( 281 )

همراهيها و روياروييهاى نراقى با حكومت قاجار

اسماعيل اسماعيلى

در انديشه شيعه حكومت از آن خداست و پياده كردن آن در زمين بر عهده رسول اوست. پس از رسول اين رسالت بزرگ ادامه خواهد داشت و پرچم آن برافراشته مى ماند. اگر امام معصوم زنده و حاضر بود او اين رسالت را بر عهده خواهد گرفت و گرنه فقيهان; يعنى دانايان به دين و دنيا عدل پيشگان شجاع و اهل تدبير و سياست مُدن.1

اين اصل بلند و والا در درازاى تاريخ در تمامى فراز و نشيبها عالمان شيعه را واداشته كه براى تشكيل حكومت صالحان تلاش ورزند و هيچ حكومت ناشايسته اى را برنتابند و به هيچ حكومت گرى كه به جز از اين راه بر سرير حكومت تكيه زده نزديك نشوند و پشتيبانى نكنند مگر در برهه هايى كه اصل و كيان اسلام و تشيّع در خطر بوده و يا جان مال و ناموس مردمان دستخوش طوفانِ هوى و خشم زورمندان اهريمن خوى بوده كه به ناگزير به طبقه حاكم نزديك شده اند تا جلوى آفتها و آسيبهاى بيم ده و تهديد كننده دين و بر باد رفتن هستى مردم را بگيرند و از اين راه بتوانند به ريشه ها نيرو برسانند.

( 282 )

با اين حال هيچ گاه با ستم حاكمان ميانه اى نداشته و هميشه و همه گاه در كشاكش با ستم پيشگان بوده اند:

به گفته امام خمينى كه با واقعيتهاى تاريخى هماهنگى كامل دارد:

(از اول تاريخ بشر تا حالا هر جا دولت جائرى بوده انبياء و علما در برابرش به مبارزه ايستاده اند.)2

پس از غيبت كبرى كه دوران نقش آفرينى و نمود و بروز عالمان شيعه است با تلاشهاى سترگ و مبارزه هاى پياپى آنان طوفانهاى شن نتوانستند راه حق را بپوشاند و در كوير گذر زمان از ديدگان نهانش كنند از اين روى شيعه هنوز بر همين مدار حركت مى كند و براى حكومت شايستگان و شايسته سالارى و برانداختن ستم تلاش مى ورزد و همه گاه و هميشه در تكاپوست.شهادت بسيارى از عالمان شيعه از آغاز تا كنون3 گواه اين سخن است.

عالم شيعه غير از اين نمى تواند باشد اگر عالم شيعه به حكومت ستم پيشگان نزديك شود تا به پُستى برسد و به سريرى تكيه زند از راه حق پا را بيرون گذاشته و به كژراه رفته است و امين پيامبر 4 و مرزدار اسلام5 نيست بايد از او كناره گرفت و پرهيز كرد.

در روايات بسيارى نزديك شدن به پادشاهان ستم و يارى رساندن به آنان نكوهش شده و گناهى بزرگ قلمداد گرديده است. گرچه اين يارى رسانيها بسيار ناچيز باشد و به چشم نيايد مانند:

تراشيدن قلم آماده سازى نوشت افزار و…6

در روايات از عالمان دربارى به عنوان: دزد دين7 و عالم سوء8 ياد شده و از مردم خواسته شده كه از آنان دانش فرا نگيرند پشت سر آنان نماز نگزارند و به ديدار آنان نروند.9

با اين حال امامان معصوم(ع) گاهى براى پاسدارى از كيان اسلام و نگهداشت خير و مصلحت امت اسلامى و كيان تشيّع به كسانى اجازه مى دادند در دستگاه حكومتهاى ستم باشند و از اين پايگاه به شيعيان ستمديده يارى رسانند. مانند: وارد

( 283 )

شدن على بن يقطين در دستگاه خلافت هارون و… بر همين اساس در ميان فقيهان مجاهد در پاره اى از برهه هاى تاريخى كسانى را مى بينيم كه به پادشاهان روزگار خود نزديك شده و با آنان همكارى نيز كرده اند از جمله علاّمه ملا احمد نراقى چنين بوده است.

او (از بزرگان ايران در آن روزگار و مردى بسيار دانا و محيط بر معارف عصر خود)10 بوده است. امّا اين كه چرا به دستگاه حكومت نزديك شده و شاه قاجار را ستوده و از او به عنوان (بانى دين مبين و مروج شريعت سيد المرسلين) ياد كرده11 يا اين كه در گاه جنگهاى ايران و روس به واجب بودن شركت در جهاد آن هم با فرماندهى فتح على شاه وزير پرچم او فتوا داده اند و خود به همراه شمارى از فقيهان در جبهه هاى جنگ حضور يافته و… و از سوى ديگر به ولايت فقيه باور عميق داشته و در احياى آن نقش آفرينى كرده است.

اين ناسانى ظاهرى بين كاركرد وانديشه شمارى را در داورى درباره نراقى دچار مشكل كرده است. شمارى با چنگ زدن به گواه ها و نمونه هايى از كاركردوى كه بدانها اشارت شده وى را عالمى همراه و همگام با حكومت قاجار دانسته و او را دربارى خوانده اند.

و شمارى با توجه به ديدگاه هاى روشن و برهانى او در باب ولايت مطلقه فقيه و مشروع ندانستن حكومت قاجار بى چون و چرا به پشتيبانى از وى و ردّ هر گونه همكارى با دستگاه حكومت پرداخته اند.

و شمارى حيران مانده و با اشاره به انديشه و پاره اى از رفتار وى بر اين پندارند كه بين انديشه و رفتار او ناسازگارى وجود دارد.

به نظر مى رسد كه اين داوريها هيچ يك ره به صواب نمى برند; زيرا در داستان و مقوله نزديكى و پيوند عالمان شيعه با پادشاهان روى دو نكته بايد بيش تر درنگ ورزيد:

1. همكارى همراهى و پشتيبانى فقيهان از حكومتها هميشه و همه گاه بد و ناروا

( 284 )

نبوده; زيرا بيش تر در اين همكاريها و همراهيها اهم و مهم در نظر گرفته مى شده است.

2. بايد موردها و نيز گونه همكاريها و پشتيبانيها با توجه به هدفهاى علماى دين در بوته بررسى قرار گيرند.

حال با در نظر گرفتن اين دو نكته بايد به بررسى كارنامه نراقى پرداخت:

برابر ديدگاه نراقى كه بر اساس باور او به ولايت فقيه شكل گرفته هر حكومتى به جز حكومت فقيهان شايسته در عصر غيبت نامشروع است.

برابر رفتار و مشى دقيق و ترازمندى كه او داشته بى گمان هواى پست و جاه مال و منال در سر نداشته است.

حال وقتى كه اين ديدگاه و اين رفتار را كنار هم مى گذاريم به اين نتيجه مى رسيم: اگر پشتيبانى از حكومت قاجار كرده بايد به خاطر هدفهاى عالى اسلامى مى بوده باشد همان هدفهايى كه سخت به آنها پاى بند بوده و دغدغه آنها را داشته است.

حكومت قاجار از نگاه نراقى: بى گمان از نگاه نراقى به هيچ روى حكومت فتح على شاه قاجار مشروع نبوده است.زيرا بر اساس مبانى پذيرفته شده تشيّع و نيز برابر ديدگاه ولايت فقيه كه خود وى از پاى بندان به آن بوده و احياءگر آن در روزگار غيبت فقيهان بايد عهده دار حكومت باشند.12 به اين مطلب همه خرده گيران به وى اعتراف دارند.13

ملا احمد در (عوائدالايام) درباره حق حكومت و حد مسؤوليّت آن و نيز ويژگيهاى فرمانرواى شايسته با استناد به دليلهاى عقلى در نامشروع شناختن هر حكومتى جز حكومت فقيهان عادل و شايسته هيچ گمان و شكى به خود راه نداده و درنگ نورزيده است.

سيره عملى نراقى در برخورد با حكومت قاجار: يادآور شديم: ديدگاه نراقى درباره حكومت روشن است بر اساس ديدگاه ولايت فقيه كه وى شالوده ها و مبانى آن را از پراكندگى در آورد و به گونه اى راه گشا سامان داد و به دقت استوار ساخت هر

( 285 )

حكومتى در عصر غيبت جز حكومت فقيهان نامشروع است و حكومت فتح على شاه نيز از اين قاعده بيرون نيست. اكنون بايد ديد نراقى در برابر شاه قاجار چگونه رفتارى داشته است. آيا رفتار او به رفتار درباريان مانند بوده و از همان سنخ رفتار بوده يا خير رفتار او به رفتار عالمان داراى رسالت والا و بزرگ مانند بوده و او در پى هدفى والا و بالا بوده است؟

بى گمان او از شاه قاجار پشتيبانى كرده و در جاهايى همراه و همگام با وى بوده حال بايد ديد اين پشتيبانى بى قيد و شرط و هميشه و همه گاه بوده كه او را دربارى ناميد يا خير پشتيبانى و همراهى او با حكومت بى قيد و شرط نبوده بلكه به شرطى همراهى مى كرده كه حكومت در جهتى كه او مى خواسته گام بردارد و حركت كند كه در اين صورت او را بايد از جمله عالمان صاحب رسالت والا دانست.

روشن است اگر پشتيبانى او از حكومت قاجار بى قيد و شرط بوده باشد و تاريخ نيز بر آن گواهى دهد با انديشه او در باب ولايت فقيه ناسازگار است و در اين صورت او در زمره عالمان دربارى قرار مى گيرد و اگر پشتيبانى او از حكومت در امورى باشد كه در پيوند با حفظ كيان اسلام و در راستاى خيرانديشى براى مردم باشد و تاريخ بر آن گواهى دهد وى از جمله كسانى به شمار مى آيد كه با بصيرت و نگرشى دقيق و آينده نگرى همه سويه به حكومت نزديك شده و در پى رسالت دينى خود بوده است.

اگر از اين زاويه به كارنامه نراقى نگاه كنيم خواهيم ديد كه بين نظر و رفتار او بر خلاف پندار شمارى از نويسندگان 14 هيچ ناسازگارى وجود ندارد زيرا پشتيبانى از حكومت و همراهى و همگامى با آن آن هم در برهه هاى سخت سرنوشت ساز كه كيان اسلامى و تماميت ارضى كشور در خطر بوده به هيچ روى به معناى مشروع دانستن حكومت نبود و هيچ ناسازگاى با انديشه او نيز ندارد كه اگر پشتيبانى نمى كرد و از نفوذ كلمه خود استفاده نمى كرد جاى درنگ داشت و بايد بر او خرده گرفته مى شد.

