( 3 )

سرمقاله قرآن سرچشمه تمدن اسلامى

دير زمانى بود كه از آسمان نور نباريده بود و بر دشت دلها آن فرشته رحمت بال به پرواز نگشوده بود.

از آسمان سياهى مى باريد و از زمين تباهى مى روييد. نه در آسمان ستاره اى سوسو مى زد و نه در زمين چشم چشمه اى پلك مى گشود.

پليدى و كينه سينه ها را انباشته بود. همه به هم كينه مى توزيدند. دلها از كينه مالامال بود بى هيچ روزنى به مهر و مهرورزى و رحمت.

آغوشها سرد بود و دستها بى مهر و بخشش. قلبها سنگ بود و چشمه ها خشك. زمين بى رويش و آسمان بى بارش و ابرها نازا و بادها سوزان مسموم و ويران گر. غم بود كه مى باريد مرگ بود كه اژدهاگون دهان مى گشود. منشورى نبود كه زندگى با آن تراز شود. شمشيرها و نيزه ها خنجرهاى آخته و بازو و زور پهلوانان قبيله ها هم تراز بودند و هم شاقول.

براى آب و نان براى ادامه زندگى بسان كركسها به جان هم مى افتادند و آن گروه كه در اين آوردگاه چيره مى شد و با درّندگى تمام گروه دشمن را شكم مى دريد شايستگى مى يافت حكمرانى كند و بر ديگران مهتر باشد و سرور.

( 4 )

كانونها همه سرد بودند و انباشته از خاكسترهاى بى اخگر مشعلها همه خاموش فرو مرده و فسرده و شبستانها تاريك.

از مشعلهاى روشنى افروز زندگى بخش و گرما ز ا كه سفيران حق سر بام جهان افروخته بودند شعله اى پيدا نبود كه مردمان سرگردان و حيران و اسيرانِ سرپنجه هاى باد و گرفتار آمده در گردبادهاى سهمگين به آن سوى حركت كنند و از آنها پرتو گيرند و براى ادامه حيات و روشن كردن كانونهاى زندگى قبسى به كف آرند.

از پيامبران پيشين كاروانهاى دراز آهنگ نور ستارگان راهنما باورهاى روشن جز فسانه اجاقهاى سرد و خاموش نورهاى كم سو و خرافه هاى انديشه سوز به جاى نبود.

دوران فَترَت به درازا كشيده بود. چون دير زمانى بود كه كلام خداوند در زمين نور نيفشانده پرتو نيفكنده و اخگر نيفروخته بود انسان بر مدار نمى چرخيد و به راهِ اوج نمى پوييد و از گردونه كمال بيرون رفته بود و در نشيب زندگى سير مى كرد. افسون و فسانه خرد را از بالندگى شكوفايى حركت و حركت آفرينى و موج شكنى باز مى داشت و با تارهايى كه به دور آن مى تنيد توان پرواز را از آن مى گرفت.

خرد وقتى كه از اوج گيرى بازماند نشكفد و نشكوفاند نپويد و نپوياند جامعه در تاريكى فرو مى رود و شومى و شوم بختى بر آن آوار مى شود. زندگى وقتى سالم است و در درياى سعادت شناور كه بر مدار خرد بگردد و خرد زمام امور را به دست بگيرد. حال اگر در جامعه اى خرد در زنجير شد و درتارهاى تنيده شده از خرافه افسون و فسانه گرفتار آمد و در بند شد زندگى واپس مى گرايد و بسان آب راكد از زلالى و گوارايى به آلودگى و ناگوارايى پستى

( 5 )

مى گيرد. و زندگى برهنه از خرد و به دور از سرچشمه هاى زلال خردورزى و خردگرايى مردگى است.

در اين شب ديرنده و دَيجور و بامداد ناپيدا انسان اين گل سرسبد آفرينش از جايگاه بلند خويش فرو افتاد و كرامت و عزّت او بازيچه بت سازان و بت بانانِ هوسران زراندوز و بى احساس و بى عاطفه شد و او را از كرنش و نيايش در برابر خداى يكتا بى انباز كريم و عزيز كرامت ده و عزّت بخش با دسيسه و دستان نيرنگ و فريب با گوناگون تبليغها و رهزنيها باز داشتند و به كُرنش در برابر بُتان ساخته از سنگ طلا خرما و… واداشتند و اين جفاى بزرگ انسان را از دو بال پرواز بى بهره ساخت: باور و خرد ناب.

