( 20 )

هجرت و افول تمدّنها در قرآن

على اكبر ذاكرى

هجرت به معناى حركت و كوچ گروهى از مردم از جايى به جايى و از سرزمينى به سرزمين ديگر است.

هجرت يا آفاقى است و يا انفسى.

هجرت انفسى هجرت درونى است هجرت از گناه و ترك آن و حركت به سوى صلاح و رستگارى. هجرت از دام شيطان و حركت به سوى رحمان.

در روايات آمده:مهاجر كسى است كه از گناهان هجرت كند و آنها را ترك گويد.

هجرت آفاقى هجرت از شهرى به شهرى ديگر و از ديارى به ديار دگر است. هجرت از جمع قومى و پيوستن به قومى ديگر.

شمارى بر اين نظرند كه تمدّنها در بسيارى از جاها پس از كوچ و هجرت امتها و ملتها از سرزمينى به سرزمين ديگر صورت پذيرفته است. تمدّن ايران بر اساس هجرت آرياييها به ايران پا گرفته است. علت اين دگرديسى و دگرگونى در آن است كه سازگارى با محيط جديد زندگى نياز به تلاش بيش تر دارد و پويش و حركت مى آفريند و سبب

( 21 )

مى شود بينش و جهان بينى انسانها ژرفا بيابد و با انديشه باز به مسائل بنگرند و از دنياى تاريك ناآگاهى و جهل بيرون آيند.

از اين روى در اسلام هجرت براى فراگيرى دانش و تجربه در كانون توجه قرار گرفته و پيروان خود را به هجرت برانگيخته است.پيامبر(ص) به پيروان خود دستور داده:

(اطلبوا العلم ولو بالصين .)

دانش را بجوييد گرچه در چين باشد.

شمارى از اهل نظر و دقت در معناى حديث گفته اند: به دنبال دانش برويد گرچه در شهرها و سرزمينهاى دور دست باشد.

شمارى ديگر معناى ديگرى براى اين حديث ياد كرده اند:

حضرت نه تنها دورى راه را مطرح كرده بلكه نظر به منطقه چين نيز داشته است; زيرا در آن زمان چين از تمدّن پيشرفته اى برخوردار بوده است. بنابراين هجرت به چين براى فراگيرى دانش نيز مورد نظر بوده است. سفارش به سفر و عبرت آموزى و فراگيرى دانش نيز در راستاى گسترش جهان بينى مطرح است. آفرينش گرى دانشوران و دانشيان و نابغه ها و بسيار دانان مسلمان پس از هجرتهاى علمى بوده است و بوعلى سينا ابوريحان بيرونى مولوى و سعدى و ناصرخسرو و… از هجرت و از جايى به جايى رخت كشيدن به مراحل كمال و شهرت دست يافته اند. علم در سينه عالم بسان جويبارى است روان و هميشه جارى كه باز دارنده بر سر راه آن قرار گيرد به سوى ديگر حركت مى كند و از جريان باز نمى ايستد.اگر به دانش و دانسته هاى عالمى در سرزمين و شهر و ديارى بهاى لازم داده نشود دانش و دانسته هاى او او را بر مى انگيزاند كه آن ديار را ترك گويد و به جايى رخت كشد كه دانش او را قدر شناسند و بها بدهند. شكوفايى دانش و رشد دانشايان وقتى بروز كرده كه دانش دوستان بر اريكه قدرت بوده

( 22 )

و آنان را تقويت كرده اند و زمينه اجتماعى را براى كسب و گزينش دانش فراهم آورده اند.

امّا هجرت تمدّنها كه در اين مقاله مطرح است در برابر مرگ تمدّنها است.

به نظر ما تمدّنها از بين نمى روند بلكه اگر مردم سرزمينى ويژگيها و شايستگيهاى لازم را براى بالندگى تمدّنى از دست بدهند اين تمدّن در جايى ديگر ظاهر مى شود.

برابر اين ديدگاه ممكن است ملتها و قومهاى صاحب تمدّن از بين بروند ولى تمدّن آنان به سرزمينهاى ديگر سريان يابد.زيرا روح تمدّن باقى است و اين روح جا به جا مى شود و از كالبد تمدّنى كه مى ميرد كوچ مى كند به كالبدى كه زمينه تمدّن شدن را دارد. شمارى فرهنگ را روح و باطن تمدّن مى دانند و بر اين نظرند كه فرهنگ تمدّن ساز پس از مرگ تمدّنى كه آن را ساخته به جاى ديگر مى رود و بنيانى از نوبنا مى نهد.

اين سخن از مقوله هاى مهم بحث تمدّن و فرهنگ است كه ما اكنون در اين جا براى شدن موضوع بحث را در سه محور پى مى گيريم:

1. معناى تمدّن و فرهنگ و بستگى و پيوند اين دو با يكديگر تا روشن شود آنچه از يك تمدّن كه بانيان آن نابود شده و يا به سستى گراييده اند هجرت مى كند چيست؟

2. معناى هجرت و نظر قرآن درباره هجرت تمدّنها كه آيا قرآن به مرگ تمدّنها باور دارد يا به هجرت آنها.

3. افول تمدّنها از ديدگاه قرآن.

بحث در اين محور از آن روى اهميت دارد كه ما شناخت بيش ترى نسبت به آينده تمدّن حاكم بر جهان به دست مى آوريم كه آيا اين تمدّن به مرحله افول نزديك مى شود يا هنوز سير صعودى مى پيمايد.

تمدّن از واژه مَدَن و مدينه گرفته شده است1 به معناى مكان گزينى2 تمدّن به

( 23 )

معناى شهرنشينى و به گونه دقيق تر خوى پذيرى شهرى است. ريزه كاريهاى هنرى خوگيرى شناخت و آگاهى جايگزين خشونت ناآگاهى و تجاوزگرى و مرزناشناسى مى شود.3

واژه حضاره در عربى نيز همين معنى را دارد و به معناى سكنى گزينى در حضر و شهر است بر خلاف بدويت كه سكنى گزينى در بيابان و صحراست.

حضاره را به سكونت در شهر و روستا معنى كرده اند برخلاف كسانى كه در چادر و خيمه ها و بيابانها زندگى مى كنند.4

تمدّن در انگليسى Civilization نيز با آنچه در معناى تمدّن و حضاره ياد شد همانندى دارد.5

پس جمع گرايى و داشتن روحيه زندگى با ديگران در يك مكان كه عنوان شهر يافته اساس تمدّن است. هر جا و هر جامعه اى مردم با فرهنگى ويژه گرد آيند و هر يك از مردمان جامعه كارى را براى آسان شدن حركت جامعه و خدمت به ديگران انجام دهند و با كمك هم از حمله و يورش و غارتگرى جلوگيرى كنند و اگر به كسى ستم و يا حق او پايمال شد بتواند از راه قانونى به حق خود برسد جامعه جامعه متمدّن است.

از آن جا كه گرد آمدن انسانها در يك جا تشكيل اجتماع اصلِ در تمدّن است گفته اند:

تمدّن هيچ گاه در سرزمينهاى خشك و بى آب و غير قابل كشت و سكونت پديدار نمى شود. از اين روى شكل و پيدايى تمدّنهاى نخستين بشرى را در كنار رودهاى بزرگ نيل و در بين النهرين(دجله و فرات) دانسته اند. آنچه تمدّن را مى سازد و آن را به اوج و تكامل مى رساند فرهنگ پويايى است كه به كالبد جامعه سريان يافته است.هنگامى كه فرهنگ به نقطه اوج خود رسيد تمدّن مى آفريند . از سوى ديگر

( 24 )

پيشرفت تمدّن و ثبات آن پايه هاى فرهنگ را استوار مى سازد زواياى آن را مى گستراند و در آفرينندگى آن نقش ژرف و گسترده دارد و يك حركت فرهنگى پرتوان و پرهيمنه در جامعه پديد مى آورد و در فرايند متقابل هر يك سبب بالندگى و پيشرفت ديگرى مى شود. هم فرهنگ در تمدّن شكوفا شكوفا مى شود رشد مى كند و هم تمدّن در دامن فرهنگ قوى توانا و بالنده در مسير تكامل قرار مى گيرد.

تمدّنها در گذشته به هر اندازه كه از پايگاه فرهنگى قوى و پرتوان و پرمايه برخوردار بوده به همان اندازه ماندگارى بيش ترى داشته اند. فرهنگ شكوفا رمز ماندگارى تمدّن است. تمدّنى مى ماند و مى پايد و دامن مى گستراند كه از هسته مركزى و هدايت گر قوى كه همان فرهنگ است برخوردار باشد. هر ركنى كه تمدّن به آن استوار است به گونه اى با فرهنگ در آميختگى دارد. وحدت يكدلى يكرنگى و هماهنگى و يك پارچگى كه تمدّن بدون آنها از هم گسيخته است و غروب آن حتى در سايه فرهنگ قوى امكان دارد و….

اين نكته را مى شود با درنگ روى تمدّنهاى مانده كه به نظر توين بى6 پنج تمدّن و به نظر هانتينگتون7 نُه تمدّن است: غرب اسلام كنفوسيوس هندو8 فهميد.

با بررسى دقيق و همه سويه و كالبدشكافانه روى تمدّنها به دست مى آيد كه جوهر اصلى آنها از بين نمى رود بلكه اوج و فرود دارد. جوهره اصلى كه فرهنگ و انگيزاننده ها و پديد آورندگان تمدّن باشند به سبب نامناسب بودن و نبود زمينه هاى لازم شكوفايى و نگهدارى در سرزمينى در آن جا افول مى كنند و از افق سرزمينى كه زمينه رشد مى يابند سر مى زنند و به اوج مى رسند.

ويل دورانت در بيانى گرچه سخن از مرگ تمدّنها مى زند; امّا نظرى دارد كه ديدگاه ما را تقويت مى كند و آن اين كه: افول يك تمدّن زمينه را براى بروز تمدّنى ديگر در سرزمينى ديگر يا در ميان قومى ديگر فراهم مى آورد:

( 25 )

(تمدّن مانند زندگى عبارت از كشمكش دايمى با مرگ است. همان گونه كه زندگى ممكن نيست بماند جز آن كه از اشكال قديمى خود بيرون بيايد و صورتهاى جوان تر و نوتر اختيار كند تمدّن نيز غالباً مدتى با تغيير اقامتگاه و خون خود مى تواند زنده بماند. به همين جهت است كه تمدّنى از اور به بابل و يهودا و از بابل به نينوا و آن جا به پرسپوليس [تخت جمشيد] و سارديس و ميلتوس و از اين جاها به مصر و كرت و يونان و روم انتقال يافته است.)9

در جايى به جايى تمدّنها و افول در جايى و طلوع در جاى ديگر فرهنگ مهم ترين انگيزه است. از جمله شايستگيهايى كه سرزمين و مردمى اگر دارا باشند تمدّن مهاجر به آغوش آنها پناه مى برد فرهنگ است. فرهنگ در بين عاملهاى مهم و ريشه گرفتن تمدّنى در سرزمينى مانند: جغرافيا آب و هوا حاصلخيزى ثبات سياسى آرامى محيط و… والاترين جايگاه را دارد. فرهنگ نياز نخستين شكل گيرى تمدّن است. فرهنگ روح و اساس تمدّن است. از اين روى بايسته است پيش از پرداختن به اصل بحث هجرت تمدّنها پيوند و بستگى تمدّن و فرهنگ را به بوته بررسى بنهيم:

پيوند فرهنگ و تمدّن

در بحث هجرت و افول تمدّنها اين مقوله جاى طرح دارد كه چه چيزى هجرت مى كند چه چيزى افول اين مهم را مى شود از آثار به جاى مانده و دفينه ها بويژه فرهنگ به پا دارنده هر تمدّن كهن به دست آورد. فرهنگ و فرهنج در فارسى به معناى دانش عقل فضل ادب بزرگى و سنجيدگى به كار رفته است. فرهنگ و فرهنج به معناى شاخه درختى كه در زمين خوابانيده مى شود تا جاى ديگر سربرآورد

( 26 )

و كاريز آب گفته مى شود.10

براى واژه كالچر در انگليسى كه برابر واژه فرهنگ است معناى همانند معناى فرهنگ در فارسى ياد كرده اند: زراعت تعليم و تربيت تمدّن استعداد و تهذيب.11

در هماهنگى و همخوانى واژه فرهنگ در انگليسى فرانسه و فارسى يكى از نويسندگان صاحب ذوق نكته اى را يادآور شده كه درخور ياد است:

(واژه هاى (كولتور) و (كالچر) در زبان انگليسى و فرانسه كه برابر آنها در فارسى فرهنگ يا معرفت است در اصل به معناى شخم زدن و شيار انداختن است. فرهنگ و معرفت در مغز و ذهن اثرى شبيه شخم و شيار دارد كه در لابه لاى آن بذرهاى فهم و شعور و كمال دانايى و احساس فرو پاشيده مى شود و سرانجام كشتزار روان و پهنه نهاد آدمى را به گلهاى معرفت و ايمان مى آرايد….)12

در معناى واژه فرهنگ در فارسى بايد توجه داشت كه اين واژه هم به دانش گفته مى شود و هم به ادب و سنجيدگى و هم به تعليم و تربيت و هم به تهذيب. اين معنى نشانگر آن است كه علمى عنوان فرهنگ مى يابد كه با سنجش و ادب همراه باشد و تعليمى ارزش دارد و عنوان فرهنگ مى يابد كه با تهذيب و تربيت همراه باشد.

نكته ديگر اين كه: در معناى لغوى فرهنگ كه شاخه باشد معناى دقيق و نكته آموزى وجود دارد و آن اين كه: هر درخت و شاخه اى را نمى شود فرهنج و يا فرهنگ كرد. درخت و ياشاخه اى را مى شود فرهنج كرد كه نرم و حالت كشسانى داشته و درخور انعطاف باشد.

در فرهنگ و معرفت نيز همين معنى را بايد در نظر داشت. فرهنگى مى ماند اگر چه از اصل خود جدا شود و جدا بيفتد كه جوان شاداب و درخور هماهنگ شدن با هر محيط و شرايطى را داشته باشد. تنه اصلى درخت ديرسال ناگزير روزى خشك

( 27 )

مى شود و اين شاخه هاى درخور فرهنج آن است كه به مانند روح آن درخت از جاهاى ديگر سر بر مى آورد رشد مى كند سايه مى گستراند و ثمر مى دهد و سرزمين ديگرى را آبادان و سرسبز مى سازد.

بذر تمدّن را اگر فرهنگ بدانيم با مرگ تمدّن بذر آن از بين نمى رود و به گونه هسته دانه و يا شاخه در خور فرهنج از دل زمين ديگر مى رويد و شاخ و برگ مى گستراند.

در اين باب ديدگاه ها گوناگون است كه براى هر چه بيش تر روشن شدن اين مقوله و درك درست از پيوند فرهنگ و تمدّن به يادآورى آنها مى پردازيم:

شمارى از صاحب نظران و دانشوران فرهنگ و تمدّن را يكى دانسته اند كه تنها ناسانى كه دارند در محدوده دايره شمول است:

دايره فرهنگ محدود و دايره تمدّن گسترده. در تعريف تمدّن گفته اند:

(تمدّن درباره ملتى عبارت است از مجموعه ايده آلها رسوم آداب موروثى سنن دانشها هنرها فنون و تأسيسات اجتماعى كه جامعه بشرى از بركت آن دوام يافته و تكامل مى يابد.)13

امه سه زر بر اين نظر است كه:

(فرهنگ عبارت است از وجوه خاص قومى ملى و نژادى در صورتى كه تمدّن عبارت است از: نماينده وجوه عام بشريت.)14

وى نزديكى خانواده هاى بزرگ فرهنگى را تمدّن مى داند.15

برابر اين ديدگاه ها تمدّن آن حالت يگانگى است كه از فرهنگهاى گوناگون پديد مى آيد كه همان اوج فرهنگى باشد. ساموئل هانتينگتون پس از بيان اين نكته كه فرهنگ و تمدّن هر دو در بردارنده ارزشها هنجارها روشهاى فكرى و نهادهايى هستند كه نسلهاى پياپى در هر جامعه اى بيش ترين اهميت و حرمت را براى باور

( 28 )

دارند 16 مى نويسد:

(تمدّن يك موجوديت فرهنگى است تمدّن بالاترين گروه بندى فرهنگى و گسترده ترين سطح هويت فرهنگى است كه انسان برخوردار است. تمدّن هم با توجه به عناصر عينى مشترك [همچون]: زبان تاريخ مذهب سنتها و نهادها تعريف مى شود و هم با توجه به وابستگيها و قرابتهاى ذهنى و درونى انسانها.)17

بمانند اين ديدگاه تعريفى است كه ويل دورانت از تمدّن ارائه مى دهد و تمدّن را خلاقيت فرهنگى مى داند:

(تمدّن را مى توان به شكل كلى آن عبارت از نظمى اجتماعى دانست كه در نتيجه وجود آن خلاقيت فرهنگى امكان پذير مى شود و جريان پيدا مى كند. در تمدّن چهار ركن و عنصر اساسى مى توان تشخيص داد كه عبارتند از: پيش بينى و احتياط در امور اقتصادى سازمان سياسى سنن اخلاقى و كوشش در راه معرفت و بسط هنر.)18

در اين تعريف نظم اجتماعى و قانون وسيله اى براى آفرينندگى فرهنگى ذكر شده كه اساس تمدّن شناخته مى شود. همو در نوشته ديگر فرهنگ را يكى از چهار تركيب اساسى تمدّن در كنار امنيت نظم و آزادى دانسته و مى نويسد:

(امنيت سياسى از راه اخلاق و قانون امنيت اقتصادى از راه استمرار محصول و مبادله فرهنگ از راه تسهيلاتى كه براى رشد و انتقال علم و آداب و هنر لازم است.)19

از اين روى مى توان براى فرهنگ هويتى مستقل از تمدّن باور داشت و فرهنگ را غير از تمدّن دانست.دو پديده جداى از هم و با اين حال در پيوند با هم بدون هيچ ملازمه اى بين آنها اين يك ديدگاه مطرح است. صاحبان اين ديدگاه براى به كرسى

( 29 )

نشاندن ادعاى خود مى گويند: بسيارى از جامعه ها وجود دارد كه فرهنگ در آنها به پايين ترين درجه رسيده است با اين كه متمدّن خوانده مى شوند و در برابر جامعه هايى در عرصه اند و در صحنه جهان كه از فرهنگ برخوردارند امّا به مرحله تمدّن نرسيده اند بنابراين همان گونه كه متمدّن بى فرهنگ وجود دارد با فرهنگ بى تمدّن نيز وجود دارد.20

پس مى توان گفت: هيچ تمدّنى بدون پشتوانه فرهنگى امكان رشد نمى يابد و هر تمدّنى در پرتو فرهنگى سر از خاك برداشته و رشد كرده امّا اين چنين نيست كه هر فرهنگى به جايگاه تمدّن برسد.

