( 3 )

سرمقاله درآمدى بر شناخت انسان جديد

حسين مسعودى

در قرن شانزدهم هنگامى كه كاشفان اروپايى قدم به سرزمينهايى در قاره آمريكا و آفريقا گذاردند در نخستين برخوردهاى خود با قبيله ها و خاندانهاى سرخ پوست و نيز دودمانها و تيره هاى بَدَوى آدمخوار با آفريدگانى روبه رو شدند كه ويژگيهاى فيزيكى بسيار همانندى با آنان داشتند; امّا به راستى در جهانى ديگر به سر مى بردند.

البته اروپاييان تاريخچه پيشينيان خود را نيز از ياد برده بودند و به همين دليل خود را با پرسشهاى بسيار جدّى روبه رو مى ديدند:

اين آفريدگان انسان نما را چه مى توان ناميد؟

آيا به راستى آنان انسان هستند؟

اين پرسشها شايد براى شمارى در قرن بيست ويكم كمى شگفت يا حتى خنده دار به نظر برسد امّا در واقعى بودن آن همان بس كه در سال 1537ميلادى پس از كشمكشها و درگيريها و گفت وگوهاى بسيار بر سر آن سرانجام پاپ سوّم رهبر مسيحيان كاتوليك به طور رسمى فتوا داد: سرخ پوستان نيز انسان هستند و از نعمت عقل و نفس ناطقه برخوردارند و مى توان آنان را به راه خدا هدايت كرد %1% .

اين فتوا به ظاهر پرونده اى فرهنگى و پيچيده را پايان پذيرفته و انجام يافته اعلام كرد و شمارى را به پذيرفتن و گردن نهادن به آن واداشت امّا براى بسيارى ديگر كنجكاوى در ماهيت و نمونه انسان همچنان صورت مسأله اى گشوده و اسرارآميز باقى ماند و پرسشهاى زنجيره اى كما كان ذهن آنان را به خود مشغول داشته است:

به راستى انسان كيست؟ و چه كسى را مى توان انسان ناميد؟

مقوّم اصلى انسان بودن چيست؟

آيا آفريده اى با اين همه گوناگونى و دگرگونى را مى توان تعريف كرد؟

آيا انسان فطرت و سرشت ثابت و از پيش تعيين شده اى دارد؟

نسبت او با تاريخ و جريان سيّال امور و پديده ها چيست؟

و….

در اين ميان ثبات و تعريف پذيرى طبيعت و ماهيت بشر اهميت دوچندانى داشت زيرا گلوگاه و گردنه اصلى در ميان پرسشهاى به ميان آمده به شمار مى آمد. در اين باره پاره اى از اومانيستهاى دوره رُنسانس به روشنى ابراز مى داشتند: انسان هيچ طبيعت و فطرت ثابت و ويژه اى ندارد. اين گفته برابر همان نظريه اگزيستانسياليستها در قرن بيستم است كه مى گويند:

(همه موجودات ماهيت دارند اما انسان ماهيت ندارد. انسان وجود دارد و وجود او مقدم بر ماهيت اوست.)

معناى ساده اين سخن اين است كه تمام آفريدگان هويت و سرشت تعريف شده و ثابتى دارند و تنها انسان است كه هيچ ماهيت روشنى ندارد. در مكتب اگزيستانس انسان خود معمار وجود خويش است معمارى كه خشت به


( 4 )

خشت بناى وجود خود را آن گونه كه مى خواهد بر پا مى سازد. به همين دليل عنصر آزادى و اختيار در اين مكتب بسيار اهميت دارد و مهم ترين ويژگى وجودى انسان به شمار مى آيد. از چشم انداز آنان آزادى جوهره وجود انسان است كه به او توان مى دهد تعريف و بنيان گذارى وجودش را خود بر عهده گيرد.

