( 14
)
…
حسين
هدفهاى بلندى در سر داشت. بايد ورق را برمى گرداند و بيرق حق را مى افراشت.
روح ناآرامى داشت. بسان رعد
آهنگ آن داشت ابرهاى تيره را از آسمان سرزمين وحى براند.
تندرآسا بر ابرهاى نافرمان صيحه مى زد. آذرخش سخن او
دل شب تار را شكافت و روز را زاياند.
نه هراس از مرگ مى توانست روح بزرگ و همه گاه شعله ور او را
از شور و نشور بيندازد و صداى رعدگون او را خاموش سازد و نه دنيا به هر رنگ و آرايه مى توانست او را رام خويش سازد و از جولان دهى روح باز دارد.
بايد ورق را برمى گرداند و نقاب را از چهره حكومت جاهلى ـ اموى
كه ريشه هاى دين و وحى را نشانه رفته بود
برمى داشت و راه محمديان و علويان را از امويان
به گونه روشن و رخشان جدا مى ساخت
تا باشندگان و آيندگان نينگارند كه اسلام اموى
همان اسلام محمدى است. بدانند و دريابند كه آيين اموى
همان آيين جاهلى است
با رنگ و لعابى از اسلام
آن هم براى فريب مردم و ماندن بر اورنگ پادشاهى.
هنگامه هنگامه حسين بود. اين روح بزرگ كه ذخيره خدا بود
بايد گام در راه مى گذارد
راه ستاره هاى او مى پوييد
عطر شكوفه هاى او مى بوييد.
او بايد بهشت آرزوها
مدينه
را ترك مى گفت
كه دلش به تمناى او پر مى زد.
راهى را در پيش مى گرفت كه او مى خواست و از علاقه ها و دلبستگيهايى دست مى شوييد كه راه را براى رسيدن به كوى او هموار مى ساخت.
با دلبستگيها
بستگيها
دوستيها
پيوندها و آويزشها
نمى توان پاى در
|