حوزه علميه تهران
در نهضت مشروطيت
سيد عباس صادقى فدكى
حوزه هاى علوم دينى, در پرتو انديشه هاى روشنايى آفرين عالمان دين, پرچمدار جنبش مشروطه بودند. بيش از دو دهه, دوران مبارزه و دوران استوارسازى پايه هاى مشروطيت, صفحه هاى روشنى از تلاشهاى اجتماعى و مبارزاتى را به عرصه ظهور رسانيدند.
سخن ما در اين مقال, بازنمود اين ادعاست و پاسخ به پرسشهايى در اين باب و درباره كاركرد و صحنه هايى كه عالمان دين و روحانيان بيدار, در اين ماجرا آفريده اند.
كار اين نوشته شناسايى حوزه هاى نقش آفرين در اين جنبش تاريخى است.
روشن است, وقتى كه از نقش حوزه ها سخن مى گوييم, بدين معنى نيست كه همه آنها نقش يكسانى داشته اند, بلكه عاملها و انگيزه هاى گوناگونى در ميان بوده و كارگر كه پاره اى از آنها بيش ترين و ژرف ترين اثر را داشته و پاره اى كم اثر, يا بى اثر بوده اند.
در اين جا و در اين مقال, وقتى از حوزه ها سخن مى گوييم و نقش آفرينى آنها, مراد حوزه هاى اصلى و اثرگذار است; حوزه هايى كه فقيهان, فيلسوفان, عارفان و متكلمان بنام در آنها تدريس مى كرده و اثرگذار در جامعه و بر شاگردان بوده اند.
حوزه تهران در مشروطه
تهران در دوره مشروطيت يكى از گسترده ترين كانونهاى علمى شيعه را در خود جاى داده بود.
مدرسه هاى فراوان, گونه گونى رشته هاى تحصيلى و نخبگى استادان آن, چنان بود كه از ديگر شهرها و ناحيه ها و حتى شهرهايى كه از مدرسه هاى علمى برخوردار بودند, چون قم و مازندران, طلاب فاضل براى استفاده به تهران مى آمدند.
شيخ محمدتقى فلسفى, واعظ بنام ايران, در شرح زندگى والد خود, محمدرضا تنكابنى, كه در آستانه مشروطيت از نجف به تهران آمده است, مى گويد:
(…اولين مدرسه اى كه مرحوم پدرم در آن جا تدريس كردند, مدرسه محمديه بود…. در آن موقع… با آن كه قم علماى محترم و متعدد داشت, ولى به نام حوزه علميه شناخته نشده بود. به همين جهت طلاب فاضل قم به تهران مى آمدند و در نزد علماى اين شهر ادامه تحصيل مى دادند….)1
در آن دوره, در تهران بيش از 35 مدرسه داير بود. در آمارى در دوره ناصرى, در تهران, 47 مسجد و 35 مدرسه و 1463 طلبه به ثبت رسيده است.2 البته شمار طلاب دوره مشروطه مى بايد بيش از اين باشد; چه هجرت به تهران براى فراگيرى دانش دين در دوره مظفرى افزايش يافته است. تنها انجمن طلاب مشروطه خواه بيش از هزار نفر عضو داشته كه نشان گر گستردگى حوزه علميه در آن دوره مى تواند باشد.
پاره اى از مدرسه هاى دينى تهران, عبارتند از: مدرسه سپهسالار قديم و جديد, مروى, صدر, محموديه, محمديه, خازن الملك, سنگلج, ميرزا موسى, معمارباشى, شيخ عبدالحسين.
مدرسه هاى دينى تهران, بيش تر از سامانى استوار و برنامه هاى تربيتى و آموزشى خوبى برخوردار بودند. عالمانى پارسا و دانش دوست, دلسوز و علاقه مند آنها را اداره مى كردند. در وقفنامه بسيارى از مدرسه هاى دينى, به گزينش طلاب درستكار, درس خوان و بر بايستگى زير نظر داشتن درس, اخلاق و رفتار طالب علمان از سوى سرپرستان و اداره كنندگان تأكيد شده است. از باب نمونه, در وقفنامه مدرسه محموديه بر پيوند استوار و انس پايدار طالب علمان با قرآن پاى فشرده شده و روى اين نكته تأكيد گرديده: پس از به پايان رساندن دوره هاى فراگيرى و درس آموزى بايد از آموزاندن و نگارش سرباز نزنند.3
در برنامه مدرسه سپهسالار بر آموزش دانشهاى بنيادى و رشد فكرى, شوق انگيزى طلاب به پيشرفت و كسب دانش پاى فشرده شده است.4
از همه گروه ها و دسته هاى علمى حوزه تهران در مشروطه حضور نقش آفرين داشتند:
1. گروه استادان و مجتهدان: افزون بر شركت بيش تر استادان بنام, بيست مجتهد صاحب فتوا و رساله در اين حركت اجتماعى از حوزه تهران شركت داشتند.
2. خطيبان و سخنوران: اين گروه, در نهضت مشروطه, پيشاهنگ بودند و بيش ترين و اثرگذارترين نقش را داشتند. آرمانها, آرزوها و هدفها و برنامه هاى نهضت و نهضت آفرينان, با زبان بسيار ساده و درخور فهم همگان, با برابرسازى با سيره پيامبر, ائمه اطهار, آيات و روايات, براى مردم بازگو مى كردند و پرده از زشتيها و زشت كاريهاى استبداديان برمى داشتند كه صحنه هاى بس انگيزاننده بود و موج آفرين.
3. طالب علمان, فاضلان و شاگردان مدرسه هاى دينى, بى محابا و بى باكانه, شب شكن بودند و حماسه ساز و دگرگون آفرين و زمينه ساز حركتها و تلاشهاى بنيادين عالمان بزرگ. سربازانى بودند خردمند, هشيار, نترس و به طور كامل در اختيار عالمان بيدار و رهبران دينى.