پشتيبانى از حكومت ايران در برابر روس در جنگهاى ايران و روس برانگيختن مردم به شركت در جهاد حضور يافتن در جبهه هاى جنگ و ديدار با شاه قاجار و… هر

( 286 )

كدام به انگيزه ها و دليلهاى ويژه اى صورت مى گرفته است. هيچ خردمندى نمى تواند بر او خرده بگيرد كه چرا در جنگ ايران و روس جانب ايران اسلامى را گرفته وچرا در جبهه نبرد شركت كرده و چرا مردم را به دفاع از سرزمين خود فرا خوانده و… و يا بگويد كه اينها نشانه دربارى بودن اوست و يا نشانه مشروع دانستن حكومت قاجار است.

هر عالم وظيفه شناس و اهل دردى جايگاه نراقى را در نزد مردم و طبقه حاكم مى دانست در برهه اى كه كشور دچار هرج و مرج شده و يا مورد يورش دشمن قرار گرفته بود و يا به مردمى ستم مى شد همان روشى را پيشه مى كرد كه نراقى پيشه كرد.

اكنون براى روشن شدن مطلب و بررسى بيش تر چگونگى بستگى و پيوند نراقى با شاه قاجار اين مقوله را در چند بخش پى مى گيريم ولى پيش از آن بايسته مى نمايد نگاهى به روزگار نراقى و پيش از آن بيفكنيم:

نگاهى به روزگار پيش از نراقى

حكومت صفويه در دفاع از استقلال ايران رسميت بخشيدن به مذهب تشيّع و احياى ميراث فرهنگى و بلند و والا نگهداشتن آن و احترام به علماى دين گامهاى بلندى برداشت.

از اين دوره نوشته ها و آثار ارزش مندى در زمينه هاى فقه حديث تفسير و فلسفه به يادگار مانده كه حكايت گر علاقه مندى و ارج نهى حكومت به اين گونه دانشهاست.

در دوره اسلامى براى نخستين بار بود كه با قدرت صفويه ايران به گونه كشورى مستقل اسلامى اداره مى شد.

تا آن زمان ايران هماره بخشى از حوزه و قلمرو فرمانروايى امويان و عباسيان و سپسها مغولان و تيموريان به شمار مى آمد كه از مركز فرمانروايى خود شام بغداد و خوارزم ايران را اداره مى كردند. در آن روزگار نه حكمرانان بر ايران ايرانى بودند و نه به مذهب اهل بيت و آيين تشيّع كه بيش تر ايرانيان پيرو آن بودند توجهى مى شد و

( 287 )

نه به شيعيان فرهيخته و عالمان شيعى آن گونه كه در خور شأن و جايگاه آنان بود ميدان داده مى شد.

ولى در دوره صفويان ورق به سود شيعه برگشت و اين دو مهم به گونه شايسته به حقيقت پيوست و با هوشيارى عالمان شيعه شيعه دامن گسترد و از انزوا به در آمد و فرهنگ ناب آن به ژرفاى اجتماع ريشه دواند و بالندگى آغازيد.

در اين روزگار شمارى از علماى جبل عامل لبنان و منطقه شام و حلب به گفته امام خمينى ايثار كردند15 و به ايران آمدند و در رواج شيعه كوشيدند.

با فروپاشى صفويان پس از 230 سال حكمروايى در سال 1135 و روى كار آمدن افغانان كشور به گردابى سخت و دهشتناك فرو افتاد. شيرازه زندگى و تمدن آن از هم گسست فرهنگ ايران و اسلام رو به افول گذاشت. اقتصاد اين مرز و بوم از هم فرو پاشيد و خاكريزها و برج و باروهاى امنيتى آن يكى پس از ديگرى فرو ريخت.

فرهيختگان و عالمان شيعه به دام بلاهاى گوناگون گرفتار آمدند و يا از دم تيغ بيداد و ستم جاهلان افغان گذشتند و يا سرگردان بيابانها شدند.

آيين ناب تشيّع كه عزت و سربلندى و استقلال ايران را سبب شده بود آماج كينه ها قرار گرفت و تلاش گسترده انجام گرفت كه نام و آثار و جاى گامهاى آن از

( 288 )

صفحه تاريخ سترده شود.

مردمان شيعه به جرم شيعه بودن كرور كرور از دم تيغ گذرانده شدند يورش گران افغان به گاه خارج شدن از قندهار و به قصد اصفهان تمام شيعيان آن شهر را سر بريدند و شكم دريدند 16 و در اصفهان وحشى گرى و خون ريزى را به اوج خود رساندند و با شمشيرها و خنجرهاى آخته سر و دست بريدند و شكم دريدند و مال و منال آنان را به تاراج بردند . بسيارى از فرهيختگان و عالمان شيعه غريبانه در چنگ اين قوم وحشى و سركش اسير شدند و جام شهادت سر كشيدند و شمارى از آنان آواره بيابانها شدند و از وطن كوچيدند و به ديار غربت رخت كشيدند. شمارى در هندوستان و شمارى در حجاز و شمارى در عراق شام و قفقاز و… سكنى گزيدند. حوزه اصفهان كه حوزه درخشان و نورافشان بود در تاريكى فرو رفت و از رونق افتاد:

(انقراض واقعى صفويه به دست افغانان دوران مخاطره آميزى را براى تشيّع در ايران به همراه آورد كه در طى آن دانش تشيّع رو به افول نهاد.به اماكن متبركه آن بى حرمتى شد علماى ستمديده آن به زاويه خمول افتادند و تشيّع از مقام شامخى كه پيش از آن در دنياى اسلام داشت به مرتبه اى نزول كرد كه فقط برابر يكى از مذاهب چهارگانه تسنن شد… ويران گرى مهاجمان افغان حيات فرهنگى و مذهبى ايران را به كلى مضمحل كرد.به خاصه اصفهان پايتخت صفوى كه مركز علوم دينى هم بود به سختى از افغانها زيان ديد و تا زمان حكومت حاجى محمد حسين خان نظام الدوله نخستين حاكم اين شهر در زمان فتح على شاه دومين حكمران قاجار كوشش جدى براى بازسازى آن صورت نگرفت. بسيارى از اهالى شهر با پشت سر گذاشتن هرج و مرج به هندوستان يا اماكن متبرك عراق عرب هجرت كردند. هر چند ساير مردم نيز در پى راه جستن به

( 289 )

مأمن عتبات بودند امّا بيش تر علما به آن جا رفتند و تنى چند از علماى بلند آوازه در آن جا رحل اقامت افكندند.)17

دوره چيرگى افغانان بر ايران كوتاه بود. حكومت محمود افغان و عموزاده اش اشرف افغان روى هم كم تر از هفت سال به درازا كشيد. در سال 1142 تومار زندگى شان در هم پيچيده شد و ايران از زير سلطه اين انسانهاى درّنده خوى بى فرهنگ رهايى يافت.

با اين حال نگرانى مردم از درّنده خويان آشوب گران هرج و مرج طلبان دزدان رهزنان و يغماگران از بين نرفت و تا زمان حكمروايى فتح على شاه قاجار در سال 1212 نابسامانيها ادامه يافت. و اين دوره كم وبيش هشتاد ساله را بايد از سياه ترين دوره هاى تاريخ ايران شمرد. البته در برهه هايى از اين هشتاد سال حكومتهاى نيرومند و توانايى روى كار آمدند ولى هيچ يك از آنها به آن پايگاه و جايگاهى كه دولت صفوى از نظر علمى و فرهنگى دست يافته بود نرسيدند و درخور مقايسه با آن حكومت نيز نبودند.

نادر و آغا محمد خان قاجار با سركوب مردم و درهم كوباندن مخالفان توانستند حكومتى يك پارچه پديد آورند و قلمرو خود را از شرق غرب و جنوب ايران بگسترانند و از هندوستان تا قفقاز را به زير نگين قدرت خويش درآورند ولى با اين همه در عرصه فرهنگ و حيات علمى كشور نه تنها پيشرفتى را سبب نشدند و زمينه اى را پديد نياوردند كه واپس گراييدند و سبب واپس گرايى در اين عرصه ها شدند. آنان با سخت گيرى بر عالمان و فرهيختگان و روى خوش نشان ندادن به آنان و گاه شكنجه و آزار و اذيت و كشتن آنان جامعه را از وجود شعله افروزان دانش بى بهره ساختند و شمارى از آنان كه از اين گرداب رهايى يافتند و جان سالم به دربردند در گمنامى در گوشه و كنار كشور مردند و شمارى به كربلا و نجف رخت كشيدند و چراغ عمرشان بدون آن كه مجال يابند محفلى را روشن كنند فرو مرد.

كشور دچار هرج ومرج ناامنى و آشوب بود. دَمادَم بخشهاى گوناگون كشور

( 290 )

بين بازماندگان صفويه18 نوادگان نادر كه تا روزگار فتح على شاه بر خراسان حكومت مى كردند (آخرين آنان در سال 1218 به دست فتح على شاه از ميان برداشته شد)19 و خانهاى قاجار كه هر كدام داعيه اى در سرداشتند دست به دست مى شد.20

كريم خان زند گرچه هيچ گاه بر تمامى قلمرو ايران حكمروايى نكرد ولى در قلمرو حكومتى خود از ناامنيها و هرج و مرجها جلوگيرى كرد و امنيت نسبى برقرار ساخت. امّا او نيز براى بالندگى فرهنگى و رواج دين گام درخورى برنداشت21 و يا نمى توانست بردارد كه چنين مايه هايى را نداشت و مردان علم و انديشه در پيرامون او نبودند.

پس از كريم خان جانشينان او مدتها با آغا محمد خان قاجار بر سرحكومت در جنگ وگريز بودند و آخرين آنان لطف على خان زند به سال 1209 به دست آغامحمد خان كور و سپس كشته شد.22 روشن شد كه بين فروپاشى صفويان و روى كار آمدن فتح على شاه به سال 1212 يك برهه تاريخى بسيار دهشت انگيز و پرحادثه است.

فتح على شاه چند سال با رقيبان خود در نبرد بود تا توانست آنان را از ميدان به در كند و كشور را از پراكندگى به درآورد و از چنگ حكمرانان گوناگون برهاند و به آن سامان بخشد. از اين روى دوران آشفتگى ايران تا به سال 121823 به درازا كشيد. در اين دوره سياه و پر ادبار هيچ مجالى براى بالندگى و رشد و گسترش دانشها تواناسازى بنيه هاى دينى و فرهنگى نبود و علما و فرهيختگان از همه گردونه هاى فرهنگى بيرون بودند و بى نقش در عرصه هاى فرهنگى و اجتماعى روزگار مى گذراندند.24

علاّمه نراقى به سال 1185هـ.ق. در واپسين سالهاى دوره زنديّه چشم به هستى گشود و به سال 1245 در كاشان چشم از جهان فرو بست.