دانشمندان آنگلوساكسون فرهنگ را در معناى گسترده و در بردارنده تمدّن به كار مى برند. آنان مفاهيم فرهنگ و تمدّن را در برابر هم قرار داده اند. مجموع عناصر مادّى آثار فنى و اشكال و صور سازمان اجتماعى را كه امكان بروز تجلّى يك جامعه را فراهم مى سازند تمدّن مى خوانند.

در اين نگاه فرهنگ عبارت است از مجموع جلوه هاى معنوى آفرينشهاى ادبى و هنرى و ايدئولوژيهاى چيره اى كه تشكيل دهنده واقعيتى نو و ويژه از مردمى در يك دوران است.21

( 30 )

از اين روى شمارى تا زمانى كه تمدّنى در عرصه باشد و پر تكاپو از آن با عنوان فرهنگ ياد مى كنند و زمانى كه به حالت ايستا در آمد آثار و جنبه هاى مادى آن را با عنوان تمدّن ياد مى كنند. در مقايسه تمدّنها با يكديگر و بيان بزرگى هر يك هم بخش انديشه و علوم آنها مورد ارزيابى قرار مى گيرند و هم بخشى كه جنبه تاريخى دارد و پيشرفتهايى كه در آثار به جاى مانده از تمدّنها تبلور يافته است.

به نظر مى رسد استاد مطهرى از كسانى است كه در ناسانى و فرق بين تمدّن و فرهنگ به اين نكته توجه دارد. وى اختراعها را مربوط به تمدّن و معنويات را برخاسته از فرهنگ مى داند.22 امّا بر اين باور است كه بشر بدون اخلاق و معنويت هرگز در كارهاى ديگر خود موفق نخواهد بود.

(يك بشر منحطّ از نظر اخلاق هرگز در قسمتهاى ديگر هم نمى تواند موّفق باشد. اين است كه جنبه هاى معنوى تمدّن انسانى نيز بدون شكّ مؤثر بوده اند و فوق العاده هم مؤثر بوده اند نمى تواند اينها مؤثر نباشد.)23

بى گمان تمدّن بدون فرهنگ پويا نه پا مى گيرد و نه مى پويد.تمدّن بدون مبنا و زمينه قبلى پديد نخواهد آمد. مبناى تمدّن فرهنگ است. اين فرهنگ است كه جامعه را به جلو مى برد بالا مى برد و به مرحله اى مى رساند كه با يك رخداد با يك جرقه و يا يك تكان شديد تمدّنى از دل خاك سر بر مى آورد.

پس از پديد آمدن تمدّن فرهنگ و تمدّن در دادوستد با يكديگر پيش مى روند و چنانچه تمدّنى فرهنگ پوياى خود را كه سبب پديدارى تمدّن بوده از دست بدهد به مرور از پيشروى و شكوفايى باز مى ايستد و رو به افول مى رود و روح آن كه همان فرهنگ باشد از كالبد خارج مى شود و به سرزمينهاى فرهنگ پرور بال مى گشايد و يا تمدّن پديد مى آورد و يا تمدّنهاى نوپا را به اوج مى رساند.

پس از اين دگرگونى از تمدّن گذشته فقط نامى مى ماند. آثار علمى آن در كتابها و

( 31 )

آثار تاريخى آن در بناها بازتاب مى يابد . از نظر استاد مطهرى تمدّن باقى است و به هيچ قومى اختصاص ندارد; اما فرهنگ به منزله روح ملتها است و هر ملتى كه روحش را از او بگيرند ديگر آن ملت مرده است و توان پيشرفت ندارد:

(فرق مى گذارند ميان تمدّن و فرهنگ و مى گويند: تمدّن همگانى است يعنى تمدّن به هيچ قومى اختصاص ندارد ولى فرهنگ هر ملتى همان روح آن ملت است… جامعه خودش يك روح دارد روحش همان فرهنگش است و هر ملتى مادامى كه فرهنگش باقى باشد باقى است و اگر فرهنگش از بين برود او ديگر از بين رفته است. واين است كه مى گويند: براى اين كه ملتى را از بين ببرند اول فرهنگش را از او مى گيرند فرهنگش را كه از او بگيرند روحش را از او گرفته اند وقتى روحش را از او بگيرند ديگر مرده است يك لاشه بيش تر نيست و ديگر نمى تواند باقى بماند… به هر حال فرهنگ يعنى روح جامعه.)24

به خاطر اهميت فرهنگ در تمدّن است كه ويل دورانت از هشت عنصرى كه براى تمدّن ذكر مى كند شش عنصر آن فرهنگى و معنوى است. عناصر تمدّن از ديدگاه وى عبارتند از: كار دولت اخلاق دين علم فلسفه ادبيات و هنر.25

از آنچه ياد شد نتيجه گيرى مى شود كه چهار ديدگاه مطرح است كه پاره اى هم افق هستند:

الف. يكسان بودن فرهنگ و تمدّن.

ب. فرهنگ به وجه معنوى و تمدّن وجه مادى تمدّن گفته مى شود.

ج. فرهنگ جنبه قومى و تمدّن جنبه عام دارد.

د. فرهنگ وجه پوياى تمدّن و تمدّن وجه ايستايى آن است.

( 32 )

در مجموع فرهنگ كه روح و باطن تمدّن است سبب حركت گسترش و بالندگى آن مى گردد. وقتى تمدّنى كه نيروى انگيزاننده را از دست بدهد و يا نتواند آن به آن بر نيروى آن بيفزايد و توان مندش سازد زمين گير مى شود و هنگامى كه زمين گير شد فرهنگ اين كالبد در هم شكسته را براى رشد خود مناسب نمى بيند و به جاى ديگر هجرت مى كند و فقط جنبه مادى تمدّن باقى مى ماند. اين نكته در بيشتر فرقهاى ذكر شده مطرح بود.

مرگ يا هجرت تمدّن

تمدّنهايى كه در طول سالها و قرنها به وجود آمده اند پس از مدتى به خاموشى مى گرايند توانايى و نفوذ خود را از دست مى دهند و زمين گير مى شوند و به پايان مى رسند.در اين جا بحثى است كه آيا تمدّنها نابود و دچار مرگ مى شوند يا اين كه تمدّنها نمى ميرند و اين صاحبان تمدّن هستند كه مى ميرند و ديگر توان حركت به جلو را از دست مى دهند و از حركت باز مى ايستند.

شمارى بر اين عقيده اند كه تمدّنها نيز مانند ساير نيروهاى طبيعت تابع يك روش مشترك ولادت نمو انحطاط و مرگ هستند. اين نظر به اشپنگر 26 دانيلوسكى و توين بى نسبت داده شده كه گفته اند: (تمام تمدّنها متولد مى شوند نمو مى كنند پخته مى شوند و مى ميرند.)27گر چه اينان در بيان ديدگاه هاى خويش تحليل يكسانى ارائه نداده اند; امّا همه به مرگ تمدّنها باور دارند. توين بى حركت ادوارى تمدّنها را شامل چهار مرحله مى داند:

1. مرحله ظهور يا ولادت

2. مرحله نمو و تكامل

3. مرحله نزول يا سقوط

4. مرحله تجزيه.28

( 33 )

اشپنگر و توين بى در اين نكته اتفاق دارند كه مرگ تمدّن زمانى است كه در جامعه متمدّن آفرينندگى از بين برود و با نبود آفرينندگى در جامعه متمدّن مرگ تمدّن فرا مى رسد.توين بى كه انگيزاننده و به حركت در آورنده تاريخ را اشخاص مى داند و بر اين باور است زمانى كه گروه كم شمارِ آفريننده توانا نباشد به اندازه كافى نيروى آفريننده براى رويارويى با مشكلات پديد آورد زمينه مرگ تمدّن فرا مى رسد و گروه كم شمار آفريننده كه همان رهبران جامعه اند به گروه ستمگر دگر مى شود و در نتيجه وحدت اجتماعى از بين مى رود و تمدّن تجزيه و نابود مى گردد.29

او از كسانى بود كه تمدّن غرب را در سراشيبى فروپاشى مى ديد.در برابر ديدگاه مرگ تمدّنها شمارى بر اين نظرند كه تمدّن نمى ميرد. به سوى پستى كشيده مى شود; اما نابود نمى شود و آنچه مى ميرد و از هم مى پاشد و مى گسلد ملتها و قومها هستند و از هم پاشيدگى آنها برخاسته از فروپاشى فرهنگى است كه در پديد آوردن تمدّن نقش داشته است.

بحث گفت و گوى تمدّنها يا برخورد تمدّنها بر اين پايه استوار است كه در جهان امروز تمدّنهاى گوناگونى وجود دارد كه از توان رويارويى و يا گفت و گو برخوردارند گرچه پاره اى در اوج و پاره اى در نشيبند.

تمدّنى كه از اوج به نشيب و فرود مى آيد نابود نمى شود بلكه روح تكاملى آن درجايى ديگر ظهور و بروز مى نمايد و اين همان چيزى است كه از آن به هجرت تمدّنها تعبير مى شود.

به گفته شهيد مطهرى:

(تمدّن طلوع و غروب دارد; يعنى در يك جامعه طلوع مى كند بعد در آن جا به انحطاط كشيده مى شود و در جاى ديگر طلوع مى كند.)30

سوروكين در نقد كسانى كه به مرگ تمدّنها باور دارند مى نويسد:

( 34 )

(بسيارى از معتقدات فرهنگى تمدّن يونان و روم هنوز مورد تقليد و عمل واقع شده و جزئي از تمدّن ما و فرهنگ ما و مؤسسات ما را تشكيل داده و يا در افكار و رفتار و روابط ما وارد است. اين معتقدات زنده بوده عمل مى كنند و در ما مؤثر واقع مى شوند و حتى از مدهاى تازه ديروز يا كتابى كه سال قبل حداكثر فروش را داشته است زنده تر هستند. هيچ يك از تمدّنهاى بزرگ نمرده است….)31

درست است كه ديگر در سرزمين يونان دانشمندانى مانند ارسطو و افلاطون پا به عرصه ننهاده اند و انديشه جديدى ارائه نگرديده است; اما آنچه در دوران شكوفايى تمدّن يونان وجود داشته اكنون در دسترس جامعه هاى متمدّن قرار دارد و يا دستاوردهاى تمدّن اسلامى مورد استفاده غرب قرار گرفته است.

ويل دورانت كه در نگارش و روشن گرى زواياى تاريخ تمدّن تلاش گسترده اى را انجام داده بر اين باورست كه: تمدّنها نمى ميرند بلكه اين قومهاو طايفه ها هستند كه نابود مى شوند.

وى در كتاب لذات فلسفه و درآمدى بر تاريخ تمدّن به اين موضوع پرداخته است.

در كتاب نخست زير عنوان (استمرار تمدّن) در پاسخ به اين پرسش كه آيا تمدّن مى تواند تا مدّت نامعيّنى زنده بماند يا محكوم به فناى پى در پى است؟ مى گويد:

(تمدّن امرى مادّى نيست كه بناچار به خاك و زمين معيّنى بسته باشد بلكه معجونى است لمس ناشدنى از دستاوردهاى فنى و ابداعات فرهنگى. اگر اين معجون را بتوان به مكان جديدى كه از نيروهاى مادّى برخوردار باشد نقل كرد تمدّن تا اندازه وسيعى حفظ مى شود و بسط نفوذ و واقعيت آن خيلى دير پاتر است از دولت و سپاه و سياستمداران و محتسبانى كه از آن برخورداربوده و از راه آن رشد

( 35 )

كرده اند در اين معناى محدود تمدّن نمى ميرد و آنچه مى ميرد اقوام و جماعات است. تمدّن يونانى نمرده است فقط زمينى كه هومر و اسكندر را پرورده است ديگر قدرت بار آوردن نوابغ را ندارد تمدّن يونانى امروز ديگر آن جا نيست ولى درجاى ديگرى در مكانى معنوى كه عبارت از حافظه نوع انسانى باشد زنده است…. افلاطون با شاگردان خود آهسته در آكادمى نامحدود قدم مى زند و هر ساعت هزار دانشجو در سر درسش حاضر مى شوند. بلى اقوام و جماعات مى ميرند زمينهاى قديم خشك و باير مى گردد و مردم بيل و كلنگ خود را با هنر خود بر مى دارند و با خاطرات و محفوظات خود به جاى ديگر مى روند. اگر تربيت اين خاطرات را پهن تر و عميق تر سازد تمدّن با آن مهاجرت مى كند و آنچه عوض مى شود جا و مسكن است.)32

از نظر ويل دورانت (تمدّنها اولاد روحى نوع انسانند) 33 و آنچه امروز در اختيار ماست دستاورد اين اولاد است و تمدّن نمى ميرد بلكه باقى است و تمدّن در جايى ديگر ظهور و بروز مى كند ويل دورانت در كتاب درآمدى بر تاريخ تمدّن اين سخنان را تكرار مى كند و ديدگاه خود را اين گونه ابراز مى دارد.

(تمدّنها نمى ميرند و تمدّن يونانى نمرده است. فقط قالب آن از ميان رفته و در سرزمينهاى ديگر گسترده شده است و تمدّن يونانى در حافظه نژاد انسان زنده است. تمدّنها زاده هاى روح بشرند و زنده هستند. اين ملتها هستند كه مى ميرند. تمدّن با تعليم و تربيت مهاجرت مى كند و در جايى ديگر خانه اى تازه بر پا مى كند.)34

بنابراين هجرت تمدّنها به معناى سريان دستاورد جامعه

( 36 )

متمدّن پيشين به جامعه متمدّن جديد است. اين سريان به گفته ويل دورانت با تعليم و تربيت كه فرهنگ ناميده مى شود به حقيقت مى پيوندد و در بين مردم ديگرى جا باز مى كند و در نتيجه باقى مى ماند. امّا ملتهاى متمدّن رو به نشيب مى روند ممكن است روزى به بربريت باز گردند و كم كم جلوه هاى تمدّن آنها نيز نابود شود. مرگ ملتها با از بين رفتن فرهنگ و يا انحراف در فرهنگ آغاز مى شود. با نشيب و فرود تعالى فرهنگى كه روح جامعه و باطن تمدّن است مردم متمدّن در سراشيبى فروپاشى و مرگ قرار مى گيرند. از اين روى زمانى كه واپس گرايى و نشيب فرهنگى رخ داد دشمن خارجى نيز حمله ور مى شود و باقى مانده روح فرهنگى و جمعى را از بين مى برد و گاهى مظاهر تمدّن را نيز نابود مى كند. اسكندر تخت جمشيد را به ويرانه اى تبديل كرد و مسيحيان مسلمانان اندلس را نابود كردند و در اين تاخت و يورش ها بخشهايى از جلوه هاى تمدّن اسلامى به جاى ماند. اما اگر واپس گرايى و نشيب فرهنگى و فساد اجتماعى در جامعه اى رخ ندهد فرهنگ به خوبى مى تواند در برابر هجوم خارجى بايستد دسته پولادينى پديد آورد و دشمن را به تسليم وا دارد. مغولان گرچه شهرهاى اسلامى را ويران كردند و هزارها هزار انسان بى گناه از دم تيغ گذراندند; امّا فرهنگ اسلام آن قدر پويا بالنده توانا و شكوه مند بود كه جذب آن شدند. از نظر اسلام هجرت و تكامل تمدّنها ادامه مى يابد تا به تمدّن واحد جهانى برسد كه همان حكومت مهدى(عج) است.

قرآن و هجرت تمدّنها

آيا در نگاه قرآن تمدّنها هجرت مى كنند يا مى ميرند.

