابسان است; چرا كه اشعار آن دو در بسيارى از بيتها با هم ناسانى دارند و نيز ناسانيهاى به زياده و كاستى بيتها واژگان و… در آنها ديده مى شود هر چند كه در جاهايى نيز با هم هماننديهايى دارند. در نسخه اى كه صاحب الذريعه آن را ديده نويسنده در جاهايى حاشيه هايى براى شرح مراد خود بر اين منظومه داشته است.

آغاز:

حمداً لمن اليه طيب الكلم
ييصعـد مرفوعاً بعـامل علم

(الذريعه ج21 رقم 5460).

28. مكتوب القطب الذهبى: نامه اى است عرفانى به فارسى كه به محمّد نصير نامى نوشته شده و نسخه آن در كتابخانه مركزى دانشگاه تهران( دانشگاه 4387/7) ضمن مجموعه محمّدنصير كه در سال 1147 نوشته شده موجود است.(الذريعه 22 رقم 6548).

29. مكتوب به حاج محمّد حسين نصر: كه نسخه اى از آن به شماره 931 در آستان قدس رضوى و نسخه ديگرى در كتابخانه دانشكده ادبيات تهران به شماره 1001(ظ) موجود است كه در بردارنده 17 ورق است. هرچند آقا بزرگ تهرانى در الذريعه(171/22) دو نامه ياد شده را جدا از هم دانسته ولى احتمال اين كه هر دو خطاب به يك نفر باشد نيز مى رود.

( 357 )

30.مكتوب ديگرى خطاب به ؟ كه به نقل آقا بزرگ در الذريعه (171/22) نسخه اى از آن در كتابخانه مدرسه آخوند غرب همدان موجود است (گويا به شماره 662/2) ولى با جست وجوى مختصر در فهرست مدرسه آخوند نامه ياد شده يافت نشد.

ـ مكتوب اوّل خطاب به شيخ الاسلام محمّد شفيع: رجوع كنيد به بدايع الحكم.

31. مكتوب ديگر خطاب به شيخ الاسلام محمّد شفيع: به نثر عربى است و نسخه اصل آن ضمن مجموعه شماره 12347 كتابخانه مجلس شورا از برگ 177 تا برگ 183 موجود است( فهرست مجلس 309/35) نسخه اى نيز به خطّ فرزند نويسنده در مجموعه 2264 كتابخانه مسجد اعظم قم است (فهرست مسجد اعظم 547).

آغاز:

(الحمدلله الذى نور زجاجة ارواح المخلصين بمصباح كتابه المبين فاستنارت مشكوة قلوبهم… اما بعد فاقول تخشعاً لله و تواضعاً لعلماء…)

انجام:

(…يستولى الشيطان على اوليائه و ينجو الذين سبقت لهم من الله الحسنى الحديث و تقرير البرهان ان اساس هذا التقسيم من الاهواء المتبعة.)

32. مكتوب به آقا محمّد هاشم شيرازى از جزيره خارك كه نسخه اصل آن نزد ميرزا ابوالقاسم راز شيرازى بوده و ذكرى از آن در رساله اى كه در شرح احوال سيّد قطب الدّين نگاشته كرده است (رساله ياد شده 24/) و ضمن آن جناب سيّد نوشته:

(كاصحاب الكهف و الرقيم پناه به جبلى برده ايم و به ياد خدا مشغوليم بدون مخلّى و مانعي…)

33. مكتوب ديگر به آقا محمّد هاشم شيرازى كه به سال 1170هـ.ق. از نجف به شيراز فرستاده و در عنوان آن نگاشته:براى ( فرزند مكان قرّة العينى آقامحمّد هاشم) و

( 358 )

اين نامه خود رساله اى است عرفانى در بيان مقامات و مراتب پيامبر اكرم(ص) و در آن بحثى راجع به جزء و كل و چگونگى رجوع جزء به كل و عنايت كل را به جزء به زبان فارسى بيان كرده است. نسخه اى از اين نامه ضمن مجموعه شماره 4889 كتابخانه مجلس شورا به خط فرزند سيّد موجود است(فهرست مجلس 32/14).

آغاز:

(بسمله حمدله… خادم علماء دين… محمد الحسينى المشهور بقطب الدين… اين رساله را به عنوان تذكار بر لوح خاطر مرآت نظاير…)

انجام:

(…جزئى مرتبه روحانيّه ايشان متّصل به ارواح كليه آن بزرگواران گردد و انّ الله لا يضيع اجر من احسن عملاً. تحريراً فى شهر محرّم الحرام1170.)

34. منظومه در اصول دين به فارسى:منظومه مختصرى است و در آخر آن اشاره كرده كه در علم نحو منظومه (المرجان و الياقوت) را در 1130 و در علم صرف منظومه (نظم اللئالى) را در 1150 سروده. نسخه اى از آن به همراه نظم اللئالى و مفرح القلوب در كتابخانه شخصى سيّد ميرزا هادى خراسانى در كربلا بوده است (الذريعة 80/23).

ـ منظومه در علم صرف: رجوع كنيد به نظم اللئالى.

ـ منظومه در علم نحو:رجوع كنيد به المرجان و الياقوت.

ـ منظومه در عوامل نحويّه: رجوع كنيد به مفرح القلوب.

35. منظومه اى عرفانى: شامل دوازده ستايش درمعارف الهى و توحيد حق تعالى و ردّ انبازى لفظى و معنوى از ذات حق جلّ وعلا كه مشحون است از آيات و احاديث و بيش از 570 بيت عربى و بخشى از آن به نثر است. از اين منظومه كه نام آن روشن نيست چند نسخه شناسايى شده از جمله: نسخه شماره 1278 كتابخانه ملّى ملك

( 359 )

(فهرست ملك 242/1 و 255/5) نسخه شماره 4889 مجلس شوراى اسلامى (فهرست مجلس 34/14) و نسخه 2264 كتابخانه مسجد اعظم به خطّ فرزند نويسنده سيّد على خليفه. (فهرست مسجد اعظم 547).

آغاز:

لك الحمد يا واحداً لم يزل
وجوداً حقيقيّة فى الازل
لقد كان بالذات ذات الوجود
مقدسة عن لحاظ الشهود
و ليست بموجودة عن عدم
فدلّت على ذاته بالقدم
هو الازلى الذى فى القدم
و مجعوله حادث عن عدم

انجام:

(و للرشاد و اكمال اديان احبابهم و اتمام نعماء اصحابهم لارواحهم الف الف سلام من الله فى ملك دارالسلام.)

مطلع قصيده در نسخه مسجد اعظم به قرار زير است:

لك الحمد يا واحداً لم يزل
و لاشىء مع ذاته فى الازل

36. منهاج الهدى: قصيده لاميّه اى است به نظم تازى و ملقّب به شمس الحكمة در 96 بيت و شامل تحقيق در بيان قرآن و فرقان و ردّ حكمت فلاسفه و ديگر بحثهاى وجود و وحدت… متن كامل اين قصيده به همراه قصيده كنز الحكمة در شرح فصل الخطاب چاپ سنگى چاپ شده و نيز به همراه كتاب: طباشيرالحكمة راز شيرازى از صفحه 140 تا 144 حدود 60 بيت آن آمده است و يك نسخه خطّى از آن ضمن مجموعه شماره 4889 كتابخانه مجلس شوراى اسلامى از برگ 100تا برگ 104 موجود است (فهرست مجلس 37/14).

آغاز:

حمدت الله تعظيماً و توقيراً و تبجيلاً
على انوار حكمة مشرق القرآن تكميلا

انجام:

و من يعرف حقيقة ما يقول القطب اشفاقاً
ييسجّل فهم منهاج الهدى فى العلم تسجيلاً

( 360 )

قصيدتنا ضياء المهتدين تبصّروا منها
و سمّوها بمنهاج الهدى للعلم تكميلاً

37.منهج التحرير(مثنوى): به نظم فارسى و بر وزن مخزن الاسرارنظامى گنجوى. اين مثنوى در توحيد و راجع به ذات و ويژگيهاى خدا و تقديس او با بيانى روان و سليس انشاد شده است.

اين اثر با تصحيح استاد محمّد خواجوى در شيراز در سال 1396 قمرى چاپ شده است.

نسخه هاى خطى نيز از آن موجود است كه پاره اى از آنها عبارتند از: نسخه كتابخانه ملّى (فهرست 5006) نسخه هاى كتابخانه مركزى دانشگاه تهران (فهرست دانشگاه 403/3 و 431/3) نسخه هاى كتابخانه مجلس شورا( فهرست مجلس 77/11و 231/15) و…).

آغاز:

بسم الله الرحمن الرحيم
ربط هويات به هوى قديم
حمد به هوئيست كه بالذات هواست
هوى هو الله احد هوى اوست

انجام:

اصل كمال است مفيض كمال
زانكه نقايص نبود جز زوال

38. نصيرالانوار (يا نور الانوار): نسخه اى از اين رساله در كتابخانه آستانه حضرت شاهچراغ موجود است (فهرست شاهچراغ 292/2 و بزرگان نامى پارس 846/2).

39. نظم اللئالى: ارجوزه اى است صرفيّه در 1423 بيت عربى (قسمت مهموز و معتل آن را فرزند وى سيّد على در 123 بيت سروده و به منظومه پدر افزوده است) اين ارجوزه در سال 1150 هـ.ق. به پايان رسيده است (كواكب المنتشره 601) و در اين منظومه نيز همچون منظومه هاى نحويّه خويش تمامى شواهد را به نظمى شيرين و شيوا از آيات قرآنى و يا احاديث اهل عصمت و سخنان اولياء الله آراسته است. اين منظومه به همراه ارجوزه نحويّه در سال 1316هـ.ق. در تهران به امر مجدالاشراف ذهبى چاپ

( 361 )

شده است.

الحمدلله الحميد فى الازل
صرّف فى القرآن من كل مثل
منّ على المكارم الهداة
بقوله نصرّف الآيات… الخ

40. نورالولاية (مثنوى) : آقا بزرگ تهران در الذريعه( ج24 رقم 2065) و در كواكب المنتشره اسم آن را ذكر كرده است. همچنين محمّد تقى مير از بزرگان نامى پارس ( 844/2) از آن نام برده است.

41. نورالهداية (مثنوى): آقا بزرگ در كواكب المنتشرة 1600 و محمّد تقى مير در بزرگان نامى پارس (846/2) اين رساله را در شمار نوشته هاى جناب سيّد آورده اند.

42. الوسائل: منظومه عربى در چهارده قطعه مناجات و تضرّع و توسّل به درگاه بارى تعالى نسخه اصل به خطّ نويسنده ضمن مجموعه 12347 مجلس شوراى اسلامى آمده (فهرست مجلس 308/35) و حدود 21برگ است.

آغاز:

حمدت الله رب العالمينا
على اعزازه الدين المتينا

انجام:

و نوّر وجهه عند النبى
بنور ولاء مولانا على

در پايان اين 14 قطعه يك قصيده به فارسى از نويسنده و همچنين نسب نامه او( هر دو به خط خود وى) آمده است.

آرا و عقايد فلسفى سيّد قطب الدّين محمّد نيريزى ذهبى

سيّد قطب الدّين داراى مشربى عارفانه مستند به آيات قرآن و احاديث ائمه(ع) بويژه خطبه هاى نهج البلاغة و ادعيّه و روايات وارده در باب مسائل اعتقادى است.

او افزون بر پافشارى بر عقايد عرفانى ويژه خويش و حق انگاشتن مشرب عرفاى شيعى از سويى با حكما و فلاسفه و به طور كلى هر تفكّر عقلانى صرف مخالفت شديد مى ورزد و عقل گرايان را پيرو انديشه وران يونانى مى شمارد; واز سويى ديگر با مشى

( 362 )

علماى ظاهرى و فقهاى قشرى كه از باطن كلام معصومان(ع) غفلت كرده اند و با اهل ذوق از عرفاى شيعه ناسازگار ى دارند و آنان را تكفير و لعن مى كنند برخورد مى كند و سر ناسازگارى دارد.

البته از اين كه او را به عنوان صوفى بشناسند بيزار است. در منظومه فصل الخطاب چنين سروده است:

سمعت لئاماً كاذبين قد افتروا
عَلَيَّ بلا علم بمحض الحماقة
قد اتهمونى بالتصوّف و افتروا
عَلَيَّ و آذونى بغير المحجّة

از نقاط اساسى اختلاف او با فلاسفه بويژه پيروان حكمت متعاليه بحث سنخيّت بين واجب و ممكن است. او بر باورمندان به اين مسلك تاخته و آنها را مشرك مى شمارد كه در اين جا به عنوان نمونه به بيتهايى از منظومه فصل الخطاب او در اين زمينه اشاره مى كنيم:

و لكنهم قد سامحوا و تنطقوا
بمنطق اهل الفكر و الفلسفة
و انى لقد ابطلته بالمحجة
الالهيّة العرشيّة العلويّة
فاضغاث احلام الذين تفلسفوا
قد اشتهرت فى درس اهل الفضيلة
فظنوا الوجود الحق معنى مشاركاً
مقولاً بتشكيكاتهم فى العبارة
… و فى فهمها بعض الذين تصوّفوا
لقد الحدوا من عير مَيْزا الحقيقة
و ما بين توحيد الكبار الائمّة
و الحادهم شعر دقيق الدراية
و سوف اريكم ذلك الخط من هدى
ائمتنا فى طيّ نظم الرسالة
…فلم يهتدوا فى بحثهم و جدالهم
بانوار ايمان بنور الولاية
و ما بلغوا معشار فهم كلامه
كما اوّلوا معناه لا بالبصيرة
و فى فهمه اعوجّت سليقة عقلهم
بافكار يونان بغير الهداية
الا انّ طلاب العلوم الذين قد
بنوا دينهم بالفكرة الفلسفية
كذلك اصحاب الكلام الذين هم
تأسوا بهم عند اختراع الادلة
…اولئك ليسوا على توحيد ربهم
و ما اتّبعوا اديان اهل النبوة

( 363 )

… و قد ذكروا آحاد صوفية على
مذاهب شتّى فى بيان الادلة
اولئك ايضاً عندنا خارجون عن
سبيل هدى انوارنا الحكميّة
…و مسألة التوحيد غامضة لدى
دراستهم من غير نورالهداية
… كما انّ جمهور الذين تفلسفوا
لقد اشركوا فى الوحدة الازليّة
كذلك ابعاض الذين تصوّفوا
لقد الحدوا فيها بغير البصيرة
و بين كلا الحزبين عند اولى النهى
مخالفة عظمى بمحض السفاهة
و قد اكثروا فيها الخلاف و اوقعوا
عقول اولى النهى فى تيه شبهة
…الا ايها الطلاب فى منهج الهدى
لقد جئتكم بالحق من غير شبهة
تعالوا الى انوارنا المهدوية
و ولّوا على الدجّال و الثنويّة
و لا تشركوا بالله شيئاً و وحّدوا
بوحدته الذاتية الا زليّة
ذروا شركهم فى وحدة عدديّة
دعوا زخرفات الفكرة الفلسفيّة
تعالوا الى توحيد آل محمد
عليهم سلام الحضرة الصّمديّة16
سيّد قطب الدّين محمّد درباره مسأله وجود و بيان وحدت حقيقيّه الهيّه رساله موجزى نگاشته كه ضمن طباشير الحكمة ميرزا ابوالقاسم راز چاپ شده در اين جا بخشهايى از آن را يادآور مى شويم:

(…لقد حصروا المفهوم فى الكلى و الجزئى فتوهموا مفهوم واجب الوجود كلياً لا يمتنع فرض صدقه على كثيرين و صرّحوا انّ معنى الفرض تجويز العقل ثم ادّعوا انّهم موحّدون حيث زعموا انّه لم يوجد الا ّفرد منها وامتنع غيره فحكموا بانه سبحانه واحد عددى يشار اليه عقلاً بالتشخّص و التحديد.