انسانى بى بهره از اين دو بال زمين گير مى شود در مرداب زندگى فرو مى ماند و توان رهيدن از باتلاق را ندارد و گرفتار ديو و دَدْ مى شود و طعمه انسانهاى آزمند و درنده خوى.

انسان با دو بال باور و خرد است كه مى تواند اوج بگيرد كمال يابد و از تنگناها به درآيد و آسمانهاى دانش را زير بال خويش بگيرد و به گوناگون دانشها آراسته گردد و از جهل برهد و راه هاى سعادت و سيادت را در نوردد و زندگى خويش را سامان دهد و جامعه خويش را به بهترين وجه بسازد و بيارايد و تمدن انسانى را بنيان نهد.

بشر از فطرت خويش جدا مانده بود و با پيامهاى فطرت هماهنگ نبود و صداى فطرت را نمى شنيد و هشدارهاى آن را جدّى نمى انگاشت و خود را بى نياز از جرعه نوشى از اين بركه خوشگوار مى پنداشت و سوار بر مركبِ راهوار هوس به هر سوى كه دلخواه خودش بود مى تازيد.

بشر براى فرو نشاندن تشنگى چشم به چشمه هاى زلالِ وحى نداشت كه يا آنها را خشك مى انگاشت و يا تشنگى خود را از آن دست تشنگيها نمى پنداشت كه با جرعه نوشى از چشمه هاى زلال وحى فرو بنشيند و يا نه از آن دسته انسانها بود و نه از اين دسته بلكه روى آورده بود به چشمه هاى زلال وحى مسيحيت و يهوديت ولى آنها را زلال

( 6 )

و خوشگوار نيافته بود كه ديرى بود چشمه هاى اصلى از جوشش و از جريان افتاده بودند و آنچه جريان داشت ساخته و پرداخته ارباب كليسا و كُنِشت بود براى فريب مردم و در اختيار داشتن زمام آنان.

بشر از حركت تكامل پيشرفت گشودن عرصه ها و ساحَتهاى جديد و نوآورى و آفرينندگى بازايستاده بود كه نه آن باور ژرف و زلال را داشت كه او را برانگيزاند درياها را بشكافد قلّه ها را در نوردد تاريكيها را بزدايد و از ظلمتها درگذرد و به نور برسد و به ساحل رهايى رخت كشد و نه آن خرد را داشت كه انقلابى پديد آورد و از فرو رفتن جهان به درياى ظلمت جلوگيرى كند و درّهاى هول انگيز مرگ را كه پيش پاى انسانيت دهان گشوده بودند با تدبير و خردوزى پُرسازد.

جهان به سوى تاريكى مطلق با شتاب به پيش مى رفت. نه مسيحيت پيامى براى برانگيختن انسانها و شور و نشور آنان داشت و نه يهوديت مى توانست مشعلى فرا راه انسانها برافروزد و نه تمدن بيزانس توان آن را داشت كه با دانش و تمدن خود انسانها را از گرداب بلا برهاند كه خود در گردابى سخت دهشت انگيز و دانشى مرده و بى روح و ناكارامد و تمدنى از هم گسيخته گرفتار بود. و نه تمدن سامانيان و موبدان زردشت را نيرو دانش بينش و نورى بود كه جهان را از تيرگى به درآرند و به روشنايى ره نمايند كه خود در غُبار جهل و خرافه بى دانشى بى بينشى تاريكى و سياهى گم

( 7 )

بودند و در جهنم خود ساخته مى سوختند.