انگيزه ها, سببها و عاملهاى اثرگذار در مشروطه خواهى حوزه تهرانى
جنبش مشروطه, بى مقدمه آغاز نشد. انديشه ها و طلايه دارانى زمينه دگرگونى انديشه ها را فراهم آوردند. اين انديشه ها و كسانى, با تلاش و پراكندن انديشه هاى انديشه وران بيدار و دقيق انديش, راه پر از سنگلاخ نهضت را از پيش هموار ساختند و پرچم دار انقلاب شدند.
افزون بر آشنايى حوزه تهران با رويدادهاى سياسى و اجتماعى, عوامل فكرى چند در دگرگونى حوزه تهران اثرگذار بوده است, از جمله:
1. آموزه هاى عقلانى: درس حكمت, قوه انديشه ورى را در آدمى شكوفا مى سازد. فلسفه, افزون بر آشنا كردن طالب علمان و جويندگان و علاقه مندان آن, با انسان و جهان, فراگيرنده را آزادانديش و گشاده سينه بار مى آورد, افقهاى ناپيداى دانش و بينش را بر او مى گشايد. حكمت اگر با قرآن پيوند خورد راهنماى وزين در راهيابى درست زندگى است.
حوزه تهران, در روزگار مشروطه, كانون اصلى حكمت و فلسفه جهان اسلام بود. در حوزه تهران, در دوره مشروطه, هم حكمت بوعلى و فلسفه مشّاء آموزانده مى شد و هم انديشه هاى حكمت متعاليه و ملاصدرا. حكمايى چون سيد ابوالحسن جلوه, ميرزا حسن كرمانشاهى, شيخ عبدالنبى نورى مجتهد, ميرزا طاهر تنكابنى, ميرزا ابوالحسن شعرانى, ميرزا محمود قمى, ملامحمد هيدجى, ميرزا على اكبر حكمى و… به تدريس حكمت مشغول بودند.5
درسهاى رياضيات و هيئت و طب قديم و حتى هندسه و جبر و مقابله نيز زيرمجموعه فلسفه بود و در حوزه درس داده مى شد.
آقابزرگ تهرانى كه در آن دوره طلبه حوزه تهران بوده است, از رواج اين دانشها, استادان بنام اين رشته ها و جايگاه حكمت و زيرمجموعه هاى آن ياد كرده است.6
معلم حبيب آبادى در بيان جايگاه علمى ميرزا طاهر تنكابنى نوشته است:
(او علاوه بر فلسفه و حكمت, در فقه و اصول و علوم رياضيه و طب تبحّر و تخصص تمام داشت و كتاب قانون [طب قديم] را چندين دوره درس گفت و بر آن حواشى مفيده اى نوشته كه در كتابخانه مجلس موجود است. و در دوره مشروطه از طرف طلاب در دوره اول و سيّم مجلس به نمايندگى رفت….)7
بيش تر استادان حكمتِ دوره مشروطه, از شاگردانِ ميرزا جعفر حكيم لواسانى (حكيم الهى), ميرزا حسن خويى, آقا حكيم (مدرس زنوزى), محمدرضا قمشه اى, سيد ابوالحسن جلوه بودند.
اساتيد نامبرده, همگى, داراى انديشه هاى بلند و پويا و در رفتار عملى, آزادمرد و مردمى و ستم ستيز و ضد استعمار بودند.
* آقا على مدرس زنوزى, كه جمع بزرگى از رهبران مشروطه تهران بر او شاگردى كرده اند, در فقه و اصول و حكمت و كلام و تفسير قرآن و ديگر دانشهاى اسلامى, صاحب نظر بود. وى, پس از پايان تحصيلات دينى به تهران آمد و در مدرسه سپهسالار به تدريس حكمت پرداخت.
وى, افزون بر تربيت شاگردان بسيار, كتابهاى ژرفى در عقايد, كلام و فلسفه نگاشته است.
آقابزرگ, از جايگاه علمى وى, چنين گزارش مى دهد:
(…او در رشته حكمت, بر همگنان و هم روزگاران خود, برترى جست و در اين رشته نبوغ و نوآوريها و ابتكارهاى ويژه داشت و در صدر حكيمان و فيلسوفان روزگار قرار گرفت. او داراى روشى پژوهشى و تحقيقى ويژه به خود بود و از مؤسسين اين بود و در روزگار خود كرسى تدريس حكمت بر محور او در چرخش بود… او فردى فروتن و خوش خلق و پارسا و باتقوا بود و بويژه در استفاده از نكته ها و ظرايف قرآنى ذوقى ويژه داشت.)8
* ميرزا جعفر, معروف به حكيم الهى, از استادان كرسى حكمت حوزه تهران بود. عالمى مردمدار و اجتماعى و آگاه به سياست روز بود و در اجراى احكام و دستورها و آيينهاى اجتماعى اسلام, تلاش مى كرد:
(از بزرگان علم و ادب بود. وى از مراجع بزرگى بود كه احكام و حدود الهى را بر پاى داشت و در تدريس حكمت و دانشهاى عقلى دستى داشت و در دانش عرفان و علوم ادبى نيز بهره اى شايان.)9
حكيم الهى به رشد و پويايى جامعه توجه ويژه داشت و نشر جرائد و آگاهى از شرايط سياسى و اجتماعى ايران را مقدمه دانش و بينش و برون رفت جامعه از دشواريها و گرفتاريها مى شمرد و آموزه هاى اين حكيمِ روشن بين, در دگرگونى فكرى مردم و وارد شدنِ شاگردانش در عرصه هاى گوناگون اجتماع اثرگذار بود.
