( 188 )
بازسازى جامعه و اجراى آموزه ها و دستورهاى قرآن تيز از رويكردهاى علماست. شايد بتوان ميرزا را از پيشگامان زمينه سازى عينى جامعه براى به جنبش و حركت در آوردن احكام به كنارنهاده و فراموش شده الهى دانست.
ميرزا, باور ژرف داشت كه حق از اسماء الهى و سرآمد همه حقوق و اجراى آن, در همه گستره حيات معقول و محسوس , ضرورى و گزير ناپذير است.
كندوكاو در چگونگى و چيستى حركت سردار جنگل, بررسى زواياى زمان ومكانى كه او در آن به سر مى برد, بايسته مى نماد.
ميرزا در آيينه تاريخ
آغاز جنگ بين المللى و تاخت و تاز روس و انگليس و عثمانى در ايران و دخالت فرماندهان بيگانه در داخل كشور و گسترش دست اندازيها و روزافزون شدن ستمكاريها, سبب پيدايش حركتها و خيزشهاى شيخ محمد خيابانى و ميرزا كوچك خان شد.
هدف اصلى هر دو نهضت حفظ كشور از دست اندازيها,دراز دستيها و يغماگريهاى قدرتهاى خارجى و ايادى داخلى آنان بود و رهبران هر دو نهضت, صادقانه در اين راه مقدس تلاش كردند و عاشقانه در راه دوست جان دادند.از آن ميان, قيام جنگل, هر چند در آغاز يك قيام منطقه اى و محلى بود, امّا كم كم, با تدبيرها و دورانديشيهاى دقيق و سنجيده ميرزا و راستى و درستى و تلاش او, آوازه آن در همه بخشهاى كشور بازتاب يافت و حتى مورد توجه قدرتهاى خارجى گرديد و با قيام شيخ محمد خيابانى در تبريز , باب گفت و گو و مراوده را بنا نهاد و حاج آخوند , نماينده ويژه شيخ محمد خيابانى, با ميرزا ديدار كرد.
رهبر نهضت جنگل, خود را نماينده مردم مى دانست و دوست نمى داشت او را خان بنامند.1كسى در تلاشها و تكاپوها و همت گماريهاى دينى و ملى او گمان نداشت: پيشينه خدمتها و تلاشهاى دينى و ميهنى وى, از دوران مشروطيت, بر همگان, حتى براى دشمنان پوشيده نبود.
او, همزمان با تحصّن علما در سفارت عثمانى, به شهبندرى رشت پناهنده شد و پس از مجاهدتهاى بسيار به مجاهدين مشروطه پيوست. در كوششها سال 1327هـ.ق. و فتح قزوين و تهران, با آزادى خواهان همراه و همگام بود. با مجاهدين گيلان وارد پايتخت شد.هنگامى كه ناصرالملك به عنوان برگزارى دوباره انتخابات, دَرِ مجلس را بست, ميرزا با سردار محيى و ناصرالاسلام, به يزد تبعيد شد; اما آنها را در قم نگه داشته و بعد به تهران آوردند و چندى در باغ شاه, زير نظر بود, تا آزاد شد.2
در سال 1329هـ.ق. كه روسها, شاه از كار بركنار شده را به ايران آوردند و تركمانها به انگيزانندگى و به سركشى وادارى او, علم سركشى افراشتند. ميرزا داوطلبانه به گرگان رفت و در آن جا, تير خورد و او را براى درمان به باكو بردند.
همزمان با پايان گرفتن فتنه گريهاى محمد على ميرزا, به گيلان بازگشت و چندى نگذشت كه با تنى چند از آزادى خواهان رشت و بندرانزلى, به دستور سركنسولى روس به پنج سال تبعيد محكوم شد و ناچار در تهران, رحل اقامت افكند و همين امر, مقدمه شكل گيرى نهضت جنگل شد و ميرزا پايه هاى آن را پى ريخت.
شهيد مدرس, در جريان شكل گيرى نهضت جنگل گفته بود:
(حقير ازكارهاى ميرزا كوچك خان,خلاف دين و وطن نديده ام.)3
عبدالله مستوفى در خاطرات خود مى نويسد:
(ميرزا در تمام مدت نهضت جنگل, يك قدم برخلاف ديانت و حبّ وطن برنداشت.)4
حسام الاسلام واعظ, متخلص به (دانش) ,نماينده دوره اول رشت, در ستايش جنگليها مى سرايد:
اى جان و تنم فداى جنگل
جان تازه شد از نداى جنگل
اسلام و وطن به صوت دلكش
پركرده چه خوش فضاى جنگل
سردفتر بوستان غيرت
شد ساحت دلگشاى جنگل5
ودنسترويل در كتاب امپرياليزم انگليس در ايران و قفقاز, او را (روحانى روشنفكر و با شرف و منصف) دانسته است.6
ميرزا كوچك خان, بيرون راندن نيروهاى بيگانه, روسى و انگليسى و از بين بردن بى عدالتى و برقرارى حكومت قانون و مبارزه با خودكامگى و استبداد را هدف حركت خود قرار داد و در راستاى رسيدن به اين هدف مقدّس, از دين و باورهاى دينى مردم و سنتهاى موجود در جامعه, بيش ترين بهره را برد. هر آن كس مى خواست در شمار جنگليان درآيد و همدوش آنان برزمد,مى بايست افزون بر نداشتن بدى پيشينه و مشهور بودن به نيكى و نيك رفتارى, سوگند وفادارى ياد كند و خدا را گواه بگيرد كه استوار بماند.7
ميرزا كوچك, در ديدار خود با جوانان مبارز, با جمله هايى رسا وكوبنده و برانگيزاننده اى سخنان خود را آغاز مى كرد, بدين گونه:
(استقلال مملكت در خطر است.تجاوزات اجنبى, هر روز گسترده تر مى شود. مرتجعين داخلى هم چنان به اندوختن مال و غارت و يغماگرى مشغول هستند. ما براى نجات ملت و مملكت قيام كرده ايم. مام وطن به كمك و فعاليت جوانانى چون شما احتياج دارد كه براى نجاتش به پا خيزيد.)8
ميرزا توسعه نايافتگى ايران را نتيجه كم توجهى مردم و مسؤولان به مسائل كشور, بويژه مسائل فرهنگى آن مى دانست و بر آن بود آن اندازه كه درخور توان باشد, به بازگشايى مدرسه ها بپردازد و سطح دانش و معارف عمومى را بگستراند .او, بر اين نظر بود بايد آموزش اجبارى و رايگان باشد. وى توانست, افزون بر كامل كردن دبستان نصرت, چهار دبستان در صومعه سرا و كسما و ماسوله و شفت, بنيان بگذارد.او زمينه بنيان گذارى يك دبيرستان شبانه روزى را نيز در كسما آماده كرد.
ميرزا, 15 سال از 43 سال عمر كوتاه خود را در راه بالابردن بينش سياسى, اجتماعى و فرهنگى جامعه زحمت كشيد و با جنگ افروزان و نيروهاى سه دولت اهريمنى : روسيه, انگليس و دولت استبداد , به رويارويى پرداخت. نهضت ميرزا, از ارديبهشت 1294هـ.ش. با حركت او به رشت آغاز شد و روز 11 آذر 1300هـ.ش.پس از شش سال و نيم ايستادگى با شهادت سردار جنگل كه بحق او را سردار اسلام نام نهاده اند, پايان يافت.
اين نهضت پرشكوه, انسانهاى سست ايمان و خود فروخته را از انسانهاى مؤمن و مبارز جدا ساخت و سرمشقى شد براى حركتهاى كلان اجتماعى ديگر مردم ايران.