در اين هنگامه درد و رنج كه واحه ها جامعه ها حكومتها و تمدنهاى جاهلى يكى پس از ديگرى بسان صخره ها از فراز قلّه ها به نشيب درّها پرتاب مى شدند و واپس مى گراييدند و هيچ دست توانا آيين و مدنيتى را ياراى جلوگيرى از ادبار فلاكت بار و فروپاشى آنها نبود خداوند رحمان و رحيم در گاهواره عرشى و در دامن مهر طبيعت كودكى را مى پروراند كه موعود عالميان بود و چشم و چراغ خسته دلان و رهايى بخش جان خستگان.

در كارگاه صنع الهى فرشتگان به دستور رب ودود در كار ساخت و پرداخت سينه او بودند تا تاب و آمادگى تجلى نور حق و هبوط فرشته وحى را داشته باشد.

در پيرامون و درون او هنگامه اى به پا شده بود. صداهايى را مى شنيد رفت و آمدهايى را احساس مى كرد خود را در هاله اى از نور مى ديد و در حصار فرشتگان نگهبان.

فرشتگانى سينه اش را صيقل مى دادند زنگارهاى آن را مى زدودند و بسان آينه شفافش مى ساختند كه نگارگرِ دانا صاحب عرش و كرسى آفريننده عالم و آدم ماه و خورشيد و ستارگان آسمان و زمين درياها و كوه ها بر لوحِ ضمير او با كلك خوش نگار خويش سخن خويش بنگارد و نقش زند.

و فرشتگانى او را در هودجى از نور راه مى بردند كه مباد غُبارى بر سينه و لوح ضميرش نشيند. و فرشتگانى همه گاه و همه دم شيطانها را مى راندند كه به اين بارگاه پرجلال و شكوه نزديك نشوند. و فرشتگانى همدم و مونس تنهاييهاى او بودند و گذشته و آينده جهان را بر او مى نمودند.

پا به مرز چهل گذاشت كمال يافت و از هر جهت شايستگى

( 8 )

آن را يافت كه خورشيد جهان افروز شود و به بارگاه بار يابد و سينه اش مهبط وحى و گنجينه اسرار گردد.

اين آن و لَمْحه همان آن و لَمْحه اى بود كه جبرئيل(ع) با همه بزرگى و شكوه و جلال و هيمنه اش بر آسمان ايستاده بود و با بالهايش شرق و غرب عالم را فرا گرفته بود و او را در برگرفت و سخت بفشرد و گفت: [محمد] بخوان به نام پروردگارت كه آفريده است.

قرآن بسان آبشارى از آسمان به سينه جلا يافته آيينه گون و شفاف محمد(ص) و از آن جا به دشتِ تشنه سينه ها سريان مى يافت شكوه مى آفريد نور مى افشاند طلسم شب را مى شكست زندگى را دوباره مى روياند به انسان اوج مى داد كمال مى بخشيد به وادى اَيمن راهش مى برد بر كرسى كرامت مى نشاندش تاج عزت بر سرش مى نهاد و از بندگيِ غير خدا و پرستش بتها و كُرنش و خاكسارى در برابر انسانهاى زورمند به بندگيِ خداى بى شريك بى انباز بى نياز و آفريننده جهان و جهانيان ره مى نمود. سينه ها را مى شكافت گوهرِ انسانى انسان را به در مى آورد و به او مى نمود و به جايگاه بس ارجمندش در هستى و در نزد پروردگار آگاهش مى ساخت.

قرآن به هر سوى مى تابيد. هر سينه اى كه در برابر اين تابش قرار مى گرفت اختيارى و غيراختيارى نور مى گرفت و با شب به ستيز مى ايستاد تا سپيده را بگشايد و به جايگاه والا و انسانى خود دست يابد.

قرآن جام جهان نما بود هر كس به آن مى نگريست جايگاه بلند و انسانى خود را مى ديد و در مى يافت كه چِسان از آن فراز به فرود آمده و زيرپاى هوسِ هوسبازان پايمال خوار و ذليل شده است

( 9 )

.

قرآن پرده را كنار مى زد و غُبار از فطرتها بر مى گرفت و خردها را مى شكوفاند و انسان در اين هنگامه پى مى برد كه چگونه از تعالى حركت به سوى قلّه هاى مجد و شرف بازمانده و حقيرانه و پست به پاى بتها به خاك افتاده و طوق بندگى صاحبان زر و زور را به گردن انداخته و به لجن زار عَفِن شرك فرو رفته است.

