( 387 )

فلسفه هاى پوزيتيويسم باورها و ارزشها

على اصغر صنمى

پوزيتيويستها بيش تر فيزيكدانان و فيلسوفان علوم تجربى بودند كه در قرن نوزدهم پا به عرصه گذاردند.

نمايندگان اصلى مكتب پوزيتيويسم را دانشمندانى تشكيل مى دهند كه به بحثها و گفتاگوييهاى فلسفه علم علاقه نشان دادند و سپسها شمارى از همين اعضاء حلقه وين را تشكيل دادند و پوزيتيويسم منطقى را به وجود آوردند.

از آن جايى كه تاريخ انديشه و تاريخ فلسفه امرى شخصى نيست و به فرد و گروهى ويژگى ندارد بلكه هر صاحب نظرى كه به گونه اى به تئورى پردازى و نظريه پردازى دست مى زند به هر حال ديگران نيز بخشى از آن نظريه را گرفته و آنان نيز به گونه هاى ديگر به گسترش آن يارى مى رسانند. به ديگر سخن تاريخ فلسفه غرب امرى پيوسته است و هميشه انديشه ورانى آمده اند كه از انديشه هاى پيش از خود اثر پذيرفته و البته از زاويه ها و سوييهايى نيز در گسترش انديشه نقش داشته اند.

نيوتن مى گويد: من بر دوش غولها سوار بودم تا توانستم آينده را ببينم.

منظور او اين است كه وى به تنهايى به پديد آوردن دگرگونى انقلاب در علوم


( 388 )

دست نزده است و اگر مى بينيم كه اين افتخار بهره كسى مثل نيوتن شده كه فيزيك را دگرگون كرده بدين سبب است كه وى بر دوش غولهايى سوار شده و از انديشه وران و دان مردانِ پيش از خود استفاده كرده تا توانسته به اين مهم دست بزند.

پس نخست آن كه هيچ گاه نبايد بينگاريم كه در تاريخ انديشه غرب و هر جاى ديگر دانشمندى به تنهايى به انقلابى بزرگ دست زده است. بلكه چه بسا دانشمندانى پياپى و يكى پس از ديگرى آمده و در هر زمان و برهه اى ديدگاه هايى را مطرح كرده اند و اين ديدگاه هاى پراكنده به انسان بزرگ و صاحب خرد و انديشه اى رسيده و او از اين ديدگاه هاى پراكنده بهره برده و خود نيز با نبوغ و توان مندى به دگرگونى دست زده است.

دو ديگر اين مسأله اثرپذيرى از صاحب نظران و دانشمندان پيش از خود امرى نيست كه از ارزش آن فيلسوف بكاهد بلكه در دادو ستد انديشه هاست كه فلسفه هاى بزرگ و انديشه هاى ارزش مند پديد مى آيند; از اين روى بجاست كه براى بررسى انديشه اى به تاريخ آن و اثرگذارى و اثرپذيرى كه آن انديشه در تاريخ ديگر انديشه ها داشته توجه شود.

بدين جهت در بررسى نهضت پوزيتيويسم كه پديده روزگار ماست بايد روى ريشه هاى اين انديشه در غرب درنگ ورزيد و به جايگاهى كه در تاريخ انديشه فلسفى غرب و در ميان ديگر انديشه هاى فلسفى غرب به خود ويژه ساخته توجه كرد.

اين نوشتار را با فلسفه بيكن(فلسفه جديد) مى آغازيم. دگرگونى كه در فرهنگ غرب رخ داد با ديدگاه هاى بيكن بود; زيرا پيش از بيكن فلسفه هاى قديم بر مدار قياس بودند و براى شناخت طبيعت به نظريه پردازى كلى مى پرداختند و به گفته بيكن در اُرغنون ارسطو ابتدا نظريه پردازى مى كرد سپس براى تأييد ديدگاه هاى كلى خود از تجربه شاهد مى آورد. اما با شروع فلسفه جديد بيكن اصل را در شناخت طبيعت تجربه و آزمايش قرار داد و از اين راه به قضاياى كلى دست مى يافت.


( 389 )

به اين معنى استقراء را ارج مى نهاد. از اين روى براى يافتن سرچشمه انديشه هاى امروز همچون پوزيتيويسم بايد سراغ آن را در انديشه هاى بيكن و پس از او فيلسوفان تجربه گراى انگليسى بويژه چهره برجسته آن ديويد هيوم گرفت.

اين مقاله پس از بررسى ديدگاه هاى هيوم كه به پوزيتيويسم انجاميد ادامه مى يابد تا اين كه به كانت مى رسد. كانت در اين ميان ويژگى برجسته اى دارد; چرا كه همان گونه كه اشاره شد فيلسوفى عقل گراست و به اصول پيشينى فاهمه باور دارد. با اين حال بسيار در جريان فلسفه پوزيتيويسم اثرگذار بوده است(در حالى كه پوزيتيويسم مكتبى تجربه گراست)

پس از كانت به جريانها و رويدادهاى خارجى اثرگذار در پوزيتيويسم پرداخته ايم از جمله اين جريانها پديدارى دانشهاى تجربى جديد و رشد چشمگير علوم تجربى چه از چشم انداز گستردگى و چه از چشم انداز ژرفا و اثرى كه اين پيشرفتهاى چشمگير در انديشه غربيها پديد آورده است.

در اين ميان پوزيتيويتمها نيز در جريان علم پرستى غرب نقش داشته اند كه در واقع نوعى بستگى زنجيروار علت و معلولى وجود دارد. زيرا پيشرفت علوم در پديدارى انديشه پوزيتيويسم اثرگذار بوده و پوزيتيويسم در گسترانيدن انديشه هاى علم پرستى در غرب اثر داشته است. به همين ترتيب در بخشى به اثرگذارى پوزيتيويسم بر علم پرستى و پيامدهاى اين انديشه پرداخته ايم.

و در پايان نيز پس از بررسى پيامدها و اثرگذاريهاى پوزيتيويسم بر باورها و ارزشهاى جديد پوزيتيويسم و ادعاى پوزيتيويستها را كه فلسفه تازه اى آورده اند به بوته نقد گذارده ايم; چرا كه عقيده آنها در عنوان دادن فلسفه علمى به مكتب خود خالى از اشكال نيست.

سپس به پاره اى ديگر از ادعاها درباره پوزيتيويسم اشاره كرده ايم. پاره اى از دعاوى پوزيتيويستها در باب فلسفه به اصل وجودى فلسفه برمى گردد و اين كه آيا مى توان فلسفه اى داشت؟ از طرفى خود سخن گفتن از


( 390 )

فلسفه نوعى فلسفيدن است پس براى داشتن فلسفه اى مابعدالطبيعى در جهان امروز نقد سخنان پوزيتيويستها در باب اصل وجودى مابعدالطبيعه در اين باب خالى از فايده نيست.

تجربه گرايى از فرانسيس بيكن تا هيوم

از عوامل پيدايش نهضت پوزيتيويسم در غرب تجربه گرايى و به طور خاص تجربه گرايى ديويد هيوم بود. جريان تجربه گرايى در عالم جديد اثر پذيرفته از بيكن است.

اين فلسفه بر اين اصل استوار است كه هر آنچه در تجربه حسى يافت شود شايسته شناخت است.

در برابر عقل گرايان بر اين باورند كه ذهن انسان افزون بر تجربه داراى يك سرى شناختهاى فطرى و ذاتى است كه از تجربه گرفته نشده اند. تجربه گرايان بر اين باورند: هر شناختى كه ما داريم از تجربه حسى و از راه حواس خود گرفته ايم.بنابراين مبانى آنچه از فلسفه مى خوانيم همه امورى غير عملى و امورى انگاشته خواهند شد كه شايسته عنوان شناخت نيستند; زيرا دريافتها و دانستنيهايى اند كه از تجربه حسى به دست نيامده اند.