با اين حساب بخش مهمى از حيات وى در روزگار فتح على شاه قاجار سپرى شده است. اكنون بايد ديد او در برخورد با حكومت بويژه شخص شاه چگونه مشى

( 291 )

كرده و چه مطالبى بر زبان جارى ساخته كه از آنها شمارى پشتيبانى بى قيد وشرط برداشت كرده و تا آن جا پيش رفته اند كه او را در بارى خوانده اند!

اينان براى به كرسى نشاندنِ ادعاى خود به چند دليل تمسك جسته اند كه اينك بر مى شماريم و به بوته نقد مى گذاريم:

1. فتواى جهاد عليه روس و شركت در جنگ: در دوره پادشاهى فتح على شاه قاجار دو جنگ ويران گر بين ايران و روس رخ داده است.

جنگ اول بين روس و ايران با يورش روس به گنجه و بخشهايى از گرجستان و قره باغ در ماه رمضان سال 1218 آغاز شد.25

البته پيش از آن نيز روسها بارها به اين شهرها يورش آورده بودند; امّا اين بار بر آن بودند كه اين بخشها و سرزمينها را جزو قلمرو خود گردانند و به خاك خود بيفزايند.

شاه تازه شورشهاى داخلى را كه پس از كشته شدن آغامحمدخان به سال 1211 در جاى جاى كشور بر پا شده بود فروخوابانده نادرميرزا را كشته و خراسان را به زير سلطه خود درآورده بود26 كه شعله هاى جنگ ايران و روس بر افروخته شد. شاه با برگماردن عباس ميرزا به فرماندهى جنگ به رويارويى با روسها برخاست. در سالهاى آغازين به كمكها و پشتيبانيهاى فرانسه و انگليس چشم داشت27 كه ره به جايى نبرد و پس از پنج سال به سال 1223 به اين نكته پى برد كه بدون يارى و پشتيبانى مردم و پيشاهنگى عالمان دين كارى به پيش نمى برد و وعده هاى دولتهاى بيگانه مبنى بر اين كه (چندان كه با مبارزات روسيه زور و زر به كار آيد خوددارى نخواهيم كرد)28 فريبى بيش نيست. از اين روى در سياستهاى جنگى خويش بازنگرى كرد و دگرگونيهايى در شيوه سازماندهى جنگ پديد آورد.

(آن گاه شاهنشاه از بهر تشويق مسلمانان در محاربت و مضاربت با روسيان ميرزا بزرگ قائم مقام وزارت كبرى را فرمان داد تا از علماى اثنى عشريه طلب فتوا كند و او حاجى ملا باقر سلماسى و صدرالدين محمد تبريزى را براى كشف اين مسأله روانه خدمت شيخ

( 292 )

جعفر نجفى و آقا سيد على اصفهانى و ميرزا ابوالقاسم جيلانى [ميرزاى قمى] نمود تا در عتبات عاليات و دارالأمان قم خدمت ايشان را دريابند و نيز به علماى كاشان و اصفهان مكاتبت كرد. و بالجمله جناب حاجى ملا احمد نراقى كاشانى كه فحل فضلاى ايران بود و شيخ جعفر و آقا سيد على و ميرزا ابوالقاسم و حاج ميرزا محمد حسين سلطان العلماء امام جمعه اصفهان و ملاعلى اكبر اصفهانى و ديگر فقهاى ممالك محروسه هر يك رساله اى نگاشتند و خاتم گذاشتند كه مجادله و مقابله با روسيه جهاد فى سبيل اللّه است و خرد و بزرگ را واجب افتاده است كه براى رواج دين مبين حفظ ثغور مسلمين خويشتن دارى نكنند و روسيان را از مداخلت در حدود ايران دفع دهند. و ميرزا بزرگ قائم مقام اين مكاتيب را مأخوذ و مرتب كرده و رساله جهاديه نام نهاد.)29

اين فتواها در بين مردم نشر يافت و در مدت كوتاهى پنجاه هزار نفر روانه جبهه جنگ شدند.30

درباره ملااحمد نراقى در اين مرحله از جنگ بيش از اين در اين اثر چيزى نوشته نشده است. تاريخ نگار ديگر دربار عبدالرزّاق دنبلى منشى عباس ميرزا نيز بيش از اين چيزى نقل نكرده است.31 تاريخ نگاران ديگر كه سپسها اين رخداد را نگاشته اند از همين دو منبع گرفته و چيزهايى بر آن افزوده اند.

اين مرحله از جنگ با اين كه حضور مردم شورانگيز بود امّا به خاطر نبود فرماندهى شايسته و… به سود ايران پايان نپذيرفت و عهدنامه گلستان را پس از ده سال به سال 1228نتيجه داد كه بسيار ذلت بار بود و شهرهايى از ايران جدا شد و در قلمرو روسها قرار گرفت.32

پوشيده نماند كه در بستن قرارداد گلستان با علماى دين رايزنى نشد و نشانه هايى وجود دارد كه علماى دين در آن برهه عهدنامه گلستان را خلاف مصالح ملت

( 293 )

و دولت ايران مى دانستند و با آن مخالف بودند.33 جنگ دوم با جنگ افروزيهاى روس آغاز شد. روس به شهرهاى مرزى يورش آورد و بالغ لو گونى گوگچه و… را به چنگ گرفت و در سرزمينهاى زيرسلطه به مسلمانان بى حرمتيها كرد و دارايى آنان را به يغما برد و به ناموس آنان بى حرمتى روا داشت.34

علماى دين و فقيهان بزرگ در اين برهه در اصل بايستگى و لازم بودن جهاد و دفاع از كيان اسلام و حقوق مردم با فتح على شاه همراهى كردند و خود در جبهه شركت جستند و نه بيش تر.

سپهر در اين باره مى نويسد:

(در روز دوشنبه هيجدهم جناب حاجى ملااحمد نراقى كاشانى كه از تمامت علماى اثنى عشريه فضيلتش بر زيادت بود به اتفاق حاجى ملاعبدالوهاب قزوينى و جماعتى ديگر از علما و حاجى ملامحمد پسر حاجى ملا احمد كه او نيز قدوه مجتهدين بود از راه برسيد. تمامت شاه زادگان و قاطبه امرا و اعيان نيز به استقبال بيرون شتافتند و جنابش را با تكبير و تهليل و مكانت در محل جليل فرود آوردند و اين جمله مجتهدين كه انجمن بودند به اتفاق فتوا راندند كه هر كس از جهاد با روسيان بازنشيند از طاعت يزدان سربرتافته متابعت شيطان كرده باشد.)35

در اين جنگ ايران به پيروزيهاى درخشانى دست يافت و سرزمينهاى گرفته شده را باز گرفت ولى در ماه هاى بعد نتوانست آنها را نگهدارد و نه تنها گرجستان و ارمنستان و ايالتهاى ديگر كه در جنگ نخست از دست داده بود نتوانست نگهدارد و دشمن از چنگش درآورد كه بخشهاى ديگرى از خاك ايران را نيز از دست داد و تبريز حتى به زير سلطه روسها درآمد! امّا چه شد با پيروزيهاى چشمگير در آغازين ماه هاى نبرد چنين سپاه ايران زمين گير شد جاى بحث بسيار دارد; امّا اين كه شمارى از بى خبران يا بدخواهان كينه ورز در لباس روشنفكر و غرب زدگان ديكته نويس

( 294 )

كوشيده اند علماى دين را عامل شكست بدانند با هيچ منبع و مدرك تاريخى سازگار نيست. آنچه مى شود از تاريخ به روشنى فهميد و به عنوان عاملهاى شكست برشمرد عبارتند از:

1. كوتاهى ورزيدن فتح على شاه در فرستادن سازوبرگ و جيره سربازان.

2. سياسى كاريهاى عباس ميرزا نايب السلطنه فرمانده جنگ.36

3. نگرانى خانهاى قاجار از اين كه علماى دين عامل پيروزى شناخته شوند و كارشكنيها و تلاش آنان براى دست نيابيدن علما به پيروزى.

اين جنگ با عهدنامه ننگين تركمان چاى در شعبان 1243 به زيان ايران پايان يافت.37 در بستن اين عهدنامه نيز با علما رايزنى نشد و در جريان قرار نگرفتند همانان كه براى بسيج مردم مورد توجه بودند و با احترام فراوان از آنان ياد مى شد و از آنان در جبهه ها با شور و هيجان و عزت و احترام استقبال مى شد امّا درگاه بستن عهدنامه فراموش شدند كه گويا چنين كسانى وجود ندارند و رأى و نظر آنان به هيچ انگاشته شد.38

علاّمه نراقى وقتى ديد پشت پرده مسائل ديگرى جريان دارد و زمام امور در دست انسانهاى بى تقوا و مرموزى است خود را كنار كشيد و كارى انجام نداد.

علاّمه نراقى با اين كه حكومت قاجار را نامشروع مى دانست39 و بر كارهاى خلاف آن آگاهى داشت; امّا برابر وظيفه شرعى نمى توانست در برابر يورش دشمن و كشتار و بى خانمانى مسلمانان سكوت كند; از اين روى در هر دو جنگ همان گونه كه يادآور شديم هم فتوا به شركت در جهاد داد و هم خود در نبرد شركت جست كه اين حركت و تلاش و فتوا را نمى شود حركتى در راستاى مشروع دانستن حكومت قاجار دانست با اين كه شاه سخت خود را پيرو دين مى نماياند و سخت پاى بندى نشان مى داد.40

2. ستودن فتح على شاه قاجار: شمارى با استناد به اين كه نراقى از شاه قاجار با لقبهايى چون: (خسرو معدلت آيين) (ظل اللّه) و… ياد كرده وى را هوادار رژيم

( 295 )

قاجار و دوستدار و پشتيبان فتح على شاه قلمداد كرده اند.

عبدالهادى حائرى مى نويسد:

(از همين روست كه مى بينيم نراقى با واژه هايى سخت مبالغه آميز فتح على شاه را ستايش مى كند.)41

اين گونه واژگان و جمله ها كه خرده گيران از جمله حائرى به عنوان ستايش گرى نراقى از شاه قاجار ياد كرده و آنها را دليل بر هوادارى و دربارى بودن وى شمرده اند به نقل از ديباچه پاره اى از آثار او از جمله معراج السعاده و وسيلة النجاة اوست.