اين آيه هاى برانگيزاننده به درنگ وادارنده شب شكن جلا دهنده قلب و روح دگرگون ساز بيدار گر و هشدار دهنده گاه بسان آب نرم و زمزمه كنان از روى سنگهاى جويها و زير جلبكها به رگهاى جامعه راه مى يافتند و نفوذ مى كردند و خون حيات را جارى مى ساختند و گاه بمانند سيلِ دَمان تازان خشمناك و خروشنده هر آنچه تباهى آفرين بود و عزّت سوز در هم مى كوبيدند و به پيش مى رفتند و دشتهاى گسترده اى را در بر مى گرفتند.

قرآن با دو زبان با انسان سخن مى گفت: زبان دل و زبان خرد.

قرآن با نواهاى دل انگيز موسيقى روح بخش و نغمه هاى شورآفرين خود دل مركز فرمانروايى و جود انسان را به هيجان در مى آورد دگرگون مى ساخت جلا مى داد و براى تابش نور حق آماده مى كرد.

دل انسان وقتى با نغمه هاى معنوى و آهنگهاى لطيف لبالب از شور و شوق شد و به عالم بالا و معنى پركشيد انسان در برابر حق زانو مى زند و به فرمان حق گردن مى نهد و جان را پاكبازانه نثار حق مى كند.

قرآن با خردهاى خُفته به كژ راهه كشيده شده پژمرده و فُسرده به وادى گمان افتاده در باتلاق تقليد مانده در تارهاى هوا و هوس گرفتار آمده نمى تواند سخن بگويد; از اين روى با گوناگون روشها بيانها آهنگها نغمه ها داستانهاى عبرت انگيز

( 10 )

مَثَلهاى درنگ برانگيز استدلالهاى منطقى و… بيدارشان مى سازد از كژراهه به راه شان مى آورد گرد پژمردگى را از آنها مى سُترد از وادى هول انگيز ِگمان بيرون شان مى آورد با تلاق تقليد را مى خشكاند تارهاى هوا و هوس را پاره مى كند تا غنچه خرد انسانى بشكفد و آن گاه به كمك خردهاى شكفته شده و دلهاى به هيجان آمده و جلا يافته مدينه قرآن را بنيان مى گذارد.

پس از اين رستاخيز بزرگ جانها و هدايت يافتگيِ شگفتِ شمارى از مردان و زنان به بوى خوش آيه هاى دلاويز و نغمه ها و نواهاى دل انگيز قرآن و راه يافتگى آنان به آبشخور آيين ناب و شريعه شريعت زلال و رها شدگى آنان از زنجيرها و غلها و تارهاى بردگى و بندگى خداوند دستور مى دهد اين كاروان نور به رهبرى و هدايت گرى پيامبر(ص) به مدينه هجرت كنند و در آن جا جامعه اسلامى را بر شالوده توحيد و الله محورى عدل و داد برادرى و برابرى عشق و ايمان قانون و اخلاق دانش و بينش آزادى و عزّت كرامت و شرف انسان خردورزى و… بنيان نهند و رودر روى جامعه هاى جاهلى كه بر پايه هاى پوسيده و سست شرك و بت محورى ستم و بى دادگرى دشمنى و نابرابرى بى ايمانى الحاد لاابالى گرى هرج ومرج جهل بندگى و بردگى خوارى و پستى و بى كرامتى انسان و نابخردى استوارند قرار گيرند.

مدينه قرآنى با اعتماد به نفس پرتوگيرى از قرآن تلاش پيشتكار پيشاهنگى پيشتازى ايثار و از جان گذشتگى مردان و زنان رهيده از شرك و به توحيد گراييده به رهبرى هدايت گرى و معمارى پيامبر(ص) با قانونها و آيينهاى الهى و اصول عالى اخلاقى در جامعه كوچكِ مدينه و در دل دريايى از دشمن بنيان گذارده شده.