حوزه علميه نخستين آموزشگاه ميرزا:
دوران كودكى ميرزا كوچك, همزمان بود با نهضت تنباكو و دوران جوانى او با نهضت مشروطه, ميرزا درچنين دوران پرتلاش اجتماعى در حوزه ها درس خواند.او مبانى دانش خود را در اين كانونها استوار ساخت. با درهم آميختن آن با خمير مايه تجربه اى كه از دو نهضت به دست آورده بودبه رويارويى فرهنگهاى وارداتى روزگار خود رفت.
او در مدرسه حاج حسن, واقع در صالح آباد رشت و مدرسه جامع, به فراگيرى دانشهاى دينى پرداخت.9 مدتى هم در مدرسه محموديه تهران, دانش فرا گرفت.10 همين اندازه دانش اندوزى, براى ميرزا بسترِ حركت تا پايان عمر شد. برخلاف اين كه رويدادهاى كشور و ناكامى نهضت مشروطه مسير زندگى ميرزا را دستخوش دگرگونى كرد و ميرزا كوچك, لبالب از غيرت دينى و حميت ملى, بر اساس نيازهاى اجتماعى و سياسى كشور, وظيفه را چنان ديد كه به جاى عبا و عمّامه در اين برهه سرنوشت, لباس رزم بپوشد و براى مبارزه با درازدستيهاى بيگانگان, تفنگ به دوش بگيرد و قهرمانانه به دفاع برخيزد; ولى تا پايان حيات, هرگز از زيّ طلبگى خارج نشد و به ارزشهاى دينى و حوزوى, پاى بند ماند.
اودر دوران طلبگى, بين همگنان و طلبه ها, با استعداد, صريح, طرفدار عدل و پشتيبانى ستمديگان شناخته مى شد.11
ميرزا, به گزارش ابراهيم فخرايى, مردى آزادى خواه, مسلمانى راستين, و جوانى انقلابى بود.12 كوشش مى كرد براى رويارويى با نيروهاى بيگانه, با رويكرد به دين و سنت هاى دينى, كانون مقاومت ملى پديد آورد و براى به حقيقت پيوستن اين هدف, نيروهاى پراكنده ملت را به گرد خود گرد آورد و از آنان در راه عزت كشور و مردم استفاده مى كرد. او مبارزه با نظام سلطه حاكم بر جهان را در سر مى پروراند.
ميرزا, انسان ديندار و باورمند تمام عيار و عمل گرا بود و هيچ گاه سر از فرمان حق بر نمى تافت و فريضه ها را يك به يك انجام مى داد.
در گزاردن نماز و انجام فريضه روزه سخت پاى بند بود و به نقل دوستان, در بين دو نماز, آيات :
(ومن يتوكّل على اللّه فهو حسبه.)13
(وقل اللّهم مالك الملك.)14
(ولاتحسبنّ الذين قتلوا فى سبيل اللّه امواتاً.)15
را زمزمه مى كرد.16
به قضا و قدر باور داشت در بن بستها, كه از رايزنى كارى ساخته نبود, كارها را به استخاره وا مى گذارد.17و نتيجه هر چه بود بى درنگ به كار مى بست.18
براين باور بود: انجام هر كار مهمى اگر با خواست و اراده الهى همراه نباشد, بى نتيجه خواهد ماند و استخاره در امورى كه فرجام آن ناروشن است, زيانى ندارد و دست كم, سودش اين است كه او را دركارهاى انجام شده پشيمان نخواهد كرد.
ميرزا, به خاطر ويژگيهاى روحى و فردى, مردى بود ساكت و متفكر و آرام و آهسته و سنجيده سخن مى گفت و گفتارش, بيش تر با لطيفه و مزاح همراه بود و خود نيز از لطيفه گوييهاى ديگران لذّت مى برد. چهره ميرزا دلنشين و پركشش بود و كسان, مسحور گرانمندى و وقار او مى شدند.19
خوش هيكل بود, قوى بنيه و زاغ چشم,داراى سيماى خندان و بازوانى ورزيده و پيشانى باز.اخلاق نيكو داشت. باادب,فروتن, خوش برخورد و مهربان و مهرورز و عفيف بود.20
علاّمه دهخدا درباره توجه ميرزا به دين وانديشه هاى دينى, مى نويسد:
(اوّل بار كه او را ديدم جوانى خوش قيافه, به سنّ سى ساله مى نمود. در نهايت درجه معتقد به دين اسلام و به همان حدّ نيز وطن پرست بود. نماز و روزه او هيچ وقت ترك نمى شد. هيچ وقت در عمر خود شراب نخورد و همچنين از ديگر محرمات دينى مجتنب بود.)21
ميرزا ضمن پاى بندى به دين و حفظ ارج و جاه روحانيت, از روحيه ملى گرايى سرشارى برخوردار بود و شعار ايران براى ايرانى22 را در مجلسها و محفلهاى عام و خاص مطرح مى كرد.او, براى بارور ساختن حسّ مليت خواهى به اين نتيجه رسيده بود كه بايد ميان رويدادهاى جارى زمان خود و ميان فرهنگ و تاريخ گذشته ايران پيوند زد و از انديشه اساطيرى و هنرى پيشين, براى تواناسازى مبانى انديشه توده ها بهره جست.او به همين دليل در گوراب زرمخ كه مركز نظامى جنگل به شمار مى رفت, جلسه ها و نشستهايى را براى خواندن شاهنامه فردوسى23 و تفسير و تحليل آن, براى پديدآورى روح سلحشورى در نيروهاى خود, ترتيب مى داد. اين روشها از دلبستگيهاى فرهنگى و از خردورزى و هدفدارى ميرزا كوچك حكايت داشت.
عضويت در هيأت اتحاد اسلام
در جريان جنگ جهانى اوّل كه روز دوشنبه 9 مرداد 1914/1293 ميلادى آغاز و تا دوشنبه 23 دى 1296 ادامه يافت, و شمال كشور به دست روسها و جنوب به دست انگليسيها افتاد و دولت مهاجر در خارج از تهران(ايران آزاد) را تشكيل داد و نظام السلطنه نخست وزير و سيد حسن مدرس, فرزين, عزّ الممالك, اديب السلطنه,سليمان خان ميكده و قاسم خان صور و… در كابينه در تبعيد عضويت يافتند و سپسها كلنل محمد تقى خان پسيان رئيس ژاندارمرى همدان نيز, به مهاجرين پيوست و اوضاع كشور آشفته شد و بار ديگر مستبدان روى كار آمدند, ميرزا نيز مانند بسيارى از روحانيان انقلابى هم سنّ و سال خود و همگنان, به عرصه سياست كشيده شد و در جريان استبداد صغير و بمباردمان مجلس شوراى ملى, به قفقاز و تفليس و بادكوبه سفر كرد و با جريانهاى دنياى نوين آشنا شد 24 و چنانكه پيش از اين اشاره شد, همزمان با تحصّن علما در سفارت عثمانى, او نيز, در شهبندرى رشت, متحصّن شد و روسيه تزارى كه از رژيم مستبد قاجار پشتيبانى مى كرد, ايشان را در ذى الحجه 1329هـ.ق. همراه چند تن از آزادى خواهان به پنج سال تبعيد از سكونت در زادگاه خود محكوم كرد.25 در اين هنگام, گروه اتحاد اسلام, با پيروى و الگوگيرى از اتحاد اسلام سيد جمال الدين اسدآبادى, در ايران شكل گرفت و به تلاشهاى دامنه دارى دست زد و ميرزا به اين گروه پيوست.26
ميرزا كه فردى هوشمند و آينده نگر بود, گامهاى بلندى را در بارور ساختن انديشه هاى پيشگامان نهضت اسلامى, از جمله سيد جمال الدين اسدآبادى برداشت. او به دنبال مشورتى كه با رجال دينى و سياسى در تهران داشت, به اين نتيجه رسيد كه لازم است كانون قدرتى در ايران در برابر فشارهاى بيگانه و مستبدان به وجود آورد.
