( 326 )

سيرى در نهضت جنگل

سعيد خومحمدى

هرج و مرج داخلى, آشفتگى اجتماعى و سياسى, ناامنى, فقر, خشكسالى, نايابى, پراكندگى نيروهاى اجتماعى, سياسى و… از جمله مسائلى است كه پس از جنگ جهانى اول, گريبان گير جامعه و مردم ايران شده بود.

اين مسائل, گرچه ريشه در ساختار اجتماعى, اقتصادى و سياسى كشور داشت, ولى با كشيده شدن ناخواسته ايران به جنگ جهانى اول, گسترش يافت و به دليل درازدستيهاى آشكار قدرتهاى خارجى: انگلستان, روسيه تزارى, آلمان و عثمانى در امور داخلى ايران, شديدتر شد.

اين مسائل در جامعه اى كه در پى برپايى انقلاب مشروطه, آرمانهاى بلندى در سر مى پرورانيد, بازتابها و واكنشهاى بسيارى در پى داشت, از آن جمله, مى توان پديدارى جنبشهاى انقلابى, در گوشه و كنار كشور, از جمله گيلان و آذربايجان را نام برد.

( 327 )

پيدايش نهضت جنگل, در چنين بستر و برهه اى بود. رهبر اين نهضت, روحانى و تربيت يافته حوزه و محضر علماى بنام بود. آزادى خواهى, استقلال طلبى و ستيز با استبداديان, هدف, آرمان و جزء جدايى ناپذير زندگى او بود.

ميرزا در انقلاب مشروطيت

وى در جريان انقلاب مشروطه و شورش تركمنان, كه به انگيزانندگى محمد على شاه, عليه مشروطه خواهان به پا شد, زخم كارى برداشت. براى درمان, به روسيه گسيل شد. گويا درمان بهانه بوده و ايادى محمد على شاه, با هماهنگى روسها, بناداشته اند كه وى را نابود كنند كه خداوند او را براى آفريدن حماسه بزرگ جنگل نگه داشت و از دست خون آشامان رهاند. وى, پس از بازگشت از روسيه, براى به پادارى اصول مشروطه باژگون شده و به دست آوردن استقلال و زدودن ستم به پاخاست.

ميرزا,ابتدا در تهران, با آزادى خواهان و از جمله, سران اتحاد اسلام, پيوند برقرار كرد. پس از آن, براى پديدآوردن و آفريدن حركت اسلامى همه سويه و بنيادين به زادگاه خويش, شمال كشور, رخت كشيد. نخست به مازندران و سپس به گيلان رفت و به تكاپوهاى گسترده دست زد. در جريان دستگيرى گروهى از انقلابيان رشت و انزلى, او نيز دستگير شد. در ميان اين جمع, چند تن, حكم اعدام گرفتند; گروهى به زندان و تبعيد محكوم شدند كه در اين ميان, سهم ميرزا, پنج سال تبعيد و محروم شدن از بودن و ماندنِ در زادگاهش بود.

پس از چندى, ميرزا, با ميانجى گرى حاج سيد محمود روحانى, داماد حاج محمد خمامى, آزاد شد و بى درنگ تلاش خود را در راه آزادى ايران و مبارزه با استعمار و استبداد, از سر گرفت.

( 328 )

تلاشها و تكاپوهاى ميرزا روز به روز, بيش تر دامن مى گستراند و فكر و انديشه و آمال و آرزوهاى او, بيش از پيش عرصه هاى جديد را در مى نورديد و نيروهايى را از دل جامعه بيرون مى كشيد. كار به جايى رسيد كه كنسول روس در گيلان احساس خطر كرد و گزارش داد:

(يك عده ديگر از اشرار, به سركردگى ميرزا كوچك… مشغول جمع آورى اسلحه و ازدياد نفوس خود هستند… همه روزه, بر عده خود مى افزايند…)1

ميرزا در پى گرايش مردم به نهضت و استقبال از آن, گروهى را پيرامون خود گرد آورد و به يك سلسله حركتهايى عليه استبداديان دست زد و به دفاع از حقوق مردم برخاست و براى كوتاه كردن دست غارت گران از گيلان, دست به اسلحه برد. اوج گيرى اين تلاشها و حركتها, سبب شد تا افسينكوف, كنسول روس در رشت, در پى چاره جويى برآيد و حاكم گيلان را وادارد كه چاره جويى كند.

نخستين برخورد ميان نيروهاى دولتى و ياران ميرزا, در محلى به نام (داوسار) در نزديكى پسيان رخ داد. پس از اين رويداد, تا زمانى كه سرانجام ميرزا, در كوهستانهاى پوشيده از برف يخ زد و جان به جان آفرين تسليم نمود, نهضت جنگل, به پايمردى, نستوهى و عرصه دارى ميرزا كوچك و جنگليها, خواب خوش را از چشم دولتيان و حاميان خارجى آنان ربود.

نهضت جنگل, تبلور روح ايمان راستين, ايستادگى, شجاعت, دشمن ستيزى حوزه و روحانيت بود, در كالبد عاشقى كه به خاطر اسلام و قرآن به جهاد برخاست و تا آخرين قطره خونش از مبارزه و دفاع دست بر نداشت و با همه تنگناها, دشمنيها, غربتها, تنهاييها و بى وفاييها, به راه خويش ادامه داد, تا قهرمانانه شربت شهادت نوشيد.

( 329 )

اگر ما به گذشته بنگريم, در مى يابيم كه اگر نهضت و يا انقلابى در شيعه پا گرفته و پايدار مانده و در زمان خود خوش درخشيده و نور افشانده, از آن روى بوده, كه ريشه در درياى نور داشته و جرعه نوشِ چشمه سار حوزه هاى دينى بوده است.

ميرزا كوچك به سال 1298ق/1259ش, در محله استادسراى رشت چشم به جهان گشود. پس از آن كه خواندن و نوشتن را در مكتب آموخت, به حوزه روى آورد. در مدرسه حاجى حسن, با استادى پرشور و پراحساس و آشناى به مسائل به نام خلخالى آشنا شد. سخنان معلم روشن بين و آزاده, شعله در جان او افكند و او را در انديشه هاى عميقى فرو برد: چگونه مى توان مدينه فاضله را بنياد گذارد؟ از چه راه بايد جامعه را از آلودگيها و زشتيها پاك ساخت و چگونه مى توان عفريت فقر و بدبختى را بيرون راند؟ آيا جز مبارزه وسيله ديگرى وجود دارد؟

محيط مدرسه حاجى حسن و جامع رشت براى روح بلند همت والاى او تنگ بود, به تهران رخت كشيد. در مدرسه محموديه, به زحمت حجره اى گرفت و به ادامه تحصيل پرداخت. در همين هنگام بود كه با علماى شورآفرين, آگاه, زمان شناس و انقلابى تهران آشنا شد. رويدادهاى اجتماعى و سياسى و گرفتاريهاى گريبان گير مردم اجتماع خود را آنى از نظر دور نمى داشت و به مطالعه روزنامه ها سخت علاقه ند بود.2 و به تكاپو برخاست و با ديدگاه هاى گوناگون آشنا شد. افزون بر علم آموزى فكر مبارزه را نيز در سر مى پروراند و معتقد بود در كنار درس حوزه بايد به فكر كشور بود و به چگونگى مقابله با استبداد و ستم نيز انديشيد. با همين احساس و درك و فهم رويدادهاى زمان بود كه به كمك ستارخان در رويارويى و نبرد با شاهسونها شتافت.

( 330 )

در فتنه انگيزى تركمنها كه با صحنه گردانى محمد على شاه, پديدار شده بود, در دسته مشروطه خواهان داوطلب قرار گرفت و براى خاموش كردن فتنه, به گمش تپه گرگان رفت. در همين نبرد بود كه زخمى شد و به همراه سه تن از زخميها به قفقاز فرستاده شد تا در يكى از بيمارستانهاى آن جا درمان شود.