گفته شده بيكن بسيار در پوزيتيويسم اثرگذار بوده از جهت بى نتيجه دانستن مباحث فلسفه محض كه اگر هم صحيح باشد نتيجه و فايده اى ندارد.

افزون بر اين بيكن همانند پوزيتيويسم به حوزه فلسفه از دين پرداخت و گفت: مسائل دينى به حوزه ايمان مربوط است و فاهمه نقشى در آن ندارد و فلسفه را محدود به قلمرو و پديدارهاى طبيعى دانست و فلسفه را شناخت و اصول مشتركِ دانشها معيارها و پيوندهاى آنها انگاشت واين اساس فلسفه ثبوتى(پوزيتيويسم) است.1 بيكن هيچ توجهى به بحثهاى مابعدالطبيعى نداشت چنانكه پوزيتيويستها چنين بودند; اما بيكن همچون فيلسوفان ثبوتى معيار حقيقت را هماهنگى و همراهى ذهنها ندانست بلكه برابرى با واقع دانست. تجربه گرايى با هيوم به اوج خود مى رسد وى هر مفهومى را كه از تجربه


( 391 )

به دست نيامده باشد آن را كنار مى زند و درباره مفاهيم كلى مانند عليت و كليت و… بر اين باور است كه اينها يافته هايى هستند كه ذهن انسان به طور عادت آنها را مى انگارد. پس تمامى امورى كه شايسته شناخت هستند امورى اند گرفته شده از تجربه حسّى.

هيوم تجربه گرايى خود را به جايى مى رساند كه حتى دانشهاى عقلى صرف مانند منطق و رياضيات را بر تجربه استوار مى داند.

وى علوم را به دو بخش دسته بندى مى كند:

علوم انتزاعى محض كه هيچ حكمى درباره واقع نمى دهند مانند: رياضيات و منطق و علومى كه درباره واقعيت حكم مى كند مانند:تاريخ فيزيك و شيمى . و ديگر دانشها را از درجه اعتبار مى اندازد.حتى معرفت منطق و رياضيات را جدا شده و بركنده از تجربه مى داند و مى گويد: در هر دو مورد (آهنجيها و امور غير وابسته به واقع و امور وابسته به واقع) تنها تا آن جا معرفت است كه بر استدلال تجربى استوار باشند يعنى خواهان پژوهشهاى تجربى باشند از آن گونه كه در آزمايشگاه ها و رصدخانه ها انجام مى گيرد.2

هيوم حتى مفاهيم كلى را امرى ناروشن مى داند همانند سكه اى كه ويژگيها و نشانه هاى روى آن پاك شده باشد. از ديد وى كلى ها امورى هستند كه ويژگيهاى فردى در آنها كم رنگ شده است. به اين ترتيب امور كلى داراى درجه پايين تر از امور جزئى و در خور دريافت با يكى از حواس پنجگانه هستند و اهميت كم ترى دارند. اگر نفى امور كلى را ادامه دهيم حتى به جايى مى رسيم كه قانونهاى كلى علوم تجربى نيز بايد مردود و بى اهميت شمرده شوند; زيرا اگر اعتبار هر درك و دريافت و حكم را بسته به اين بدانيم كه درتجربه حسى اثرى از آن ديده باشيم در اين صورت ارزش تمامى قانونهاى علمى زير سؤال مى رود زيرا ما كليت قانونهاى علمى را در تجربه نمى بينيم و در اين صورت نمى توانيم قانونهاى


( 392 )

علمى را شناختى صحيح بدانيم.

هيوم مى گويد:

(ذهن صرفاً محسوسات يا داده هاى حسى را ضبط و بازآرايى و مقايسه مى كند. بدين سان هيوم به اين عرصه كشيده مى شود كه بگويد: نظريه علمى يا قانون علمى صرفاً تلخيص و تضايف جمع و جورى از مشاهدات مفرد و مجزاست. و خواهيم ديد كه كه اخلاق فكرى هيوم; يعنى پوزيتيويستهاى منطقى قرن بيستم طنين و تداوم تازه اى به اين نظر مى دهند.)3

نهضت پوزيتيويسم نيز بر اين باور است كه هر آنچه شايسته شناخت است از تجربه آمده است. در نتيجه پاره اى اصول عقلانى و گزاره هاى عقلى در اين بررسى از دايره معنى دارى پوزيتيويستها خارج مى شود; چه اين كه پوزيتيويستها بر اين باورند كه آنچه نتواند در تجربه حسى و در خارج وجود داشته باشد امرى بى معناست و نمى توان با آن داد و ستد معنى دارى كرد.

اهميت و اثرگذارى هيوم بر پوزيتيويستها از جهت نگرش تجربه گرايانه وى غير درخور انكار است. هيوم در باب الهيات نيز بر اين باور است كه:هر آنچه نتوان آن را در تجربه يافت بيهوده است و البته در اين جا پوزيتيويستها نيز به بى معنى بودن احكام دين عقيده دارند كه در باب امور غير تجربى گفته شده است.

الهيات يا حكمت لاهوتى تا جايى كه بر تجربه استوار است بنيادى عقلى دارد ولى بهترين و استوارترين بنيادش ايمان و الهام الهى است.

هيوم مى گويد:

(اگر كتابى در باب الهيات يا مابعدالطبيعه مدرسه را به دست بگيريم بايد بپرسيم آيا استدلالى مجرد مربوط به كميت يا عدد را در بر دارد؟ آيا استدلالى آزمايشى مربوط به امر واقع و وجود در بر دارد؟ نه. پس آن را به شعله هاى آتش بسپريد; زيرا جز سفسطه و توهم چيزى در بر نتواند داشت.)4


( 393 )

ييكى از پيروان جدى اگوست كنت (بنيان گذار پوزيتيويسم) درباره اثرپذيرى پوزيتيويسم مى گويد:

(اصل اساسى علم تحصلى بازشناخته آمده و آن اين است كه: هيچ واقعيتى به صرف نظر عقلى استنباط نتواند شد. حوادث عالم را به رجم الغيب نمى توان پيش بينى كرد. هر دفعه كه ما در زمينه موجودات به استدلال مى پردازيم بايد كه مقدمات استدلال ما از تجربه استنباط شده باشد و نه از خصوص ادراك عقلى خودمان. به علاوه نتيجه اى كه از تمام مقدمات گرفته مى شود ظنى است نه يقينى و اين نتيجه يقينى نمى شود مگر اين كه آن را به استعانت مشاهده اى مستقيم مطابق با واقعيت بازيابيم.)5

ييكى از خرده گيريهاى معرفت شناسانه بر اين نظر پوزيتيويستها: (تنها وسيله شناخت تجربه حسى است) اين است كه: كسى كه با ابزار حس و تجربه حسى به سراغ گزاره هاى مابعدالطبيعى مى رود و آنها را به چنگ نمى آورد نبايد زود حكم به انكار آنها بكند; چه رسد به اين كه حكم به بى معنى بودن چنين احكامى كند; چرا كه كسى كه چيزى را نديده نبايد بگويد: نيست بلكه تنها بايد حكم به نمى دانم بكند. اما اين كه بگويد: آنچه در تجربه حسى به دست


( 394 )

نيامده بى معنى و بيهوده است سخنى است بى پايه و خارج از شأن علمى. به گفته سرلسلى استفن: لاادرى گرى تنها نظر گاهى است كه واقعاً با روح علمى راستين هماهنگ است… علم چيزى از مطلقِ متعال فراتر از تجربه نمى داند.