دشمن اين كانون نور را بر نمى تابيد كه آن را بزرگ ترين كانون

( 11 )

خطر براى تمدن جاهلى خود مى دانست. و خوب دريافته بود با رستاخيزى كه اين كانون نور با پرتوگيرى از قرآن آفريده به زودى بنيادش را درهم خواهد ريخت. دشمن خطر را در همه جا احساس مى كرد: در خانه در بازار در بين بردگان در كاروانهاى تجارى در بيرون از مرزها.

از اين روى كينه توزانه بسان كركسهاى گرسنه شبان و روزان به اين گروه كوچك بى سلاح و جنگ افزار و مركبهاى راهوار يورش مى برد به اين پندار كه اين كانون را به زودى خاموش مى كند و خاكسترش را بر باد مى دهد و اجاقهاى باقى مانده از اين كاروان را براى عبرت تاريخ در بيابانهاى مخوف و هول انگيز وا مى گذارد!

امّا به زودى دريافت كه اينان از جنس ديگرند. اينان بردگان حقير شدگان فرودستان و زيردستان ديروزى آنان نيستند كه در مكتب قرآن به صاعقه بدل شده اند و هركس و هرگروه در برابر آنان قد افرازد و به دشمنى برخيزد خاكسترش مى كنند.

دشمن با تمام يال وكوپال هيمنه و ابهت در برابر اين گروه از مردان پولادين اراده شهدِ قرآن چشيده زانو زد و فرمانبردار شد و از اريكه قدرت نخوت و كبر فرو آمد و با همه دلبستگى كه به قلمرو زير فرمان و زير نگين خود داشت ناگزير آن را براى ميدان دارى توحيد و توحيد باورانِ پاك سرشت واگذارد.

پيك صبا هر بامداد پيام آيه هاى رحمانى در بر سرتاسر گيتى مى پراكند و ساغرى از اين صهبا را به جانهاى تشنه و شيفته مى چشاند و كامها را شاداب مى كرد و قلبها و دلها را لبالب از عشق.

آيه هاى قرآنى به زودى سرزمينهاى گوناگونى را در نورديدند و از دل صخره هاى سخت و مقاوم چشمه هاى حيات را جارى ساخته و مردمانى را بر مائده هاى خود نشانده كرامت بخشيده

( 12 )

و به اوج عزت رساندند.

بخش بزرگى از دنيا از اين صور اسرافيل به حركت درآمد و جنبش آغازيد و در پرتو اين آفتاب عالم گير از تاريكى به درآمد و بر مدار دانش و آگاهى قرارگرفت.

جواهر لعل نهرو درباره اين رستاخيز بزرگ و بيدارگر مى نويسد:

(شگفت انگيز است كه اين نژاد عرب كه در طول قرون دراز انگار در حال خفتگى به سر مى برد و ظاهراً از آنچه در ساير نواحى اتفاق مى افتاد جدا و بى خبر بود ناگهان بيدار شد و با نيرو و قدرتى شگرف دنيا را تهديد كرد و زير وروساخت.

سرگذشت عربها و داستان اين كه چگونه به سرعت در آسيا و اروپا و آفريقا توسعه يافتند و فرهنگ و تمدن عالى و بزرگى به وجود آوردند يكى از شگفتيهاى تاريخ بشرى مى باشد. نيرو و فكر تازه اى كه عربها را بيدار ساخت و ايشان را از اعتماد به نفس و قدرت سرشار ساخت اسلام بود.)

تاريخ جهان 1 / 290

رسالت پيامبر(ص) جهانى بود. او مى بايست با ياران شجاع غيور پولادين اراده مرگ نشناس مرد هنگامه ها و حادثه ها دنيا را به الگوى مدينة النبى بسازد و آنچه در اين مدينه اوج دارد از جمله: خدامحورى همدلى و همراهى پيروى از رهبر پاك و شايسته گردن نهادن به قانون الهى دورى از آلودگيهاى شرك دورى از گناه و بَزَه پرهيز از دشمنى و كينه توزى مبارزه با ستم و نابرابرى برانداختن نظام بردگى و بندگى و… را به جاى جاى

( 13 )

جهان بگستراند و همگان را از مائده بزرگ قرآن بهره مند سازد و آيه هاى حيات آفرين قرآنى را به كالبدها و جسمهاى بى روح يا پژمرده و افسرده روح بدمد و حياتى نو بيافريند.