حال بايد به درستى كندوكاو كرد و درنگ ورزيد كه آيا اين ستايشها را كه پاره اى شگفت انگيز مى نماد و ويژه حاكمان حق است مى توان به نراقى نسبت داد و گفت از كلك ايشان تراويده است؟

گيريم درست باشد آيا مى توان او را عالمى دربارى و ستايش گر مرد ستم پيشه اى چون فتح على شاه قاجار دانست؟ و يا مى توان از چنين جمله ها واژگان و تعبيرهايى برداشت كرد كه او حكومت قاجار را مشروع مى دانسته است؟ براى روشن شدن موضوع يادآورى چند نكته بايسته مى نماد:

الف. نراقى در كتابهاى فراوانى كه نگاشته جز چند مورد در هيچ يك از آنها از اين واژگان جمله ها و تعبيرهاى ستايش آميز به چشم نمى خورد.

ب. در اين چند اثر كه در آنها واژگان و جمله هاى ستايش آميز ديده مى شود اينها تنها در ديباچه بازتاب يافته و گنجانيده شده و در سرتاسر متن از اين جمله ها و واژگان ستايش آميز خبرى نيست.

در كتاب خزائن با اشاره به سخن شيخ بهائى درباره قران نحسين از كشته شدن آغا محمد خان قاجار و روى كارآمدن فتح على شاه ياد كرده است.42

ج. هر يك از آثارى كه در ديباچه آنها فتح على شاه ستايش شده ويژگى دارد كه توجه به آن حقيقت امر را روشن مى كند.

( 296 )

در مَثَل معراج السعاده خلاصه و ترجمه كتاب مهم و اخلاقى ملامهدى نراقى پدر ملااحمد نراقى براى استفاده فارسى زبانان نگاشته شده است.

و كتاب وسيلة النجاة رساله عمليه است كه به خواست فتح على شاه و براى استفاده وى نگاشته شده است. و كتاب سيف الامه به خواست شاه و عباس ميرزا در ردّ پادرى43 نصرانى سامان يافته است. اگر در ديباچه اين گونه آثار و نگاشته ها از پادشاه و فرمانروايان به نيكى ياد نمى شد پذيرفته نمى شدند و اجازه نشر نمى يافتند.

اين ديباچه ها زمينه را براى نشر آثار فراهم مى آورده و سبب مى گرديده از سوى دربار اجازه عرضه در بازار انديشه بيابند. اينها به مانند نامه هاى ادارى بوده كه اگر در عنوان نامه از مسؤول اداره محترمانه ياد نشود چه بسا به آنها توجه نشود و يا نابود گردند.

د. در متن كتابهاى ياد شده نه تنها از شاه قاجار به نيكى ياد نشده و نامى از او به ميان نيامده كه در بخشهايى از آنها بحثهايى به ميان آمده كه به روشنى مى نماياند كه نراقى با حكومت قاجار و فتح على شاه سرناسازگارى دارد و حكومت قاجار را جائرانه نامشروع و فتح على شاه را ستم پيشه مى داند اين گونه جُستارها و گزاره ها در كتاب معراج السعاده كه در ديباچه آن از شاه ستايش شده فراوان است كه خرده گيران بر نراقى نيز به آنها اعتراف دارند. در مَثَل عبدالهادى حائرى كه سخت تلاش مى ورزد نراقى را از پشتيبانان اصلى حكومت قاجار و از كسانى كه با فتح على شاه و عباس ميرزا دوست بوده بشناساند و اين گونه بنماياند در اين باره مى نويسد:

(هنگام بحث نظرى پيرامون حق حكومت و حدود مسؤوليت آن و صفات و ويژگيهاى فرمانرواى شايسته هرگز در باور خود در نامشروع شناختنِ حكومتى جز حكومت فقيهان درنگ نكرده است.

وى مى گويد: هيچ كس بر كسى ديگر ولايت ندارد مگر آن كه از سوى خدا پيامبر و يا يكى از اوصياى او در موردى بر ديگرى ولايت يابد.

( 297 )

البته از ديدگاه او فقيهانند كه در روزگار غيبت امام دوازدهم شيعيان فرمانروا و نايب امام هستند.

وى نوزده حديث ياد مى كند كه بر طبق آن فقيهان را تنها فرمانروايان شايسته جامعه اسلامى مى داند….)44

نراقى افزون بر عوائدالايام كه حكومتها را جز حكومت فقيهان نامشروع مى داند45 در معراج السعاده نيز در باب بايستگى ويژگى عدالت براى حاكمروايان به گونه اى سخن گفته كه به هيچ روى با حاكمى چون فتح على شاه برابر نيست. در مَثَل در بازشناسى (عادل) از (ظالم) چنان سخن مى گويد كه نمى تواند بر كسانى چون فتح على شاه برابر باشد.46

ييا وقتى ويژگيهاى پادشاه عادل را به بوته بحث مى گذارد و از اين مقوله سخن مى گويد كه خواننده به روشنى در مى يابد كه ديندار و شرع مدار وانمود كردن پادشاه خود را و ساختن و آراستن مسجد و حرم امامان دليل بر مشروع بودن وى نيست.47

و در مى يابد به باور نراقى حكمروايى و سرورى تنها سزاوار كسانى است كه شايستگى و ويژگيهاى لازم را داشته و خود را به برتريها و كمالهاى اخلاقى آراسته باشند:

(بدان كه كسى كه قوا و صفات خود را اصلاح نكرده باشد و در مملكت بدن خود عدالت را ظاهر ننموده باشد قابليت اصلاح ديگران و اجراى حكم عدالت در ميان ساير مردمان ندارد و نه قابليت تدبير منزل خود را دارد و نه شايستگى سياست مردم را و نه لايق رياست شهر است و نه سزاوار سرورى مملكت.

آرى كسى كه از اصلاح نفس خود عاجز باشد چگونه ديگرى را اصلاح مى نمايد و چراغى كه حوالى خود را روشن نگرداند چگونه روشنايى به دورتر مى بخشد.

طبيبـى كه بـاشد ورا زرد روى

از او داروى سرخ رويى مجوى)48

( 298 )

به باور در حكومت صالحان فساد از روى زمين بر چيده مى شود و اصلاح پرتو مى افكند و آسمان و زمين بركتها و نعمتهاى خود را مى نمايانند:

(جمع مفاسد به اصلاح مى آيد و همه بلاد روشن و نورانى مى شود و عالم آباد و معمور مى گردد و چشمه ها و نهرها پرآب مى گردد و زرع و محصول فراوان و نسل بنى آدم زياد مى شود و بركات آسمان و زمين را فرو مى گيرد و بارانهاى نافعه نازل مى شود….)49

كسى كه چنين ديدگاهى دارد و در آرزوى چنين حكومتى است هيچ گاه نمى تواند با حكومت فاسد قاجار ميانه اى داشته باشد و اين بركتها و نعمتها به هيچ روى با حكومت كسانى چون فتح على شاه سازگارى و همخوانى ندارند.

همو در معراج السعاده مى نويسد:

(سلطان حكم آفتاب را دارد بايد پرتو التفات خود را از هيچ ذرّه بى مقدار دريغ ندارد و اين شيوه را منافى بزرگى نداند.)50

اين سخن برگرفته از سخن امام رضا(ع) است كه مى فرمايد:

(الامام كالشمس الطالعه.)51

در واقع نراقى در اين اثر راه هاى اصلاح حكومت و حاكم را بيان كرده و شاه را به نگهداشت آنها فرا خوانده است.

هـ. با توجه به آنچه يادآور شديم در اين كه ديباچه معراج السعاده و كتابهاى ديگر وى به قلم او باشد جاى شك و گمان است.

همان گونه كه شمارى از اهل نظر احتمال داده اند دور نيست كه اين ديباچه ها به قلم منشيان دربارى كه كار آماده سازى كتابها را بر عهده داشته اند براى تقديم به شاه قاجار و دريافت صله و پاداش نگاشته مى شده است همان گونه كه اين احتمال درباره آثار علمى و نامه هاى ميرزاى قمى علاّمه مجلسى و… داده شده است.

اين احتمال وقتى قوت مى گيرد كه بدانيم در آن روزگار صنعت چاپ در ايران نبوده است و كتابها و نوشته ها را در هر كجا نمى شد فراوان سازى و بسيار

( 299 )

گردانيد(تكثير). در شهرهاى بزرگ بسان بغداد اصفهان تهران تبريز و… نسخه برداران و نويسندگانى بوده اند كه به كمك شمارى از انشاء نگاران و دبيران زيردست و اجير خود به كار نسخه بردارى از كتابها نامه ها و رساله ها مى پرداخته اند. بدين گونه كه كتابى را چندها بخش مى كرده و به هريك از دبيران بخشى را مى سپرده اند و او وظيفه داشته تا به هنگام عصر در مَثَل ده يا بيست نسخه بنگارد و به سردبير و سرمنشى وا سپرد و پس از واسپردن و بازبينى دقيق تمامى دستنوشته ها از سوى او نسخه ها به شيرازه بند (صحّاف) واسپرده مى شد تا او آنها را در ده يا بيست جلد شيرازه بندى كند.52

خود اين سردبيران و سرمنشيان (ورّاقان) با حكومت در پيوند بودند و گرنه نمى توانستند به اين شغل مهم بپردازند و كاغذ و نوشت افزار تهيه كنند و از همه مهم تر كتابى را كه سامان داده اند در دسترس ديگران بگذارند بفروشند و نشر دهند.

طبيعى بود كه سردبيران و سرمنشيان براى گرمى بازار خود و كمك از دربار پيش از هر كارى نسخه اى از كتاب را با جلد زيبا و آراسته و خط خوش و ديباچه ستايش آميز به شاه تقديم كنند.

از اين ديباچه سردبيران نسخه هايى با انشاء ها و نثرها و سبكهاى گوناگون داشته اند كه در آغاز هر نوشته اى سازوار با آن نوشته مى آورده اند.

كتابهاى: معراج السعاده وسيلة النجاة و سيف الامه نوشته نراقى از اين قاعده جدا نيستند نراقى اين آثار را كه هر يك در موضوع خود مهم و مورد نياز زمان بوده به درخواست شاه نگاشته و فراوان سازى و نسخه بردارى آنها را نسخه برداران و دبيران دربارى به عهده داشته اند و چه بسا آنان اين ديباچه هاى ستايش آميز را نگاشته و در آغاز كتابها آورده اند كه اگر اين كار را نمى كردند شايد از سوى دربار بازخواست مى شدند.

