( 239
)
به لشكر همى از چپ و راست تاخت
بسى پشته از كشته خصم ساخت
كهن پير و پرخاشجوى و دلير
نديده چون من ديده اى چرخ پير13
از زبان حبيب خطاب به لشكر دون مى سرايد:
عزيز خدا را نموديد خوار
مخواهيد هرگز شدن رستگار
بگفت اين و از زندگى شست دست
درآويخت با خصم چون پيل مست
به پيرانه سر داد داد نبرد
چنين گفت راوى كه آن پيرمرد
در آن روز با تيغ آتش نفس
به دوزخ فرستاد شصت و دو كس14
حكيم هيدجى در لابه لاى دريافتهاى حكيمانه خود از نبرد كربلا
پيامهاى فيلسوفانه اى را در قلمرو بحثهاى حكمت عملى و فلسفه سياسى و نيز آداب كشوردارى
در اختيار خوانندگان قرار مى دهد:
به نزد خرد مرد را قدر و ارز
به كيش است
در كيش سستى مورز
و يا مى سرايد:
به راهى منه پاى بى راهبر
مبادت كند غول از راه در15
و نيز زبان به اندرز مى گشايد و مى سرايد:
به پاكان درگاه و پيران راه
مينديش بد
خوارى خود مخواه
ببين آن كه ورزيد با كيش كين
چه سان كنده شد ريشه اش از زمين
هر آن شه كه در كيش خود بود سخت
بدو گشت پاينده ديهيم و تخت
ز آيين خود برنگرديد شاه
مگر آن كه شد تخت و تاجش تباه16
حكيم هيدجى در كمال بخشيدن به برداشت خود از رويداد ناگوار عاشورا
كه ناشى از جدايى دين و سياست بود
به درهم آميختگى دين و دولت و سياست و ديانت در ادوار كهن تاريخ ايران اشاره كرده و مى سرايد:
شهان عجم بود با موبدان
به هر كار همدست و همداستان
چو آمد دويى اين دو را در ميان
به ملك و به ملت رسيد اين زيان
|