قرآن در آيه هاى گوناگون از نابودى قومها ملتها و گروه هاى سركش گناه پيشه سخن گفته است. بى گمان اينها ملتها و قومهاى صاحب تمدّن بوده اند حال آيا قرآن نظر به مرگ و نابودى خود اين ملتها دارد و يا نابودى و خاموشى تمدّن آنها؟

( 37 )

آيا قرآن نظريه رو به كمال بودن جامعه بشرى را پذيرفته كه در نتيجه افول تمدّنها به منزله مرگ آنها نباشد بلكه منظور نابودى ملتها و قومها باشد يا قرآن اين نظريه را رد كرده و افول تمدّنها را به منزله مرگ آنها دانسته است؟ اوج كمال و بالاترين لايه آن از نظر قرآن چگونه است؟

آيا كمال رشد و اوج جامعه بشرى تنها در سايه قرآن به حقيقت مى پيوندد و يا كمال و رشد جامعه ها از نظر قرآن نيازى به ايمان ندارد؟

1. مرگ قومها و هجرت تمدّنها: از بررسيها به دست مى آيد قرآن به مرگ تمدّنها باور ندارد; بلكه آنچه را مى پذيرد مرگ قومها و ملتهاست از آيه هاى آسمانى قرآن بر مى آيد كه تمدّنها هجرت مى كنند و از سرزمينى به سرزمينى ديگر ره مى پويند در قرآن واژه تمدّن نيامده; امّا واژه قوم و امت كه حكايت از اجتماع و مردم صاحب تمدّن دارند آمده است.

قرآن هنگامى كه سخن از قومى به ميان مى آورد كه گرفتار آتش گناه خويش شده و خانمانشان برافتاده از تعبيرهايى مانند (اهل قريه) و (القريه) استفاده مى كند.

ييا وقتى از دگرگونى حال قومى سخن مى گويد به روشنى اين دگرگونى را چه در جهت تعالى و چه در جهت تباهى بسته به روحيه آن قوم مى داند:

(انّ اللّه لا يغيّر ما بقوم حتى يغيّروا ما بانفسهم.)35

خداوند نگرداند آنچه قومى در آن باشند از نيكويى حال تا آن كه خودشان آنچه بر دست دارند از نيكويى اعمال بگردانند.

دگرگونى روحيه قوم ممكن است در جهت صلاح باشد و ممكن است در جهت فساد دگرگونى حال به خود آنان بستگى دارد. هيچ گونه جبرى در كار نيست. اين نشان مى دهد كه هر قوم و جمعيتى روح جمعى دارد و با اين روح جمعى سرنوشت

( 38 )

خويش را رقم مى زند.

ييادآورى: درباره جامعه بحثى در بين صاحب نظران وجود دارد كه آيا جامعه جداى از افراد شخصيت مستقلى دارد يا خير؟

در اين باره چهار ديدگاه وجود دارد:

1. اصالت فردى

2. اصالت فردى كه افراد جامعه با يكديگر پيوند ميكانيكى دارند.

3. اصالت الاجتماعى كه تنها روح جمعى و شعور جمعى بر آنها حاكم است.

4. اصالت فرد و اصالت جمع با هم از نوع تركيب حقيقى مانند تركيب شيميايى كه هر فرد خاصيتى دارد و در جمع نيز خاصيتى ديگر حاصل مى شود.36

افراد در جامعه با اين كه خود تصميم گيرنده هستند و نقش دارند جمع و يا به تعبير قرآن: امت نيز كه روح جمعى است نقش دارد.

قرآن براى جامعه به مرگ و حيات باور دارد:

(لكلّ أمَّة اْجل فاذا جاء أجلهم لايستأخرون ساعة ولايستقدمون.)37

هر امتى و گروهى را در اين جهان درنگى و انجامى و اندازه اى است (كه كى درآيند و تا كى بمانند و كى بروند) چون هنگام سرانجام رسد نه يك ساعت واپس مانند و نه يك ساعت فراپيش شوند.

اين آيه مرگ يك امت را ناگزير مى داند; اما لازمه مرگ امتى مرگ تمدّن آن امت نيست; زيرا تمدّن به جامعه انسانى بستگى دارد وقتى امت و مردمى در پنجه مرگ گرفتار آمدند و تمدّن در ميان آنها از رشد باز ايستاد اين تمدّن در ميان جمعى ديگر و امتى ديگر به رشد خود ادامه مى دهد. در اساس جامعه بشرى رو به كمال و تعالى است و هر گروهى از انسانها با تدبير و بينش و دانش خود آن را گامى به جلو مى برند تا اين اَمَد آنها سر مى رسد و قومى ديگر اين رسالت را بر عهده مى گيرد.

( 39 )

استاد مطهرى در بيان اين نكته و شرح آيه شريفه مى نويسد: اين گفته (توين بى) كه هر تمدّنى محكوم به فروپاشى و مرگ است بايد به خوبى شكافته شود كه اگر منظور جامعه خاص است درست امّا اگر منظور مرگ جامعه انسانى است كه تمدّن بسته به آن است درست نيست; زيرا:

(اين نظريه به دو مطلب منحل مى شود: يكى اين كه هر جامعه را به تنهايى اگر در نظر بگيريم يك دوره معيّنى دارد;(لِكُلِّ امةٍ أجل) تمدّن و فرهنگ يك قوم كه رشد مى كند عمر بى پايان ندارد يك روزى هم مرگ دارد. اين در صورتى است كه هر جامعه اى را جداگانه در نظر بگيريم.

مطلب دوم تكامل جامعه انسانى است. جامعه انسانى غير از هر قوم جداگانه است; چون اين مطلب مسلّم است كه مقارن انحطاط و افول تمدّن در قومى اين تمدّن و فرهنگ بر قوم ديگر طلوع مى كند خود اسلام و مسلمانى هم همين جور است… اسلام از يك كشور معيّن مثلاً فلسطين غروب مى كند ولى مقارن آن در پاكستان طلوع مى كند…. پس تمدّن و فرهنگ بشرى را در يك قوم معيّن مورد نظر قرار دادن يك مسأله است و در كل جامعه بشرى مسأله ديگر….)38

اين بيان استاد به خوبى نشان مى دهد كه مرگ امتها به معناى مرگ تمدّنها نيست; زيرا روح جمعى كه كمال بخش جامعه بشرى است باقى است و تمدّن در جايى ديگر طلوع مى كند. پس آيه بر مرگ تمدّنها دلالت ندارد.

2. ميراث قومهاى نابود شده پيشين براى قومهاى پسين: از پاره اى آيات كه در آنها از نابودى قومها و امتها سخن به ميان آمده به خوبى استفاده مى شود كه با نابودى

( 40 )

قومى تمدّن آنها از بين نمى رفته است. حتى آنان كه به عذاب ناگهانى گرفتار مى شدند قومى ديگر پس از آنها قد بر مى افراشته و تمدّن آنها را به ارث مى برده است و تمدّن پيشين را پيش مى برده و انقلابى در اركان آن پديد مى آورده است.

قرآن از آنان كه پس از قوم نابود شده پيشين سر برداشته و تمدّن آن قوم را از آن خود كرده و در اختيار گرفته تعبير به خليفه و يا وارث كرده است كه به چند مورد اشاره مى كنيم:

الف. در قرآن درباره قوم عاد آمده است:

(و اذكروا اذ جعلكم خلفاء من بعد قوم نوح و زادكم فى الخلق بصطةً فاذكروا آلاءَ اللّه لعلَّكم تفلحون.)39

و ياد بياوريد كه خداوند شما را پس از قوم نوح خليفه زمين كرد و شما را در آفرينش و صورت فزونى داد پس نعمتهاى او را ياد كنيد شايد رستگار شويد.

در تفسير كشف الاسرار در شرح آيه شريفه بالا آمده است:

(ياد كنيد اين نعمت كه اللّه با شما كرد كه شما را ساكنان زمين كرد از پسِ قوم نوح ومساكن و منازل و اموال ايشان به شما داد و كان مساكنهم فى الاحقاف من رمل عالج من حضرموت الى بحر عمان.)40

در تفسير المنار در شرح آيه شريفه آمده است:

(اى و اذكروا فضل اللّه عليكم و نعمه إذ جعلكم خلفاء الارض من بعد قوم نوح و زادكم فى المخلوقات بسطة و سعة فى الملك و الحضارة.)41

به ياد آريد بخشش و نواخت خداوند را هنگامى كه شما را پس از قوم نوح جانشين قرار داد و بر قدرت و شوكت و اقتدار شما افزود و قلمرو حكومت و تمدّن شما را گستراند.

( 41 )

در تفسير الميزان آمده است:

(و خص من بينها نعمتين ظاهرتين هما أن اللّه جعلهم خلفاء فى الارض بعد نوح و ان اللّه خصهم من بين الاقوام ببسطة الخلق و عظم الهيكل البدنى المستلزم لزيادة و الشدة و القوة و من هنا يظهر أنهم كانوا ذوى الحضارة و تقدّم.)42

خداوند [قوم عاد] را از بين نعمتها به دو نعمت آشكار ويژه ساخت: يكى آن كه آنها را جانشين قوم نوح قرار داد و ديگر آن كه در آفرينش به آنها فزونى بخشيد و آنها را با بدنهاى ستبر و هيكلهاى بزرگ آفريد كه اين بر نيرو و توان آنها افزود. از همين جا روشن مى شود كه اينان داراى تمدّن و پيشرفت بوده اند.

جانشينى قومى از قومى گروهى از گروهى و شخصى از شخصى وقتى معنى پيدا مى كند كه اثرى بر آن بار باشد. قوم عاد كه جانشين قوم نوح مى شود سرزمين آن قوم سركش را با هر چه كه در آن بوده از ثروت و مكنت و ساختمان و…به ارث برده و خود با توان و نيرو و شعور و فرهنگ بالايى كه داشته بر مرده ريگ قوم نوح افزوده وتمدّنى بزرگ بنيان نهاده است كه خداوند درباره نيرو و بزرگى تمدّن آنها مى فرمايد:

(ارم ذات العماد. التى لم يخلق مثلها فى البلاد.)43

ارم دارنده آن كاخهاى بلند كه مانندشان در هيچ سرزمينى ساخته نشده بود.

ب. قرآن از قوم ثمود ياد مى كند كه خداوند آنها را جانشين و خليفه قوم عاد قرار داد:

(و اذكروا اذ جعلكم خلفاء من بعد عاد و بوّأكم فى الارض تتخذون من سهولها قصوراً و تنحتون الجبال بيوتاً فاذكروا آلاءَ اللّه و لا تعثوا فى

( 42 )

الارضِ مفسدين.)44

به ياد بياوريد كه خداوند شما را جانشين قوم عاد قرار داد و شما را در زمين جاى داد كه از زمين نرم خاك كاخها مى سازيد و از سنگ سارها و كوه ها خانه ها مى تراشيد پس نعمتهاى خدا را ياد آوريد و در زمين به فساد و تباهى مرويد.

درباره قوم ثمود در تفسير نوين 178/ آمده است:

(ثمود قومى ديگر از عرب از فرزندان كاثر بن ارم بن سام بن نوح بودند كه در وادى القرى دركوهستانهاى ميان شام و حجاز مى زيستند و در صنعت حجارى و معمارى مهارتى به سزا داشتند سنگها را مى بريدند و مى تراشيدند و كاخهاى عظيم و مرتفع بنا مى كردند و بسيارى از مفسرين روايت كرده اند كه: (نخستين مردمى كه از كوه ها سنگ بريده و تراشيده ابنيه و عمارت ساخته اند طايفه ثمود بودند و هزار و هفتصد شهر با سنگ و ساختمانهاى سنگى بنا كردند.) حضرت صالح كه از خود آنان بود براى هدايت شان به پيغمبرى مبعوث گرديد. آنان از وى معجزه خواستند برايشان آورد ولى از راه باطل برنگشتند و از بت پرستى باز نايستادند و به توهين و آزار پيغمبر و گستاخى نسبت به اعجازش پرداختند تا به عذاب مبتلا شدند.)

شيخ طوسى در شرح آيه مى نويسد:

(اى تفكروا فيما انعم اللّه عليكم حيث جعلكم بدل قوم عاد بعد ان اهلكهم و أورثكم ديارهم بوأكم فى الارض اى مكنكم من منازل تأوون اليها.)45

بينديشيد در نعمتهايى كه خداوند به شما ارزانى داشته: آن گاه كه شما

( 43 )

را پس ازهلاك شدن قوم عاد جانشين آنها قرار داد و شما را وارث سرزمين و ديار آنها گردانيد و به شما امكان داد استفاده بريد از منزلهايى كه به آنها پناه مى برديد.

از قرآن و نظر مفسران بر مى آيد كه قوم عاد نابود شده و تمدّن پرجلال و شوكت آنها براى قوم ثمود به جاى مانده و قوم ثمود از آن جا كه وارث تمدّن با شوكتى بود خيلى زود پله هاى كمال را پيمود و به جايى رسيد كه بنا بر روايت قرآن كريم:

(و ثمود الذين جابوا الصَّخْرَ بالواد.)46

[خداوند چه كرد] با قوم ثمود كه در درّه و كوه سنگ مى بريدند.

(اى تذكروا اذ جعلكم الله تعالى خلفاء لعادٍ فى الحضارة والعمران و القوّة و البأس.)47

به ياد آوريد كه خداوند شما را جانشينان عاد در تمدّن عمران و قوت و شوكت قرار داد.

بنابراين هلاكت و نابودى قومها و ملتها به معناى نابودى تمدّن آنها نيست; بلكه اگر قومى از صفحه روزگار پاك شود قومى ديگر تمدّن آنها را در چنگ مى گيرد و براى كامل كردن آن به تلاش برمى خيزد.

ج. خداوند بنى اسرائيل را كه با فرعون در ستيز بودند و پس از فرعون و فرعونيان سرزمين موعود و مصر را در اختيار گرفتند و تمدّنى بزرگ بنا نهادند وارثان فرعون و قوم او قلمداد مى كنند با اين كه به روشنى يادآور مى شود:

آنچه فرعون ساخته بود خداوند نابود كرد. اين نشان مى دهد كه اگر بناها و آثار هم ويران و يا از نظرها غايب شود روح تعالى تمدّن و پيشرفت به بشر به ارث مى رسد:

(و أورثنا القوم الذين كانوا يُسْتَضْعَفُون مشارق الأرضِ و مغارِبها الّتى

( 44 )

باركنا فيها و تَمَّتْ كلمةُ ربِّك الحُسْنى على بنى اسرائيل بما صبروا و دَمّرنا ما كان يصنع فرعون و قومه و ما كانوا يَعْرِشون.)49

به كسانى كه آنان را زبون مى گرفتند مشرقها و مغربهاى زمين را كه در آنها بركت نهاديم ميراث داديم و وعده هاى نيكوى خداوند بر بنى اسرائيل به سبب شكيبايى كه داشتند تمام و كامل شد و آنچه فرعون و قوم او مى ساختند ما آنها را تباه كرديم و آنچه را كه داشتند از چَفته رزها و سايه بانها از ميان برديم.

افزون بر آيه شريفه كه ياد شد خداوند در سوره شعراء50 و سوره دخان نيز تعبير به وراثت فرموده:

(كم تركوا من جنّات و عيون و زروع و مقام كريم و نعمةٍ كانوا فيها فاكهين.كذلك و اورثنا قوماً آخرين.)51

چه بسيار از باغها و چشمه ها كه فرو گذاشتند و رفتند. چه كشتزارها و نشيمنى ها كه از خود فرو گذاشتند و نعمتها و تن آساييها كه در آن شادان و نازان بودند. بدين گونه آنها كه آراسته و ساخته از ايشان بازماند به قوم ديگر داديم كه وارث آنها شدند.

( 45 )

با اين كه خداوند طوفان ملخ و… را بر آن قوم چيره و دماراز روزگارشان در آورده بود باز بخشى از آثار آنها به جاى ماند و به قوم بعدى به ارث رسيد.

از اين آيه شريفه و از ديگر آيات بر مى آيد كه جانشينى قومى از قومى و ارث برى گروه پسين از گروه پيشين سنت الهى است و هيچ گاه از حركت باز نمى ايستاد و تا جهان جهان است اين سنت ادامه دارد.

البته ناگفته نماند كه تمدّنهاى پسين با تمدّنهاى پيشين ناسانيهاى اساسى دارند تمدّنهاى پسين با فرهنگ جديد پا به عرصه رشد و تكامل مى گذارند و حركت خويش را مى آغازند.

هر تمدّنى با نشانه ها و نُمادهاى ويژه خود شناخته مى شود. تمدّن يهود با تمدّن مصر ناسانيهايى دارد و تمدّن ايران باستان با تمدّن اسلامى نيز فرقهاى بنيادين دارد. در مثل مى گويند: تمدّن ايران باستان به نگارش توجه نداشت آن گونه كه تمدّن اسلامى برابر آموزه هاى دينى به مجمسه سازى و هنرهاى تصويرى توجه نداشت.