و لقد تخيّلوا كما صرحوا به انّ له تعالى مفهوماً جزئياً حقيقيّاً مصداقه اول الوحدات و جاعل الكائنات فادخلوه فى باب العدد و اشركوه فى معانى حقيقة وجوده و اسمائه الحسنى مع الوحدات العددية عند التعديد.

ذلك مبلغهم من العلم سبحانه و تعالى عمّا يقولون علواً كبيرا… و

( 364 )

لقد طال ما الهمنى الله سبحانه ان علمت بعلم اليقين و شاهدت بعين اليقين انّ ذلك الحصر الميشوم( اى حصر المفهوم فى الكلى و الجزئى) لقد صار اساس اساس اساس الداهية الكبرى و الراجفة العظمى التى فى عصرنا قد وقعت فى كل ممالك ايران و ربما يتعجب الفضلاء من كلامى و لكن سوف ابين شطرا منها بالبرهان….

تعالى الله سبحانه ان يوزن ذاته الازلية فى الاوهام بميزان الحدثان (و السماء رفعها و وضع الميزان) و واضع الميزان لا يوزن بموازين العقول الجزئية الضعيفة الذين اعتصموا بالآلة القانونية التى وضعوها الاوهام الفيلسوفيين و لم يعرفوا من معنى الواحد الاّ الوحدة العددية المشارة عقلاً بالتشخّص و التحديد و لم يشعروا بمعنى الوحدة الحقيقيّة الازلية الاحدية المتعالية عن التعديد.

فلم يعلموا انّه ليست لحقيقة الوجود و لا لحقيقة الموجود بمعنييها الحقيقيين و لا لحقايق الاسماء الحسنى بمعانيها الحقيقيّة مفهومات

( 365 )

كليه و لا جزئية كما توهموها… و كيف يدرك البصيرة الاحولية نور معنى شمس الوحدة الحقيقية و ليس مطمع انظار ادراكاتها العقليّة الاّ معنى الوحدة العددية التى يلاحظ فى زعم الاشتراكات المعنوية او اللفظيه الا من تلفّظ باحد الاشتراكين بمحض اصطلاحاتهم فى اللسان و كان قلبه مطمئناً بالايمان.

و ليس منشأ تلك الداهية الصلعائ التى هى اختلاف الاعتقادات فى التوحيد بين المشائين و الاشراقيين و المتكلمين و المتصوّفين و الفضلاء و الفقهاء الذى تابعوهم فى اصول الدين الا مسجد ضرار المتفلسفين خلافاً للانبياء و المرسلين و ليس اساسه الاّ منطق اليونانيين و ذلك لانّهم حصروا المفهوم فى الكلى و الجزئى فوضعوا باصطلاحاتهم لفظ العَلَم و المتواطى و المشكك للمفهوم المتحد المعنى و لفظ المشترك اللفظى و المنقول و الحقيقة و المجاز للمتكثر المعنى.

فلم يشموا رائحة وحدته سبحانه و تعالى عن الكلية و الجزئية و لم يشمّوا عبقة من معنى الوحدة الحقيقية المتعالية عن العددية فلم يضعوا لصدق لفظ الوجود والموجود على الواحد الحقيقى الاحدى الازلى الذى هو الله سبحانه و على الوحدات العددية التى هى مبدعاته سبحانه و تعالى شأنه اصطلاحاً بلفظ اخرلكى يتكلّموا به عند اطلاقاتها.

فابتلى جمهور هم كما صرّحوا به انّ مفهومات تلك الالفاظ مشتركات معنويّة مقولة عليه سبحانه و عليها بالتشكيك و زعموا انّ مبدعاته معه تعالى فى حقيقة تلك المعانى شريك و طائفة منهم هربوا من الوقوع فى بئر هذا الشرك الجلى و لكنهم لما لم يجدوا من حيث مراعات آلتهم القانونية اصطلاحاً اخر فوقعوا فى ما يوحّد الاشتراك اللفظى ولم يمكن لهم ان يهربوا عند توحيد الواحد الحقيقى الاحدى الازلى من الاشارة العقليّة اليه سبحانه و تحديده و تعديده مع الوحدات العددية بالنظر الاحولي….

( 366 )

… و لقد تخاطب اولئك الزاعمون بالاشتراك المعنوى و هؤلاء الزاعمون بالاشتراك اللفظى كل واحد منهما صاحبه بانكم انتم الضالون الخاطئون و كلتا الطائفتين فى الاستدلالات التى لا جواب لها عند الحكماء الموحّدين صادقون و فى تخطئة كل واحد منهما صاحبه محقّون… ولكنهما من استعمالات آلتهم القانونية التى هى اساس الخطاء صاروا حيارى فلم بفهموا التوحيد الحق الذى فى السنة كل الانبياء و المرسلين….)17

براى آگاهى بيش تر از عقايد حكمى و فلسفى ايشان بايد به شرح امين الشّرع خويى بر منظومه فصل الخطاب مراجعه كرد.

سيّد ابوالقاسم حسينى شريفى ذهبى شيرازى معروف به ميرزا بابا و متخلص به راز (حدود 1212 ـ 1286)

پيشوا و مقتداى سى و پنجم سلسله ذهبيّه و فرزند آقا ميرزا عبدالنبّى شريفى ذهبى قطب سى و چهارم همان سلسله بوده و نسب او از جانب پدر به مير سيّد شريف جرجانى مى رسد و از همين روى خاندان پدرى وى كه از بزرگان شيراز و حاكمان فارس بوده اند به نام شريفى نامبردارند.

زادگاه راز شهر شيراز بوده ولى تاريخ ولادت وى به طور دقيق روشن نيست. دكتر نيّرى در (سلسله عليه ذهبيّه) تاريخ تولّد او را سال 1200 قمرى گمان زده 18 لكن از آن جايى كه نخستين فرزند او ميرزا جلال الدّين مجد الاشراف در سال 1246 چشم به دنيا گشوده بسيار دور مى نماد كه ميرزا ابوالقاسم راز در 46 سالگى صاحب نخستين فرزند خود شده باشد.

بنابراين تاريخى كه دكتر اسداللّه خاورى در (ذهبيّه تصوّف علمى) تحقيق كرده يعنى حوالى سالهاى 1212 تا 1215 درست تر مى نمايد.

از آثار و نگارشهاى جناب راز روشن مى شود وى از كودكى در پى فراگيرى

( 367 )

معرفت بوده و به فراگيرى دانش شوق وافرى داشته است. او مقدّمات علوم مرسوم را در حوزه شيراز فرا گرفته چنان كه در رساله اى كه درباره احوالات سيّد قطب الدّين نوشته اشاره كرده است:

(… و امّا فقيرمؤلف از مرحمت پناه علّيين آشيان الحاج محمّد حسن القزوينى مجتهد ساكن دارالعلم شيراز كه استاد فقير در علم فقه و تفسير و اصول بودند استماع كردم…).19

همچنين از محضر ملاّ احمد بن محمّد ابراهيم اردكانى يزدى محشّى اسفار و نويسنده نورالبصائر در حاشيه بر مشاعر كه ساكن شيراز بوده و كتابهاى صدرالمتألّهين را تدريس كرده بهره برده است:

(… جناب مرحوم مغفور مولانا احمد يزدى استاد فقير در حكمت و فلسفه كه هم ايشان و هم فقير از بركت كتب عرفانيّه حضرت سيّد السّند از رطب و يابس كتب فلاسفه نجات يافتيم….)20

ميرزا ابوالقاسم راز پس از مدتى دانش اندوزى در شيراز براى كامل كردن دانش خود و فراگيرى دانش معقول به اصفهان مهاجرت مى كند و در آن جا در حوزه تدريس ملاّ على نورى حاضر مى گردد:

( … و فقير شارح مدّت متمادى كتب آن جناب (يعنى صدر المتألّهين) را به طريقه تحقيق و برهان در خدمت اساتيد عظام و افاضل كرام اين حكمت علّيه همچون علّيين آشيان مولانا على نورى و مولانا احمد يزدى طيّب اللّه مضجعهما كه در حكمت اشراق مانند خود در عالم آفاق نداشتند استفاده كرده ام و رياضت علمى بسيار در اين فن برده و به امر اساتيد بزرگوار حواشى چند بر كتب اسفار اربعه آن جناب نوشته ام و لكن پس از زمان طويل در تحصيل علم و اكتساب حكمت درد طلب الهى و التهاب آتش شوق و محبّت خداوندى در قلب ظهور نمود و به خدمت بزرگان از اهل الله و اولياء اللّه و اهل

( 368 )

كشف و معرفت مشرّف شدم و از بركات انفاس طيّبه و بواطن مباركه ايشان مستفيض آمدم و به عنايت الهيه از علم اليقين به عين اليقين فائض شدم.مطالب حكميّه برهانيّه اكتسابيّه را لا يسمن و لا يغنى من جوع يافتم زيرا كه طلب الدليل بعد الوصول الى المدلول عبث….)21

جناب راز همان طور كه از فراز بالا پيداست پس از به پايان رساندن درسهاى رايج و رسيدن به مدارج بالاى علم حصولى بدان بسنده نكرده در پى دستيابى به معارف باطنى و شناخت مردان حق بر مى آيد. البته هر چند كه پدرشان جناب ميرزا عبدالنبّى شريفى خود پيشوا و مقتداى سلسله ذهبيّه بود ولى در آن زمان به دليل مصالح و اقتضاى زمان در انزوا به سر مى برده و از دستگيرى جويندگان راه معرفت به گونه آشكار پرهيز مى كرده و تنها به هدايت تنى چند از مريدان اخلاص كيش مشغول بوده و فرزندشان ميرزا ابوالقاسم نيز از مراتب و مقامات معنوى ايشان در ابتدا اطلاّع نداشته است. در رساله شرح احوال سيّد قطب الدّين محمّد شيرازى مى نويسد:

(… پس از فراغت فقير در تحصيل علوم و استفاده و افاده و ظاهر شدن جذبه توحيد الهى در قلب فقير و بى آرام شدن روز و شب از درد طلب خداوندى و مشغول شدن به رياضات و مجاهدات چنان مى دانستم كه به علم ظاهر و مجاهدات و عبادات و رياضات شديده نمى توان راه به حق تعالى حاصل نمود و هر قدر سلوك فقير بى حد و زيادتر مى گرديد حيرت و دردطلب شديدتر مى گرديد و آرام فقير مقطوع بود نه چنان پريشان حال بودم كه به تحرير و تقرير بگنجد.

ناگاه شبى از شبها كه بيدار بودم مى ديدم كه خدمت حضرت سيّد السّند مشرّف شدم و فرمودند: فرزند كتب مرا مطالعه كن كه احوالت خوب خواهد شد.

بعد از آن كتب آن حضرت را از مرحوم علّيين آشيان والد ماجد گرفته مشغول بودم. فيوضات چند از مطالعه آنها بردم و تحقيقات آن

( 369 )

حضرت چنان شبهه و شكوك را از من دفع كرد مانند آن كه آبى بر آتش ريخته شود….)22

بارى وى پس از معرفت و شناخت جايگاه و منزلت والد بزرگوارش به خدمت او در مى آيد و در مهد تربيت باطنى و تحت سيطره روحى او به سلوك و رياضات و مجاهدات شرعى مشغول مى گردد تا اين كه پس از 20 سال به دستگيرى و هدايت جويندگان سلوك و نيز به نشر معارف الهيّه مى پردازد.

شيخ مفيد شيرازى در تذكره مرآت الفصاحة مى نويسد:

(… سى سال تحصيل علم نموده و مواظب اذكار و اوراد و رياضات و مجاهدات مى بوده و در زمان خود رئيس سلسله ذهبيّه بوده و جمعى از اهل اين بلد و غيرهم به ايشان ارادت داشته اند.)23

در طول دوران هدايت و دستگيرى بسيارى از بركت انفاس ايشان به رستگارى رسيدند كه ذكر ايشان مجالى ديگر را مى طلبد.