او, براى پياده كردن اين آرمان بلند, همراه ميرزا على خان ديوسالار,مشهور به سالار فاتح, از مجاهدان دوره مشروطيت, رهسپار مازندران شد.27
در راه, ميرزا از ديوسالار جدا شد و خود به لاهيجان رفت و با دكتر حشمت, كه در اين شهر مشغول پزشكى بود, ديدار كرد و در رجب سال 1333هـ.ق.با دخالت حاج سيد محمود روحانى28 (داماد آيت اللّه حاج ملاّ محمد خمامى) عالم با نفوذ رشت, كه او را پيشاپيش مى شناخت , اجازه يافت در گيلان و در منزل خود سكونت يابد.29 اين, در هنگامى بود كه روسها شهر را در اختيار داشتند و نسبت به حضور ايشان بيمناك بودند.
ستيز با روس و انگليس
گفتيم ميرزا انسان حق گرا بود و بر اساس وظيفه الهى و انسانى خود, مى كوشيد تا دست قدرتهاى بيگانه را از سرزمين نياكان خود كوتاه كند. حركتهاى وى همزمان بود با نارضايتى مردم شمال. آنان دسترنج خود را به نام بهره به ارباب و به نام ماليات وعوارض به دولت مى دادند. اشرار از ضعيفان وناتوانان باج مى گرفتند و ميرزا كه از خفاياى دل مردم خبر داشت و با دشواريهاى لايه هاى محروم جامعه روستايى آشنايى دقيق داشت, از اين نابسامانيها و ناخرسنديها بهره گرفت و به جنگل رفت و افراد ستم ديده و مورد اعتمادى را دور خود گرد آورد و براى مدت هفت سال براى رهاندن ايران از چنگ ديو استعمار, درگير مبارزه شديد با انگليسيها شد.انگليسيها چند بار نيرو, بيش از پيش, براى سركوب وى گسيل داشتند, ولى چون مردم از ميرزا كوچك خان پشتيبانى مى كردند, نتيجه اى نگرفتند.
ميرزا با همه همرزمانش, سوگند ياد كرده بودند تا زمانى كه انگليسيها را از ايران بيرون نرانند, از پاى ننشينند و ريش و سبيل خود را اصلاح نكنند.30
قيام جنگل, قيام استقلال طلبانه بود و به آرمانهاى الهى و انسانى تكيه داشت و همزمان با جارى زمان گسترش مى يافت.
رهبرى نهضت آگاهانه, پيوند خود را با علما و روحانيت مورد اعتماد مردم حفظ كرده بود و در كانون توجه همگان قرار داشت. و ميرزا براى پاسخ گويى به خواسته هاى مردم نسبت به پايه گذارى نيروهاى مسلح و آموزش نظامى آنها و گردآورى ساز و برگ نظامى, همت گماشت.
جريان نهضت جنگل را, به سه مرحله مى توان تقسيم كرد:
1. دوران و مرحله پيش از پيروزى انقلاب اكتبر 1917 م. در روسيه و روى كار آمدن بالشويكها.
در اين دوران گيلان زير سلطه روسيه تزارى بود و نهضت جنگل در رويارويى با آن.
2. از پيروزى انقلاب اكتبر, تا بهبود بستگيهاى آن با دولت ايران .
3. دوره بهينه شدن بستگيها و پيوندهاى شوروى و انگليس است كه در 1921م. در لندن در مذاكره اى به واقع پيوست. نهضت در شرايط نوين قرار گرفت. و اين مرحله سرنوشت نهايى نهضت را رقم زد.
بنيان گذارى حكومت دينى و ملّى
جنگليها, در آخرين ماههاى جنگ اول جهانى, كه در 23 دى ماه 1296 ش. پايان يافت, در شمال هيأت اتحاد اسلام را بنيان گذاشتند. حاج ميرزا محمد رضا حكيمى, حاج سيد محمود روحانى, حاج شيخ على علم الهدى, سيد عبدالوهاب, شيخ بهاء الدين املشى, شيخ محمود كسمايى, شيخ عبد السلام و ميرزا كوچك خان در شمار اعضاى روحانى هيأت اتحاد بودند.
هيأت اتحاد اسلام به وجود آمده در گيلان, همبسته و شكل پذيرنده از نيروهاى مذهبى و علماى دينى بود. آنها به سازماندهى و بنيان گذارى نظام ملى و مذهبى پرداختند و كميسيون جنگ در كسما به وجود آمد. امور قضايى را شيخ بهاءالدين املشى به عهده گرفت . مغز متفكر و هسته مركزى نهضت, هيأت اتحاد اسلام بود. چنانكه اشاره شد, به جز چند نفر, همه از علما و روحانيان بودند.31 هيأت اتحاد اسلام, حكم دارالشوراى جنگل را داشت و همه اعضاى آن, با توجه به سوگندى كه به قرآن مى خوردند, كنار هم به مبارزه مى پرداختند.
ميرزا با اين خيزش و تلاش خود, آرمانهاى علماى پيشگام جنبش مشروطيت را به اجرا درآورد و تلاش ورزيد با اين سازماندهى, از يك سو از دامن گسترى استبداد بكاهد و از سوى ديگر, عقب ماندگيهاى جامعه اى را كه بر آن حكم مى راند, جبران كند. در راستاى انجام چنين آرمانها و هدفهايى بود كه هيأت اتحاد اسلام, به پشتيبانى از رعايا پرداخت و اين سبب شد تا پايه هاى قدرت اربابان در گيلان, بسيار سست شود.32 ميرزا براى جلب اعتماد قطعى مردم و بر اساس زهد و تقوايى كه داشت, در امور مالى هيأت اتحاد اسلام دخالت نمى كرد و بسيارى از اختيارات خود را به مسؤول امور مالى33, واگذارده بود.
هيأت اتحاد اسلام, امين الدوله,حاكم گيلان را در ذيحجة 1335 بازداشت و دارايى او را مصادره كرد و ازاهالى خواست: اگر كسى عليه وى ادعايى دارد, به اداره تحقيقات كسما مراجعه كند.34
نيروهاى هيأت اتحاد اسلام, در صفر 1336 در حالى كه عمليات خود را با فرياد: اللّه, محمد و يا على شروع كرده بودند, شهر رشت را در اختيار گرفتند.35 هفتصد مجاهد جنگلى, تركيب شده از: شاهسون, طالش, كرد, خمسه و خلخالى وارد شهر شدند و از آن جا به سوى لاهيجان, لنگرود و رودسر حركت كردند و امير عشاير خلخالى, از سوى هيئت اتحاد اسلام به حكمرانى رشت بر گمارده شد.
پس از فروپاشى حكومت تزار, رئيس دولت انقلابى روسيه, كرنسكى, در ژوئيه سال 1917م. دستور بازگشت نيروهاى روسى را صادر كرد.هرج و مرج نيروهاى روس در بازگشت خسارتهاى فراوانى را براى مردم ايران به بار آورد.
ميرزا كوچك خان,و نيروهاى فرمانبر وى, در اين برهه, با تمام توان دست به كار شدند و از كشتار و يغماگرى سربازان روسى جلوگيرى كردند و نگذاشتند, سربازان روسى كه به فرماندهى ژنرال باراتف, تا بغداد پيش رفته بودند, بيش از پيش تباهى بيافرينند و در بازگشت, تلّى از خاكستر از خود به جاى بگذارند.