3. يگانگى و تكامل جامعه: از اين كه آينده بنابر آموزه هاى اسلامى كه قطعى است و گريز ناپذير از آن صالحان و پارسايان است و آنانند كه وارث زمين مى شوند و روح رشد يافته و كمال يافته تمدّن انسانى را به ارث مى برند اين نتيجه روشن به دست مى آيد كه روح جامعه و تمدّن رو به كمال مى رود و اين كمال يافتگى تمدّن در آينده ثابت مى كند كه تمدّنها نمى ميرند بلكه از سرزمينى به سرزمين ديگر كوچ مى كنند و رخت مى كشند و اين سنت الهى است.

اگر غير از اين باشد يعنى تمدّنها به خاموشى روند و نه به روشنى و رخشانى و كمال اين كه خداوند وعده داده زمين از آن مستضعفان پارسايان و صالحان است و آنان به خلافت خواهند رسيد معنى نمى دهد.وراثت در جايى معنى پيدا مى كند و

( 46 )

ارزش دارد كه چيز باارزشى به وارث برسد و مرده ريگ.

علاّمه طباطبايى در تفسير آيه شريفه:(انّ الارض يرثها عبادى الصالحون) مى نويسد:

(وراثت وارث آن گونه كه راغب گفته به معناى انتقال مالى است به شخص بدون آن كه معامله و دادو ستدى كرده باشد.

مراد از وراثت زمين اين است كه سلطنت برمنافع از ديگران به صالحان برسد و بركتهاى زندگى در زمين ويژه ايشان گردد.

…بنابراين معناى آيه اين مى شود: زمين از شرك و گناه پاك مى شود و انسانهاى صالح در آن سكنى مى گزينند و خدا را عبادت مى كنند و شرك نمى ورزند.)54

علاّمه بر اين نظر است كه:

(وراثت در اين جا نه تنها وراثت دنيوى است كه بهره بردارى از نعمتهاى شايسته دنيا و زينتهاى آن باشد بلكه وراثت اخروى را نيز در بر مى گيرد كه منظور مقامهاى قرب الهى است كه انسانهاى صالح در دنيا كسب كرده اند و درازاى آن از نعمتهاى اخروى بهره مند مى شوند همان گونه كه اشاره دارد به اين مطلب فرموده خداوند متعال به حكايت از اهل بهشت كه:

ستايش نيكو خداى را كه در وعده خود به ما راست بود و زمين بهشت را به ما داد هر جاى آن بخواهيم جاى مى گيريم پس مزد نيكوكاران نيك مزدى است.

و فرموده خداوند: كسانى هستند كه وارث بهشتند و در آن جا جاويدانند.)55

( 47 )

پس انسانهاى مؤمن و صالح وارثان تمدّنهاى كامل و جامعه هاى رشد يافته اند. برابر اين آموزه قرآنى تمدّنها خاموش نمى شود بلكه جا به جا مى شوند و روح آنها هميشه زنده و جارى است و در جايى غروب مى كنند و در جايى ديگر طلوع تا اين كه سرانجام به دست انسان كامل تمدّنى كامل و سرشار از معنويت و به دور و مبرّاى از كاستيهاى تمامى تمدّنها در طول تاريخ دنيا را در پرتو خويش روشن مى كند:

(و نريد ان نَمُنَّ على الذين استضعفوا فى الارض ونجعلهم ائمة و نجعلهم الوارثين.)56

ما مى خواهيم بر كسانى منت و سپاس گزاريم كه بيچاره در زمين گرفته شده بودند و آنان را پيشوايان كنيم و آنان را وارث قرار دهيم.

و در آيه ديگر (نور 55) مى فرمايد:

(وعد اللّه الذين آمنوا منكم وعملوا الصالحات ليستخلفنّهم فى الارض كما استخلف الذين من قبلهم وليمكنّنَّ لهم دينهم الذى ارتضى لهم.)

خداوند به مؤمنان و كسانى كه كار نيكو كرده اند وعده داده كه ايشان را در زمين به خليفت نشاند چنانكه كسانى كه پيش از آنها بودند جانشين ديگران شدند و خداوند دين آنها را باز گستراند همان دينى كه ايشان را پسند آمده است.

آيات ديگرى نيز بر اين جُستار دلالت دارند و در آيه شريفه اى امت محمد(ص) به عنوان جانشين امتهاى پيشين معرفى شده اند:

(و لقد اهلكنا القرون من قبلكم لمّا ظلموا و جائتهم رسلهم بالبينات و ما كانو ليؤمنوا كذلك نجزى القوم المجرمين ثمّ جعلنا كم خلائف فى الارض من بعدهم لننظر كيف تعملون.)57

ما پيش از شما گروهانى پسِ يك دگر هلاك كرديم چون كه ستم

( 48 )

كرده بودند و فرستادگان ما با پيغامهاى روشن و آشكار به آنها آمده بود و ايمان نياوردند بدين گونه ما گناه كاران را كيفر مى دهيم.

پس از آنها شما را در زمين جانشين كرديم تا بنگريم چگونه عمل مى كنيد.پس جانشينى و وارث شدن مؤمنان و صالحان از امتها و ملتهاى پيشين وقتى ممكن است و به حقيقت مى پيوندد كه تمدّن بشرى رو به كمال و يگانگى داشته باشد.

استاد شهيد مرتضى مطهرى با توجه به آيات وراثت پرسشهايى را طرح مى كند:

آيا فرهنگها و تمدّنها و جامعه ها و ملتها براى هميشه با همين وضعى كه دارند ادامه مى دهند يا حركت انسانيت به سوى تمدّن و فرهنگ يگانه و جامعه يگانه است كه رنگ اصلى آن انسانيت است؟

ييعنى آيا تمدّن ها و فرهنگها افزون بر رشد گوناگونند يا ممكن است در ادامه سير رو به كمال خود به يگانگى نيز برسند؟

در پاسخ مى نويسد:

(اين مسأله وابسته است به مسأله ماهيت جامعه و نوع وابستگى روح جمعى و روح فردى به يكديگر. بديهى است بنا به نظريه اصالت فطرت و اين كه وجود اجتماعى انسان و زندگى اجتماعى او و بالآخره روح جمعى جامعه وسيله اى است كه فطرت نوعى انسان براى وصول به كمال نهايى خود انتخاب كرده است. بايد گفت: جامعه ها و تمدّنها و فرهنگها به سوى يگانه شدن متحد الشكل شدن و در نهايت امر در يكديگر ادغام شدن سيرمى كنند و آينده جوامع انسانى جامعه جهانى واحد تكامل يافته است كه در آن همه ارزشهاى امكانى انسانيت به فعليت مى رسد و انسان به كمال حقيقى و سعادت واقعى خود و بالأخره به انسانيت اصيل خود خواهد رسيد.)58

( 49 )

آينده از آن اهل تقوا و حق بود و باطل و باطل گرايان نابود خواهند شد. اين وعده خداوند است كه بى گمان روزى به حقيقت خواهد پيوست:

(انّ الارض للّه يورثها من يشاء من عباده و العاقبة للمتّقين.)59

به درستى كه خداوند صاحب زمين است و به هر كس كه بخواهد به ميراث دهد و سرانجام نيكو از آنٍِ پرهيزكاران است.

علاّمه طباطبايى در اين باره كه چگونه سرانجام نيكو از آنِ پرهيزكاران است در الميزان در جاهاى گوناگون شرح داده است 60 از جمله در شرح آيه بالا مى نويسد:

(اين كه عاقبت مطلق از آن پرهيزكاران است از آن روست كه سنت الهى چنين اقتضايى دارد. و اين بدان علت است كه خداوند جهان را به گونه اى آفريده كه هر نوعى از پديده هاى آفرينش به فرجام وجود و سعادتى كه براى آن آفريده شده برسد….انسان نيز يكى از اين انواع است… كه خداوند او رابه سرانجام نيكو هدايت مى كند و او را به حيات طيبه مى رساند و به هر خيرى كه بايد از آن پيروى كند مى رساند.)61

كمال جامعه بشرى به پرهيزگارى و حق مدارى و باطل گريزى است جامعه اى كه حق را به پا بدارد و از باطل دامن گيرد و مردم آن راه پرهيزكارى پيشه كنند جامعه كامل است و تمدّنى كه در پرتو تلاش چنين مردمى پا بگيرد تمدّن كامل و تمدّن پارسايان زمين است.

تمدّن پارسايان بدون تلاش پا نمى گيرد وعده خداوند وقتى به حقيقت مى پيوندد كه مردم پارسا از روى فرهنگ و شعور فكر وانديشه و درك و درد به پا خيزند و با تمدّنهاى تباهى آفرين در افتند و بسان صاعقه اى بر سر آلودگان و تباهى آفرينان فرود آيند تا با زمين گير شدن آلودگان واز صحنه خارج شدن آنان بر اريكه تمدّن تكيه

( 50 )

زنند و تمدّن صالحان زمين را تشكيل دهند. از آن جا كه چنين مردانى خواهند آمد و چنين صالحانى قد بر خواهند افراشت خداوند وعده تمدّن آنان را در سرانجام تاريخ بشر داده است و اين طلوع پس از غروب مردمانى است كه در تمدّن خود به فسق گراييده و از دستور و فرمان خداوند سر بر تافته و كژراهه پيشه كرده اند.

دراين كه قومهاى صالح زمام امور را در دست خواهند گرفت و زمين را به ارث خواهند برد و قومهاى ناصالح و فاسق و ناپرهيزكار به عذابى سخت گرفتار خواهند آمد جاى شك و ترديدى نيست. خداوند وعده داده است و آن را به انجام مى رساند.از جمله در آيه شريفه زير مى فرمايد:

(و انْ من قرية الاّ نحن مهلكوها قبل يوم القيامة او معذَّبوها عذاباً شديداً كان ذلك فى الكتاب مسطورا.)62

هيچ آبادى و شهرى نيست مگر آن كه ما آن را پيش از روز رستاخيز تباه مى كنيم يا مردم آن را به عذاب سخت گرفتار مى سازيم كه امر در علمِ خداوند و در كتاب (لوح محفوظ) نوشته شده كه هر ساختمانى را خرابى و هر زندگى را مرگى در پى است.

دو گونه خرابى و دو گونه مرگ وجود دارد: يك گونه خرابى و مرگ طبيعى است به اين گونه كه عهد ساختمان به پايان مى رسد و ستونها توان نگهدارى سقف را از دست مى دهند و فرو مى ريزند و در پى فرو ريختن آنها سقف نيز فرو مى ريزد.و انسان هم به همين گونه اعضاى انسان توان خويش را از دست مى دهند و انسان را زمين گير مى كنند و روح به اذن خدا از جسمِ توان از دست داده و تارو پودش از هم گسسته بيرون مى رود و مرگ انسان فرا مى رسد.

اما خرابى و مرگ ديگر كه خداوند از آن بسيار سخن گفته و آيات بسيارى به آن اشاره دارند خرابى و مرگ پيش از موعد

( 51 )

است كه(البته مرگ و خرابى پيش از موعد ديگرى هم داريم كه بر اثر سانحه ها و… رخ مى دهد كه اكنون مورد نظر ما نيست) بر اثر عذاب خداوند زندگى جامعه اى و امتى را در هم مى پيچد و….

چرا چنين مى شود و خداوند به چه منظورى قومى را اسير سرپنجه مرگ مى كند و شهرها و آباديها و قريه هاى آنها را ويران مى سازد؟

خداوند در پى ساختن جامعه كامل و انسانهاى صالح است. قومى را در هم مى كوبد تا دامنه گناه آنها برچيده شود و گناهانى كه انسان را از كمال باز مى دارد و جهان را تيره و تار مى سازد با انسانهاى آلوده از عرصه گيتى برچيده مى شوند و قومى ديگر روى كار بيايند و با عبرت از گذشته جهان را از تيره شدن رهايى مى بخشند.

اين حركت ادامه دارد تا انسانهاى كامل در تمدّن و جامعه اى كامل عرصه دار شوند. در تفسير آيه بالا ديدگاه هاى گوناگونى نقل شده است. شمارى از مفسران برآنند كه اين آيه شريفه پيش از برپايى قيامت را مى گويد كه همه قريه ها و شهرها و آباديها ويران مى شوند.

علامه طباطبايى نظر ديگرى دارد. از آن جا كه نظر ايشان با آنچه ما در پى آن هستيم هماهنگى دارد به نقل آن مى پردازيم. ايشان بر اين نظر است كه آيه شريفه بالا عطف به آيه شريفه 16 سوره اسراء است كه مى فرمايد:

(وإذا اردنا أن نهلك قريةٌ أمرنا مترفيها ففسقوا فيها فحقّ عليها القول فدمّرناها تدميرا.)

چون خواهيم مردم شهرى را هلاك كنيم بيش تر آنها را انبوه سازيم و توان دهيم و نعمت بخشيم تا در شهوت و نخوت شوند و عذاب بر ايشان واجب گردد پس آنها را از ديار خود بر كنيم و هلاك كنيم.

پس از يادآورى اين نكته يادآور مى شود:

(الغرض العام بيان سنة اللّه تعالى الجارية بدعوتهم الى الحق ثم اسعاد

( 52 )

من سعد منهم بالسمع والطاعة وعقوبة من خالف منهم وطغى بالاستكبار.)

مراد كلى آيه شريفه بيان سنت بارى تعالى است. سنت جارى فراخوانى انسانهاست به حق و سپس خوشبخت و كامياب كردن كسانى كه همراهى كنند با نيوشيدن و پيروى كردن و كيفر آنان كه سر برتابند از فرمان حق و بناى ناسازگارى گذارند و از روى نخوت و غرور سركشى كنند.

پس در شرح آيه شريفه مى نويسد:

(و على هذا فالمراد بالاهلاك التدمير بعذاب الاستئصال كما نقل عن ابى مسلم المفسر والمراد بالعذاب الشديد مادون ذلك من العذاب كقحط او غلاء ينجر الى جلاء اهلها و خراب عمارتها او غير ذلك من البلايا والمحن.

فتكون فى الآيه إشارة الى انّ هذه القرى سيخرب كل منها بفساد اهلها وفسق مترفيها وانّ ذلك بقضاء من اللّه سبحانه.)63

بنابراين مراد از نابودى قريه ها ويرانى است به عذاب ناگهانى همان گونه كه از ابى مسلم مفسر نقل شده است. و مراد از عذاب شديد عذابى است سبك تر و پايين تر از عذاب ناگهانى مانند: خشكسالى نايابى كميابى و گرانى كه سبب كوچ اهل قريه و ويرانى ساختمانها مى شود و غير اينها از بلا و رنج و مصيبت.

پس آيه شريفه اشاره دارد به اين كه اين قريه ها به سبب تباهى گرى و هرزگى ساكنان آنها و كژراهه روى بى دينى و عيّاشى دولتمردان آنها درهم كوبيده مى شوند و اين به خواست خداوند سبحان است.

( 53 )

پس برابر آيه هاى شريفه قرآنى بناست ملتها قومها و امتهاى آلوده و آلوده آفرين به خشم خدا گرفتار آيند همان گونه كه تاكنون سنت بر اين بوده و قوم نوح عاد و ثمود به آتش خشم خدا گرفتار آمده اند و بساط تيرگيها و تيرگى آفرينها برچيده شود تا زمينه براى تعالى كمال و رشد جامعه هاى انسانى فراهم آيد و تمدّن معنوى انسانى و به دور از زشتيها پستيها حق كشيها ستمها نابرابريها و ناامنيها چتر خويش را بگستراند و اين همان جامعه اى است كه مهدى(عج) بنا مى نهد و ارزشها پاس داشته مى شود أمنيت برقرار مى گردد64 و زمين دفينه هاى خود را بيرون مى ريزد و آسمان بركات خود را فرو مى ريزد.

هجرت تمدّنها در قرآن انگيزه ها و سببها

روشن شد كه قرآن به هجرت تمدّنها باور دارد. اكنون بايد ديد در نگاه قرآن چه انگيزه ها و سببهايى زمينه هجرت تمدّنها را از ديارى به ديار ديگر فراهم مى سازند. چه مى شود كه تمدّنى در سرزمينى مجال رشد خود را از دست مى دهد و در سرزمينى ديگر زمينه شكوفايى و دامن گسترى خود را مى يابد و به آن جا رخت مى كشد.

با مطالعه روى تمدّنهاى كهن اين نتيجه به دست مى آيد كه مردمان و سرزمينهايى در دوران و برهه هايى شايستگى پرورش و رشد تمدّن را داشته و در دوره اى اين شايستگى را از دست داده اند.

در مثل مردم روم در يك دوره هزار ساله 65 از توان بالا و شايستگى درخورى برخوردار بوده و توانسته اند تمدّن بزرگى هم در دامن خود بيافرينند و هم سالهاى سال از آن نگهدارى كنند و از گزند روزگار به دورش بدارند و پس از اين دوره دامن مردم روم و مهد اين سرزمين توان خويش را براى نگهدارى اين تمدّن سترگ از دست مى دهند و آغوش مردم و بستر سرزمين روم آن گرمايى را ندارد كه به كالبد و شريانهاى تمدّن گرما

( 54 )

بخشد; از اين روى تمدّن بزرگ روم به گوناگون سرزمينها هجرت مى كند يعنى هر پاره اى از آن به سرزمينى.