فريدون آدميت درباره انديشه هاى نو و راه گشاى وى مى نويسد:
(پس شگفت نيست كه حكيم خردمند [ميرزا جعفر حكيم الهى] تأسيس روزنامه جديد را كه نتيجه بكرِ عقل است… مقدمه فكر و دانش و بينش, تلقى نمايد و يقين داند كه در برهان اشكال اربعه سياست مُدُن و تدبير منزل و تهذيب اخلاق و تعيين اوضاع و حدود جميع طبقات و حالات كافه مردم گردد… و بسط عدالت و بساط عمارت از آن به وجود آيد.)10
* ملاحسن خويى از استادان بزرگ حكمت و از همطرازان آقا على حكيم بود و سالها در مدرسه دارالشفا, و مدرسه صدر تهران, تدريس مى كرد:
(آخوند ملا محمدكاظم خراسانى در سفر نجف جهت تحصيل, مدت هشت ماه به درس آخوند ملاحسن خويى حاضر شده است.)11
* حكيم محمدرضا قمشه اى, از ديگر بزرگان حكمت و استادان عرفان در سده هاى اخير بود. او مردى وارسته و عارف مشرب و رها از كمند نان و نام بود و در پرورش روحيه آزادمردى و ستم ستيزى در شاگردان خود بسيار اثرگذار بود.
شهيد مطهرى درباره زهد وى مى نويسد:
(او… در جوانى ثروتمند بود, در خشكسالى سال 1288هـ.ق تمام مايملك منقول و غير منقول خود را صرف نيازمندان كرد و تا پايان عمر درويشانه زيست.)12
حكيم قمشه اى در ده سال پايان عمر, در مدرسه صدر تهران شاگردان حكيم و فرزانه بسيارى را تربيت كرد.
* ميرزا ابوالحسن جلوه: وى آزادمرد و ستم ستيز بود. خود را از اسارت نان و نام رهانيده و از اين روى, از انتقاد تند و گزنده بر زمامداران دنيامدار قاجار رويگردان نبود. جلوه, پس از ديدار با سيد جمال الدين اسدآبادى, بيش تر به سياست رو آورد; چه سيد در ديدار جلوه, از هدفهاى پليد استعمار در كشورهاى اسلامى و نقش استبداد در واپس ماندگى كشورهاى مسلمان, سخن گفت و جلوه چنان شيفته سيد گشت كه گفت:
(مى روم تا كفنى براى خود تهيه كرده جهاد نمايم)13
جلوه پس از ديدار با سيد, به شاه بى توجه شد و از رفتار ناپسند او با سيد خشمگين بود. نيوشندگان زلال كوثر حكمت و فلسفه, در بيدارى مردم بسيار نقش آفريدند و در نهضت مشروطه پيشاهنگ و بسيار اثرگذار بودند. مانند: شيخ على نورى حكمى, ميرزا طاهر تنكابنى, سيد نصرالله تقوى (از وكلاء دوره اول مجلس تهران) سيد اسدالله خرقانى, محمد اسماعيل محلاتى, نويسنده اللئالي… و مجله الغرى در نجف, شيخ الرئيس قاجار, سيد محمد طباطبايى, شيخ عبدالنبى نورى, ملا محمد هيدجى, ملا محمد آملى, شيخ فضل الله نورى و….
* ملا محمد هيدجى: وى در مدرسه دارالشفاء و مدرسه منيريه تهران, استاد كرسى فلسفه بود. عالمى روشن ضمير و داراى انديشه هاى بلند اجتماعى بود.
او, افزون بر آشنايى ژرف بر دانش و دقيقه هاى حكمت, در فقه و اصول نيز صاحب نظر بود و از تهذيب نفس و صفاى باطن بهره كافى داشت. به پارسى و تركى نيكو شعر مى سرود. سروده هاى او درباره كار و كوشش, برانگيزاندنِ مردم به آزادگى و سر باز زدن از زبونى, از سروده هاى زندگى ساز اوست.14 ملا محمد هيدجى زمامداران مستبد قاجار را برنمى تافت و با آنان ميانه اى نداشت. در ديوان شعرش به زبان آذرى, رفتار ناپسند زمامداران مستبد قاجار را به نقد كشيده و در نيايش آرزوى نابودى آنان را كرده است.15
2. انديشه هاى سيد جمال الدين اسدآبادى: سيد جمال در نوجوانى در مدرسه سنگلج تهران, به سرپرستى خاندان طباطبايى به فراگيرى دانشهاى دينى پرداخت. و از آن روزگار, با حوزه تهران, بويژه با عالمان خاندان طباطبائى, در پيوند بود. او در دوران مبارزه جهانى خود با استعمار و استبداد, دوبار به تهران آمد. بار دوم, يك سال در تهران ماندگار شد و در اين مجال, سخت به تكاپو برخاست تا مردم را بياگاهاند و نسيم انديشه هاى نو را به حوزه ها, بوزاند و عالمان دين و فرزانگان را از آن چه در جهان و ايران مى گذشت باخبر سازد و وادارد در نگرش خود و برداشتهاى دينى خود تجديدنظر كنند و نگاه جامع و همه سويه داشته باشند. بذر انقلاب و جنبش و مبارزه با استعمار و استبداد را در ذهن و فكر آنان مى افشاند و با سخنانِ آگاهى بخش, زمينه را براى مبارزه با حكومت استبدادى و ويران گر, آماده مى كرد.
او در سخنان گيرا, گرم و شورآفرين خود بر يكدلى و وحدت مسلمانان عليه دشمنان صليبى و حكومت قانون, و بايستگى بنيان گذاردن مجلس شورى و حكومت جمعى مسلمانان تأكيد مى كرد و با برشمردن سياه كاريهاى زمامداران كشورهاى اسلامى, فقر, فلاكت و واپس ماندگى جامعه هاى اسلامى, علاج آن را در به حكومت رسيدن خردمندان و شريك گردانيدن آنان در اداره جامعه مى شمرد.
