( 322 )

جنگ ايران و روس و نقش علما

على اكبر ذاكرى

علماى شيعه در اين ديار خوش درخشيده و هميشه و همه گاه نگهبان عزت افتخار و سربلندى و شكوه اين سرزمين و مرزبان تيزنگر ايران اسلامى بوده و در برابر هر يورشى قد برافراشته و از تماميّت اين ديار به دفاع برخاسته اند.

اين كه ايران برخلاف كشورهاى منطقه هيچ گاه زير سيطره و سلطه مستقيم استعمار قرار نگرفته همين نكته است.

در هنگامه ها و برهه هاى مهم و سرنوشت ساز نقش آفرينى عالمان دين در عرصه هاى سياسى و اجتماعى چشم گير بوده است.

در هر حركت و خيزشى و در هر كار و تلاش سياسى بنيادينى كه ورقى در اين كشور به سود اين ملت برگشته و حركتى به خير و صلاح آنان انجام شده شمارى از عالمان دين پيشاهنگ و در كانون حركت و خيزش بوده اند.

اين همگامى و پيشاهنگى بى گمان كارها را به سامان رسانده و كشور را در مسير بالندگى سير داده است. و به گواه تاريخ اگر اين همگامى و پيشاهنگى نبود هيچ گاه

( 323 )

اين افتخارهاى بزرگ بهره اين سرزمين نمى شد.

جنبش بزرگ تنباكو انقلاب مشروطه نهضت ملى شدن نفت با نقش آفرينى و پيشاهنگى عالمان دين پديد آمدند و زندگى شادابى و حركت را به اين ملت ارزانى داشتند.

انقلاب اسلامى ايران پديده شگفت قرن به رهبرى قهرمانانه و شجاعانه امام خمينى و همگامى همراهى و از جان گذشتگى و تلاش خستگى ناپذير عالمان برجسته و تقواپيشه طلوع كرد و به جهان روشنايى بخشيد.

از حركتهاى بزرگ تاريخى كه علماى شيعه در برانگيزاندن مردم و در دفاع از كشور نقش بنيادين و حماسى داشتند جنگ دوم ايران و روس در روزگار فتح على شاه قاجار است.

درباره جنگ ايران و روس از زواياى گوناگون مى توان سخن گفت; امّا سخن ما در اين باب بر مدار نماياندن نقش عالمان دين در اين دفاع مقدس و پاسخ به پاره اى شبهه هاست.

هرگاه و در هر رخداد بزرگ نقش علماى دين برجسته و در اوج بوده دستهايى به كار افتاده اند تا آن را به گونه اى كم رنگ جلوه دهند و يا با هزاران آلاينده بيالايند.

شركت عالمان بيدار هشيار و شجاع در دفاع مقدس از اسلام و سرزمين ايران در برابر يورشهاى ويران گر و تباهى آفرين روس عليه ايران و برانگيزاندن مردم براى دفاع از عزت شرف و دين خود و يك پارچگى ايران سبب گرديده قلمهاى آلوده و وابسته به بيگانگان به كار بيفتند تا كارنامه درخشان آنان را خدشه دار كنند و مردم را از اين كانون گرماآفرين و عزت بخش دور سازند.

از اين روى از نقش آفرينى و حركت آفرينى و انگيزانندگى عالمان دين در جنگ ايران و روس سخنى نمى گويند و تاريخ را از اين زاويه نمى كاوند ولى روى شكست انگشت مى گذارند و به بررسى ناتمام و كينه ورزانه آن مى پردازند و

( 324 )

تاريخ را باژگونه جلوه مى دهند و به جاى بررسى دقيق و همه سويه سببها و انگيزه هاى شكست و نماياندن آنها كژراهه مى روند و مردم را از واقعيتها و بود و هست اين رخداد بزرگ دور مى كنند; زيرا آنان نمى خواهند شكست را از آنِ كسانى بدانند كه لشكر را بر اصول اروپاييان سامان داده و از انگليس و فرانسه يارى مى خواستند و چشم به ديار غرب داشتند و از آنان درخواست گشودن گره از كار بسته خود مى كردند.

چون اگر اين قضيه و زواياى آن و مسائل پشت پرده براى مردم دقيق و كالبدشكافانه روشن شود در خواهند يافت كه اروپاييان چه پيمانها بستند امّا در هنگامه هاى سرنوشت ساز كه ورق به سود ايران برمى گشت ناجوانمردانه گسستند و غرب زدگان در رأس كار چه خائنانه سرنوشت جنگ را به اراده اروپاييان پيمان شكن گره زدند و به نيروهاى مردمى و برانگيزانندگان آنان بى توجهى كردند و آب به آسياب دشمن ريختند.

اينها اگر روشن شود پرده بيفتد خيلى رسوايى به بار مى آورد و دست بسيارى از افراد رو مى شود و روشنفكران وابسته نمى توانند در رخدادها و برهه هاى گوناگون نقش بازى كنند و مردم را به سوى غرب به دريوزگى وادارند.

بدين سبب و سببهاى بسيار ديگر كه جاى پرداختن به آنها نيست اين جا و آن جا در گوناگون محفلها و مجلسها در كتابها مجلّه روزنامه و در هر تريبونى كه در اختيار دارند چنين وانمود مى كنند: عالمان هم آغاز گر جنگ بودند و هم سبب شدند كه ايران در برابر روس زمين گير شود.

اين در حالى است كه اگر از روى كم ترين انصاف به تاريخ نگريسته شود حتى تاريخى كه تاريخ نگاران دربارى نگاشته اند به دست مى آيد كه چه دستهايى در اين شكست نقش داشته اند و علماى دين در برابر اين حركت خائنانه چه بازتابى از خود بروز داده اند.

به اميد حق در اين نوشتار با بررسى همه سويه نقش عالمان دين را در

( 325 )

خيزش و حركت عليه روس مى نمايانيم و دستهاى آلوده كه سبب زمين گير شدن ايران در برابر روس شد رو مى كنيم و به شبهه هاى شبهه آفرينان پاسخ مى دهيم.

جنگ اول ايران و روس

روس به سال 1218هـ.ق. در ماه شوّال با يورش به گنجه آتش جنگ را افروخت و پس از ده سال در شوّال /1228اكتبر 1813 با قراداد ننگين گلستان به خاموشى گراييد.1

در گرماگرم جنگ به سال 1223هـ.ق.حكومت قاجار ديد در تنگناى شديدى قرار گرفته از يك سوى روس عرصه را بر آن تنگ گرفته و از ديگر سوى شورشهاى داخلى آن را در باتلاقى سخت گرفتار ساخته است.

چاره كار در پشتيبانهاى مردمى ديد. از آن جا كه خيزش مردمى و به يارى برخاستن آنان كارى نبود كه از دست حكومت برآيد بر آن شد از فقيهان و مجتهدان ايران و عتبات فتواى جهاد با روسيه را بگيرد2 و از اين راه مردم را برانگيزاند كه با پشتوانه آنان هم شورشهاى داخلى را در هم بكوبد و هم در برابر روس به رويارويى برخيزد.

افزون بر اين ها عباس ميرزا فرزند چهاردهم فتح على شاه و فرمانده جنگ با دستيابى به فتواى علماى شيعه عليه روس مى توانست هماوردان خود را كه برادرانش بودند و داعيه جانشينى شاه را داشتند از صحنه بيرون راند و خود بى هماورد ميدان دار شود.

از اين روى ميرزا عيسى قائم مقام بزرگ ملا باقر سلماسى صدرالدين محمد تبريزى را به عتبات عراق قم كاشان و اصفهان گسيل داشت. تا از عالمان و فقيهان بزرگ فتواى جهاد عليه روس را بگيرد.

فقيهان بزرگ ايران و عراق: شيخ جعفر نجفى معروف به كاشف الغطاء (م:1237هـ.ق.) آقا سيد على طباطبايى اصفهانى صاحب رياض

( 326 )

المسائل(م:1231هـ.ق.) ميرزا ابوالقاسم قمى(م:1231هـ.ق.) ميرمحمد حسين خاتون آبادى امام جمعه اصفهان(م:1233هـ.ق.)3 و ملا احمد نراقى (م:1245)4درخواست عباس ميرزا را پذيرفتند و فتواى جهاد عليه روس دادند.

شيخ جعفر كاشف الغطاء در كتاب كشف الغطاء فتح على شاه را نايب خويش قرار مى دهد و به او اجازه مى دهد كه با روسها به جهاد برخيزد و از زكات خراج و كمكهاى مالى مرزنشينان و ديگر مردم در صورت نياز در جنگ هزينه كند.5

از او فتوا و رساله اى در اين باب نشر يافته است.6

سيد على طباطبايى در كتاب رياض المسائل با اين كه جهاد را در عصر غيبت از سوى نايب امام زمان(عج) روا نمى داند 7 امّا مرزبانى و نگهبانى از مرزهاى اسلامى 8 دفاع از كيان اسلام بدون اجازه امام و نايب او9 روا مى شمارد و بر اين نظر است كه خراج را نايب امام زمان كه همانا حاكم شرع باشد مى تواند در راه خير و صلاح مسلمانان هزينه كند.10

كتاب جهاد رياض المسائل با مقدمه و عنوان: رساله جهاديه نشر يافته است.11

و در پاره اى از رساله هاى جهاديه فتوايى از ايشان به عربى و فارسى در باره واجب بودن جهاد با كافران روس نقل شده است:

(بر جميع مسلمين و عامه مكلفين واضح و آشكار است كه در اين چند ساله كفّار روس هجوم بر بلاد مسلمين آورده در صدد تسخير ممالك اسلامى مى باشند و اين مطلب بر علما واضح و لايح است كه عزت و رواج دين به استقلال دولت اسلام است و هرگاه ضررى از كفّار به دولت اسلام رسد بديهى است كه به دين اسلام رسيده پس خطاب مى شود به عموم مكلفين و مسلمين خواه دور از ثغور باشند يا اهل

( 327 )

ثغور به كفّار نزديك باشند يا دور كه موافق حكم الهى و شرع حضرت رسالت پناهى به جدّ و جهد تمام على قدرالوسع و الطاقة به دفع كفّار لئام برآورند و واجبى را كه تمام واجبات و مستحبات بسته به آنان است متروك نسازند و در حفظ دين و دولت و بقاى عِرض و مال كمر جد و اجتهاد ببندند و نوعى مدافعه و مجاهده به عمل آورند كه روز قيامت جواب صاحبِ دين توانند داد.)12

ميرزاى قمى در جامع الشتات بر پادشاهان روا ندانسته كه از درآمد زمينهاى خراج هزينه كنند مگر با اجازه مجتهد عادل.13

شمارى از بدخواهان از دربار و غيردربار هنگامى كه اين شور و هيجان و خيزش را مى بينند و دست به دست شدن فتواهاى جهادى را مى نگرند از در ديگر وارد مى شوند كه شركت فقيهان در جنگ و پوشيدن لباس سربازى ناسازگار با مروّت است.

از اين روى از ميرزاى قمى مى پرسند كه آيا شركت عالمان در جنگ جايز است يا خير؟

وى در پاسخ مى نويسد:

(بلى جايز است. و آنچه گفته اند كه فقيه هر گاه متلبس به لباس جُندى شود منافات با مروّت دارد. در غير صورت قتال و دفاع مشروع است.كدام عالم از جناب اميرالمؤمنين(ع) بالاتر است كه اسلحه به خود مى آراست و اقدام به جهاد مى نمود و الدال على الخير كفا عله ان شاءاللّه.)14

تمامى رساله هايى كه فقيهان در باب جهاد به درخواست عباس ميرزا نگاشتند و فتواهاى آنان با تلاش ميرزا عيسى قائم مقام بزرگ گردآورى شد و به نام:(رساله جهاديه) در يك مقدمه هشت باب و يك خاتمه در چاپخانه

( 328 )

تبريز چاپ و 15منتشر شد:

باب اول: در تكاليف جهاديه شاهنشاه اسلام.

باب دوم: در تكاليف شرعيه حافظان ثغور اسلام و واليان عظام.

باب سوم: در مهمات متعلّقه علماى راشدين و فضلاى مجتهدين.

باب چهارم: در مسائل جهاديه پيشنمازان و واعظان.

باب پنجم: در مهمات متعلّقه صدور ملك و امينان دولت و مشيران حضرت و زمره ارباب اعمال از كتاب عمّال.

باب ششم: در احكام جهاديه بهادران سپاه سرداران لشكر نصرت پناه اسلام و كافه جنود مسلمين.

باب هفتم: در بيان امور متعلّقه به كافه مسلمين بلاد تصرفى اسلام.

باب هشتم: در بيان تكليف مسلمين ساكنين بلاد تصرّفى كفّار.16

ملا احمد نراقى نيز رساله جهاديه داشته است.17

جنگ اول ايران و روس به خاطر بى تدبيريها سهل انگاريها و استفاده نكردن درست و بهينه از تواناييها كمكها و پشتيبانيهاى مردمى در 7 شوال 1228هـ.ق.اكتبر 1813 ميلادى با پيمان ننگين گلستان با شكست ايران پايان گرفت.

از آن جا كه اين قراداد ننگين شاه را از چشم مردم انداخت و حكومت قاجار را در نزد مردم پست جلوه داد دربار براى كاستن از زيانها و جلوگيرى از خرده گيريها انتقادها و بدگوييها به تلاش برخاست تا به گونه اى روسيه را راضى كند كه در پيمان گلستان تجديد نظر شود و زمينهاى از دست رفته ايران را بازگرداند.

براى گفت و گو در اين باب به سال 1814/1229 دربار فتح على شاه ابوالحسن خان ايلچى را به سن پطرز بورگ فرستاد.

در 20 دسامبر 1229/1814 ميرزا ابوالحسن خان به حضور الكساندر

( 329 )

اول رسيد و در باب تجديد نظر در پيمان گلستان و برگرداندن زمينهاى ايران به گفت و گو پرداخت ولى نتوانست الكساندر اول را به اين كار راضى كند.

در مارس 1815 ميلادى 1230/هـ.ق. ناپلئون از تبعيدگاه خود جزيره الب گريخت و به فرانسه بازگشت و دوباره براريكه پادشاهى تكيه زد.

بازگشت ناپلئون به فرانسه اروپا و روسيه را در ترس و وحشت فرو برد. از اين روى تزار روس براى جلوگيرى از هم پيمانى ايران و فرانسه به ميرزا ابوالحسن خان كه هنوز در روس به سر مى برد قول داد كه بخشى از زمينهاى ايران را بازپس گرداند. امّا شكست ناپلئون در جنگ واترلو در ژوئن 1230/1815 هـ.ق. و تبعيد شدن وى به جزيره هلن سبب شد كه روسيه به فرستاده ايران جواب ردّ بدهد و خواست ايران را نپذيرد.18

جنگ دوم ايران و روس

حكومت قاجار كه از راه گفت و گو به گونه اى آشتى جويانه و صلح آميز نتوانست به خواست خود برسد و روسيه را به پذيرش تجديدنظر در پيمان گلستان وادارد بر آن شد از

( 330 )

راه جنگ به خواست خود دست يابد. از اين روى پس از سيزده سال جنگ بين روس و ايران در ذى حجه 1241 هـ.ق. آغاز شد و در شعبان 1243هـ.ق. با قرارداد تركمان چاى به پايان رسيد.