اگر گيريم كه نسخه برداران و سر نسخه بردار دربارى نبوده باشند و دستورى از سوى دربار هم در اين باره دريافت نكرده باشند باز چون مى دانسته اند كه اين كتابها به درخواست شاه نگاشته شده براى اين كه دست كم خود مورد توجه دربار و شاه قرار

( 300 )

گيرند به اين كار دست مى زده اند.

در هر دو صورت از نراقى كارى ساخته نبوده است نه سردبيران و دبيران دربارى به خواست و دستور او گردن مى نهاده اند و نه سردبيران و دبيران غيردربارى كه از دربار واهمه داشته و زندگى خويش در صورت گردن نهادن به دستور نراقى در خطر مى ديده اند.

و. نراقى بيش از هر كس ديگر از روحانى نمايان و عالمان ناپرهيزگار و ستايش گر حاكمان و فرمانروايان ستم بيزار بوده و در كتاب معراج السعاده مى نويسد:

(فرقه اى ديگر هستند كه پاى به مسند حكومت شرع نهاده و خود را مفتى يا قاضى يا صدر و يا شيخ الاسلام ناميده و فرمان پادشاه ظالمى را مستمسك حكم الهى نموده و از شرايط حكم و فتوا بى خبر و از اوصاف حكم شرعى در ايشان اثرى نيست. مال و عرض مسلمانان از ايشان در فرياد و احكام شريعت سيد المرسلين(ص) از ايشان بر باد است.)53

حال چگونه مى شود كه چنين عالمى با چنين نگرشى و بينشى فرمان بردار و ستايش گر دستگاه ستم و پادشاه ستم پيشه باشد و در صف هواداران او در آيد و اين گونه ديباچه هايى بر آثار بزرگ و گرانقدر خود بنگارد. او درباره ثناگويان و ستايش گران پادشاهان و فرمانروايان ستم مى نويسد:

(چون به مجلس ظلم داخل شود مدح و ثناى ايشان كند و تواضع و فروتنى از براى ايشان نمايد و چون ملاحظه اين كند كه مدح و تواضع ظالم حرام است شيطان فريب او دهد كه اين ها در هنگامى حرام است كه به جهت طمع در مال ظالم مرتكب اينها شود.)54

نراقى اين گونه توجيه ها را از وسوسه هاى شيطان مى داند و مدح و ستايش پادشاهان و فرمانروايان ستم پيشه را در هر صورت روا نمى داند.

ز. نراقى پادشاهان و فرمانروايانى كه ستايش گران را دور خود گرد مى آورند و

( 301 )

آنان را دوست مى دارند و از آنان اثر مى پذيرند سخت نكوهش مى كند.

به نظر او مدح و ستايش ستم پيشگان زشت و نفرت انگيز است و از پستى ستايش گر سرچشمه مى گيرد. و زشت تر و نفرت انگيزتر از آن فريفته شدن حاكم به اين ستايشها و چاپلوسيها و در نتيجه غافل گرديدن از حال خود مملكت و رعيت است.

به نظر نراقى شاه بايد:

(اولاً تأمل نمايد كه بسى سلاطين ظالم و ستمكار در صفحه روزگار بوده كه حال و قصه ستمهاى ايشان مشهور و در السنه و افواه مذكور است.)55

و مى نويسد:

(پى برد كه مدح و توصيف ايشان دلالت بر نيكى و عدالت او نمى كند و به آن فريفته نگردد.)56

ح. گيريم كه اين ديباچه هاى ستايش آميز را خود وى نگاشته باشد و در درستى نسبت دادن آنها به وى به گمان نيفتيم باز هم نمى توان نتيجه گرفت كه وى عالمى دربارى بوده و مديحه گو; زيرا در برهه هاى حساس براى خير و صلاح امت اسلامى ناگزير بوده از حكومت پشتيبانى كند و اين پشتيبانى را به گونه اى در قالب ديباچه به همگان بفهماند.

3. مثنويهاى طاقديس: شمارى پاره اى از مثنويهاى طاقديس را دليل ارج نهادن نراقى به مقام و جايگاه پادشاه پنداشته اند از جمله عبدالهادى حائرى مى نويسد:

(از مثنويهايى كه نراقى سروده و داستانهايى كه وى به شيوه جُنگ يا كشكول گرد آورى كرده بر مى آيد كه وى به مقام پادشاه سخت ارج مى نهاده و مصداق روشن آن را فتح على شاه مى دانسته است.

در كتاب مثنوى او از شاه به عنوان مظهر خوبى و كمال ياد شده

( 302 )

است. نخست آن كه نام تخت پر آوازه و نفيس خسروپرويز پادشاه ساسانى ايران طاقديس را عيناً بر كتاب مثنوى خود مى نهد.)57

به پندار حائرى (خلوت دل) كه نراقى آن را (همايون خلوت) مى داند و در داستان طوطى و شاه آن را به كار گرفته نشانه علاقه مندى نراقى به شاه و گونه اى ستايش و مدح شاه است:

(به همين دليل چنان جاى خوبى را شايسته شاه مى داند كه نبايد هر كس را بدان مسند پادشاهى راه داد.)58

به پندار وى نراقى در داستان طوطى و شاه كوشش كرده كه شاه را راهنماى راه درست و خوب نشان دهد و در راه آسايش مردم همه رنجها و آسيبها را به جان مى خرد!59

و اين كه نراقى شاهى و پيغمبرى را در داستانِ ابراهيم خليل افتخار خاندان ابراهيم خوانده و اصل شاهى را با خوبيها راستى درستى و كاميابى همراه آورده است نشان مى دهد كه نراقى به مقام فرمانروايان و پادشاهان كه در آن زمان شاهان قاجار بوده اند ارج مى نهد.60

( 303 )

البته اين سخنان و اين گونه نسبتها به نراقى چنان سست و نااستوارند كه نيازى به پاسخ ندارند. اگر خوش بين باشيم و سخنان حائرى را از روى غرض و كينه ورزى ندانيم بى گمان و از روى قطع و يقين بايد ناشى از ناآشنايى وى با مقوله هاى عرفانى شعر سروده عرفانى و زبان شعر دانست. همين ناآشنايى و كم مايگى سبب شده است كه از اين سروده نراقى:

بشويم ورقهاى زهد و ريا

ز سجاده و سبحه گردم جدا

بيا دفتر زهد بر آب ده

مرا جرعه اى از مى ناب ده

كه از دست زهد اين دل آمد به جان

بيا ساقيا الأمان الأمان.61

نتيجه بگيرد كه نراقى از زهد و مدرسه و… سخت در رنج بوده است و در هنگامى كه با خود خلوت مى نشسته بويژه در سالهاى واپسين زندگى از گذشته خود اظهار پشيمانى و ازخويشتن انتقاد مى كرده است.62

و ناآگاهى وى از مسائل عرفانى و زبان شعر سبب شده كه با استناد به شعر:

در ميخانه بر رويم گشادند

مگر مى خواره اى بر من دعا كرد

صفايى تا مريد مى كشان شد

عبادتهاى پيشين را قضا كرد

نراقى را ستايش گر مى و ميكده بداند. امّا مقام فقهى و پرهيزگارى وى سبب شده كه جناب نويسنده شرم كند و او را اهل مى و ميكده نداند و آن را در چهارچوب سخن محدود كند و سلاح و پناهگاهى بداند كه نراقى براى پرخاش به ناهنجاريهاى روزگار خود به آن پناه برده است.63

روشن است كه در زبان شعرى عارفان مراد از (مى) (ميكده) و (دلبر) معناى ظاهرى آنها نيست بلكه اصطلاح عرفانى آنها مراد است. همان گونه كه علاّمه طباطبايى و امام خمينى دو عارف بزرگ روزگار در سروده هاى خود اين واژگان را بسيار به كار برده و بى گمان مراد آن دو همان اصطلاح عرفانى است نه ظاهرى.

مى:

(وجود مطلق را گويند كه سارى باشد نسبت به جميع موجودات.)

( 304 )

و

(ذوقى بود كه از دل سالك برآيد و او را خوشوقت گرداند.)

عراقى مى گويد:

(مى غلبات عشق را گويند ـ با وجود اعمال ـ كه مقارن سلامت باشد و اين خواص را باشد كه در سلوك متوسط اند.)

ميكده:

(مقام مناجات را گويند به طريق محبت و يا قدم مناجات. به مقام عشق و باطن عارف يا قلب مرشد كامل هم اطلاق شده است.)

دلبر:

(به معناى محبوب و معشوق است و در اصطلاح عرفا حق را گويند به صفت قبض و اندوه محبّت در دل. يا به تعبيرى به سبب تابش لوامع محبّت و فروغ نار شوق و مودّت در دل عاشق به نوعى كه تعيّن عاشقى ذرّه سان در آفتاب جمال معشوق متلاشى گردد و نور وجه عاشق در اعيان ناشى شود. و از آن جهت (دلبر) گويند كه با كرشمه و ناز خود عاشق را شيدا مى كند.)64

با اين حال در پاسخ اين گونه خرده گيران ناآگاه و كم مايه به گونه گذرا چند نكته را يادآور مى شويم:

الف. علاّمه نراقى با اين كه به گفته سپهر (فحل فضلاى ايران)65 و (از تمامت علماى اثنى عشريه فضيلتش بر زيادت بود)66 در شعر و ادب نيز جايگاه بلندى داشت.

گواه بر اين سخن مثنوى طاقديس اوست كه بر خلاف پندار حائرى در هيچ جاى مثنوى طاقديس از شاه قاجار ستايش نشده است و هيچ نشانى از ستايش در آن وجود ندارد.