قرآن كريم پيشرفت و دامن گسترى و پسرفت و بازماندن از دامن گسترى تمدّن را در گرو تلاش و سستى مردم مى داند. اگر سرزمينى ويژگيها و زمينه هاى زايش و شكوفايى تمدّنى را داشت و مردم آن هم مردم پرتلاش و برخوردار توان فكرى و جسمى بالايى بودند رو به نشيب نمى روند و هميشه رو به فراز خواهند داشت و اگر سستى ورزيد و تن آسايى پيشه كردند و توان فكرى لازم را نداشتند سرزمين آنان آبستن تمدّن نخواهد شد و چنين زايش بزرگى در آن سرزمين رخ نخواهد داد كه:

(ان اللّه لايغيّر ما بقوم حتى يغيّروا ما بأنفسهم.)66

خداوند نگرداند آنچه قومى در آن باشند تا آن خودشان آنچه بر دست دارند بگردانند.

خداوند چراغ افروخته ملتى را خاموش نمى كند مگر اين كه خود آن ملت چراغ زندگى خويش را در گذر باد قرار دهند كه برابر سنت خداوند به طور قطع چراغ زندگى اين ملت خاموش خواهد شد.

(ذلك بانّ اللّه لم يك مغيّراً نعمة انعمها على قومٍ حتى يغيّروا ما بانفسهم.)67

اين [عذاب] بدان سبب است كه خداوند نعمتى را كه به قومى و ملتى داده بر نمى گرداند مگر آن كه خود ايشان آن را تغيير دهند و آن را به خويشتن خويش بگردانند.

بشر توان آن را دارد كه در برابر باد و طوفان بايستد و نگذارد چراغ تمدّنى كه ساخته و برافراشته هميشه افروخته ماند و مى تواند از گوناگون آفتها لغزشهايى كه تمدّنى را به تاريكى فرو مى برند و بنيانهاى آن را سست مى كنند با دورانديشى و همه

( 55 )

سويه نگرى جلوگيرى كند. هر ملتى راز بقاى تمدّن خود را دريابد مى تواند از آن سالهاى سال پاسدارى و آن را از هر گزندى به دور نگهدارد. مهم ترين راز كه بسيارى از تمدّن شناسان و اهل مطالعه در تاريخ ملتها كم و بيش به آن اشاره كرده اند هماهنگى با دگرگونيهاى زمان است. اگر مردمى كه تمدّن در آغوش آنان رشد كرده روى امورى كه ضرورتى براى ماندگارى آنها وجود ندارد پافشارى نكنند و آينده را به چشم گذشته نبينند تمدّن ماندگارى خواهند داشت.

شهيد مطهرى آينده را به چشم گذشته ديدن را مايه تباهى و ويران گرى و افول تمدّنها مى داند و از قول ادوارد هالت كار تاريخ دان و صاحب نظر در باب تاريخ و تمدّن بشر راز افول تمدّنها را چنين بيان مى كند:

(بشر در اثر رشد آگاهى اش مى تواند بر عوامل انحطاط تمدّن فائق شود. آن راز اين است كه يك قومى به علل خاصى ترقى مى كنند ولى بعد شرايط زمان تغيير مى كند ولى اينها چنان اشباع شده اند از گذشته كه هميشه مى خواهند آينده را به چشم گذشته ببينند; يعنى تغييراتى كه رخ مى دهد و بايد خودشان را با آنها وفق بدهند ناديده مى گيرند و چون اين تغييرات را ناديده مى گيرند زمان آنها را در هم مى شكند ولى اگر تمدّنى با روح و خصوصيات ويژه خودش بروز كند و در مردمش قابليت انعطاف وجود داشته باشد يعنى در مورد امورى كه حفظ و نگهدارى آنها ضرورتى ندارد پافشارى نكند اين فرهنگ و تمدّن مى تواند با روح خودش براى هميشه باقى بماند.)68

برابر اين تحليل و نظر همه عاملها و انگيزه ها و سببهايى كه تمدّنى را پديد آورده اند نمى توانند در همان قالب هيأت شكل و دورنمايه عامل و سبب ماندگارى آن نيز باشند.

( 56 )

ملتهاى صاحب تمدّن نبايد به گذشته خود دل ببندد و ازرويدادهاى پيرامون خويش چشم فرو نبندد. زمان بسيارى از امور را دگرگون مى كند و اگر كالبد و گاه درونمايه جامعه و تمدّنى دگرگون نشود و خود را با زمان هماهنگ نسازد پويايى و درخشش خود را از دست مى دهد و به حاشيه رانده مى شود.

ممكن است ملتى در دورانى تمدّن ساز بوده و در برهه اى پيشتاز و پيشاهنگ و پرچمدار تمدّن ولى چون هميشه چشم به گذشته داشته و خود را اشباع از گذشته مى پنداشته و بى نياز به موجهاى جديد و آينده و هر حركت جنبش رستاخيز و خيزش و سخن نو و ابتكار و نوآورى را كوچك مى انگاشته و در نگاهش حقير و پست جلوه مى كرده اكنون با دستهاى تُهى سايه نشين ديوارهاى بى سقفِ بناهاى تمدّن گذشته خود شده است و خارج از گردونه زمان.

قرآن در هر حركتى انسانها را نقش آفرين مى داند. اگر جامعه به اوج كمال مى رسد و يا به خاك مذلّت مى نشيند بستگى به مردمان آن جامعه دارد. اگر در حال خود دگرگونى نيك پديد آورند جامعه رو به نيكى و اوج مى رود و اگر دگرگونى به گونه منفى باشد و از نيكى و نيك خصالى و نيك رفتارى و نيك منشى به در آيند و به لجن زارهاى عفن فرو افتند جامعه خود را به خاك مذلت خواهند نشاند.

اين كه بايد از آبا و اجداد خود تقليد نكنند و تقليد كور جلو پيشرفت را مى گيرد و تمدّن را از بالندگى باز مى دارد و جامعه را ايستا مى كند.

خداوند در قرآن به انسانها هشدار داده است كه از حصارهاى تقليد به در آيند و با انديشه و خرد راه را از بى راه باز شناسند.

حال كه روشن شد در نگاه قرآن اين مردم هستند كه نقش آفرينند و تلاش و پشتكار و حركتهاى سالم و خردمندانه و برابر سنتهاى الهى آنان تمدّنى را پديد مى آورد و تن آسايى سستى تنبلى حركتهاى ناسالم نابخردانه و ناسازگار با سنتهاى الهى تمدّنى

( 57 )

را مى ميراند بسزا و بجاست كه نگاه قرآن به پديده تمدّنها و مردم تمدّن آفرين در كانون توجه قرار گيرد و از دريچه نگاه قرآن زواياى زندگى مردمان و قومهاى صاحب تمدّنى كه قرآن خبر از نابودى آنها داده پرداخت كه بسيار راه گشا و عبرت انگيز و درس آموز است.

در اين مجال نمى توان به همه موردهايى كه خداوند در قرآن اشاره فرموده پرداخت امّا مى توان نگاهى گذرا داشت به پاره اى از رفتارهاى ناروايى كه كم كم تمدّن آفرينان گرفتار آنها شده و نابود شده اند و تمدّن در سرزمين آنان افول كرده و در سرزمينى ديگر طلوع.

اين نگاه پرتوى از نگاه قرآن را كه نگاهى است دقيق و همه سويه و كالبد شكافانه مى نماياند.

1. ستم پيشگى: ستم خانمان برانداز است. كاخها و بناها از بادهاى صرصر ويران نمى شوند از آه هاى جگرسوز ويران مى شوند.

تمدّن آفرينان پس از چندى به خاطر رفتارهاى نامناسب در نگاه مردم به چهره هاى زشت و نفرت انگيز دگر مى شوند و نفوذ مردمى و پايگاه اجتماعى خود را از دست مى دهند; از اين روى رو در روى مردم قرار مى گيرند و به ناگزير براى حفظ پايگاه خود و از اريكه قدرت به زير نيامدن به ستم روى مى آورند و ستم نيز پايه هاى كاخ تمدّن را سست مى كند و فرو مى ريزاند.

امّا ستم چيست و مصداقها و نمونه هاى آن كدام؟جاى بحث دارد و ارائه تعريفى دقيق كه مجال آن در اين نوشتار نيست. در اين مجال پيش از آن به ياد كرد نمونه هايى در قرآن بپردازيم فرازى از نوشته استاد محمد تقى جعفرى را از شرح نهج البلاغه آن مرحوم مى آوريم كه به خوبى بيان گر زواياى ستم است.

( 58 )

ايشان ستم را فراتر از آن چيزى مى داند كه به طور معمول در تعريف ستم گفته و نوشته مى شود:

(بعضى از ساده لوحان گمان مى كنند كه معناى ظلم عبارت است از قتل عمدى يك يا چند انسان. در اين صورت كشنده ظالم و كشته شده مظلوم مى باشد. يا اين كه ظلم عبارت است از محروم ساختن يك فرد يا يك جامعه از معاش و از محصول دسترنج خود و به طور كلى اينان خيال مى كنند كه ظلم يك تعدّى آشكار به مال و جان و حيثيت يك فرد يا يك جامعه است به طورى كه تعدى مورد نفرت همه مردم بوده باشد. در صورتى كه موضوع ظلم فوق العاده حساس تر و گسترده تر از پديده هاى مزبور است. معناى ظلم كه به فارسى آن را ستم مى گويند عبارت است از تعدى به قانون واقعى (حيات معقول) بنابراين:

1. كم ترين تعدى به نداى وجدان ظلم بر خويشتن است.

2. اجازه كم ترين تعدى از طرف ديگران بر حق خود ظلم بر خويشتن است.

3. كاستن از ارزش كار و فعاليت و محصول تلاش انسانها ظلم است.

4. به وجود آوردن شرايطى كه انسان را وادار به صرف نظر از حق كار و فعاليت خود بنمايد ظلم است اگر چه مظلوم در كمال رضايت و خوشحالى به آن شرايط بنگرد.

5. ايجاد خفقان وعوامل ركود فكرى در ديگران ظلم است.

6. مزاحمت با آزادى ديگران اگر چه بامنحرف ساختن معناى آزادى

( 59 )

و تحصيل رضايت همان كسى همراه باشد كه آزاديش مورد مزاحمت قرار گرفته يا تحريف به پديده هاى خوشايند شده است ظلم است.

7. ايجاد تقاضاهاى مصنوعى در مردم براى عرضه كالاها و يا تفكرات تحميلى و بى ارزش ظلم است.

8. بازى با تفكرات و احساسات مردم براى تحميل خواسته هاى خودخواهانه ظلم است.

9. ويترين قرار دادن ذهن مردم براى نمايش قيافه حق به جانب خود تعدى بر شخصيت انسانهاست و ظلم است.

10. عرضه كردن خود براى مديريت سياسى جامعه بدون تسلط به هوى و هوس و لذت پرستى و خود خواهى تعدى و ظلم بر جامعه است.

11. پايمال كردن قدرت و امتيازى كه به دست آمده و مى تواند دردهاى مردم را درمان كند و آلام و ناگواريهاى آنان را تقليل بدهد و سنگى از سر راهشان بردارد و عامل بهبودى زندگى مادى يا معنوى مردم را به وجود آورد بدترين ظلم بر انسانهاست چه رسد به اين كه قدرت و امتياز را به صورت سلاحى در آورد و يكه تاز ميدان تنازع در بقا گردد.

به طور كلى مفهوم ضد عدالت ظلم است. معناى عدالت رفتار مطابق قانون است و چون همه شؤون فردى و اجتماعى انسانها مشمول قانون به معناى عمومى است انحراف از آن قانون به هر شكلى كه باشد ظلم و تعدى و تجاوز است.

براى نابود ساختن يك جامعه يا يك تمدّن هر يك از انواع ظلم كه ما تنها نمونه هايى از آنها را متذكر شديم كافى است.)69

( 60 )

قرآن كريم در گوناگون آيات سبب فروپاشى جامعه و ملتها و افول تمدّنها را ستم ذكركرده كه به چند نمونه از آيات شريفه بسنده مى كنيم:

*(و لقد اهلكنا القرون من قبلكم لما ظلموا و جائتهم رسلهم بالبيّنات و ما كانوا ليؤمنوا كذلك نجزى القوم المجرمين.)70

ما پيش از شما گروهانى پسِ يك ديگر هلاك كرديم چون كه ستم كرده بودند و فرستادگان ما با پيغامهاى آشكار به آنها آمده بود و ايمان نياوردند بدين گونه ما گناهكاران را كيفر مى دهيم.

قرن كه جمع آن قرون است به دو معنى آمده است: زمان و دوره و برهه معين و يا اهل زمان مخصوص.

شمارى از اهل لغت بر اين نظرند كه قرن در هر دو معنى حقيقت دارد.71 معنى نخست مشهور است; امّا گويا معناى دوم مورد نظر آيه شريفه باشد.

*( وما كان ربّك مهلك القرى حتّى يبعث فى امّتها رسولاً يتلوا عليهم آياتنا و ما كنّا مهلكى القرى الاّ و اهلها ظالمون.)72

پروردگارتو[ اى محمد] مردمان شهرى را هلاك نمى كند مگر پس از آن كه در مادرِ آن شهر پيغمبرى بفرستد كه سخنان ما را بر آنها بخواند و ما هلاك كننده مردمان شهرها نيستيم مگر آنها كه مردمانش ستمكارانند.

(قل ارايتكم ان اتيكم عذاب اللّه بغتةً او جهرة هل يهلك الاّ القوم الظالمون.)73

بگو چه مى بيند اگر ناگهان در نهان يا آشكار عذاب خدا بر شما نازل شد و هلاك نمى شود جز گروه ستمكاران.

و….74

( 61 )

2. فساد: فساد يا تباهى خارج شدن از اعتدال است چه كم و چه زياد. مانند فساد در نفس بدن و…75 بيش تر در كاركرد انسان به كار مى رود.76 به گرفتن مال از ديگرى به ناروا فساد گفته شده; زيرا خارج شدن از اعتدال است.77

جامعه وقتى گرفتار فساد شود چه اقتصادى و چه اجتماعى از حد وسط و اعتدال خارج مى شود.

فساد دست اندازى به حقوق ديگران است از راه قانون شكنى و سرپيچى از قانون.

از اين روى قرآن كار فسادانگيزان و فسادكنندگان را چه در اقتصاد و چه در اجتماع فساد و يا افساد در زمين دانسته زيرا در نگاه قرآن كار فساد كننده دايره و شعاع كوچكى را به تباهى نمى كشد و چنان نيست كه اين آلودگى از خود و پيرامون فرد آلوده خارج نشود و ديگر جاهاى جامعه و اركان آن را در سياهى و تباهى فرو نبرد; بلكه به همه اركان جامعه سريان پيدا مى كند و خشك و تر را مى سوزاند.

قرآن دو چهرگان و نفاق پيشگان آنان كه در ظاهر به گونه اى رفتار مى كنند و در پنهان به گونه اى ديگر در خلوت خط سيرى دارند و در جلوت خط سير ديگر در ظاهر اظهار ايمان مى كنند و در باطن كفر مى ورزند فسادگر و فسادگستر مى داند. اينان شبان و روزان به فسادانگيزى مى پردازند ولى خود را مصلح جلوه مى دهند و به طور گسترده تبليغ مى كنند كه به اصلاح امور جامعه مشغول هستند.

قرآن نقاب از چهره اينان بر مى گيرد و يك به يك ويژگيهاى آنان را بر مى شمارد و نسبت به فسادانگيزى آنان هشدار مى دهد و مى فرمايد:

(و اذا قيل لهم لا تفسدوا فى الارض قالوا انما نحن مصلحون.)

وقتى به ايشان گويند فساد و تباهى در زمين نكنيد در جواب گويند ما نيكوكار و سامان آوريم.

(الا انهم هم المفسدون و لكن لا يشعرون.)78

( 62 )

آگاه باشيد كه آنان خود مُفْسِد و مَفْسَدَه جو هستند و عاقبت آن را نمى فهمند و نمى دانند.

اسلام اين حركت دو رويانه و دوچهرگانه را بيمارى مى داند; زيرا انسان سالم يك چهره بيش تر ندارد و بايد بين روح و جسم او هماهنگى باشد و ظاهر و باطن او يا بايد نشان دهنده ايمان باشد و يا كفر و راه سوم بيمارى است و آلوده گركه جامعه مردم را به تباهى مى كشد آن هم زير عنوان اصلاح گرى!

و در آياتى ديگر درباره منافقان مُفسِد و مَفْسَدَه جو مى فرمايد:

(من الناس من يعجبك قوله فى الحيوة الدنيا و يشهد اللّه على ما فى قلبه و هو اَلَدُّ الخصام.)

بعضى از مردم كسانى هستند كه گفتار آنان در زندگى دنيا مايه شگفتى تو مى شود از جمله مردمان كسى است كه سخن او تو را شگفت آيد در زندگانى اين جهان و خدا گواه است كه او چه در دل دارد و از سخت ترين و ستيزه جوترين دشمنان است.

(و اذا تولى سعى فى الارض ليفسَد فيها و يهلك الحرث و النسل و اللّه لا يحب الفساد.)79

اين چنين كسى چون از نزد تو برود كوشش دارد كه در زمين فساد كند و كشته دانه ها و نسل جانوران را تباه سازد و خداوند دوستار فساد و تباهى نيست.