در باب اين كه چگونه ممكن است يك مكتب فكرى از مبانى اوليه اش تجربه حسى در شناخت باشد در حالى كه همان گونه كه اشاره شد تجربه حسى جنبه كلى ندارد و به تعبير منطقى جزئى نه كاسب است و نه مكتسب يعنى نمى توان از قضاياى حسى و جزئى قضاياى كلى و معرفتى بيرون آورد و شناختى از آن به دست داد و چنانكه آير از پوزيتيويستها مى گويد:

(فكر مى كنم: نقيصه پوزيتيويسم اين بود كه تقريباً يك سره عارى از حقيقت بود; در روح كتاب حقيقتى وجود داشت نگرش و برخوردش درست بود ولى در جزئياتش… اولاً اصل تحقيق هرگز درست صورت بندى نشد….

ثانياً مسأله برگرداندن يا تحويل قضايا كه عملى نيست. شما حتى قضاياى ساده درباره قوطى سيگار و عينك و زيرسيگارى را هم نمى توانيد به قضايايى درباره داده هاى حسى برگردانيد تا چه رسد به قضاياى انتزاعى تر در علوم….

ثالثاً امروزه من بسيار شك دارم كه قضاياى منطق و رياضى به هيچ معناى جالب توجهى قضاياى تحليلى باشند. فلاسفه اى مانند كوآين… اساس كل فرق بين قضاياى تحليلى و تركيبى را در معرض ترديد قرار داده اند….

به هر حال… اگر وارد جزئيات شويد چندان چيزى باقى نمى ماند آنچه باقى مى ماند صحت عمومى برخورد و نگرش است.)6

پوپر از خرده گيران و نقد گران پوزيتيويسم در باب معيار شناخت در نزد پوزيتيويستها و نظريه معنى دارى


( 395 )

آنها چالشها و اشكالهاى آن را به نقد گذاشته و مى نويسد:

(اين جماعت اولاً مى خواستند متافيزيك را لايعنى و لاطائل بسازند. براى ساختن چنين معيارى به حد فاصل معنادارى و بى معنايى دست زدند. براى اين نيز به معيار تحقيق پذيرى دست زدند; يعنى براى روشن شدن معنادارى; به تحقيق پذيرى و اثبات گرايى رفتند; امّا اثبات گرايى همان استقراء بود كه توسط هيوم باطل شده بود… از سويى به كار بردن اين معيار بيهوده بود چون چگونه ممكن است كه يك نظريه به صرف اين كه به تحقيق تجربى نمى رسد مهمل و لاطائل باشد مگر لازم نيست ابتدا معنى يك نظريه فهميده شود تا سپس داورى شود كه مى تواند به تحقيق برسد يا نه؟…

به نظر من علت عمده انحلال حلقه وين و پوزيتيويسم منطقى اشتباهات عمده اين نحله نبود بلكه ته كشيدن علاقه به مسائل بزرگ بود يعنى پيله كردن به جزئيات و مخصوصاً به معناى كلمات و در يك كلام اسكولاستيسيسم.)7

به هر حال هرچند پوزيتيويسم در طلب يقين بود امّا سر از شكاكيت در آورد و دچار دشواريها و گره هاى سخت معرفتى شد. مراد از شكاكيت اين است كه: همان گونه كه هيوم نتيجه گرفت ما نمى توانيم از قضاياى كلى و ضرورى جز بر اساس عادت و انتظار ذهنى مان به آنها نتيجه بگيريم. در اين صورت اگر بخواهيم به واقع از نظر علمى نتيجه بگيريم بايد بگوييم آنچه به عنوان قضيه كلى و ضرورى در علوم بيان مى كنيم امرى ناشى از روان ماست. عليت اساس علوم است ; چرا كه اين حكم: هر معلولى علتى دارد و هر پديده اى كه مى بينيم در يافته هاى علمى به دنبال علت آن مى رويم پس اگر عليت را بر اساس عادت خود تحليل كنيم در نتيجه از آن جايى كه قانونهاى علمى


( 396 )

كلى و ضرورى اند(چنانكه شرح آن گذشت) اگر اينها را نپذيريم نمى توانيم هيچ قانون كلى و ضرورى داشته باشيم( چرا كه فرض شد تجربه گرايى كلى بودن و ضرورت را چون از تجربه نگرفته نبايد بپذيرد) و چون چنين شد در نتيجه آنچه با انكار قانونهاى علمى و اصول عقلانى مثل عليت براى بشر بر جاى مى ماند شكاكيت نسبت به هر گونه شناختى است. تجربه گرايى صرف به نفى مابعدالطبيعه و شكاكيت در شناخت مى انجامد. چون هرگاه تنها آنچه را از تجربه و حس به دست مى آيد يقينى و بى گمان بينگاريم و حجت بودن عقل را به عنوان سرچشمه شناخت رد كنيم و نپذيريم در نتيجه بايد به ردّ قانونهاى عقلى و حتى قانونهاى كلى و علوم و هر دريافت كلى برسيم; از اين روى حقيقى بودن پاره اى دريافتهاى علمى كه كلى اند و از حس حاصل نمى شوند و نيز قانونهاى علمى كه به گونه كلى مطرح مى شوند زير سؤال مى رود.

كانت و انكار مابعدالطبيعه و ديدگاه پوزيتيويستها

از ديگر فيلسوفان اثر گذار بر پوزيتيويسم كانت است. كانت بيش از هر فيلسوف ديگرى برفلسفه هاى روزگار ما از جمله در نهضت پوزيتيويسم اثر برجسته اى از خود به يادگار گذاشته است.

كانت هر چند فيلسوفى عقل گرا به شمار مى آيد( زيرا همان گونه كه در تعريف عقل گرايان گفته شد كانت به فطريات ذهن و مقوله هاى ذهنى باور دارد كه ذهن آنها را نه از تجربه بلكه از خود دارد. در جايى كه احكام از تجربه مى آيد صورت آنها مقوله هاى فاهمه اند كه فاهمه از پيش خود براى شناخت به كار مى گيرد. پس فيلسوفى عقل گراست) اما با شرحى كه خواهد آمد در تجربه گرايى پوزيتيويسم اثرگذار بوده است; زيرا با نشان دادن ناتوانى عقل بشر در رسيدن به كُنه اشياء و حقايق خارج از ذهن بشر و اعلام ناتوانى مابعدالطبيعه در تلاش براى رسيدن به


( 397 )

حقايق اشياء مابعدالطبيعه را علمى ناممكن مى داند. و از نظر وى هرآنچه در مقوله هاى فاهمه ماجاى مى گيرد اگر ماده آن از تجربه باشد مى توانيم شناختى به آن داشته باشيم و گرنه چيزهايى كه از راه تجربه حسى و در قالب زمان و مكان خود را به ذهن ما ارائه نمى دهند نمى توانيم از لحاظ نظرى چيزى راجع به آنها بگوييم. در پوزيتيويسم به اين نظر توجه شده است. مى دانيم كه كم و بيش پس ازكانت با حمله اى كه كانت به مابعدالطبيعه سنتّى كرد فيلسوفى عقل گرا پيدا نشده است.