با اين بيان وجود انسان بر ماهيتش مقدم است و سيلان و ناپايدارى مهم ترين پيامدى است كه مى توان از رفتار و شخصيت انسانى انتظار داشت.

در برابر اين ديدگاه سنت كلاسيك فلسفه غرب به جاى مانده از افلاطون و ارسطو قرار مى گيرد كه براى همه چيز از جمله انسان صورت و مثال يگانه اى باور دارد و بر اين باور است: انسان نيز همچون ديگر پديدگان حقيقت و سرشت ويژه اى دارد. تاريخ و دگرگونى نيز دگرگونى در اين حقيقت وارد نمى سازد. اين دو ديدگاه هنوز هم در صحنه انديشه در كار گفت وگو و دادوستدند.

اگر كمى نزديك تر به آموزشهاى دينى خود بازگرديم به نظر مى رسد با تصويرى دوگانه و حتى پارادوكسيكال از انسان روبه رو مى شويم. در آموزه هاى دينى ما انسان جانشين موجودى است كه انديشه ها در مقام تعريف و انگارِ آن در ذهن گرفتار سرگشتگى و ناسازگارگويى مى شوند. پس چرا جانشين او چنين حيرت زا و پارادوكسيكال نباشد؟ وى امانت و وديعه اى را به دوش مى كشد كه ديگر آفريدگان از پذيرش آن پوزش خواسته اند. و اين امانت به او اين امكان را مى بخشد كه ميان دو قطبِ بى كران همواره در نوسان باشد. آيا نمى توان انگاشت كه اين امانت همان اختيار و آزادى بشر در گزينش


( 5 )

حقيقت وجود خويش و بنيان گذارى و استوارسازى آن است؟

حافظه تاريخ بيش از چند هزار سال از داستان وجودى انسان را به ياد نمى آورد. امّا همين اندازه كافى است. براى آن كه نشان دهد انسان و جهانهاى وجود او امورى همواره در حال دگرگونى گسترش بوده اند.

تاريخ شاهد و گواه محكمى است بر سيلان و پيچيده تر شدن موجودى كه به ظاهر ويژگيهاى فيزيكى ثابتى را حفظ كرده است. واژه ها به ما مى گويند: او انسان است انسان بوده است و انسان خواهد بود. امّا از ياد نمى بريم كه واژه ها امانتدارانى فريبكارند. انسان انسان است; امّا انسان امروز انسان ديروز نيست. انسان فردا نيز انسان امروز نيست. انسان همان رودخانه هراكليتوس است كه دوبار در آن نمى توان شنا كرد هر چند اين رودخانه به ظاهر همان رودخانه باشد!

* * *

مجموعه حاضر براساس چنين انگاره اى شكل گرفته است.

(انسان جديد) عنوانى است بر مجموعه مقاله هايى كه به مرحله اى جديد از حيات اين موجود سيّال مى پردازد. طرح جامع اين مجموعه بسيار گسترده تر از آن چيزى است كه در اين شماره به زيور چاپ آراسته شده امّا از آن جايى كه انتشار بخشى از آن ممكن بود نقشى ناتمام از هدف ارايه دهد به نظر رسيد نگاهى اجمالى به هندسه و جغرافياى بحث مى تواند پيوند و دادوستد اين اجزاء را با يكديگر شرح دهد; از اين روى با مقدمه اى در اين راستا آغاز كرديم:

عصر جديد براى برهه اى از تاريخ انسان به كار برده مى شود كه پس از


( 6 )

دوره رُنسانس در اروپا آغاز مى گردد; يعنى از حدود قرن پانزدهم ميلادى به اين سو امّا به هيچ روى دامنه اثرگذارى آن تنها اروپا را در بر نمى گيرد. رويدادها و دگرگونيهاى بزرگى پس از اين دوره پديد مى آيد كه از پاره اى از آنها با عنوان: انقلاب ياد مى كنند:

انقلاب كيهان شناسى كپرنيك.