محمد ساعد مراغه اى, كه بعدها نخست وزير ايران شد, در اين تاريخ سركنسول دولت ايران در تفليس و بادكوبه بود, در خاطرات خود از چگونگى آشنا شدنش را با ميرزا كوچك خان, چنين گزارش مى دهد:

(آشنايى من و ميرزا كوچك خان, به نحوى عجيب آغاز شد. در آن تاريخ سركنسول تفليس بودم و براى بازرسى به بادكوبه آمده بودم. به من اطلاع دادند كه: چهار ايرانى مجروح در يك كشتى روسى به سر مى برند و كشتى در بادكوبه لنگر انداخته است. مقامات رسمى روسى, از من خواستند كه شخصاً آنها را تحويل بگيرم. به اين طريق, با ميرزا كوچك خان كه يكى از آن چهار تن بود, آشنا شدم. اين چهار ايرانى چنان مجروح شده بودند كه هوش و حواس عادى برايشان نمانده بود, حتى تا دو سه روز بعد از اين كه آنها را به بيمارستان منتقل كرديم به هوش نيامدند. دو تن از اين مجروحان در نتيجه شدّت جراحاتى كه برداشته بودند, درگذشتند. ولى ميرزا كوچك خان خوشبختانه زنده ماند و خداوند خواست اين روحانى مخلص زنده بماند (ميرزا روحانى دلسوز و وطن پرستى بود كه به آزادى و استقلال

( 331 )

ميهنش عقيده داشت و حاضر بود در اين راه كشته شود) از تهران به كنسولگرى دستور رسيد كه مخارج معالجه او را تمام و كمال بپردازيم و پرداختيم. روسها هم خوى و اخلاق او را سخت مى پسنديدند و براى شخصيّتش احترام زيادى قائل بودند. روزى كه از بيمارستان مرخص شد, يكسره به ديدنم آمد و قول داد كه اين دوستى نو يافته را هرگز از دست ندهد و خدماتم را روزى جبران كند.

ميرزا كوچك خان, مردى بود وطن پرست ولى داعيه هاى فراوانى داشت. مبارزى بود مذهبى كه مى خواست افكار انقلابى خود را در جامه مذهب عرضه كند و فوق العاده تيزهوش و قاطع و سريع الانتقال بود.)3

محسن صدر (صدرالاشراف) كه در زمان نهضت جنگل, رياست عدليه رشت را به عهده داشت و بارها با ميرزا ديدار و گفت وگو كرده بود, او را چنين توصيف مى كند:

(واقعاً هيكل او رسا بود. قامت بلند با تناسب داشت. سينه و پشت شانه او به اندازه دو نفر آدم متوسط پهن بود و كمرباريك داشت و بازوهاى او قوى و خيلى با تناسب و پيشانى گشاده و گردن بلند داشت با چشمهاى زاغ گيرنده و متناسب و گيسوان بلند كه روى شانه ريخته بود و هيكل خوب او جملگى براى نفوذ او بود.)4

ميرزا مبارزى واقعى مجاهدى حقيقى بود كه عمر خود را در راه به پادارى و استوارسازى آزادى و رهايى ميهن از چنگ بيگانگان گذرانيده بود.

( 332 )

ميرزا كوچك پس از انقلاب مشروطيت به زادگاه خويش, گيلان, بازگشت و زندگى ساده و عادى خويش را در پيش گرفت. در ضمن از تكاپوها و كوششهاى سياسى خويش در راه استقلال ايران اسلامى باز نماند و گستره آن را گستراند. امّا چون اين خيزشها و تكاپوها و هدفهاى اسلامى را كه ميرزا در پيش گرفته بود, با هدفها, برنامه ها و منافع روسيه تزارى ناسازگار بود, كنسول روسيه در رشت او را از ماندن در زادگاهش محروم و به تهران تبعيد كرد و او ناچار به سوى تهران رهسپار شد. مدت تبعيد وى در تهران چهارسال به درازا كشيد. تمام اين مدت را وى در فقر و سختى گذرانيد, ولى از تنگدستى و فقر خويش در هيچ جا و پيش هيچ كس, سخنى به ميان نياورد و دست نياز, حتى به سوى همرزمان و دوستان خويش كه به پستهاى حساس دست يافته بودند, دراز نكرد.

او, همانند ديگر ايرانيان مسلمان از رخنه گرى و چيرگى بيگانگان و به قدرت رسيدن دوباره مستبدان به سختى رنج مى برد و لحظه اى از فكر چاره جويى باز نمى ايستاد.5

چيزى نگذشت كه جنگ جهانى اول در سال 1914م1293/ش. آغاز گرديد.

ايران با اين كه بى طرفى خود را در جنگ به طور رسمى اعلام كرد, امّا از آسيبها و بلاياى جنگ در امان نماند. قواى روس و انگليس و عثمانى هر كدام,

( 333 )

از يك سو وارد كشور شدند و آن را مورد تاخت و تاز قرار دادند. فرماندهان بيگانه, در تمامى شؤون و امور مملكت دست درازى مى كردند. حقوق و آزاديهاى مردم, از سوى ايادى بيگانه و فرماندهان سرمست از قدرت, ناديده انگاشته مى شد. ارتش روسيه تزارى, در گيلان دست به يغما و چپاول زده و سرنوشت مردم را بازيچه سربازان بى وجدان, آزمند و خدانشناس خود قرار داده بود.قدرت نظامى كشور در تشكيلات بريگاد قزاق همايونى خلاصه مى شد. افراد بريگاد قزاق همايونى, زير نظر افسران روسيه تزارى آموزش ديده بودند و حتى لباس آنان هم, همانند لباس نظاميان روسى بود.روشن است در اين فتنه بزرگ و بلاى خانمان سوز, انتظار نمى رفت كه نظاميان ايران, به رويارويى با قزاقان روس برخيزند و با آنان برخورد دشمنانه داشته باشند.

دولت ايران, سخت در تنگنا, سستى, ناتوانى و فقر به سر مى برد. آشفتگى و از هم گسيختگى نظام, هر انسان دلسوز و آگاهى را اندوهگين مى ساخت.نظام ادارى و اجتماعى از هم گسيخته و وضع اقتصادى, بسيار در هم ريخته بود. بيش تر مردم در فقر و تنگدستى به سر مى بردند و موجى از خشم و ناخرسندى سراسر كشور را فرا گرفته بود.

زمامداران, شايستگى و توان رويارويى با درازدستيهاى ارتشهاى بيگانه و در پيش گرفتن سياستهاى خردورزانه و درست را براى بازدارندگى بيگانگان از درازدستى نداشتند.بدبختى و پريشان حالى ايرانيان به مرحله غيردرخور تحملى رسيده بود. ديگر ميرزا نمى توانست ساكت بنشيند. در تكاپو بود كه با هم فكرى مردان علم و عمل و مبارزان, راه چاره اى بيابد. در تهران, كه در حال تبعيد به سر مى برد, با چند تن از روحانيان و دوستان و ياران دوران

( 334 )

طلبگى به رايزنى پرداخت. از اين راه, به سازمان اتحاد اسلام راه يافت. اين سازمان به رهبرى سيدجمال الدين اسدآبادى شكل گرفته بود و در ايران شمارى با همان هدف, تلاش مى كردند.و هدف , گردآوردن تمام مسلمانان جهان در زير يك پرچم و متحد ساختن آنان براى مبارزه با استعمار و پديد آوردن يك وزنه سياسى اسلامى, براى دنياى اسلام بود.

خيزش مسلحانه در جنگلهاى شمال

ميرزا كوچك پس از رايزنى با يادشدگان و شمارى از روحانيان ديگر, به اين نتيجه رسيد كه اگر كانون ثابتى عليه درازدستيها و بيدادگرى خارجيان و ايادى داخلى آنان به وجود آيد, از شدت ستم و فشار كاسته خواهد شد و راه اصلاح جامعه در شكل جامعه اى مذهبى اسلامى هموار خواهد شد.بدين ترتيب, انديشه تشكيل يك گروه فداكار و بسيجى گونه براى خيزش و رويارويى مسلّحانه به وجود آمد. كانون اين مبارزه به نظر ميرزا, جز جنگهاى انبوه گيلان نمى توانست باشد.