از اين روى به حكمرانان و پادشاهان جهان پيام مى فرستد و آنان را به پذيرش خداى يگانه و دورى گزيدن از شرك كه از اركان و بنياد اساسى تمدن اسلامى است فرا مى خواند:

پيامبر(ص) جهان را در زيرنگين قدرت اسلام مى بيند و در جام جهان بين خود مى بيند كه حركت و رستاخير اسلامى دنيا را به حركت و جنبش در مى آورد و جهل و تباهى شرك و آلودگى را در هم مى كوبد و بر ويرانه هاى تمدن جاهلى تمدن اسلامى را بنا مى نهد بدين جهت با ياران شبان و روزان تلاش مى كند كه

( 14 )

جامعه اى برابر الگوى قرآن بسازد و هم تلاش مى ورزد كه مردم و رهبران امپراطوريهاى بزرگ آن زمان: رم ايران و چين را به الگوگيرى از جامعه قرآنى دعوت كند.

جواهر لعل نهرو از اهميت اين دعوتها و حركت آفرينى آنها تصويرى اين چنين ارائه مى دهد:

(از فرستادن همين پيامها مى توان تصور كرد كه محمد[ص] چه اعتماد و اطمينان فوق العاده اى به خود و به رسالتش داشته است و توانست همين اعتماد و ايمان را در مردم كشورش نيز به وجود آورد و به آنها الهام ببخشد به طورى كه آن مردان بيابان گرد توانستند بدون دشوارى بر نيمى از جهان معلوم آن زمان مسلط گردند.

ايمان و اعتماد به نفس چيز بزرگى است و اين ثمرات عالى را به وجود آورد.)

تاريخ جهان 1 / 293

جرعه نوشانِ كوثر قرآن اعتماد به نفس خودباورى و باور ژرف به درستى راه را به اوج رساندند و اين انقلاب بزرگ و شگرف روحى انقلابهاى بسيارى را در پى داشت از جمله سبب گرديد در عرصه و ساحَت دانش يكه تاز باشند و گوى سبقت را از ديگران بربايند و نام خود را جاودانه سازند و گوناگون دانشهايى كه آنان به بشر عرصه داشته اند بر بام جهان براى هميشه تاريخ بدرخشند و همه تمدنهاى پس از تمدن اسلامى را وامدار خود سازند.

علاّمه شعرانى در بابِ سرچشمه تمدن و دانشهاى اسلامى مى نويسد:

(آن كه تاريخ خوانده است و بر احوال امم گذشته آگاه گرديده داند كه تا زمان پيدايش يونان هيچ قومى بدان

( 15 )

پايه از علم نرسيدند و آن تمدن نيافتند و آنها كه پيش از يونان بودند همه در علم و تمدن پست تر از آنان بودند و اندكى پيش از اسكندر علما و حكما در يونان بسيار شدند چون: سقراط و افلاطون. و اسكندر كه عالم را بگرفت علم و زبان يونانى را در جهان منتشر كرد و مردم را از آن بهره مند ساخت. تا هزار سال زبان يونانى زبان علمى جهان بود و دانشمندان بدان زبان علم مى آموختند و كتاب مى نوشتند هرچند خود يونانى نبودند. حتى پيروان حضرت مسيح(ع) تاريخ آن حضرت را كه انجيل نام دارد به زبان يونانى نوشتند و لفظ انجيل هم كلمه يونانى است به معناى مژده با آن كه هم خود آنها و هم حضرت عيسى(ع) زبانشان عبرى بود.

هزار سال پس از اسكندر حضرت خاتم انبياء محمد بن عبدالله(ص) ظهور كرد و قرآن را به عربى آورد و اوضاع جهان دگرگون شد. زبان عربى جاى زبان يونانى را گرفت و از آن درگذشت و مسلمانان علوم يونانى را گرفتند و چندين برابر بر آن افزودند و اين مقام كه زبان عربى در جهان يافت و علومى كه به اين زبان نوشته شد هيچ زبانى قبل از آن اين مقام نيافت.