انقلاب علمى نيوتن و گاليله.

انقلاب فلسفى دكارت و كانت.

انقلاب بيولوژيكى داروين.

انقلاب صنعتى اروپا.

انقلاب كبير فرانسه.

انقلاب روان شناختى فرويد.

و….

به كار بردن واژه انقلاب براى اين رويدادها به خاطر انرژى شگرفى است كه از دل و ژرفاى هر يك از آنها براى دگرگونى نگرش و بينش بشر و يا روش و شيوه اى حياتى او پديد آمده است.

انقلاب كپرنيكى جايگاه كيهانى انسان را به كلى دگرگون كرد و معادله انسان ـ جهان را به كلى دگر ساخت.

مشكل كيهان شناسانى چون كپرنيك عوض كردن جايگاه زمين و خورشيد با يكديگر نبود. مشكل اين بود كه به ظاهر سرنوشت زمين با سرنوشت انسان به هم بسته شده بود و از دست دادن مركز بودن زمين نمادى از نابودى مركز بودن انسان به شمار مى آمد. به همين دليل هم اصحاب كليسا و هم بسيارى از


( 7 )

غيرمذهبى ها به ناسازگارى جدّى با آن پرداختند.

بعدها كه داروين با انقلاب بيولوژيك خود مدعى شد انسان نه از پس آيندگان و جانشينان خدايان بلكه از پشت ميمونهاست اين دشوارى باز هم ژرف تر شد و ناسازگاريها همچنان ادامه يافت.

اين دو انگاره هر يك ضربه اى هولناك بر جايگاه جهان شناختى بشر وارد ساخت و در نتيجه تمام بينش او را از مفهوم انسان و هدف آفرينش گرفتار چالش كرد.

اما اين تنها يك روى قضيه بود. در سوى ديگر اين داستان انقلابى معرفتى در حال پيدايش بود. از يك سوى دكارت و از سوى ديگر بيكن در حال برپانمودن بنيانهاى فلسفه مُدرن بودند امّا هر دو نيك مى دانستند بنيان گذارى امر نو جز با ويران كردن بناهاى گذشته ممكن نيست.

بدين سان هر دو با شك در ميراث فلسفى گذشته و نفى آن آغاز كردند. بيكن اُرغنون جديد را نگاشت تا منطق استقرايى را در برابر منطق قياسى ارسطويى مدار توليد و عرضه فكر قرار دهد و دكارت با طوفانى از شك تمامى داده ها و روشهاى شناخته شده را بى اعتبار كرد تا از دل آن همه ترديد يك يقين ناب بيرون تراود: من شك مى كنم پس هستم!

هيچ كس به درستى نمى دانست اين جمله تا چه اندازه مى تواند روح حركت فلسفى در دنياى جديد غرب را به نمايش بگذارد. آيندگان دكارت به شك او احترام گذاشتند; امّا يقين او را با احترام دوچندان وانهادند.

فلسفه دكارت و پيامدهاى آن الگويى تمام از منش و روش فلسفى در دنياى جديد است فلسفه اى كه روح تحليلى بر آن حاكم است از نقدهاى تند


( 8 )

مى آغازد و به شكّاكيّت و ترديدهاى نظرى و نافرجام مى انجامد.

انقلاب فلسفى دكارت و جمله معروف او: من فكر مى كنم… يك لايه پنهان و ژرف تر نيز داشت. دكارت خاستگاه و سرچشمه يقين را در ذهن و فكر مى جست.