اين كه سروده:

( 305 )

خلوت دل كان همايون خلوتى است

خلوت سلطان صاحب حشمتى است

هر گدايى را در آن جا ره مده

خار وخس در مسند سلطان منه

صفه دل بارگاه كبرياست

مبرز شيطان نمودن كى رواست67

بر خلاف پندار حائرى و مانند او به هيچ روى با شاه قاجار برابر نيست. بر آشنايان به ادب و شعر عرفانى اين نكته به خوبى روشن است. اين گونه تعبيرها و واژگان معناى ويژه خود را دارند. از باب نمونه خود نراقى در داستان طوطى و شاه كه حائرى آن را بزرگداشت شاه پنداشته 68 شعرهايى وجود دارد كه بيان گر مراد وى از (خلوت دل) است:

ياد او كن تا زغمها وا رهى

تا قدم زين چاه ها بالا نهى

ياد او كن ياد ديگر كس مكن

ياد گُل كن ياد خار و خس مكن

ياد او كن تا همى يادت كند

از بلا و محنت آزادت كند

گر از اين معنى همى خواهى نشان

(اذكرونى اذ كركم)69 از قرآن بخوان

پاسبان شو بر دَر دل روز و شب

تا نيايد كس در آن جز يادِ رب

ياد او جان تو فرّخ فر كند

سينه را درياى پهناور كند

دل به اين و آن مده اى بوالهوس

دل به آن ده كان دلت داده است و بس

هرزه دل در بند اين و آن منه

قدر دل بشناس و ارزانش مده

كعبه آتشخانه گبران مكن

طوفگاه قدسيان ويران مكن

ديو و دد از خانه دل دور كن

بعد از آن آن خانه را پرنور كن

بر در دل منتظر ايستاده شاه

ليكن از غوغاى غولان بسته راه

از دل خود دور كن غوغاى عام

تا شه خوبان كند آن جا مقام

هان و هان مى آيد سلطان فتق

خانه از غوغا به زودى كن غرق70

روشن است واژه (شاه) و (شاه خوبان) كه نراقى در سروده بالا به كار برده به معناى زمامدار نيست كه اشاره به فتح على شاه باشد.

ب. درست است تخت خسرو پرويز طاقديس نام داشته 71 ولى اين كه نراقى آن

( 306 )

را به كار مى برد و مثنوى خويش را به اين نام مى خواند هيچ پيوندى با شاه قاجار ندارد و نشان گر ستايش از او نيست. زيرا:

نخست آن كه: طاقديس مركب از (طاق) و (ديس) است. طاق يعنى آسمان رف كمان خميدگى و ابرو.ديس يعنى: مانند. هر چيز طاق مانندى را طاقديس مى گويند.چنانكه به صُفَّه حضرت سليمان و تيزى عمارتها طاقديس گفته مى شده است.72

دو ديگر: طاقديس نام تخت خسروپرويز بوده نه فتح على شاه كه بگوييم نراقى نام مثنوى خود را از باب دوستى با شاه طاقديس گذارده است.

سه ديگر: همان گونه كه خود نراقى اشاره كرده مراد وى از اين كه نام اثر خود را طاقديس گذارده چند بخش و طبقه بودن آن است بسان طاقديس داراى چند صُفّه و ايوان.

نراقى در نظر داشته كه مثنوى را با چهار صُفّه سامان دهد كه بيش از دو صُفّه آن را مجال نيافته بسرايد و چراغ زندگى اش خاموش شده و صُفّه سوم آن را فرزندش حاج ملا محمد جواد سروده است .73

داستانم را كنون آمد ختام

صُفّه اى از طاقديسم شد تمام

صُفّه اى از چهار صُفّه شد تمام

آن سه باشد تا ترا آيد پيام74

ج. نراقى همان گونه كه حائرى نيز اعتراف كرده به روشنى از شاه بيزارى و دورى مى جويد:

گهى در فكر سلطان گه وزيرم

گهى در پادشاه و گه وزيرم

مرا با شاه و با سلطان چه كار است

ز تاج و تخت سلطانيم عار است75

د. اين كه نراقى در مثنوى طاقديس در داستان طوطى و شاه و… واژه (شاه) (سلطان) (شاهنشاه) و(پادشاه) به كار مى برد پيوندى با پشتيبانى از شاه و يا مدح و ستايش او ندارد. نراقى بارها از پيامبر اكرم(ص) اميرالمؤمنين(ع) و حضرت مهدى(عج) و… با عنوان: (شاه) (شاهنشاه) و… ياد كرده است.

( 307 )

آن شنيدستى كه شاهنشاه دين

پيشواى اولين و آخرين

خاك بازى مى نمودند آن گروه

در ره آن پادشاه با شكوه76

در كشاكش شاه با آن كودكان

زودتر بفريبشان از گردكان77

گفت ايشان را شهنشاه اجل

بالجزيرات يبيعون الجمل78

مملكت بى صاحب است اى پادشاه

اللّه اللّه پاى دولت نه به راه79

اى خليفه و اى سلطان دين

مصطفى را نور چشم و جانشين80

مراد نراقى از شاه و سلطان انسان كامل و مظهر همه خوبيها شايستگيهايى كه به هيچ روى با فتح على شاه برابر نيست.

هـ. از ديگر سخنان سست و بى پايه نويسنده ياد شده حمل اين تعبير نراقى (در تبارش شاهى و پيغمبرى) در داستان حضرت ابراهيم به ارج نهادن به مقام پادشاهى است. روشن است كه نراقى در اين سروده و با اين تعبير بر آن نبوده كه مقام پادشاهى فتح على شاه را ارج نهد. بلكه بر آن بوده كه (شاهى و پييغمبرى) ابراهيم خليل را ارج نهد; او كه هم مقام پيامبرى داشته و هم امامت بسان پيامبر اكرم(ص).81

خنجرى بى زخم و بى رنج و شكنج

بهر اسماعيل شد درياى گنج

تا ابد نامش ذبيح اللّه شد

شاه آدم بلكه شاهنشاه شد

در تبارش شاهى و پيغمبرى

شد مخلّد با به روز داورى82

وقتى ابراهيم(ع) به مقام والاى امامت رسيد از خداوند خواست كه امامت را در ذرّيه وى نيز پايدار بدارد كه ندا رسيد: (لا ينال عهدى الظالمين) عهد من به ستمكاران نمى رسد. ولى خداوند از ذرّيه ابراهيم نفى امامت نكرد و تا روز قيامت در تبار او پايدار

( 308 )

و جاودانه ماند.

نراقى كه مى سرايد:

(در تبارش شاهى و پيغمبرى) اشاره به همين مطلب دارد.

4. ديدارهاى دوستانه نراقى با شاه قاجار:نوشته اند: فتح على شاه هرگاه به كاشان مى رفت به منزل نراقى مى رفت و يا نراقى را به باغ فين كاشان دعوت مى كرد.83

و افزون بر اين دستور داد مدرسه بسيار باشكوهى در كاشان بسازند و ملكهايى را وقف آن بسازد و توليت مدرسه و موقوفه هاى مدرسه را بر عهده نراقى و فرزندان وى بگذارد.84

شمارى اينها را دليل بر دوستى پايدار بين نراقى و شاه قاجار دانسته اند كه با كندوكاو و درنگ در پيرامون مسأله روشن مى شود كه اين گونه ديدارها و مسؤوليت دادنها و پذيرفتنها نمى تواند دليل بر پيوند و دوستى بين آن دو باشد.

البته شاه نياز داشت كه خود را ديندار و هوادار عالمان دين بنماياند ولى نراقى چنين نيازى نداشت كه اين را مى شود از چگونگى برخورد فتح على شاه و رفتار نراقى به خوبى دريافت.

به سال 1192هـ.ق. در كاشان زلزله دهشتناك و بسيار ويران گرى رخ داد. 85 شاه از فرصت پيش آمده استفاده كرد. براى نزديك كردن بيش از پيش خود به نراقى كه در آن ديار مى زيست و از احترام و نفوذ بالايى برخوردار بود 86 دستور داد مدرسه اى در كاشان بنا كنند به سال 1225 كار ساخت مدرسه به پايان رسيد.87 شاه براى بازگشايى مدرسه به كاشان رفت و با ملا احمد نراقى ديدار كرد. در اين ديدار نراقى را بسيار ستود و بزرگداشت.

آيا غير از اين سفر شاه سفر ديگرى هم به كاشان داشته يا خير روشن نيست. ولى بر خلاف اين كه شمارى به صورت كلى نوشته اند: شاه براى ديدار نراقى به منزل وى مى رفت و يا وى را به باغ فين دعوت مى كرد88 كه حكايت از اين دارد شاه چندها بار

( 309 )

به كاشان رفته نمى تواند درست باشد از نشانه ها و قرينه ها پيداست كه در زمان حيات ملا احمد شاه يك بار به كاشان رفته است.

با استناد به اين ديدارها كه بيش تر از سوى شاه زمينه چينى مى شده و انجام مى گرفته نمى توان ثابت كرد كه نراقى نسبت به شاه دوستى و محبت داشته و اين ديدارها از روى علاقه و ميل انجام مى گرفته است.

حتى قضيه عكس است. در گزارش تاريخى كه در دسترس است آمده: نراقى به خاطر بيرون راندن حاكم ستم پيشه و زورگوى كاشان مورد بى مهرى شديد شاه قرار مى گيرد و به پايتخت احضار مى شود و شاه در مجلس بزرگ دربار با وى خشمگينانه و جسورانه سخن مى گويد و او را متهم به اخلال در نظم جامعه مى كند.

و از آن سوى نراقى بدون هيچ ابراز پشيمانى در حضور شاه و درباريان دستها را به سوى آسمان بلند مى كند و مى گويد:

(بار خدايا! اين سلطان ظالم حاكمى ظالم بر مردم قرار داده من رفع ستم نمودم و اين ظالم بر من متغيّر است.)89

اگر بين اين دو پيوند دوستانه بود و شاه به طور واقعى به نراقى علاقه داشت و نه از روى اكراه و ديندار نماياندن خود و نراقى نيز به شاه علاقه داشت و دوستدار شاه بود اين برخورد روى نمى داد. شاه او را به اخلال گرى نمى خواند و نراقى شاه را ستم پيشه خطاب نمى كرد.

از اين رخداد روشن مى شود كه شاه نراقى را اخلال گر مى دانسته ولى در بين مردم نمى توانسته آنچه در دل دارد و در دربار او مى گذرد بر زبان جارى سازد; امّا اكنون كه مجال مى يابد و در دربار و در حلقه درباريان قرار گرفته برون افكنى مى كند و خشم خود را بروز مى دهد و آنچه در دل دارد بر زبان جارى مى سازد.و نراقى نيز بى پروا بدون واهمه و ترس و ترس از بازخواست و محاكمه و مجازات در مجلس درباريان و در نزد شاه دست به آسمان مى گشايد و شاه را ستم پيشه خطاب مى كند. وقتى مى خواهد نفرين كند شاه بلند مى شود و دستهاى او را مى گيرد و پوزش مى طلبد

( 310 )

و به خواست نراقى گردن مى نهد و حاكم ديگرى را به كاشان گسيل مى دارد.90

اهميت اين برخوردها و روياروييها با حاكمان محلى كه بارها از سوى نراقى رخ داده 91 وقتى روشن مى شود كه بدانيم حاكمان محلى بيش تر فرزندان و فرزندزادگان شاه قاجار بوده اند.