از آن جا كه سپاه ايران در اين نبرد نيز شكست خورد و قرارداد ننگين تركمان چاى بين ايران و روس بسته شد دستهاى آلوده و حنجره هاى ناپاك و قلمهاى زهرآگين در همان زمان و زمانهاى ديگر به كار افتادند تا تاريخ را باژگونه جلوه دهند و حكومت گران و كسانى را كه رو به قبله غرب داشتند و به نيروها تلاشها و خيزشهاى مردمى بى توجه بودند و راهنماييهاى عالمان دين را به هيچ مى انگاشتند و مستبدانه نظر خويش را به كار مى بستند از زير بار اين ننگ بزرگ برهانند و عالمان دين را كباده كش اين ننگ كنند.

از اين روى اين جا و آن جا شايعه كردند و به سر زبانها انداختند تاريخ نگاران را به مزدورى گرفتند كه بگويند: بنويسند: دربار فتح على شاه عباس ميرزا و قائم مقام چون دريافته بودند كه سپاه ايران به خاطر نداشتن سلاحهاى پيشرفته نمى تواند با سپاه روسيه هماوردى كند به صلاح كشور و ملت ايران نيست وارد ميدان كارزار شود و با جنگ و لشكركشى به زمينها و شهرهاى از دست رفته خود دست بيابد و مردم گرفتار و اسير در چنگ روس را از اين راه برهاند سرسختانه با جنگ سرناسازگارى داشتند; امّا عالمان و فقيهان بويژه سيد مجاهد عرصه را بر دولت و پادشاه تنگ كردند از اين روى ناگزير تن به جنگ دادند و متأسفانه همان گونه كه پيش بينى مى شد سپاه ايران در برابر سپاه تمرين ديده و با فنون جديد آشناى روس زمين گير شد.

با اين كه نشانه هاى بسيار در دست است كه در لا به لاى نوشتار يك به يك را خواهيم نماياند فتح على شاه و عباس ميرزا پيش از آن كه از عالمان و فقيهان نظر و فتوا بخواهند و درخواست كنند آنان در جنگ شركت جويند مهياى جنگ بودند; نوشتند: فتح على شاه مخالف جنگ بود; زيرا در پاسخ نماينده دولت

( 331 )

روس در سلطانيه گفته بود: تصميم جنگ به عهده علماست.19

اينان براى باژگونه كردن تاريخ آن بخش از تاريخ را كه شاه از سيد مجاهد مى خواهد در جنگ شركت بجويد و گواهى دهد او از شركت كنندگان در جهاد است20 و اجر مجاهد را دارد از روى عمد ناديده مى انگارند و به آن نمى پردازند و از اين سخن شاه استفاده مى كنند كه شاه نقشى در جنگ نداشته است. ولى فرستاده روس كه با هدايايى به ديدار شاه مى آيد در مى يابد كه دولت ايران تصميم خود را براى جنگ گرفته است.21 به ديگر سخن در انتظار تصميم علما نيست!

ييا نويسنده كتاب عباس ميرزا22 و نويسنده تاريخ نو23 جهانگير ميرزا فرزند عباس ميرزا به تلاش برخاسته اند كه عباس ميرزا را از باتلاق اين ننگ برهانند و او را در شروع جنگ بى نقش جلوه دهند; از اين روى نوشته اند: او مخالف جنگ بود.

اين سخن نيز درست نيست; برابر گزارشهاى محمدتقى سپهر در ناسخ التواريخ نامه هاى مردم سرزمينهاى اشغالى را چاكران عباس ميرزا به عتبات مى رساندند.24

به ديگر سخن آگاهاندن عالمان عتبات و ايران از حال و روز مردمان سرزمينهاى اشغالى برابر برنامه ريزيهاى عباس ميرزا بوده او براى انگيزاندن عالمان به شركت در جهاد و فتوادادن عليه روسها با برنامه ريزى پيش مى رفته و عالمان دين را در جريان مى گذاشته و به آنان از بيداد و ستمى كه بر مردم اسير در چنگ روسها مى رفته گزارش مى داده است.

افزون بر اين در محرم 1242 در نامه اى كه پس از پيروزهاى نخستين به فرزندش محمد ميرزا(محمدشاه) نوشته مسؤوليت جنگ را به عهده گرفته و يادآور شده: با در نظر گرفتن توان نيروهاى امپراتورى روسيه جنگ را شروع كرده نه توان و نيروى يرمولف فرمانده جنگ قفقاز.25

شمارى قائم مقام فراهانى را از جمله كسانى دانسته اند كه با شروع جنگ از

( 332 )

سوى ايران سرناسازگارى داشته; از اين روى دربار به او خشم گرفته و او را به مشهد تبعيد كرده است.26

اين ادعا نيز تمام واقعيت نيست; زيرا ميرزا ابوالقاسم قائم مقام فراهانى در آغاز و هنگام پيشرويهاى سپاه ايران در محرم 1242 در مركز فرماندهى جنگ حضور داشته و نامه هاى عباس ميرزا را مى نگاشته است.

نامه هايى به خط وى كه در محرم و صفر 1242 به كُلنل مكدانلو نوشته شده در كتاب (روزنامه هاى سياسى و تاريخى سيد الوزراء قائم مقام فراهانى) آمده است.27

امّا از تاريخ صفر 1242 تا صفر 1243 نامه اى از مركز فرماندهى به خط وى ديده نمى شود كه نشان مى دهد در اين برهه قائم مقام از مركز فرماندهى به دور بوده است.

گويا در جلسه اى كه به تاريخ اول ربيع الاول 1242 براى بررسى جنگ برگزار مى شود قائم مقام با ادامه آن مخالفت مى كند و همين سبب مى شود كه به مشهد تبعيد گردد.28

در واقع علماى دين با قائم مقام در يك برهه تاريخى از جنگ فاصله مى گيرند و به گونه اى ناخرسندى خويش از سير رويدادها ابراز مى دارند.

روشن شد كه فتح على شاه و عباس ميرزا نه تنها با جنگ سرناسازگارى نداشته اند و هيچ گاه ناسازگارى از آنان در تاريخ ثبت نشده كه برانگيزاننده و وادار كننده به جنگ بوده و بر آن بوده اند كه براى استوارسازى جايگاه خود در بين مردم و جهان از زير بار ننگ شكست جنگ اول به درآيند.

و از بررسى تاريخ و درنگ در آن چه يادآور شديم به دست مى آيد كه قائم مقام نيز سرناسازگارى با جنگ نداشته و همكارى و همگامى داشته و در مركز فرماندهى نقش آفرين بوده است. امّا در برهه اى از نظر خود برمى گردد و مخالفت مى كند.

( 333 )

امّا نام دو نفر به عنوان مخالفان شروع جنگ در تاريخ آمده است:

1. معتمد الملك معروف به نشاط.

2. ابوالحسن ايلچى وزير امور خارجه.29

ممكن است نشاط در ادعاى خود صادق بوده باشد امّا در صداقت ابوالحسن ايلچى ترديد وجود دارد. درباره ايلچى گفته اند: از حكومت انگليس مقررى دريافت مى كرده و شخص فاسد و عياشى بوده است 30 و اين چنين شخصى نمى توانسته استقلال رأى داشته باشد و به جز آنچه انگليس به وى ديكته مى كرده سخنى بگويد و سياستى پيشه كند.

سببها و انگيزه هاى جنگ دوم

1. احساس بى نيازى از قرارداد و جبران شكست: قرارداد گلستان با همه زيانى كه براى ايران داشت و نكبت و ننگى كه بار آورد براى عباس ميرزا تكيه گاهى بود; زيرا وليعهدى وى در آن پذيرفته شده بود. امّا با مرگ محمدعلى ميرزا (1237هـ.ق.) كه داعيه وليعهدى را داشت و هماورد سرسختى براى عباس ميرزا به شمار مى آمد و شمارى از حكومت گران و كارگزاران روس از وى پشتيبانى مى كردند 31 نيازى نبود كه عباس ميرزا به قرارداد گلستان با آن همه ننگ و نكبت پاى بند بماند و خشم مردم را به جان بخرد; از اين روى او و دربار هر كدام به انگيزه اى بر آن مى شوند كه از زير بار اين ننگ خود را بيرون كشند و اين شكست را جبران كنند.

سعيد نفيسى در اين باره اظهار نظر مى كند كه مى شود بخشى از آن را: (دربار ايران آشكارا و پنهان تهيه جنگ ديگر مى ديده) پذيرفت كه با نشانه ها و قرينه هاى تاريخى سازگار است; امّا آن بخش از ديدگاه وى را: (عباس ميرزا به اصرار دربار و پدرش تن به اين جنگ داده) نمى توان پذيرفت كه با نشانه ها و قرينه هاى تاريخى سازگارى ندارد:

( 334 )

(در فاصله ميان اين دو جنگ; يعنى مدت 13 سال و يك ماه و يازده روز ظاهراً صلح در ميان ايران و روسيه برقرار بوده است. امّا چنان كه پس از اين خواهد آمد در اين مدت دربار ايران گاهى آشكار و گاهى پنهان تهيه جنگ ديگرى را مى ديده است ناچار دولت روسيه نيز كه ازجزئيات آگاه بوده غافل ننشسته و كاملاً مراقب اوضاع بوده است….

و تنها همان غرورى كه هميشه دربار فتح على شاه را در مى گرفت و حسابى در ميان نبود مدار كارها بود.

عباس ميرزا نايب السلطنه داناتر و بيناتر از آن بوده است كه متوجه ناتوانى لشكريان خود نشود; امّا از قراين پيداست كه در برابر اصرار دربار پدرش چاره اى جز تسليم نداشته است.)32

2. پيروزى بر عثمانى: رويداد ديگرى كه ايران را برانگيخت وارد عرصه جنگ با روس شود پيروزى بود كه در جنگهاى سالهاى 1236 ـ 1238 با دولت عثمانى بهره ايران شد.14

دولت ايران پيروزى بر تركان عثمانى را نشانه توانايى و برترى نظامى خود انگاشت; از اين روى با عثمانى از در صلح و سازش درآمد تا در نبرد با روس مشكلى نداشته باشد و گامهاى بلندى با اين كه به پيروزى دست يافته بود در راه صلح با عثمانى برداشت از جمله برداشتن شرط گرفتن خراج از دولت عثمانى بود. اين از آن روى بود تا با خاطرى آسوده و به دور از دغدغه جبهه عثمانى شهرها و سرزمينهاى خود را از چنگ روس به در آورد و با قدرتى برتر هم در خارج و هم در داخل قدبرافرازد.

(فتح على شاه شرايط صلح را به وسيله قاسم خان هنگ سفير ايران در استانبول به اطلاع سلطان عثمانى رساند واز آن جمله

( 335 )

پرداخت خراج ساليانه به دولت ايران بود; اما تركان آن را نپذيرفتند و نجيب پاشا نام را با نامه اى كه شامل مواد عهدنامه بود با سفير ايران به تهران فرستادند.

چنان مى نمايد كه فتح على شاه در اين موقع در انديشه جنگ دوم با روسيه بوده است كه دو سال بعد در گرفت و براى آن كه تهيه آن جنگ شوم را ببينند صرفه در اين ديده است كه از خراج بگذرد و زودتر با دولت عثمانى صلح كند.)34

3. مرگ الكساندر اول تزار روسيه: با مرگ تزار همو كه ناپلئون بناپارت را شكست داد (19 ربيع الاول 1241)35 و اختلاف بر سر جانشينى وى دولت ايران به اين گمان افتاد كه شيرازه ابر قدرت روس از هم گسسته اكنون بهترين زمان نبرد با آن است و مى تواند از هم گسستگى او سود برد و ضربه كارى بر ماشين جنگى آن وارد سازد و به خواسته هاى خود كه همان به چنگ آوردن شهرها و سرزمينهاى از دست داده است برسد.

امّا درك نكرده بود و يا نمى خواست درك كند كه سپاه ايران از هم گسسته تر از آن است كه بتواند در برابر سپاه روس پس از الكساندر حتى ايستادگى كند; زيرا سپاه ايران از فرماندهان با تدبير كارآمد آشناى دقيق به فنون نظامى بويژه فنون نظامى جديد تا آن جا كه با اقليم ايران و خوى و عادت سربازان ايرانى سازگار باشد بى بهره است. افزون بر اين در بررسى و تحليل چگونگى سير رويدادها در روس پس از مرگ الكساندر نيز دچار اشتباه شده بود و آن گونه كه مى پنداشت نَسَق و سامان نظام آن را از هم نگسسته بود و ارتش آن نيز از ساختار استوارى برخوردار بود كه براى ايستادگى در برابر آن و نبرد و درافتادن با آن نياز به ارتشى قوى داراى نظمى پولادين و فرماندهان هوشيار و برخوردار از روحيه بالا داشت كه ايران برخلاف پندار دولت مردان و درباريان از آن بى بهره بود و آن

( 336 )

هم از ناشايستگى و بيگانه پرستى خود آنان سرچشمه مى گرفت كه نه در سپاه دگرگونى ژرف و ريشه دارى پديد آورده بودند و يا شايستگى آن را داشتند كه به وجود بياورند و نه در تهيه ساز و برگ نظامى و اسلحه هاى كارآمد توفيقى به دست آورده بودند ونه توانسته بودند آموزشهاى لازم به سپاهيان بدهند و آنان را براى نبردى اين چنين سنگين آماده كنند.

4. اختلاف مرزى: در پيمان گلستان پاره اى بندهاى ناروشنى وجود داشت كه با گفت و گو هم حل نشد. اين گفت و گوها از سال 1233 آغاز و تا زمان شروع جنگ ادامه داشت.

از موردهاى اختلاف سرزمين و ناحيه گوگچه شمال آن و نقطه هاى مرزى قره باغ بود.روسيه در گاه جنگ ايران با عثمانى از فرصت استفاده كرد و چندين نقطه از سرزمينهاى ايران را مانند بالغ لو گونى و گوگچه را به سال 1240 به قلمرو خود افزود و اين برخلاف عهدنامه گلستان بود. ايران به اين حركت اعتراض كرد و براى بازپس گيرى اين بخش به تلاش برخاست و مذاكره هايى نيز بين دو طرف انجام گرفت امّا نتيجه اى به دست نيامد.