روزنامه جنگل ارگان رسمى هيأت اتحاد اسلام, در سالهاى 6 ـ 1335ق. هفته اى يك بار در كسما چاپ و انتشار مى يافت وحسين كسمايى سردبير آن بود و بيش از دو سال دوام نياورد. در سال اول 31 شماره و در سال دوم تنها چهار شماره منتشر شد و با برخورد به دوران فترت تعطيل گرديد.
در تلگرافى كه با امضاى مالكان و مجتهدان درجه اول و بسيارى از مردم رشت,به تهران مخابره شده و در يكى از شماره هاى روزنامه جنگل, بازتاب يافته, از روش گرفتن عشريه كه با بهره گيرى از فقه حكومتى اسلام, از سوى هيأت اسلام مقرر شده بود, تشكر كردند.
در جمادى الثانى 1336 ق. كاپتين نوتل, عضو انتليجنت سرويس انگليس, طرح ترور ميرزا كوچك خان جنگلى را ريخت, ولى نيروهاى جنگل, او را همراه مك لارن كنسول انگليس در رشت و اوك شات, رئيس بانك انگليس در انزلى, دستگير و به جنگل براى محاكمه گسيل داشتند. در بازرسى بدنى از آنان نقشه جاهاى حساس گيلان از جيب يكى از آنان كشف شد. به دنبال بازداشت آنان و با توجه به شايعه هاى گوناگونى كه به سر زبان مردم افتاده بود, اعلاميه اى از طرف هيأت اتحاد اسلام مبنى بر اين كه بازداشت شدگان در جنگل زير نظر هستند و در زمان مناسب محاكمه خواهند شد, پخش شد.
جاسوسان در زندان بودند, تا اين كه در ماه ذيقعده همين سال, معاهده صلح بين كميته اتحاد اسلام, كه با نفوذ نيروهاى چپ در آن, واژه هيأت, به كميته تبديل شده بود, و قشون انگليس برقرار شد.
هشدار انگليس به نيروهاى جنگل
در اواخر سال 1918م. جنگ اول جهانى پايان يافت و ميرزا حسن خان وثوق (وثوق الدوله) از سوى انگليس قدرت را به دست گرفت. وثوق, حاج آقا شيرازى را, كه روحانى و مردى آزادى خواه بود, به جنگل فرستاد, 36 تا با سران جنگل, گفت گو كند و به آنان اطمينان بدهد.
شيرازى, از سوى وثوق, به ميرزا قول داد كه اگر اسلحه را كنار بگذارد, با وى, با احترام رفتار خواهد شد. اما ميرزا, وثوق را فردى مرتجع و پيرو سياست انگليس مى دانست37 و به همين دليل, به درخواست وثوق الدوله ارجى ننهاد و آن را مكر و فريب خواند.
انگليس در 30 جمادى الثانى 11/1337 فروردين 1297 به ميرزا نسبت به پيروى و فرمانبرى از دولت دست نشانده مركزى, هشدار داد,38 و از طرف اداره سياسى انگليس در گيلان به عموم كاركنان و رهبران هيأت اتحاد اسلام , هشدار داده شد, تا پيش از غروب پنجشنبه دوم رجب13/ حمل 1297 كنسولگرى دولت فخيمه را از تسليم خود آگاه سازند.
هشدار و آخرين پيام انگليس, سبب شد تا حاج احمد كسمايى, يكى از رهبران نهضت جنگل كه با ميرزا نيز اختلافهايى پيدا كرده بود, خود را تسليم كند.
وى با فريب و دستان حاج بحرالعلوم رفيع, كه از طرفداران جدى وثوق الدوله بود, برادرش شيخ محمود كسمايى را براى دريافت تأمين نامه به تهران فرستاد.39
تسليم شدن حاج احمد كسمايى انتظامات جنگل را به هم ريخت و مجاهدين جنگل به محاصره قواى دولت و قزاقها درآمدند. ميرزا, كه جنگيدن با قواى داخلى را به صلاح نمى ديد و آن را برادر كشى مى دانست, مدام,با نيروهايش واپس مى نشست.
ميرزا كوچك خان,در نامه 22 ذيحجه 1337 خود به رتمستر كيكاچينكوف, رئيس اترياد تهران, منشأ حركت خود را درافتادن با نفوذ اجنبى و تمسك به قانون اسلام در كوتاه كردن دست كافران از سرزمين اسلامى دانست و يادآور شد:
(بنده, به كلمات عقل فريبانه اعضا و اتباع اين دولت, كه منفور ملت اند, فريفته نخواهم شد. از اين پيش تر, نمايندگان دولت انگليس, با وعده هايى كه به سايرين دادند و يك باره قباله مالكيت ايران را گرفتند, تكليفم كردند, تسليم نشدم.مرا تهديد و تطميع از وصول به مقصود و معشوقم, باز نخواهد داشت. وجدانم به من امر مى كند در استخلاص مولد و موطنم, كه در كف قهاريت اجنبى است, كوشش كنم.
شما مى فرماييد: نظام نظر به حق و يا باطل ندارد و مدعيان دولت را, هر كه و هر چه هست, بايد قلع و قمع نمود, تا داراى منصب و مقام گرديد؟
بنده عرض مى كنم: تاريخ عالم به ما اجازه مى دهد هر دولتى كه نتوانست مملكت را از سلطه اقتدار دشمنان خارجى نجات دهد, وظيفه ملت است كه براى خلاصى وطنش قيام كند.
اما كابينه حاضر مى گويد: من محض استفاده شخصى بايد مملكت را در بازار لندن به ثمن بخس بفروشم.
در قانون اسلام مدوّن است كه: كفار وقتى به ممالك اسلامى مسلط شوند, مسلمين بايد به مدافعه برخيزند, ولى دولت انگليس فرياد مى كشد كه: من اسلام و انصاف نمى شناسم. بايد دول ضعيف را اسير آرزو و كُشته مقاصد خود سازم.)40
ميرزا در مسير واپس نشينى خود از برابر نيروهاى قزاق, فومنات را با نيروهاى فرمانبر خويش, ترك گفت و به لاهيجان رخت كشيد و از آن جا به كوه هاى لنگرود, رودسر ,رانكو و تنكابن رفت.
در اين زمان دكتر حشمت, يار ديرين ميرزا كوچك خان, با دويست و هفتاد نفر از همراهان, تسليم نيروهاى دولتى شد. وثوق الدوله, برخلاف امان نامه اى كه به اوداده بود, او را اعدام كرد.
ميرزا در برابر بالشويكها
انقلاب فوريه 1917م. در روسيه, تا اندازه اى از فشار و خشونت دولت روسيه و نيروهاى آن در ايران كاست و انقلاب اكتبر آن سال, گشايش بزرگى براى ايران پديد آورد. در اين هنگام, درگيريها و كشمكشها ميرزا با وثوق الدوله و انگلستان, كميته انقلاب را بر آن داشت , تا به ميرزا نامه بنويسند و اعلام همكارى كنند:
(…يگانه مردى كه در ايران به ضد بورژوازى انگلستان قيام كرد, توهستى رفيق كوچك خان! تو جنگ را عليه انگلستان اعلام كردى, تا بتوانى وطنت را از دست دزدان بريتانى نجات دهى. تمام ملت ستمديده ايران, ديدگان اميدشان به تو دوخته شده و از توعلاج درد و آزادى شان را مى خواهند. ما از طرف دهقانان و كارگران آذربايجان به شما خطاب مى كنيم اى مرد توانا و اى رئيس ملت! ما حاضريم با نخسيتن دعوت به كمك تان بشتابيم, تا سلطه انگلستان را محو كنيم. ملت ايران,در صميميت و صداقت ما مى تواند مطمئن باشد. براى نمونه احترام و عنايت شما به آزادى ملت ايران, نشان ر.س.ف.س.ر. و يك قبضه رولور به شما تقديم مى داريم كه به وسيله اين سلاح, دست ماهر كوچك خان, قلب دشمنان را بشكافد.)41
ميرزا كوچك,پس از دريافت نامه ياد شده, براى آگاهى از وضع و حال و روز كميته انقلاب لنكران, به سوى لنكران حركت كرد و پس از راه پيمايى طولانى و خسته كننده, هنگامى كه آگاهى يافت كه ارتش سرخ, لنكران را ترك كرده, بدون ديدار با كسى, از روسها و يا اعضاى كميته لنكران, راه رفته را بى نتيجه, بازگشت.