نراقى با اين منش و بينش والا كه در جاى جاى آثارش جلوه گر است به روشنى يادآور مى شود:

حاكم آلوده به گناه و ناعادل به هيچ روى مورد توجه خداوند نمى تواند باشد. و در اساس خواست خدا بر اين اصل استوار است كه حكمروايى از آنِ ستم پيشگان نباشد: (لا ينال عهدى الظالمين).92

نراقى با ترسيم درست عدالت و اين كه حاكم بايد به اين ويژگى آراسته باشد به طور ضمنى مشروعيت حكومت قاجار را نفى مى كند و با استناد به روايات به روشنى يادآور مى شود: حتى كسانى كه به اين ستم پيشگان يارى رسانند ستم پيشه اند.

(هر كه همراه ظالمى برود از براى اعانت و يارى او و داند كه او ظالم است آن كس از اسلام بيرون رفته داخل كفر شده است.)93

نراقى از نابسامانيها رنج مى برد و شكوه مى كند و زنهار مى دهد از هم سخنى مردمان روزگار خويش: (زنهار زنهار از هم صحبتى اهل اين عصر. پا بكش و بر رفتار ايشان نظر مكن كه در ميان ايشان كسى نيست كه ديدار او تو را سودى بخشد و كلام او ترا به ياد خدا افكند.

آه از اين صفرائيان بى هنر

چه هنر زايد ز صفرا درد سر

اين نه مردانند اينها صورتند

مرده نانند و كشته شهوتند.)94

انگيزه هاى نراقى از نزديك شدن به شاه قاجار

يادآور شديم: نراقى برابر ديدگاهى كه داشته حكومت قاجار را مشروع نمى دانسته95 امّا چرا با آن به رويارويى بر نخاسته بلكه بر عكس به آن نزديك شده و

( 311 )

گاه گاهى هم از آن هوادارى كرده است؟

به نظر مى رسد سببها و علتهاى بسيارى سبب شده كه نراقى برخلاف نامشروع دانستن حكومت قاجار به آن نزديك شود كه به گونه گذرا به پاره اى از مهم ترين آنها اشاره مى كنيم:

الف. پديد آمدن آرامش نسبى در كشور: با روى كار آمدن فتح على شاه قاجار و تلاش وى در فرو خواباندن آشوبها و درگيريها و… آرامش نسبى در كشور پديد آمد و براى همه گروه ها بويژه گروه هاى فكرى. عرصه هاى امن و آرامى تا بتوانند به تلاشهاى فكرى و علمى بپردازند و عالمان دينى كه افول باورهاى دينى آنان را مى آزرد مجال يافتند تا به سازمان دهى نيروها و تلاشهاى دينى روى آورند و از اين راه باورهاى دينى را رشد دهند و از ركود و ايستايى به در آورند و دوباره احيا كنند.

در اين حال و روز وعرصه ها در پهنه هاى پديد آمده و در اين برهه كه حكومت و در رأس آن شاه خود را پاى بند به دين تشيّع و علاقه مند به علما و فقهاى مى نماياند و مشى و رفتار دينداران را پيشه خود ساخته به خير و صلاح جامعه اسلامى نبود كه علماى دين بويژه نراقى كه از نفوذ و جايگاه بالايى برخوردار بود به مخالفت با دستگاه برخيزند و اگر هم رويارو مى شدند و به مخالفت برمى خاستند ره به جايى نمى بردند و بر دامنه هرج و مرج مى افزودند و اين مجال به دست آمده را هم از دست مى دادند.

از اين روى سياست اصلاح و همكارى را پيش گرفتند. تا جايى كه توان داشتند تذكرها نصيحتها اندرزها و پندها و گاه خشم كردنها به اصلاح نابهنجاريها پرداختند و در آن جاهايى كه به صلاح مسلمانان و سود اسلام بود به همكارى با حكومت همت گماردند و از اين راه اسلام و شيعه را در اين سرزمين پايدار ساختند و مسلمانان را از گزند بيگانگان و هرج و مرج طلبان داخلى نگهداشتند.

اين حركت و خيزش البته آسان نبود و از هر كسى بر نمى آمد بايد كسى به اين كار دامن مى زد كه از پشتوانه علمى و مردمى بالايى برخوردار باشد كه حكومت به او

( 312 )

احساس نياز كند و خواسته هاى او را بر آورد و به اصلاح امور تن در دهد و گرنه يعنى اگر عالم برخوردارى از دانش بالا در بين مردم پايگاه نداشته باشد نمى تواند آن گونه كه بايد نقش آفرين باشد و حكومت را به اصلاح امور وادارد و يا اگر از نفوذ برخوردار باشد و به دقايق دانش دين و دانش روز آشنايى نداشته باز هم نمى تواند كارآيى داشته باشد و از قدرت و تواناييهاى حكومت در راه خير و صلاح مردم بهره كافى و وافى ببرد.

افزون بر اينها بايد سياستها را دقيق بشناسد تا در دامهاى گوناگون دستگاه حكومت گرفتار نيايد و به نام دين و مردم از او استفاده نادرست نكنند و به سويى نكشانندش كه به خير و صلاح مسلمانان و به سود اسلام نباشد.

اين گونه عالمان در دورانهاى گوناگون تاريخ اسلام و تشيّع نقش آفرينى كرده و تمام داغ و دردها را به جان خريده و به حكومتهاى زمان خويش نزديك شده و از آبروى خويش مايه گذاشته اند تا گامى در راه صلاح و سداد بردارند به گفته امام خمينى: ايثار كردند كه به سلاطين نزديك شدند.96 يعنى با اين كه از جايگاه والايى در دانش دين و معارف اسلامى و آگاهيهاى بشرى برخوردار بودند و شمعهاى محفلهاى مردمى بودند و مورد علاقه پيروان خود با اين همه رنج نزديك شدن به حكومتها را به جان خريدند تا از رنج و الم مردمان بكاهند و مذهب را از انزوا به در آورند و در جاى جاى اين سرزمين مشعل آن را بر افروزند.

امام خمينى درباره انگيزه عالمان دين از نزديك شدن به حكومتها مى گويد:

(يك طايفه از علما اينها گذشت كرده اند از يك مقاماتى و متصل شده اند به يك سلاطينى با اين كه مى ديدند مردم مخالفند لكن براى ترويج ديانت و ترويج تشيّع اسلامى و ترويج مذهب حق اينها متصل شدند به يك سلاطينى و اين سلاطين را وادار كرده اند خواهى نخواهى براى ترويج مذهب تشيّع. اينها آخوند دربارى نبودند. اين اشتباهى است كه بعضى نويسندگان ما مى كنند.)97

( 313 )

ب. سياست دينى فتح على شاه: در روزگار غربت دين و آوارگى و دربه درى و حرمان مردم ديندار فتح على شاه خود را پاى بند به دين و علاقه مند به تشيّع وانمود مى كرد و به امور دينى خود را سخت دلبسته نشان مى داد تا آن جا كه پادشاهى خود را به نيابت ازمجتهدان مى دانسته است:

(سلطنت ما به نيابت مجتهد عهد و ما را به سعادت ائمه هاى دين مهتدين سعى و جهد است.)98

احترام به عالمان دين و دعوت بسيارى از آنان به پايتخت رونق دادن به مجلسها و محفلهاى دينى ساخت و مرمت مسجدها و مدرسه هاى دينى و حرم و بارگاه امامان و امام زادگان و ميدان دادن به علماى دين براى تلاشهاى دينى و علمى و….99

افزون بر اينها در نامه هايى كه براى علما مى نگاشت و يا در ديدارهايى كه با آنان داشت مهم ترين هدف حكومت را گسترش و رواج مذهب تشيّع اعلام مى كرد.

علاّمه نراقى نيز به علاقه مندى فتح على شاه به علماى دين و رواج اسلام اشاره مى كند:

(و كان له ميل و رغبة الى العلم و العلماء و حصل به رواج فى احكام الشريعة)100

او به علم و علماى دين علاقه و گرايش داشت و به همّت او احكام شريعت رواج يافت.

وقتى نراقى در فتح على شاه اين ميل و گرايش را مى بيند و به آن باور دارد طبيعى است كه در آن برهه به حكومت نزديك شود و از آن براى استوار سازى پايه هاى شريعت در جامعه و در بين مردم بهره برد.

ج. جنگ ايران و روس: روس ايران اسلام و تشيّع را تهديد مى كرد. هدفهاى روسيه كه نيرومند ترين قدرت استعمارى آن زمان بود براى نراقى به طور كامل و دقيق و همه سويه روشن بود.روسيه بر آن بود كه با به چنگ گرفتن سرزمين ايران به آبهاى

( 314 )

گرم خليخ فارس درياى عمان و منابع عظيم ثروت ايران دست يابد و زمام مردم ايران به دست گيرد.

بر همه روشن بود كه چيرگى كافران بر ايران چه پيامدهاى شومى براى مردم داشت و چه بر سر دين هويت و ناموس آنها مى آمد.

از اين روى نه تنها نراقى كه همه عالمان دين به پشتيبانى از شاه قاجار برخاستند و همين پشتيبانيها سبب شدكه آنها نتوانستند به همه هدفهاى شوم خود دست يابند و ايران با همه آسيبهايى كه ديد و بخشى از سرزمينهاى مقدس خويش را از دست داد از انهدام و نابودى كلى در امان ماند و جان سالم به در برد.

اين كه نراقى در اين برهه به كمك حكومت پرداخت 101 كارى بود خردمندانه و دقيق و برابر با معيارها و ترازهاى اسلامى. و اگر چنين نمى كرد و به كمك حكومت بر نمى خاست و از كنار اين واقعه بزرگ و سرنوشت ساز بى تفاوت مى گذشت و در برابر تاخت و تازهاى روسها هيچ واكنشى نشان نمى داد و از نفوذ كلمه خود استفاده نمى كرد و مردم را بر نمى انگيخت و آنان را در برابر دست اندازيهاى روسها حساس و هشيار نگه نمى داشت امروزه همه حتى آنان كه بر وى خرده مى گيرند كه چرا به حكومت نزديك شده زبان به سرزنش وى مى گشودند و او را در دادگاه تاريخ محكوم مى كردند و او را از جمله كسانى مى شمردند كه به ملت پشت كرده و از كنار اين فاجعه بزرگ انسانى بى تفاوت گذشته است.