دربار ايران در 10 ربيع الاول 23/1241 اكتبر 1821 ميرزا صادق مروزى را براى گفت و گو به روسيه فرستاد كه با مرگ الكساندر گفت و گوها ناتمام ماند و نماينده ايران بدون گرفتن نتيجه در رمضان /1241مارس 1836 وارد تهران شد.

شمارى بر اين نظرند كه اين اختلاف مرزى سبب گرديد كه دو كشور دوباره با هم درگير شوند.36

5. نيرنگ و دستان كشورهاى اروپايى: شمارى بر اين نظرند كه پس از شكست ناپلئون كشورهاى اروپايى برابر اتحاد و پيمان مقدس بين خود براى

( 337 )

برقرار كردن امنيت اروپا به اين نتيجه رسيدند كه ايران و عثمانى را تقسيم كنند.

از اين روى پيمان سرّى بين انگليس و روس بر سر تقسيم ايران و عثمانى به سال 1241هـ.ق.1826/ ميلادى بسته شد:37

(جنگ اخير ايران با دولت روس در ظاهر روى همان اختلافات حدود سرحدّى بود ولى باطن امر پيداست كه نقشه تقسيم ايران با نقشه تقسيم ممالك عثمانى در يك موقع و براى يك مقصود به طور سرّى تهيه شده بود.)38

6. پافشارى علماى دين: شمارى بر اين پندارند كه چون بخشى از سرزمينهاى ايران وشهرهايى با ساكنان مسلمان از ايران جدا شده بود و مردم مسلمان زن و مرد و كودك اسير كافران بى رحم و بى وجدان بودند علما از اين رويداد غم انگيز برآشفتند و بى توجه به توان و نيروى دولت و آمادگى سپاه به فتح على شاه فشار آوردند كه به رويارويى با روس بپردازد و سرزمينهاى اشغالى را باز پس بگيرد.

اينان به همين بسنده نكرده به سيد مجاهد بهتان زده اند كه در گاه سخن از انگيزه علما از شركت در جنگ در اين باب به شرح به بيان انگيزه ها و ردّ و نقد شبهه ها خواهيم پرداخت.

انگيزه عالمان دين از شركت در جنگ

از دست رفتن بخش گسترده اى از ايران در جنگ اول ايران و روس زير سلطه و سيطره كفر در آمدن شهرها و سرزمينهاى مسلمان نشين در عذاب اليم بودن مسلمانان در زير بيرق كفر گريه ها و ناله ها آه و فغانهاى مسلمانان اسير جدايى افتادن بين خانواده ها افرادى از اعضاى يك خانواده آن سوى مرز و افرادى اين سوى مرز خبرهاى ناگوارى كه به علما مى رسيد و بر سر زبانها

( 338 )

جارى بود از شكنجه و بى حرمتى به مسلمانان وادار كردن آنان به انجام كارهاى خلاف اسلام رها كردن دين خود و… پيامها و نامه هاى غم انگيز و دل گدازى كه مردمان اسير در چنگ كافران براى علما مى فرستادند و…سبب گرديد كه عالمان و فقيهان و روحانيان در نگرانى شديد به سر برند و در پى چاره كار باشند و براى گشودن اين گره كور به تلاش برخيزند. دولت ايران كه سخت در تنگنا بود و ضعيف از اين مجال استفاده كرد و بر آن شد كه با پشتيبانى عالمان دين از اين گرداب سهمگين به درآيد و با انگيزش و انگيختگى كه عالمان در مردم و جامعه پديد مى آوردند از نيروى بى كران مردمى حتى سرزمينهاى اشغالى بهره برد و در برابر روس تزار بايستد.

از اين روى دربار در يك حركت برنامه ريزى شده و بزرگ علما را به طور دقيق در جريان حال و روز مردم در سرزمينهاى اشغالى گذاشت و خواهان حضور و شركت يك يك عالمان دين در جبهه هاى نبرد شد و فتح على شاه در نامه اى از آقا سيد محمد مجاهد خواست كه فرماندهى سپاه را به عهده بگيرد.39

دربار و عباس ميرزا در اين حركت هيچ گاه به علما نگفتند سپاه ايران از چنان

( 339 )

سامان و نَسَقى كه بتوانند به هماوردى روس برخيزند بهره ندارند بلكه زمان را و توان و نيرو و آمادگى از هر جهت براى علما مناسب مى نماياندند.

افزون بر اين دربار به ويژه عباس ميرزا تلاش مى ورزيد به علماى جوياى خبر از حال و روز مردم سرزمينهاى اشغالى گزارشهايى و از وحشى گريها و جنايتها و آدمكشيهاى روسها علما را آگاه سازند. از جمله عباس ميرزا از جنايت روسها در گاه دست اندازى به گوگچه براى علما گزارشهايى فرستاده است.40

البته علما با پيوند ژرفى كه با مردم داشتند از رخدادها آگاهى مى يافتند. مردم گرفتاريهاى خود و ديگران را به بهترين وجه به آنان گزارش مى دادند و علما بدون اين كه نيازى به گزارشهاى دربار داشته باشند در جريان رويدادها قرار مى گرفتند.

شمارى از نويسندگان و تاريخ نگاران نوشته اند: خانهايى كه از قفقاز و جاهاى ديگر سرزمينهاى اشغالى به ايران گريخته بودند چون روسها ملكهاى آنان را مصادره كرده بودند تلاش مى ورزيدند كه گزارشهايى از درد و غم مردم و جنايتهاى روسها به علما بدهند تا مگر چاره اى انديشيده شود.41 اگر آنها را جز گزارشهاى مردمى بينگاريم مشكلى پديد نمى آورد و ممكن است چنين چيزى باشد;اگر هدف اينان كه چنين سخنى نوشته و گفته اند اين باشد كه از جمله گزارش دهندگان به علما خانهاى جان سالم به دربرده و مال باخته است بسان بسيارى از مردم ديگر سخنى است پذيرفته و ممكن است كه درست باشد; امّا اگر هدف اينان در اين مطلب اين باشد كه خانها با گزارشهاى غم انگيز و دل گداز خود علما را برانگيختند و به شور و هيجان آوردند و آنان بدون مطالعه و در نظر گرفتن وضع اسفبار ايران از نظر سياسى اقتصادى و نظامى و برترى روس به دولت فشار آوردند كه با روسيه وارد جنگ شود سخنى است نادرست; زيرا علماى بزرگى كه صاحب نقش و فتوا در آن روزگار بودند كه يك يك آنان را نام برديم به گواه آثار و اظهار نظر ديگران درباره آنان و موضع گيريها

( 340 )

و مشى سياسى و اجتماعى و سخنانى كه از آنان نقل شده انسانهاى آگاه خردمند داراى بينش بالا و آشناى به مسائل سياسى و مسائل بين المللى بوده اند و چنين نبوده كه فريب چند خانِ مال باخته و فرارى را بخورند و با احساسات و بدون خردورزى در قضيه اى چنين پيچيده پا جلو بگذارند و دولت را وا دارند كه به جنگ با روسها برخيزد.

از تاريخ بر مى آيد كه عالمان دين از راه هاى گوناگون كسب خبر مى كرده اند و يا به آنان گزارش مى رسيده است:

1. مردم سرزمينهاى اشغالى.

2. علماى شهرهاى اشغالى و گرفتار و زير سلطه روس.

3. دولت بويژه شخص عباس ميرزا.

حاجى شفيعا از شاگردان نامور سيد مجاهد در روضة البهيه مى نويسد:

(چون دولت روسيه بر شهرهاى مسلمانان مانند: دربند قبه گنجه شيروان و غير آن استيلا يافت مسلمانان وضع خود را براى آن جناب نگاشتند كه: كفّار بر شهرهاى ما غلبه نموده و به ما دستور مى دهند كه كودكان خود را براى آموزش دين و شريعت نزد معلمان آنها بفرستيم و ما را بر ترك قرآن و رفتن به مساجد و رها كردن ديگر شعائر دينى مجبور مى نمايند.

از اين روى آن جناب فرمان جهاد داد و سيد استاد خود با جماعت بسيارى از علما و طلاب و متدينين و صالحان به جنگ رفتند.)42

در فارسنامه ناصرى درباره گزارش علماى شهرهاى ايرانى زير سلطه روس آمده است:

(در زمانى كه روسيه در ولايات گنجه و قراباغ و شيروانات تسلط يافتند متعرض ناموس مسلمانان شدند و اين توسط

( 341 )

علماى آن بلاد به عرض جناب مجتهد الزمان آقا محمد اصفهانى ساكن عتبات عاليات رسيد و جناب تكليف شرعى خود و مسلمانان را در جهاد با كفّار روسى دانست…. در ابتدا آخوند ملا رضا خوئى آذربايجانى معتمد خود را كه مردى سخن آفرين بود با صورت حكم وجوب جهاد به دربار ايفاد داشت و حضرت شهريارى به حكم شرع مطهّر رضا در داد. ملا محمد رضا را با مراتب رضامندى به خدمت جناب آقا سيد محمد باز فرستاد و جناب[ايشان] با جماعتى از مروجين دين مبين در اوائل ماه شوال اين سال 1241 وارد تهران گرديد.)43

از اين گزارش به دست مى آيد علما از وضع اسفبار غم انگيز و پرسوز و گداز مردم زير سلطه و سيطره روس از راه گزارشهاى مردمى و علماى گرفتار در سرزمينهاى اشغالى آگاه شده بنابر نظر شرعى خود رهاندن آنان را از زير سلطه روس و آزادى سرزمينهاى جدا شده از ايران را تكليف شرعى مسلمانان و واجب دانسته و دربار را با فرستادن ملارضا خوئى از فتواى خود آگاهانده است و دربار نيز چون فتواى سيد مجاهد را هماهنگ با ديدگاه ها و برنامه ها و سياستهاى خود ديده آن را پذيرفته و از نماينده سيّد و سپسها از خود سيّد به گرمى استقبال كرده است.

در روضة الصفا نيز مانند اين گزارش آمده است.44

رضاقلى خان هدايت سبب و انگيزه علماى دين و فقيهان را از فتواى جهاد بدرفتاريهاى روسها با مسلمانان دانسته است:

(علماى اسلام از سوء سلوك روسيه و مسلمانان گنجه و قراباغ و تعرض به عرض و ناموس ايشان اطلاع يافتند و به وجوب جهاد فتاوى و احكام نگاشتند.)45

( 342 )

محمد تقى سپهر به شرح از اين جريان و رخداد گزارش داده و گزارش گران را چاكران عباس ميرزا دانسته است:

(شاهنشاه ايران در كيفر جماعت روسيه يك جهت شد; چه از اين پيش نقض عهد ايشان و در آمدن به قلعه بالغ لوى ايروان به شرح رفت و هم در اين مدت از درازدستى با زنان و اخذ اموال مردم خوددارى نمى نمودند. اين حديث به دست بعضى از چاكران نايب السلطنه كه از مصالحه با روسيه دل نگران بودند گوشزد آقا سيد محمد اصفهانى گشت و او به شاهنشاه ايران نگاشت كه اين هنگام جهاد با جماعت روسيه فرض افتاده شهريار تاجدار فرمود كه: ما پيوسته به انديشه جهاد شاد بوده ايم و خويشتن را از بهر ترويج دين و رونق شريعت نهاده ايم.

جناب آقا سيد محمد[پس از آن] از عتبات در عُشر آخر شوال المكرم وارد تهران شد و عظيم گرامى بداشت. و زيادت سيصد هزار تومان زر مسكوك از خزانه خاص باز كرد تا در تجهيز لشكر به كار شود. پس آقا سيد محمد دل شاد كرد و با هر يك ازعلماى ايران مكتوبى نگارد كه به حضرت شهريار گرد آيند و مردم را از بهر جهاد تحريص كنند.)46

چند نكته در خور توجه از اين گزارش به دست مى آيد:

1. جنگ دوم به سبب پيمان شكنى روس و دست اندازى به شهرها و سرزمينهايى كه در قرارداد گلستان نامى از آنها برده نشده شعله ور گرديده است.

2. روسها با مسلمانان سرزمينهاى اشغالى رفتار غيرانسانى و وحشيانه داشته و به ناموس آنان حتى دست اندازى مى كرده اند.

( 343 )

3. عباس ميرزا از صلح با روسيه نگران بوده و از ستمها دست اندازيها و وحشى گريهاى روسها در سرزمينهاى زيرسلطه و سيطره خود به علما گزارش مى داده است.

4. فتح على شاه با جهاد عليه روس موافق بوده و آن را به آگاهى سيد مجاهد نيز رسانده است.

5. سيد محمد مجاهد پس از دريافت رضامندى شاه و موافق بودن او با جهاد راهى تهران شده است.

اينها نشان مى دهد علما بدون هماهنگى و بدون در نظر گرفتن پيش زمينه ها و آمادگيها حكم جهاد نداده و پا در عرصه جهاد نگذاشته اند. چنين نبوده كه شاه عباس ميرزا درباريان فرماندهان لشكر خردمندان سياستمداران و مردم چيزى بگويند و علما چيز ديگر.

تمامى مردم لبالب از شور و هيجان و انگيزه بوده اند. در نگرانى شديد به سر مى برده اند.زندگى سرتا سر درد و رنج مردم زير سلطه و سيطره اهريمنانه روس بر جانها شعله مى زده است و همگان در انديشه راه چاره بوده اند.

دولت نيز در تنگنا و رنج بوده هم از سرافكندگى شكست و امضاى پاى قرارداد ننگين گلستان و هم ازغم و اندوهى كه تمامى كشور بويژه سرزمينهاى اشغالى را فراگرفته بوده است.

علما در چنين هنگامه اى پا به ميدان مى گذارند و تكليف شرعى مردم و حكومت را روشن مى سازند. امّا اينك ارتش ايران از سامان درست بى بهره بوده و آمادگيهاى لازم را نداشته بر عهده علما و در حوزه كارى آنان نبوده كه در اين باب مسؤوليتى داشته باشند. وظيفه شرعى آنان انگيزاندن مردم و بسيج آنان به پشتيبانى از دولت در دفاع از سرزمين اسلامى بوده است. امّا اين كه چگونه بايد از نيروهاى مردمى استفاده كرد و چگونه لشكر را سامان داد و در برابر دشمن به ايستادگى واداشت و سازو سلاح لشكر را تهيه ديد بر عهده حكومت بوده و علما

( 344 )

در اين باره وظيفه اى نداشته اند. زيرا نه توان آن را داشته و نه اختيار و نه سازمان و تشكيلاتى كه عهده دار چنين كار بزرگى باشد.

با اين انگار چگونه علما بويژه سيد مجاهد در شكست جنگ دوم ايران و روس نقش داشته و سبب آن شده اند.