سيد جمال, كه آتشفشانى هميشه شعله ور بود و صفا و صميميت, اخلاص و سوز دل او در گاه سخنرانى, دلها را مى سوزاند و اشكها را جارى مى ساخت و انقلاب روحى پديد مى آورد. براى اصلاح نابسامانيها, بيش از هرچيز به حوزه و طالب علمان اميدوار بود. اين حاملان علم و دانش و رها شده از اسارت جاه و زر و زور و سربازان بى نام و نشان امام زمان را, كه با قناعت در حجره هاى مدرسه ها, درس و تهذيب نفس و آماده كردن خود براى انجام رسالتهاى پيامبرانه, در كانون تلاش و توجه خويش قرار داده بودند, بهترين كسان براى برافراشتن پرچم مبارزه با استبداد مى دانست و به آنان ايمان داشت.
سيد جمال, در برابر خرده گيريهاى بدبينان به حوزه و يا غرض ورزيهاى مخالفان, با همه وجود از حوزه دفاع مى كرد.
او كه خود از عالمان دين بود, هدفها و برنامه هاى زندگى ساز هم مسلكان خود را براى ديگران برمى شمرد.
در نامه سيد جمال در پاسخ به نامه سيد حاج مستان داغستانى, از ايرانيان مهاجر به مصر و از دوستان سيد, كه عقيده سيد را درباره نقش علما, در مبارزه پرسيده بود, آمده است:
(آن چه درباره علماء ايران تصور كرده ايد, دور از دايره عدل و انصاف است; زيرا پوشيده نباشد, هر وقت كه قدرت, بدون قيد و بدون بازپرس باشد, رجال دين نمى توانند از اجراى اراده آن قدرت مسلط جلوگيرى كنند; خصوصاً در عصر حاضر, كه هيچ قوه اى نمى تواند از اجراى احكام دولت در ترقى ملت ممانعت نمايد. كى دولتِ ايران خواست در مملكت راه آهن سازد و علماء دين, مقاومت كردند و او را از نيل به اين مقصود, كه هم براى دولت و هم ملت مفيد است, بازداشتند؟
كى دولت خواست مكاتب و مدارس را انشاء نمايد و براى تهذيب نسل و انتشار تعليم, كاخ علم را بنا كند و علماء ايران, اين نورى كه قلوب را منور مى سازد و تاريكى جهل را فرارى مى دهد, خاموش ساختند و گفتند: علمِ صحيح با شرع مقدس مغايرت دارد؟
كى دولت ايران خواست عدالت را در ميان مردم استوار كند, محاكم عدليه را تأسيس نمايد, مجلس شورا را ايجاد كند, تا تمام احكام با عدالت و موافق احتياجات عصر حاضر جريان پيدا نمايد و علما در مقابل اراده دولت قيام نموده, با عدالت و قانون, آغاز ستيز كردند.
كى دولت خواست مريض خانه هاى جديد تأسيس كند و آن را براى پرستارى بيماران مهيا سازد و هرچه در تخفيف آلام مردم لازم است, موافق اقتضاى فنى حاضر كند و دارالعجزه ها و دارالايتام ها تأسيس كند, و علما از اين كارهاى جديد, خشنود نشدند و يا گفتند: اين كار تازه بدعت است و هر بدعتى باعث هلاكت؟)
سيد جمال, با پذيرش پاره اى از انتقادها و خرده گيريها به عالمان دين و وجود چند بسته ذهن, متحجر و يا دنيامدار در ميان آنان, اين استثناءها و عنصرهاى ناهمراه با جريان اصلى را چندان اهميت نمى دهد و مى گويد: اين گونه كسان در همه جا هستند, ولى وجود چند نفر ناهمراه نمى تواند به بنيه و ساختار حوزه كه بر بنيان حق و فضيلت و قناعت استوار شده است, آسيبى وارد سازد:
(چنين عملى در تمام علماء ايران كه از ميان آنان بسيارى اشخاص براى خدمت به حق و فضيلت قيام نموده و از حطام دنيا به اندكى قناعت كرده اند عموميت ندارد.)16
سيد در ديدار با عالمان, استادان و طالب علمان مدرسه هاى دينى و حوزه ها, از رسالتهاى دشوار حوزه در آن برهه زمان مى گفت و از آنان مى خواست كه براى بر دوش گرفتن بار سنگين عدالت طلبى, خود را آماده كنند و از مرگ, زندان, دربه درى و… نهراسند و افزون بر آن, در آموزه ها و كتابهاى درسى و تبليغى خود تجديدنظر كنند, دامنه كار و افق ديد خود را گسترش دهند, به ديگر كشورهاى اسلامى و مراكز علمى پيرامون خود, رخت بكشند, با علماى ديگر سرزمينهاى اسلامى آشنا شوند و با هم فكرى يكديگر و استفاده از تجربه هاى مبارزاتى و اصلاحى ديگر مسلمانان, گامهاى اثرگذارترى در مبارزه با استعمار و اصلاح نابسامانيها بردارند.
محمد محيط طباطبايى مى نويسد:
(مرحوم حاجى سيد اسدالله خرقانى نقل كرده است: وقتى براى ملاقات سيد, به دستور استادم جلوه به زاويه حضرت عبدالعظيم رفته بودم, سيد در مجلس عمومى خود سخن مناسب استعدادهاى مختلف حضار بيان مى كرد و وقتى مجلس خلوت شد و ماده مستعد ديد, از معايب كار تدريس و افاده استادان عصر سخن مى گفت.)17
سيد جمال, پس از اين كه به ستم از ايران رانده شد, از عالمان دين نبريد, بلكه بستگى و پيوند خود را با عالمان و طالب علمان حوزه ادامه داد و آنان را هماره به پديدآورى جنبش و دگرگونيهاى فكرى و اجتماعى برمى انگيخت.