تا اين كه بامداد روز سه شنبه 18 ماه مه سال 1920 / با 28 ارديبهشت ماه 1299 و 29 شعبان 1338 هجرى قمرى, ارتش سرخ در بندر انزلى, نيرو پياده كرد.42
سران جنگل, پس از آگاهى از اين رويداد مهم و نيرو پياده كردن ارتش سرخ در بندر انزلى, تشكيل جلسه دادند و به شور و رايزنى پرداختند. نتيجه گفت و گو و رايزنى اين شد كه اسماعيل جنگلى, خواهر زاده ميرزا, برود و با فرماندهان ارتش سرخ, ديدار و از وضع كنونى و برنامه آينده آنان, پرس و جو كند.
فرمانده ارتش سرخ, پيش از هر گونه گفت و گويى, علاقه مندى خود رابه ديدار با ميرزا ابراز داشت.نماينده جنگل, يكى از نقطه هاى ساحلى را براى اين ديدار تعيين كرد و گزارش امر را به جنگل فرستاد . ميرزا, پيش از دريافت گزارش, در رأس هيأتى به سوى انزلى حركت كرد. و در انزلى به منزل عبدالغنى سرخى كهن وارد شد. فخرايى در گزارشى ورود ميرزا را به انزلى, چنين ترسيم مى كند:
(مردم بندر, از ورود ميرزا به انزلى شاد شدند و آذين بستند و مقدمش را با مسرت كامل, تهنيت گفتند. استقبال بدين كم نظيرى, جهات فراوان داشت: از جمله آن كه ميرزا, شخصاً محبوب اهالى بوده و او را به صفت قهرمان ملى مى ستودند.
ديگر آن كه از امكان تماسهاى جنگى بين مهاجمين و نيروهاى جنگل ,نگران بودند كه چگونه در شرايط سخت و نامساعد جنگ, خواهند توانست جان و مال و فرزند و دارائى شان را حفظ كنند. از روش انگليسيها, چيزى جز (تحيّر) به دست نمى آمد و دانسته نمى شد كه آن همه وسائل دفاعى را براى چه روزى نگه داشته اند. عدم قدرت دولت در اين نقطه سرحدّى بر ابهام قضيه مى افزود و مردم نمى دانستند كه تكليف شان با نيروهاى مهاجم, كه امكان تجاوزاتى از طرف آنها بعيد نبود, چيست.اين تصورات به اشكال مختلف, در اذهان مضطرب , جلوه مى نمود.
در حقيقت وجود ميرزا, در انزلى, مانند نسيم اميد بخشى, همه ابرهاى نگرانى را مرتفع كرد. مردم دسته دسته به ملاقاتش شتافتند و با تقديم دسته هاى گل, از يكديگر سبقت مى گرفتند. فرماندهان ارتش سرخ نيز, از جمله واردين بودند كه در همان منزل, به وى خير مقدم گفتند و به يادگار اين روز تاريخى, عكس برداشتند.)43
ميرزا, پس از ديدار مردمى, به كشتى كورسك رفت و در جلسه تركيب يافته از: راس كولنيكف, فرمانده جنگى ارتش سرخ در درياى خزر, سرگوارژ نيكيدزه, كميسر عالى قفقاز و اعضاى كميته عدالت باكو, حسن اليانى (معين الرعايا) گاوك آلمانى (هوشنگ) سعد اللّه درويش, مير صالح مظفرزاده و اسماعيل جنگلى, شركت جست.
ميرزا, چون از ورود ارتش سرخ, نگران بود و نگرانى در رفتار و گفتارش نيز به روشنى بازتاب و نمود يافته بود, در همان جلسه نخست گفت:
(ايرانيها متعصب اند و به دين و شعاير اسلامى, علاقه دارند. قطع اين پيوند دينى, باعث مى شود كه به انقلاب, به نظر مساعد ننگرند و چه بسا, كه همين امر و مخالفتهايى به دنبالش به عمل آيد, موجب شكست انقلاب شود.)44
اين سخنان و دو دليها و نگرانيهاى ميرزا, در جلسه بازتاب خوشى نداشت و پذيرفته نشد. از اين روى, گفت و گوهاى روز اول, نتيجه اى به بارنياورد.
در نشست روز دوم, ارژنيكيدزه, كه با كشتى از بادكو به انزلى آمده بود, شركت جست. وقتى دليلهاى ميرزا را در ناهمخوان بودن انديشه هاى كمونيستى, با باورها و عقايد مردم مسلمان ايران و اين كه در برابر اين انديشه ها و تبليغ آنها, بازتاب و واكنش جدى نشان خواهند داد, شنيد, به پشتيبانى از ميرزا برخاست و گفت:
(رفقا! آنچه اين مرد درست قول و با ايمان مى گويد, من بى چون و چرا تصديق مى كنم و موافقت خودم را با تمام اظهارات و تاكتيكش اعلام مى دارم. زيرا او, در تحرك و جنبش كشورش, مجرّب است و پيشرفت انقلاب را مد نظر دارد و از شما مى خواهم كه بيانات ونقشه آينده اش را تأييد كنيد.)45
راستى و درستى ميرزا كوچك و باور راستين اوبه اسلام و آموزه هاى دينى, آينده نگريها و مصلحت انديشيهاى قهرمان و اسطوره مقاومت, اثر ژرف خود را گذاشت و جلسه به سود مردم و جبهه جنگل و كشور اسلامى ايران, تمام شد و آنچه در آن جلسه به تصويب رسيد, پايگاه دينى و مردمى جبهه و انقلاب بزرگ جنگل را نماياند.
بالشويكها, به خوبى دريافتند, ميرزا كوچك, يكه و تنها نيست, بلكه ريشه در دلها و قلبهاى باورمند مردم مسلمان ايران دارد و نمى توان به آسانى اين درخت تنومند و سر به آسمان سود, را از پاى درآورد.
از اين روى, فرماندهان ارتش سرخ, وقتى آن هنگامه مردم را در استقبال و خوش آمد گويى از ميرزا كوچك ديدند و پافشارى ميرزا را روى اصول و ارزشهاى دينى به روشنى احساس كردند و دريافتند, ناگزير به خواستهاى ميرزا تن دادند و گزاره هاى زير را تصويب كردند:
(1. عدم اجراى اصول كمونيزم از حيث مصادره اموال و الغاى مالكيت و ممنوع بودن تبليغات.
2. تأسيس حكومت جمهورى انقلابى موقت.
3. پس از ورود به تهران تأسيس مجلس مبعوثان, هر نوع حكومتى را كه نمايندگان ملت بپذيرند.
4. سپردن مقدرات انقلاب به دست اين حكومت و عدم مداخله شورويها در ايران.
5. هيچ قشونى بدون اجازه و تصويب حكومت انقلابى ايران زائد بر قواء موجود (2 هزار نفر) از شوروى به ايران وارد نشود.