(راسيوناليسم[عقل گرايى] با دكارت آغاز شد و از هنگامى كه كانت ضعف و نارسايى آن را آشكار كرد در صورتهاى مختلف علم انگارى و پوزيتيويسم و راسيوناليسم انتقادى به ضديت با فلسفه و تفكر مبدّل شد و به صورت اين داعيه درآمد كه: هر چه از حدود فهم و احاطه عقل جزئى بيرون است وجود ندارد و يا قابل اعتنا نيست. بعد از كانت در غرب… ديگر حتى يك فلسفه بزرگ عقل انگار نداريم.)8

امّا ميان خرده گيرى و نقد كانت از مابعدالطبيعه و آنچه پوزيتيويستها از حمله به مابعدالطبيعه بيان مى كنند فرق دارد; زيرا در حالى كه كانت از ناتوانى عقل بشر از درك حقايق مابعدالطبيعى سخن مى گفت و در گزاره هاى ماوراءالطبيعى حكم به بود و يا نبود موجوداتى مانند خدا را يكسان مى دانست به اين معنى كه دليلهاى له يا عليه وجود خدا به طور مساوى ارزش مى داد و هيچ سوى اثبات و نفى پديدگان ماوراءالطبيعى را در خور ثابت كردن نمى دانست پوزيتيويستها كار را يك سره كردند و گفتند: سخن گفتن از پديدگان ماوراء الطبيعى سخنى بى معناست.

(پوزيتيويستها با اين ادعا كه در وراى دنياى عادى و شعور عامه يعنى دنيايى كه با حواس ما به ما آشكار مى شود جهان ديگرى


( 398 )

ممكن است وجود داشته باشد مبارزه مى كردند. قبلاً كانت در اواخر قرن هيجدهم گفته بود كه: محال است از هيچ چيزى بيرون از قلمرو تجربه هاى ممكن الحصول هيچ گونه شناختى پيدا كرد; اما پوزيتيويستها از اين هم فراتر رفته و هرگونه قضيه اى را كه قضيه اى صورى (منطقى رياضى) نباشد يا نشود آن را به محك تجربه درآورد مهمل دانستند.)9

ييكى از پيامدهاى اين مسأله بويژه در حوزه الهيات اين است كه هر سخنى از گزاره هايى همچون خدا بى معناست.

نتيجه سخن ايشان اين است: نه تنها دليل بر وجود خدا آوردن ممكن است كارى كه كانت كرد و گفت: دليل بر وجود خدا آوردن قانع كننده نيست; زيرا راهى براى ثابت كردن آن نيست بلكه هرگونه سخن از گزاره هاى ماوراء الطبيعى بى معنى و سخنى غيرعلمى است.

ما در اين جهت نيز پيشينه اين گفته ها را در ديدگاه هاى كانت مى بينيم. كانت در جدليات خود مى گويد: بحثهايى همچون: خدا وجود دارد و انكار وجود خدا و حدوث و قدم عالم و امتياز نفس سخنها و بحثهايى هستند كه در طول تاريخ دليلهايى له و عليه آنها اقامه شده و هيچ سوى ردّ و قبول آنها قانع كننده نيست. از اين روى اين گونه بحثها از گزاره هايى هستند كه نمى توان پاسخى براى حل آنها يافت به ديگر سخن هيچ رويدادى در خارج براى ردّ ادعاى دينداران كه (خدا مهربان است) نمى توان آورد و هر موردى بگوييم موحد آن را دليل بر مهربان بودن خدا مى داند. همان گونه كه كانت مى گفت از گزاره هايى كه هميشه در فلسفه محل نزاع بوده و دست آخر هم پاسخى براى آنها يافت نشده است همين گزاره هاى ماوراء الطبيعى مانند اعتقاد به وجود خدا و روح و امور ناآشكار است; زيرا هر سخنى كه در اين زمينه ها گفته شده خلاف آن نيز از


( 399 )

جانب شخص ديگرى گفته شده است و گوناگونى آراء در اين زمينه بسيار است.

در اين بين شمارى از فلاسفه بنا به دليلهايى (بنا به سليقه و ذوقى كه افراد در توجه به گزاره هاى گوناگون دارند كه شمارى ذوق و سليقه شان به بحثها و مقوله ها به گونه عقل گرايى است و شمارى به مسلك تجربى گرايش دارند.) وجود اين امور ماوراء الطبيعى را مى پذيرفته اند مانند فلاسفه اهل خرد: افلاطون و ارسطو و از سويى نيز شمارى از طبيعت گرايان چنين پديدگانى را بنابر مبانى تجربى خود انكار مى كردند تا اين كه نوبت به كانت رسيد. وى به جهت وجود ناسازگاريها و گوناگونى آرايى كه در اين گزاره ها در فلاسفه درگرفته است بر اين باور شد كه درك چنين گزاره هايى بيرون از دسترس فهم بشر و توانايى اوست; زيرا فاهمه بشر تنها در چيزهايى مى تواند بينديشد كه اين گزاره ها در تجربه حسى بتواند پديدار شوند. از اين رو پديدگان فراطبيعى كه تجربه حسى از آنها ممكن نيست در توان بشر نخواهد بود بلكه در عقل عملى و در حوزه غير نظرى مى توان به آنها ايمان آورد.

او مى گويد: من عقل را كنار زدم تا جا براى ايمان باز كرده باشم.

پس از كانت شمارى از صاحب نظران و ويژه كاران در علوم تجربى پيدا شدند


( 400 )

كه گفتند: آنچه در زبان علم بيان مى شود معنى دار است و سخن گفتن از آنچه بيرون از زبان علمى است بى معناست. و به اين ترتيب يكى از مهم ترين گزاره هايى كه در اين تقسيم بندى خارج از امور معنى دار قرار مى گيرد بى گمان گزاره هايى چون خداست كه امرى تجربى نيستند و حس نمى شوند. در نزد پوزيتيويستها راست يا دروغ بودن گفتار (خدا هست) و (خدا نيست) هر دو به يك اندازه مهمل گويى است.

به گفته آير:

(مسأله خدا وجود دارد و خدا نيست در نزد پوزيتيويستها به يكسان نه صادق اند و نه كاذب اند و هر دو قضيه را به يك اندازه بى معنى و مهمل مى شمرند. چون مى گويند: هيچ راهى براى ثابت كردن اين كه آن قضايا حق است نيست. جهت اين كه پوزيتيويستها چنين موضعى دارند اين است كه: آنها تنها وسيله شناخت را تجربه حسى مى دانند و معتقدند: تنها چيزى كه مى تواند بما معرفت بدهد علوم تجربى اند.)10

پيشرفت دانشهاى تجربى و ركود فلسفه

سبب و علت اين كه بى مهرى به فلسفه تشديد شده است و فلسفه را كه روزگارى مادر علوم به شمار مى آمد امروزه كنار زده اند و دانشهاى تجربى اين سرورى را از آن خود كرده اند دليلهايى چند دارد از مهم ترين آنها همان گونه كه كانت يادآور شده علوم دوشادوش فلسفه در تاريخ پيشينه دارند; اما هر چه از تاريخ پيش مى رويم علوم رشد بسيار پرشتاب و چشمگير داشته اند در حالى كه رشد فلسفه بسيار اندك و كم فروغ بوده است. علوم تجربى بويژه پس از رُنسانس چه از نظر اندازه و چه از نظر چگونگى گسترش بسيار يافت و دستاوردهايى كه دريافتهاى علمى براى بشر به همراه داشت كم كم اين انديشه را در ذهن همگان پديد آورد كه علم گشاينده همه گره هاست پاسخ هر چيز را بايد از علوم


( 401 )

جست; زيرا فلسفه و علوم عقلى حتى در همان دشواريها و پرسشهايى كه گذشتگان با آنها درگير بودند نتوانسته بود به پاسخى دلخواه و خوشايند برسد و هنوز نيز ذهن فلاسفه را به خود مشغول مى داشت.