از دكارت به اين سو توجه به فكر و ذهن انسانى كه همان فاعل شناسا باشد فزونى مى گيرد و اين توجه در كانت و ايده آليستهاى پس از او يعنى هگل فيخته و شلينگ به اوج مى رسد. شايد به نظر برسد كه پيشينيان نيز به ذهن و فكر توجه داشته اند كه همين طور نيز هست امّا بايد دانست آن توجه با توجه فيلسوفان در دنياى جديد فرق دارد. در دنياى جديد مرزهاى عالم خارج (ابژه) و عالم ذهن (سوژه) شفاف تر و برجسته تر مى شود و بر اهميت و اصالت دنياى دوّم يعنى عالم ذهن تأكيد مى رود. به همين دليل گفته مى شود بر تفكّر دنياى جديد روح سوبژكتيويسم (اصالت دادن به عالم نفس و ذهن) سنگينى مى كند. شايد بتوان گفت: برجسته ترين شخصيت در چنين عرصه اى كانت است. كانت درباره فلسفه خود اعتقاد دارد كه اين فلسفه در حوزه علوم عقلى همان انقلابى را بر پا كرده است كه كپرنيك با نظريه خود در عرصه كيهان شناسى پديد آورد.

كانت در كتاب نقد عقل محض خود نشان مى دهد كه عالم خارج (يا همان عالم نومن) اگرچه واقعيت دارد امّا ما انسانها در عالم ذهن خود يعنى در عالم پديدارها (فنومن ها) زندگى مى كنيم. يگانگى ديدنيها و انديشه هاى ما نيز به دليل اين است كه ساختار و قالبهاى ذهنى انسانها يكسان است. آيندگان كانت نيز بخشى از نظريه او را برگرفتند و بخشى ديگر را وانهادند. بعد از


( 9 )

كانت روح سوبژكتيويسم در تفكّر و انديشه دنياى جديد ريشه و استوارى بيش ترى يافت و كم كم اين نگاه و رويكرد پذيرفته شد كه جهانى كه ما در آن مى زييم جهانى بر مدار ارزيابيهاى ذهن (تلقى) انسان است.

روشن است كه چنين نگاهى با نگاه ديگرى كه با عنوان (انسان گرايى) (اومانيسم) از آن ياد مى كنيم و در دنياى جديد چيرگى و حكومت كامل دارد در هماهنگى و اُنس كامل است. (از اين موضوع در بخشهاى بعد دوباره ياد خواهيم كرد.)

انقلاب فلسفى در دنياى جديد انديشه هاى عقلى را به سمت توده اى از شكاكيت و سوبژكتيويسم كشاند. دستاوردها و نتيجه هاى ديگرى چون نسبى گرايى و عمل گرايى (پراگماتيسم) را نيز مى توان به دستاوردهاى اين حركت فلسفى افزود.

امّا در سوى ديگرى از دنياى جديد يك فرآيند و انقلاب علمى در حال شكل گرفتن بود. قهرمان اين انقلاب نيوتن بود كه با قانونها و ديدگاه هاى فيزيكى خود دو قرن چشمها را به خود خيره نگاه داشت.

تب نيوتن در كالبد اروپاى قرن هيجدهم آن چنان فزونى يافته بود كه ديگر هيچ كس گمان نمى كرد كه دفتر علوم طبيعى پس از وى برگ ديگرى نيز داشته باشد. تنها پرونده علوم انسانى و اجتماعى هنوز گشوده مانده بود كه آن هم در انتظار فرا رسيدن يك نيوتن اجتماعى بيتابى مى كرد. فيلسوفان قرن هيجدهم به يُمن جاه و شكوه نيوتن چراغ عقل را روشن مى ديدند; از اين روى عصر خود را عصر روشنايى ناميدند. شاعران نيز در وصف وى چنين مى سرودند:

طبيعت با قوانينش نهان در ظلمت ابهام


( 10 )

نيوتن را خدا فرمود پيدا شو! همه آفاق روشن شد.

گويا انسان پيش از اين هيچ گاه جهان را تا اين اندازه روشن نديده بود. با روشن شدن چراغ عقل و علم چراغ اميد هم در ديدگان انسان قرن هيجدهم روشن شد; اميد به پيشرفت هميشگى و تكامل انسان. گويى ديگر عصر سختى و تنگنايى به سر آمده و عصر آسانى در پيش است.جالب است بدانيم انديشه (پيشرفت) به معناى مصطلح آن هيچ گاه در تاريخ بشريت تا پيش از عصر روشنايى سابقه نداشته است.