چگونه مى شود كه درباريان فتح على شاه عباس ميرزا آصف الدوله صدراعظم(1240 ـ 1243) براى به دست آوردن پشتيبانيها و كمكهاى مردمى به تلاش برخيزند و از علما فتوا بخواهند تا بدين وسيله مردم را به يارى و كمك برانگيزانند و رهبرى فرماندهى و هزينه جنگ و زمام همه امور به عهده آنان باشد تقصير كار و عامل شكست علما؟

درباره تلاش آصف الدوله براى بسيج مردم به جنگ و گرفتن فتوا از علما نوشته اند:

(در جنگ دوم( 1241 ـ 1243) آصف الدوله براى جنگ با روسها جلو افتاده از علما اعم مربوط يا غير مربوط با سياست خارجى فتوا مى گرفت و مردم را وادار به جنگ مى نمود.)47

پس علما به درستى به وظيفه شرعى خود جامه عمل پوشانده و در بسيج مردم و مشروعيت بخشيدن به حكومت در دفاع از سرزمينهاى اسلامى و رهاندن مسلمانان از چنگ روس بيش ترين و والاترين نقش را داشته اند. امّا اين كه چرا سپاه ايران در برابر روس با اين همه پشتيبانى علما و مردم و از همه مهم تر مشروعيت بخشيدن به حكومت براى جهاد و اجازه دادن به آن براى جمع آورى كمكهاى مردمى و… در برابر سپاه روس زمين گير شد؟ پرسشى است كه بايد براى پاسخ آن در دربار ستاد فرماندهى جنگ و… به جست وجو پرداخت نه حوزه هاى علميه و بيت علما در عتبات و ايران!

حال براى روشن شدن اين كه چه دستهايى در شكست نقش داشته و سپاه

( 345 )

ايران را زمين گير كرده اند ناگزيريم مرحله هاى چهارگانه جنگ را به بوته بررسى بنهيم.

مرحله آغازين جنگ دوم ايران و روس

اين مرحله كه آن را مى توان مرحله پيروزى ناميد از 19 ذى حجّه 1241 تا اول صفر 1242 به درازا كشيد.

در اين برهه در آغازين روزهاى نبرد مردم شور و هيجان شگفتى داشتند كاروان علما در حال حركت به سوى جبهه ها بود. شاه در سلطانيه حاضر شده بود. سيد محمد مجاهد با همراهان بسيار به سوى اقامتگاه شاه در حركت بود. مردم شهرها و قريه هاى بين راه مشتاقانه به ديدار و زيارت سيد محمد مجاهد مى شتافتند.

در قزوين در حوضى كه آن جناب وضو گرفت مردم از باب تيمن و تبرك آب حوض را برداشتند.48 سپاه ايران از اين حركت بزرگ مردمى به هيجان آمد و با روحيه بالا به نبرد با دشمن پرداخت و به پيروزيهاى درخشانى دست يافت و تمامى سرزمينهايى كه در جنگ اول ايران و روس به چنگ روسيه افتاده بود باز پس گرفت و مردم سرزمينهاى اشغالى را از درد و رنج رهاند.

اكنون به جزء جزء اين رخداد بزرگ مى پردازيم تا روشن شود يگانگى همدلى مردم و همراهى آنان با حكومت و گردن نهادن به فرمان علما و مجتهدان و بهره بردارى از توان و نيروى مردمى چگونه حماسه مى آفريند.

شركت عالمان در جهاد

واقعه نگاران نوشته اند: روز جمعه هفدهم ذى حجّه آقا سيدمحمد مجاهد حاجى ملا محمد جعفر استرآبادى آقا سيد نصر الله استرآبادى حاجى سيد محمد تقى قزوينى سيد عزيز اللّه طالشى و… وارد لشكرگاه شدند.

( 346 )

روز شنبه هيجدهم ملا احمدنراقى كاشانى به اتفاق ملا عبدالوهاب قزوينى و جماعتى ديگر ازعلما و ملا محمد پسر نراقى به سلطانيه آمدند.49

گروه عالمان شركت كننده در اردوى جنگى را نزديك به پانصد نفر ذكر كرده اند.50 افزون بر هشت نفرى كه از آنان نام برديم ناموران ديگرى در تاريخ نام برده شده اند كه به ترتيب زير از آنان ياد مى كنيم:

1. ملا محمد تقى برغانى.

2. سيد ابراهيم قزوينى.

3. مولى احمد بن مصطفى خوينى.

4. آقا سيد حسين فرزند آقا سيد محمد مجاهد.

5. سيد خيرالدين فرزند ميرخيراللّه موسوى جد آل خير الدين در عراق.

6. ملا رضا خوئى.

7. ملا شفيع خوئى.

8. ملا صالح برغانى.

9.ملا على بن محمد ولى قاينى خراشادى.51

10. ملا احمد برادر ملا جعفر استرآبادى و شاگرد برغانيهاى قزوين.52

11. ملا احمد مجتهد تبريزى.

12. آقا عبدالحسين تبريزى.

13. ملا محمد مامقانى.53

14. ميرزا خليل بن على رازى.54

شركت و حضور عالمان در جنگ مردم را سخت به هيجان آورده بود و مردم كاروان علما را به هر شهرى و ديارى مى رسيد در آغوش مى گرفتند و با جان و دل از علما استقبال مى كردند. و اين حركت بزرگ و حماسى را نه تنها تاريخ نگاران خودى كه بيگانگان نيز ديده و ترسيم كرده اند.

ويلوك انگليسى كه در گاه وارد شدن سيد مجاهد به سلطانيه در آن جا

( 347 )

بوده از شور و هيجان مردم چنين گزارش مى دهد:

(مردم احساسات عظيمى ابراز كردند. به سيد نمى توانستند دسترسى يابند لكن كجاوه او را مى بوسيدند.نردبانى را كه از آن به كجاوه عروج كرده بود مى بوسيدند و خاك غبار زير سمّ قاطر او را جمع مى كردند.)55

اين شور و هيجان اين انگيزش و خيزش بزرگ در ذهن و خاطر و روحيه منشيكف يامنشيكو نماينده دولت روس به گونه اى ديگر اثر گذارد.

نماينده روس براى ابراز حسن نيت با هدايايى به سلطانيه آمد و به نزد فتح على شاه بار يافت. و از گفت و گوى با شاه نتيجه اى نگرفت و دريافت كه ايران با اين خيزش همگانى آماده جنگ است و سر آن ندارد كه از جنگ دست بكشد; از اين روى در 24 ذى قعده 1241 برابر با اول ژوئيه 1864 از سلطانيه خارج شد.56

و همچنين علاقه مردمى و پايگاه داشتن علما در بين مردم سبب شده بود كه شاه و فرماندهان جنگ به تلاش برخيزند تا به مردم بفهمانند كه هيچ حركتى را بدون هماهنگى با عالمان و استفاده از رأى و نظر آنان انجام نمى دهند.

در همين برهه پس از آن كه نماينده روس بى نتيجه بر مى گردد و در مى يابد كه ايران براى دفاع و واپس گيرى شهرها و سرزمينهاى خود آمادگى دارد شاهزاده اسماعيل براى رويارويى با روسيه به سوى آذربايجان حركت مى كند.

پس از او عباس ميرزا در يازدهم ذى حجه به آن سمت روانه مى شود. در چهاردهم ذى حجّه سيد محمد مجاهد و همراهان براى برانگيزاندن مردم آذربايجان و وانمود كردن اين كه اين حركت و خيزش با پشتيبانى تأييد همراهى و همگامى علما شكل گرفته و مردم بايد از جان و دل مايه بگذارند به سوى آذربايجان حركت مى كند.57

( 348 )

(خاقان پس از آن كه افواج و سپاهيان جديدى را كه از شهرهاى مختلف خواسته بود در اختيار عباس ميرزا گذاشت و نايب السلطنه از چمن سلطانيه به آذربايجان بازگشت. چند تن از علماى اعلام از جمله آقا سيد محمد و چند از وعاظ و خطباى فصيح تهران را روانه تبريز كرد تا در شهرهاى آذربايجان براى مردم شروع به وعظ و خطابه كرده مسلمانان را تحريص به جهاد و جنگ با كفار و دشمنان دين و ملت بنمايد.)58

پيروزى ايران

حركت و خيزش عالمان دين همبستگى و يگانگى علما دولت و مردم دستاوردهاى بسيار والا و افتخارآميزى بهره ملت ايران كرد و سپاه ايران و نيروهاى رشيد مردمى از سر تا سر كشور و مردم سرزمينهاى اشغالى دست به دست هم دادند و تكيه بر خداوند متعال و مدد از او سپاه روس را زمين گير كردند و سرزمينها و شهرهايى كه زير سلطه روس بود بازپس گرفتند و تزار روس بر يرمولف فرمانده سپاه روسيه درناحيه قفقاز خشم گرفته و او را بركنار كرد و پاسكويچ را به فرماندهى سپاه قفقاز گمارد.

بر همگان روشن بود كه اين بهروزى و پيروزى در پرتو عشق مردم به اسلام پديد آمد و علماى دين از جايگاه معنوى و دينى اين خيزش و انگيزش را پديد آوردند و سپاه خسته و بى روحيه ايران را به آن اوج رساندند كه جان بر كف ازوجب به وجب خاك ايران به دفاع برخاست و سبب سربلندى اسلام مسلمانان و ايران شد.

شميم درباره علت پيروزى سپاه ايران مى نويسد:

(در جنگهاى سال 1241 و 1242 قمرى چندان موفقيتى

( 349 )

نصيب روسها نگرديد و سپاه ايران كه احساسات دينى آنان را علماى مذهبى تهييج كرده بودند رشيدانه مقاومت كردند و حتى در فاصله سالهاى 1241 و 1242 بيش تر نواحى را كه در جنگهاى دوره اول از دست رفته بود اشغال كردند.)59

در روز يازدهم محرم هزار اسير روسى در خارج شهر اردبيل از نظر شاه گذراندند و هر روز اين كار تكرار مى شد. مركب شاه در روز بيست و يكم محرم اردبيل را ترك و به سوى قلعه شوشى حركت و در روز 24 محرم در كنار رود طويله شامى فرود آمد.60

عباس ميرزا در روزهاى پايان ماه محرم نامه اى به خط قائم مقام فراهانى براى فرزندش محمد ميرزا فرستاد و چگونگى سير كار را يادآور شد:

(جنگى كه مابيش تر در قراباغ مى كرديم حالا به خواست خدا در تفليس مى كنيم. ساخلو [پادگان] كه در عباسيه و ايروان مى گذاشتيم حالا در گنجه و گرجستان مى گذاريم. اقامتى كه در خانهاى تبريز و خوى مى نموديم حالا در صحراهاى اخسطقه و شمكور مى نماييم. از قراباغ چه مانده كه موجب احتياط باشد؟

در تفليس چه باقى است كه دفع آن نتوان كرد؟

ما كه متصدى اين حرب شديم روسيه را پنج هزار و ده هزار نگفتيم پنجاه هزار و صدهزار دانستيم.

طرف دعوى يرملوف را نمى دانيم امپراطور را مى دانيم. و تكيه به فضل خدا كرده ايم و فتح را از او مى خواهيم و در همين سال ملك اسلام را به حول و قوه خدا از لوث وجود آنها پاك مى كنيم.)61

همزمان با حضور شاه در سلطانيه مكدانلد نماينده جديد دولت انگلستان

( 350 )

كه به جاى هنرى و يلوك آمده بود وارد بندر بوشهر شد.62

عباس ميرزا در نامه اى با عنوان: نماينده انگليس كه به خط قائم مقام فراهانى است و به تاريخ 1242 پس از درخواست پزشك درباره پيروزيهاى به دست آمده گزارش مى دهد:

(اين جا ها كه ما هستيم ملك ايران بود. مردم آنها فتنه كردند و روسيه را آوردند. در مصالحه اگر آنها را ازخود دانستند مصالحه را باز خود بر هم زدند و دولت ايران كه صاحب اين ممالك بود ملك خود را پس گرفت و اهالى آنها كه مايه اين فتنه شده بودند نادم و پشيمان گشتند و دست به دامن اعتذار زدند و زياده از سپاه ما به مجادله روسيه كوشيدند.حتى اين كه بعضى جاها خود بى قشون ما روسيه را كشتند و بيرون كردند…شهر محرم سنه 1242)63

اين كه عباس ميرزا در نامه خود عنوان مى كند: (مردم آنها فتنه كردند و روسيه را آوردند) شايد گزاف باشد و نظر وى همه مردم نبوده; بلكه همان خيانت پيشگانى بوده كه به جبهه خودى پشت كرده و شمارى از مردم به ستوه آمده از ستم كارگزاران قاجار را فريفته و عليه نيروهاى خودى واداشته اند.

مرحله دوم جنگ

اين مرحله از صفر 1242 تا جمادى الثانى همان سال را در بر مى گيرد. در 24 محرم فتح على شاه در طويله شامى استقرار يافت و آصف الدوله را با بيست هزار سپاه و ده ارابه توپ (يا يكصد و ده ارابه توپ)64 به كمك عباس ميرزا براى فتح شوشى گسيل داشت.

وى در روز دهم ماه صفر 1242 در خارج قلعه شوشى به عباس ميرزا پيوست.65

( 351 )

در فارسنامه ناصرى پس از گزارش از رهسپارى آصف الدوله به سوى شوشى درباره نقش علما و مجتهدان در برانگيزاندن مردم به دفاع از سرزمينهاى اسلامى در اين برهه سرنوشت ساز آمده است:

(مقتدايان دين مبين در همه جا مردم را به جهاد با روسيه تحريص مى نمودند و رفته رفته بلادى را كه جماعت روسيه در مدت چهارده سال از خاك ايران تصرف نموده به دلاورى سپاه و تحريص مجتهدين دين پناه ضميمه ممالك محروسه نمودند.)66

شكست در دو عرصه نبرد

1. در 14 صفر /1242سپتامبر1826 در نبردى كه در بيرون از گنجه بين سپاه ايران و سپاه روس در گرفته بود سپاه ايران سخت آسيب ديد و زمين گير شد و به سوى گنجه كه در اختيار محمد ميرزا بود واپس نشست. در اين نبرد اميرخان سردار از فرماندهان ايرانى كشته شد.

سپاه ايران وقتى به گنجه واپس نشست نظر على خان مرندى مأمور دفاع از قلعه گنجه از آن جا كه شكست را پيش بينى نكرده و آذوقه براى سپاه تهيه نديده بود وقتى عرصه را تنگ ديد به نيروهاى زير فرمان خود دستور داد قلعه رابه آتش بكشند و آن را خالى كنند. ژنرال مدداف فرمانده روسى شهر را به چنگ گرفت.

نظر خان مرندى در اين رخداد خائن و سهل انگار شناخته شد و به دستور عباس ميرزا تيرباران شد.67

2. در اين برهه كه سپاه ايران گرداگرد قلعه شوشى را فراگرفته بود و هر آن ممكن بود فرو ريزد و به دست سپاه ايران گشوده شود گفت و گو و مذاكره نابهنگام عباس ميرزا با كلنل رويت ورق را برگرداند.