(در گذشته فلسفه خادم كلام و خداشناسى بود و امروز وضع چنان شده كه آن را خادم علم مى خوانند. همه امور را از راه علم مى شناسيم پس چه كارى معقول تر از اين كه فيلسوف خود را وقف تحليل معانى اصطلاحات معينى بكند كه به وسيله دانشمندان به كار مى رود و يا پژوهش در روش علمى فرضهاى پيش ساخته… فيلسوف بايد كار سودمندى در پيش گيرد و آن روشن كردن معانى اصطلاحات و نشان دادن اين كه براساس تجربه بى واسطه يا بى درنگ اين معانى به چه چيزهايى دلالت دارند.)11

آن چيزى كه بيش از همه براى پوزيتيويستها در اين سير تاريخى علم و فلسفه جالب بود همين پيشرفت علوم در حوزه هاى خود بود. از اين روى پوزيتيويستها چنين امرى را نشانه حق بودن علوم مى دانستند به اين باور رسيدند كه بايد پاسخ هر مسأله را از علوم و با روش علوم تجربى جست وجو كرد.

(متفكران پوزيتيويستى از نقشى كه روش علمى در افزايش عظيم معرفت انسان به جهان ايفاء كرده ياد كرده اند. و توجه آنها همواره اين بود كه: روش علمى تنها وسيله كسب هر آن چيزى است كه شايسته نام معرفت است. به نظر آنان علم مدام مرزهاى معرفت انسان را فراتر مى برد و اگر چيزى در ماوراء دسترسى علم باشد لاجرم نادانستن و ناشناختنى است و ادعاى فلسفه و كلام درباره گزاره هاى فراپديدار مشكوك است.)

كانت از آن روى كه بى اعتبارى


( 402 )

فلسفه را در يافتن پاسخ درست در جدليات نشان داده است سخت در پوزيتيويسم اثرگذار بوده است.

آير يكى از پوزيتيويستها درباره اين اثرپذيرى پوزيتيويستها از جدليات كانت و فرق ديدگاه پوزيتيويستها با كانت و جنبه نوآورى پوزيتيويستها مى گويد:

(كانت مابعد الطبيعه را محكوم كرد به اين دليل كه گفته است: عقل انسان چنان ساخته شده كه اگر از حدود تجربه ممكن تجاوز كند و بخواهد اشياء را در نفس خود بشناسد دچار تناقض مى شود. به اين قرار او محال بودن مابعدالطبيعه متعالى را امرى واقع قلمداد كرده است نه امرى منطقى. چنانكه ما مى گوييم او نمى گويد كه حتى تصوراتى كه ذهن قدرت اين را داشته باشد كه عالمى ماوراء عالم پديدار رخنه كند غير معقول است بلكه مى گويد: در واقع ذهن ما عارى از چنين قدرتى است.)12

در اين جا سزاوار است اشكال كنيم: اگر ممكن است كه تنها به آنچه در حدود تجربه حسى است معرفت داشته باشيم چگونه كانت مجاز است بگويد: امور واقعى در ماوراء آن وجود دارد و چگونه مى تواند بازشناسد حدودى را كه فهم انسانى فراتر از آن نمى تواند برود مگر اين كه خود او از حدود ياد شده گذشته باشد.

در هر حال كانت بر اين باور است كه عقل بشر توانايى فهم امور ماوراء تجربه را ندارد.

فرق كانت و پوزيتيويستها در اين نظر اين است كه كانت ناتوانى ما را در رسيدن به پاسخ در مابعدالطبيعه ناشى از بلندپروازى عقل مى داند كه به آنچه اجازه وارد شدن به آن را نداريم وارد مى شويم.

امّا پوزيتيويستها بويژه در دوره هاى پسين ناتوانى بشر در درك مسائل مابعدالطبيعى ناشى از بد به كار بردن زبان مى دانند. به نظر اينان ما به درستى از توانايى ذهن خود جويا نشده ايم.

كانت از حدود فاهمه بشرى پرسش


( 403 )

مى كرد و زبان كاوان از حدود ناطقه وى. كانت مى پرسيد: چه چيزها وراء فهم است و زبان كاوان مى پرسيدند: چه چيزها وراء نطق است.

(او مى گفت: مابعدالطبيعه امكان ندارد و محصول بولفضولى عقل بشر است. اينان گفتند: مابعدالطبيعه معنى ندارد و مولود بد به كاربردن زبان است و فلسفه جز مسائل زبانى مسأله ديگرى ندارد و به اين جا رسيدند كه چيزى را كه نمى توان گفت نمى توان فهميد و حد زبان حدّ درك آدمى را نيز معيّن مى كند و زبان بى آن كه خادم آرام مقاصد آدميان باشد مخدوم ذهن و امر ضمير آنان است و تا معلوم نكنيم چه عبارتى معنى دار است نمى توانيم علم يا فلسفه داشته باشيم.)13

اگر كانت مابعدالطبيعه را انكار مى كرد سخن گفتن از مابعدالطبيعه را ممكن مى دانست امّا پوزيتيويستها سخن گفتن از مابعدالطبيعه را امرى بى معنى و بى حاصل مى دانستند. در حالى كه ممكن است با شناخت مبانى انديشه كانت در باب ديدگاه وى درباره مابعدالطبيعه با وى به گونه نظرى سخن بگوييم. سخن گفتن با پوزيتيويستها در اين كه مابعدالطبيعه امرى ممكن است به نتيجه نمى رسد.

(پوزيتيويستها به طور كلى دين را مهجور و احكام و گزاره هاى آن را فاقد معنى مى دانند و در حالى كه كانت بر آن بود كه ما مى توانيم و حق داريم به مفهوم خدا بينديشيم; زيرا عقل از ما چنين درخواستى دارد ولى معرفت يافتن به حقيقت يا واقعيت اين مفهوم براى ما امكان ندارد. پوزيتيويستها معتقد بودند: معنى همان امكان تحقيق پذيرى يا درستى آزمايى است و لاجرم معنى دار بودن مفهوم خدا را به هر معنايى انكار مى كردند.)14

از پيامدهاى نهضت پوزيتيويسم كم ارزش ساختن بحثهاى فلسفه نظرى و بحثهايى است كه در فلسفه اسلامى


( 404 )

الهيات به معناى اعم ناميده مى شوند; بحثهايى همچون: حدوث و قدم عالم وجود خدا و… كه امروزه كم تر به آنها مى پردازند. بى توجهى به فلسفه و گفتاگويهاى عقلى و توجه بيش از اندازه به حواس همبرابر هم پيش مى رود. همين جريان بى توجهى به عقل و فلسفه را در عالم اسلام در اشاعره مى بينيم كه سركوبى فلسفه در واقع به معناى سركوبى عقل و عقلانيت قلمداد مى شود. امّا هر چند پوزيتيويسم در بى ارزش ساختن فلسفه به اين معنى نقش داشته لكن از جهتى ديگر به گسترش فلسفه كمك كرده و آن برجسته ساختنِ بحثهاى تحليلى و تحليل زبان در فلسفه است; به گونه اى كه بخش بزرگى از فلسفه امروزه در تحليل زبان و مفاهيم به كار رفته در زبان خلاصه مى شود.

پوزيتيويستها از خادمى فلسفه براى علوم سخن گفتند و فلسفه را شرح دهنده و تحليل كننده مفاهيم به كار رفته در علوم دانستند. از اين چشم انداز كار فلسفه تنها روشن ساختن واژه هاى به كار رفته در علوم است. در مثل روشن ساختن مفاهيمى چون عليت و… به طور كلى همان چيزى كه امروزه فلسفه علم ناميده مى شود:

(از خصوصيات برجسته پوزيتيويسم منطقى اهميت و تأكيد او بر زبان در فلسفه بود.