شهسواران عصر روشنايى با سوار شدن بر توسن علم نيوتن و دانش جديد و با تكيه بر فردگرايى جديد تمام افسانه هاى پيشينيان را پشت سرگذاشتند.

فلسفه و علم جديد (از يك سو دكارت و بيكن و از سوى ديگر نيوتن و گاليله) و خيل عظيمى از انديشه ها و باورها كه اين دو آرزو را دنبال مى كردند دست به دست هم دادند و تمام آنچه را كه خارج از سبد اين دو مقوله قرار مى گرفت به حافظه تاريخ سپردند.

تمامى اسطوره هاى پيشينيان و تمامى باورها و انگاره هايى كه از دستگاه سره از ناسره شناس علم و فلسفه جديد رَواى باور دريافت نمى كرد به ناباوريهاى عصر جديد پيوسته مى شد; يعنى به سايه ـ روشنِ سرابهاى انسان جديد.

عصر جديد عصر شكست اسطوره هاست هر چند خود اسطوره هاى جديدى چون نيوتن و علوم تجربى بر پا مى سازد.

پرده سوّم در اين نمايش بهت انگيز با پيدايش انقلاب صنعتى و انقلاب كبير فرانسه در پايانهاى قرن هيجدهم و سرآغازهاى قرن نوزدهم شكل گرفت. اين دو حادثه اگرچه در ظاهر صورتى اقتصادى يا سياسى داشتند; امّا در


( 11 )

درون حامل تمامى عناصر فكرى و فرهنگى دنياى جديد بودند. نسخه هاى فلسفى انقلاب صنعتى را پيشاپيش دكارت و بيكن نوشته بودند.

دكارت گفته بود: درخت دانش از ريشه هاى متافيزيك تغذيه مى كند تا در نهايت از راه ساقه اين درخت كه فيزيك باشد شاخه ها و ميوه ها را كه علوم كاربردى چون: طب و مكانيك هستند اِشراب كند. و بيكن برمعادله (دانش مساوى است با قدرت) تأكيد كرده بود. معادله اى كه در دنياى پيش از آن توهينى به ساحَت علم به شمار مى آمد; چرا كه دانستن براى دانستن ارزش ذاتى به شمار مى آمد نه براى چيز ديگرى. رويكرد فيلسوفانى چون دكارت و بيكن و پيروان آنان نشان مى دهد كه انسان جديد مى خواهد بداند تا بتواند و اين توانستن را براى فروگيرى و دگرگونى در جهان بيرون هزينه كند.

انقلاب صنعتى تبلور يك دگرگونى نگرش فلسفى است و صورت مادّى شده يك نگاه جديد به علم معرفت و هدف گذارى براى آن.

انقلاب كبير فرانسه هم بيش از آن كه يك انقلاب سياسى باشد يك انقلاب فكرى است. و در واقع اين انقلاب در انديشه است كه به صدور اعلاميه حقوق بشر فرانسه مى انجامد نه آن انقلاب سياسى. پس از پيروزى انقلاب كبير فرانسه اعلاميه حقوق بشر تدوين مى گردد كه يكراست برگرفته از انديشه هاى فيلسوفانى چون ولتر مونتسكيو روسو و اصحاب دايرة المعارف بزرگ فرانسه است. شالوده هاى فكرى اين اعلاميه همان عناصرى است كه بيش از دو قرن بسترهاى فكرى و فرهنگى اروپاى جديد را آماده برداشت ميوه هاى برون ذهنى و عملى كرده است:

u اعلاميه به طور كامل بر محور و مدار خردگرايى و عقل گرايى سامان


( 12 )

يافته است.