در شأن نزول اين آيات آمده است:

(اين آيات درباره اخنس بن شريق نازل شده است.وى مردى زيبا و خوش بيان بود. تظاهر به دوستى پيغمبر مى كرد و خود را مسلمان جلوه مى داد. هر وقت نزد پيامبر(ص) مى آمد با او مى نشست

( 63 )

اظهار ايمان مى كرد سوگند مى خورد كه او را دوست دارد و به خدا ايمان آورده پيغمبر هم با او گرم مى گرفت و وى را مورد لطف و محبت خويش قرار مى داد.

هنگامى كه بين او و طائفه ثقيف دشمنى در گرفت بر آنها شبيخون زد و چهارپايان آنها را كُشت و زراعتشان را به آتش كشيد.)

قرآن از فرعون به عنوان شخص فاسد و فساد انگيز و تباه گر ياد مى كند و يكى از فسادهاى او را نابودى مردان و نگه داشتن زنان مى داند:

(اِنَّ فرعون علا فى الارض و جعل اهلها شيعاً يستضعف طائفة منهم يذبحّ ابنائهم و يستحيى نسائهم انّه كان من المفسدين.)80

فرعون در زمين از اندازه خود بيرون شده و مردمان را گروه گروه زبون (بيچارگان را به بيگارى) پسران آنان را گلو مى بُريد و دختران و زنها را زنده مى گذاشت چه او از تباهكاران و بدكاران بود.

قرآن در سوره هاى: اعراف هود و شعراء از هلاكت و نابودى قوم نوح هود صالح لوط و شعيب سخن گفته و فرمود اين قومهاى صاحب تمدّن و ثروت و مكنت بر اثر فساد سر به نيست شدند. البته هر قومى بر اثر فسادى از عرصه زمين برچيده شدند كه به چند نمونه از زبان قرآن اشاره مى كنيم:

الف. فساد اقتصادى: اقتصاد از جمله پايه ها و ركنهاى مهم و بنيادين جامعه است و از ستونهاى برپا دارنده خيمه هر تمدّن.اگر اين ركن مهم فرو ريزد تمامى ركنهاى جامعه يكى پس از ديگرى فرو مى ريزند. از اين روى خداوند روى سالم ماندن اين ركن تأكيد مى ورزد و به پيامبر بزرگ خود شعيب مأموريت مى دهد كه در اصلاح اقتصاد جامعه مَدْيَنْ تلاش ورزد تا جامعه از هم فرو نپاشد.

(و الى مدين اخاهم شعيباً قال يا قوم اعبدوا اللّه مالكم من اله غيره و لا

( 64 )

تنقصوا المكيال و الميزان انّى اريكم بخير و انى اخاف عليكم عذاب يوم محيط.)

به سوى اهل مَدْيَنْ برادرشان شعيب را فرستاديم كه گفت: اى خويشان من خدا را بپرستيد شما را جز او خدائى نيست و پيمانه و ترازو را نكاهيد و كم ندهيد من نيكويى شما را مى بينم و از عذاب روز بزرگ بر شما مى ترسم.

(يا قوم اوفوا المكيال و الميزان بالقسط و لا تبخسوا الناس اشيائهم و لاتعثوا فى الارض مفسدين.)81

[شعيب گفت]: اى قوم پيمانه و ترازو را به راستى و درستى و داد بپيماييد و بر سنجيد و در زمين تباهكارى و فساد نكنيد.

خداوند به شعيب فرمان مى دهد ميان مردم مَدْيَنْ و خويشان خود برود و آنان را از فساد در زمين پرهيز دهد و به آنان هشدار بدهد كه زمين را پس از اين كه به دست انسانهاى نيك رسولان و پيامبران بزرگ الهى مردان حق اصلاح شده و از ناپاكيها آلودگيها زشتيها و تباهيها پاك شده و همه چيز در جاى خود قرار و استقرار يافته نيالايند و به فساد و تباهى نكشند و با كژراهه روى از اقتصاد آبادانى آفرين به اقتصاد تباهى آفرين جامعه را به درّه سياه مرگ واژگون نسازند.

(و الى مدين اخاهم شعيباً يا قوم اعبدوا اللّه مالكم من اله غيره قد جائتكم بيّنة من ربكم فاوفوا الكيل و الميزان و لا تبخسوا الناس اشيائهم و لا تفسدوا فى الارض بعد اصلاحها ذلكم خير لكم ان كنتم مؤمنين.)82

ما شعيب را به مَدْيَنْ فرستاديم و گفت: اى قوم خدا را پرستش كنيد جز او خداى ديگر براى شما نيست. از جانب خدا پيغام

( 65 )

روشن براى شما آمد پس شما پيمانه و ترازو را تمام و كمال بسنجيد و از چيزهاى مردم نكاهيد و در زمين پس از آن كه خداوند به اصلاح آورد. فساد نكنيد. اين امر براى شما بهتر است اگر ايمان آورده ايد.

در تفسير المنار درباره معناى اصلاح و افساد آمده است:

(انّ الافساد فى الارض يشمل إفساد نظام الاجتماع البشرى بالظلم و أكل اموال بالباطل و البغى و العدوان على الانفس و الاعراض وافساد العمران بالجهل و عدم النظام.

و اصلاحها هو ما يصلح به امرها و حال أهلها من العقائد الصحيحة المنافية لخرافات الشرك و مهانته و الاعمال الصالحة المزكية للانفس من أدران الزوائل و الاعمال الفنية المرقية للعمران و حسن المعيشة فقد قال تعالى فى اوائل هذه السوره[اعراف]:

(و لقد مكنّا كم فى الارض و جعلناكم فيها معايش قليلاً ما تشكرون) فقد اصلح اللّه تعالى حال البشر بنظام الفطرة و كمال الخلقة و مكنهم من اصلاح الارض بما آتاهم من القوى العقلية و الجوار و بما أو دع فى خلق الارض من السنن الحكمية و بما بعث به الرسل من مكملات الفطرة فالا فساد ازالة صلاح او اصلاح و قد كان قوم شعيب من المفسدين للدين و الدنيا كما يعلم من هذه الآيه و ما بعدها و الاصلاح ما يكون بفعل فاعل و هو امّا الخالق الحكيم وحده و امّا من سخرهم للاصلاح من الانبياء و العلماء و الحكماء الذين يأمرون بالقسط و الحكام العادلين الّذين يقيمون القسط و غيرهم من العاملين الذين ينفعون الناس فى دينهم و دنياهم كالزّراع و الصنّاع و التجار أهل

( 66 )

الامانة و الاستقامة و هذه الاعمال تتوقف فى هذا العصر على علوم و فنون كثيرة فهى واجبة وقفاً لقاعدة مالايتم الواجب الاّ به فهو واجب.)83

تباه گرى در زمين در بر مى گيرد تباه گرى و سست كردن بنيادها و سامانهاى اجتماع و جامعه بشرى را به ستم و خوردن مالها و دسترنج مردمان به ناروا و سركشى و ياغى گرى و دشمنى آشكار و كينه توزيدن با ديگران و آبروى ديگران را از روى كينه و حقد ريختن و تباه سازى اخلاق و آداب به گناه و كارهاى زشت ناروا و پست آشكار و نهان.

و ويران كردن آبادانى ساختمانها و بناها و تمدّن و مدنيّت از روى ناآگاهى و نداشتن نظم و ترتيب و برنامه و تشكيلات سامان مند و سازمان يافته.

اصلاح زمين و اجتماع حركت تلاش و نهضتى است كه به آن سامان و بهبود مى يابد كارها و امور زمين و اجتماع و وضع و چگونگى اهل زمين بدين گونه كه عقايد و باورهاى صحيح و درستِ ناسازگار با شرك و دوگانه پرستى و پست رايج مى شوند و رفتارهاى شايسته پاك كننده جانها و روانها از ناپاكيهاى پستيها سايه مى گسترانند و كارهاى فنّى پيشرفته در خدمت آبادانى و نيك زندگى كردن و روزگار را به خوبى گذراندن قرار مى گيرند.

خداوند برين و والا فرموده است: (شما را در زمين جاى داديم و براى شما روزيها و آرامگاهها ساختيم و كم تر سپاس مى گزاريد.)

به درستى كه به سامان آورده و اصلاح كرده خداوند برين وضع بشر را

( 67 )

به قانون فطرت و كمال آفرينش و توانا ساخت انسانها را به اصلاح و بهبود بخشى وضع زمين به آنچه به آنان بخشيد از توانايى خرد و اندامها و به آنچه به امانت گذارد از سنتها و آيينها و قانونهاى خردمندانه و حكيمانه و به آنچه برانگيخت بر آنان از رسولان از كامل كنندگان فطرت.

پس تباه سازى نابودى بهبودى و سامان مندى است.

قوم شعيب از تباه كنندگان دين و دنيا بودند همان گونه كه از آيه شريفه ياد شده و پس از آن دانسته مى شود. اصلاح آن چيزى است كه به فعل فاعل به حقيقت بپيوندد و كننده كار يا آفريننده حكيم است به تنهايى و يا كسانى هستند كه براى اصلاح امور از سوى بارى تعالى برانگيخته و بر گمارده شده اند; كه عبارت باشند از:

پيامبران و عالمان و حكيمان و دانايانى كه به قسط فرمان مى دهند و فرمانروايان عادلى كه قسط را به پا مى دارند و جز ايشان از كارگزاران كه به مردم سود مى رسانند در دين و دنياشان مانند: كشاورزان صنعت گران بازرگانان امين و درستكار.

اين گونه كارها در اين عصر بستگى دارد به دانشها و فنّهاى بسيار. فراگيرى اين دانشها و فنّها واجب است از باب هماهنگى با قاعده: آنچه كه تمام نمى شود واجب مگر به آن پس آن واجب است.

قوم شعيب راه را بر اصلاح بسته بودند و بر افساد گشوده بودند. چون شهرشان بر سر راه كاروانها بود از اين جايگاه بهره ناروا مى بردند و عرصه را بر كاروانيان و بازرگانان تنگ مى كردند كالاى آنها را به بهاى كم مى خريدند و كالاى مورد نياز آنان را به بهاى گران در اختيارشان مى گذاشتند و در داد و ستد تبادل كالا به كالا افساد مى كردند.

( 68 )

و يا مردم را از پيوستن به حق باز مى داشتند و نمى گذاشتند بر گرد شعيب حلقه زنند و راه را از بيراه باز شناسند.

(ولاتقعدوا بكل صراط توعدون و تصُدُّون عن سبيل اللّه من آمن به و تبغونها عوجاً و اذكروا اذ كنتم قليلاً فكثَّر كم. وانظروا كيف كان عاقبة المفسدين.)84

در راه منشينيد كه مردمان را مى ترسانيد و كسانى را كه به خدا ايمان آورده اند از راه خدا باز مى داريد و دين خدا را به كژى مى نماييد ياد بياوريد كه شما اندك بوديد و خداوند شما را انبوه كرد. و بنگريد كه سرانجام تبه كاران و مفسدان چون است.

از ابن عباس روايت شده كه در تفسير فرموده خداوند: (لا تقعدوا بكل صراط توعدون) گفته است:

(كانوا يجلسون فى الطريق فيقولون لمن أتى عليهم إن شعيباً كذّاب فلا يفتننكم عن دينكم.)85

قوم شعيب كارشان اين بود كه بر سر راه مردم مى نشستند و به كسانى كه به نزد شعيب مى رفتند مى گفتند: شعيب بسيار دروغگوست شما را به كژراهه نكشاند و بفريبد و از دين تان باز دارد.

همان گونه كه مى نگريد ابن عباس راه را راه حقيقى گرفته ولى مجاهد راه را راه مجازى گرفته و گفته: منظور هر راه حقى است.

مردم سرزمين مَدْيَن و ايكه چون به اندرزها پندها وهشدارهاى پيامبر آگاه دلسوز آينده نگر و مصلح واقعى خود گوش ندادند و از بيراهه به راه نيامدند و كژراهه پيمودند گرفتار عذاب دردناك شدند و دمار از روزگارشان برآمد:

(فاخذتهم الرَّجْفَةُ فاصبحوا فى دارهم جاثمين.)86

( 69 )

پس آنان را زلزله فرا گرفت و تا بامداد آنان در سراى خويش مرده و هلاك شده بودند.

و مى فرمايد:

(ولما جاء أمرنا نجيّنا شعيباً و الذين آمنوا معه برحمة منّا و اخذت الذين ظلموا الصّيحةُ فاصبحوا فى ديارهم جاثمين.)

همين كه فرمان عذاب ما آمد شعيب و گروندگان با او را از روى رحمت خودمان نجات داديم و ستمكاران را بانگ فرشته گرفت تا در سراهاى خود مرده بيفتادند.

(كان لم يغنوا فيها ألا بعداً لمدين كما بَعِدتْ ثمود.)87

چنان كه گويى هرگز نبودند دورى باد و لعنت باد بر مَدْيَن چنانكه ثمود دورى ديد و لعنت شنيد.

قوم شعيب از باب نمونه است كه خداوند از كار و سرنوشت آنها خبر داده است. اين سنت كه هر قوم و گروهى كه فساد انگيزد و به اندرزها و هشدارها گوش فرا ندهد دچار عذاب دردناك خواهد شد هميشه و همه گاه و در هر سرزمينى جارى است.

تمدّنهاى بزرگ توانا با شوكت با لشكريان بى شمار و فرمانروايان و سردمداران با تدبير وقتى فساد به اركان اقتصادى آنها راه يافته با همه تلاش كه براى سرپا نگهداشتن آنها شده سر پا نمانده و فرو ريخته اند.

استاد محمد تقى جعفرى مى نويسد:

(تباهى يا اختلالات اقتصادى مى تواند عامل نابودى هر گونه تمدّنى بوده باشد; اگر چه آن تمدّن در اوج شكوفايى سير كند…. بديهى است كه قوام حيات بشرى و ميدان تحرك آن را مسائل اقتصادى تشكيل مى دهد; زيرا انسان چه در ابتدايى ترين شكل حيات بوده

( 70 )

باشد و چه در عالى ترين اشكال آن بدون استهلاك موادى از طبيعت امكان ادامه حيات ندارد.)88

ب. فساد جنسى: خداوند انسان را با گوناگون نيازها آفريده است. و براى بر آورده شدن هر يك از آن نيازها راه هايى را فرا راه قرار داده كه اگر به درستى از آن راه ها نيازهاى خود را برآورده و ميلها و خواسته هاى خود را فرو نشاند راه درست را برگزيده و به سر منزل به سلامت خواهد رسيد و گرنه به كژراهه خواهد افتاد و در سنگلاخها و باتلاقها گرفتار خواهد آمد.

نياز جنسى: نياز شريف والا و ارزشمندى است كه خداوند در وجود انسان گذاشته و با آن به جامعه انسانى جنبش تكاپو شادانى و نازانى بخشيده و انسانها را از حالت ركود و ايستائى به درآورده و به اركان جامعه قوام بخشيده است.

انسان به خاطر اين نياز از كناره گيرى و انزوا و جنگل نشينى و بيابان گردى پرهيز مى كند و به جمع مى پيوندد و خانواده تشكيل مى دهد و براى اداره خانواده به كار و تلاش مى پردازد و با تلاش چرخهاى زندگى به گردش در مى آيد و با همسر گزينى او نسل انسان پيوسته رو به فزونى مى گذارد و با انبوهى نسل جامعه قوام مى گيرد و تمدّن پديد مى آيد و انسان در جامعه و در جمع و در سرزمين پيشرفته و برخوردار از رفاه كمال مى يابد.

( 71 )

حال اگر اين نياز كه براى ماندگارى نسل انسان و تشكيل جامعه و شكوفايى زندگى و رهايى از تنهايى و سرگردانى و انزوا در وجود انسان قرار داده شده به خاطر سركشى انسان و گردن ننهادن به فرمان پيامبران به درستى برآورده نشود در مَثَلْ سركوب گردد كه پاره اى از فرقه ها و گروه ها برآنند و يا رها گردد و از هر راهى و با هر روشى برآورده شود كه پاره اى از مكتبها برآنند فاجعه هاى بزرگ انسانى را در پى دارد كه قرآن به يكى از آن فاجعه هاى بزرگ انسانى براى عبرت انسانها اشاره مى كند:

(و لوطاً اذ قال لقومه انّكم لتأتون الفاحشة ما سبقكم بها من احد من العالمين.)

[و ما فرستاديم] لوط را هنگامى كه به قوم خود گفت:آيا شما كار زشت مى كنيد؟ هيچ كس از جهانيان در اين كار بر شما پيشى نگرفته است؟

(ائنّكم لتأتون الرجال و تقطعون السبيل و تأتون فى ناديكم المنكر فما كان جواب قومه الاّ ان قالوا ائتنا بعذاب اللّه ان كنت من الصادقين.)

شما [به جاى زنان] با مردان مى گراييد و راه نسل و فرزند مى برُيد و درانجمن خود ناپسنديها و ناشايستيها مى كنيد؟

پس پاسخ قوم او نبود مگر اين كه گفتند: عذاب خدا را به ما بياور اگر راستگويى.

قوم لوط در ناز و نعمت به سر مى بردند در سرزمينى به نام سدوم و عموره بسيار آبادان و خرم و داراى مرغزارهاى فراوان و دامهاى بى شمار و چشمه ساران بسيار.