در تواريخ آمده است كه: كتابخانه اسكندريه در مصر بزرگ ترين كتابخانه به دنياى قديم بود محتوى بر علوم يونانى و بيست وپنج هزار جلد كتاب داشت; امّا به عهد اسلام كتابخانه مسلمانان به يك ميليون شامل بود و جرجى زيدان در تاريخ تمدن اسلام و تاريخ آداب اللغه گويد:

( 16 )

(دو خليفه فاطمى مصر: عزيز باللّه (365 ـ 386) و حاكم بامر اللّه (386 ـ 411) در مصر كتابخانه ها انشاء كردند مشتمل بر نزديك يك ميليون كتاب.)

يعنى چهل برابر كتابخانه يونانيان در اسكندريه.

و نيز گويد:

(كتابخانه هاى بزرگ در مصر و عراق و اندلس و غير آن بسيار بود هر يك مشتمل بر صدها هزار جلد و ابواب آن براى طالبان علم و مطالعه كنندگان باز بود.)

پس آثار دانش عرب چهل برابر بيش از يونان بود.

در علم ادب و اخلاق و موعظه و فقه و سياست مدن و جغرافيا يونانيان كتاب داشتند; امّا با كتب عربى قابل مقايسه نيست نه از جهت كثرت ونه تحقيق. در يونان كتاب اخلاقى مانند احياء العلوم و جغرافى مانند معجم البلدان نبود و در رياضى خصوصاً حساب و جبر و مقابله و هيئت و نجوم مسلمانان بر يونانيان تفوق عظيم داشتند و يونانيان از علم حساب و جبر و مقابله تقريباً هيچ آگاه نبودند و ارثماطيقى يونانى علم ديگر بود غير حساب و اين اعداد: 1 2 3 ميان آنها معمول نبود و در ساير علوم حكمى و طبى هم از آنها كم تر نبودند بلكه رجحان داشتند و اينها همه از بركت قرآن است و ما اين سخن را به گزاف نگوييم كه تجربه و تاريخ بر آن گواه است.

عرب و همه مردم مشرق را پيش از اسلام اين نبوغ و ترقى نبود كه با يونانيان همسرى كنند; امّا پس از اسلام چنان ترقى كردند كه يونانيان و اتباع آنها را برانداختند و

( 17 )

در گذشتند و چون هر يك يك علوم را نظر كنيم ببينيم قرآن سبب آن گرديد.

در آغاز اسلام علم مسلمانان فقط فرا گرفتن قرآن بود و الفاظ و معانى آن را صحابه و تابعين ياد مى گرفتند و چون الفاظ آن را كلام خدا مى دانستند به حفظ كردن كلمه به كلمه مى كوشيدند و علم قراءت پديد آمد آن گاه براى حفظ آن از خطاى در اعراب و بنا و صحت و اعتلال صرف و نحو تدوين شد و تدوين اين دو علم بى تتبع لغت و قواعد ادبى ديگر ميسر نبود. آن گاه براى دريافتن فصاحت و بلاغت قرآن علم معانى و بيان پيدا شد و براى دانستن تفسير و معانى اين كتاب كريم به اكثر علوم نيازمند گشتند چون: تاريخ و هيئت و كلام و امثال آن تا آيات قرآن را تفسير كنند.

و چون قرآن به متابعت رسول و اطاعت او امر فرموده بود محتاج به ضبط كلام او گشتند و به تدوين احاديث آن حضرت پرداختند و درصدد جمع گفتار او برآمدند و براى آن كه حديث دروغ را از راست تشخيص دهند ناچار گشتند در علل نفوس تأمل كنند و بدانند چه صفتى در نفوس بشر آنان را وادار به دروغ گويى يا مجبور به راست گويى مى كند; زيرا كه دروغ ساختن هم در نفوس بشر علل و قواعد منظم دارد و راست گفتن همچنين.