گويا جناب راز شيرازى در مدّت عمر خود پس از كامل كردن تحصيلات در اصفهان و بازگشت به شيراز كم تر از شيراز خارج شده و بيش تر به سير در انفس پرداخته اند تا سير در آفاق در سالهاى آخر حيات در سال 1280 به آهنگ زيارت مرقد مطهّر امام ثامن عليّ بن موسى الرّضا(ع) از شيراز حركت كرد و در قصبه ها و شهرهاى مسير راه مدّتى رحل اقامت افكنده تا اين كه پس از مدّتى به تهران رسيده و حدود 18 ماه در آن جا ساكن شده و در همين روزگار يعنى سال 1283 قمرى به نگارش كتاب قوائم الانوار در تهران پرداخته است24. آن گاه به سوى خراسان حركت كرده و بنا به نقل تذكره پرويزى:

(… حضرت حاج ملاّ هادى سبزوارى در سبزوار به استقبال آمده و توقّف را تمنّا فرمودند….)25

وى پس از زيارت حضرت رضا(ع) و اقامت روزگارى چند در مشهد رضوى عازم تهران شده و در اوايل سال 1284 به تهران رسيده است. وى چند سال آخر عمر را در

( 370 )

تهران اقامت گزيده و در پايان سال 1285 ق. پس از دو سال زندگى در تهران از نگارش آخرين كتاب خود (مرصاد العباد) فارغ مى شود. ايشان سرانجام تهران را به سمت شيراز ترك مى كند كه در همين سفر و پيش از رسيدن به مقصد داعى حق را لبيّك مى گويد و دار فانى را وداع مى كند. فرزندشان جناب مجد الاشراف ذهبى در اين باره چنين مى نويسد:

(…در اواخر سال 1285 از تهران حركت فرمودند و بعد از گذشتن از اصفهان نداى ارجعى را از سروش غيبى شنيده در يكى از منازل لبّيك گويان به طرف جنّت و رضوان شتابان گرديد.26

نيز نايب الصّدر شيرازى در وصل ششم از جلد سوّم طرايق مى نويسد:

(… در يك منزلى اصفهان به كاروانسراى مورچه خورت رسيد و رخت به سراى باقى كشيد… نعش شريفش را به اصفهان آورده و در سر قبر آقا امانت گذاردند و بعد از دو سال حمل به ارض اقدس رضوى نموده و در صحن نو در ايوان طلا به خاكش سپردند….)27

در ماده تاريخ رحلت ايشان فرزند و جانشين ايشان در طريقت ذهبيّه جناب آقا ميرزا جلال الدّين محمّد مجدالاشراف چنين سروده است:

شهى كه خلقت او از ازل غيور آمد
مهى كه طينت او تا ابد حرور آمد
چو عزم دار بقا كرد از سراى فنا
قلوب مرد وزن از هجر ناصبور آمد
خصوص حالت قدسى كه در مفارقتش
به خود فرو شدن و مردنش ضرور آمد
سروش غيب بگفتا كه در جلالت او
همين بس است كه تاريخ او غفور آمد

نگاشته هاى منثور و منظوم جناب ميزا ابوالقاسم راز

وى از نويسندگان پر كار بود و از نظر آثار علمى و عرفانى و حكمى و دينى در بين بزرگان اهل معنى و بلندپروازان عوالم باطنى از نوادر برجسته به شمار مى آيد. نگارشهاى گسترده بر جاى مانده از او نه تنها در تاريخ سلسله ذهبيّه كه در تمامى تاريخ

( 371 )

تصوّف و عرفان كم مانند است و در پاره اى از منابع ذهبى مقدار آثار ايشان را در مجموع حدود پانصدهزار بيت (كه هر بيت معادل 50 حرف است) ذكر كرده اند كه قدرى اغراق آميز به نظر مى رسد. از آن گذشته تمامى آثار و كتابهاى ايشان از دستبرد حوادث به دور نماند و پاره اى از نگارشهاى مسلّم ايشان در دست نيست و هراز چند گاهى از زواياى كتابخانه هاى گوناگون نسخه هاى خطّيِ تازه اى از ايشان به دست مى آيد كه پيش از آن پژوهشگران و كندوكاوگران از آنها بى خبر بوده اند كه پاره اى از اين گونه كتابها را در همين فهرست خواهيد ديد.

در هر صورت آنچه بر قلم اين مرد بزرگ عالم عرفان و معرفت جارى شده شايان توجّه دقيق و جدّى و نيز نيازمند احياء و چاپ زيبا و پيراسته است. در اين جا از نگارشها و آثار او كه شناخته شده با شرحى كوتاه از مهم ترين آنها به ترتيب الفباى سخن به ميان مى آيد:

1. آداب المريدين: به فارسى و دربردارنده دستورالعملهاى سلوكى و آداب سير در منازل فقرمحمّدى و علوى. اين رساله دوبار تا كنون به چاپ رسيده يك بار در آخر قوائم الانوار و بار ديگر به همراه كوثرنامه او. نسخه اى از اين رساله در كتابخانه آستانه حضرت شاهچراغ موجود است.28

2. آيات الولاية در دو جلد در تفسير و تأويل هزار و يك آيه از آيات قرآن مجيد كه مى توان از آنها امامت و وصايت ائمّه اهل بيت(ع) را ثابت كرد.

اين كتاب از نگارشها و نوشته هاى كم نظير عالم تشيّع است و اگر از بين تمامى آثار راز شيرازى تنها همين دو جلد آيات الولايه باقى مى ماند باز مراتب فضل و كمال نويسنده به خوبى آشكار مى شد.محمّد حسين كاشف الغطاء بر اين نظر است: آيات الولايه از تفسيرهاى جليل القدرى است كه مى توان آن را در حوزه هاى علمى شيعه تدريس كرد.29

نويسنده اين كتاب را كه در بردارنده حدود 47500 بيت است در 1271 قمرى در شيراز نگاشته و در سال 1326 قمرى در تبريز به چاپ رسيده است.

( 372 )

3. اجوبةالاسئلة: رساله اى است در پاسخ 12 پرسش رائض الدّين زنجانى در مقوله هاى گوناگون عرفانى و اعتقادى كه يك بار در تبريز چاپ شده و بار ديگر در 1327 هـ.ش. در كتابخانه احمدى شيراز نسخه اى خطّى از آن در آستان قدس رضوى به شماره 11024 موجود است و نيز نسخه ديگرى ضمن مجموعه 3887 كتابخانه مركزى دانشگاه تهران نگهدارى مى شود.

4. اسرار التوحيد و النبوة و الولاية و المعاد: نسخه اى خطّى از اين رساله در كتابخانه مركزى دانشگاه تهران ضمن مجموعه شماره 3887 موجود است.30

5. اسرار الولاية(منظومه): عربى است در بحر رمل مسدّس محذوف يامقصور و آن را در اواخر عمر پس از بازگشت از زيارت مشهد رضوى و در تهران سروده و در سال 1323 هـ.ق. در تبريز چاپ سنگى شده است.

ـ اسرار الولاية فارسى: رجوع كنيد به منظومه اسرار الولاية.

ـ اسرار ولايت مطلقه: رجوع كنيد به معالم التّأويل و التّبيان فى شرح خطبة البيان.

ـ اقطاب سلسله ذهبيّه: كرسى نامه سلسله ذهبيّه.

6. انوار الشموس الطالعة: رساله اى است بسيار نفيس در بيان عقايد شيعه اثنى عشرى از ديدگاه تشيّع و عرفان ذهبى. نسخه اصل اين اثر به خطّ مصنف معظّم و با حجمى در حدود500 صفحه به قطع وزيرى در كتابخانه ملّى ملك به شماره 3590 موجود است.31

ناگفته نماند تا كنون در منابع رجالى و حتّى تذكره هاى منتشره از سوى پژوهشگران ذهبى ذكرى از اين اثر مهم و باارزش جناب راز شيرازى نشده است.

7. براهين الامامة: به فارسى و در بردارنده شرح و تفسير بيش از پنج هزار حديث در باب امامت و ولايت. ايشان اين كتاب را پس از نگارش آيات الولاية و پيش از سال 1280 قمرى در 40000 بيت نگاشته كه در تبريز و در سال 1333 چاپ سنگى شده است.

( 373 )

8. بطلان تناهى ابعاد: رساله اى است به عربى. اين رساله عوالم جسمانيّه به بوته بررسى نهاده شده و ثابت گرديده كه متناهى اند. اين رساله به درخواست فرزندشان مجدالاشراف نگارش شده است. پرسنده پس از مطالعه رساله پرسشها و شبهه هايى در نظرش مى آيد و پس از طرح آنها نويسنده پاسخ آنها را نيز مى نگارد و به رساله ياد شده پيوست مى زند.

اين هر دو رساله به همراه حاشيه هاى ميرزا جلال الدّين مجدالاشراف بر آنها حوالى 1316 قمرى چاپ شده است.

ـ تحفه مؤيّديّه: رجوع كنيد به طباشيرالحكمة.

ـ تحفه ناصريّه: رجوع كنيد به طباشيرالحكمة.

9. تذكرة الاولياء: در ذكر حالات شمارى از اولياء شيراز و پيرامون آن بويژه اقطاب سلسله ذهبيّه است. اين رساله كه به نام مفاخرالاخيار و مناقب الابرار نيز ناميده شده و در 1326 قمرى در شيراز طبع سنگى شده است.

10. تعليقات و ترجمه تفسير منسوب به امام حسن عسكرى(ع): صاحب فارس نامه ناصرى كه معاصر با ايشان بوده در يادكرد از نگارشهاى ايشان از اين كتاب نام مى برد.32

ايشان خود نيز از اين شرح چنين ياد مى كند:

كردمى تفسيـر شه را ترجمه
فيض بردم از مقال عسكرى

11. تفسير آيه (و ترى الجبال تحسبها جامدة): از اين رساله نسخه اى به شماره 799 در كتابخانه مدرسه آخوند همدان موجود است.33

12. تنبيه المريد: در سير و سلوك و روشهاى عملى آن كه تا كنون چاپ نشده ولى نسخه هاى خطّى از آن موجود است از جمله در مجموعه 3081 كتابخانه مركزى دانشگاه تهران و نيز ضميمه مجموعه شماره 2504 كتابخانه ملّى ملك و….

13. جُنگ اخبار و اشعار و مطالب متفرّقه: دو مجموعه منسوب به راز شيرازى در

( 374 )

آستان قدس رضوى به شماره هاى 9326 و 9378 موجود است كه به نام جُنگ ناميده شده است. بررسى بيش تر و به دست آوردن درستى انتساب اين دو جُنگ به مؤلّف نيازمند فرصت و زمان ديگرى است.

14. حيوة القلوب در شرح حديث (كان الله و لم يكن معه شىء): رساله اى در بحث توحيد ذات كه در ضمن آن به نقل و بررسى و نقد آرا و عقايد فلاسفه يونان و حكما و متكلمان اسلامى و نيز فلاسفه پيشين شيعى (كه برهانهاى خود را با آيات و روايات برابرساخته اند) پرداخته و تجزيه و تحليل مى كنند. اين رساله جالب توجّه كه حدود 6000 بيت را در بر دارد به همراه چاپ اوّل كتاب طباشيرالحكمة در سال 1319 قمرى به چاپ سنگى رسيده است.

15.حواشى بر اسفار اربعه حكيم صدرالمتألّهين شيرازى:كه به هنگام تحصيل نزد ملاّ على نورى نگاشته ولى نسخه آن اينك در دست نيست. ايشان خود در طباشيرالحكمة به اين نوشته خود اشاره كرده است.

ـ ديوان اشعار: رجوع كنيد به كوثرنامه.

16. رساله در تاريخ حيات و زندگانى و كرامات سيّد قطب الدّين محمّد نيريزى شيرازى: اين رساله به فارسى است و نسخه اى خطّى از آن به شماره 9278 در آستان قدس رضوى موجود است و يك مرتبه هم به همراه كتاب تذكرةالاولياء پرويزى در تبريز و در سال 1332 شمسى چاپ حروفى شده است.

17. رساله در كيفيت سلوك در طريقه سلسله مباركه ذهبيّه مرتضويّه: به عربى است و در دو منهج : نسخه اى از آن همراه مجموعه 5196 كتابخانه ملّى ملك در تهران موجود است و شايد همان رساله اى باشد كه به نام: (رساله در سلوك) همراه (مناهل التّحقيق) آقا محمّد هاشم شيرازى در تبريز سنه 1323 قمرى چاپ شده است.

18. رساله درمعراج: به فارسى است و نسخه خطّى آن ضمن مجموعه شماره 3887 كتابخانه مركزى دانشگاه تهران موجود است.

( 375 )

19. زاد المسافرين: در شرايط كلّى و آداب عمومى سلوك. اين رساله به همراه منظومه مناسك العاشقين ايشان در تهران چاپ سنگى شده است.

ـ شرائط الطريقة و معارف الحقيقة: رجوع كنيد به قوائم الانوار و طوالع الاسرار.

ـ شرح حديث كيفيت خلقت نور محمّدى: رجوع كنيد به طباشيرالحكمة.

ـ شرح حديث كان الله و لم يكن معه شىء: رجوع كنيد به حيوة القلوب.

ـ شرح حديث مفضّل: در برخى منابع بديشان نسبت داده شده است.

ـ شرح حديث معرفت نورانيّت: در پاره اى از مراجع از ايشان دانسته شده است.

ـ شرح خطبة البيان: رجوع كنيد به معالم التّأويل و التّبيان.

20. شرح دعاى قنوتيّه حضرت امير(ع): به نثر عربى است كه آن را در پاسخ ميرزا محمّد زمان كلاتى خراسانى ذهبى نگاشته و در آن به توضيح حضرات خمس مى پردازد. اين رساله دوبار چاپ شده كه يك مرتبه آن به همراه رساله تحفةالوجود فرزندشان ميرزا جلال الدّين مجدالاشراف بوده است.

همچنين دو نسخه خطّى از آن در كتابخانه مركزى دانشگاه تهران به شماره هاى: 3576 و 3701 موجود است.

ـ شرح مصباح الشّريعه امام جعفر صادق(ع): رجوع كنيد به مناهج انوار المعرفة.

ـ شرح مناميّة: رجوع كنيد به مناميّة.