سپاس نعمت نگزاردند و به راه هاى لجن آلود گام گذاردند و خود را آلودند به گونه اى كه انجمنها آراستند و مجلسها ترتيب دادند و بى هيچ شرم و حيائى با پسران زيبا

( 72 )

چهره آراميدند و از زنان دورى گزيدند.

لوط پس از آن كه به ابراهيم ايمان آورد از طرف خدا مأموريت يافت كه قوم را از لجن زار بويناك همجنس بازى نجات دهد. هرچه تلاش كرد كم تر نتيجه گرفت.تا اين كه عرصه بر او تنگ شد و ازخداوند خواست كه ريشه اين قوم كثيف و پست را بر كند و اين لكه سياه و ننگ و نفرت را از ساحت زمين بزدايد:

(قال ربّ انصرنى على القوم المفسدين.)

گفت: خداوندا مرا بر اين قوم فسادكننده يارى ده.

خداوند يارى فرمود و فرشتگان عذاب را به سوى آن قوم فرستاد تا ديارشان را زير و رو كنند و تمامى شهوت پرستان را به زمين فرو برند. و اينان چنان در پستى و زشتى و بى حيائى توسن رانده بودند كه به فرشتگان عذاب كه به گونه پسران و با چهره هاى زيبا چون مهتاب به شهر آمده و بر لوط وارد شده بودند يورش بردند كه كام بگيرند:

(ولمّا جاء رسلنا لوطاً سئَ بهم و ضاق بهم ذرعاً و قالوا لا تخف و لا تحزن انّا منجّوك و اهلك الاّ امراتك كانت من الغابرين.)

چون فرستادگان ما به لوط آمدند لوط از قوم خود رنجه و اندوهگين شد كه مبادا قوم او به فرستادگان رنج رسانند.

آنها گفتند: مترس و اندوهگين مباش ما تو را و خانواده ات را رهاننده ايم مگر زن تو كه از نجات بازماندگان و در ميان تباه شدگان است.

سنت الهى جارى شد. خداوند به وعده خود عمل كرد و قوم فاسد و فسادپراكن را ريشه كن ساخت و نابود كرد:

(انّا منزلون على اهل هذه القرية رجزاً من السّماء بما كانوا يفسقون.)89

[فرشتگان گفتند:] ما بر سر مردم اين شهر عذابى از آسمان فرو ريزيم به سبب آن بدكارى و تباه كارى كه مى كردند.

( 73 )

اين پرونده بسته نشده و اين درس بزرگ پايان نگرفته براى هميشه تا واپسين روز گشوده و زمينه براى درس آموزى و عبرت از اين تراژدى بزرگ انسانى آماده است.

ج. اسراف: خداوند انسان را آفريد و براى ادامه حيات و شاداب ماندن و شاداب زندگى كردن و رشد و تكامل طبيعت را در اختيارش گذارد.

و به او خرد و شعور و قوه بازشناسى حق از باطل داد تا راه كمال را بپويد و خود را از ساير جانداران جدا كند و تشكيل زندگى دهد و جامعه انسانى را بنا كند و طبيعت را نگهبان باشد و به استفاده خردمندانه از مواهب طبيعت زندگى خود را و ديگر جانداران را در مسير درست و بى گزند و بى آفت قرار دهد.

و به او جسم قوى و با تواناييها و كاربردهاى بالا داد تا بتواند بر بازدارنده ها پيروز گردد و از مانعها بگذرد و زندگى خويش را به بهترين وجه سامان دهد.

و به او قوّه شهوانى بذر و كشتگاه داد تا افزون بر كامجويى با فشاندن بذر در كشتگاه آن بر نسل خود بيفزايد و از برافتادن جلوگيرى كند.

حال اگر انسان از آلاء پروردگار درست استفاده نكرد و از آنچه خداوند به او داده در راه كمال و تواناسازى بنيادهاى جامعه خود بهره نگرفت و نيروها استعدادها و تواناييهاى خود طبيعت فرآورده هاى طبيعت و عناصر چهارگانه: آب خاك هوا و آتش را هرز داد و يا بى قاعده مصرف كرد و زياده روى كرد و تباه ساخت و از اندازه درگذشت اسراف كرده و از زمره آنان كه خداوند دوستشان دارد خارج شده است:

(يا بنى آدم خذوا زينتكم عند كل مسجد و كلوا و اشربوا و لاتسرفوا انّه لا يحب المسرفين.)90

( 74 )

اى فرزندان آدم هنگام نماز جامه پوشيد و آرايش گيريد و بخوريد و بياشاميد و زياده رى مكنيد و در مگذرانيد كه خداوند گزاف كاران را دوست ندارد.

خوردن و آشاميدن استفاده از خوردنيها و نوشيدنيها از مواد غذايى: نان گوشت برنج گونه گون ميوه ها و سبزيها و آب اندازه دارد و اگر از اندازه در گذرد آفتهاى بسيار در پى دارد. بسيارى از جامعه هاى انسانى و تمدّنها در طول تاريخ به خاطر زياده روى و از اندازه گذرى در خوردنيها و نوشيدنيها در باتلاق مرگ فرو رفته اند و امروزه به سبب اسراف و تبذير در بسيارى از كشورها بويژه كشورهاى پيشرفته و برخوردار بخشى از جهان در سياهى فقر فلاكت و خوارى و گرسنگى فرو رفته و گرسنگى گريبانگير بسيارى از انسانهاست.

تمدّن غرب و بسيارى از جامعه ها و كشورهاى پيشرفته ناقوس مرگ خود را با اسراف و تبذير به صدا در آورده اند و اگر اين حركت ويران گر ادامه بيابد واز مركب غرور و كبر فرود نيايند واز اسراف و تبذير پرهيز نكنند ازهم فرو خواهند پاشيد.

فرعون در رأس هرم جامعه پيشرفته و متمدّن مصر قرار گرفته بود و از قدرت هيمنه شوكت ثروت مكنت عدّه و عُدّه بى شمار برخوردار; به گونه اى كه كسى باور نمى كرد اين انسان قدرت مند از اريكه قدرت فرو بيفتد لشكريانش نابود شوند تمدّن خيره كننده اش از هم فرو پاشد و تار و پود قدرتش از هم بگسلد و خوار و ذليل در آب غرق شود و به هلاكت برسد و آب جسدش را براى عبرت ديگران به ساحل براند.

خداوند اين انسان چموش و سركش و ستم پيشه را كه گرفتار عذاب الهى شد از اسراف كنندگان مى داند و از او به عنوان مسرف ياد مى كند:

(و انّ فرعون لعالٍ فى الارض و انّه لمن المسرفين.)91

به درستى كه فرعون برترى جويى كرد در زمين و او از گزاف كاران بود.

( 75 )

و مى فرمايد:

(و لقد نجّينا بنى اسرائيل من العذاب المهين. من فرعون انّه كان عالياًَ من المسرفين.)92

ما فرزندان اسرائيل را از عذاب خوارى آور رها ساختيم. از عذاب و آزار فرعون كه او برترى جو و از گزاف كاران بود.

نابودى اسراف كاران وازاندازه گذراندگان سنت الهى است.اين قانون فراگير و دايره شمول آن گسترده است. هر قوم ملت و گروهى كه پيام حق را نشنود و سر به فرمان خدا ننهد و نعمتها و آلاء خداوند بى محابا و بى قاعده و تراز مصرف كند و از آنچه در اختيارش قرار داده شده به گزاف بهره برد نابود مى شود. همه ملتها و امتها و گروه هايى كه به عذاب الهى گرفتار آمده و به خاك سياه نشسته اند به گونه اى داغ اسراف بر پيشانى شان خورده بود و آن گاه فرشتگان عذاب خانمانشان را بر انداخته و تار و پودشان را از هم گسسته اند.

خداوند قوم عاد را با آن ساختمانهاى بزرگ و با شكوه و تواناييهاى شگفت انگيز و قوم ثمود را با آن صنعت و هنر پيشرفته وتوان بالاى ساختمان سازى در دل صخره ها و كوه هاى سخت و توان بريدن كوه ها و صخره ها 93 به خاطر گناهان بسيار از جمله اسراف و استفاده هاى ناروا و نادرست از توان قدرت فكر و انديشه و طبيعت و گوناگون نعمتهاى خداوندى در دل صخره ها و ساختمانهاى سر به فلك كشيده دفن شدند و عذاب الهى دودمانشان را بر باد داد و ريشه شان را از بيخ و بن بركند و از زندگى شوكت شكوه مكنت و ثروت آنان هيچ نماند جز درس وعبرتى بزرگ و جاودان براى انسانها تا هنگامه بزرگ و صور اسرافيل.

بله قوم ثمود با آن باغها و چشمه ها كشتزارها و خرما بُن ها با خوشه هاى نرم پخته و آسان گوارش با خانه هاى زيبا تراشيده از كوه هاى زيبا و استادانه و

( 76 )

خوش حالانه چون به فرمان صالح گردن ننهادند و اسراف كاران را پيروى كردند برافتادند.94

قوم لوط نيز چون زياده روى كردند و ازچهارچوبى كه براى آنها تعيين شده بود پا را فراتر گذاردند و به همسران خود بسنده نكردند و باشگاه هايى براى آراميدن با پسران آراستند و بذر در غير كشتگاه خود افشاندند و در راه نابودى نسل گام برداشتند داغ اسراف كننده بر پيشانى شان خورد و به عذاب سخت گرفتار آمدند:

(انّكم لتأتون الرجال شهوةً من دون النساء بل انتم قوم مسرفون.)95

آيا شما با مردان در مى آميزيد و زنان را وا مى نهيد؟ آرى شما قوم اسراف كاريد.

از اندازه درگذشتن و از مرز قانون پا فراتر نهادن چه در بهره بردارى از مواهب طبيعت و چه در به كارگيرى قدرت و چه در ناديده گرفتن مرزهاى شناخته شده و برابر عقل و قانون در به كارگيرى قوايى كه خداوند در وجود انسان به وديعت نهاده پايان شومى دارد.

3. تن آسايى: تمدّنها جامعه هاى قوى و ريشه دار با تلاشها سخت كوشيها از خود گذشتگيهاى انسانهاى به كم قانع صرفه جو از تن آسايى به دور با هر حرمان و محروميت سازگار با هر رنج و دشوارى و سختى دمساز سرد و گرم روزگار چشيده پا مى گيرند سر به آسمان مى سايند دامن مى گسترند ريشه به اعماق مى دوانند و در برابر تندباد حادثه بسان كوه ثابت و استوار مى مانند.

هيچ تمدّنى هيچ حركت بزرگ تاريخى دگرگونى آفرين و سرنوشت سازى هيچ نوآورى ابتكار و آفرينندگى از ميان مردم فرو رفته در ناز و نعمت و با بدنهاى نازك و لطيف سر بر نياورده است.

( 77 )

در طول تاريخ هركجا جامعه اى شكل گرفته انسانهايى به عزت و اقتدار و سربلندى و تمدّن درخشان و جامعه اى پويا رسيده اند در سايه تلاش و رنج بوده است.

تمدّن اسلامى در پرتو تلاش ستيهندگى مردان پولادين اراده پديد آمد و سالها پوييد. حال اگر همين انسانهاى پرتلاش ستيهنده ميدان دار عرصه هاى گوناگون شب و روز در كار و تلاش و گاه و بى گاه نشناس و بنيان گذار تمدّن در جامعه توانا يا نسلهاى بعدى آنان پس از اوج گيرى سر مست از پيروزيها و كاميابيها به تن آسايى بپردازند راحت طلبى و عشرت و خوشگذرانى پيشه سازند و در تابستانها به ييلاق روند و در زمستانها به قشلاق در كنار نازك بدنان و سيمين تنان روزگار بگذرانند در بستانها و باغهاى خويش خوش بخرامند خوش بگويند و خوش بشنوند گوناگون ميوه ها و رنگارنگ غذاها ميل كنند و نوشيدنيهاى سرد و گوارا بنوشند و بر سر سفره هاى رنگين بنشينند نوكرها و كلفتهايى را به خدمت بگيرند و در كاخهاى افسانه اى بى دغدغه و نگرانى و با خيالى آسوده لحظه هاى شيرين زندگى را سپرى كنند در ميهمانيها و شب نشينيهاى پرهزينه با همگنان خود ثروت اندوزان بى درد و اشرافِ بى احساس به عيش و نوش بپردازند و… روشن است كه تمدّنى كه با رنج و سختى بنا نهاده اند رو به افول مى رود و كم كم كار به جايى مى رسد كه دروازه ها بى نگهبان مى مانند و باروها بى باروبان و مادر شهر مركز فرمانروايى خالى از غيور مردان و در اين هنگام دشمن در كمين نشسته فرصت را غنيمت مى شمارد و يورش مى برد و دودمان كسانى كه روزى پيشتاز عرصه ها بودند بر باد مى دهد.

جواهر لعل نهرو از به تاريكى فرو رفتن تمدّن روم چنين گزارش مى دهد:

(آيا تعجب آور نيست كه شهر سلطنتى رم و امپراطوريش با اين سرعت و به اين آسانى تقريبا در برابر هر قبيله اى كه هوس مى كرد به آن حمله ببرد شكست مى خورد و از پاى در مى آيد.

( 78 )

ممكن است تصور شود كه اين ضعف و سستى از آن جهت بود كه رم تقسيم شده بود يا به خاطر آن بود كه در واقع همچون يك صدف خالى و ميان تهى بود. شايد واقعاً اين نظرها صحيح باشد.

قدرت رم تا روزگار دراز در حيثيت و اعتبار و شهرتش بود.

تاريخ گذشته اش سبب شده بود كه بسيارى از مردم رم را رهبر جهان مى شمردند. و نسبت به آن با احترام و حتى تقريباً با يك نوع احترام خرافاتى رفتار مى كردند. به اين ترتيب رم به زندگى خود ادامه مى داد; امّا در حالى كه ظاهراً صورت يك امپراطورى نيرومند را داشت در واقع قدرت و نيرويى در پشت نام پر ابهت او نبود. ظاهراً رم آرام بود در تئاترها و ميدانهاى ورزش و بازارهاى آن جماعات انبوهى به چشم مى خوردند; امّا آن وضع به شكل اجتناب ناپذيرى محكوم به انقراض بود; زيرا نه فقط در واقع يك دولت ضعيف بود بلكه مخصوصاً از آن جهت كه يك تمدّن اشرافى داشت كه براساس فقر و غلامى توده ها بنا شده بود ناچار اساسش فرو مى ريخت.)96

ثروت تيغ دو دم است هم مى تواند جامعه اى را بر افرازد اوج دهد و بالا برد و بنيادهاى آن را توانا سازد و به دانش هنر و صنعت تعالى بخشد كشاورزى را رونق دهد دامدارى را به بهترين و خوشايندترين وجه سامان بخشد دانش را بگستراند بى سوادى را ريشه كن سازد جهل را از ساحت جامعه بزدايد به فقر و بدبختى و فلاكت مردمان پايان دهد و….

و هم مى تواند به سبب استفاده نادرست جامعه اى را در باتلاق مرگ فرو برد و تباه سازد.

ويل دورانت مى نويسد:

( 79 )

(اين تقريباً قانون كلى تاريخى است كه همان ثروتى كه سبب پيدايش تمدّنى مى شود بيم دهنده انحلال و انقراض آن تمدّن هم باشد. اين فرايند از آن جهت است كه ثروت همان گونه كه هنر را پديد مى آورد تن آسايى را نيز همراه دارد جسم و طبيعت را لطيف و ظريف مى كند.)97

قرآن پديده كامكارى تن آسايى نازپروردگى را پديده اى شوم براى جامعه هاى انسانى مى داند و خطرى بزرگ براى عزت و اقتدار.

كامكاران تن آسايان به نازپروردگان زمينه را براى هرگونه ذلت و خوارى و پستى و فرومايگى جامعه آماده مى سازند.

اينانند كه زمينه ناخشنودى همگانى را فراهم مى آورند و با پرخوريها و شكمبارگيها و حيف و ميل داراييهاى عمومى دامنه فقر و نكبت را مى گسترانند و چنان عرصه را بر مردم نگون بخت و بينوا و تيره روز تنگ مى كنند كه اينان از هر تغييرى استقبال مى كنند و اين جاست كه دشمن يورش مى آورد بدون اين كه در برابرش نيرويى دست به مقاومت بزند و ايستادگى كند.

اينان به سبب پرخورى شكمبارگى شنيدن سخن حق را بر نمى تابند; از اين روى در برابر حق گويى رسولان الهى ايستادگى مى كنند و اعلام مى دارند: ما به آنچه آنان مى گويند كافريم:

(و ما ارسلنا فى قرية من نذير الاّ قال مترفوها انّا بما ارسلتم به كافرون.)98

ما به هيچ شهر آگاه كننده و بيم دهنده نفرستاديم مگر آن كه تن آسايان و به ناز پروردگان آن جا گفتند: ما به آنچه شما فرستاده شده ايد كافريم.