راسل مى گويد: من تا پيش از چهل و چند سالگى زبان برايم نامرئى بود يعنى وسيله اى بود بى آنك ه مورد توجه باشد مى توان از آن استفاده كرد… نگرشى كه اكثر فلاسفه تا قرن حاضر آن را داشتند. پوزيتيويسم منطقى زبان را به مشغله عمده فلاسفه مبدّل كرد بعضى از مردم ممكن است بگويند كه اين امر بارزترين وجه امتياز فلسفه امروز دست كم در جهان انگليسى زبان است.)15

البته ممكن است گفته شود: در فلسفه هاى قديم نيز بحث الفاظ و… بوده است. بايد توجه كرد كه بحثهاى تحليلى و تحليل الفاظ كه امروزه از آن


( 405 )

سخن به ميان مى آيد بسيار در فلسفه برجسته شده به گونه اى كه فلسفه به نظر شمارى علم تحليل الفاظ است.

فلاسفه قديم در به كار بردن الفاظ و مفاهيم به كار رفته دقت كافى به كار نمى بردند. در مَثَلْ چه بسا در فلسفه اسلامى واژگانى به كار مى رفت كه چندين معنى از آنها فهميده مى شد مانند: عليت و يا واژگانى را به كار مى بردند كه ناروشن بودند مانند جوهر. امروزه از فلسفه انتظار مى رود واژگانى را كه به كار برده مى شوند به درستى معنى كند تا كسى دچار بدفهمى نگردد.

آنچه امروزه اگزيستانسياليسم و پوزيتيويسم در پى آنند روايى و تحليل واژگان به كار رفته در فلسفه و چگونگى استفاده درست از آنهاست.

(موفقيتهاى علم از قرن هيجدهم به اين سو وظيفه خاصى پيش روى فلاسفه نهاده بود و آن اين كه: زبان و از طريق زبان تفكر را از مسامحات بى دقتيها و شبه حكمها پاك سازند و رها كنند. مسامحات بى دقتيها و شبه حكمهايى كه ممكن است اين اعتقاد را در آدمى پديد آورد كه مى توان شناسايى بى واسطه اى از ذوات اشياء و از ارزشهاى زيبايى شناختى و اخلاقى و از حقايق كلى به دست آورد بدون آن كه در قيد تجربه بود. بيانيه حوزه وين با ردّ قطعيِ عاداتِ فكرى متعلق به مابعدالطبيعه و مسائل دائم فلسفه عملى براستى انقلابى انجام داده است.)16

پس از اين جهت بايد اين افتخار را از آنِ پوزيتيويسم دانست كه آنچه در فلسفه هاى رايج معمول بود كه واژگان دور از ذهن و جمله هاى پيچيده را به كار مى بردند و رسيدن به نتيجه را دور از دسترس مى ساختند پوزيتيويسم و فلسفه تحليل زبان با اهميت دادن به تحليل واژگان و به كار رفته از سوى فيلسوف فلاسفه را به روشن گويى و به كار بردن فرايافته هاى روشن و با معنى به جاى فرايافته هاى پيچيده و دور از ذهن وا مى دارد. اگر پرسيده شود مراد


( 406 )

از تحليل در مكتب پوزيتيويسم چيست؟ مى گوييم:

(در واقع منظور از تحليل معلوم ساختن اين است كه كدام مسأله قابل و شايسته است كه به وسيله استدلال رياضى يا منطقى پاسخ گفته شود و كدام مسأله يا مسائل است كه قابل جواب گويى به وسيله نوعى پژوهش تجربى است. بدين وجه كار و وظيفه فيلسوفان جواب گفتن به اين مسائل نيست بلكه وظيفه آنها صرفاً اين است كه معناى اين گونه مسائل را روشن كنند به طورى كه دانسته شود كه آنها چه نوع مسائلى است و چگونه بايد به آنها پاسخ گفت… درواقع به نظر پوزيتيويستها مسائل فلسفى برخى فقط به وسيله پژوهش تجربى قابل جواب گفتن است و براى حل بعضى ديگر فنون رياضى يا منطقى مورد نياز است; امّا برخى مسائل صرفاً محصول عاطفه و انفعال و تمايل و تعصّب است و پاره اى هم صريحاً بى معناست.)17

آيا ناسازگاريهاى پوزيتيويستها با فلسفه سبب نابودى فلسفه شده است و آيا جايگاه بلندى كه به علم داده شد توانست پا برجا بماند؟

بى گمان آن آرمان گرايى فلسفه كه در گذشته به دنبال حقيقت بود امروزه كم ترديده مى شود. بويژه علوم تجربى به گونه فروتنانه به حقيقت مى نگرند و آنچه يك دانشمند به آن مى رسد به گونه قطع و يقين درست نمى داند بلكه مى گويد تا آن جايى كه من به آن رسيده ام چنين است. امّا دقت و ملموس بودن پژوهشهاى علمى و زودتر به نتيجه رسيدن در علوم و البته اختلافهاى گسترده فلاسفه در آراى خود امروزه علوم را نه آن جايگاه بلند بلكه در جايگاه خود و به اندازه خود ارزش و اهميت مى دهد.

(هنگامى كه پوزيتيويسم اعلام


( 407 )

كرد فلسفه ديگر معنى ندارد عده اى فكر كردند مرگ فلسفه فرا رسيد; اما مگر همين بحثها و گفتن اين كه فلسفه پايان يافته فلسفه نيست و از زبان فلسفه بيرون نيامده… حمله پوزيتيويسم به فلسفه چندان آسيبى به آن نرساند بلكه با آن نيروى پوزيتيويسم تحليل رفت. وجهه همت يا داعيه پوزيتيويسم منطقى اين بود كه كه يقين بودن علم را اثبات كند و تاج سلطنت را كه داشت از سر فلسفه مى افتاد رسماً بر سر علم جديد بگذارد و علم را جانشين فلسفه كند; اما چون يقينى بودن علم اثبات نشد قضيه جانشينى آن هم كه كم و بيش محرز شده بود دوباره مورد تشكيك قرار گرفت.)18

شكست پوزيتيويسم نشانه اين بود كه علم جديد نمى تواند جانشين فلسفه شود. اين مطلب را بيش تر در فصل بعد شرح خواهيم داد كه سرانجام سرورى علوم و يكه تازى علوم در عالم غرب نتيجه نداد و نتوانست جاى فلسفه را بگيرد و بحران معنويت و بحران اخلاقى غرب پس از ناتوانى علم به دنبال چيزهاى ديگرى مى گردد.

علم پرستى پوزيتيويستها و پيامدهاى آن

پوزيتيويستها درباره جايگاه بلندى كه به علوم مى دهند اگر دليل اصلى اين امر را از آنها بپرسيم خواهند گفت: كاميابى و پيروزى علوم در مقام عمل و پيشرفتهاى چشمگيرى كه علوم براى بشر در ساليان سال بر جاى گذاشته و در تمام زمينه هاى زندگى بشر دستاوردهاى علمى شگفتى ديده مى شود مهم ترين دليل حق بودن علوم است.