21. طباشيرالحكمة: مشهور به تحفه مؤيّديّه و تحفه ناصريّه از مهم ترين و ارجمندترين كتابهاى ايشان در حكمت الهى است كه آن را در شرح و تفسير حديث مشهور خلقت نور محمّدى نگاشته است. شرح اين حديث در واقع يك دوره فلسفه و حكمت الهى از توحيد ذات و صفات و افعال و مبدأ و معاد و مراحل گوناگون سير و سلوك را شامل است. اين كتاب به فارسى و در 12000 بيت است و يك بار به خط وحيدالاولياء در سنه 1319 هـ.ق.و به همراه رساله حيوةالقلوب ايشان به چاپ سنگى و بار ديگر در 1352 هـ.ش. در كتابخانه احمدى شيراز به چاپ حروفى آراسته شده است.

( 376 )

سال نگارش آن 1273 هـ.ق. در شيراز است.

22. عين الحيوان: رساله اى است از ايشان كه نسخه آن در مجموعه شماره 799 كتابخانه مدرسه آخوند همدان در 15 صفحه موجود است.35

23. قوائم الانوارو طوالع الاسرار: يا شرائط الطّريقه و معارف الحقيقة. اين رساله در تحقيق شرايط چهارده گانه سلوك الى اللّه است كه در آن به شرح عالم كبير و عالم صغير پرداخته و آن گاه از هيكل انسانى و مراتب پنج گانه آن و برابر سازى آن با مراحل پنج گانه آفرينش و از حقيقت عشق الهى و جلوه هاى كلّى آن بحث كرده و آخرين مرحله كمال انسان را فناى در نور ولايت علوى دانسته است ( نه آن طور كه بعضى عرفا و حكما ابراز داشته اند فناى در ذات حق متعال) گويا نسخه اصل اين اثر كه در 1282 نوشته شده به شماره 3835 در كتابخانه مركزى دانشگاه تهران است. نسخه ديگرى هم در آستان قدس به شماره 10493 وجود دارد. گويا نسخه اى از اين رساله در كتابخانه خانقاه نعمت اللهى نوربخشى تهران نيز موجود است و اين كتاب نخستين كتاب از پسينيان ذهبيّه است كه در سنه 1301 هجرى قمرى در تبريز به همراه مقدّمه بلند فرزندشان آقا ميرزا جلال الدّين محمّد مجدالاشراف به چاپ سنگى رسيده است. از مقدّمه مجدالاشراف كه به تام الحكمة نامبردار است نسخه اى خطى در كتابخانه مجلس سناى سابق به شماره 475 موجود است.

24. الكبريت الاحمر: رساله اى به عربى كه در 1374 قمرى در شيراز چاپ شده است نسخه اى خطى از آن در مجموعه شماره 799 كتابخانه مدرسه آخوند در همدان وجود دارد.36

25. كرسى نامه سلسله ذهبيّه: به فارسى كه چاپ نشده ونسخه اى خطى از آن همراه مجموعه 5196 كتابخانه ملّى ملك موجود است.37 از ايشان رساله اى به نام:(اقطاب سلسله ذهبيّه) در بعضى فهرستها ذكر شده كه به گمان ما همين رساله است.

( 377 )

26.كسرالمصارع: نسخه اى از اين رساله ضمن مجموعه شماره 799 كتابخانه مدرسه آخوند در همدان موجود است.

27. كوثرنامه: ديوان اشعار فارسى ايشان است در بردارنده قصيده ها و مديحه هاى ائمه اطهار و غزليات عرفانى كه به همراه شرح حال آقا محمّد هاشم شيرازى و قسمتى از اشعار ايشان بارها چاپ شده است.

نسخه اى خطّى از ديوان اشعار ايشان نيز در آستان قدس رضوى به شماره 4982 موجود است.

28. گنج اسرار كه به گفته دكتر نيّرى نسخه اى از آن در كتابخانه آستانه شاهچراغ موجود است.

29. مرآت الانسانيّه: رساله ياد شده در ردّ ادعاهاى سيّد على محمّد شيرازى مدّعى بابيّت و معروف به باب نگاشته شده و نويسنده خود در كتاب نور على نور از آن نام مى برد. مقاله مختصرى از ايشان به نام رساله جوابيّه راجع به سيّد باب در مجموعه 799 كتابخانه مدرسه آخوند وجود دارد كه پس از آن رساله مرآت الانسانيّه است در حدود چهل صفحه.38

30. مرآت العارفين(منظومه): از آثار منظوم جناب راز كه در سال 1320 هـ.ق. در تبريز چاپ شده و نسخه اى خطّى از آن در كتابخانه ملّى ملك به شماره 4723 موجود است.

31. مراتب سبعه قلب: دكتر نيّرى ضمن بر شمارى نگارشهاى راز شيرازى از آن نام مى برد و مى نويسد: نسخه خطّى آن را ديده است.

32. مرصاد العباد فى دار الدّنيا و دار المعاد: به فارسى و در توحيد و نبوّت و ولايت است. نسخه اصل اين رساله به خطّ شكسته نويسنده در آستان قدس رضوى به شماره 9339 نگهدارى مى شود و نسخه ديگرى هم در مجموعه 3887 كتابخانه مركزى دانشگاه تهران نگهدارى مى شود. اين رساله در سال 1332 هـ.ش. در تبريز به

( 378 )

همراه تذكرة الاولياء پرويزى به چاپ رسيده است.

33. مسالك در شرح احوال آقا محمّد هاشم درويش شيرازى جدّ اُمّى جناب راز. ايشان اين رساله را به عنوان مقدّمه اى براى جمع آورى و سامان دهى كلّيات آثار منظوم و منثور آقا محمّد هاشم شيرازى نوشته كه چاپ هم شده است. نسخه اى خطى از مقدّمه و ذى المقدّمه هر دو در كتابخانه ملّى ملك به شماره 5690 موجود است.

34. معالم التّأويل و التّبيان فى شرح خطبة البيان: شرح بلندى است به نثر و نظم فارسى و با نگرشى فلسفى و عرفانى بر خطبة البيان منسوب به حضرت اميرالمؤمنين(ع). اين شرح را نويسنده در تهران و پس از بازگشت از خراسان در سال 1285 هـ.ق. نگاشته و در آن مطالب گوناگونى از دانشهاى فقه اصول فقه فلسفه كلام و عرفان را بدون ترتيب تحقيق و بررسى كرده است. در اين كتاب كه آن را در آخرين سال حيات خود نگاشته راجع به محيى الدّين ابن عربى عبارتى دارد كه ذكر آن مناسب مى نمايد:

(… فقير مؤلّف اقلّ السّادات شارح اين خطبه عظيمه گويد كه فقير راقبل از اينها اعتقادى در حقّ محيى الدّين ابن عربى بود و او را صاحب كشف قلبى دانستمى و در حال عتبه بوسى روضه رضوى كه طالب فتوحات او شدم و در كتابخانه مباركه آن حضرت نيافتم در كتابخانه مرحوم فاضل خان در مدرسه او يافتم و آن را مطالعه كردم و به اين مطلب سخيف برخوردمى كه… و يافتم كه بعضى اساتيد حكمت و عرفان فقير كه او را مميت الدّين مى خواندند عبث نبوده و محقّق بودند….)

از اين كتاب دو نسخه خطى به شماره هاى 8614 در آستان قدس رضوى و 3571 در كتابخانه مركزى دانشگاه تهران موجود است و نيز يك مرتبه با خط خوش وحيد الاولياء تبريزى تحرير شده و به چاپ سنگى رسيده است. به تازگيها بدون هيچ

( 379 )

نوع تحقيق جديد و حتّى با اشتباههاى چاپى فراوان و مقدّمه اى ناآگاهانه و با تغيير نام كتاب به عنوان (اسرار ولايت مطلقه) تجديد چاپ شده است.

ـ معراجيّه: رجوع كنيد به رساله در معراج

ـ مفاخر الاخيار و مناقب الابرار: رجوع كنيد به تذكرة الاولياء.

ـ ملكوت المعرفة فى اسرار الولاية: نام اين كتاب را دكتر محمّد تقى مير در شمار آثار جناب راز ياد كرده است 39 ولى در واقع همان كتاب معالم التّأويل و التّبيان است كه مصنف خود در مقدّمه گويد بعضى آن را (ملكوت المعرفة فى اسرار الولاية) ناميده اند.

35. مناسك العاشقين(منظومه): به فارسى و در هشت باب و يك خاتمه با سربندهايى به نثر عربى دو نسخه خطى از آن در كتابخانه ملّى تهران وجود دارد و يك بار با زادالمسافرين در تهران به چاپ سنگى رسيده و مرتبه اى ديگر هم در شيراز به سعى كتابخانه احمدى در 1326 هـ.ش. چاپ شده است.

36. مناميّه(رساله): اين رساله كه گاهى از او به نام شرح مناميّه ياد مى شود در تبريز به سال 1353 هـ.ش. چاپ شده و نسخه اى از آن در كتابخانه آستان قدس رضوى به شماره 9333 و نسخه ديگرى هم در آستانه حضرت شاهچراغ شيراز موجود است. فرزند مؤلّف مجدالاشراف شرحى بر اين رساله نگاشته و نسخه متن و شرح هر دو در كتابخانه مركزى دانشگاه تهران ضمن مجموعه شماره 3576 وجود دارد.40

37. مناهج انوار المعرفة فى شرح اسرار مصباح الشّريعه: اين كتاب كه تفسيرى است بر بحثهاى مطرح شده در مصباح الشّريعه منسوب به امام جعفر صادق(ع) در اصل در سه منهج بوده كه اكنون تنها دو منهج آن در دست است. اين دو منهج يك بار در سنه 1352 هـ.ق. به سعى كتابخانه احمدى در شيراز چاپ شده و بعدها در سال 1364 هـ.ش. منهج اوّل به طرز زيبا و چشم نوازى به چاپ حروفى رسيده است.

38. منظومه اسرار الولايه فارسى: يك نسخه خطى از آن در مجموعه شماره 3701 كتابخانه مركزى دانشگاه تهران وجود دارد.41

( 380 )

39. نورعلى نور(رساله): در بردارنده پاسخى است به شرح به هفت پرسش فرزندشان ميرزا جلال الدّين محمّدمجدالاشراف و پرسش يكى از شاگردان به نام رايض الدّين اعجوبه و جُستارهاى گوناگون ديگر در باب عرفان حكمت رموز ولايت و معرفت.

اين رساله كه به فارسى است در 1322 در شيراز چاپ سنگى شده و نسخه اى خطى از آن در آستان قدس رضوى به شماره 9334 موجود است. نسخه خطى ديگرى نيز از آن در كتابخانه مركزى دانشگاه تهران همراه مجموعه شماره 3576 نگهدارى مى شود.

آراى جناب راز شيرازى

وى همچون بزرگان ذهبى پيش از خود از باورمندان به هم سنخ نبودن حق و خلق و جدايى وجود آنهاست. در اين جا با استفاده از آثار خود او بخشى از عقايد وى را درباره مقوله وجود فهرست وار ذكر مى كنيم:

(…پس در ربط حادث به قديم و ممكن به واجب وحدت هر دو با هم كه وحدت ذات و فعل است محال آمد به طورى كه ذكر شد كه وحدت در ذات و حقيقت ندارند بلكه تباين دارند و اتّحاد نيز ميانه اين دو محال است.)42

(… فاين الوجود الاعتبارى الفعلى الممكنى من الوجود الحقيقى الواجبى تعالى الله عن ذلك علوّاً كبيراً).43

(…محقّق گرديد كه رابطه ممكن به واجب و رابطه حادث به قديم به طور سنخ نيست; بلكه به طور ظل است چنانكه بيان كرده اند فعلى هذا جناب صدرالمتألّهين صدرالدّين محمّد شيرازى اشتباه عظيم و خبط واضح كرده اند كه وجود را حقيقت واحده ذو مراتب دانسته كه

( 381 )

مى گويد يك فردِ آن كه شديد است واجب است و يك فردش كه ضعيف است ممكن است و مى گويد لفظ وجود بر واجب و ممكن هر دو بالحقيقة اطلاق مى شود; امّا به شدّت و ضعف پس بنابراين اعتقاد از براى حضرت واجب الوجود ثانى از جنس و سنخ خود قرار داده است…. و به توحيد حقيقى الهى برخورد نكرده و قائل به اشتراك معنوى فردى ميانه واجب و ممكن شده است و اين شرك بيّن است. اعاذنا الله وجميع الحكماء عن هذا و كجاست اين مذهب با مذهب حق….

…آخوند ملاّ صدرا مى گويد: همانطور كه وجود در مراتب و افراد واجبه و ممكنه خود سارى است به شدّت و ضعف همچنين صفات كماليه وجود همچون علم و قدرت و غير ذلك سارى است در مراتب مذكوره به شدّت و ضعف و بر تمامى افراد خود مثل وجود بالحقيقة اطلاق مى شوند و اين خلاف مذهب حق و معتقد حضرات انبياء و اولياء و حكماى ربّانيّين و كلمات الله و كلمات ائمه طاهرين است; زيرا كه اين بزرگان به بينونت صفتى فيمابين ذات واجب و ممكنات قائل شده اند به طورى كه بيان كرده اند. يعنى وجود و تمام صفات كماليّه آن را بالحقيقة منحصر در ذات اقدس واجب الوجود قائلند و اضداد و اظلال و عكوس آنها را در افراد ممكنات قائلند. فاين ذلك من ذاك. پس بنابراين مذهب حق تباين صرف است در واجب و ممكن برخلاف آخوند صدرالدّين كه حضرت واجب الوجود و ممكنات را بالتّمام افراد حقيقت وجود و صفات كماليّه آن مى داند و به اشتراك اين حقايق در اين افراد واجبه و ممكنه قائلند تعالى الله عن ذلك علواً كبيرا. نعوذ بالله من هذا الدّاء العضال العويص الدفع و الله

( 382 )

اكبر من هذا الشرك الخفى و الجلى فى معتقدات الفيلسوفيّين و المتأخّرين فى توحيد الله المتعال الواردة على لسان جميع الانبياء و المرسلين بالوحدة الحقيقية لا الوحدة العددية التى اعتقدوها….