( 80 )

مردمانى كه با كامكاران به نازپروردگان و تن آسايان سر برتافته از فرمان خدا قانون معيارهاى انسانى و اخلاقى به مخالفت برنخيزند و به پيروى از پيامبران و عالمان بيدار و آگاه و باتقوا به ستيز با آنان كمرنبندند و جامعه خود را از لوث وجود آنان پاك نكنند در لجن زارى و مردابى كه آنان با گناه و فسق خود پديد آورده اند فرو خواهند رفت:

(واذا اردنا ان نهلك قريةً أمرنا مترفيها ففسقوا فيها فحقّ عليها القول فدمّرناها تدميرا.)99

چون خواهيم مردم شهرى را هلاك كنيم بيش تر آنها را انبوه كنيم و توان دهيم و نعمت بخشيم تا در شهوت و نخوت شوند و عذاب برايشان واجب گردد پس آنها را از ديار خود بركنيم و هلاك كنيم.

4. پاى بندى به انديشه هاى كهنه: تمدّنهاى بزرگ انسانى در پرتو انديشه هاى نو بالنده و شكوفان و خردورزيها پاگرفته باليده و به شكوفه نشسته اند.

انديشه هاى نو فرهنگهاى زنده پديدآورنده تمدّن و گرداننده چرخهاى آنند.

تمدّن حيات و حركت رو به كمال و رشد و بالندگى خود را از انديشه و آموزه هاى آن به آن نوشونده مى گيرد و در فضاى انديشه هاى نو و پيشرفته و همه سونگر و ژرف مى تواند نفس بكشد و درگذر زمان پژمرده نشود و از حركت باز نايستد.

تمدّن بايد بر بال خردورزى و استفاده و بهره از خرد ديگران و انديشه هاى نو و كنارگذاشتن انديشه هاى كهنه و ناكارامد هميشه و همه گاه حركت كند تا در عرصه هنر نوآورى داشته باشد در صنعت به ابتكارها و نوآوريهايى دست يابد و در كشاورزى دگرگونى پديد آورد در آموزش و پرورش گام در راه هاى جديدى بگذارد در تربيت كودكان نوجوانان و جوانان شيوه هاى نوى پديد آورد و يا از شيوه هاى نو به خوبى

( 81 )

بهره برد. در مبارزه با ناهنجاريهاى اجتماعى ابتكار عمل را به دست گيرد.

انديشه و خردورزى روح تمدّن است. اگر انديشه از پويايى بازماند و خردمندان از به كارگيرى خرد خود براى كشف راه هاى جديد حركت قافله جامعه و تمدّن خوددارى ورزند و يا نادانانِ بر اريكه آنان را از اين كار بازدارند تمدّن از داخل خالى مى شود و به زودى درهم مى شكند.

پويايى و بالندگى تمدّن بستگى به انديشه هاى نو و نو به نو شدن آنها دارد. چه بسا امروز انديشه اى نو بالنده و شكوفاست و مى تواند تمدّنى را پديد آورد و همه گاه بر كالبد آن بدمد و به آن حيات تازه بخشد ولى فردا و فرداها چنين كارايى را نداشته باشد و پژمردگى آنان را از گردونه حركت آفرينى كنار بزند.

پيشينيان چه بسا با انديشه و زاويه نگاهى كه داشته اند حركتى را آفريده و موجى را پديد آورده اند كه اگر امروز ما بخواهيم با همان طرز تفكر و با همان نگاه حركتى را بيافرينيم و موجى را پديد آوريم نتوانيم و به واپس برگرديم.

بسيار از تمدّنها كه افول كردند و نتوانستند درعرصه هاى جديد حركت كنند و از انديشه هاى نو براى شادابى و سرزندگى خود بهره برند بدان خاطر بود كه گردانندگان و انديشه وران هدايت گر آنها هميشه و همه گاه چشم به گذشته دوختند و از آينده چشم پوشيدند و حركتها تلاشها انديشه ها پيامها و سخنهاى نو را نه ديدند و نه شنيدند.

شهيد مطهرى در اين باب مى نويسد:

(دو مطلب سبب توقف جامعه مى شود: [مطلب اول:مقدس بودن گذشته] يعنى دلبستگى به گذشته كه گذشته را از آن جهت كه گذشته است تقديس مى كند و عمداً نو را از آن جهت كه نو است تقبيح مى كند. در قرآن به آن اشاره شده است راجع به مطلب اول كه

( 82 )

زياد آمده است و تقريباً همه پيغمبران با اين حرف كه (انّا وجدنا آباءنا على اُمّة وانّا على آثارهم مقتدون) روبه رو شده اند. برخورد امتها با پيغمبران مختلف بود و هر امتى با يك خصائص و فساد اخلاق مخصوص با پيغمبران روبه رو شده اند ولى يك امر مشتركى كه همه پيغمبران با آن روبه رو شده اند همان اصل تقليد است.

مطلب دوم كه عكس اين وضع است رم كردن از جديد است كه اين هم وجود داشته و تازه را به دليل تازه بودن تقبيح مى كردند و با هر چيز جديدى مخالفند. بعضى اين حديث نبوى را كه راجع به احداث در دين است: (شَرُّ الأمور مُحْدَثاتُها) به همه چيز تعميم مى دهند. در صورتى كه مسلماً در اين جا نظر به بدعت است.)100

گذشته گرايى و چشم به افقهاى جديد دوختن و انديشه را در عرصه و ميدانهاى جديد جولان ندادن و راه را بر هر انديشه نو بستن و انديشه هاى كهنه را از ساحت جامعه نستردن جامعه را از پيشرفت باز مى دارد و راه بر تعالى و تكامل تمدّن مى بندد وقتى راه را بر تعالى و تكامل بسته شد و تمدّن نتوانست خود را با زمان هماهنگ سازد و نيازهاى روز را پاسخ دهد مى فسرد و افول مى كند.

كهنه انديشى و بسته فكرى تنها در مسائل دينى و عقيدتى نيست هر نوع بسته فكرى هر نوع كهنه انديشى آفت رشد و تعالى است. اگر دانشمندان و عالمان و فرهيختگان تمدّنى دريچه انديشه و فكرشان را به روى دگرگونيهاى علمى و پديده هاى جديد و شيوه هاى نوپيدا ببندند و از نوآوريها در عرضه علم استقبال نكنند و از روشهاى آموزشى جديد بهره نگيرند جامعه را از اريكه شكوفايى و ترقى به زير مى آورند و پايه هاى تمدّن خود را سست مى كنند. بسيارى از تمدّنها چون به اين بلا گرفتار آمده اند فرو پاشيده اند.

( 83 )

جواهر لعل نهرو مى نويسد:

(پايان امپراطورى رم غربى در عين حال پايان دوران جلال و شكوه و عظمت رم بود و تمدّن ظاهرى و سطحى كه در رم به وجود آمده بود تقريباً در ظرف يك روز از ميان رفت; زيرا سرچشمه هاى آن از مدتها خشك شده بود.

بدين قرار ما يكى از دورانهاى شگفت انگيز تاريخ را مى بينيم كه بشريت به شكل نمايانى به عقب مى رود. چنين وضعى در هند در مصر در چين در يونان در رم و جاهاى ديگر هم به چشم مى خورد. پس از آن كه دانش و تجربه ها با زحمت و كوشش و درطول قرنهاى دراز جمع شد و تمدّن و فرهنگى ايجاد گشت يك نوع حالت توقفى پيش آمد. حتى فقط توقف و سكون نبود بلكه بازگشتى به عقب بود. گويى نقابى بر چهره گذشته كشيده شده. به طورى كه اگر چه گاه به گاه و بر حسب اتفاق جلوه هايى از آن به نظر مى رسيد بشريت ناچار بود كه از نو و قدم به قدم بر كوهستان دانش و آزمايش بالا رود.

شايد هم بشر در هر دوران كمى بالاتر مى رود و راه صعود بعدى آسان تر مى گردد. درست همان طور كه هيأتهاى متعددى يكى پس از ديگرى به سوى قله (اورست) مى روند و هر هيأت تازه كمى به قلّه نزديك تر مى شود و احتمال دارد كه بلند ترين قلّه آن پس از مدتى كه زياد طولانى نخواهد بود مسخّر گردد.

بدين قرار مى بينيم كه اروپا دستخوش تيرگى مى شود قرون تاريكى آغاز مى گردد و زندگى صورتى خشن و سخت و تهى پيدا مى كند. تقريباً هيچ نوع تعليم و تربيتى وجود ندارد و چنين به نظر مى رسد كه

( 84 )

جنگ و نزاع تنها وسيله مشغوليت و سرگرمى است. طبعاً دوران سقراط و افلاطون ديگر خيلى دور شده است.)101

از اين رو قرآن دست كسانى را كه تلاش مى كرده اند كه انسانها را به تقليد از پيشينيان وادارند و از فكرها و انديشه هاى جديد كه فرستادگان خداوند در هر برهه اى بر مردم عرضه مى داشته و مردم را به آيين جديد فرا مى خوانده و از تقليد كور و گمراه كننده واپس گرايانه و ويران گر پرهيز مى داده اند بازدارند رو مى كند و چهره آنان را به انسانها مى نماياند و مى فرمايد:

(كذلك ما ارسلنا من قبلك من قريةٍ من نذير الاّ قال مترفوها انّا وجدنا آباءنا على اُمّةٍ و انّا على آثارهم مقتدون.)102

وهم چنان ما نفرستاديم پيش از تو [اى محمد] در هيچ شهرى آگاه كننده اى جز آن كه جهان داران و افزون كاران آنها مى گفتند: ما پدران خود را بر اين كيش يافتيم و ما به آنها اقتدا مى كنيم.

خداوند با اين آيه شريفه آيه هاى مانند آن انگشت روى مهم ترين رمزماندگارى هر جامعه و تمدّنى مى گذارد. بويژه براى مسلمانان پيام دارد و به آنان يادآور مى شود عرصه فرهنگ و دين را به كامكاران به نازپروردگان جهان داران و افزون كاران و انگذاريد كه شما را هميشه در گذشته نگه مى دارند كه حيات و ماندگارى و سود و اريكه نشينى آنان در گرو گذشته گرايى و تقليد كوركورانه و غيرمنطقى و استدلالى شما از گذشتگان و پرهيز از هرگونه برداشت تفسير و نگاه نو كارگشا و راه گشا به آموزه هاى دينى است.

كامكاران و مترفان جامعه برنمى تابند كه دين با نيازهاى جديد همخوانى بيابد و پاسخ گوى نيازهاى مردم باشد و زنجيرهاى تقليد را كه ماندگارى و آقايى و سرورى آنان در آن است از انديشه و فكر مردم بگشايد; از اين روى بايد آگاهانه در هر زمان و مكان با اين شوم آفرينان تيره روز در افتاد تا آفتاب حق هميشه نورافشاند.

( 85 )


پى نوشتها:

1. فرهنگ معين ج 1139/1 امير كبير تهران.

2.تاج العروس مرتضى زبيدى تحقيق على شيرى ج 53/18 دارالفكر بيروت.

3. اقرب الموارد سعيد شرتونى ج 1194/3 مطبعه يسوعيه بيروت; لغت نامه دهخدا على اكبر دهخدا ج 6972/5 دانشگاه تهران.

4. دائرة المعارف بستانى بطرس بستانى ج 96/7 دارالمعرفه بيروت.

5. فرهنگ دانشگاهى انگليسى به فارسى عباس و منوچهر آريان پور ج1 390/ امير كبير تهران.

6. تاريخ تمدّن ارنولد توين بى ترجمه يعقوب آژند مقدمه چهارده مولى تهران.

7.جامعه ايده آل اسلامى و مبانى تمدّن غرب جمعى از نويسندگان 302/ دبيرخانه دائمى اجلاس دو سالانه بررسى ابعاد وجودى حضرت مهدى(عج).

8.همان; تمدّن اسلامى در انديشه سياسى امام خمينى 57/ مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خمينى تهران.

9. تاريخ تمدّن مشرق زمين گاهواره تمدّن ويل دورانت ج 258/1 انتشارات و آموزش انقلاب اسلامى تهران.

10. برهان قاطع برهان خلف تبريزى 1481 امير كبير.

11. فرهنگ دانشگاهى انگليسى ـ فارسى آريان پور ج 526/1.

12. جهان امروز و فردا على اكبر كسمائى488/ مؤسسه اطلاعات تهران.

13. دائرة المعارف تطبيقى علوم اجتماعى عليرضا شايان مهر ج 402/1 انتشارات كيهان تهران.

14.تاريخ تمدّن على شريعتى ج 14/1.

15. دائرة المعارف تطبيقى علوم اجتماعى ج404/1.

16. گفت و گوها تمدّنها و برخورد تمدّنها سيد صادق حقيقت27/ به نقل از رويارويى تمدّنها ساموئل

( 86 )

هانتينگتون ترجمه مجتبى اميرى.

17. قبسات شماره 132/14.

18. تاريخ تمدّن دكتر على شريعتى ج3/1.

19. لذات فلسفه ويل دورانت ترجمه عباس زرياب خوئى علمى و فرهنگى تهران.

20. مجله قبسات شماره 119/14.

21. فرهنگ علوم اجتماعى آلن بيرو ترجمه دكتر باقر ساروخانى انتشارات كيهان.

22. فلسفه تاريخ شهيد مطهرى ج 32/1 45 صدرا تهران.

23. همان32/.

24. همان45/.

25. تاريخ تمدّن ج 990/1.

26. آينده باختر ژ. ج. دبيوس ترجمه بهاءالدين پازارگاد22/ ابن سينا; درآمدى بر تار يخ تمدّن ويل دورانت ترجمه احمد بطحايى خشايار ديهيمى 259/ انتشارات و آموزش انقلاب اسلامى.

27. آينده باختر 75/.

28. همان 60/.

29.همان65/.

30. فلسفه تاريخ شهيد مرتضى مطهرى ج 246/1.

31. آينده باختر 75/.

32. لذات فلسفه 306/.

33. همان 307/.

34. درآمدى بر تاريخ تمدّن 263/.

35. سوره رعد آيه 11.

36. مجموعه آثار شهيد مطهرى ج816/13.

( 87 )

37. سوره اعراف آيه 34.

38. مجموعه آثار شهيد مطهرى ج 817/13.

39. سوره اعراف آيه 69 .

40. كشف الاسرار عدة الابرار خواجه عبداللّه انصارى به اهتمام على اصغر حكمت ج 659/3 امير كبير.

41.تفسير المنار محمد عبده تقرير رشيدرضا ج 498/8 دارالمعرفه بيروت.

42. الميزان محمد حسين طباطبايى ج 178/8.

43. سوره فجر آيه 8.

44.سوره اعراف آيه 74.

45. التبيان شيخ طوسى ج 450/4 مكتب الاعلام الاسلامى قم.

46.سوره فجر آيه 9.

47. تفسير المنار ج 503/8.

48. همان ج98/9.

49. سوره اعراف آيه 137.

50.سوره شعراء آيه 57 ـ 59.

51. سوره دخان آيه 25 ـ 28.

52. سوره اعراف آيه 166/.

53.سوره انبياء آيه 105.

54. الميزان ج 330/14 اعلمى بيروت.

55. همان.

56. سوره قصص آيه 5; سوره نور آيه 57.

57 . سوره يونس آيه 13 ـ 14 .

( 88 )

58 . مجموعه آثار شهيد مطهرى ج 358/2.

59. سوره اعراف آيه 128.

60. الميزان ج 106/4 مجموعه آثار ج 359/2.

61. الميزان ج 225/7.

62. سوره اسراء آيه 58.

63. الميزان ج 132/13 اعلمى بيروت.

64. مجموعه آثار ج 819/13.

65. نگاهى به تاريخ جهان جواهر لعل نهرو ترجمه محمود تفضلى ج 1 / 200 امير كبير.

66. سوره رعد آيه 11.

67. سوره انفال آيه 53.

68. مجموعه آثار ج 818/13.

69. ترجمه و تفسير نهج البلاغه محمد تقى جعفرى ج 168/5 دفتر نشر فرهنگ تهران.

70. سوره يونس آيه 13.

71. تاج العروس ج 443/18.

72. سوره قصص آيه 59.

73. سوره انعام آيه 47.

74. سوره اعراف آيه 4 ـ 5.

75. مفردات راغب 379/.

76. همان 284/.

77. تاج العروس ج 166/5.

78. سوره بقره آيه 11 ـ 12.

79. سوره بقره آيه 205/.

( 89 )

80. سوره قصص آيه 4.

81.سوره هود آيه 85.

82. سوره اعراف 85; سوره شعراء آيه 183.

83. تفسير المنار ج 526/8.

84. سوره اعراف آيه 86.

85. تفسير المنار ج 531/8.

86. سوره اعراف آيه 91.

87. سوره هود آيه 94 ـ 95.

88. ترجمه و تفسير نهج البلاغه ج 218/5.

89. سوره عنكبوت آيه 28 ـ 34.

90. سوره اعراف آيه 31.

91. سوره يونس آيه 83.

92. سوره دخان آيه 30 ـ 31.

93. سوره فجر آيه 7 9.

94.سوره شعراء آيه 147 148 149 150 158.

95. سوره اعراف آيه 81.

96. نگاهى به تاريخ جهان جواهر لعل نهرو ج 282/1.

97. تاريخ تمدّن ويل دورانت ج 263/1.

98. سوره سبأ آيه 34.

99. سوره اسراء آيه 16.

100. مجموعه آثار شهيدمطهرى ج 806/13.

101.نگاهى به تاريخ جهان جواهر لعل نهرو ج 283/1.

102. سوره زخرف آيه 23.