اين طرح را, شمارى از اعضاى گروه پذيرفتند و آن را نيكو شمردند. براى به حقيقت پيوستن و جامه عمل پوشاندن به اين آرمان, اعضاى آن جلسه, داوخواه همراهى و همكارى با ميرزا كوچك خان گرديدند و شكى نداشتند كه آرمان و انديشه هاى بلند ميرزا, جز سربلندى, تحفه ديگرى در بر نخواهد داشت. على خان ديوسالار, معروف به سالار فاتح, همكارى و همراهى خود را با ميرزا اعلام داشت.

سالار فاتح, از آزادى خواهان و پيشاهنگان نهضت مشروطيت ايران بود. وى در مبارزه با استبداد و خلع محمد على شاه قاجار از سلطنت, تلاشهاى فراوان كرد. در اين برهه حساس به دركى دقيق رسيد و بايسته ديد كه ميرزا را يارى كند.از اين روى, با علاقه و عشق, با ميرزا همراه شد, امّا به روايتى اختلاف نظر و سليقه در مورد كانون مبارزه, سبب جدايى آنان از يكديگر گرديد.

( 335 )

سالار فاتح, كه خود اهل كجور بود و گذشته از آشنايى با جغرافياى مازندران و جنگلهاى آن, در اين سرزمين هواداران و دوستانى داشت, بر اين نظر بود كه جنگلهاى مازندران از هر جهت, جايگاه مناسب ترى براى نبرد, ايستادگى و رويارويى با دشمن است.

ميرزا كه اهل گيلان بود و با اين سرزمين آشنايى و اُنس داشت, با نظر سالار فاتح موافق نبود و جنگلهاى گيلان را برترى مى داد.

به گمان ما, تنها اختلاف نظر در اين مورد, سبب جدايى آنان از يكديگر نشده و چه بسا, اختلاف نظرهاى ديگرى نيز بوده است.

در هر حال, ميرزا به تنهايى سفرش را ادامه داد. ابتدا به لاهيجان رفت.6 در لاهيجان با دكتر حشمت ديدار كرد و ديدگاه ها, برنامه ها و هدفهاى خود را با وى در ميان گذاشت.

دكتر حشمت موافقت خود را با هدفها, برنامه ها و انديشه هاى ميرزا اعلام كرد و قول داد از هيچ گونه كمك و همكارى با وى دريغ نورزد.7

ميرزا در رشت و ديگر ناحيه هاى گيلان, پنهانى با شمارى از علما, روحانيان, طلبه ها و مبارزان راه استقلال ميهن و روشنفكران تماس گرفت و آنان را از انديشه ها و هدفها و برنامه هاى خود بياگاهاند.اين حركت و تلاش, يعنى گفت و گو با تك تك بزرگان دينى و سياسى, تلاش و حركت سترگى بود و دستاورد بسيار درخشانى هم به بار آورد. بيش تر كسانى كه ميرزا با آنان ديدار داشت و از چند و چون كارى كه در پيش گرفته بود, آنان را آگاهاند, با ميرزا عهد بستند كه به يارى مادى و معنوى وى همّت گمارند.اينان از ميرزا خواستند, هر چه زودتر حركت بزرگ خويش را بياغازد. شمارى هم, خواهان عضويت در نهضت جنگل شدند. از جمله كسانى كه در شروع كار, ميرزا را يارى داد, حاجى احمد كسمايى بود كه در كسما و فومنات, داراى جايگاه بالايى بود و نفوذ درخور توجهى داشت. ميرزا به كمك او, مقدارى

( 336 )

تفنگ و فشنگ تهيه كرد و يك كانون سرّى در جنگل بنيان گذارد.

زمينه كار آماده بود; زيرا براى مردم رنج و درد كشيده گيلان,راهى جز رويارويى و ستيز, با بيگانگان نمانده بود. چيرگى بيگانگان و دخالتهاى نارواى آنان در تمام كارها و امور زندگى مردم و نيز ناديده انگارى حقوق اوليه انسانى و… مردم را براى هر حركت ستم ستيزانه آماده كرده بود و در انتظار كانونى بودند كه اين شعله را برافروزاند.گيلان, كه در زير چكمه قزاقان روس دست و پا مى زد, آتشى بود زير خاكستر و آماده براى شعله ور شدن.

نماينده سياسى دولت تزار, نكراُسف, حاكم مطلق العنان گيلان به شمار مى رفت. به دستور او, چند تن از جوانان روحانى و آزادى خواه اعدام گرديده و جمعى از روشنفكران نيز از گيلان بيرون رانده شدند.

كارگزاران دولت روسيه,به بهانه پشتيبانى از روسهايى كه در ايران زندگى مى كردند, مردم را زير فشار قرار مى داند و هر تبعه روس, به آسانى مى توانست به مال و جان و ناموس مردم, دست درازى كند.

هرگونه شكايتى از اتباع روس در (كارگزارى) رسيدگى مى شد و مقامهاى قضايى و ادارى ايران, حق نداشتند براى احقاق حق و حقوق مردم به هيچ عملى دست بزنند.

در چنين روزگار ترس آور و دهشت انگيز, پايه هاى انقلاب نهضت اسلامى جنگل گذاشته شد و شمارى از نيك مردان فداكار با هدف مبارزه با استبداد و بى عدالتى, بيرون راندن بيگانگان از كشور و پايان دادن به استيلا و چيرگى خارجيان و برقرارى امنيت و به پادارى عدالت اجتماعى, هم پيمان شدند.

هدفها و آرمانهاى نهضت جنگل

آنان, هدفها و آرمانهاى خود را چنين اعلام كردند:

(ما قبل از هر چيز, طرفدار استقلال مملكت ايرانيم, استقلالى به تمام معنى كلمه,يعنى بدون اندك مداخله هيچ دولت اجنبى و

( 337 )

از اين نقطه نظر, تمام دول اجانب, چه همجوار و چه غير همجوار, در مقابل [ما] يكسان است. به هيچ كسى نظر دوستى و دشمنى نداريم, با دوست ايران اسلامى دوستيم و با دشمن اين آب و خاك با تمام خصومت دشمن…. بعد از احراز استقلال, اصلاحات اساسى مملكت و رفع فساد تشكيلات دولتى نقطه نظر ماست كه هر چه بر سر ايران آمده از فساد تشكيلات است و بس… اين است نظريات اساسى ما كه تمام ايرانيان مسلمان را بدون استثنا دعوت به هم صدايى كرده و بالخصوص از عموم ايرانيان فداكار, خواستار مساعدتيم….)8

پس از آن نهضت جنگل گسترش يافت و شمارى از افسران براى تربيت افراد و آموزش فنون نظامى, به آنان پيوستند. هدف جنگليها در نخستين سالهاى تشكيل اين گروه, در چند كلمه خلاصه مى شد:

1. بيرون راندن نيروهاى بيگانه از خاك ايران

2. برقرارى امنيت و عدالت اجتماعى در داخل كشور

3. مبارزه با خودكامگى و استبداد

امّا در كنگره كسما, كه به سال 1299ش. برگزار شد, روش انتخاب و مشى آينده جنگل روى مرام و اصول اسلامى مذهبى و دفاع از حقوق ستمديدگان, اصلاح امور جامعه و عدالت اجتماعى بنيان گذارى شد.