…فاعلم يا ولدى و قرة عينى لما اشتهر و انتشر الحكمة الفلسفية المردودة فى الشريعة المحمدية و الطريقة العلويّة فى ايران قد تشمروا الحكماء الا لهيون و العرفاء الربانيون مثل جناب السيد السند قدوة العرفاء الربانيين و الحكماء الحقة الالهيين جدى الاعلى السيد قطب الدّين محمد و تلاميذه الفاضلين الكاملين العارفين المرتاضين مثل جناب بحرالعلوم آقا سيد مهدى الطباطبايى و مولانا محراب الجيلانى و الشيخ احمد الا حسائى و الآقا محمد البيدآبادى و مولانا الا عظم الآقا محمد هاشم الشيرازى روح الله روحهم العزيز على ابطال اصول حكمتهم و تخريب بنيان منطقهم و اجتهدوا فى هذا المقصد العظيم و انتشار الحكمة الحقة المحمديّة العلوية الجارية الظاهرة من مدينة توحيد قلب رسول الله الخاتم فى العلم و التوحيد الالهي… وصّوا بالاصرار الى ذراريهم و اتباعهم ان يشمروا لهذا القصد العظيم و اقلّ السادة ابوالقاسم الحسينى الشريفى لما كنت من ذرارى السيد السند و اتباعه فى الحكمة و المعرفة لزمنى الاقتداء و الاقتفاء بهم فلما اقتعدت مقاعد الاغتراب و باعدتنى الا تروبة من الاتراب من اوطانى طوحت بى طوائح الزمان الى ساحة دار الخلافة تهران و وجدت فيه جمعاً من الطلاب المقتدين فى الحكمة لفلاسفة الاسلاميين لزم على بمفاد وصية المذكورة ان اكتب فى التوحيد الالهى رسالة و ابطل قواعدهم و اظهر فساد معتقداتهم فى التوحيد.…هذا على حسب تكليفى الشرعى و العمل بوصية جدى الاعلى فعليك يا قرة عينى بالاقدام بهذا المقصد العظيم حسب الامكان و القدرة و على تلاميذى فى الحكمة و المعرفة ايضاً هذه الوصية و الامر العظيم و العبادة المقبولة جارٍ واجب لازم فعليكم اولادى و احبّايى فى الطريقة ان امتثلوا هذا الامر و اعملوا بهذه الوصية حتى تصلوا بالفوز و الرحمة الالهية لدفع جهل الجهال و اهداء الطلاب حتى لايقعوا فى بئر الكفر و بالوعة الشرك الخفى و الجلى فعليكم منى السلام و السلام.)44

(… افراد انسان و ساير موجودات از ذات واجب الوجود منفصل و نازل نشده اند كه رجوع به ذات او نمايند و با او يك شىء واحد شوند; بلكه خلقت اشياء به عقل رزين متين و شرع انبياء و اولياء از نور ذات واجب الوجود است. پس مى بايد رجوع آن نيز به نور واجب الوجود شود بمفاد كل شىء يرجع الى اصله….)45

(…و طايفه اشراقييّن كه جناب آخوند ملاّ صدرا خود را از ايشان و برمذهب ايشان شريك اعظم اكمل متأخّر از ايشان دانسته مفهوم واجب الوجود را بر خلاف مشائين جزئى مى داند; زيرا كه مصداق او را جزئى حقيقى مى گويد كه وجودش متأصّل بالذّات است يعنى چون مفهوم وجود را كلّى مى داند و لفظ وجود را مشترك معنوى ميان وجود واجب تعالى و وجودات ممكنه مى گويد لازم آيد كه وجود واجب الوجود يك فرد جزئى از اين مفهوم كلّى باشد و اگر وجود واجبى را وجود كامل تامّ الحقيقة است و وجودات ممكنه ناقصة الحقائقند دو شبهه عظيم بر او لازم آيد:

اوّل آن كه وجود حق تعالى را جزئى حقيقى دانسته مثل ساير جزئيات امكانيّه كه مشارٌ اليه در خيال مى شوند به تشخّص امّا مى گويد تشخّص واجب تعالى عين وجود و وجود او عين ذات اوست پس

( 383 )

تصديق به جزئيّت و تشخّص ذات واجب تعالى كه موجب شباهت او است به ممكنات كرده و اين باطل است….

و ثانى آن كه چون مفهوم وجود را كلّى دانسته است و حضرت واجب الوجود را يك فرد كامل آن مفهوم و افراد وجودات ممكنه را نيز افراد ناقصه مفهوم كلّى وجود دانسته لازم آيد كه شريك و ثانى از براى حضرت واجب الوجود قائل باشد بلكه ثوانى و شركاى لا تعد و لا تحصى و تعالى الله عن ذلك علواً كبيراً; زيرا كه واحدى كه ثانى از جنس خود داشته باشد آن را واحد عددى نامند و حق تعالى منزّه است از وحدت عدديّه بلكه وحدت ذات پاكش وحدت حقيقيّه است كه ثانى از جنس خود ندارد….

… و چون وجود حضرت واجب الوجود را با وجودات ممكنه در تحت مفهوم كلّى وجود شمرده است باعث تصديق به وحدت عدديّه ذات پاك و به وجود شركا از براى آن حضرت شده و اين عقيده مخالف با كلمات جضرت سيّد الموحّدين عليه الصّلاة و السّلام در توحيد است و مورث شرك خفى و جلى است و يك شاهد ديگر بر اين اعتقاد از آن جناب آن است كه مفهوم وجود را مشترك بالحقيقة ميان افراد وجود واجب و ممكن گفته و تفاوت آنها را به شدّت و ضعف دانسته كه وجود واجب را شديد و قوى در موجوديّت مى داند و وجودات امكانيّه را ضعيف لهذا قول به وحدت عدديّه در واجب الوجود بر آن جناب من حيث لا يعلم لازم آمده و اين اعتقاد مورث شرك است و خلاف وحدت حقيقيّه است.)46

(…پس از تبيين خبط قاطبه حكما در بيان وحدت وجود حضرت واجب الوجود بدان كه مشرب طايفه عرفاى الهييّن وحكماى محقّقين

( 384 )

و اولياى ربّانيّين ادام الله بركاتهم در توحيد ذات حضرت اقدس احديّت جلّت عظمته (چنان كه جناب سيّد المحقّقين و سند العارفين قطب الملّة و الدين قدّس سرّه اشاره به آن فرموده) وحدت ذات پاك اقدس حضرت واجب الوجود است به وحدت حقيقيّه كه از حيطه عقول و افهام و مدارك و اوهام و قوانين منطقيّه و عقليّه بيرون است. يعنى ذات اقدس را واحد نامند به وحدتى كه ثانى از جنس خود ندارد و هيچ شيئى با او نه در حقيقت و نه در مفهوم و نه در لفظ و اسم شريك نيست و واحد به اين معنى را بر هيچ واحدى از موجودات امكانيّه اطلاق نكنند كه شريك واجب تعالى شود بايّ نحوٍ من الشركة زيرا كه آن حضرت را اصلاً و قطعاً شريكى نيست و اين ذات اقدس كامل را در تحت هيچ مفهومى از مفاهيم كليّه و جزئيّه داخل ندانند و با افراد ممكنة الوجود در حزب هيچ كلّى و جزئى نشمارند تا قرين و قسيم ممكنات گردد….)47

مكتب آقا شيخ هادى تهرانى

در فرجامين سالهاى قرن 13 و آغازين قرن 14 هجرى شخصيتى برجسته در

( 385 )

حوزه علميه نجف اشرف جلوه گر شد كه در دانشهاى گوناگون اسلامى صاحب نظر بود و آراى تازه اى در اصول فقه واصول عقايد داشت.

او پس از فراگيرى دانشهاى عقلى و حكمت متعاليه در حوزه اصفهان آموخته هاى خود را با معارف ائمّه طاهرين(ع) در پاره اى موارد ناسازگار ديد و در مجموع به ديدگاههاى ويژه اى در معارف الهى رسيد. در نتيجه پاره اى از اصول اساسى حكمت متعاليه را انكار كرد. در اين جا به اجمال بخشى از آراى مهم او را در حكمت الهى يادآور مى شويم و شرح آن را به كتابهاى خودِ وى و شاگردان وى كه پس از اين آنان را خواهيم شناساند وا مى گذاريم.

الف. ردّ هم سنخ بودن وجود واجب و ممكن و ردّ هر گونه انبازى معنوى وجود و ردّ ديدگاههاى ابن عربى و قونوى و… در مورد وحدت وجود و حتّى رد بر اين كه تمامى ممكنات نيز در گونه اى از وجود با هم انبازى دارند چرا كه بين خودِ آفريده هاى ممكنه نيز هيچ گونه يگانگى و انبازى معنوى خارجى در وجود نداشته سلسله هاى مختلف ممكنها (سلسله هاى طوليّه) حقايقى جدا و ناسان با هم هستند.

ب. ردّ تمامى پيوندها و پيوستها بين خلق و خالق حتّى نسبت تباين; چرا كه تمامى نسبتها مفاهيمى هستندخلقى و حادث كه تنها بين آفريده هاى عالم امكان مى توانند موجود شوند.

ج. خدا همچنان كه از داشتن ماهيت منزّه است از وجود نيز مبرّى و منزّه است; چرا كه اطلاق كلمه وجود تنها بر ماسوى اللّه صحيح است و نسبت وجود به ذات احديّت تنها به جهت تنگى مجال و برطرف كردن پندار نيست بودن است.

د. ميان علّت و معلول به طور عموم سازوارى وهم سنخى شرط نبوده و قاعده سازوارى و مناسبت تنها در مورد علتها و معلولهايى صحيح است كه معلول به طور مستقيم از ذات علّت صادر شود و در مورد خلق ممكنات توسط حق متعال چنين چيزى

( 386 )

صورت نپذيرفته از اين روى در آن جا مناسبتى بين اين دو موجود نيست.

هـ. وجود ذهنى را انكار مى كند (همانگونه كه در مكتب ملاّ رجبعلى نيز ديده شد.)

و. در مورد مسأله اصالت وجود يا ماهيت به اصالت هر دو در تحقّق خارجى باور دارد; ولى ماهيت را مجعول اوّلى و بالاصالة مى داند و پس از آن وجود را مجعول ثانوى و عرضى (خلاف آنچه كه شيخ احمد احسايى و پيروان مكتب او مى گويند.)

در ادامه اين بحث گزارشى از شرح حال و شاگردان حوزه درس ايشان و نيز فرازهايى از آثار وى را فراروى خوانندگان مى نهيم:

آقا شيخ هادى تهرانى فرزند ملاّمحمّد امين واعظ اصفهانى در 20 رمضان 1253ق. در شهر تهران چشم به جهان گشود و در همان جا به فراگيرى دانشهاى حوزوى پرداخت سپس به اصفهان كه در آن زمان از حوزه هاى بزرگ تعليم و تدريس علوم دينى بود رخت كشيد و نزد بزرگان بنام و مدرّسان مشهورى همچون حاج سيّد محمّد باقر خوانسارى صاحب روضات الجنّات و حاج سيّد محمّد هاشم خوانسارى مؤلّف مبانى الاصول سيّد محمّد شهشهانى و سيّد حسن مدرّس (م: 1273) به آموختن فقه و اصول و تفسير و حديث و رجال پرداخت.

علوم عقليّه را نيز از شاگردان مرحوم ملاّ على نورى فرا گرفت. وى پس از استفاده كافى از محفل استادان اصفهان براى تجديد ديدار با خويشان به تهران بازگشت و پس از اقامتى كوتاه رحل سفر به سوى عتبات عاليات كشيد. در عراق عرب از هر دو حوزه كربلا و نجف استفاده كرد بدين ترتيب كه ابتدا چند سالى درحوزه علميه نجف اشرف از محضر شيخ مرتضى انصارى بهره برد و در سال 1281 پس از فوت استاد خود به كربلا رفت و تا سال 1286 در محفل درس عبدالحسين شيخ العراقين شركت كرد. در سال 1286 باز به دليل درگذشت شيخ العراقين به نجف اشرف برگشت و مدّتى در درس آقايان: ميرزا محمّد حسن شيرازى و مرحوم حاج شيخ على بن حسين عيسى

( 387 )

حكيمى و فاضل ايروانى شركت كرد تا اين كه خود به تدريس خارج فقه و اصول پرداخت و حوزه درس مستقلّى تشكيل داد.

وى ضمن تربيت شاگردان و بحث و تدريس و نگارش مكتب خاصّى در مباحث اصولى و فقهى بنيان گذارد و مبانى فكرى خود را بر مبنايى قوى استوار ساخت.