(متفكران پوزيتيويست از نقشى كه روش علمى در افزايش عظيم معرفت انسان به جهان ايفا كرده ياد كرده اند و توجه آنها همواره اين بود كه روش علمى تنها وسيله كسب هر آن چيزى است


( 408 )

كه شايسته نام معرفت است. به نظر آنان علم مدام مرزهاى معرفت انسان را فراتر مى برد و اگر چيزى در ماوراى دسترسى علم باشد لاجرم نادانستنى و ناشناختنى است و ادعاى فلسفه و كلام درباره گزاره هاى فرا پديدار مشكوك است.)19

پس از رُنسانس كه ويژگى و نشانه آن مدرنيسم و توسعه علوم در همه زواياى آن بود كم كم انديشه علم پرستى در ذهنها شكل گرفت و انسان جديد گمان كرد كه: علم به تنهايى گره گشاى همه چيز است. حتى پوزيتيويستها دشواريهاى مربوط به قلمرو علوم انسانى را از علوم تحصّلى و تجربى طلب مى كردند و بر اين باور بودند كه علوم حتى در علوم انسانى توانايى پاسخ به پرسشهاى اساسى بشر را دارد و روش علمى در همه حوزه هاى عقلى نيز كارايى دارد. امّا كم كم و باگذشت زمان و با سپرى شدن يك سرى رويدادها به اين جايگاه بلند علوم با شك و ترديد نگريسته شد و در ذهن انسان جديد درباره كارايى مطلق علوم شك و ترديد پديد آمد. آنچه كه سبب شد انسان جديد به اين نتيجه برسد كه علم به تنهايى نمى تواند انسان را به آرامش و تأمين برساند و بايد به ابزارهاى ديگرى نيز افزون بر علم توسل جست امورى چون جنگهاى جهانى اول و دوم بود كه ارزش مطلق علوم را زير سؤال برد; زيرا در پيشرفته ترين كشورهاى آن زمان و كشورهايى كه به علوم و فنون جديد آراسته بودند و همگان چنين مى انگاشتند كه سعادت و خوشبختى با علوم به دست خواهد آمد آتش جنگهاى جهانى و جنگهاى خانمان برانداز اول و دوم شعله ور شد و به دنبال آن پيامدهاى جنگ بحران اخلاقى و معنوى در غرب و… سبب شد كه انسان پس از جنگ به اين نتيجه برسد و بينديشد كه علم به تنهايى نمى تواند براى انسان مايه خوشبختى و كاميابى باشد و آرامش انسان را بر آورد; از اين روى در جريان جنگ و پس از جنگ غربيها از خود


( 409 )

پرسشهايى كردند و چالشهايى در مدرنيسم پديد آمد و جريان پُست مدرنيسم پا گرفت. از جمله اين چالشها و پرسشها اين بود كه چگونه علم به بشر در پاسخ به همه پرسشهايش و گره گشايى از كار بسته اش كمك كند؟

به خاطر ناتوانى علم در پاسخ گويى به امور ماوراء الطبيعى پاره اى از فلسفه ها پديد آمدند كه به گونه اى مذهب و امورى غير از علم را رواج مى دادند از اين گونه مى توان به آنچه ويليام جيمز (فيلسوف پراگماتيست) و ديگران زير عنوان تجربه دينى از آن سخن به ميان آورده اند اشاره كرد كه در واقع گونه اى گسترش به معناى تجربه است.

به اين ترتيب براى شناخت امور مادى و آشكار تجربه حسى به ما كمك مى كند و براى شناخت امور غير مادى و ناآشكار و وجود خدا تجربه دينى به ما يارى مى رساند و گونه اى آشتى برقرار مى شود بين علم و امور ماوراء الطبيعى.

(لاادرى گو حق ندارد كه امكان تجربه دينى را نفى كند يا بگويد كه تمسك به ايمان يك تمسك نابخردانه است; چه تجربه ايمان هم مى تواند شيوه تحقيق پذيرى خاص خود را داشته باشد كه علم را در آن حرفى يا حكمى نيست.)20

اگر پوزيتيويسم را به عنوان نقطه اوج مدرنيسم و علم پرستى در نظر بگيريم چرا كه پوزيتيويسم علم پرستى را به اوج آن رساند انديشه هاى غرب در پُست مدرنيسم پس از جنگ جهانى دوم در واقع به منزله اعتراض گونه اى بر نهضت پوزيتيويسم و علم پرستى بود و با پرسشها و اشكالهاى اساسى در درون مدرنيسم با مدرنيسم و پوزيتيويسم به رويارويى برخاست و مهم ترين اشكال اين بود كه هر چند علوم در ساليان سال براى بشر پيشرفتهاى چشمگير به ارمغان آورده است با اين حال در همين كشورهاى توسعه يافته و مدرن وحشى گريها و جنايتهاى شرم آورى روى داده كه نمى توان علم را آمال و


( 410 )

آرزوى بشر و تنها هدف نهايى او دانست.

(اصول و قواعد پوزيتيويسم منطقى در قلب فلسفه معاصر قرار دارد; اما نه به اين دليل كه پوزيتيويسم فلسفه حقيقى و آخرين كلام در فلسفه باشد; چه مى دانيم كه فلسفه هاى بعد از جنگ جهانى دوم اغلب در نقد مذهب تحصّلى منطقى است. بلكه به اين دليل كه اين اصول و قواعد در عين خامى شان حاكى از كوششى بود كه مى بايست پيش مى آمد. پوزيتيويسم يك ماجراى ضرورى بود امّا شكست آن به عنوان يك نهضت فلسفى نيز بى وجه نبود. اين مثال و نمونه يك شكست مفيد است كه به ما نشان مى دهد چگونه يك وجهه نظر صرفاً فريبا و جذاب ممكن است سست و غير قابل قبول باشد. پوزيتيويسم منطقى در فلسفه معاصر داراى همان موقع و مقامى است كه شكاكيت در فلسفه قديم داشت.)21

از اين جهت كه شكاكان نسبت به هر قضيه و نقيض آن تعليق حكم و سكوت اختيار مى كنند و هر حكمى را ناپذيرفتنى مى انگارند چه در باب قضاياى عقلى و چه حتى قضاياى حسى تجربى و… امّا پوزيتيويستها بر اين باور شدند: (قضاياى متافيزيكى و نقيض آنها هر دو ناپذيرفتنى اند و بايد در باب آنها سكوت و تعليق حكم نمود).

البته پوزيتيويستهاى قرن بيستم از اين فراتر رفتند و گفتند: اصلاً گزاره هاى متافيزيكى و دينى قضيه نيستند. شما وقتى مى گوييد: قضاياى متافيزيكى ناپذيرفتنى اند قضيه بودن آنها را پذيرفته اند; اما اينها اصلاً قضيه نيستند. اينها مى گفتند وقتى مى گوييم: P قضيه نيست به معناى اين است كه جمله اى كه حاكى از P است (بى معناست) همان طور كه در مَثَل قضيه: (غار مى خندد) بى معناست.

قضاياى متافيزيكى نيز چنين هستند.

توضيح اين كه هر قضيه به سه صورت بى معناست


( 411 )

:

1. جمله نظم نحوى نداشته باشد: چهارشنبه امروز.

2. جمله نظم نحوى دارد اما مفردات آن بى معنايند: امروزتاخ است.

3. جمله نظم نحوى دارد مفردات آن هم با معنايند; امّا تركيب به كار رفته در آن اشتباه است: غار مى خندد.

