( 3
)
سرمقاله درآمدى بر شناخت انسان جديد
حسين مسعودى
در قرن شانزدهم
هنگامى كه كاشفان اروپايى
قدم به سرزمينهايى در قاره آمريكا و آفريقا گذاردند
در نخستين برخوردهاى خود با قبيله ها و خاندانهاى سرخ پوست و نيز دودمانها و تيره هاى بَدَوى آدمخوار
با آفريدگانى روبه رو شدند كه ويژگيهاى فيزيكى بسيار همانندى با آنان داشتند; امّا به راستى
در جهانى ديگر به سر مى بردند.
البته اروپاييان تاريخچه پيشينيان خود را نيز از ياد برده بودند و به همين دليل
خود را با پرسشهاى بسيار جدّى روبه رو مى ديدند:
اين آفريدگان انسان نما را چه مى توان ناميد؟
آيا به راستى
آنان انسان هستند؟
اين پرسشها
شايد براى شمارى در قرن بيست ويكم
كمى شگفت
يا حتى
خنده دار به نظر برسد
امّا در واقعى بودن آن همان بس كه در سال 1537ميلادى
پس از كشمكشها و درگيريها و گفت وگوهاى بسيار بر سر آن
سرانجام پاپ سوّم
رهبر مسيحيان كاتوليك
به طور رسمى فتوا داد: سرخ پوستان نيز انسان هستند و از نعمت عقل و نفس ناطقه برخوردارند و مى توان آنان را به راه خدا هدايت كرد
%1%
.
اين فتوا
به ظاهر
پرونده اى فرهنگى و پيچيده را پايان پذيرفته و انجام يافته اعلام كرد و شمارى را به پذيرفتن و گردن نهادن به آن واداشت
امّا براى بسيارى ديگر كنجكاوى در ماهيت و نمونه انسان
همچنان صورت مسأله اى گشوده و اسرارآميز باقى ماند و پرسشهاى زنجيره اى كما كان ذهن آنان را به خود مشغول داشته است:
به راستى انسان كيست؟ و چه كسى را مى توان انسان ناميد؟
مقوّم اصلى انسان بودن چيست؟
آيا آفريده اى
با اين همه گوناگونى و دگرگونى را مى توان تعريف كرد؟
آيا انسان فطرت و سرشت ثابت و از پيش تعيين شده اى دارد؟
نسبت او با تاريخ و جريان سيّال امور و پديده ها چيست؟
و….
در اين ميان
ثبات و تعريف پذيرى طبيعت و ماهيت بشر
اهميت دوچندانى داشت
زيرا گلوگاه و گردنه اصلى در ميان پرسشهاى به ميان آمده
به شمار مى آمد. در اين باره پاره اى از اومانيستهاى دوره رُنسانس
به روشنى ابراز مى داشتند: انسان هيچ طبيعت و فطرت ثابت و ويژه اى ندارد. اين گفته برابر همان نظريه اگزيستانسياليستها در قرن بيستم است كه مى گويند:
(همه موجودات ماهيت دارند
اما انسان ماهيت ندارد. انسان وجود دارد و وجود او مقدم بر ماهيت اوست.)
معناى ساده اين سخن اين است كه تمام آفريدگان
هويت و سرشت تعريف شده و ثابتى دارند و تنها انسان است كه هيچ ماهيت روشنى ندارد. در مكتب اگزيستانس
انسان
خود معمار وجود خويش است
معمارى كه خشت به
|