سبك نوين تدريس و همچنين نوآوريهاى ژرف ايشان سبب گستردگى چشمگير حلقه شاگردان ايشان شد كه بر شمارى از كوته نظران گران آمد و از آن جايى كه ديدگاههاى حاج شيخ هادى بيش تر نو بود و ايشان در هنگام ارائه مطالب در حوزه درس خويش به طور معمول از مطالب معاصران و پيشينيان خود انتقادهاى شديدى مى كرد اين خود بهانه اى براى مخالفان وى شد و باعث گشت تا از روى عناد و حسادت امورى را به وى نسبت دهند تا بالاخره كار به تكفير او از جانب بعض وجوه حوزه نجف كشيد و مشهور است كه شيخ هادى را حاج ميرزا حبيب الله رشتى تكفير كرده و قضيه اى در اين مورد در كتاب (احسن الوديعة) ذكر شده 48 ولى در ديدارى كه شيخ هادى جليلى كرمانشاهى به همراه والدشان با ميرزا حبيب اللّه رشتى داشته اند و از ميرزا سؤال كرده اند كه: چرا آقا شيخ هادى را تكفير كرديد؟ ميرزا در جواب گفته است: تكفير نكردم بلكه احتياط كردم!49

سيّد محمّد مهدى كاظمى اصفهانى در احسن الوديعه مى نويسد:

(بارى ما در تأليفات آقا شيخ هادى چيزى كه موجب تكفير او باشد نمى بينيم بلكه او در كتبش از علما به خوبى ياد مى كند و به گمان من بعضى از مفسدين كه منظورى جز هتك حرمت شعاير دينى و مقدّسات آن را ندارند مطلب را بر ميرزا حبيب الله رشتى مشتبه نمودند با اين وصف من گمان نمى كنم كه ميرزا حبيب الله زبان به تكفير آقا شيخ هادى گشوده باشد بلكه اين موضوع را به وى تهمت زدند.)50

برخلاف سخنان و حرفهاى ناروايى كه در حقّ جناب شيخ هادى تهرانى گفته

( 388 )

مى شود و حتّى شمارى از علما وى را تكفير كرده اند مرجع تقليد بزرگ اهل عراق حاج شيخ محمّد حسين كاظمى به تأييد آقا شيخ هادى مى پردازد. همچنين استاد فاضل و مرجع تقليد اهالى آذربايجان ملاّمحمّد ايروانى به يارى آقا شيخ هادى برخاست و با حاج شيخ محمّد حسن مامقانى در همان روزى كه شنيد آقا شيخ هادى را تكفير كرده اند شب آن روز براى اقامه نماز مغرب و عشا به نماز جماعت آقا شيخ هادى حاضر گشته و بدو اقتدا كرده تا بر عدالت و وثاقت او صحّه گذارده باشد.51

بدين گونه بود كه صداى بدخواهان تا اندازه اى خاموش گرديد به هر حال پس از جريان تكفير شهر نجف به دو گروه تقسيم شده بود كه بيش ترين از مخالفان شيخ هادى بودند و تنها شمار كمى از مدرّسان برجسته و فضلاى روشن بين به دفاع از شخصيت ايشان مى پرداختند و آنان كه به درس او مى رفتند خود را از ديگران پنهان نگاه مى داشتند به طورى كه در اواخر در جلسه درس او كه صبحها در منزل و شبها در كفشدارى حرم تشكيل مى شد شمار اندكى شركت مى كردند.

به هر حال اين حكيم فرزانه و فقيه و اصولى برجسته با وجود چنين جامعيّت علمى و نبوغ برجسته و آراى تازه به ناحق قربانى تهمتها و كينه ورزيهاى شمارى فرصت طلب و سودجو كه ملاحظه شؤونات دنيوى و منافع مادى خود را مى كردند واقع گشت و شخصيت ممتاز علمى او لكّه دار شد به گونه اى كه هنوز هم در حوزه هاى علميه آرا و افكار او ناشناخته است و مورد بحث و نقد و درس واقع نمى گردد و تا به امروز از اين فرد جليل القدر به عنوان شيخ هادى مكفر نام برده مى شود.

وفات ايشان در دهم شوال 1321 هجرى قمرى اتّفاق افتاد و آرامگاه او در حجره صاحب مفتاح الكرامة در صحن مطهّر حضرت اميرالمؤمنين(ع) واقع است.52

( 389 )

شاگردان حوزه درس آقا شيخ هادى تهرانى

همچنان كه پيش از اين اشاره شد درس ايشان به لحاظ جودت تقرير و نوآوريها و انتقادهاى عميق و دقيق در ابتدا بسيار پُر رونق بود و همين يكى از عوامل حسادت بدخواهان گشته بود ولى پس از ماجراى تكفير به جهت آزارهايى كه شاگردانش با آن روبه رو گرديدند حوزه درس او بى رونق و كم شاگرد شد ولى آنان كه ماندند همگى از شاگردان زبده او بودند و اعتقاد كاملى به مبانى وى داشتند.

در اين باره مناسب است فرازى از سخنان صاحب اعيان الشّيعه را كه گوشه اى از اوضاع و شرايط آن زمان حوزه نجف را ترسيم مى كند نقل كنيم:

(… وتصدّى (اى الشيخ هادى التهرانى) للتدريس فتهافتت عليه الطلاب واعجبوا بحسن اسلوبه فى الالقاء والاملاء وبجودة تحقيقه فى ذلك و حسن بيانه وطار ذكره و كثرت تلامذته وانتشروا فى الاقطار و كانوا مغالين به يفضلونه على معظم العلماء من المعاصرين والقدماء وكان لهذه المزايا ولما طبع عليه من علو الفطرة لايعجبه كثير من العلماء وربّما اوقع فى بعضهم وجهلهم وفنّد آرائهم و صرّح بمؤاخذتهم فاغتنم هذا فيه بعض معاصريه او مفاخريه فحمل باغراء اتباعه على اعلان تكفيره فكان لهذه الواقعة دوى فى المحافل الدينيّة وغيرها فى العراق وغيره و تحزّب الناس حزبين وانبرئ لنصرته و برائته فريق من العلماء منهم الشيخ محمد حسين الكاظمى والملاّ محمّد الايروانى وغيرهما فهان امره ولولا ذلك لانتظر الايقاع به. رأيناه فى النجف والطلاب والعلماء تتحامى مخالطته خوفاً على انفسهم من السنة الناس ولايحضر درسه الاّ نفر قليل متناهون فى الاخلاص له لايبلغون الخمسة عشر و كان يحضر درسه اولاً فضلاء العرب والفرس فلمّا

( 390 )

جرى عليه ماجرى تحامى الناس حضور درسه خوفاً من الناس مع رغبتهم فى حضوره… وكان يدرس نهاراً فى بيته وليلاً على سطح الكيشوانية ا

لقبليّة الشرقيّة ثم جدّد امر الهياج عليه (ونحن بالنجف) من اكثر العلماء الاّ شيخنا الآغا رضا الهمدانى فلم يدخل فى ذلك… والاّ شيخنا الشيخ محمّد طه نجف وكان كثير من الناس يغالى فى علمه و فضله… وانّ الناس فى حقه بين الافراط والتفريط….)53

در هر صورت نويسنده با كندوكاوى كه در مآخذ و منابع گوناگون به عمل آورد از بين شاگردان وى به نام شصت واندى از ايشان دست پيدا كرد كه در مجالى ديگر نشر خواهد يافت.

نوشته ها و نگارشهاى آقا شيخ هادى تهرانى

راجع به آثار ايشان تاكنون چندين فهرست نوشته شده كه جامع ترينِ آن همانى است كه نعمت الله صفرى در مقدّمه تحقيق رساله حق و حكم آقا شيخ هادى تهرانى نگاشته و در مجلّه نامه مفيد شماره چهارم چاپ شده است. اين فهرست كه به جز در مواردى جزئى از دقّت كافى برخوردار است دربردارنده حدود 50 رساله و كتاب مختلف از شيخ هادى در علوم و فنون گوناگون است. در اين جا به آن شمار از كتابها و رساله هاى ايشان اشاره مى شود كه در آنها مقوله هاى حكمى و فلسفى و اعتقادى مطرح شده است. هر چند از كتابهاى فقهى و اصول فقه ايشان پاره اى به چاپ رسيده ولى متأسّفانه بيش تر كتابهاى فلسفى و اعتقادى ايشان هنوز دستنوشته است و در زواياى كتابخانه هاى عمومى به بوته فراموشى سپرده شده.

1. رساله در اصول دين كه در آن به ردّ فصوص الحكم ابن عربى و شرح قيصرى بر آن پرداخته است. دو نسخه از اين رساله يكى در كتابخانه نجفى مرعشى ضمن مجموعه 3235 و ديگرى در كتابخانه ملك تهران ضميمه مجموعه 2850 موجود است.

( 391 )

2. رسالة فى نفى سهو النّبى.

3. رساله در پاسخ به دو شبهه: نخست اين كه آيا در مقام عبادت نياز به ميانجى داريم يا خير؟ و دوّم اين كه فايده امام زمان در دوران غيبت چيست؟

در پاره اى منابع از اين رساله به نام (رسالة فى ردّ الشّيخيّة) هم نام برده اند. گويا پرسنده اين دو پرسش گمان مى كرده: شيخيّه در مقام عبادت ذات خدا به دليل محال بودن معرفت ذات پاى واسطه اى را به ميان مى آورده و يا غيبت امام غايب را بى فايده مى انگاشته اند; از اين روى اين دو پرسش را طرح مى كند و پاسخ آنها را از شيخ هادى مى خواهد.

نسخه اى از اين رساله در مجموعه 3135 كتابخانه نجفى مرعشى وجود دارد.

4. رسالة فى الوجود والماهية ونفى الوجود الذهنى: نويسنده در اين رساله در پى آن است كه ثابت كند وجود و ماهيت در خارج از يگانگى برخوردارند. اين در حالى است كه اصالت هر دو را مى پذيرد.

چندين نسخه از اين رساله را تاكنون شناخته ايم:

الف. نسخه اى در مجموعه شماره 2850 ملك تهران

ب. نسخه اى در مجموعه شماره 3135 نجفى مرعشى

ج. نسخه اى در مجموعه شماره 12836 آستان قدس رضوى

د. نسخه اى به شماره 1950. دركتابخانه مجلس شوراى اسلامى

5 رسالة حقّ اليقين: در علم كلام و اصول دين است و در آن به شرح به ردّ صوفيّه و وحدت وجود مى پردازد.

نسخه اى ضمن مجموعه 3135 كتابخانه مرعشى نجفى وجود دارد.

6. رسالة فى الردّ على من زعم انّ علم الله لايتعلق بالمعدومات كه راجع به علم خدا به بحث مى پردازد.

7. الرسالة النوريّة در تفسير آيه نور: اين رساله به عربى بوده و متن آن همراه كتاب

( 392 )

(روضة الامثال) كوزه كنانى به چاپ سنگى رسيده و شيخ حسن مصطفوى آن را به فارسى ترجمه كرده با مقدّمه اى سودمند در شرح احوال و آثار آقا شيخ هادى به نام (اشعه نور) به چاپ رسانده است. از متن عربى رساله نسخه اى خطّى همراه مجموعه شماره 12836 آستان قدس رضوى و نسخه ديگرى نيز به شماره 7510 همان كتابخانه موجود است.

8. كتاب التّوحيد: به عربى است و در اهواز به همراه رساله (التوحيد الفائق) اثر سيّد على بهبهانى از شاگردان باواسطه مكتب شيخ هادى به صورت حروفى چاپ شده است.

9. منظومه اى در علم كلام به عربى

10. رساله اى در توحيد به فارسى در پاسخ به پرسشهاى اهالى زنگبار

11. مختصرى در اصول دين كه در ابتداى رساله عمليّه ايشان در سال 1301هـ.ق. چاپ سنگى شده و نسخه اى خطّى از آن هم در مجموعه 12836 آستان قدس موجود است.

12. رسالة فى علم الصّوت يا رسالة فى الغناء هر چند موضوع اين رساله به طور مستقيم مربوط به مسائل حكمى نمى شود ولى در بحث از حقيقت صوت به مناسبتى به شرح درباره وجود و ماهيت و نفى وجود ذهنى مطالبى را مى نگارد. يك نسخه از اين رساله در كتابخانه شخصى آقاى مصطفوى و يك نسخه هم در مجموعه 2850 كتابخانه ملك تهران موجود است.

شمه اى از آرا و عقايد شيخ هادى تهرانى

ايشان همانند ديگر انديشه وران كه با ديد اجتهادى به سخنان پيشينيان مى نگرند و تنها به تقليد و دنباله روى از آراى ديگران و تكرار سخنان آنها نمى پردازند به ديدگاههايى رسيده بود كه پاره اى از آنها خلاف مشهور بود; در مَثَل خبر واحد را مطلقا

( 393 )

ً حجّت نمى داند و همچنين اجماع را كاشف از رأى امام نمى داند.

همچنين عمل به تمامى احاديث كتب اربعه را جايز و موجب اطمينان و ركون نفس مى داند و آنها را هر چند قطعى الصّدور و صحيح الصّدور ندانسته ولى مقطوع الحجّيه و صحيح العمل مى داند نيز باب علم را افزون بر باب علمى در همه زمانها گشوده مى داند.

غنا و موسيقى را در ذات حرام ندانسته و آن را جايز مى شمارد و تنها هنگامى كه همراه با فعل حرام ديگرى باشد فعل آن را جايز نمى داند.

در باب قرآن به تحريف آن به معناى كاستى باور دارد و در اين زمينه به شرح در جلد اوّل محجة العلماء در باب اثبات حجت بودن ظواهر قرآن استدلال مى كند.

در فلسفه وجود ذهنى را انكار مى كند و به اصالت وجود و ماهيت با هم و يگانگى آن دو در خارج باور دارد. همچنين با صوفيه و عرفاى وحدت وجودى بويژه محيى الدّين بن عربى و شارح فصوص او قيصرى مخالفت مى ورزد. در ادامه اين بحث و براى آشنايى بيش تر بخشى از سخنان او و شاگردان و پيروان مكتب وى را نقل مى كنيم:

(… انّه تعالى منزه عن الوجود والماهية وعوارضها وانّ نسبة كل صفة كمالية اليه تعالى انّما هى من جهة ضيق المجال والاّ فهو سبحانه منزّه عن الاعراض وظهر انّه لانسبة بينه وبين الخلق حتى على وجه التباين وظهر فساد شبهة وحدة الوجود….)54

(… فالمتكلمون قاطبة وبعض الاواخر من المنتحلين الى الحكمة لعدم تعقلهم حقيقة الماهية والوجود وعروض احدهما للآخر اشتبه عليهم الامر فوقعوا فى حيرة واضطراب وصدر عنهم ما يضحك به الثكلى فى كل باب.

فمنهم من زعم انّ الماهية غير مجعولة وانّ المجعول هو الوجود لان

( 394 )

كون الشىء نفسه لو كان متوقفاً على جعل جاعلٍ لزم سلب الشىء عن نفسه فالماهية ماهية حال العدم الاّ انها غير موجودة. قال قائلهم: ما جعل الله المشمش مشمشاً بل جعلها موجودة.

ومنهم من قال: انّ الوجود غيرقابل للجعل والالزم سلب الشىء عن نفسه فالوجود وجود ازلاً وابداً بنفسه من غير حاجة الى جاعل وهذا عين الوجوب فالوجود مساوق للواجب….