جنگليها بر آن شدند, تا زمانى كه به هدف خود نرسند و نيروهاى بيگانه را از خاك ايران بيرون نرانند, به آرايش سر و صورت نپردازند و بنابراين در طول مبارزات جنگل, با موهاى انبوه و ژوليده و ريشهاى بلند به درگيرى نظامى با دشمن پرداختند.9

( 338 )

پس از آن, كار نهضت بالا گرفت و افسران آموزش ديده و آشنا به فنون نظامى به خدمت جنگليان در آمدند. در اين برهه, در شكل و سيماى شمارى از جنگليها هم تغييرهاى ديده مى شد. بيش تر آنان به شكل نظاميان حرفه اى در آمدند. با اين حال, حتى در همين دوره نيز, جمعى از جنگليان قديم, و در رأس آنان خود ميرزا كوچك, لباس و هيأت پيشين را حفظ كردند و در عكسهايى كه از آن دوره مانده, اين وضع به خوبى نمايان است.

افزون بر حفظ ظاهر پيشين, در دل نيز همچنان شور و هيجان روزگار طلبگى را داشتند و مشى سياسى ـ اجتماعى جنگليان برابر مرامنامه اى كه از آنان به جاى مانده چنين است:

در ماده اول مرامنامه جمعيت جنگل, حق حاكميت ملت (متمركز در مجلس شوراى ملّى) به روشنى بيان شده است, و نيز اعلام شده: تمامى شهروندان بى هيچ گونه فرق نژاد و مذهب, از مزاياى حقوق مدنى بهره مند هستند.

اين حقوقها (حقوق مدنى افراد) در ماه دوم مرامناه, به روشنى بيان گرديده كه عبارتند از:

الف. مصونيت افراد و خانه هاى آنها از هر نوع تعرّض مقامهاى دولتى, جز در مواردى كه قانون اجازه جست و جوى خانه يا جلب صاحب خانه را بدهد.

ب. تساوى زن و مرد در كليه حقوق مدنى و اجتماعى.

ج. آزادى فكر, آزادى عقيده, آزادى كلام, آزادى اجتماعات, آزادى مطبوعات, آزادى مسافرت و آزادى شغل براى تمام شهروندان كشور.

برابر ماده سوم, هر شهروند ايرانى كه به 18 سالگى رسيده باشد, حق

( 339 )

انتخاب كردن و از 24 سالگى به بعد, حق انتخاب كردن و انتخاب شدن هر دو را احراز مى كند.

در ماه چهارم مرامنامه جمعيت, طرح زيربناى اقتصاد كشور بر مبناى ملّى شدن املاك تحت تصرف دولت (خالصجات) و ملّى شدن رودخانه و مراتع و جنگلها و معادن و كارخانه ها, پيش بينى شده و مالكيت خصوصى در زمينهاى كشاورزى, به شرطى كه محصول اين زمينها, بهره توليدكنندگان شود, تأييد گرديده است.

ماده پنجم, به روشنى اعلام مى كند:

آموزشهاى ابتدايى رايگان به تمامى كودكان كشور از وظايف اجبارى دولت است. تحصيلات متوسطه و عالى, تنها در اختيار آن گروه از جوانان كشور كه از استعداد و برازندگى بيش ترى برخوردارند, قرار مى گيرد و هزينه تحصيلات آنان, بر عهده دولت است. در همين ماده (ماده 5) آزادى اديان مختلف اعلام گرديده است.

و در ماده ششم كه موضوع قضاوت است, آمده: قضاوت بايد سريع و مجانى باشد. زندان با اعمال شاقه بايد به مدرسه و دارالتربيه اخلاقى تبديل شود.

مرامنامه جمعيت به پرورش دسته جمعى جوانان توجه ويژه دارد و در ماده هفتم آمده:

ورزش و مشق نظامى در دبستانها و دبيرستانهاى كشور بايد اجبارى باشد. نيز تأسيس دانشكده افسرى به عنوان يكى از مهم ترين هدفهايى كه زمامداران كشور بايد در فكر اجراى هرچه زودتر آن باشند, در اين ماده, سفارش و تأكيد شده است.

در ماده هشتم ايجاد كار براى تمام افراد سالم كشور و ريشه كن كردن

( 340 )

گدايى, مفتخوارى و بيكارى پيش بينى شده است.

ماده نهم روى تأمين بهداشت همگانى و تأسيس بيمارستانهاى عمومى و نگهداشت بهداشت در هتلها و كارخانه ها, بويژه جلوگيرى از نوشيدن نوشابه هاى الكلى, جلوگيرى از به كار بردن افيون و ديگرمواد مخدر تاكيد دارد.

مرامنامه جنگل نشان مى دهد كه ميرزا و جنگليها, داراى روشن بينى و جهان نگرى ژرف, همه سويه و بالايى بوده اند. توجه و علاقه به عدالت اجتماعى و مساوات و برابرى و نيز انديشه هاى آزادى خواهى و اسلامى مذهبى از درونمايه و مادّه هاى مرامنامه به خوبى آشكار است.10

پيدايش كانون انقلاب در جنگل, روسها را بسيار نگران و آشفته ساخته بود. ميرزا, با هفده تن از ياران, حركت مسلحانه و چريكى خود را عليه روسها آغاز كرد.

مبارزان جنگل, با حمله ها و يورشهاى پراكنده به دشمن, موجوديت خود را اعلام كردند. روسها كه از گسترش نهضت جنگل سخت بيمناك بودند, مقامهاى دولتى گيلان را براى سركوبى و از ميان بردن جنگليها زير فشار قرار دادند.ابتدا شمارى پليس به سرپرستى محمودخان, رئيس نظميه رشت, و به اتفاق نماينده كنسول روس براى يافتن محل اجتماع جنگليها گسيل شدند.

سپس چند تن از مأموران پليس و آگاهى در دهكده پسيخان (6كيلومترى رشت) مستقر گرديدند تا رفت و آمد رهگذران را زير نظر قرار دهند. همزمان با اين حركتها, بنا به خواست كنسول روس, عبدالرزاق شفتى, يكى از خانهاى شفت, كه با روسها پيوند نزديكى داشت, به حكومت فومنات, برگمارده شد.

وى, به همراه كسان خود, آهنگ سركوبى جنگليها را كرد, ولى در برخورد با آنها دچار شكست شد و پس از به جاى گذاشتن چند كشته و اسير, از صحنه

( 341 )

كارزار گريخت.شكست عبدالرزاق, جنگليها را در چشمها بزرگ, كارآمد, توانا و جسور جلوه داد و سبب شد كه مردم از آنان به بزرگى ياد كنند و آنان را بستايند و فوج فوج به مبارزان جنگل بپيوندند و سيل كمكهاى مالى را به سوى جنگليها روان سازند.

پس از شكست مأموران نظميه رشت, نصرت الله خان طالش, معروف به امير مقتدر, به نيابت حكومت فومنات گمارده شد و همراه برادرش سالار شجاع, به رويارويى با جنگليها پرداخت;اما كارى از پيش نبرد, بدين جهت, كنسول روس, خود بر آن شد ابتكار عمل را در دست بگيرد و نهضت جنگل را با قزاقان روسى در هم بكوبد. سيصد قزاق روس را همراه با پنجاه تن سرباز ايرانى, به فرماندهى ياور ابوالفتح خان روانه جنگل ساخت. قزاقان روسى, پس از گذر از كسما, در قريه ماكلوان با جنگليها رويارو شدند. مبارزان جنگل كه در تپه هاى گسكر, سنگربندى كرده بودند, با شجاعت و از جان گذشتگى به نبرد پرداختند و با آن كه شمار آنان بيش از هفتاد نفر نبود, توانستند گروه سيصدو پنجاه نفرى دشمن را كه به ساز و سلاح بسيار: توپ, تفنگ, نارنجك و…تجهيز شده بودند, دچار شكست سازند. از اين گروه سيصد و پنجاه نفرى, تنها 134 تن موفق به فرار شدند و خود را به صومعه سرا رساندند و ديگر افراد, كشته, زخمى يا اسير شدند. اين پيروزى اعتبار و نفوذ جنگليها را افزايش داد و سبب گرديد كه شمار درخور توجهى از مردم گيلان به نهضت

( 342 )

مردمى اسلامى جنگل روى آورند.