از نمايندگان و حلقه هاى پيوند سيد با حوزه تهران, ميرزا ابوطالب زنجانى مجتهد بود. وى به دعوت سيد, براى شركت در كار اتحاد اسلام, و هم انديشى علماى اسلامى پاسخ مثبت گفته بود.18 شيخ فضل الله نورى از دوستان سيد بود و با او در پيوند بود.19 شيخ الرئيس قاجار و سيد محمد طباطبايى از پرچم داران مشروطه نيز, پيوسته با سيد جمال همكارى فرهنگى داشتند. سيد جلال الدين كاشانى, نويسنده, گرداننده و مسؤول روزنامه حبل المتين, كه نقش بسيار اثرگذار و بنيادينى در بيدارى مردم و برانگيختن آنان براى عدالت خواهى و به وجود آوردن مجلس شورا داشت, با سيد جمال در پيوند بود و به تشويق سيد جمال, روزنامه حبل المتين را در هند بنيان گذارد.20
3. انديشه هاى پويا و رستاخيزآفرين مكتب سامرا: انگيزه و سبب بسيار مهم و اساسى گرايش حوزه تهران به مشروطه, آموزه هاى مكتب سامرا, به رهبرى فكرى عالم بزرگ, بيدار و هشيار, ميرزاى شيرازى بود.
حوزه تهران هنوز گرمى و لذت پيروزى بر استعمار بريتانيا را در جنبش تنباكو, در كام خود احساس مى كرد. مشروطه ادامه آن فرياد بلند و غيرت دينى بود. بسيارى از بنيان گذاران, پيشاهنگان نهضت بزرگ مشروطه, از شاگردان بى واسطه مجدد شيرازى بودند كه پيش از مشروطه, به اشارت استاد براى تبليغ دين و مبارزه با استبداد به تهران هجرت كرده بودند.
سيد حسن جزائرى از كوشندگان مشروطه از هواداران ميرزاى بزرگ بود.21
سيد احمد و سيد محمد طباطبائى از رهبران مشروطه, از شاگردان ميرزا و به دستور او به تهران آمده بودند.
سيد مهدى طباطبائى از پيشاهنگان مشروطيت, دانش, فكر و انديشه خود را از مكتب سامرا داشت.22
حاج محمدرضا قمى از مجتهدان پارسا و پر آوازه تهران و اثرگذار در پيروزى مشروطه, از دست پروردگان ميرزا و به امر او, به تهران رخت كشيده بود.23
شيخ فضل الله نورى و شيخ عبدالنبى نورى از مروجان مشروطه مشروعه و پاسداران شريعت, در حوزه درس ميرزا باليده و رشد كرده بودند.24
دست پروردگان خوان با بركت و چشمه جوشان علم و روشنايى مكتب سامرا, در جنبش تنباكو, روح غيرت دينى و حق جويى و عدالت خواهى را در مردم ايران و تهران دميدند و آموزه هاى دينى, اجتماعى آن نهضت زمينه ساز جنبش مشروطه گرديد. علماى شيعه بار ديگر تجربه موفق تنباكو را در مشروطه تكرار كردند:
(اين نهضت عمومى كه صرفاً جنبه مذهبى داشت در تحولاتى كه سپس در ايران روى داد و به انقلاب مشروطيت منتهى شد تأثير بسزايى داشت.)25
4. انديشه ها و كاركرد شيخ هادى نجم آبادى (م1320) نيز, در بسترسازى مشروطه, نقش آفرين و اثرگذار بود.
نجم آبادى, از علماى معروف تهران و به زهد و پارسايى شهره بود. وى در محله سنگلج تهران به تدريس حوزوى مشغول بود.
معلم حبيب آبادى درباره جايگاه علمى و زهد وى مى نويسد:
(امروز از مجتهدين مسلم دارالخلافه و مرجع حكومات شرعيه و در جرگه مجتهدين عصر, به درويش نهادى و بى تكلفى امتيازى مخصوص دارد و در فقه و اصول و حديث و تفسير و رجال و مقالات و غيرها من العلوم و المعارف والاطلاعات, از متفردين متبحرين معدود مى گردد.)26
وى در ميان علما به خدمت به فرودستان پيشتاز بود و بيمارستانى براى مداواى بيماران بنا نهاد.
وى از علماى ضد استبداد بود و با درباريان ستم پيشه ميانه اى نداشت و هماره طالب علمان و مردم را به مبارزه با ستم فرا مى خواند, با سيد جمال الدين در پيوند بود و انديشه هاى او را ارج مى نهاد.
شيخ رضاى كرمانى هماره به ديدنش مى رفت و بسيار اثرپذير از گفته ها و رفتار اجتماعى او بود. ميرزارضا, پس از كشتن ناصرالدين شاه در بازجويى, درباره نجم آبادى گفته است:
(مشربِ آقاى حاج شيخ هادى معلوم است كه چه قسم صحبت مى كند. او, روز كه كنار خيابان, روى خاكها نشسته است متصل مشغول آدم سازى است و تا به حال, اقلا بيست هزار آدم درست كرده است و پرده از پيش چشمشان برداشته است و همه بيدار شده مطلب را فهميده اند….)
شيخ هادى نجم آبادى, پس از مرگ ميرزا رضا كرمانى, به همراه شيخ محمدعلى دزفولى و ميرزا حسن كرمانى, مراسم يادبود ساده اى برگزار كرد و ياد و كار او را گرامى داشت و نيز براى آن قهرمان بزرگ دينى و ملى, سالگرد گرفت.27
درباره نجم آبادى گفته شده است: فسادناپذير بود و با آن كه يكى از مهم ترين محاكم قضاوت را اداره مى كرد و زندگى بسيار ساده اى داشت, هرگز دينارى از كس نستاند و هميشه به فرزندانش سفارش مى كرد: از بيت المال استفاده نكنند, بلكه از دسترنج خود بخورند و چرخهاى زندگى را بگردانند.
شيخ هادى, با بيكارگان, تن پروران, ميانه اى نداشت و آنان را از خود مى راند.28
انديشه ها و زندگى سرشار از قناعت, عزت, دورى از كانونهاى قدرت و ثروت, و مبارزه بى امان و بى باكانه با استبداديان, در پرورش طالب علمان آزادانديشِ مشروطه خواه, سخت اثرگذار بود و نقش آفرين.