والقائلون باصالة الماهية ذهبوا الى انّ الوجود عرض اعتبارى يعرضها فى الذهن والتزموا بانّ للماهية تحققين ووجودين خارجى وذهنى وزعموا انّ الوجود الذهنى ظلى ضعيف فللماهية افراد ذهنية وخارجية واستدلّوا عليه بادلّة سخيفة مع انّ الوجود الذهنى مع فساده فى نفسه لايدفع المحظور….

وكشف الحجاب: انّ الوجود عين هويته و نفس ماهيته كما هو محصل عروض الوجود للماهية والتفكيك انما هو بالتحليل وكذا الحمل والعروض.

فقبل التحقق الذى هو عين الواقع والخارج لاوجود ولاماهية ومعه لاتعدد ولاتمايز فالحيوانية مثلا نحو من الوجود وكذا النطق نحو وجود وليس كون الانسان قبل الوجود انسانا وكون الوجود قبل التحقق وجودا الاّ بمجرد الفرض فعدم كون الانسان والوجود قبل التحقق انسانا و وجودا مخالف الفرض لا انّه سلب للشىء عن نفسه كيف وليس هناك شىء ولانفس بالفرض….)55

(… ما اشتهر من انّ الواجب كلى منحصر فى الفرد من الاغلاط. فانّك قد عرفت انّه تعالى منزّه عن الذات والماهية بل نسبة الوجود اليه لضيق المجال وانّ المعنى انّما هو التنزيه عن نقص العدم….)56

( 395 )

(… انّ الماهية هى هوية الوجود وهى مع قطع النظر عن الوجود لاعلة ولامعلول فانّه لاعليّة الاّ فى مرحلة الايجاد والحاصل انّ الماهية انّما تفتقر الى العلة فى ايجادها لا فى نفسها نعم هى معلولة ومصنوعة تبعا فانّ الحد لايتخلف عن المحدود.)57

(… وقد حققنا آنفا انّ نفس الوجود وذاته بما هو هو انّما هو الماهية فالوجود المنسلخ عن الماهية ليس وجودا كما انّ الماهية المنسلخة عن الوجود ليس ماهية. فالامر المنسلخ عن الهويّات والتعيّنات المعبّر عنه بالوجود اعتبار محض جرد عن نفسه فيصحّ لنا ان نقول: الوجود المقابل للماهيّة ليس وجوداً فانّه لايكون هو الاّ بما هوهو ولانعنى بالماهيّة سواه فلا اضعف من الوجود المقابل للماهية حيث انه جرد عما به هو هو فى التحليل فكيف يتوهم انه الواجب كما ذهب اليه الظالمون تعالى الله عن ذلك علوا كبيرا.

فهو بهذا الاعتبار لم يبلغ درجة الامكان فانّه انّما يكون ممكنا بلحاظ ذاته المعبّر عنه بالماهية. فهو اضعف اعتبار لايصلح لان يحكم عليه بالامكان والاستحالة والوجوب.)58

(… انّ الماهية التى هى حدّ الوجود وما به هو هو لاتصلح للاستقلال بالتحقق كيف ولامعنى لعروض الوجود لها الاّ انّها لاتحقق لها فى نفسها فانّها ليست الاّ هى. فالمجنون يزعم انّ الماهية تبقى مع زوال الوجود ولايتعقل انّه اجتماع للنقيضين والقول بالانعدام مرجعه الى تحليل الشىء الى عين وشخص وهويته و وجوده فحينئذ يعرض العين العدم تارة والوجود اخرى لامحالة فالوجود لامعنى لانعدامه بل المنعدم الماهية لكن معنى انعدامها زوال الوجود عنها فالوجود انّما يحكم عليه بالانعدام بالنسبة الى ذاته لانّه مورد الاحكام كما

( 396 )

عرفت مراراً.)59

(… انّ الوجود ليس الاّ لما سوى الله تعالى وهو تعالى منزّه عنه فالوجود عند اولياء الله تعالى عبارة عن كون ماسوى الله تعالى واما هؤلاء الارجاس فالوجود عندهم هو الحق واضافته الى غيره انّما هى بالتجلى و الاشراق فلاوجود ولا موجود بالحقيقة عندهم غير الله تعالى.)60

آقا سيد على بهبهانى شاگرد باواسطه شيخ هادى مى نويسد:

(… انّ وجوده تعالى شأنه ليس مشتركا مع وجود الممكنات فى الحقيقة مفارقا عنه فى المرتبة كالصفات المشككة كما توهّمه بعض الصوفيّة ومن يحذو حذوهم وانّ الاتحاد فى التعبير لايدل على اتحاد الحقيقة كما ان صفاته تعالى لاتكون مشتركة مع صفات المخلوقين فى الحقيقة مفارقة عنها فى المرتبة وان اشتركتا فى التعبير.)61

(… تركب كل موجود من الوجود والماهية ضرورة اشتراك كل موجود فى الوجود ومن هذه الجهة تتحد الموجودات ولا افتراق بينها فتنوعها الى انواع مختلفة ليس الاّ باعتبار اشتمالها على ماهيات وحقائق مختلفة. وقد اشتهر انّ كل ممكن زوج تركيبى وكل زوج تركيبى ممكن فالوجود والماهية وان كانا متحدين فى الخارج ولاتمايز بينهما فيه الاّ انّهما امران متغايران فى مرحلة التحليل ويظهر اثرهما فى الخارج من الاتحاد والاختلاف….

… انّ الماهية فى حد نفسها ليست الاّ هى ولاتكون شيئا وكذا الوجود المتحد معها فى الخارج ما لم يتعين بالماهية وسائر المشخصات لايكون الاّ مفهوما محضا فالموجود بجزئيه حادث فاقد للوجود ذاتا.)62

( 397 )

(… افتراق وجود الواجب تعالى شأنه عن وجود الممكن وعدم اتحادهما فى الحقيقة فتدلّ عليه امور:

الاول: انّه لو اشترك الوجود بين الواجب والممكن على سبيل الاشتراك المعنوى وانّ اختلافهما فى الوجوب والامكان باعتبار اختلاف المرتبة لزم ان لايكون الوجود مع قطع النظر عن مرتبتيه متصفا بصفة الامكان والوجوب والاتّصاف بهما انّما يحدث فيه بواسطة مرتبتيه فيكون الاتصاف بهما عرضيا لا ذاتيا وهو باطل بالضرورة. وببيان آخر الوجود المشترك بين المرتبتين اما واجب او ممكن او ليس بواجب ولاممكن فان كان واجبا لزم ان يكون جميع مراتبه واجبة وان كان ممكنا لزم ان يكون جميع مراتبه ممكنة بذاته ولو صار واجبا بالعرض وان لم يكن ممكنا ولا واجبا فمع فرض تصوره يلزم ان لايكون وجوبه وامكانه ذاتيين بل عرضيين وهو اقبح فسادا.

الثانى: انه اذا فرض اشتراك الوجود بين وجود الواجب و وجود الممكن وفرض انّ الوجود الضعيف ممكن ذاتا لايعقل ان يكون الشديد واجبا بذاته لانّ شدة الشىء وقوته انما توجب الشدة فى الاثر لا انقلابه عما كان عليه ذاتا.

الثالث: انّ الوجود الشديد عندهم ما كان مطلقا مجردا عن القيود لعمومه وشموله جميع الموجودات والضعيف ما كان مقيّداً وتختلف مراتب ضعفه باختلاف مراتب القيود فالجزئى الخارجى اضعف من النوع وجودا والنوع اضعف من الجنس القريب كذلك وهو اضعف من الجنس البعيد الى ان ينتهى الى الوجود المطلق فهو لاطلاقه وتجرده عن القيد اشد واقوى من الجميع.

وهو واضح البطلان: لانّ الوجود الذى يتطرق فيه التحديد والاتحاد مع

( 398 )

الماهية هوية وخارجا لايتم الاّ بالتعيّن التام و هو التشخص ضرورة انّ الشىء ما لم يتشخص لم يوجد كما انّه ما لم يوجد لم يتشخص فمطلق الوجود الذى يتطرق فيه التحديد والاتحاد مع الماهية فى الخارج لايكون وجودا الاّ بعد تشخّصه وتعيّنه فى الخارج و قبله يكون مبهما ومفهوما محضا لاعين له ولا اثر فى الخارج و وجود الواجب تعالى شأنه لايكون محدودا بمعنى انه لايتطرق فيه التحديد لا انه يتطرق فيه التحديد و يكون غير محدود. فليس وجوده تعالى من سنخ وجود الممكن مختلفا معه فى المرتبة….)63

(… قد تبيّن ممّا بيّنّاه و اوضحناه انّ توحيد البارى تعالى شأنه لايتوقف اثباته على القول باصالة الوجود لما تبيّن لك من تنزهه عزّوجلّ عن الماهية والوجود الذى يتطرق فيه الاتحاد معها (اى مع الماهية) هوية وخارجا مع انّه لايعلم معنى محصل لهذا المبحث. لانّ المراد من الاصالة: ان كان هو الاستقلال فى الوجود كما يظهر من تعليلهم عدم اصالتهما معا بانهما لو كانا اصلين معا لزم ان يكون كل شىء شيئين ففيه انّه لا استقلال لكلّ منهما فيلزم ان لايكون شىء منهما اصيلا اذ كما انّ الماهية من دون الوجود مفهوم محض وموهوم صرف كذلك الوجود من دون الماهية لايكون وجودا فان الوجود ما لم يتعين بالماهية ولم يتشخص لم يوجد كما انّه ما لم يوجد لم يتشخص فهما جزآن تحليليان لكل موجود ممكن فلايتحقق موجود فى الخارج الاّ بهما فهما سيان فى احتياج الوجود الخارجى وتحققه الى تركبه منهما فلاوجه لان يكون احدهما اصيلا والآخر اعتباريا مع ان اصالة الوجود واعتبارية الماهية ينافى مع ما ذكروه فى المنطق من تقسيم الكلى الى الذاتى والعرضى والذاتى الى ما هو ذات الشىء وحقيقته وهو

( 399 )

النوع والى ما هو جزء الذات وهو الجنس والفصل والعرضى الى العرض العام والخاص اذ لايعقل ان يكون ما هو ذات الشىء او جزء ذاته اعتباريا وايضا لو كانت الماهية امرا اعتباريا لزم ان تكون الانواع المختلفة الحقائق كالانسان والفرس والبقر والغنم… وهكذا نوعا واحدا. لان الامر الاعتبارى لايوجب اختلاف الحقيقة حتى تصير انواعا وليس فى البين سوى الوجود والماهية والوجود حقيقة واحدة ذو مراتب عندهم والحاصل ان كان المراد من الاصل الاستقلال فى الوجود لايكون شىء منهما اصيلا لعدم استقلال كل منهما فى الوجود (الخارجى).

وان كان المراد منه (اى من الاصالة) عدم الخروج عن ذات الشىء فهما اصلان لان الموجود من الممكنات مركب منهما ولامنافات فى كون كل منهما اصلا حينئذ فكما ان الجنس والفصل اصلان للنوع لتركبه منهما فكذلك الوجود والماهية بالنسبة الى الموجود من الممكنات لتركبه منهما.

وان كان المراد من الاصل وعدمه المتبوع والتابع من دون ان يكون التابع امرا اعتباريا فيختلف الامر باختلاف الاعتبار فبلحاظ التحليل فى مرحلة التصور يكون الوجود عارضا وتابعا والماهية معروضا ومتبوعا فتكون الماهية حينئذ اصلا ويقال: الانسان موجود وبلحاظ صفحة العين والخارج تكون الماهية حدا والوجود محدودا فيكون الوجود حينئذ اصلا ويقال: وجود الانسان والفرس مثلا وان كان المراد من الاصل الحاصل فى الاعيان ومن الامر الاعتبارى ما كان الخارج ظرفا لنفسه لا لحصوله كما اشتهر انّ كلما لزم من وجوده التكرر فهو امر اعتبارى تكون الماهية اصلا كما اختاره الشيخ

( 400 )

شهاب الدين السهروردى ضرورة انّ الموجود فى الاعيان هى الماهية واما الوجود فالخارج ظرف لنفسه لالوجوده.)64

شيخ على اصغر ختائى از شاگردان شيخ هادى تهرانى مى نويسد:

(… الانسان لايكون فى تنزله حمارا وان بلغ مابلغ والحمار لايكون فى ترقيه فرسا وان بلغ مابلغ فضلا عن ان يكون انساناً نعم يكون حمارا جيدا وهكذا سائر الانواع… فالوجود الامكانى وان بلغ مابلغ فالضعف والشوب بالعدم المشخّص والمنوّع لايتخلف عنه بل لاينقلب وجود ممكنى شخصى الى وجود آخر ولايمكن صيرورة شخص شخصاً آخر ولانوع نوعاً آخر فضلا عن ان يكون واجبا ولامناسبة بين سلسلة الواجب والممكن وهما متباينان رأسا بل فوق التباين والمبائنة ولايفيد ثبوت الحركة الجوهرية فى بعض المقامات توهم مايدعيه عبدة الاوثان والمشركون من كون الواجب ممكنا فى قوس النزول لكون الممكنات مراتب تنزلات وجود الواجب ومن كون الممكن واجبا فى قوس الصعود بعد ارتفاع هويته وزوال الضعف بالكلية وذلك انّهم يقولون بانّ الوجود حقيقة واحدة وهو فى مرتبة تنزله ممكن والممكن فى مرتبة ترقيه واجب وليس التمايز بين الواجب والممكن الاّ بالشدة والضعف وبعد ارتفاع الضعف يرتفع التمايز.…)65

(… انّ المتناقضين من الوجود والعدم كلّ منهما مخلوق له تعالي… فاتصافه بالوجود انما هو من باب الضيق فى العبارة وانّه لامناص عنه والاّ فالوجود مقابل للعدم لامحالة وكلاهما معلول والاتصاف بالوجود لاينفك عن كونه مورد للعدم….)66

جواد تارا از پيروان و شاگردان مكتب آقا شيخ هادى تهرانى مى نويسد:

