( 5
)
مى گيرد. و زندگى برهنه از خرد و به دور از سرچشمه هاى زلال خردورزى و خردگرايى
مردگى است.
در اين شب ديرنده و دَيجور و بامداد ناپيدا
انسان
اين گل سرسبد آفرينش
از جايگاه بلند خويش فرو افتاد و كرامت و عزّت او
بازيچه بت سازان و بت بانانِ هوسران
زراندوز و بى احساس و بى عاطفه شد و او را از كرنش و نيايش در برابر خداى يكتا
بى انباز
كريم و عزيز
كرامت ده و عزّت بخش
با دسيسه و دستان
نيرنگ و فريب
با گوناگون تبليغها و رهزنيها
باز داشتند و به كُرنش در برابر بُتان ساخته از سنگ
طلا
خرما و… واداشتند و اين جفاى بزرگ
انسان را از دو بال پرواز بى بهره ساخت: باور و خرد ناب.
انسانى بى بهره از اين دو بال
زمين گير مى شود
در مرداب زندگى فرو مى ماند و توان رهيدن از باتلاق را ندارد و گرفتار ديو و دَدْ مى شود و طعمه انسانهاى آزمند و درنده خوى.
انسان
با دو بال باور و خرد است كه مى تواند اوج بگيرد
كمال يابد و از تنگناها به درآيد و آسمانهاى دانش را زير بال خويش بگيرد و به گوناگون دانشها آراسته گردد و از جهل برهد و راه هاى سعادت و سيادت را در نوردد و زندگى خويش را سامان دهد و جامعه خويش را به بهترين وجه
بسازد و بيارايد و تمدن انسانى را بنيان نهد.
بشر
از فطرت خويش جدا مانده بود و با پيامهاى فطرت
هماهنگ نبود و صداى فطرت را نمى شنيد و هشدارهاى آن را جدّى نمى انگاشت و خود را بى نياز از جرعه نوشى از اين بركه خوشگوار مى پنداشت و سوار بر مركبِ راهوار هوس
به هر سوى كه دلخواه خودش بود
مى تازيد.
بشر
براى فرو نشاندن تشنگى
چشم
به چشمه هاى زلالِ وحى نداشت كه يا آنها را خشك مى انگاشت و يا تشنگى خود را از آن دست تشنگيها نمى پنداشت كه با جرعه نوشى از چشمه هاى زلال وحى فرو بنشيند و يا نه از آن دسته انسانها بود و نه از اين دسته
بلكه روى آورده بود به چشمه هاى زلال وحى
مسيحيت و يهوديت
ولى آنها را زلال
|