عالمان بزرگِ شناخته شده, پرآوازه, و گاه گمنامى در پيروزى و استوارسازى و دامن گسترى مشروطيت, در حوزه تهران نقش آفريدند و نسيم بيدارى وَزاندند و عطر خودآگاهى افشاندند كه مجال نيست, يك به يك نام بريم و از قهرمانيها و انديشه هاى ناب آنان سخن بگوييم, بلكه به شمار اندكى از آنان بسنده مى كنيم و گوشه اى از كار و بار آنان و انديشه هاى روشنِ روشنايى آفرين اين انديشه ورا ران باز مى گوييم, شايد مفيد افتد و در اين روزگار كارگشا باشد و بيدارگر. از جمله آن بيدارگران و صحنه گردانان و نقش آفرينانند, اين آقايان:
سيد محمد طباطبايى, سيد عبدالله بهبهانى, شيخ فضل الله نورى, ميرزا محسن صدر العلماء, سيد جعفر صدر العلما, شيخ مرتضى آشتيانى, ميرزا مصطفى آشتيانى, سيد جمال الدين افجه اى, سيد محمدرضا افجه اى, سيد ريحان الله بروجردى, سيد ابوالقاسم طباطبايى, شيخ محمدعلى تهرانى چاله ميدانى, مجدالاسلام كرمانى, سيد محمدرضا مساوات, سيد محمدتقى گرگانى, شيخ عبدالنبى نورى, صدرالعلماى خراسانى, قاضى ارداقى, شيخ محمدصادق كاشانى, شيخ محمد واعظ, ناظم الاسلام كرمانى, سيد مهدى طباطبائى, سيد جمال واعظ, اديب الممالك فراهانى, سيد محمد امامزاده, شيخ محمدرضا قمى مجتهد, محمدصادق كاشانى, محمدصادق فخرالاسلام, شمس العلماى قزوينى, سيد احمد طباطبايى, شيخ محمدمهدى شريف, فيروزآبادى, ملا محمد رستم آبادى, سيد ابراهيم وحدتى و….
در بخش نخست, به انديشه ها و كاركرد چند تن از بزرگان علما اشاره گرديده و به تلاشها و كاركرد شمارى ديگر در لابه لاى مقاله اشاره شده است:
* سيد محمد طباطبائى فرزند حجةالاسلام سيد صادق تهرانى, از رهبران اصلى و پيشاهنگان و حركت آفرينان مشروطه بود. فقه و اصول را نزد پدر آموخت و حكمت و فلسفه را از حوزه ميرزاى جلوه استفاده كرد و در اخلاق, در صفِ شاگردان ميرزا هادى نجم آبادى درآمد.
سيد محمد طباطبائى, در سال 1300 به حوزه درس ميرزاى شيرازى در سامرا راه يافت و مدت ده سال از آن منبع فياض و جوشان دانش و بينش و تعهد و شجاعت, درسها آموخت و در دانش و درايت به جايگاهى بلند رسيد, چنان كه از مشاوران نزديك ميرزا شد:
(در فضل و فقاهت و ورع و تقوى, به غايت قصوى نائل و از آن حضرت قدسى مجاز و از جمله اصحاب آن حوزه ممتاز گشته. زياده از ده سال برحسب ميل خاطر, در آن روضه قدس و محفل انس مقيم بود و به خدمت شريعت مطهره و قضا, حوائج مسلمين و معاضدت با آن پيشواى بزرگ دين قيام داشت, بلكه محل شور و مشاورت امور سياسى آن حضرت بودند.)29
او افزون بر استفاده از درس ميرزا و انديشه هاى بلند اخلاقى و اجتماعى وى, با ديگر شخصيتهاى برجسته و بنام جهان اسلام نيز, در پيوند بود.
طباطبائى, سخت كنجكاو بود و در به دست آوردنِ آگاهى و خبرهاى سياسى و اجتماعى جهان اسلام ناآرام. علاقه به سير و سفر داشت. مى خواست در اين سفرها, با گفت وگو با بزرگان و عالمان جهان اسلام, از انديشه هاى آنان سود جويد و با هم انديشى با فرزانگان جهان اسلام, بتوانند بر موج بيدارى بيفزايند و دنياى نو, رهاى از ستم و استعمار بنياد نهند و بتوانند گامهاى مشترك در راه رهايى مسلمانان از سلطه بيگانگان بردارند:
پيش از آمدن به سامرا:
(به عزم سفر كعبه و زيارت مدينه مشرفه و سياحت بلاد و آسياى صغرى و اسلامبول و ملاقات رجال بزرگ و دانايان سترگ از راه درياى خزر روانه شد)
از جمله شخصيتهايى كه سيد محمد طباطبائى, با آنان مراوده داشت, سيد جمال الدين اسدآبادى بود. اين آشنايى, دوستى و علاقه مندى به گذشته برمى گشت. سيد صادق والد سيد محمد طباطبائى در دوره نوجوانى و آغاز طلبگى سيد, ميزبان او بود و سيد جمال به دست او, لباس مقدس عالمان دينى را پوشيد و در سلك رواج دهندگان دين درآمد. از آن دوره ميان خانواده طباطبائى و سيد جمال, پيوند و بستگى برقرار بود. سيد جمال, در نزد طباطبائى جايگاهى والا داشت. طباطبايى هماره و در هر مجلس و محفل از انديشه هاى او سخن مى گفت. سيد جمال نيز, احترامى ويژه براى طباطبايى قائل بود و او را شايسته رهبرى قيام و حركت اصلاحى و استبدادى مى دانست.