و محتاج به شناختن و معاشرت با راويان حديث و تجربه حالات و ملكات آنان گشتند و علم حديث و درايه و رجال پديد آمد و نيز چون در قرآن براى نماز امر به تحصيل وقت و قبله شده بود ناچار گشتند براى تعيين

( 18 )

سمت قبله بلد و اوقات نماز هيئت و نجوم بياموزند و هيئت و نجوم آنان را به ساير شعب رياضى محتاج ساخت و قوانين ميراث و فرائض چون در اسلام حساب پيچده دارد آنان را به آموختن علم حساب واداشت. و براى زكات و خراج به مساحت اراضى و علم هندسه پرداختند و جهاد و حج راه جهان گردى و سياحت به روى آنها بگشود و اطلاع بر احوال امم مختلفه و كشورهاى جهان يافتند و كتب جغرافيا و امثال آن را اين حاجيان و مجاهدان نوشتند.

و چون در قرآن از تقليد آباء و اجداد نهى كرده است و دعوت به دين حق و تحقيق ادله را واجب فرموده و مخالفين اسلام و منكرين اديان پيوسته در احتجاج با مسلمانان بودند مسلمانان مجبور شدند با آنان از راه استدلال مباحثه كنند و از اين رو بر اقوال حكماى يونان و غير آنان آگاه گشتند و طريقه استدلال و منطق آموختند و هكذا چون دقت كنى و نيك بنگرى همه علوم را به بركت قرآن آموختند.

اما علم فقه و اخلاق و طريق سير و سلوك و تهذيب نفس كه غايت سير انسان است البته از آيات قرآن استدلال كرده اند و شاهد آورده اند و پس از اين ثابت مى كنيم كه تمدن و علوم فرنگى دنباله همان علوم اسلامى است و از مسيحيت ناشى نشده است.)

ييازده رساله فارسى حسن زاده آملى/ 12

قرآن هميشه در همه آنات و در برهه برهه زندگى امت اسلامى مى تواند جرعه نوشان صهباى خود را اين چنين اوج دهد بالا برد

( 19 )

كمال بخشد و از تنگناهاى جهل و بى دانشى برهاند و كانون شور نشور انگيزش آفرينندگى و دگوگون سازى باشد و ملتى را و امّتى را از گرداب مرگ سياه برهاند و به اوج اقتدار عزّت و شكوه برساند.

قرآن رود هميشه زاينده و چشمه هميشه سارى و درياى هميشه خروشان است نه خشك مى شود و نه از حركت باز مى ماند و نه تشنگانى كه بر شريعه او بار يافته اند تشنه كام بر مى گرداند.

قرآن مشعل هميشه فروزان افروخته و نورافشان است ره گم گشتگان در سياهى ماندگان در شب بى پايان اسير شدگان را مى رهاند و به روشنايى راه مى نماياند.

قرآن مِهر مى ورزد و ابر هميشه بارنده است آلودگيها را مى شويد خستگيها را از تن به در مى كند و خرمى و شادابى به دشت سينه ها مى بخشد.

قرآن زيباست و زيباآفرين چشمه است و سرچشمه زيباييها خوبيها اوجها والاييها شكوه ها و شكوه منديها.

بر امت اسلامى و تك تك مسلمانان بايسته است كه بر اين بُستان بخرامند از آب گواراى آن بياشامند از ميوه هاى آن بخورند و با نغمه ها و موسيقى آن دل را برانگيزانند و با زيباييهاى آن خود را بيارايند و از لجن زارها و زشتيهايى كه تمدن جاهلى انسان امروز را در آنها فرو برده خود را برهانند و در پرتو قرآن با هرچه زشتى و تباهى است به مبارزه برخيزند و به زشت ترين زشت آفرينان امروز دنيا يعنى ديوان و دَدان ويرانكار و نسل برانداز و تمدن سوزِ صهيون يورش برند و حركت زيبا و باشكوهى بيافرينند و چشمه حيات را دگربار از قلّه قرآن به چشمه هاى تشنه و بركه هاى گم شده در غبار صحراها جارى سازند و دنيا را از نو بسازند و بيارايند. به اميد آن روز زيبا.

مجتبى احمدى