6. مخارج اين قشون به عهده جمهورى ايران است.
7. هر مقدار مهمات و اسلحه كه از شوروى خواسته شود, در مقابل پرداخت قيمت, تسليم نمايند.
8. كالاى بازرگانان ايرانى كه در بادكوبه ضبط شده, تحويل اين حكومت شود.
9. واگذارى كليه مؤسسات تجارتى روسيه در ايران, به حكومت جمهورى.)46
با درنگ روى تك تك بندهاى توافق نامه, به روشنى مى رساند كه ميرزا كوچك خان و جنگليها, از جايگاه مردمى بالايى برخوردار بوده اند كه ارتش سرخ, با آن قدرت و هيمنه, و كمونيستهاى وطنى, با آن همه ادّعا و سرمست از باده پيروزى, به چنين پيمان نامه اى تن داده اند.
بالشويكها و وابستگان به آنان, به خوبى مى دانستند كه ايران سرزمين خطرها و گردنه هاى دشوار گذر و پيچاپيچ و دامهاى سخت غافل گير كننده است. از اين روى, بنا را بر اين مى گذارند كه در ظاهر با گروه ريشه دارى چون جنگليها و با مرد اسطوره اى چون ميرزا, خود را هماهنگ و هم آوا , نشان دهند و در پنهان و با برنامه, كارى كنند كه اين ستون و تكيه گاه بزرگ ملت, كم كم در هم بشكند و فرو ريزد.
مردم نگران و گرفتار طوفانهاى سركش بلا و مانده در تنگناهاى دهشت انگيز, هنگامى كه آگاه مى شوند ميرزا كوچك قهرمان دوست داشتنى آنان, در مذاكره با فرماندهان ارتش سرخ, دست بالا را دارد و برگ برنده در دست اوست و دست پر و با گامهاى استوار و عزت مندانه به آغوش ملت و برادران دينى خود برگشته و سرفرازانه و در ميان بهت و ناباورى همگان, از آزمون بزرگ , موفق و كامياب به در آمده, اميدوارانه و با شور و هيجان غير درخور وصف به استقبال وى مى شتابند و اين پيروزى بزرگ را جشن مى گيرند.
فخرايى در گزارشى از اين روز چنين ياد مى كند:
بامداد روز جمعه 16 رمضان 1338 جمعيت انبوهى از مستقبلين, از محلّى موسوم به آتشگاه, پنج كيلومترى رشت, كه مدفن امامزاده هارون مى باشد, تا شهر, در دو طرف جاده صف كشيده, مقدم جنگليها را با فريادهاى شورانگيز و افشاندن دسته هاى گل, تهنيت گفتند.مجاهدين, بعد از رسيدن به شهر,در باغ سبزميدان, اجتماع و از طرف ميرزا كوچك خان و احسان الله خان در ساختمان چوبى وسط باغ (ليوسك) كه به اندازه يك متر از سطح زمين ارتفاع داشت, نطقهاى پرحرارتى ايراد گرديد. ميرزا در نطق كوتاهش, از غلبه يزدان به اهريمن و از تسلط به باطل, سخن گفت و احسان فداكارى مجاهدين جنگ را با طرز تحسين آميزى ستود و به روح شهداء آزادى درود فرستاد و وعده داد كه قريباً انقلاب ايران, كاخ ستمگران را ويران خواهد ساخت و زحمت كشان ايرانى از يوغ رقيّت اربابان جور و ستم, نجات خواهند يافت.)47
جنگليها, دو روز پس از جشن پيروزى, كه در استقبال با شكوه مردم از آنها جلوه گر شد, موضع خود را در اعلاميه اى كه با (هوالحق) شروع شده بود, اين چنين بيان كردند:
(هيچ قومى از اقوام بشر, به آسايش و سعادت نايل نمى گردد و به سير در شاهراه ترقى و تعالى موفق نمى شود, مگر آن كه به حقوق خويش واقف گشته, ادراك كند كه خداوند متعال, همه آنها را آزاد آفريده و بنده يكديگر نيستند و طوق بندگى رانبايد به گردن نهند. همچنين حق ندارد به ابناء نوع خود حاكم مطلق و فعّال مايشاء باشند.انبياء و اولياء و بزرگان دين و فلاسفه و حكما و سوسياليستهاى سابق و امروزى دنيا, غم خواران نوع بشرند. هر يك, به نوبه خود افراد انسان را از مزاياى اين حق مشروع طبيعى آگاه ساخته اند.)48
از اين فراز روشن مى شود كه ميرزا كوچك, در پى چه والاييها, چه آرمانها و هدفهايى بوده و چرا به اين تلاش بزرگ دست زده است. تمام تلاش او, بر مدار تعالى بخشى به انسانها, از راه آگاه شدن آنها به حقوق خويش, مى چرخيده است. زيرا با تمام وجود ايمان داشته كه خداوند همگان را آزاد آفريده و بايد از اين آزادى, بى هيچ بازدارنده و منتى بهره لازم را ببرد.
اين نحو نگرش و جهان بينى, ميرزا را فرسنگها از كمونيستها دور مى كند و نمى توان از اين زاويه, همانندى بين او و كمونيستها, پيدا كرد و نشان داد.
از فراز بعدى روشن مى شود كه همكارى و همراهى ميرزا با بالشويكها, در بر انداختن ستم بوده و تاراندن نيروهاى استعمارگر انگليس و بر اساس شعار انسان دوستى كه بالشويكها ادعاى آن را داشته اند, نه رواج مرام كمونيستى.
اين موضع گيريهاى ميرزا و اين كه وى بر آن بود از مجال به دست آمده و از انقلاب قدرت مند بالشويك به سود مردم زحمت كش و گسترش عدالت و برقرارى نظم و امنيت و از بين بردن سلطنت موروثى و استبدادى و بيرون راندن استعمار انگليس بهره ببرد, بدون اين كه ايدئولوژى انقلاب بالشويك و مرام كمونيستى در ايران رواج يابد و كسى حق داشته باشد از آن تبليغ كند, بر كمونيستهاى وطنى گران آمد. از اين روى, دست به كار شدند و از آن جا كه به خدا باور نداشتند وبه اصول انسانى هم پاى بند نبودند, وفاى به عهد و پيمان, در نزد آنان جايگاهى نداشت و آنچه را عهد كرده بودند, زير پا گذاشتند و به تبليغ مرام كمونيستى پرداختند. دين و ديندارى را به سخره گرفتند, به ارزشها و سنتها, بى احترامى كردند و به غارتگرى و آدمكشى روى آوردند كه در نامه هاى ميرزا به مديوانى از سران كمونيستهاى ايران, بازتاب يافته است.
ميرزا كوچك خان,وقتى حركتهاى نابهنجار و ناشايست حزب عدالت را غير درخور تحمل ديد, محمدى انشائى و مظفرزاده را به نمايندگى از سوى خود به باكو فرستاد, تا با نريمان نريمانف صدر شوراى جمهورى قفقاز, ديدار كنند و او را در جريان كارهاى ناشايست و خلاف عهدنامه بندر انزلى, بگذارند. و به وى يادآور شوند: روشى كه حزب عدالت در پيش گرفته براى پيشرفت انقلاب زيان آور است.
جدايى جنگليها از كمونيستها
بر ميرزا , جفاكاريها, جنايتها و حركتهاى گستاخانه كمونيستها گران آمد و او كه از استبداد مى ناليد, اكنون گرفتار كسانى شده بود كه به نام انقلاب جنگل, به غارتگرى و آزار مردم پرداختند و بى باكانه مى كشتند و به بند مى كشيدند.