روسها كه از توان و ابتكار عمل نهضت جنگل دچار بيم و هراس شده بودند, به مستوفى الممالك رئيس الوزراى وقت, فشار آوردند و خواستار سركوبى نهضت شدند.

از طرف ديگر, دكتر حشمت نماينده جنگليها در تهران با مستوفى الممالك ديدار كرد و او راد ر جريان كار جنگليها و هدفهاى اسلامى و مذهبى بلند آنان قرار داد. همچنين انگيزه هايى كه ميرزا و ياران او را به قيام مسلحانه, برانگيزانده بود, يك به يك برشمرد و بازگو كرد.

آنچه بيش از هر چيز, دشمن را به هراس افكنده بود, باور ژرف ميرزا و ياران او به اسلام و آموزه هاى حيات بخش آن بود.

قيام جنگل, پشتوانه قوى مردمى داشت. بيش تر مردم, بويژه رده هاى پايين جامعه , مردمان فرودست, زجر كشيده, بلاديده, شلاق خورده, ستم ديده و پابرهنه, از جنگليها, با جان و دل پشتيبانى مى كردند. امّا بزرگ مالكان, خانهاى بى رحم, مردمان مرفه و بى درد و پرورش يافته در ناز و نعمت, با نهضت جنگل مخالف بودند و با هر حركتى كه عليه آنان دست به كار مى شد, همكارى مى كردند و از كمك مالى دريغ نمى ورزيدند.

جنگليها, با پشتيبانى خالصانه مردم, روز به روز بر دامنه تلاش و مبارزه خويش مى افزودند و نهضت را مى گستراندند:

در گوراب زرميخ, يك مدرسه نظامى بنيان گذاردند كه رياست آن با ماژورفين پاشن آلمانى بود و چند افسر خارجى و ايرانى نيز, شاگردان مدرسه را آموزش مى دادند.

در كسما, مركز تشكيلات ادارى و مالى كميسيون جنگ تشكيل شد.

( 343 )

در لاهيجان, نظام ملى بنيان گذاشته شد.

هيأت اتحاد اسلام, در اين زمان, شكل كمال پذيرترى داشت و مركز ثقل و هدايت گر جنگليان در حركت و خيزش بود.

از بيست و هفت تن اعضاى تشكيل دهنده هيأت اتحاد اسلام, روحانيان و علما, بيش ترين شمار را داشتند.

اينان , با همكارى, پيشقراولى و پيشاهنگى روحانى شجاع و مبارزى چون ميرزا كوچك, نهضت ضد استبدادى و استعمارى جنگل را در سخت ترين و دشوار ترين روزگار و برهه تاريخ ايران, هدايت كردند و از هر گونه كژراهه روى جلو گرفتند.

با اين همه, نقش بنيادى و محورى از آن ميرزا بود. او, مشعل دار هميشه در ميدان بود, به پيش مى تاخت, دشمن را از گوناگون عرصه ها مى تاراند, نيروهاى خودى را سامان مى داد و نهضت را از هر گونه گزندى در امان مى داشت و….

فروپاشى روسيه تزارى

در اين هنگام در روسيه انقلاب رخ نمود و افسران ارشد روسى, تزار را وادار به استعفا كردند و در پانزدهم مارس 1917 دولتى موقت به رياست پرنس لوووف تشكيل شد. الكساندر كرنسكى در اين دولت به مقام وزارت دادگسترى برگزيده شد. در ماه ژوئيه 1917, كرنسكى به جاى لوووف, پست نخست وزيرى را به عهده گرفت.

كرنسكى, پس از آن كه عهده دار پُست نخست وزيرى شد, به فرماندهان روسى در ايران, دستور داد خاك ايران را ترك گويند و به روسيه باز گردند.

راه برگشت روسها از جاهايى بود كه جنگليها بر آنها چيره بودند. از اين

( 344 )

روى لازم بود پيش تر قراردادى در اين باره, بين رهبران و فرماندهان روسى و جنگليها بسته شود, تا واپس نشينى سربازان روسى به درگيرى نينجامد. اين قرارداد بسته شد و بيرون رفتن لشكريان روسى از ايران آغاز گرديد.

شهر رشت, در اختيار نيروهاى جنگل در آمد و امير عشاير خلخالى كه پيوند نزديك و دوستانه با جنگليها داشت, به حكومت رشت برگمارده شد. ديگر رئيسان اداره ها هم, از ميان كسانى برگزيده شدند كه مورد اعتماد جنگليها بودند. اندكى بعد از اين رويدادها, كابينه دوم وثوق الدوله, معروف به كابينه قرارداد, در تهران روى كار آمد(15 مرداد 1297 ش7/ اوت 1918) دولت جديد, سيد محمد تدّين بيرجندى را, كه مردى سخنور و چرب زبان و چاپلوس بود, از طرف دولت براى گفت و گوى با جنگليها گسيل داشت. تدّين پس از رسيدن به رشت, به وسيله ميرزا مهدى خان فرّخ (معتصم السلطنه) كه در اين تاريخ كارگزار گيلان بود, از ميرزا كوچك وقت ديدار گرفت. امّا از گفت و گوهايى كه انجام داد, برخلاف انتظارى كه داشت به نتيجه مورد نظر دست نيافت. وى با همه سخنورى و توانايى در استدلال و دليل آورى, نتوانست پيشواى جنگل را وادار به كنار آمدن با حكومت وثوق الدوله سازد; از اين روى بى نتيجه, به تهران بازگشت. هنگامى كه دوستانش در حزب دموكرات از او پرسيدند وضع گيلان را چگونه يافتى, با دو كلمه و به گونه خلاصه, پاسخ داد: (جنگلِ مولا بود!)

جوانان مسلمان و سراسر شور و هيجان گيلان براى فراگرفتن فنون نظامى از هر سو به گوراب زرميخ روى آوردند و نهضت مردمى الهى جنگل سراسر گيلان را زير چتر خود قرار داد.

جاه مندان مازندران از جمله: عباس منتظمى (منتظم الملك) اميراسعد

( 345 )

فرزند سپهسالار, سالار رشيد و امير انتظام دست دوستى و اتحاد به سوى جنگليان دراز كردند و براى استوار ساختن رشته هاى دوستى, در كسما با سران جنگل ديدار كردند.

در اكتبر 1917 قدرت نهضت جنگل به اوج رسيد, قدرتى اسلامى و قدرتى الهى. و اين امر نتيجه توان مندى و نفوذ سياسى و مردمى اين روحانى مبارز بود كه سبب شده بود اين نهضت در دل تك تك مردم جاى بگيرد. سازماندهى گروه هاى مذهبى با همّت و برنامه ريزى روحانيان و علما, در مسجدها و هيأتهاى مذهبى انجام مى گرفت و اين گروه ها, با نقش آفرينى و رهبرى ميرزا, كمكها و ياريهاى خود را به سوى جنگليها سرازير مى كردند.