u بر كليه حقوق طبيعى بشر تنها از آن جهت كه او انسان است تأكيد شده است.

u آزادى فكر عقيده بيان و آزادى انتخاب مذهب در شمار حقوق طبيعى انسان آمده است.

u مشروعيت قوانين به خواست و اراده انسانها مستند شده است و اصل قدرت به ملت و انسانها انتساب يافته است.

u تنها اصل محدود كننده براى جلوگيرى از اين حقوق يا به كار بستن قانون باز هم براساس منافع انسانها و اجتماع تعيين شده است و هيچ گونه بازدارنده ديگرى در اين جهت در نظر گرفته نشده است.

در يك كلام مى توان اعلاميه حقوق بشر را بيانه اى عليه دنياى قديم و تمامى ارزشها و باورهاى پايه اى آن انگاشت. و همچنين مى توان آن را تلاشى براى بنيان گذارى چهارچوبهاى ارزشى دنياى جديد دانست. آنچه در دو قرن پس از صدور آن گذشته همه در جهت نهادينه كردن باورها و ارزشهايى است كه در اين اعلاميه آمده است و جنبه حقوقى و قانونى به آنها بخشيده است.

بارى گفتنى ترين نكته اى كه بايد در اين مجال در كامل كردن و جمع بندى نكته هاى گفته شده و بر فراز تمامى بحثهاى گذشته بيان كرد روحى است كه بر تمامى اين دگرگونيها و افت و خيزها حاكم است.

در كالبد انسان جديد و دنياى مُدرن روحيه چيره اى برقرار است كه تمامى رويدادها خواسته يا ناخواسته بزرگ يا كوچك را مديريت و سازماندهى


( 13 )

مى كند. رويدادهايى را كه از آنها ياد شده نيز مى توان به عنوان دستاورد همين روح و روحيه مورد بررسى قرار داد. روح دنياى جديد داراى ويژگيهايى است كه دست كم مى توان از موردهاى زير ياد كرد:

1. روح انسان گرايى.

2. روح سكولاريستى.

3. روح خردمدارى.

دنياى جديد دنياى انسانهاست نه دنياى خدا يا خدايان. در دنياى قديم يا انسان به چشم نمى آيد و يا اگر هم به چشم آيد در زير سايه خدا بود. در دنياى جديد تنها انسان به چشم مى آيد و معادله يادشده به طور كامل واژگون مى گردد. در دنياى جديد از آن رو كه هر چيزى در ذيل نسبتى كه با انسان مى يابد تعريف مى شود مذهب و ديندارى نيز بر همين روش و اسلوب معنى و تعريف مى شود. آنان كه سخنى از انتظارات انسان از دين دارند آگاهانه و يا ناخودآگاه از موضع دنياى جديد به مسأله ديندارى مى نگرند. همين طور كسانى كه از كاركردها و نقشهاى دين در زندگى فردى و اجتماعى سخن مى گويند در واقع دين را در پرتو نسبتى كه با انسان مى يابد نظاره مى كنند; يعنى نسبتى كه در دنياى قديم به بوته فراموشى سپرده مى شد تا اين موجود نگون بخت احساس والايى و برترى در سر نپروراند.

ديگر ويژگى چيره بر دنياى جديد روحيه سكولاريستى آن است. در دنياى پيش از رُنسانس تمامى مقوله هاى مربوط به زندگى بشر: علم فلسفه هنر اخلاق اقتصاد و… در نسبت تنگاتنگ با مقوله ديندارى نگريسته مى شود.

انسان پيش از رُنسانس در جست وجوى آن است كه مقوله هاى ياد شده را


( 14 )

از متن دين بيرون بكشد و نيز تمامى آنها را در خدمت دين قرار دهد. از دين خواستن و براى دين جُستن مقوّم چگونه بودن هر يك از مقوله هاى ياد شده است. به همين دليل در دنياى قديم همه چيز در جدول تقسيم بنديهاى بشرى به دوگونه دينى و ضددينى تقسيم مى شود و جهان خوشايند جهان دينى است. انسان مُدرن قاعده ياد شده را به كلى درهم مى شكند.