ميرزا در نامه اى به مديوانى, شمّه اى از زشتيهايى را كه كمونيستها به بار آورده بودند, يادآور مى شود:
(رفقاى شما اگر غارتگرى و آدمكشى را (مسلك) نام گذاشته اند و اين عمليات را به نام كمونيزم مرتكب مى شوند, بنابراين شاهسونها كه صدها سال است مرتكب اين اعمال مى شوند, از همه كمونيست ترند. به گمان شان چون تازه اول كار است, كلمات (فقراء كاسبه) و (رنجبر) و (تواريش) خشك و خالى, خريدارانى دارد, غافل از اين كه طشت از بام افتاده و از انبانه هر چه بوده سرازير شده است. اگر راه روسيه باز شود و مردم آزاد گردند, معلوم خواهد شد كه برخلاف تمايل بزرگان قوم مناظر فجيعى از اين قبيل, به دست افراطيونى امثال ابوكف در روسيه نيز ايجاد شده است.)
او زيست بى شرافت مندانه, در سايه قدرت بالشويكها را نمى پذيرد و از هر گونه آلت دست شدنى, عزت مندانه, دورى مى گزيند و بى شرف مى داند كسى را كه استقلال مملكت را فديه شغل و مقام كند.
در فرازى از نامه خود به مديوانى مى نويسد:
(ما, به شرافت زيست كرده ايم و با شرافت مراحل انقلابى را طى كرده ايم و با شرافت خواهيم مرد.)
او, همان گونه كه در نشست با بالشويكها در كشتى كورسك, هر گونه اتئلافى را در دولت انقلابى با كمونيستها و حزب عدالت رد كرده بود و مى دانست كه آنها چه اهريمن صفتهايى هستند, اكنون در عمل هم و با توجه به كاركرد اين حزب در مدت كوتاه ميدان دارى, به همان نتيجه رسيد و نگرانيهاى او به حقيقت پيوست و حزب عدالت پستيها و زشتيهاى پنهان خود را , يكى پس از ديگرى رو كرد و باطن اهريمنى خود را, كه در پى قدرت است, با هر قيمتى كه باشد, آشكار ساخت. از اين روى, ميرزا, با نفرت از اين باتلاق گناه دامن گرفت و دورى گزيد و هر نوع همكارى و همراهى با اين دامن آلودگان را ردّ كرد و در فرازى از همان نامه به مديوانى نوشت:
(گمان كرديد من مايلم با شماها كار كنم كه مى نويسيد با رفقايتان مشورت خواهيد نمود, بلكه مرا بپذيرند!قطع بدانيد كار كردن ما با شماها غير ممكن است; زيرا عقايد شما و عمليات شما از هر گونه زهر كشنده اى, كشنده تر است.)49
ميرزا كوچك خان, وقتى ديد كمونيستها, با كارها و باورهاى زهرآگين خود, جامعه را آلوده اند و حاضر نيستند بر اساس اصول انسانى, با مردم رفتار كنند و به عهدنامه بندر انزلى پاى بند باشند, خود را كناركشيد, تا در جنايتهاى آنان شريك نباشد.
او, با اين كه در دوران كوتاه همگامى با آنان, و آن هم ناخواسته بود و تحميلى, از ويران گرى و تباهى گرى و كشت وكشتار مردم جلوگيرى كرد و نگذاشت دامنه فسادكاريهاى آنان گسترش يابد و در برابر هر حركت نابهنجار اين گروه هنجار شكن ايستاد.
اما چون ديد, شايد مردم بينگارند كه او با اين تبه كاران همگامى و همراهى دارد و عقيده و باور راستين و راه روشن او كه از اسلام سرچشمه مى گرفت, در اين غبارانگيزيها گم شود و مردم در بازشناسى راه حق از باطل, درمانند, راه خويش را جدا كرد, تا به همگان بفهماند او و مبارزان جنگل, همچنان به اسلام پاى بندند و هيچ پيوندى با اين گروه ندارند و كارهايى كه آنان انجام مى دهند, با عقيده و مرام جنگليها هيچ هماهنگى و هم خوانى ندارد و جنگليها از اين گونه رفتارها بيزارند و دورى مى جويند. از اين روى, ميرزا, براى جلوگيرى از هر گونه برخورد و خون ريزى, رشت را به قصد فومن ترك گفت و ابراز داشت:
(مادامى كه افراد حزب عدالت, از پرخاش و ستيزه جويى دست برندارند, از فومن بر نخواهد گشت.)50
كناره گيرى ميرزا كوچك و كودتاى 31 ژوئيه 15/ ذيقعده , جنبش جنگل را از داشتن سردارى بزرگ و قهرمانى دوست داشتنى, محروم كرد و هدف ارتش سرخ را از دست درازى به ايران و وارد شدن به انزلى , به روشنى فاش ساخت و ناخرسندى مردم را از بالشويكها, به بالاترين حدّ رساند.51 و انقلاب در دست كسانى قرارگرفت كه حاضر بودند, به دستور شوروى, دست به هر كارى بزنند.
كمونيستها و هواداران حزب عدالت, ميرزا را در كميته انقلاب برتابيدند و او را سدّى در برابر پيشبرد هدفهاى شوم خود ديدند, از اين روى, وى را كنار زدند و هواداران او را هر جا مى ديدند بازداشت مى كردند.52
اين رفتارها مردم را به تنگ آورد و علما را به واكنش واداشت. حاج ميرزا على اكبر مجتهد اردبيلى, با اعلام فتواى جهاد عليه بالشويكها اسلحه به دست گرفت. در اين هنگام مردم به ميرزا, كه از روى مصلحت از درگيرى با كمونيستها پرهيز داشت, خرده گرفتند كه چرا عليه اين گروه موضع نمى گيرد؟
در گزارش سفارت آلمان در ايران در 15 اوت 1920 آمده است:
(احسان الله خان, كمونيستهاى گيلان را رهبرى مى كند و روحانيون در اوت 1920, دريكى از مساجد رشت, بر ضد وى سخنرانى كردند و از ميرزا كوچك خان خواستند در آن جا حضور يابد. ميرزا به قرآن قسم ياد كرد كه او با احسان اللّه خان, هم عقيده نيست, بلكه فقط در راه اسلام كوشش مى نمايد و مردم را خود به مخالفت با احسان اللّه خان دعوت نمود.)53
شهادت در كوهساران
خستگى شمارى از نيروهاى جنگل, از جنگ, در به دريها و بى خانمانيها, حمله هاى پياپى و يورشهاى وحشيانه نيروهاى دولتى و انگليسى, فتنه گريهاى ايادى بالشويك و آتش افروزيها و نفاق افكنى آنان, تغيير ائدئولوژى شمارى از نيروها, بويژه نيروهاى اثرگذار, نهضت جنگل را در درون گرفتار بلاى خانمان برانداز پراكندگى كرد.
نيروهاى مذهبى و ارزش گرا و پاى بند به اصول و ارزشهاى والاى اسلامى, نه مى توانستند در برابر ستم و بيداد استبداديان و انگليسيهاى به ظاهر خداباور, بى تفاوت باشند و بازتابى نشان ندهند و نه در برابر خداناباوران بالشويك, به ظاهر ضد استبداديان و ضد انگليسيها.
آنان بايد راه خود را مى رفتند كه استقلال خواهى و پاى بندى به ارزشها و اصول اسلامى بود.
ميرزا , با اين كه در تنگناى شديدى گرفتار آمده بود, و بسيارى از ياران را در جنگ با بيگانگان و قواى داخلى از دست داده بود; امّا حاضر نشد بر سر استقلال كشور و عقيده و مرام, با كسى وارد معامله شود, بلكه با تمام توان, بدون هيچ گونه ترديدى از اين دو گوهر ناب, تا آخرين نفس, دفاع كرد و حرمت آنها را به بهترين وجه, پاسداشت.