(… اعلم انّ الاصيل فى الخارج هو الوجود والماهية تابعة له متأخرة

( 401 )

عنه… وكان ثبوت كل وجود فى الخارج ملازما لحد ونهاية من الحدود… فان شئت فقل انّ سنخ الوجود فى الخارج وطوره ان يكون محدودا وموصوفا بحد بفرض الوجود الخارجى منحلا فى عالم العقل الى جهة واقعة موقع الموصوف واخرى لها نحو الصفتية للجهة الاولى وان شئت فقل انّ الشخص (اى الشىء الخارجى) عند التشريح منحل الى جزئين يراهما العقل فى عالمه بعد التجزية امرا واحدا اى مركبا حقيقيا منهما… لكن حيث كانتا فى الخارج امرا واحدا بسيطا… قلنا ان الاثنينية اى تعدد الجهة فى الشخص امر اعتبارى اى بعمل العقل وتشريحه فيكون تركب الشىء منهما تركبا اعتباريا قهرا بهذا الاعتبار والاّ فلكلّ من الجهتين واقعية (لاعلى نحو الميز والاستقلال). اى حيث كان الشخص فى الواقع ذا جهتين حكم العقل بالتعدد على طبق الواقع اى فهم ان الامر فى الشخص هكذا فان شئت فقل بانّ التعدد فيه من الامور الاعتبارية التى لها منشأ اعتبار فى الواقع لامن الامور الاعتبارية الصرفة كانياب الغول ورؤوس الشياطين مثلا.…)67

(… تقسيم وجود به ممكن و واجب رويّه اكثر فلاسفه و متكلمين از متقدمين و متأخرين است كه آن را به منزله امرى بديهى پنداشته اند… اگر مراد از تقسيم مزبور ظاهر آن باشد پس خطايى بس فاحش را مرتكب گرديده اند… سنخ واجب از هر جهت غير از سنخ وجودات ممكنه است.)68

(… وجود ممكن از سنخ وجود واجب نيست; يعنى اطلاق وجود بر حق تعالى از باب مسامحه در تعبير بوده و مقصود از آن نفى نقص عدم از او است مانند اطلاق كليه صفات كماليه بر او زيرا تنزّه حق

( 402 )

تعالى از حدّ لازمه استغناء ذاتى او است ولى وجود ممكن بدون حدّ محال بوده… و همين منشأ امتياز ممكن از واجب گرديده و چون حد از لوازم امكان بوده مى گوييم صلاحيّت وجود براى مقسم بودن و اطلاق وجود بر واجب و ممكن به ادّعاى اشتراك معنوي… از اغلاط و اشتباهات ارباب حكمت وكلام است.)69

(… قائل به تجزيه عقلى بين وجود و ماهيت بوده و موجود را قابل تحليل و تفكيك مى دانيم و در عين حال كه اين تفرقه و تقابل وجود و ماهيت فقط در عالم اعتبار و تعمّل عقلى است آن را كاشف از تركّب و ازدواج ممكن كه منشأ انتزاع تعمّل عقل است مى دانيم.)70

(… ميان علّت و معلول به طور عموم مناسبت و سنخيّت شرط نيست مگر در جاهايى كه اثر از علّت تراوش نموده و سارى باشد; لذا در مقاله اولى در سر خلقت گفتيم. هيچ گونه مناسبتى از مناسبات معهوده ميان مخلوق و خالق نيست و معنى صنع و خلقت ايجاد ممكن يعنى احداث وجود است و احداث وجود غير از اسراء وجود و مصرف كردن وجود ذخيره است… بلكه بايد گفت آنچه در عالم امكان از وجود و آثار آن مشهود مى گردد بايد درباره حق تعالى غير از آن را دانست… آنچه در اين عالم است در واجب تعالى بايد غير آن باشد.)71

(… تفرّد هر يك از وجود و ماهيت از ديگرى عقلى است… زيرا به هيچ وجه هويّت و استقلالى براى يكى بدون ديگرى نيست.)72

(… تثنيه و تقابل وجود با ماهيت فقط در عالم تحليل عقلى است وگرنه در خارج ماهيت ذات وجود است و وجود مايه تحصل ماهيت. يعنى انفكاك وجود از ماهيت در خارج محال و مستلزم سلب شىء از نفس خود است.

( 403 )

پس ماهيت بدون وجود استقلالى نداشته و همچنين وجود بدون ماهيت. پس مجعوليّت و معلوليّت وجود عين مجعوليّت ماهيت است و بالعكس. پس جعل ماهيت به اعتبار ابداع وجود آن و جعل حدود خاصّى در وجود آن و تصوير آن به صورت معيّنى به نحوى كه با آن خصوصيات وجود كشمش مثلاً متحقّق گرديده و به اعتبار انضمام جهات و خصوصيات فرعيّه عناوين خاصّى از شيرينى و لطافت و غيره از آن انتزاع گردد.

به عبارت ديگر لذّات مخصوصه كشمش از نظر مزبور مستند به نفس كشمش و هويّت آن نيست بلكه مستند به صنع صانع آن است; زيرا شكّى نيست كه ذوات ممكنات قبل از اختراع خالق و صانع آن تحصّل و تقوّمى نداشته و مرجع در ذات وهويّت آنها تنها به صانع آنهاست; چه اين كه صانع است كه مذوّت و مخترع ماهيات است و اوست كه اَيْن را اَيْن و كيف را كيف نموده و خلايق را آفريده است و تأسيس ذوات و جعل مشاعر و جواهر نموده چنانچه فرموده است: و بتشعيره المشاعر عرف ان لامشعر له وبتجهيره الجواهر عرف ان لاجوهر له.)73

(… براى ماهيت دو فرض متصوّر است:

1. ماهيت قبل از وجود و تحصّل.

2. ماهيت بعد از تحصّل.

در صورت اوّل ماهيت نه مجعول است و نه منجعل كما اين كه نه موجود است و نه معدوم و نه غيره و بنابراين فرض مجعوليّت يا انجعال براى ماهيت اساساً بى اساس بوده و خلاف فرض است.

در صورت دوّم ماهيت مفروض امرى است مجعول به جعل وجود و خصوصيات آن و بنابراين فرض عدم مجعوليّت ماهيت جز مكابره

( 404 )

و خلط مبحث چيزى نيست.

ماهيت بذاتها و من حيث هى تحصّلى نداشته و تنها امرى است منتزع از حدوث وجود و تحقّق آن (به اعتبار جهاتى كه در آن منظور شده) و به واسطه جعل آن محدود به حدودى خاص گرديده است.)74

(… وجود خارجى محال است منفك از ماهيت و ذات بوده و مجرّد از حدود و اعدام باشد….)75

(… وجودات امكانيّه علاوه بر اين كه هيچ گونه سنخيّت و شباهتى با سنخ وجود و هستى حق تعالى ندارند و اشتراكى در حقيقت وجود بين ممكن و واجب متصوّر نيست هيچ گونه وحدت و اشتراكى (اشتراك معنوى خارجى) نداشته بلكه اغلب وجودات امكانيّه حقايقى متبائنه و متفاوته بوده… اشتراك معنوى موجودات امكانيّه فقط در عالم تحليل ذهنى كه جز اعتبار و فرض چيزى نيست متصوّر بوده… وگرنه سلسله هاى موجودات ذاتاً انواع متباينه است.)76

(… ممكنات داراى وحدت حقيقيّه نيستند; زيرا بديهى است كه هر ممكنى زوج تركيبى است و هر زوج تركيبى ممكن است. يعنى موجود خارجى مركّب از وجود و ماهيت است چون اگر فقط وجود باشد نسبت به ساير موجودات امتيازى ندارد و امتياز هر موجودى از موجودات ديگر دليل است كه از وجود و ماهيت تركيب شده است.)77

مكتب تفكيك در خراسان

از مشربها و مسلكهاى مهمّ اعتقادى كه در مقوله ها و گزاره هاى بنيادين اعتقادى به نقد مبانى حكمت متعاليه پرداخته مكتب تفكيك است.

( 405 )

داعيه اصلى اين مكتب جداسازى روشهاى گوناگون معرفتى و مكتبهاى شناختى است بدين معنى كه راه و روش معرفت وحيانى را از ديگر مشربهاى معرفتى ـ اعم از مشرب كلامى فلسفى و عرفانى و يا تركيبهايى از اين روشها ـ جدا مى سازد.

بنابراين هدف مكتب تفكيك ناب كردن شناختهاى قرآنى و فهميدن ناب اين معارف است به دور از هرگونه تأويل و درآميختگى با ديگر انديشه هاى بشرى و نحله هاى فكرى و بر كنار از تفسير به رأى و برابرسازى تا حقايق وحيانى مصون ماند و با داده هاى فكر انسانى و ذوق بشرى در نياميزد و مشوب نگردد.

هر چند روش تفكّر تفكيكى پيشينه درازى دارد و هماره در طول تاريخ باورمندانى از فرق گوناگون اسلامى بدان پايبند بوده اند ليكن اخيراً عنوان اين مكتب به صورت يك نظام و سيستم منسجم فكرى توسط برخى از فضلا و نويسندگان و اساتيد به مدرسه فكرى ميرزا مهدى اصفهانى ـ كه از آغازين سالهاى قرن حاضر شمسى در حوزه علميه مشهد مقدّس تلاشهاى گسترده اى را آغاز كرده و با تربيت شاگردان بنام و پديد آوردن آثار بسيار در اين حوزه دگرگونيهايى پديد آورده و در عرصه هاى فكرى اثرهاى ماندگار نهاده ـ اطلاق گرديده است.

( 406 )

اين اثرگذارى به گونه اى بوده كه حتّى تا كنون بر جاى مانده و ادامه يافته و با گوناگون روشها بيان مى گردد.

ما در اين جا تنها به شناساندن اجمالى ركن اوّل و شخصيت اصلى اين مكتب مى پردازيم و از بحث و بررسى در آرا و عقايد وى بويژه ديدگاههاى ايشان در مسائل مورد نزاع با اصحاب حكمت متعاليه همچون: مباحث وجود و صفات الهى و جبر و اختيار و… خوددارى مى ورزيم و دوستداران اين گونه بحثها را به مطالعه ويژه نامه اى كه به تلاش گروه فلسفه و كلام دفتر تبليغات اسلامى (شعبه مشهد) سامان يافته سفارش مى كنيم.

همچنين براى آگاهى بيش تر از اين مكتب كتابهايى كه اصحاب اين مكتب منتشر ساخته اند مانند: التمهيدات فى المبدأ و المعاد توحيد الاماميه مكتب تفكيك نوشته استاد محمّد رضا حكيمى بيان الفرقان شيخ مجتبى قزوينى با حاشيه ها و افزوده هاى استاد سيّدان و… مى تواند مفيد باشد.

ميرزا مهدى اصفهانى (1303 ـ 1365هـ.ق)

ميرزا محمّد مهدى بن محمّد اسماعيل غروى اصفهانى طلايه دار مكتبى خاص در معارف الهى شيعى كه اكنون به نام مكتب تفكيك شناخته مى شود در سال 1303 قمرى در اصفهان ديده به جهان گشود و در همين شهر در حوزه آن به فراگيرى دانشهاى حوزوى پرداخت ابتدا در نزد پدر و سپسها درمحضر ديگر عالمان بنام حوزه همچون: آقا سيّد محمّد باقر درچه اى آخوند ملاّ محمّد كاشانى و ميرزا جهانگير خان قشقايى.

پس از فوت پدر زير نظر حاج آقا رحيم ارباب به فراگيرى دانشهاى دينى ادامه داد تا اين كه به مدارج بالا و والايى در فقه و اصول رسيد و پس از آن بنا به سفارش آقارحيم ارباب براى ادامه تحصيل به عتبات عاليات رخت كشيد نخست به محضر درس

( 407 )

سيّد اسماعيل صدر در كاظمين حاضر شد و تحت سرپرستى علمى و سلوك عرفانى وى (كه خود از خواصّ اصحاب سرّ آخوند ملاّ فتحعلى اراكى بود) قرار گرفت و در كنار فراگيرى دانشهاى معمول مانند: فقه و اصول با مبانى معنوى و عوالم روحانى مكتب مرحوم صدر آشنا گرديد.

پس از چندى به نجف اشرف مشرّف شد و در محضر درس آخوند ملاّ كاظم خراسانى و آقا سيّد محمّد كاظم يزدى حاضر گرديد. همچنين با آقا سيّد احمد كربلايى و آقا شيخ محمّد بهارى همدانى از بزرگان اهل سلوك و زبدگان حوزه آخوند ملاّ حسينقلى همدانى معاشرت و مؤانست كامل پيدا كرد و در وادى سير و سلوك شرعى مكتب عرفاى نجف قرار گرفت و مراحل سير نفسى را تا سرحدّ رسيدن به مرحله تجريد و خلع بدن پيمود تا اين كه پس از چندى موفّق به اخذ گواهى و تصديق نيل به معارف و وصول به مقام معرفة النّفس از آقا سيّد احمد كربلايى گرديد. همچنين با كسان ديگرى از اصحاب سلوك ملاّ حسينقلى همدانى از جمله: آقا سيّد على قاضى و سيّد جمال الدّين گلپايگانى و… انس كامل پيدا كرد.

از استادان ديگر ميرزا مهدى اصفهانى در اصول فقه ميرزاى نائينى بود كه گويا پس از فوت آخوند خراسانى و به امر آقا سيّد اسماعيل صدر به محضر ايشان حاضر گشت.

وى در اين مدت به همه مكتبهاى گوناگون اصولى سامرا كاظمين و نجف اشرف چيرگى كامل پيدا كرد و در 35 سالگى به دريافت اجازه اجتهاد از ميرزاى نائينى دست يافت. در حاشيه همين اجازه سه تن از مدرّسان و مجتهدان بزرگ آن زمان: آقا ضياء الدّين عراقى آقا سيّد ابوالحسن اصفهانى و حاج شيخ عبدالكريم حائرى يزدى مقامات علمى ميرزاى اصفهانى را تأييد كرده و ستوده اند.

ميرزا مه