( 352 )

گويا فرمانده روسى وقتى خود را در تنگناى شديد مى بيند و حلقه محاصره را در حال تنگ شدن به يك خدعه مهم جنگى روى مى آورد و به عباس ميرزا پيشنهاد مذاكره مى دهد و در مذاكره عهد مى كند كه قلعه را سه روزه تسليم كند و اين كه نشان دهد پاى بند به اين عهد است نامورانى از سپاه خود به عنوان گروگان در اختيار سپاه ايران قرار داد.

فرمانده روس در اين مجال دست به تكاپوها و شگردهاى جنگى مهمى زد:

نخست آن كه: سپاه خود را سازمان داد و نيرومند ساخت.68

دو ديگر: از داخل قلعه به وسيله جاسوسان تيزپا و تيزنگر خود با گنجه ارتباط بر قرار كرد. دريافت كه سپاه ايران شكست خورده و گنجه فرو پاشيده است.

با پخش اين خبر در داخل قلعه و بين نيروهاى روسى نيروهاى روسى سخت شادمان شدند روحيه و نيرو گرفتند.

سپاه پيروز روس در گنجه وقتى فهميد نيروهاى روسى در شوشى در تنگناى شديد قرار گرفته اند و هر آن امكان دارد قلعه فرو پاشد و آنان يك به يك كشته شوند ناگهانى از پشت به سپاه ايران يورش بردند و حلقه محاصره را در هم شكستند و لرزه بر سپاه ايران افتاد و بسيارى فرار كردند و بدنه اصلى سپاه هم به ناگزير تا رود ارس و جلگه اصلان دوز واپس نشست.69

پيامدهاى اين دو شكست

1. درهم ريختن اركان سپاه: در اين دو شكست روحيه سپاه ايران در هم شكست و نيروهاى مردمى را از شور و هيجان انداخت و آرايش سپاه و قواى مسلح در هم ريخت زمام امور از كف فرماندهى جنگ بيرون رفت شبكه اطلاعاتى خبررسانى خبرگيرى و خبرپراكنى كه مهم ترين و

( 353 )

سرنوشت سازترين بخش جنگ است از هم گسست و دچار آسيب شد و شايعه ها سپاه ايران را شكست خورده زمين گير شده از هم گسيخته و سپاه روس را نيرومند دمان و تازان و پيش رونده وانمود مى كردند و اينها سبب شد كه اركان سپاه ايران دچار آسيب شديد بشود و نااميدى مردم و سپاهيان عرصه را براى ميدان دارى سپاه روس باز بگذارد.

2. اختلاف در مركز فرماندهى: در روز اول ربيع الاول 1242هـ.ق. 18/ اكتبر 1826 م. جلسه مهمى در اهر محل استقرار فتح على شاه با شركت افسران ارشد صدراعظم آصف الدوله عباس ميرزا تشكيل شد و پس از بحث بسيار درباره وضع جبهه هاى جنگ بر آن شدند و آهنگ آن كردند كه خط بازدارنده و نگهدارنده اى در برابر سپاه روس پديد آورند.70

در همين جلسه بود كه قائم مقام با ادامه جنگ مخالفت كرد و عباس ميرزا بر او خشم گرفت و به مشهد تبعيدش كرد.

در گزارشى آمده است:

(در اين مجلس تقريباً عقيده عموم به ادامه جنگ بود; امّا قائم مقام برخلاف عقيده همه با مقايسه نيروى مالى و نظامى طرفين اظهار داشت كه: ناچار بايد با روسها از در صلح در آمد. اين نظر كه صحت آن بعدها بر همه ثابت شد در آن روز همهمه اى در مجلس انداخت و جمعى بر وى تاختند و او را به داشتن روابط پنهانى با روسها متهم كردند. پس دوباره از كار بر كنار و به خراسان اعزام شد.)71

اين ديدگاه ناسازگار با ديدگاه حاكم اگر چه به نام قائم مقام ثبت شده و او به جرم اين ناسازگارگويى از مركز فرماندهى بيرون رانده و به مشهد تبعيد شد; امّا چه بسا ديگرانى هم بوده كه ديدگاه او را داشته ولى جرأت بيان آن را نداشته اند.

( 354 )

اين اختلاف پنهان و نهان ديدگاه ها دوگانگيها در مركز فرماندهى و تبعيد قائم مقام اثر خود را گذاشت و كسانى كه نظر راه گشايى داشتند از ترس اين كه مورد خشم قرار بگيرند و از دم تيغ گذرانده و يا تبعيد و بركنار شوند ابراز نمى كردند.در اين چنين برهه سرنوشت سازى بى بهره شدنِ عباس ميرزا از ديدگاه هاى مشاورى زيرك همه سو نگر و ژرف انديشى مانند قائم مقام و ديدگاه هاى ديگران كه مى توانست در اين هنگامه مدد كارش باشد سخت زيانبار بود و آن به آن سبب هر چه بيش تر زمين گير شدن سپاه ايران در برابر سپاه روس و پيامدهاى ناگوارى به جاى گذاشت.

در اول ربيع الاول شاه طويله شامى را به قصد اهر و تبريز ترك گفت. پس از مدت كوتاهى ماندن در تبريز 26 ربيع الاول تبريز را به قصد تهران ترك گفت و در 22 ربيع الثانى 124272 (شمارى گفته اند 22 ربيع الاول)73وارد تهران شد.

3. كناره گيرى علما از جنگ : پس از شكست سپاه ايران در گنجه و شوشى علما بويژه سيد مجاهد به اين نتيجه رسيدند كه عباس ميرزا و درباريان در پشتيبانى از مردم و سرزمينهاى اشغالى صادق نيستند و عباس ميرزا از روى عمد در گشودن و به چنگ گرفتن قلعه شوشى كوتاهى ورزيده و اين فلاكت را براى سپاه ايران به بار آورده است تا پيروزيهاى درخشان سپاه به نام اسلام و علما تمام نشود و آنان در حاشيه قرار بگيرند و به عنوان قهرمان جنگ شناخته نشوند.

عباس ميرزا و درباريان وقتى كه فهميدند علما و سيد مجاهد به نيرنگها و دسيسه هاى آنان پى برده اند چاره كار در اين ديدند آن برگ ديگر از دسيسه خود را نيز رو كنند و به علما بويژه سيد مجاهد آزار و اذيت برسانند و توهين روا دارند و به جوسازيها و تبليغها شكست در جنگ را به گردن سيد مجاهد بيندازند و با اجير كردن اوباش و به بهانه هاى واهى كارى كنند كه علما تاب نياورند و

( 355 )

جبهه را ترك گويند. از جمله آن بهانه ها كشته شدن چند تن از سادات را در جنگ گنجه دست آويز قرار دادند و اوباش و شمارى از مردم عوام و ساده لوح را فريفتند كه به سيد بد بگويند و بى ادبانه و گستاخانه با او برخورد كنند.

ولى درباريان تلاش ورزيده و در گزارشها و تاريخهاى دربارى بازتاب داده اند: مردم تبريز به خاطر كشته شدن چند تن از سادات و فرماندهان تبريز در جنگ گنجه به روى علما بويژه سيد مجاهد بُراق شدند و به آنان توهين روا داشتند و گستاخى كردند چون آنان را عامل اين جنگ و كشته شدن سادات و فرماندهان مى دانستند. از اين روى با اين كه شاه از علما به خاطر اين برخورد دور از ادب مردم دلجويى كرد و دلجويى شاه سبب گرديد مردم آرام گرفتند ولى آنان جبهه را ترك كردند.

غافل از اين كه مردم شهادت طلب كسانى كه از جان و مال گذشته و در دفاع از اسلام و سرزمين خود به پاخاسته اند هيچ گاه چنين رفتارى را انجام نمى دهند. نمى توان گفت اينان مردم بودند كه مردم بارهاى بار وفادارى و هم پيمانى همراهى و هم گامى خود را با علما اعلام كرده بودند و علما را بسان نگين در حلقه خود داشتند و شاه و دربار و

( 356 )

عباس ميرزا براى پيشبرد برنامه ها و سياستهاى جنگى خود آن به آن از علما كمك مى گرفتند چون در بين مردم پايگاه بالايى داشتند و حال چطور شد كه اين مردم به علما پشت كردند و شاه براى آرام كردن مردم به ديدار علما شتافت و آنان را محترم و عزيز داشت. تا مردم به پيروى از پادشاه آنان را گرامى بدارند؟

اين يعنى وارونه سازى و باژگونه جلوه دادن تاريخ و حقايق از اين روى بايد در تك تك گزارشها صورت جلسه ها سخن فرماندهان علما و… درنگ ورزيد و با دقت و شمّ تاريخى پرده ها را كنار زد تا خورشيد حقيقت خود را بنماياند.

در اين باب; يعنى روى گردانى علما از جنگ دو گونه گزارش در تاريخ بازتاب يافته است:

1. علما چون با اعتراضها بدگوييها گستاخيها و بى احتراميهاى مردم به خشم آمده از كشته شدن سادات رو به رو شدند ناچار عرصه جنگ را ترك گفتند.

رضاقلى خان هدايت در روضة الصفا مى نويسد:

(چون عوام تبريز به جهت كشته شدن تنى دو از سادات و قادات آن ولايت با جناب آقا سيّد محمد مجتهد سوء ادب شيوه كردند حضرت شاهنشاه به ديدن جناب مجتهد العصر توجه فرمود و زنگ كدورت از آيينه خاطر علما زدود.)74

ميرزا حسن فسايى در فارسنامه ناصرى همانند همين گزارش را مى آورد و درباره دلجويى شاه از علما مى نويسد:

(به ديدن جناب آقا سيد محمد رفتند و نهايت احترام را به جا آوردند و عوام تبريز چون اين گونه محبت را ديدند از نيت آزار برگرديدند.)75

از همين گزارشها مى توان دريافت اين كه مردم (البته به پندار تاريخ نگاران)

( 357 )

دست از آزار و اذيت علما بر مى دارند سر رشته كار در دست دربار بوده و دربار غوغاآفرينى كرده و هياهو عليه علما به راه انداخته است كه با ديدار شاه و دلجويى از علما فتنه خاموش مى شود و گرنه در واقع مردم ميدان دار بودند از شاه حرف شنوى نداشتند كه با دلجويى او از علما خاموش شوند و افزون بر اين با يك ديدار و يك دلجويى آن هم به دور از چشم همگان و در خلوت و جمع درباريان خاموش نمى شدند و حركت را ادامه مى دادند. پس معلوم مى شود صحنه گردان دربار بوده كه با يك ديدار و دلجويى اوباش برانگيخته شده و اجير به بيغوله هاى خود مى روند و از آزار و اذيت و توهين دست برمى دارند.

2. سيد محمدمجاهد و علما با مردم مشكلى نداشتند و اين اندازه زيركى هوشيارى و شم سياسى داشتند كه دريابند كسانى كه به آنان توهين مى كنند و روياروى آنان مى ايستند و گستاخانه حرف مى زنند به جايى پشت گرمى دارند و ازسوى كسانى هدايت مى شوند.

حتى اگر مردمان اعتراض كننده و خرده گير به علما مردمان غير وابسته به دربار نيز مى بودند علما تاب تحمل خرده گيريهاى آنان را داشتند و مى توانستند از جايگاه و نفوذ كلمه خود استفاده كنند و آنان را آرام سازند و بر زخم شان مرهم گذارند و از آنان باز در دفاع از كيان اسلام و سرزمينهاى اسلامى به بهترين وجه و بهنگام استفاده كنند.

ولى قضيه جوّسازى عليه علما و بويژه سيد مجاهد ريشه در جاى ديگر داشت و آن رو شدن دست عباس ميرزا در نزد علما و سيد مجاهد بود.

از گزارشهاى گوناگون بر مى آيد سيد مجاهد با عباس ميرزا اختلاف شديد پيدا كرده بوده 76 و وى را در جنگ قلعه شوشى سهل انگار مى دانسته كه از روى عمد سپاه ايران را به اين فلاكت انداخته و با اين كه مى توانسته قلعه شوشى از دست روسيان بگيرد اهمال ورزيد و پيشنهاد صلح را پذيرفته است.

در كتاب نجوم السماء آمده:

( 358 )

هنگامى كه فرمانده سپاه روس به عباس ميرزا پيشنهاد صلح داد شمارى از فرماندهان و پيرامونيان وى گفتند:

(اولى آن است كه قبل از فسخ انقطاع حرب كنيد و مسؤول قوم مخالف را مقرون اجابت فرماييد; زيرا كه حال خلوص ارادت و اجتماع سائر عجم به خدمت جناب سيد به حدّى است كه مشاهده نمودند. پس اگر اين فتح واقع شد سلطنت به سوى سيد منتقل خواهد شد و شما از اين دولت محروم خواهيد ماند. عباس ميرزا بر گمان باطلش اعتماد نموده و سخن فاسدش را قبول داشته…وعده اجابت صلح به قوم مخالف داده به ملازمان خود امر نمود كه رايات عسكر را از دستها بر زمين گذارده و خود بر حسب ظاهر كناره رفت تا جنگ برهم خورد و نوبت به وقوع فتح نرسيد ناچار آن جناب و پادشاه بعد از مصالحه از آن نواحى مراجعت كردند.)77

سيد مجاهد وقتى اين ناجوانمرديها را ديد و دريافت عباس ميرزا و درباريان در فكر مردم سرزمينهاى اشغالى نيستند و نمى خواهند آنان را از ستم برهانند و سوداهاى ديگرى در سر دارند; از اين روى تبريز را ترك كرد و غم جانگاه شكست و خيانتها او را از پاى درآورد.78 تاريخ رحلت آن بزرگ مرد را 13 جمادى الثانى 1242 نوشته اند.79

پس از سيد مجاهد ديگر علما نيز تبريز را ترك گفتند.

تنكابنى در قصص العلماء از جلسه اى گزارش مى دهد كه شاه با علما براى ارزيابى و بررسى علت شكست سپاه ايران داشته است. بر اين گزارش در آن جلسه ملا محمد تقى برغانى معروف به شهيد ثالث به روشنى پرده از روى ماجرا بر مى دارد و كوتاهى و سهل انگارى عباس ميرزا را در قالب داستان هماوردى و پنجه در پنجه افكندن عابد بنى اسرائيل و شيطان با بيانى شيرين و

( 359 )

شيوا بيان مى كند:

(…در بدو امر نايب السلطنه غالب آمد و در آخر امر مغلوب شد. بعد از مغلوب شدن او را به فتح على شاه عرضه داد. پس مرحوم فتح على شاه در محضر علما از كارزار سردار سپاه ظفر آثار نايب السلطنة سؤال نمود. كسى جواب نگفت باز مكرر كرد.