سيد جمال, توسط طباطبايى انديشه هاى خود را در سامرا, به حوزويان مى رسانيد. در يكى از نامه هاى سيد جمال به طباطبايى, در جريان رويداد تنباكو, چنين آمده است:
(دانشمند آگاه و فاضل روشن بين و پژوهش گر نيك و آزموده جناب آقاكوچك, خداوند ترا نگهدارد. همانا امت اسلامى, چشمهايش را به روحهاى بزرگى دوخته كه براى يارى او به پا خيزند و امت را از گردابهاى هولناك نجات بخشند و هيچ كس امروز از تو سزاوارتر به اين كار مهم نيست. و تو فردى دورانديش, زيرك, بلند همت و نژاده اى. ترا خبر دهم كه پايدارى علماى ايران, پرچم اسلام را بلند و جايگاه دين را بالا برد. و همه فرنگيان از اين نيرويى كه, به گمان آنان, مى توانست فرنگيان را از ريشه بركند, به هراس افتادند و باورشان شد كه براى دين اميدها و پشتوانه هايى است كه با بودن آنها براى راه دين ترسى از توان و نيروى ستم پيشگان نيست. خداوند بدانان از سوى اسلام جزاى خير دهاد, همانا نامه اى كه از بصره براى ميرزا فرستادم در لندن چاپ شد و نسخه هايى از آن را برايت فرستادم.)30
سيد محمد طباطبايى, پس از نهضتِ تنباكو, به امر ميرزاى شيرازى, براى تبليغ دين و هدايت مردم به تهران آمد. او, برخلاف انتظار درباريان, نه به سوى دربار رفت و نه به رقابت با ميرزا حسن آشتيانى برخاست. درباريان بر آن بودند و بسيار تلاش مى ورزيدند كه او را به سوى خود و رقابت با ميرزا حسن آشتيانى بكشانند; اما سيد محمد طباطبايى, با زيركى, هشيارى و از روى ايمان و تقوا, در بزرگداشت مجتهد آشتيانى كوشيد و از هرگونه پيوند و نشست و برخاست با درباريان و شاه دورى جست.
او, پس از آن كه به تهران آمد, در كانون تلاشهاى علمى, فرهنگى و اجتماعى قرار گرفت:
در مدرسه حاج رجبعلى سنگلج, به تدريس فقه و اصول پرداخت:
(آن مرحوم همه روزه درس فقه و اصول داشت و عصرهاى پنج شنبه هم درس از حكمت مى گفت.)31
و افزون بر درس و بحث, به كارهاى بنيادينى روى آورد كه هم زمينه ساز حركتهاى بعدى شد و هم نمايان گر انديشه هاى ناب اسلامى و هم دفاع منطقى از كيان دين:
1. تشكيل انجمن مقدس اسلامى: دوران قاجار, دوران دامن گسترى شبهه هاى دينى بود اين شبهه ها, كه بسيار ويران گر, ايمان بر باد ده و حيرت افزا بود, از راه هاى گوناگون به قلب جامعه اسلامى و ذهن مسلمانان راه مى يافت و فضا را مى آلود: كشيشانى كه به هدف تبليغ دين خود و هموار ساختن راه براى ورود استعمار به ايران وارد مى شدند, تلاش گسترده اى در پراكندن شبهه داشتند. فرقه هاى ساخته و پرداخته استعمار و دولتهاى خارجى, چون: بابيت و بهائيت, شيخى گرى و… كه دَمادَم ايادى استعمار در گسترش آنها تلاش مى كردند, در رواج و پديد آوردن شبهه هاى دينى, بيش ترين نقش را داشتند.
انديشه هاى جديد غرب و شرق, چه انديشه هايى كه از سوى مكتبهاى ليبرالى غرب وارد عالم اسلام مى شدند و چه انديشه هاى سوسياليستى كه از سوى روسيه به ايران سرازير مى شدند, درافكندن شبهه ها و علامت پرسش گذاردن در برابر مفاهيم و آموزه هاى اسلامى, نقش گسترده اى داشتند و كار را بر اهل ايمان و شريعت بانان سخت دشوار مى ساختند و موج چنان شديد بود كه هركسى را ياراى ايستادگى در برابر آنها نبود. سيد محمد طباطبايى با هم انديشى فرزندش سيد صادق در سال 1319, براى شبهه زدايى از ساحت انديشه هاى دينى و ترسيم درست اسلام, انجمن مقدس اسلام را بنيان نهاد.
شمارى از علما و روشن انديشان حوزه, هموند و عضو اين انجمن بودند. مطالعه كتابهاى مفيد, راه گشا و جديد, براى روشنگرى و بيان دقيق و درست آموزه هاى دينى, در دستور كار اين انجمن بود. و بايد اعضاى انجمن كتباها شناسايى شده را مى خواندند و به رساله هايى كه مخالفان, عليه اسلام نوشته بودند, براساس كتاب و سنت, به پاسخ گويى مى پرداختند. اعضا, با پژوهش در متون اسلامى, به دقت, درنگ و همه سونگرى, به شبهه هايى كه از سوى يهوديان و ترسايان و ديگر اربابان مذاهب, درباره اسلام, پراكنده مى شد, پاسخ مى گفتند.
از نقش آفرين ترين سخنگويان انجمن, محمدصادق فخرالاسلام بود. او كشيش خبره و باسابقه اى بود كه پس از پژوهش و تحقيق درباره اسلام و تشيع, مسلمان شد و به تشيع گرويد.
فخر الاسلام, اديان و مذاهب را خوب مى شناخت و به زير و بم آنها آگاهى داشت. زبان سريانى و عبرى را به خوبى مى دانست .
وى, با نظارت انجمن, كتاب ارزنده (بيان الحق و الصدق المطلق) را در ده جلد نگاشت و در آن به تلاش گسترده و پژوهش ژرف دست زد تا حق بودن قرآن و پيامبر را ثابت كند و كتاب الهداية و منار الحق و ابحاث المجتهدين را كه مبلغ مسيحى آن را نگاشته بود,32 رد كند.