براى او تقسيم دوگانه بالا به يك تصوير سه گانه دگر مى شود: مقوله ها و امور يا دينى هستند يا ضد دينى و يا غير دينى.

براى او عرصه جديدى (غيردينى) فراهم آمده كه مى تواند جهان خوشايند را در آن بجويد. از چشم انداز او مقوله هايى چون علم فلسفه هنر سياست اقتصاد مديريت تعليم و تربيت حقوق و… براى آن كه به زندگى انسان سامانى بهينه بخشند نيازى به دينى شدن ندارند. تأكيد پيشينيان بر گرفتن اين مقوله ها از دين و به خدمت گرفتن آنها در مسير ديندارى را بايد فراموش كرد. به دنبال آن روح سكولار در دنياى جديد كم كم شكل مى گيرد و بدان مى انجامد كه انسان كارها نيازها و ارزشهاى مطرح در زندگى خود را از ساحَت دين جدا كند. آنچه امروزه به عنوان جدايى دين از سياست در تعريف سكولاريزم مطرح مى شود تنها بيانگر مصداق محدودى از روحيه ياد شده است و نه تمام آن.

خردگرايى ويژگى ديگرى است كه به كالبد دنياى مُدرن روح جديدى دميده است. شايد براى شمارى هنوز اين پرسش باقى باشد كه: مگر در دنياى قديم خردگرايى وجود ندارد؟ واقع آن است كه خردگرايى دنياى جديد ويژگيهايى دارد كه آن را از خُرده عقل گرايى دنياى گذشته جدا مى كند; نخست فراگيرى و


( 15 )

همگانى بودن اين خردگرايى است. خردگرايى دنياى جديد به چيزى كم تر از همه چيز خرسند نيست و اگر امرى تن به نقد و تحليل عقلى نسپارد از دايره وجود خارج شمرده مى شود. در دسته بنديهاى دنياى مُدرن امور خردپذيرند و به همين دليل پذيرفته و يا خردستيزند و به همين دليل ناپذيرفته و رانده شده. امّا ديگر از امور خردگريز كه از روش و اندازه عقل خارج باشند خبرى نيست. از اين روى در دنياى جديد اسطوره ها از هر نوع آن چون خارج از دايره اثبات و نفى عقلى هستند از جهان وجود بيرون رانده مى شوند.

دوّم آن كه خردگرايى جديد از گونه خردگرايى تحليلى و انتقادى است آن هم از گونه تندروانه و راديكال. در دنياى قديم خردگرايى انتقادى مرزهاى روشن و محدودى دارد. قواعد پايه منطق صورت اصول موضوعه و متعارفه و همين طور مفاهيم پايه پيش درآمدهاى عقلانيت تحليلى و انتقادى به شمار مى آيند و چون و چرايى در آنها نمى شود. در واقع در دنياى قديم نقطه شروع عقلانيت نقطه صفر نيست. اما در دنياى مُدرن در نقطه شروع انتقاد عقلى هيچ قضيه يا مفهومى خارج از دايره آن پذيرفته نمى شود. در واقع نقد و بررسى به هيچ نقطه اى درنگ نمى كند و نمى ايستد و جريان پايان ناپذير است. روشن است كه چنين جريانى آماده و مهياى رسيدن به پديده شكاكيت است. و از قضا شكاكيت و لاادرى گرى نظرى يكى از برجسته ترين ميوه هاى درخت انديشه مُدرن است. شكاكيت دكارتى شكاكيت هيومى شكاكيت كانتى (در متافيزيك) شكاكيت پوزيتيويستى (با الهام از كانت و هيوم) و شكاكيت فيلسوفان جديد علم در امكان اثبات يا تأييد قضاياى تجربى تنها نمونه هايى از جريان گسترده شكاكيت در دنياى مُدرن است


( 16 )

.