شهيد ثالث در كَرّه [بار] ثالثه معروض داشت كه من خبر از ايشان دارم ليكن تفصيل آن موقوف بر تقديم حكايت مؤخره مختصره است و آن اين است كه:

در بلاد بنى اسرائيل عابدى در صومعه به عبادت خداى تعالى عمر را مصروف مى داشت و در جوار آن صومعه درختى بسيار بزرگ بود كه قافله در سايه درخت نزول مى نمودند و دزدان چندى مى آمدند و در بالاى آن درخت پنهان مى شدند. چون قافله به خواب مى رفتند دزدان مى آمدند و اهل قافله را به فغان مى آوردند و اموال ايشان را يغما مى نمودند. پس وقتى عابد به خيال آن شد كه قربة الى اللّه آن درخت را قطع كند تا دزدان در آن ها پنهان نشوند و دماء و اموال مردمان از شرّ مفسدان محفوظ بماند. پس به اين حق نيّت حربه برداشت و به پاى آن درخت رسيد و شروع نمود كه درخت ببرد و قطع كند. چون شروع نمود شيطان به صورت شخصى متصور شد و با عابد در مقامِ مشاجره برآمد كه من تو را نمى گذارم. پس منازعه نمودند و آخر كار بر كُشتى قرار گرفت و عابد شيطان را بر زمين زد. خواست سرش را جدا كند ليكن چون شيطان از مهلت داده شدگان بود لهذا از

( 360 )

قتل او در گذشت و شيطان به مكان خود مراجعت نمود و عابد آن درخت را تا نصف بريد و شب در آمد.

عابد با خود گفت كه: امشب مى روم و صباح مى آيم و باقى درخت را قطع مى كنم.

پس به منزل خود معاودت نمود. آن شب با خود انديشه كرد كه نصف درخت را قطع نمودم و صباح نصف ديگر را قطع مى كنم و كاروانان را از شرّ دزدان خلاص مى نمايم. اكنون صلاح در آن است كه از كاروانان براى عمل خود باج ستانم تا مخارج معاش من نيز معمور گردد.

پس صباح رفت و شروع به قطع آن درخت نمود ناگاه شيطان بار ديگر عود نمود. او را مانع شد. آخرالامر كار به كُشتى انجاميد و شيطان عابد را بر زمين انداخت و او را حكم نمود كه قطع آن درخت ننمايد. پس چون عابد روز اول نيّت او قربة الى اللّه بود لهذا بر شيطان غلبه نمود و روز دوم چون نيّت عابد مَشوب و غرض او جلب منفعت براى خود بود فلذا مغلوب و منكوب شد و شاهزاده نايب السلطنه در دعواى اول چون نيّت قربت داشت بر لشكر روس غالب آمد و در جنگ دوم چون نيّت ايشان مشوب بود فلذا مغلوب شدند.)80

پس از اين رخداد و پس از رو شدن دستهاى فتنه انگيز در جنگ و پى بردن علما به فتنه انگيزيها و سهل انگاريهاى عباس ميرزا و پيرامونيان وى دربار وعباس ميرزا احساس خطر كردند و از آن جا كه به جايگاه و نفوذ علما آگاهى داشتند و مى دانستند كه علما دير و يا زود با مردم در اين باره سخن خواهند گفت و نقشه هاى آنان را رو خواهند كرد پيش دستى كردند و از يك سوى

( 361 )

دستگاه لجن پراكنى خود را عليه علما به كار انداختند و از ديگر سوى اوباش را به صحنه آوردند تا به آزار و اذيت علما بپردازند و عرصه را بر آنان تنگ بگيرند.

به آزار و اذيت اوباش وابسته به دربار اشاره كرديم و اكنون نگاهى مى افكنيم به نسبتهاى ناروايى كه درباره سيد مجاهد درباريان ساختند و پراكندند: 1. وابستگى به انگليس: پس از حماسه بزرگ پانزده خرداد رژيم پهلوى به تكاپو افتاد تا كارنامه سياهى از علماى بزرگ پيشين ارائه دهد.81 از اين روى به تاريخ نويسى و تحريف تاريخ روى آورد و در اين راستا از جمله آثارى كه قلم بمزدهاى وابسته به دربار در آن دست بردند جلد دوم تاريخ سياستگران دوره قاجار بود.82 در اين اثر كه پس از قيام پانزده خرداد نگاشته شده83 آورده اند:

(مقارن اين ايّام سيد محمد مجاهد كه يكى از روحانيون مقيم عتبات عاليات بود و سالهاى دراز توسط قنسول انگليس مقيم بغداد از موقوفات قلابى هندوستان متنعم بوده براى روشن كردن آتش جنگ مأمور ايران كردند.)84

همو پس از نقل مطلبى از كتاب (تاريخ نو)درباره شركت علما در جنگ مى افزايد:

(حاجى ميرزا آقاسى هم كه در سلك ملاّها در آمده بود على رغمِ قائم مقام با سيد مجاهد و اعوانش همدست شده و با دسته عبداللّه خان امين الدوله بيرقدار سياست انگليس همكارى مى كرد اين دارو دسته همه جا قائم مقام را مخالف آزاد كردن مسلمانان قفقاز شهرت مى دادند….)85

سامان دهندگان كتاب پس از اين كه وانمود كرده اند : سيد مجاهد از موقوفات (اود) حقوق دريافت مى كرده خواننده را به كتاب ديگر خان ملك ساسانى:( دست پنهان سياست انگليس) ارجاع داده اند كه گويا در آن اسنادى

( 362 )

وجود دارد كه بيانگر حقوق بگيرى سيد مجاهد از موقوفات (اود) هندوستان است.86 در حالى كه خان ملك در آن كتاب به وقف كننده و انگيزه وى برابر آنچه بر سر زبانها شايع بوده پرداخته و درباره سيد مجاهد سخنى به ميان نياورده است.87

پاسخ:

الف.موقوفه (اود) هندوستان به سال 1850م1266/هـ.ق. بنيان گذاشته شده در حالى كه سيد مجاهد به سال 1242هـ.ق. ديده از جهان فرو بسته است با اين حساب بيست و چهار سال پس از درگذشت سيد مجاهد موقوفه(اود) هندوستان بنيان گذاشته شده حال چطور سيد مجاهد حقوق بگير موقوفه(اود) بوده است؟

اسماعيل رائين در كتاب حقوق بگيران انگليس درباره موقوفات(اود) مى نويسد:

(در سال 1850 ميلادى(1266قمرى) شعبه اوقاف هندوستان در كنسولگرى انگليس در بغداد كه زير نظر سفارت انگليس در تهران كار مى كرد دائر شد…. يك سال بعد از اين ناگهان شهرت يافت كه راجه (اود) فرمانرواى هندوستان قسمتى از موقوفات خود و سايرين را در اختيار كنسولگرى انگليس در بغداد و سفارت آن دولت در تهران گذاشته است كه از درآمد آنها مخارج لازم تأمين گردد.

انگليسيها در همان وقت شهرت دادند كه: غازى الدين حيدر هندى پادشاه صوبه اود و فرمانرواى لكنهونيز قسمتى از مايملك و دارايى خود را وقف مراكز دينى شيعيان كرده است كه بالمناصفه در نجف و كربلا تقسيم شود.)88

همو در جاى ديگر نيز همين تاريخ را يادآور مى شود.89

( 363 )

ب. پيش از اين روشن شد كه: دولت ايران براى رويارويى با روس خود را پيش از فتواى سيد مجاهد آماده كرده بود ولى بر آن بود كه حركت خود را با پشتيبانى علما نيرو بخشد.حال اگر فتنه اى بوده و دسيسه اى از سوى انگليس انگيخته شده مركز آن دربار بوده كه به دهها نشان و قرينه زمينه داشته و مهيّاى پذيرش ميكرب انگليس بوده است.

ج. سيد مجاهد فتواى دفاع از ستمديدگان در بند روس را داده و فتح على شاه را هم از فتواى دفاعى خود آگاهانده90 كه اگر بر آن است به دفاع برخيزد و سرزمينهاى اشغالى را باز پس بگيرد و مردم را از چنگ روس برهاند اين فتوا را پشتوانه كارخود سازد واز درياى بى كران نيروى مردمى در اين راستا بهره برد.

فتح على شاه عباس ميرزا قائم مقام و ديگر درباريان پس از آگاهى از فتواى سيد نه تنها ناسازگارى با فتواى او نداشته كه آن را هماهنگ با هدفها و برنامه هاى خود دانسته و در تبليغ و ترويج آن به تلاش برخاسته و در بسيج مردم بر اساس اين فتوا و گرفتن فتواى جهاد از ديگر علما سخت به تكاپو افتاده اند.

د. اين كه امين الدوله ميزبانى سيّد را در تهران به عهده گرفته به دستور فتح على شاه بوده است.91 اين كه سامان دهندگان كتاب سياستگران دوره قاجار وارد شدن سيد را به منزل امين الدوله دليل وابستگى وى به انگليس دانسته اند پس فتح على شاه را هم بايد از اين جمله دانست و يا دست كم سرّ آن را در دربار فتح على شاه جست كه چرا سيد مجاهد را در منزل امين الدوله سكنى داده است؟

2. فرار از ميدان كارزار: خان ملك ساسانى يا كسانى كه در نوشته او به دستور دستهاى پنهان دست برده نوشته اند:

(به زودى مقدمه قشون روس تا تركمان چاى پيشرفت و نايب السلطنه فرمانده كل قشون و سيد محمد مجاهد هر دو متوارى شدند….)92

( 364 )

سعيد نفيسى پيش از93 خان ملك ساسانى در نوشته خود: تاريخ اجتماعى و سياسى ايران كه به سال 1343هـ.ش.نشر يافته اين نسبت را به سيد داده است.94

پاسخ:

الف. سيد مجاهد در سال 1342هـ.ق. تبريز را ترك گفته و در جمادى الثانى همان سال چشم ازجهان فرو بسته; امّا شكست ايران به سال 1243 بوده است.

ب. انگيزه سيّد از ترك تبريز به سال 1242 فرار از عرصه كارزار نبوده بلكه همان گونه كه پيش از اين يادآور شديم سهل انگارى و كوتاهى كردن عباس ميرزا در گرفتن قلعه شوشى سيد را آزرده خاطر كرد; از اين روى پس از نااميد شدن از اصلاح امور عرصه را ترك گفت.

مرحله سوم جنگ

اين مرحله از جمادى الثانى 1242 تا پايان ذى حجّه همان سال را در بر مى گيرد. در اين برهه ايران براى صلح با روسيه به تلاش برخاست; امّا نتيجه اى نداد و روس با برترى كه پيدا كرده بود و آمادگى كه داشت پى در پى به ايران يورش آورد.

عباس ميرزا داود خان را براى صلح به روسيه گسيل داشت. وى از راه قسطنطنيه در محرم 1242 به سوى پايتخت روسيه روانه شد. با نماينده اتريش تماس گرفت و از صدراعظم اتريش براى رفتن به روسيه كمك خواست. با اين حال به او اجازه ورود به پايتخت روسيه داده نشد و در 26 جمادى الاول 1242 دسامبر 1826 به ايران بازگشت.

به هنگام خاموش شدن شعله هاى جنگ در زمستان با پافشارى سرجون مكدانلد نماينده انگليس ميرزا محمدعلى برادر ميرزا ابوالحسن خان وزير

( 365 )

خارجه براى آگاهاندن روس از موضع ايران درباره صلح با نامه اى از سوى ايران به همراه سيصد اسير جنگى روس كه به دستور فتح على شاه براى اعلام حسن نيّت آزاد شده بودند ايران را به قصد گرجستان ترك گفت.

ميرزا محمد على از مذاكره با يرمولف نتيجه اى نگرفت. از اين روى به ديدار ژنرال دبيج رفت تا مگر از اين سفر دستاوردى براى ايران داشته باشد.

اين ديدار در شعبان 1242هـ.ق./ مارس 1827 ميلادى انجام گرفت و ژنرال دبيج چند شرط براى صلح به نماينده ايران پيشنهاد كرد:

1. دولت ايران پنج هفته از جنگ دست بكشد.

2. تمام ناحيه هاى شمال ارس كه روسيه در اختيار گرفته به دولت روسيه واگذار گردد.

3. ايران هفتصد هزار تومان بابت خسارت جنگى به روس بپردازد.95

ميرزا محمد على كه اجازه نداشت درباره شرطهاى پيشنهادى ژنرال دبيج به گفت و گو بپردازد به ايران بازگشت.با اين كه روس اعلام كرده بود: در برابر سيصد اسير روسى كه ايران آزاد كرده سيصد اسير ايرانى را آزاد خواهد كرد در هنگام بازگشت نماينده ايران اعلام داشت: ما خود را ملزم به آزادى اين شمار از اسيران ايرانى نمى دانيم.

در رمضان 1242 يرمولف به پايتخت روس فرا خوانده شده و جاى وى ژنرال پاسكويچ به فرماندهى لشكر روس در آذربايجان گمارده شد.

سپاه روس به فرماندهى پاسكويچ دشت ايروان را زير سلطه خويش درآورد; امّا مردم و سپاه ايران در قلعه ايروان مقاومت ورزيدند.

در 27 ذى حجّه 22/1242 ژوئيه 1827 قلعه عباس آباد به دست دشمن افتاد و احسان خان عباس آباد را به دشمن تسليم كرد.

برادر وى شيخ على خان قلعه اردو باد را به دشمن واگذارد.96

( 366 )

مرحله چهارم جنگ

اين مرحله از ذى حجّه 1242 تا پايان جنگ را در بر مى گيرد. در اين مرحله روس به پيشرفتهاى بسيارى دست يازيد.

پاسكويچ پس از اشغال عباس آباد به پيشروى ادامه نداد و براى استراحت سربازان تا مرز ايران و روس واپس نشست.

در آغاز سال1243 / ژوئيه 1828 عباس ميرزا در ده كيلومترى اوچ كليسا در ناحيه اشتراك نيروهاى زير فرمان ژنرال كراكوفسكى را در هم شكست و در اين نبرد كشته هاى روس از دوازده هزار تن گذشت.

در پيرامون نخجوان در محلى به نام خنزيرك سپاه ايران لشكر روس به فرماندهى اريستوف را در هم شكست.

عباس ميرزا در نامه اى به فتح على شاه در خواست ساز و برگ نظامى و آذوقه كرد. شاه درخواست وى را نپذيرفت و در رساندن كمك به سپاه كوتاهى ورزيد و اين سبب گرديد سپاه ايران دچار بحران شديد بشود و ايران از اين امر خسارت ببيند 97 و ناگزير سپسها چندين برابر خواسته عباس ميرزا براى سرو سامان دادن به نيروها در عرصه كارزار خسارت جنگى به روس بپردازد.