از اين روى در اين برهه حساس نراقى نمى توانست روياروى حكومت بايستد و او را در برابر دشمن كه تمامى هويت و هستى ايران اسلامى را نشانه رفته بود و به چيزى كم تر از نابودى ايران و اسلام نمى انديشيد ضعيف كند و از كارايى بيندازد كه كارى بود نابخردانه و خلاف معيارها و ترازهاى اسلامى. پس ناگزيز بود با حكومت راه بيايد و تا مى تواند حركتى انجام ندهد كه در اين برهه حساس ناتوان شود و به زانو درآيد و از چشم مردم بيفتد . بدين جهت در برخورد با حكومت به گونه اى وانمود مى كرد كه مردم احساس كنند فتح على شاه فردى شايسته و براى ايران و شيعه مفيد است.102

( 315 )

د. مبارزه با كژيها و انحرافها: پس از افول صفويان كشور عرصه تاخت و تاز گروه هاى بدعت گذار و كژانديش شد و عالمان دين يا كشته شده بودند و يا در به در و آواره بودند و يا از اين سرزمين براى حفظ جان رخت كشيده بودند;103 از اين روى كسى نبود كه با اين گروه هاى كژانديش و وابسته به روس و انگليس در افتد و به روشن گرى مردم بپردازد. حكومت قاجار و شخص فتح على شاه اين زمينه را به وجود آورد كه علماى دين بتوانند به تلاشهاى علمى و فرهنگى بپردازند و روياروى گروه هاى كژانديش بايستند و نگذارند اينها با پشتوانه قدرتهاى خارجى در اين سرزمين ريشه بدوانند و بمانند و مردم را به وادى گمراهى بكشانند و زمينه را براى سلطه بيگانگان فراهم بياورند.

علما و شخص نراقى به حكومت نزديك شدند تا از تواناييهاى قدرت حكومت بهره برندو در برابر گروه هاى بدعت گذار وكژانديش كه مورد پشتيبانى قدرتهاى بيگانه بويژه انگليس 113بودند بايستند و نگذارند از اين راه به كيان اسلام و تشيّع كه باروهاى استوار در برابر بيگانگان بودند زيان وارد آيد.

( 316 )

نراقى و ديگر علماى بزرگ و آگاه به خوبى دريافته بودند كه اگر به فتح على شاه نزديك نشوند و با حاكمان اگر چه به گونه كم رنگ در پيوند نباشند جاى خالى آنان را صوفيان اخباريان شيخيه و… پر خواهند كرد و حاكمان و كارگزاران حكومتى و بويژه فتح على شاه را از راه به در مى برند و جامعه شيعى را گرفتار انسانهاى ناپرهيزگار و هواپرستى مى كنند كه به نام دين خرافه و جهل مى پراكنند و اباحى گرى و لاابالى گرى را رواج مى دهند.

حركت نراقى و هم انديشان او عليه گروه هاى كژانديش و كژراهه افتادگان گروه هاى بدعت گذار و تباهى آفرين را به بن بست كشيد و گردانندگان و پشتيبانان آنان را نااميد ساخت.

تلاش و خيزش نراقى و علماى بزرگ چنان از منطق قوى و برانگيزانندگى بالاى مردمى برخوردار بود كه حكومت گران قاجار با همه گرايشى كه به گروه هاى كژانديش از جمله صوفيان داشتند نتوانستند به گونه آشكار از آنان پشتيبانى كنند و گاه ناگزيز شدند به رويارويى با آنان برخيزند.

استعمار با استفاده از اهرمهاى فشار عليه حكومت قاجار هميشه و همه گاه در تلاش بود از اين گروه ها در برابر علماى شيعه كه از هوى و هوس به دور بودند و براى انجام وظيفه شرعى خود تلاش مى ورزيدند و به هيچ روى نمى شد آنان را دنباله رو سياستهاى خود كند بهره ببرد كه با تلاش گسترده و روشن گريهاى ژرف نراقى و ايثار نزديك شدن به طبقه حاكم و هشدار و اندرز به آنان و نماياندن پيامدهاى خطرناك نزديك شدن آنان به گروه هاى انحرافى ناكام ماند.

( 317 )


پى نوشتها:

1. وسائل الشيعه شيخ حر عاملى ج 98/18 دار احياء التراث العربى; بيروت احتجاج طبرسى ج 283/2.

2. در جست و جوى راه از كلام امام دفتر شانزدهم 159/ امير كبير.

3. شهداء الفضيله عبدالحسين امينى شهاب قم.

4. اصول كافى محمد بن يعقوب كلينى ج 46/1 ج 5 دارالتعارف بيروت.

5. وسائل الشيعه ج 924/2.

6. الحياة محمد رضا حكيمى ج 310/2 انتشارات اسلامى قم.

7. كنز العمال علاء الدين على المتقى بن حسام الدين الهندى ج 186/10 شماره 28973 الرساله بيروت.

8. بحارالانوار علاّمه مجلسى ج 88/2 مؤسسه الوفاء بيروت; الحياة ج328/2.

9. مجله حوزه شماره 64 ـ 265/63 به نقل از الخراجيات فاضل قطيفى 23/.

10. تاريخ اجتماعى و سياسى ايران سعيد نفيسى ج 105/2 بنياد تهران.

11. معراج السعاده ملا احمد نراقى 4/ جاويدان تهران.

12. عوائدالايام ملا احمد نراقى 529/ عائده 54 انتشارات دفتر تبليغات اسلامى قم.

13. نخستين روياروييهاى انديشه گران ايران عبدالهادى حائرى 337/ امير كبير تهران.

14. همان 332/.

15. صحيفه نور مجموعه رهنمودهاى امام خمينى ج 259/1 وزارت ارشاد اسلامى.

16. دين و دولت در ايران حامد الگار ترجمه ابوالقاسم سرّى 59/.

17. همان 60/.

18. سياست و اقتصاد در عصر صفوى محمد ابراهيم باستانى پاريزى 14/; لغت نامه دهخدا ج 14977/10 دانشگاه تهران.

19. سلسله هاى اسلامى كليفورد ادموند يوسورث ترجمه فريدون بدره اى 259/ مؤسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگى تهران.

( 318 )

20. ناسخ التواريخ تاريخ قاجار محمد تقى سپهر ج 17/1 ـ 33 اساطير تهران.

21. نخستين روياروييهاى انديشه گران ايران 203/.

22. طبقات سلاطين اسلام دستانلى لين پول ترجمه عباس اقبال 232/.

23. ايران در دوره سلطنت قاجار على اصغر شميم 58/ مدّبر تهران.

24. از صبا تانيما آرين پور ج 13/1 ـ 45.

25. تاريخ تحولات سياسى سيد جلال الدين مدنى ج 94/1 ـ 99 انتشارات اسلامى قم.

26. همان 80/.

27. تاريخ اجتماعى و سياسى ايران ج 117/1.

28. ناسخ التواريخ تاريخ قاجاريه ج 181/1.

29.همان.

30. نهضت روحانيون ايران على دوانى ج 62/1.

31. مآثر السلطانيه عبدالرزاق دنبلى 146/ ابن سينا.

32.تاريخ تحولات سياسى ج 156/1.

33. همان 173/.

34. ناسخ التواريخ تاريخ قاجاريه ج 357/1.

35. همان 365/.

36. ايران در دوره سلطنت قاجار 99/; مثنوى طاقديس ملا احمد نراقى به اهتمام حسن نراقى 16/ امير كبير.

37. تاريخ تحولات سياسى ج 206/1.

38. همان.

39. همان ج 78/1.

40. دين و دولت 87/.

41. نخستين روياروييهاى انديشه گران ايران 336/.

42. خزائن 40/.

( 319 )

43. نخستين روياروييهاى انديشه گران ايران.

44. همان 338/.

45. عوائدالايام ملا احمد نراقى عائده 529/54 دفتر تبليغات اسلامى قم.

46.معراج السعاده 350/.

47. همان 347/.

48. همان 51/.

49. همان.

50. همان 355/.

51. تحف العقول ابن شعبه حرّانى 463/ اسلاميه تهران.

52. مغز متفكر جهان شيعه ذبيج اللّه منصورى 150/ جاويدان تهران.

53. معراج السعاده 477/.

54. همان 476/.

55. همان 485/.

56. همان.

57. نخستين روياروييهاى انديشه گران 333/.

58. همان.

59. همان 334/.

60.همان.

61. غزل ملا احمد نراقى گردآورنده: اختر نراقى 123/ جاويدان تهران.

62. نخستين روياروييهاى انديشه گران 339/.

63. همان 340/.

64. فرهنگ ديوان امام خمينى واژگان: مى ميكده و دلبر مؤسسه نشر آثار امام خمينى.

65. ناسخ التواريخ تاريخ قاجاريه ج181/1.

66. همان 365/.

( 320 )

67. مثنوى طاقديس 33/.

68. نخستين روياروييهاى انديشه گران ايران 333/.

69. سوره بقره آيه 152.

70. مثنوى طاقديس 34/.

71. لغت نامه دهخدا على اكبر دهخدا ج 15246/10.

72. برهان قاطع محمد حسين خلف تبريزى برهان به اهتمام محمد معين ج 1343/3 امير كبير.

73. مثنوى طاقديس مقدمه 21/.

74. همان 178/.

75. غزل 119/.

76. مثنوى طاقديس 89/.

77. همان 97/.

78. همان 98/.

79. همان 86/.

80. همان 87/.

81. الميزان فى تفسير القرآن محمد حسين طباطبايى 267/ ـ 279; اصول كافى ج 175/1.

82. مثنوى طاقديس 389/.

83. مجله نشر دانش سال 4 شماره 7/3 به نقل از آثار تاريخى كاشان حسن نراقى 75/ انجمن آثار ملى.

84. مثنوى طاقديس مقدمه 15.

85. تاريخ كاشان 497/.

86. نخستين روياروييهاى انديشه گران ايران 332/.

87. مثنوى طاقديس مقدمه 15/.

88. مجله نشر دانش سال چهارم شماره 7/3.

( 321 )

89. قصص العلماء تنكابنى 130/.

90. دين و دولت 104/.

91. قصص العلماء 130/.

92. سوره بقره آيه 124.

93. معراج السعاده 347/.

94. همان 526/.

95. نخستين روياروييهاى انديشه گران ايران 337/.

96. صحيفه نور ج 259/1.

97. همان.

98. دين و دولت 103/.

99. همان 87/ ـ 93.

100. خزائن 40/.

101. ناسخ التواريخ تاريخ قاجاريه ج 181/1 385.

102. نخستين روياروييهاى انديشه گران ايران 341/.

103. دين و دولت 60/.