ويژگى ديگر عقلانيت دنياى مُدرن ابزارى بودن آن است عقلانيت ياد شده به دليل دو اصل به شدت كاركردگرا و فايده گراست. نخست به همان دليل كه پيش از اين اشاره شد. زيرا مبلغان عقلانيت جديد كسانى بودند كه علم را براى توانستن مى خواستند. ديگر آن كه انتقادى بودن اين عقلانيت به گونه اى آشكار به پايين آمدن ارزش نظرى و محتوايى علوم مى انجاميد و در برابر تنها ارزشى كه براى آنها باقى مى ماند ارزش عملى و كاركردى دانش بود. به همين دليل عقلانيت دنياى مُدرن مرتب به سمت كاركردگرايى و ابزار گرايى بودن سير بيش ترى كرده است و همان گونه كه شاهديم پراگماتيسم (عمل گرايى) و فايده گرايى يكى از الگوهاى رايج در تمامى عرصه هاى علوم: طبيعى و انسانى تجربى و فلسفى شده است.

* * *

بارى آنچه بيان شد تنها پاره هايى از آن چيزى است كه در دنياى جديد براى انسان جديد رخ داده است. شمارش كامل اين موردها و نشان دادن تمامى زواياى ظاهر و باطن آنها كارى است بس لازم و در عين حال خواهان تلاشهاى توان فرسا و پردامنه. مجموعه ٌحاضر كه فرا ديد نهاده مى شود بخش كوچكى از اين تلاش را بر عهده گرفته و در حد توان خويش به يادآورى نكته هايى از درياى گسترده انسان شناسى جديد پرداخته است. طرح اوليه مجموعه در پى طبقه بنديِ جامعى از سببها و انگيزه هاى اثرگذار بر انسان جديد شكل گرفت كه نتيجه آن فراهم شدن جدول زير بود:

1. دوره هاى تاريخى اثرگذار بر انسان مدرن.

(دوره رُنسانس عصر خردگرايى (ق17) يا همان عصر كلاسيسيزم عصر


( 17 )

روشنگرى و…)

2. رويدادهاى تاريخى اثرگذار بر انسان مُدرن.

(انقلاب صنعتى انقلاب كبير فرانسه و…)

3. شخصيتهاى فكرى اثرگذار بر انسان مُدرن

(دكارت كانت هيوم نيچه فرويد ماركس ولتر روسو و…)

4. شاخه هاى جديد علمى و فلسفى كه بر انسان مدرن كارگر افتاده اند.

(فلسفه هاى پوزيتيويستى اگزيستانسياليستى پراگماتيستى و علوم جديدى چون: مردم شناسى روان شناسيهاى جدى د جامعه شناسى نوين شاخه اى جديد دين پژوهى فلسفه هاى اخلاق جديد و…)

5. مقوله هاى جديد اثرگذار بر انسان مدرن.

(تكنولوژى به طور كلّى رسانه هاى گروهى جديد مقوله مهندسى ژنتيك هوش مصنوعى و…)

نكته اى نيز به عنوان پيش درآمد بحث بر تمامى بحثها و مقوله هاى ياد شده مقدم شد كه آن مسأله (يگانگى يا گوناگونى فرهنگى انسان مُدرن) است.

در پايان بخشهايى از آن مجموعه به رشته نگارش درآمد كه بخشى از آنها در اين صحيفه فراروى خواننده محترم گذارده مى شود و بخشهاى ديگر در صحيفه اى جداگانه به چاپ خواهد رسيد. اميدواريم اين سرمايه اندك در حد خود مفيد فايده باشد و در برابر اصحاب فن با پى گيرى و كامل سازى آنها همگان را در آشنايى با چگونگى زيست جهانى كه در آن به سر مى بريم يارى رسانند