به نظر پوزيتيويستها قضاياى متافيزيكى: خدا موجود است اين گونه اند. 22

نقد پوزيتيويسم

ادعاى پوزيتيوستها در آوردن فلسفه تازه

تلاش پوزيتيوستها براى نشان دادن اين كه به فلسفه تازه اى رسيده اند برابر با واقع نيست; زيرا آنچه گفته اند در آراى تجربه گراى انگليسى ديويد هيوم موجود است. هيوم پيش از آنان بر اين باور بود كه: همه آنچه ما مى شناسيم از تجربه و حس گرفته شده است و سخن ارنست ماخ درباره حقيقت علم: علم در نهايت بايد حسيات را وصف كند در اين باره مورد توجه پوزيتيويستها قرار گرفت و علوم را به حسيّات محول ساختند:

(ماخ معتقد بود كه: چون شناخت ما از حقايق علمى از راه حواس ما به ما مى رسد پس علم بايد نهايتاً حسيات را وصف كند. اعضاى حلقه وين اين نظر را از او گرفتند… آنها گرچه شخصاً نه چندان اطلاعى از تاريخ فلسفه داشتند و نه اهميتى به آن مى دادند. آنچه مى گفتند: بسيار به گفته هاى فيلسوف تجربه گرا ديويد هيوم در قرن هيجدهم شباهت داشت. بنابراين از اين جهت نه آنچنان نوآور بودند و نه چندان انقلابى. آنچه جنبه انقلابى داشت شور و حرارتشان بود و اين كه تصور مى كردند فلسفه را به راه جديدى انداخته اند. با خودشان فكر مى كردند: عاقبت


( 412 )

كشف كرديم كه فلسفه چه خواهد شد! فلسفه در آينده خادم علم خواهد بود.)23

آيا رد فلسفه نوعى فلسفه نيست

پوزيتيويستها به دنبال اين بودند كه ثابت كنند فلسفه امرى بى معنى و مهمل است. بايد ديد كه آيا همين سخن گفتن از مقوله اى فلسفى چه در رد و يا در اثبات فلسفه خود نوعى فلسفيدن به شمار نمى آيد؟

به قول ارسطو براى رد فلسفه هم بايد فلسفه داشت و شايد اگوست كنت كه مى گويد: دوران فلسفه گذشته و با اين حال فلسفه خود را فلسفه تحصّلى مى نامد نوعى اقرار بر اين مطلب داشته است.

به ديگر سخن خود سخن گفتن از ناتوانايى فلسفه در احكام ماوراء الطبيعى نوعى فلسفه است.

(طرد قياس منطقى و اصول عقلى جز به منزله اعلام امتناع مابعدالطبيعه و تخريب اساس ديرين اخلاق فردى و اجتماعى يعنى اعتقاد به خدا نيست. اگوست كنت براى اين كه از فرو ريختن بنيان تمدن اخلاقى جلوگيرى كرده باشد بر آن مى شود كه بدون استناد به اصول عقلى به تأسيس فلسفه تازه اى كه جاى فلسفه مابعدالطبيعه را بگيرد بپردازد و اين فلسفه است كه آن را به نام فلسفه تحصّلى يا فلسفه مبتنى بر مذهب تحصّلى مى خواند.)24

آيا پوزيتيويسم در تاريخ انديشه غرب نهضتى ضرورى نبود.

در باب اين كه پوزيتيويسم در سنجس با فلسفه هاى جديد چه جايگاهى دارد؟

آيا يك نهضتى ضرورى در تاريخ تفكر غربى است؟

آيا مى توان گفت نهضت پوزيتيويسم گويى نهضتى بود كه در اثر آراء و فلسفه هاى گذشته و زمينه هاى ويژه زمانى وجودش ضرورى مى نمود؟ به نظر جواب مثبت است; زيرا با توجه به


( 413 )

انديشه هاى تجربه گرايان و انديشه هاى ايمانوئل كانت بايد چنين جريانى به وجود مى آمد; چرا كه حاصل انديشه هاى كانت در پوزيتيويسم نمودار شد. (همان گونه كه اشاره شد) كانت به انكار مابعدالطبيعه پرداخت و حاصل آن شكاكيت در شناخت شد.

كانت گفت: سخن گفتن از بود و يا نبود خدا دليلهاى يكسانى داشته و هيچ طرف (نفى و اثبات) را نمى توان با دليل عقلى ثابت كرد. چون سخن از امورى است كه نومن و ناشناختنى اند و فاهمه ما تنها در باب امورى داورى مى كند كه به تجربه درآمده باشند. پس چگونه مى توان اطمينان داشت و دلگرم بود كه آنچه مى شناسيم (فنومن و پديدار) با واقعيت خارج و نومنو برابر و سازگار باشد. در نتيجه بايد به همه شناختهاى بشر با ترديد نگريسته شود.

امّا پوزيتيويستها به كلى هر سخنى را درباره امور ماوراء الطبيعه امرى بى معنى دانستند. پس جايگاه پوزيتيويسم نسبت به اين بخش از فلسفه كانت ضرورى بوده است.

علمى بودن فلسفه پوزيتيويسم

پوزيتيويسم نام فلسفه خود را علمى گذاشت در حالى كه مى دانيم فلسفه براى خود روش و اصولى دارد كه علم به طور كامل از روش و اصول جداگانه اى استفاده مى كند. فلسفه از روش عقلانى مدد مى گيرد در حالى كه علم از روش تجربى استفاده مى كند. آنچه به عنوان فلسفه خوانده مى شود علم نيست و آنچه علم مصطلح گفته مى شود فلسفه نيست همان گونه كه كمونيسم نام مكتب خود را فلسفه علمى ناميد. پس چنين نامى در واقع گونه اى ناسازگارگويى است; زيرا اين دو (فلسفه و علم) هرگز جمع نمى شوند; بلكه اگر بتوانيم نامى بر پوزيتيويسم بگذاريم فلسفه علم مناسب تر است .


( 414 )


پى نوشتها:

1. احوال و آثار و آراء فرانسيس بيكن محسن جهانگيرى161/ ـ 163 شركت انتشارات علمى و فرهنگى 1369.

2. ده اشتباه فلسفى آدلر ترجمه رحمتى 150/ ـ 151.

3. علم و دين ايان باربور ترجمه بهاءالدين خرمشاهى88/ مركز نشر دانشگاهى.

4. تاريخ فلسفه فردريك كاپلستن ج327/5 علمى و فرهنگى.

5. فلسفه عمومى پل فوليكه ترجمه مهدوى 149/ ـ 150.

6. مردان انديشه پديدآوردندگان فلسفه معاصر براين مگى ترجمه عزت الله فولادوند202/ طرح نو.

7. پوزيتيويسم منطقى بهاءالدين خرمشاهى 100/ ـ 105 علمى و فرهنگى.

8. فلسفه در قرن بيستم ژان لاكوست ترجمه رضا داورى اردكانى11/ سمت.

9. مردان انديشه براين مَگى185/.

10. تاريخ فلسفه كاپلستن ج129/8 علمى و فرهنگى.

11. فلسفه معاصر كاپلستن حلبى50/.

12. تاريخ فلسفه كاپلستن ج136/8.

13. مبادى مابعدالطبيعى علوم نوين ادوين آرتوربرت ترجمه عبدالكريم سروش مقدمه مترجم/ بيست و دو علمى و فرهنگى.

14. دين پژوهى ترجمه بهاءالدين خرمشاهى ج251/2.

15. مردان انديشه195/ ـ 196.

16. فلسفه در قرن بيستم54/.

17. متافيزيك و فلسفه معاصر ريچاد اچ پايكين و اروم استرول ترجمه جلال الدين مجتبوى283/.

18. فلسفه در قرن بيستم10/ ـ 11.

19. تاريخ فلسفه كاپلستن ج136/8.

20. همان131/.

21. فلسفه در قرن بيستم50/.

22. جزوه معرفت شناسى ملكيان.

23. مردان انديشه187/.

24. فلسفه عمومى پل فوليكه مهدوى150