فراخوانى سربازان روس از ايران

در همين زمان, مشى سياسى روسها و طرز رفتار افسران و قزاقان روسى تغيير يافت و سبب شد كرنسكى رئيس دولت روسيه به ژنرال باراتوف, فرمانده قواى روس در ايران, دستور بازگشت بدهد. نبود پيوند و بستگى بين ژنرال باراتوف و فرماندهى ارتش قفقاز و مشكلاتى كه در اثر انقلاب روسيه براى پرداخت حقوق و مخارج سربازان, پديد آمده بود, همچنين از هم گسيختن رشته هاى نظم قبلى, سبب گرديد كه ژنرال باراتوف از نظر قدرت فرماندهى و چيرگى بر روى افراد خود دچار سستى گردد و به سربازان خود دستور بازگشت بدهد. چندين هزار سرباز روس كه خود را رها شده از هر قيد و بند مى ديدند, از كرمانشاه, همدان و قزوين به سوى شمال به حركت درآمدند, تا خود را به بندرانزلى برسانند و از آن جا به وطن خود باز گردند. قزاقان روس در هنگام گذر از شهرها و روستاها, دست به كشتار مردم و به يغما بردن داراييهاى آنان زدند و از هيچ زورگويى و درازدستى به اهالى بى دفاع روى گردان نبودند, حتى گه گاهى كه با دفاع مردم

( 346 )

روبه رو مى شدند, به سوزاندن خانه ها و داراييها و بناهاى آنان دست مى يازيدند. همان گونه كه در شهر همدان, بسيارى از خانه ها را به آتش كشيدند. جنگليها با آگاهى از رفتار سربازان روس خود را براى رويارويى با آنان آماده كردند. اهالى گيلان به شدت وحشت زده و ناراحت بودند. دولت از رويارويى و در افتادن با قزاقان روس, ناتوان بود. در اين برهه و هنگامه حساس, مردم به همّت والاى ميرزا كوچك خان چشم اميد دوخته بودند. ميرزا كه وظيفه خود مى دانست به دفاع از مردم مسلمان و ستمديده برخيزد, شمارى از نيروهاى مسلح خود را در منجيل مستقر ساخت, راه گذر قزاقان روس را بست. همزمان با اين پيش گيريها, نمايندگانى از سوى خود نزد فرمانده روس فرستاد و ضمن پيامى اظهار داشت: هيأت اتحاد اسلام و مسلمانان در گيلان, با بازگشت لشكر روسيه به كشورشان موافقت دارند و در اين زمينه نيز از فراهم آورى هيچ گونه زمينه و بسترى, براى آسان شدن و هموار گرديدن راه بيرون رفتن سربازان روسى خوددارى نخواهند كرد; اما به شرطى كه گذر از شهرها و ديه هاى ايران, مردمان را به رنج نيفكنند و مال و دارايى آنان, از سوى سربازان روسى, به يغما برده نشود. و پيروان آيينها و قانونهايى باشند كه هيأت اتحاد اسلام ارائه خواهد كرد و در اجراى دقيق آنها, نظارت خواهد داشت.

با دريافت اين پيام, فرماندهى قشون روسيه ترتيبى داد كه از درازدستى قزاقان نسبت به اهالى جلوگيرى شود و در ضمن به گفت وگو با هيأت اتحاد اسلام پرداخت كه به عقد پيمانى در 9 ماده انجاميد. برابر اين پيمان, روسها عهده دار شدند كه با دقت و سرپرستى و فرماندهى همه سويه, سربازان خود را از گيلان بگذرانند, و هيأت اتحاد اسلام, در برابر بر عهده گرفت زمينه ها, بسترها و مسائل و راه هاى لازم را جهت گذر سربازان روس فراهم سازد. بدين ترتيب با همّت

( 347 )

بالاى ميرزا كوچك, يكى از گرفتاريهاى اساسى مردم, از ميان برداشته شد.

با پايان پذيرفتن دراز دستيهاى افسران تزارى در امور گيلان, نفوذ مبارزان جنگل افزايش يافت. ژاندارمرى, شهربانى, پادگان سربازان و ساير سازمانهاى دولتى در اختيار مبارزان جنگل قرار گرفت و رئيسان اين سازمانها, از سوى جنگليها برگمارده شدند. جنگل, چنان قدرت و نفوذى پيدا كرد كه حتى به كمك مردم تهران برخاست و براى آنان كه دچار قحطى شده و با گرسنگى و بيمارى دست به گريبان بودند, آذوقه و پول نقد ارسال داشت. در اين هنگام نمايندگانى از تهران (حاجى آقا شيرازى و تدين) به جنگل گسيل شدند تا مبارزان جنگل را به ترك دشمنى و پيروى از دولت وادارند; امّا چون اين نهضت پايه اش براساس اسلام و قرآن و دفاع از ستمديدگان و رويارويى با ستم و استكبار بود, تلاش آنان به نتيجه نرسيد.

جنگليها سدّ راه انگليسها در دسترسى به قفقاز

جنگليها, كه قدرت را در گيلان به دست گرفته بودند, اجازه نمى دادند قواى انگليس به روسيه بروند. انگليسيها بر آن بودند براى گسترش و پابرجا ساختن حاكميت خود در درياى خزر و دست يافتن به مخازن نفتى, به قفقاز يورش برند و آن را در اختيار خود بگيرند. ژنرال دنسترويل فرمانده قواى انگليس عامل اجراى اين نقشه بود. وى درخاطرات خود به اين موضوع اشاره مى كند:

(تحصيل سيادت و حاكميت بحر خزر, آخرين مقصود و از جمله تصميمات قطعى ما بود. من يقين داشتم كه حكومت متبوع من, معتقد خواهد شد, چنانچه عاقبت هم معتقد شد كه حق نظارت و تفتيش بحر خزر, فقط در دست كسى خواهد بود كه شهر بادكوبه را در تصرف داشته باشد.)11

( 348 )

به هر ترتيب, جنگ در بالاى پل سابق منجيل, محل كنونى سفيدرود, آغاز شد. اين حمله براساس شناساييهايى انجام گرفت كه از سوى دو هواپيماى انگليسى پيش از حمله انجام و ارائه گرديده بود.

ابتدا, توپخانه كوهستانى روسها, سنگرها و خندقهاى جنگليها را زير آتش گرفتند و زره پوشهاى انگليسى به سوى جنگليها يورش آوردند و گروه هاى تيرانداز پياده روسى و انگليسى, بى درنگ جلگه را اشغال كردند. و اسكادران هوسار انگليسى از دو سو به حمله پرداختند. جنگليها, با شليك گلوله هاى تفنگ و مسلسل پاسخ مى دادند. وقتى نيروى دشمن, به پل منجيل رسيد, جنگ تن به تن آغاز شد. در اين هنگام, شمارى از مبارزان جنگل, از جمله محمودخان ژوليده با هيجده تن از افرادش, كه در نخستين سنگر موضع گرفته بودند, كشته شدند. جنگليها, شروع به عقب نشينى كردند. شليك بدون وقفه توپخانه روس, جنگليها را واداشت از ايستادگى در جلوى خط آتش دست بكشند. شمارى از جنگليها شهيد و شمارى زخمى و شمارى اسير دشمن شدند. روايت گران روايت كرده اند: صد نفر شهيد, 50نفر اسير و شمار بيش ترى هم, زخمى و ناپديد شده اند. از لشكر دشمن 50نفر به هلاكت رسيده اند.12

جنگ در پل منجيل, با شكست افراد جنگل پايان يافت و نيروهاى روس و انگليس به سوى رشت و انزلى حركت كردند. انگليسيها تا مدتى بر منطقه چيره بودند و شهر رشت در اختيار انگليسيها قرار گرفت.

سربازان انگليسى, كه سخت خشمگين بودند, پس از واپس نشينى مجاهدان جنگل, خانه حاجى احمد كسمائى و عزت الله خان هدايت, نماينده جنگليها را در رشت, آتش زدند و آقابالا مطبعه, تكيه مستوفى, مهمانخانه

( 349 )

متروپل و چند خانه مسكونى را ويران كردند, سپس به بازرسى منزلها پرداخته و هر كجا كه گمان مى بردند مجاهدى به سر مى برد, آن جا را به گلوله مى بستند. بازرسى خانه ها و اذيت و آزار مردم از سوى سربازان هندى و انگليسى به مدت چند روز ادامه يافت. ادامه درگيريها و نبردهاى پارتيزانى بين جنگليها و نيروى انگليس, نيروهاى هر دو سوى را از توان انداخته و خسته كرده بود.