واتسون از بازتاب شاه در برابر نامه عباس ميرزا چنين گزارش داده است:

(شاه با دريافت اين نامه به قدرى عصبانى و خشمناك شد كه وزيرى كه نامه را تقديم كرده بود ششصد تومان جريمه كرد و تا چند ساعت بعد كسى جرأت نداشت كه به حضور او برود.وقتى كه شاه به حال عادى برگشت پس از آن كه پسرش را هزار بار لعنت و نفرين كرد تصميم گرفت وزير امور دول خارجه را به لندن بفرستد تا دولت انگليس را وادار كند كه نفوذ خود را نزد حكومت روس به كار برد و آنها را ترغيب به استقرار صلح آبرومندى نمايد.)98

( 367 )

اين برخورد فتح على شاه و نفرستادن كمك به جبهه هاى نبرد سپاه ايران را از حركت باز داشت.وليعهد در برابر اين بحران ناگزير شمارى از سربازان و لشكريان را مرخص كرد.

از آن سوى وقتى فرماندهى سپاه روس بى حركتى و كندى سپاه ايران را ديد و جاسوسان او را از نابسامانى و بى سازو برگى سپاه ايران آگاهاندند دگر بار بر آن شد ايروان را تسخير كند و به زير سلطه خود در آورد. از اين روى ايروان را محاصره كرد و پس از هشت روز جنگ خونين و مقاومت سرسختانه مردم در 14 ربيع الاول 15/1243 اكتبر 1827 ايروان را به زير سلطه خود در آورد99.

در همين برهه ژنرال آريستوف مأمور شد كه تبريز را از چنگ ايران به در آورد و سلطه روس را بر آن بگستراند. آصف الدوله حاكم تبريز بر آن شد كه به رويارويى با سپاه روس برخيزد; امّا مردم تبريز به خاطر ستمها و بيدادهاى بسيار او حاضر نشدند زير بيرق او با روس وارد عرصه كارزار شوند. از اين روى تبريز در سوم ربيع الثانى 24/1243 اكتبر 1827 ميلادى بدون هيچ مقاومتى از هم فرو پاشيد.

شمارى از مردم از جمله روحانى به نام ميرفتاح فرزند مير فتاح نويسنده و رساله جهاديه 100به پيشباز سپاه روس شتافتند.

كار اين مردم و آن روحانى ناآگاه خائنانه بود اينان مى پنداشتند با آمدن سپاه روس به تبريز خود و ديگر مردم از ستمها و بيدادگريهاى آصف الدوله رهايى مى يابند 101 كه به زودى به اشتباه و خيانت بزرگ خود پى مى برند و همه يكدل و يك رأى با هماهنگى و همبستگى به رويارويى با روس پرداختند.

در اين كه چه شد تبريز بدون هيچ مقاومتى از سوى مردم به دست روسها افتاد گزارش گران و تاريخ نگاران به علتها و سببهايى اشاره كرده اند كه اكنون يادآور مى شويم:

( 368 )

1. همكارى فرزندان على خان مرندى با روسها كه به سبب واگذارى قلعه گنجه به دشمن به دستور عباس ميرزا كشته شده بود.

واتسون مى نويسد:

(اولين علت سقوط تبريز را به نارضامندى سران مرند كه پدر ايشان را به امر عباس ميرزا كشته و او سال پيش پاسگاه خود را در قلعه گنجه خالى گذاشته بود مى توان نسبت داد.

اين جوانان كه در صدد انتقام از ستمكارى آصف الدوله درباره مردم تبريز اطلاع داشتند به پرنس اريستوف اطمينان دادند كه اگر به كرسى ايالت آذربايجان هجوم كند مقاومتى نخواهد ديد.)102

2. ناخرسندى مردم از رفتار و كاركرد اللهيار خان آصف الدوله: ستمها بيدادها زورگوييها و كنشهاى غيرمنطقى و نابخردانه آصف الدوله عرصه را بر مردم تنگ كرده بود و جان و مال هيچ كس از دست او و نيروهاى زير فرمانش در امان نبود. مردم در شهر و ديار خود هميشه احساس ناامنى مى كردند و هر آن احتمال مى دادند كه خود و دودمانشان بر باد رود.

او از حركتهاى ددمنشانه خود حتى در گاه يورش دشمن به تبريز دست برنداشت و به جاى برخوردهاى مهرورزانه با مردم و برانگيختن آنان به دفاع از شهر به خشونت و تهديد روى آورد:

(براى عبرت مردم در همه ميدانهاى شهر دستور داده بود گروهى از بى گناهان را و مردم و رهگذر را گوش و بينى ببرند و كور كنند و از اين كار هم نتيجه نگرفته بود.)103

مردم تبريز با اين كه در برهه هاى سرنوشت ساز حماسه ها آفريده بودند و شهامت و دليرى و دلاور مردى آنان در برابر بيگانگان بر تارك قهرمانيها و دلاوريهاى مردمان اين سرزمين مى درخشيد و پايمرديهاى آنان در برابر عثمانيان براى همگان افتخارآميز بود. در خاطره ها زنده بود آن حماسه بزرگ و جاودانه

( 369 )

ملت تبريز. غيور مردان تبريز در هنگامه اى سخت و دشوار با اين كه سپاهيان از ترس تيغ نيروهاى جرّار عثمانى گريخته و شهر را خالى كرده بودند امّا مردم حماسه آفرين همان بى نام و نشانان شيرازه سپاه خون آشام عثمانى را با پايمرديها و ايستادگيهاى خود از هم گسستند. امّا در جنگ روس عليه ايران چه شد شمارى به پيشواز روس رفتند و شمارى به تماشا ايستادند و در برابر اين رويداد بزرگ واكنشى نشان ندادند؟

ستم و بيدادِ ستم پيشه مردانى مانند آصف الدوله مردم را از حركت باز داشته و زمينه را براى ناشايستگان بيگانه پرست هموار ساخته بود. بيگانه پرستى در فضاى آلوده به ستم و بيداد رشد مى كند.

بله تبريز را ستم كارگزاران قاجار در برهه اى از گردونه حماسه آفرينيها خارج ساخته بود; از اين روى به نوشته محمود محمود در گاه يورش روس:

(خود اهالى به پيشوايى علماى خود روسها را به گرفتن تبريز دعوت نمودند و آنها را با سلام و صلوات وارد تبريز كردند.)104

همو مى نويسد:

(موضوع ديگر كه بيش از هر موضوعى داراى اهميت است عدم رضايت سكنه اين نواحى از اولياى امور آن دوره است. اهالى تبريز كه در تاريخ ايران براى حفظ وطن خود بيش از سكنه ساير نواحى معروف به فداكارى و وطن پرستى مى باشند در اين موضوع با ميل و رضا روسها را به تبريز دعوت نمودند. در صورتى كه مكرر اتفاق افتاد كه قشونهاى دولتهاى وقت از قشونهاى اجنبى شكست خورده آذربايجان را رها نموده رفته اند; ولى سكنه تبريز با يك جانبازى و فداكارى قابل تمجيدى در مقابل حملات آنها ايستادگى نموده از اماكن خود دفاع كرده اند.)105

( 370 )

3. درباريان عباس ميرزا و پيرامونيان نابخرد او وقتى كه سيد مجاهد را به دم تيغ زبان اوباشان و ولگردان دادند و آنان در اين كوى و در آن كوى زبان به نكوهش سيد گشودند و او را عامل جنگ و كشت و كشتار دانستند و به برانگيختن مردم مصيبت زده پرداختند و عليه جنگ و جوانمرديها سخن گفتند و عرصه را بر سيد حماسه آفرين تنگ كردند بايد فكر چنين روزهايى را مى كردند.

وقتى كه درباريان براى بيرون راندن رقيب از صحنه از هر ترفندى سود بردند واز هيچ گونه لجن پراكنى پرهيز نداشتند فضا را آلودند غيور مردان را از صحنه بيرون راندند طبيعى بود كه تبريز آلوده به اين آلودگيها و خالى از غيور مردان و انبوه از اوباشان دير يا زود عرصه تاخت و تاز دشمن مى شود.

مردم با دلاورمرديها و ميدان داريهاى قهرمانان سرداران فرمانروايان حاكمان و عالمان و پيشوايان خود برانگيخته مى شوند .به عرصه كارزار مى آيند و افتخار شرف براى ملت و سرزمين خود مى آفرينند. اگر چنين نباشد و جامعه دچار مصيبت و بلايى شده باشد كه قهرمانان نمود و ظهورى نداشته باشند و نتوانند عرصه دارى كنند و در عرصه بمانند و بشكفند و اگر در ميدانى هم بشكفند دچار تيرهاى بلا شوند دلاور مردى پا نمى گيرد مردانگى و شجاعت رشد نمى كند غيورى و غيرت نمود نمى يابد جامعه افسرده و پژمرده مى شود و بيغوله نامردان و اوباش و هرزه درايان و ژاژخواهان وقتى در جامعه تبريز عالمى با آن پيشينه باشكوه و پاك و بافداكارى به ياد ماندنى در گاه جنگ ايران و روس آن چنان بازيچه اوباش و ولگردان قرار بگيرد روشن است كه غيورى و غيور مردى مى پژمرد و هيچ غيور مردى را ياراى آن نمى ماند كه پا در ميدان بگذارد كه از چنين فرجامى در هراس است.

در تبريز شمارى به خيانت و شمارى به پندار خود از روى مصلحت و براى جلوگيرى از خون ريزى به پيشباز سپاه روس رفتند.

افزون بر اين ها مردم از سپاه و فرماندهان سپاه نااميد بودند و مى دانستند

( 371 )

مانند ديگر ميدانهاى كارزار مقاومتى نخواهند كرد106 و آنان را بى ابزارى براى دفاع رها خواهند ساخت.

اينها و بسيارى از انگيزه ها وعلتها و سببهاى ديگر مردم را از هر گونه مقاومتى در گاهِ يورش روس بازداشت و روس به كمك اوباش و بيگانه پرستان و مردمان ساده لوح و ترسو و عاقبت نينديش شهر را به زير سيطره خود در آورد. در اين هنگامه غوغاسالاران و بيگانه پرستان براى هموار كردن راه سپاه روس و بهره ورى از عوام پسر حاجى ميرزا يوسف مجتهد را كه در لباس روحانيت بود و از دانش تقوا و كارآزمودگى بهره اى نداشت و سوداها و هوسهايى در سر داشت.به جمع خود آوردند و او هم كه پنداشت مى تواند در اين هياهو و خالى بودن عرصه از مردان علم و عمل براى خود جايى باز كند و بر عوام حكم براند پيش افتاد و ننگ استقبال از سپاه بيگانه را در كارنامه ننگين خود ثبت كرد.

محمد تقى سپهر درباره وى مى نويسد:

(از ميان بلده تبريز پسر حاجى ميرزا يوسف مجتهد كه ميرفتاح نام داشت جوانى نامجرب بود به تسويلات و تخيّلات شيطانى دانست كه اطاعت امپراطور روس مورث متابعت عوام الناس خواهد شد.)107

رضا قلى خان هدايت وى را جوانى مغرور دانسته است.108

ولى سعيد نفيسى برخلاف تاريخ نگاران و وقايع نگاران حاضر در صحنه و نزديك به آن وقتى كه پس از 1342 و قيام خونين پانزده خرداد قلم به دست مى گيرد و تاريخ مى نگارد به يك باژگونه گويى آشكار دست مى يازد و آن آوردن قيد مجتهد پس از نام ميرفتاح است كه اين را بارها تكرار مى كند.109

در همان برهه حساس و سرنوشت ساز بودند عالمانى كه در آن هياهو و ميدان دارى اوباشان و بيگانه پرستان برخاستند و مردم را به مقاومت فرا خواندند; امّا صدايشان به جايى نرسيد و در غوغا گم شد. از اين روى ناگزير شهر را ترك

( 372 )

گفتند تا در زير بيرق كفر نباشند و روزگار را به خوارى بگذرانند.110

با از هم گسستن شيرازه شهر تبريز و شهرهاى ديگر مانند اردبيل جبهه هاى ايران در برابر روس يكى پس از ديگرى فرو ريختند و سپاه ايران به فرماندهى فرماندهان قاجارى زمين گير شد. فتح على شاه به ناگزير قائم مقام را از مشهد به تهران فرا خواند و به سوى روسها براى مذاكره گسيل داشت. نتيجه گفت و گوهاى وى با روسها به بستن قرارداد تركمان چاى انجاميد كه سندى است بر ذلّت ايران و دستاورد شوم و ننگين حكومت قاجار و بى تدبيرى سهل انگارى و خيانت پيشگى در جنگ.

باعثها و سببهاى شكست ايران

در لابه لاى بحث باعثها و سببهاى فرو ريختن دژهاى دفاعى ايران و زمين گير شدن سپاه آن روشن شد; امّا اكنون و در اين جا براى نمود هر چه بيش تر سببهايى كه به شكست سپاه ايران انجاميد; فهرستى از مهم ترين آنها ارائه مى دهيم:

1. بى تدبيرى و برآورد و دقيق نشدن توان و نيروى سپاه دشمن.

2. خيانت سهل انگارى فرماندهان جنگ و خانهاى منطقه.

3. اختلاف بين فتح على شاه و عباس ميرزا نايب السلطنه و كوتاهى فتح على شاه در فرستادن سازو برگ نظامى و آذوقه و پوشاك سپاهيان.

4. فرسودگى ساز و برگ نظامى سپاه ايران ناكار آزمودگى و آموزش نديدگى سربازان و ناآشنايى فرماندهان به فنون نظامى جديد و در برابر نو و پيشرفته بودن ساز و برگ نظامى سپاه روس كارآزمودگى و آموزش ديدگى سربازان و آشنايى فرماندهان روس به فنون نظامى جديد.

5. خارج شدن مردم غيور تبريز و شهرهاى پيرامون آن از صف دفاع گران به خاطر ستمها و بيداد گريهاى آصف الدوله.

( 373 )

6. ضعف و بى تدبيريهاى عباس ميرزا و خيانت و يا كوتاهى وى در گرفتن قلعه شوشى.

7. خودرأيى و استبداد عباس ميرزا در هدايت جنگ و رايزنى نكردن با آشنايان به فنون نظامى و آگاهان سياسى و سياستمداران غيروابسته و بى توجهى به رأى و نظر علما و در جريان نگذاشتن آنان.

8. خود را بى نياز احساس كردن عباس ميرزا و درباريان از علما و مجتهدان شركت كننده در جنگ و لجن پراكنى عليه آنان. عباس ميرزا و درباريان در مرحله نخستين جنگ دوّم پس از آن كه سپاه ايران به پيروزيهاى چشم گيرى دست يازيد خود را از حضور و نقش آفرينى علما بى نياز احساس كردند و براى اين كه پيروزى به نام علما تمام نشود در فتح قلعه شوشى خيانت و يا سهل انگارى كردند و سپاه روس به پيروزى دست يافت وقتى علما بويژه سيد مجاهد از اين دسيسه آگاه شد و اعتراض كرد حمله سازمان يافته خود را عليه وى شروع كردند و او را عامل شكست شناساندند. و اين حركت شوم بيش ترين گسست بين مردم به رهبرى علما و حكومت گران را پديد آورد و سپاه ايران را از نيروى زاينده و بالنده مردمى بى بهره ساخت.