ميرزا با تكيه بر مذهب در برابر اصول اعتقادى و جزميتهاى فلسفى كمونيستها, ايستاد.54 او تلاش مى كرد تا نيروهايش, از نظر اعتقادى جذب جناح مقابل نشوند,55 در عكسى كه از شوراى انقلاب, با حضور فرماندهان ارتش سرخ به يادگار مانده است, تسبيح درشت ميرزا, روى ميز كوچكى كه برابرشان قرار دارد, ديده مى شود. اين گونه رفتارها به صورت نمادين مى باشد و خالى از معنى و نشانه شناختى نيست.
در آخرين نامه ميرزا كه در 5 عقرب 1300 به ميرآقا عربانى نوشته شده, آمده است:
(با رويه اى كه دشمنان ما در پيش گرفته اند, شايد بتوانند به طور موقت يا دائم توفيق حاصل كنند, ولى اتكاء من و همراهانم,به خداوند دادگرى است كه در بسيارى از اين مهالك حفظم نموده است.)
و مى افزايد:
(امروز دشمنانمان ما را دزد و غارتگر خطاب مى كنند, و حال آن كه هيچ قدمى جز در راه آسايش و حفاظت مال و ناموس مردم برنداشته ايم. ما اين اتهامات را مى شنويم و حكميت را به خداوند قادر و حاكم على الاطلاق واگذار مى كنيم.)56
سرانجام جمهورى گيلان پس از ورود نيروهاى رضاخان به اين استان از هم فرو پاشيد و در 13 آذر 1300, در حالى كه ميرزا تمام نيروهاى خود را بر اثر درگيرى با نيروهاى رضاخان از دست داده بود, در كوهستانهاى پوشيده از برف, يخ زد و چشم از جهان فرو بست و سر وى از تن جدا شد و به نزد رضاخان فرستاده شد.
نهضت جنگل, هر چند با شهادت ميرزا سركوب شد, ولى تجربه اين حركت بزرگ مردمى در برابر نيروهاى متجاوز دولتهاى غرب و شرق, در خاطره مردم و تاريخ پرفراز و نشيب ايران زمين باقى ماند.مردم از اين تجربه بزرگ در حركتهاى بعدى خود بهره بردند و با تكيه به داده هاى اين انقلاب نسبت به شيوه هاى نظامى و سياسى قدرتهاى بزرگ, هوشمند گرديدند.تا اين كه انقلاب اسلامى بزرگ ايران به رهبرى امام خمينى شكل گرفت. در جريان اين انقلاب كتابهايى كه درباره مبارزه و تلاشهاى ميرزا كوچك خان جنگلى نوشته شده بود, بويژه كتابهاى: سردار جنگل, حيدرخان عمو اوغلى و نهضت جنگل و شورويها, مورد توجه همه مبارزان قرار گرفت. عامه مردم و تحصيل كردگان به عنوان يك قهرمان ملى و سردار اسلام به ميرزا كوچك نگاه مى كردند. آنان شيفته راستى و درست كردارى انقلابى, ايستادگى و شكيبايى تا پاى جان و معنويت و ديندارى ميرزا شده بودند. اين راستى و ايستادگى و معنويت كه دست آورد ميرزا بود, فارغ از آموخته هاى دينى و حوزوى او نبود. اصولا دليل ماندگارى خاطره اين نهضت بزرگ مردمى را بايد در همين عاملها و سببها جست.
ميرزا براى نخستين بار با حركت خود كوشيد خاطره جانفشانيها, تلاشها و مبارزه هاى انقلاب مشروطه را در ذهنها پايدار نگهدارد و به اين حركت خفته, حيات ديگر بدمد و مانع افسردگى روحى مردم شود. او با سعه صدر خود توانست همه قومهاى ايرانى را در حركت خود سهيم سازد و بر اين اساس حماسه ميرزا كوچك تنها براى مردمان گيلان, عزيز نيست, بلكه حماسه او يك حماسه ميهنى است و همه گروه هاى فرهنگى و نژادى كشور حركت او را مى ستايند و ميرزا را فرزند برومند اسلام و اين آب و خاك مى دانند.
پس مى توان نتيجه گرفت كه هرچند ميرزا در كوهساران يخ زد و جان باخت, اما او هنوز ميان ما و ميان ادبيات شفاهى مردم ما و در لايه هاى خاطرات تاريخى ملت ايران زنده است و به حيات خود پيش خداوند ادامه مى دهد.
پى نوشتها:
1. سفرنامه بازرگانان آلمانى ويليهلم ژور, ترجمه معصومه رحيم زاده و دكتر احمد مهرداد197/
2. ادبيات سياسى ايران در عصر مشروطيت, عبدالرحيم ذاكر حسن, ج459/1, نشر علم, تهران, 1377.
3. گنجينه, فصلنامه تحقيقات تاريخى, شماره 43, مقاله انقلاب جنگل به روايت اسناد, نوشته دكتر على مدرس6/.
4. تاريخ اجتماعى و ادارى دوره قاجاريه, عبداللّه مستوفى, ج119/3.
5. سردار جنگل, ابراهيم فخرايى, 123/, جاويدان.
6. امپرياليزم انگليس در ايران و قفقاز سنترويل41/,166.
7. سردار جنگل43/.
8. يادگار نامه, مجموعه مقالات تحقيقى تقديم شده به استاد ابراهيم فخرايى, زير نظر رضا رضازاده لنگرودى47/,نشر نو, تهران,1363.
9.سردار جنگل28/.
10. همان.
11. همان29/.
12. يادگارنامه48/.
13. سوره طلاق3/.
14. آل عمران26/.
15. سوره آل عمران169/.
16. سردار جنگل30/ ـ 31.
17. انقلاب بى رنگ,ع,آذرى 25/.
18. سردار جنگل31/.
19. همان.
20. همان29/.
21. گنجينه, شماره 86/43,به نقل از مقاله بازشناسى نهضت جنگل, سيد جعفر مهرداد86/.
22 . پيش به سوى شرق ايران در سياست شرقى آلمان در جنگ جهانى اول, گركه, اولرنخ, ترجمه پرويز صدرى, ج463/1,كتاب سيامك, تهران,1377.
23. سردار جنگل32/.
24.همان.
25. قيام جنگل, يادداشتهاى ميرزا اسماعيل جنگلى, با مقدمه اسماعيل رائين15, جاويدان.
26. ادبيات سياسى ايران در عصر مشروطيت,ج459/1.
27 . همان20/.
28 . قيام جنگل, يادداشتهاى ميرزا اسماعيل جنگلى 25/.
29 . سردار جنگل23/.
30 . همان/ 20 .
31 . برگهاى جنگل, نامه هاى رشت و اسناد نهضت جنگل, به كوشش ايرج افشار, 290,فرزان, تهران,1380.
32 . همان30/.
33 . همان 69/.
34 . برگهاى جنگل ج21/1.
35 . سردار جنگل129/.
36 .همان138/.
37 . همان139/.
38 . همان.
39 . همان 171/.
40 .همان 188/.
41 .همان227/.
42 .همان233/.
43 .همان243/.
44 .همان.
45 .همان244/.
46 .همان.
47 .همان245/.
48 .همان246/.
49 .همان301/ ـ 302.
50 .همان230/.
51 .بالشويكها و نهضت جنگل, مريشى سرسيس, ترجمه حميد شيرازه, 1379.
52 .سردار جنگل232/.
53 . برگهاى جنگل 110/.
54 . سردار جنگل242/.
55 . قيام جنگل42/ ـ 44.
56 . سردار جنگل 383/ ـ 384.
|