انگليسيها, هميشه در بيم به سر مى بردند و هر آن احتمال مى دادند كه جنگليها از راه برسند و شراره هاى مرگ را بر آنان فرو ريزند و به زندگى سرتاسر ننگ و نفرت آنان پايان دهند. از آن سوى, جنگليها مى ديدند بهره وافى و لازم را از جنگ نبرده و آن گونه كه مى خواستند نتوانستند ريشه هاى تباهى را بخشكانند و با اين حال, اهالى رشت به سختى افتاده بودند و ادامه درگيرى و جنگ و گريز, به مردمان فرودست آسيبهاى جبران ناپذيرى وارد مى ساخت.

از اين روى, وقتى كنسول فرانسه به ميانجى گرى برخاست, از سوى هر دو جبهه استقبال شد. هر دو طرف, پيشنهاد گفت وگو را پذيرفتند و نمايندگان خود را براى گفت وگو برگماردند. از طرف قواى انگليس, كلنل ماتيوس و مستر ماير و از سوى جنگليها دكتر ابوالقاسم فربد و رضا افشار برگزيده شدند. اين كسان, روز 22 مرداد 1297 در صفه سر (سه كيلومترى رشت) با يكديگر به بحث و گفت وگو پرداختند و دست آخر, براى عقد يك قرارداد 8 ماده اى به شرح زير, به سازگارى و هم رأيى رسيدند:

(1. نمايندگان كميته اتحاد اسلام متعهد مى شوند قواى مسلح, در راه قزوين ـ انزلى, كه معروف به راه عراق است, نزديكيهاى

( 350 )

آن نگاه ندارند.

2. نمايندگان اتحاد اسلام متعهد مى شوند صاحب منصبان خارجى را اخراج نموده و از دولتهايى كه با انگلستان در حال جنگ هستند, صاحب منصب استخدام ننمايند.

3. نمايندگان كميته اتحاد اسلام متعهد مى شوند كه تهيه خواربار لازم را براى نيروى موجود انگليس در گيلان بنمايند و نمايندگان نظامى انگليس متقبل مى شوند كه افراد مسلح, يا غير مسلح براى جمع آورى آذوقه به صفحات گيلان اعزام ندارند.

4. نمايندگان اتحاد اسلام متقبل مى شوند اسراى دولت انگليس را كه عبارت از كاپيتن نوئل و ليوتنان موريس و كلنل شامانف و كاپيتن استريك و صمصام الكتاب مى باشند رد كرده, اسراى كميته اتحاد اسلام را در هر نقطه باشند تحويل بگيرند.

5. نمايندگان نظامى انگليس متعهد مى شوند در امور داخلى ايران مداخله ننمايند, مگر در صورتى كه ايرانيها با دشمنان انگليس مساعدت كرده به ضد انگليس اقدام كنند.

6. نمايندگان قشون انگليس قول مى دهند به هيچ وجه در مقاصد كميته اتحاد اسلام, مادام كه مربوط به پيش بردن منافع دشمنان انگليس نباشد, ضديت ننمايند.

7. از اهالى دعوت مى شود كه براى حفظ خود, حاكمى به طور موقت انتخاب كنند, تا حكومت ايران نماينده اش را بفرستد.

8. نمايندگان طرفين متعهد مى شوند كه قواى مسلح آنها به هيچ وجه داخل شهر نگردد.)

( 351 )

پس از امضاى قرارداد, بى درنگ اسرا مبادله شدند و چندين افسر آلمانى, اتريش و ترك عثمانى, كه مجاهدان را آموزش مى دادند, جنگل را ترك كردند.

جنگليها به مفاد قرارداد عمل كردند و قواى انگليس بدون برخورد با هيچ بازدارنده اى از گيلان گذشتند. امّا انگليسيها پس از چند ماه قرارداد را آشكارا زير پا نهادند.

اگر در نظر گرفته شود كه قرارداد معروف 1919 وثوق الدوله در همين زمان بسته شده, انگيزه تغيير روش انگليسيها و رفتار خشونت آميز آنان روشن مى شود.

از سوى ديگر شدت گرفتن اختلافهاى ميرزا و حاجى كسمايى, بويژه آهنگ و اراده كسمايى به تسليم و پذيرش پيروى از دولت مركزى, انگليسيها و هم پيمان آنان, وثوق الدوله را برانگيخت كه در برابر نهضت جنگل سياست خشنى را در پيش بگيرند و به كار بندند.

اختلاف بين ميرزا و حاجى احمد از مدتى قبل ظاهر شده بود. سخن چينى و آتش بيارى كينه ورزان در بروز اين اختلاف نقشى اساسى داشت. پيرامونيان حاجى احمد و مجاهدان كسما, بر اين نظر بودند كه ميرزا به كسما توجه ندارد و براى جلوگيرى از افزايش نفوذ حاج احمد, پايگاه نظامى را در گوراب پايه گذارى كرده و بيش تر از افراد غير محلى استفاده مى كند. نزديكان ميرزا نيز مجاهدان كسما را به ناپاى بندى به قانون و آيين, متهم كرده و بر اين باور بودند كه تفكر حاجى احمد با نيازهاى زمان سازگارى ندارد.

حاجى احمد كه از سويى, به خاطر بدگويى و سخن چينى كينه ورزان و

( 352 )

آتش بياران نسبت به ميرزا بدبين شده بود, دچار نااميدى و بيم شد و به فكر چاره جويى افتاد. از اين روى, برادرش شيخ محمود كسمايى را محرمانه به تهران فرستاد و در پيامى به وثوق الدوله, دولت خواهى و وطن پرستى خود را به اطلاع وى رسانيد و درخواست كرد كه به او و كسانش تأمين جانى و مالى داده شود. شيخ محمود در تهران موضوع را به طور كتبى به آگاهى رئيس الوزراء رسانيد و وثوق الدوله, كه خود را به هدف نزديك مى ديد, ضمن ارسال امان نامه شرايط دولت را تشريح كرد. حاجى احمد كسمايى بعد از دريافت امان نامه, سر تسليم فرود آورد. بيش تر مجاهدان كسما نيز از او پيروى كرده و بستگى و پيوند خود را با نهضت جنگل گسستند.

شمار كمى از آنان نيز به اردوى ميرزا كوچك خان پيوستند. مبارزان جنگل, درتنگنا قرار گرفتند. تسليم حاجى احمد, روحيه ها را در هم شكست. از سويى ديگر هواپيماهاى انگليسى حمله ها و يورشهاى خود را آغاز كردند و قواى دولتى به فرماندهى ميرپنج ايوب خان از راه رشت و ماسوله به طرف جنگل به حركت درآمدند. ميرزا بر آن شد از جايگاه خود در فومنات عقب نشينى كرده, به قواى دكتر حشمت در لاهيجان بپيوندد. در راه حركت به سوى لاهيجان, قواى جنگل هدف حمله هواپيماهاى انگليسى قرار گرفت و شمارى از مبارزان شهيد و شمارى ديگر به سختى زخمى شدند. صبح روز بعد هنگامى كه اردو در حال حركت به سوى رانكوه و ديلمان بود, قاصدى از سوى سعد الدوله واردشد. سعدالدوله, در نامه اى به ميرزا نوشته بود:

(اكنون چهارهزار قزاق وارد خاك تنكابن شده و شما از هر راهى كه عبور كنيد, با آنان روبه رو خواهيد شد. از سوى وثوق الدوله, رئيس الوزراء نيز,اعلاميه اى منتشر شده كه ضميمه نامه ارسال

( 353 )

مى شود. بهتر است كه پس از اطلاع از متن اعلاميه, حسن نيّت نشان داده سلاحهاى خود را تحويل مأمورين دولت بدهيد.)

در اعلاميه دولت خاطرنشان شده بود مجاهدانى كه اسلحه خود را تحويل دهند آزاد خواهند بود و هيچ كس به آنان كارى نخواهد داشت. البته اين نيرنگ و فريبى بيش نبود. دكتر حشمت, با اين كه امان نامه دريافت كرده بود, به دار آويخته شد.