9. رقابت شديد برادران عباس ميرزا و درباريان بر سر قدرت با عباس ميرزا.111

10. دستان و دسيسه دولت انگليس و دخالت و سوسه دوان جاسوسان كارگزاران و هواداران آن كشور در امور سياسى نظامى و… كشور.112

11. ناخرسندى مردمان منطقه نبرد از كارگزاران حكومت قجرى و پديد آمدن قحطى شديد در آن ناحيه ها.

12. جاسوسى شمارى ازغيرمسلمانان منطقه براى دولت روس.113

( 374 )


پى نوشتها:

1. دائرة المعارف تشيّع ج484/5 ـ 489 نشر شهيد محبّى تهران.

2. ناسخ التواريخ محمد تقى لسان الملك سپهر به اهتمام جمشيد كيانفر ج 181/1 اساطير تهران.

3. دائرة المعارف تشيّع ج 487/5.

4. ناسخ التواريخ ج 181/1.

5. كشف الغطاء شيخ جعفر كاشف الغطاء394/ چاپ سنگى; ج4 / 333 انتشارات دفتر تبليغات اسامى قم.

6. مآثر سلطانيه تاريخ جنگهاى ايران و روس عبدالرزاق مفتون دنبلى به اهتمام غلامحسين صدرى افشارى 146/ ابن سينا; ميراث اسلامى ايران به كوشش رسول جعفريان ج 92/1 انتشارات كتابخانه مرعشى نجفى قم.

7. رياض المسائل سيد على طباطبايى ج 13/8 تحقيق و نشر مؤسسه آل البيت قم.

8. همان 18/.

9. همان 14/.

10. همان117/.

11.فهرست كتابخانه آستان قدس رضوى ج 404/5 شماره 601 كتب خطى.

12. ميراث اسلامى ايران به كوشش رسول جعفريان دفتر اول 94/.

13. جامع الشتات ميرزا ابوالقاسم قمى تحقيق مرتضى رضوى ج 178/3 انتشارات كيهان تهران.

14. جامع الشتات ج 400/2 چاپ سنگى.

15.ناسخ التواريخ ج 181/1 حاشيه.

16. منشآت قائم مقام.

17. همان. درباره رساله جهاديه.ر.ك: الذريعه ج296/5; ادبيات در جنگهاى ايران و روس هدايت اللّه بهبودى84/ به بعد; سيد مجاهد پيشاهنگ جهاد 91/.

( 375 )

18. تاريخ تحولات سياسى و روابط خارجى ايران سيد جلال الدين مدنى ج158/1 انتشارات اسلامى قم.

19. دين و دولت در ايران حامد الگار ترجمه ابوالقاسم سرّى148/; تاريخ اجتماعى و سياسى ايران سعيد نفيسى ج151/2 بنياد.

سعيد نفيسى به نقل از روضة الصفاى ناصرى آورده است:

(كاربر حضرت شهريار صاحب قِران تنگ و به ابرام و اصرار مجتهدين ملت مجبور به جنگ شد. ناچار به دولت بهينه روسيه اتفاق آراى علما و امرا را در ميان نهاده و او را رخصت رجعت داد….)

هدايت در فهرس التواريخ 398/ مى نويسد:

(خاقان صاحب قِران بنا بر حفظ مذهب و متابعت علماى اسلام ناچار از مصالحه در گذشت.)

20.دين و دولت در ايران 149/ ـ 150.

21. تاريخ اجتماعى ايران ج160/2.

22.عباس ميرزا ناصر نجمى384/ علمى تهران.

23. تاريخ نو ميرزا جهانگير به كوشش عباس اقبال15/ على اكبر علمى و شركا تهران شهريور 1327.

24. ناسخ التواريخ ج363/1.

25. مجله بررسيهاى تاريخى سال هشتم شماره 6 اسفند 249/1352; جهاد دفاعى و جنگ صليبى ايران و روس تزارى على منذر152/.

26. مجله يادگار سال اول شماره 2 مهرماه 25/1323 مقاله:(غرامات معاهده تركمان چاى و جريان پرداخت آن); مقالات اقبال آشتيانى گردآورى و تدوين: محمد دبيرسياقى ج271/2 روزبه تهران وى پس از نقل نامه شاه به نايب السلطنه به خط قائم مقام مى نويسد:

(شايد ميرزا ابوالقاسم قائم مقام هم كه خود منشى نامه است و به علت

( 376 )

مخالف بودن با جنگ با روسيه در تمام اين محاربات از كار بر كنار و در مشهد در حال تبعيد و نفى مى زيسته و ازنايب السلطنه و مقربان دستگاه او دلتنگى داشته در غليظ كردن ماده اين طعن و ضرب بى دخالت نبوده است.)

27. نامه هاى سياسى و تاريخى سيدالوزراء قائم مقام فراهانى به كوشش دكتر جهانگير قائم مقامى دانشگاه ملى ايران.

28. از صبا تانيما يحيى آرين پور ج63/2 زوار تهران; خان ملك ساسانى در سياستگران دوره قاجار ج 22/2 به نقل از تاريخ نو زمستان را مصادف با ايّام تبعيدى قائم مقام ذكر مى كند.

قائم مقام را مى توان از هواداران و برانگيزانندگان مردم به جهاد دانست. زيرا او در قصيده نونيّه كه به عربى در 45 بيت سروده (ادبيات در جنگهاى ايران و روس 45/ ـ 46) با اندوه و غم از سرزمينهاى از دست رفته ياد مى كند و وضع اسفبار و غم انگيز مسجدها و مدرسه ها را با بيانى اندوهبار مى سرايد و آن گاه در ادامه مردم را به قيام و جهاد فرا مى خواند و از آنان مى خواهد برادران در بند خود را برهانند و سرزمينهاى از دست رفته را باز پس گيرند.

29. ناسخ التواريخ ج366/1; شرح حال رجال ايران مهدى بامداد ج320/2 زوار.

30. تاريخ تحولات سياسى و روابط خارجى ايران ج142/1 ـ 143; سياستگران دوره قاجار خان ملك ساسانى ج121/2 بابك تهران; حقوق بگيران ايران در انگليس اسماعيل رائين43/ ـ 57 جاويدان تهران; تاريخ روابط سياسى ايران و انگليس در قرن 19 ج338/1.

31. تاريخ تحولات سياسى و روابط خارجى ايران ج170/1.

32. تاريخ اجتماعى و سياسى ايران ج5/2.

33. تاريخ تحولات سياسى و روابط خارجى ايران ج178/1.

( 377 )

34.تاريخ اجتماعى و سياسى ايران ج302/2.

35.همان146/; تاريخ تحولات سياسى و روابط خارجى ايران ج183/1.

36. تاريخ تحولات سياسى و روابط خارجى ايران ج181/1.

37.تاريخ روابط سياسى ايران و انگليس در قرن19 محمود محمود ج270/1 اقبال تهران.

38. همان ج263/1.

39. دين و دولت در ايران149/.

40. همان ناسخ التواريخ ج363/1.

41. دين و دولت در ايران 148/; روضات الجنات محمد باقر خوانسارى ج146/7 اسماعيليان قم.

42. الروضة البهيه ميرزا شفيع14/;چاپ سنگى; نهضت روحانيون ايران على دوانى ج56/1 انتشارات بنياد امام رضا; فوائدالرضويه شيخ عباس قمى582/.

43. فارسنامه ناصرى ميرزا حسن حسينى فسايى تصحيح و تحشيه از دكتر منصور رستگارى فسائى ج28/1 امير كبير تهران.

44. روضة الصفا رضا قلى خان هدايت ج642/9.

45. فهرس التواريخ رضا قلى خان هدايت به تصحيح و تحشيه عبدالحسين نوائى و ميرهاشم محدّث 397/ پژوهشگاه علوم انسانى و مطالعات فرهنگى تهران; تاريخ روابط سياسى ايران و انگليس در قرن 19 ج266/1.

46. ناسخ التواريخ ج363/1 ـ 364.

47. شرح حال رجال ايران ج55/1; تاريخ اجتماعى و سياسى ايران ج160/2.

48. نجوم السماء ميرزا محمد على كشميرى 364/ بصيرتى قم; دين و دولت در ايران 150/; معارف الرجال محمد حرزالدين ج135/2 انتشارات كتابخانه مرعشى نجفى.

49. ناسخ التواريخ ج365/1.

( 378 )

50. بيان المفاخر سيد مصلح الدين مهدوى ج9/1 نشر ذخائر قم.

51. همان 91/; دين و دولت در ايران 150/.

52. دائرة المعارف تشيّع ج 101/2.

53. تاريخ نو14/.

54. معارف الرجال ج135/2.

55. دين و دولت در ايران151/.

56. همان152/.

57. روضةالصفا ج647/9.

58. عباس ميرزا ناصر نجمى390/.

59. ايران در دوره سلطنت قاجار على اصغر شميم 99/ مدّبر تهران.

60. فارسنامه ناصرى ج730/1.

61. مجلّه بررسيهاى تاريخى سال هفتم اسفند 1352 شماره 152/6.

62. ناسخ التواريخ ج364/1.

63. نامه هاى سياسى و تاريخى سيدالوزرا قائم مقام فراهانى 87/ كليشه نامه 317/.

64. سياستگران دوره قاجار ج29/2.

65. فارسنامه ناصرى ج730/1.

66. همان371/.

67. تاريخ تحولات سياسى و روابط خارجى ايران ج191/1.

68.همان190/.

69. همان191/.

70.همان192/.

71. از صبا تا نيما ج63/1.

72. فهرس التواريخ401/.

73.فارسنامه ناصرى ج732/1.

( 379 )

74. روضة الصفا ج656/9.

75. فارسنامه ناصرى ج733/1.

76. دين و دولت در ايران153/.

77. نجوم السماء 365/.

78. دين و دولت در ايران154/.

79. سيد محمد مجاهد پيشاهنگ جهاد سيد حميد ميرخندان119/ سازمان تبليغات اسلامى.

80. قصص العلماء ميرزا محمد تنكابنى 26/ ـ 27 علميه اسلاميه تهران;دين و دولت در ايران154/.

81. پس از پانزده خرداد 1342 رژيم پهلوى به تكاپو افتاد تا علما و روحانيان را از جايگاه والايى كه در نزد مردم داشتند فرود آورد و چنين وانمود كند كه اينان در بسيارى از حركتهاى اجتماعى ـ سياسى راه خطا پوييده و يا چون وابسته بوده اند برخلاف مصالح ملى حركت كرده اند! براى مستند كردن اين سخن واهى و خلاف واقع قلم بمزدهايى را به كار گرفت تا تاريخ بنگارند و به گونه اى حساب شده و ظريف اين خط را دنبال كنند و چنان به فضاسازى بپردازند كه روحانيت و علما زير سؤال بروند و تحصيل كردگان و اهل مطالعه با بدگمانى به آنان و كارهاى آنان بنگرند و در بررسى هر رخداد تاريخى چنان مسائل را كنار هم قرار دهند كه عليه روحانيت نتيجه دهد و جايگاه و نقش عالمان در حركتها و نهضتهاى رهايى بخش و ضد بيداد و ستم ناديده يا كم رنگ و يا به كلى باژگونه جلوه داده شود.

82. از جمله كتابهاى بى صاحبى كه به دست قلم بمزدهاى رژيم پهلوى دچار آفت تحريف و باژگونگى شد جلد دوم سياستگران دوره قاجار است. اين اثر در سال 1346 نشر يافته در همان سال نويسنده آن چشم از جهان فرو بسته است. يعنى در روزهايى كه نويسنده در بستر بيمارى بوده شمارى از قلم بمزدها كه سامان دهى فيشها و يادداشتهاى نويسنده را عهده دار بوده اند به اين كار دست يازيده و چهره ها و

( 380 )

شخصيت هاى مردان بزرگ و صاحب نقشى را به سفارش رژيم زشت و نفرت انگيز جلوه داده و يا رخدادهايى را بر خلاف واقع براى غرضها و هدفهايى باژگونه ساخته اند.

83 . جلد اول اين اثر به سال 1338 در 243 صفحه نشر يافته است.ر.ك: فهرست كتابهاى چاپى فارسى از آغاز تا آخر سال 1345 ج2052/2 بنگاه ترجمه و نشر كتاب 1352.

جلد دوم اين اثر به سال 1346 نشر يافته است.ر.ك:كتابشناسى موضوعى ايران[1343 ـ 1348] به كوشش و پژوهش حسين بنى آدم636/ بنگاه ترجمه و نشر كتاب 1352.

84. همان18/.

85. همان19/.

86. همان18/.

87. دست پنهان سياست انگليس در ايران خان ملك ساسانى 103/ سازمان اسپندار.

88. حقوق بگيران انگليس در ايران 100/.

89. همان103/.

90. فارسنامه ناصرى ج/727; روضة الصفا ج642/9.

91. ناسخ التواريخ ج364/1.

92. سياستگران دوره قاجار ج19/2.

93. مقدمه جلد دوم تاريخ اجتماعى و سياسى ايران آبان ماه 1344 نوشته شده كه در چاپ جديد اين مقدمه و تاريخ آن حذف شده است.

94. تاريخ اجتماعى و سياسى ايران ج196/2.

95. تاريخ تحولات سياسى و روابط خارجى ايران ج193/1.

96.همان193/ ـ 194.

97. همان 196/ ـ 197.

( 381 )

98. تاريخ ايران دوره قاجار گرانت واتسن ترجمه ع.وحيد مازندرانى220/ سخن تهران.

99. تاريخ تحولات سياسى و روابط خارجى ايران ج198/1.

100. الذريعه شيخ آقا بزرگ تهرانى ج289/5 داراحياء التراث العربى.

101. دين و دولت در ايران155/.

102. تاريخ ايران دوره قاجار واتسون222/.

103. تاريخ اجتماعى و سياسى ايران ج195/2.

104. تاريخ روابط سياسى ايران و انگليس در قرن19 ج268/1.

105. همان267/.

106. تاريخ اجتماعى و سياسى ايران ج195/2; دين و دولت در ايران155/.

107. ناسخ التواريخ ج386/1.

108. فهرس التواريخ 409/ حاشيه به نقل از روضة الصفا.

109. تاريخ اجتماعى و سياسى ايران ج198/2 203 221.

110. دين و دولت در ايران156/.

111. همان142/.

112. ايران در دوره سلطنت قاجار108/.

113. بيان المفاخر ج91/1; فهرس التواريخ408/; سفرى به دربار سلطان صاحب قِران دكتر هنريشن بروگسن ترجمه مهندس كُردبچه110/ انتشارات روزنامه اطلاعات.