ميرزا, چون مى دانست, استبداديان پاى بند به قول و وعده خود نيستند و امان دادن, دامى است كه پيش پاى جنگليهاى به تنگ آمده از يورشهاى بى امان قواى استبداد و انگليس, گسترده شده, سر تسليم فرود نياورد و وقتى شنيد دكتر حشمت تسليم شده, بى اختيار گفت: (انا للّه و انّا اليه راجعون) با اداء اين آيه او را از دست رفته به حساب آورد.)13

در اين هنگام, كه حاجى احمد كسمايى و دكتر حشمت و ياران سر تسليم فرود آورده بودند, گستاخيهاى دولت مركزى, بيش تر شد و قواى دولتى با سرسختى و جديت هر چه تمام تر مجاهدان جنگل را تعقيب مى كردند. عقب نشينيهاى جنگليهاى پراكنده, بين گروه هاى رزمى و مبارز جدايى مى افكند و تماس ميان آنان را قطع مى كرد, به طورى كه پياپى از وضع يكديگر, بى اطلاع بودند. هر روز كه مى گذشت, از شمار جنگليها كاسته مى شد, شمارى از بيمارى و خستگى, چشم از جهان فرو مى بستند و شمارى دربرخورد با نيروهاى دولتى به شهادت مى رسيدند و يا دستگير مى شدند و شمارى نيز فرار كرده به جاهاى امن پناه مى بردند. سختيها, دشواريهاى توان فرسا و غير در خور تحمل, سبب شده بود كه شمارى از مجاهدان نيز به كلى از ادامه مبارزه نااميد شده, خود را به قواى دولتى تسليم نمايند. از سران جنگل كه تا روزهاى آخر به ميرزا وفادار

( 354 )

ماندند, تنها گائوك آلمانى و معين الرعايا آليانى بودند كه دوشادوش ميرزا حركت مى كردند, تا به چنگ استبداديان بى رحم نيفتند و بتوانند در كنامى قرارگيرند و در برهه اى ديگر شورآفرينند.

اين سه تن دوشادوش راه مى پيمودند, تا اين كه پسر عموى معين الرعايا, به نام كربلايى نقره, به عموزاده خود پيغام داد: داستان جنگل به پايان رسيده و مقاومت و فرار هيچ فايده اى ندارد, از اين روى به خير و صلاح شماست كه دست از مقاومت بردارى و سر تسليم فرود آورى, تا در امان مانى.

معين الرعايا, پس از انديشه بسيار, دست آخر, بر آن شد دست از مقاومت بردارد و تسليم شود. او كه تمام راه ها و كوره راه هاى جنگل را به خوبى مى شناخت, در هنگامى كه ميرزا و گائوك متوجه نبودند, يا در خواب بودند, از آنان جدا شد و به عموزاده اش پيوست و توسط وى به قواى دولتى تسليم گرديد.

وى تنها كسى بود كه از جاى سلاحها و ساز و برگ و جنگ افزارهاى جنگليها آگاهى داشت و پس از آن كه تسليم شد, جاى سلاحها را به قواى دولتى نشان داد.

ميرزا, راه خلخال را در پيش گرفت. او, بر آن بود كه به خلخال برود و با كمك عظمت خانم فولادلو, همشيره امير عشاير شاطرانلو, خود را از دم تيغ استبداديان برهاند و دوباره به سازمان دهى عليه استبداد و استعمار بپردازد.

عظمت خانم نيز, كه از وضع ميرزا آگاه شده بود, بسيارى از سواران خود را, در مسيرهايى كه ممكن بود ميرزا از آن مسيرها به سوى خلخال در حركت باشد, قرارداد تا او را از خطر نجات داده, به خلخال رهنمايى كنند; اما افسوس كه تلاش سواران بى نتيجه ماند; زيرا ميرزا و گائوك كه از سوى گروه هاى قزاق دنبال مى شدند در هنگام فرار گرفتار برف و طوفان و سرماى

( 355 )

سخت شده و در گردنه گيلوان از پاى درآمدند.

ييك مكارى, به نام كَرَم كه از خلخال, به سوى گيلان در حركت بود, آنان را در واپسين آنات حيات, ميان توده هاى برف پيدا كرد. كَرَم كه ميرزا را شناخت, با شتاب به خانقاه, نزديك ترين دهكده رفت و از اهالى كمك خواست. مردم دهكده, در آن سرماى سخت و استخوان سوز, به محل واقعه شتافتند و جسدهاى بى جان ميرزا و گائوك را به دهكده حمل كردند. سالار شجاع برادر امير مقتدر طالش, همين كه از حادثه آگاه شد, به همراهى چند تن از سواران مسلح به خانقاه شتافت و در برابر ديدگان اشك آلود روستائيان, به رضا اسكستانى, از جيره خواران فرومايه خود, دستور داد سر ميرزا را از بدن جدا سازد. جسد بدون سر در ميان مويه, زارى و شيون مردان و زنان روستايى در گورستان دهكده به خاك سپره شد و سر پرشور سردار جنگل را, سالار شجاع به رشت برد و به فرماندهان نظامى تحويل داد. آنان نيز سر بريده را كنار سربازخانه, به مدت چند روز, در فرا ديد اهالى قرار دادند.

خالوقربان, سربريده ميرزا را برداشته و براى خوش خدمتى, به سردار سپه تقديم كرد. سردارسپه دستور داد سر بريده ميرزا را در گورستان حسن آباد دفن كنند. پس از چندى, كاس آقا حسام, كه از دوستان صميمى و ياران قديمى ميرزا بود, پنهانى سر را از گور كن گرفته به رشت برد و در محلى به نام سليمان داراب, به خاك سپرد.14 پس از كناره گيرى رضاشاه در شهريور 1320, علاقه مندان به ميرزا, جسد وى را از خانقاه به رشت آوردند و در جوار سر او به خاك سپردند. پس از انقلاب اسلامى, بناى يادبودى در مزار او ساخته شد و اكنون مردم, عاشقانه بر سر مزار او گرد مى آيند و بر روح بزرگ و والاى آن بزرگ مرد, درود مى فرستند و از خداوند براى آن عزيز طلب بخشش مى كنند.


پى نوشتها:

1. فصل نامه تحقيقات تاريخى گنجينه اسناد, شماره 1.

2. مردى از جنگل, احمد احرار, نوين; ميرزا كوچك خان, حسن افشارى14/ ـ 15 .

3 . روزنامه اراده آذربايجان, شماره آذرماه 1354 .

4 . خاطرات صدرالاشراف253/, وحيد, تهران 1364.

5 . تاريخ نقلاب مشروطيت ايران, مهدى ملك زاده129/ ـ 179, ابن سينا, تهران; انقلاب مشروطه ايران, ايوانف, ترجمه آذر تبريزى124/, شبگير و ارمغان, 1357.

6 . قيام جنگل, يادداشتهاى ميرزا اسماعيل جنگلى, خواهرزاده ميرزاكوچك خان, با مقدمه اسماعيل رائين61/, جاويدان.

7 . نشريه سايبان, دوره 8, شماره 145, فروردين 1338, مقاله شهادت دكتر حشمت1/ ـ 4; دكتر حشمت كه بود؟ جنگل گيلان چه بود؟ محمد تميمى طالقانى128/, شركت شعله, تهران.

8 . روزنامه جنگل, شماره 28, سال اول جمادى الآخر1336.

9 . خاطرات سياسى فرخ, تقرير سيد مهدى فرّخ (معتصم السلطنه) به اهتمام و تحرير پرويز لوشانى, ج20/1 ـ 21.

10 . فروغ, دوره اول, شماره 36 و 18, دى ماه 1324/1, 3 و 4; سايبان, دوره 6, شماره 86, 12آذر 1336, مقاله كوچك جنگلى و فدائيان جنگل.

11 . خاطرات ژنرال دنسترويل, ترجمه حسين انصارى203/, فرزان.

12 . همان.

13 . سردار جنگل, ابراهيم فخرايى177/ ـ 178, جاويدان.

14 . شهيد ميرزا كوچك خان جنگلى136/, اعلمى, تهران 1354.