درباره اين انجمن نوشته اند:
(اين مجلس, مجلسى بود كه مرحوم سيد جمال الدين اصفهانى بارها مى گفت: مقصود و منظور ما از اين مجلس, بروز و ظهور خواهد نمود. كراراً علماء نصارى و يهود در اين مجلس حاضر شده و مبهوت مى شدند. چندى هم عازم شدند كه از اين مجلس دعاة به اطراف گسيل دارند كه صدراعظم عين الدوله, جدا مانع گرديد و به بهانه اين كه اعلى حضرت شاه, بايد اذن بدهد, اجازه نداد. بارى كتابهاى متعدد در اين مجلس تأليف و طبع شد.)33
2. بنيان نهادن مدرسه هاى جديد و گسترش دانشهاى نوپديد: گرچه در حوزه هاى دينى, دانشهايى چون ادبيات فارسى, رياضيات, هندسه, طب و… به طالب علمان علاقه مند آموزانده مى شد, ولى دستاوردهاى جديد بشرى, در اين زمينه ها ايجاب مى كرد كه, مسلمانان با آنها آشنا شودن و از كاروان دانشها و فنهاى جديد بشرى كه به شتاب دامن مى گستراندند, واپس نمانند.
طباطبايى, براى آماده سازى جامعه و زمينه سازى در لايه هاى فرهنگ دينى براى پذيرش فنها و دانشهاى جديد كه بيش تر از غرب, سيل آسا به سوى مشرق جارى بودند, سخنرانيهاى آموزنده و بيدارگرى ايراد كرد.34
طباطبايى در سال 1317, مدرسه اسلام را كه در آن دانشهاى گوناگون و مورد نياز جامعه و نسل جديد, آموزانده مى شد, بنيان گذارده شد. ميرزا محمدصادق طباطبايى از استادان مدرسه بود و فخرالاسلام از علماى زبان دان نيز با آن همكارى داشت:
(ميرزا صادق… علم حساب و هندسه و جغرافيا را به خوبى در مدرسه اسلام تجديدنظر فرمود…. در اول تأسيس مدرسه اسلام, يك دوره جغرافيا تأليف كرد كه معلّم مدرسه تا دو سال همان را تدريس مى نمود… زبان سريانى و قدرى عبرى هم نزد فخرالاسلام آموخت.)35
3. تلاش در راه دگرگونى نظام آموزشى و تبليغى حوزه: طباطبايى حوزه را پرچمدار راه انبياء مى شمرد. روشنگرى, بيان زواياى آموزه هاى دين, و شناساندن آنها به ديگران و پياده كردن دستورها و آيينهاى اسلام در جامعه, از هدفها و برنامه هاى راهبُردى و استراتژى وى بود. براى انجام اين رسالت, شناساندن ارزشهاى اسلام به ديگران و مبارزه با ستمگران و سازمان دادن به انديشه هاى علوى, لازم مى شمرد كه طالب علمان, افزون بر دانشهاى دينى معمول و موجود, ديگر دانشها و تجربه هاى نوين بشرى را نيز بياموزند:
جغرافيا, تاريخ ملتها و امتها, تاريخ اسلام, حقوق بين المللى و… همچنين براى آشنا شدن با ديگر مكتبها و رساندن پيام دين به گوش جهانيان, بايسته مى دانست طالب علمان, زبانهاى زنده دنيا را بياموزند و با هجرت به ديگر كشورها, پيام رهايى بخش اسلام و تشيع را به گوش آنان برسانند:
(يك وقتى مردم علوم قديم را تحصيل مى كردند و درصدد علوم جديد نبودند. حالا مى گويم كه علوم جديد هم دانستنش لازم است. هر وقت اقتضايى دارد. شما بايد علم حقوق بين الملل را هم بدانيد. بلكه علوم رياضى بلكه زبان خارجه را تا يك اندازه بايد بدانيد. چه سبب دارد كه از تمام ملل داعى و نماينده به طرف ژاپن رفت و از ايران نرفت. چرا بايد در يك ايران يكنفر از علما زبان خارجه را نداند.)36
طباطبايى كه از دگرگونيهاى جهان و دنياى بيرون خبر داشت, از اين روى, در اين سخنرانى, بر نكته اى مهم انگشت گذاشت. زيرا حكومت ژاپن, در سال 1899م. مشروطه شد و در سايه آزادى مطبوعات و اجتماعات به پيشرفتهاى بسيار دست يافت. ژاپن, دروازه هاى خود را به روى ديگر ملتها و كيشها باز كرد.37 از سخن طباطبايى برمى آيد كه از همه كشورهاى مسيحى و غير مسيحى, مردم براى تبليغ كيش خود به ژاپن رهسپار شدند تا مردمان آن ديار را به سوى دين و آيين خود بكشانند, ولى از عالمان ايران, به خاطر آشنا نبودن هيچ يك از آنان به زبان ژاپنى, كسى به آن ديار نرفت و مردم آن ديار از آشنايى با اسلام و تشيع محروم ماندند.
4. تلاش در راه برپادارى عدالت اجتماعى: طباطبايى درباره عدالت اجتماعى انديشه هاى ناب و پخته داشت و انگيزه او از حضور در ميدان مبارزات مشروطه, مبارزه با ستم و بى عدالتى بود.
طباطبايى, با تكيه به قرآن, برپادارى و اقامه عدالت را از رسالتهاى اصلى پيامبران مى شمرد و بر همگان, بويژه عالمان دين, لازم مى شمرد در راه گسترش آن بكوشند. او, در ميان مردم بود, همراه و همدم آنان و آگاه از رنج و درد مردمان بى پناه. از فقر و بى چيزى و تهى دستى مردمان باخبر بود. سفره هاى خالى مردمان را مى ديد. در برابر اين فقر خانمان سوز, ثروت اندوزى, چپاول و پرخورى زمامداران از نظرش دور نبود. مى ديد كه چسان براى انباشتن شكم و رنگين كردن سفره هاى خود, از فرودستان مالياتهاى گزاف مى گرفتند. تا آن جا بى شرمانه رفتار مى كردند كه حتى از گرفتن فرزندان مردمان تهى دست كه توان پرداخت ماليات را نداشتند, و فروختن آنان به تركمنها, رويگردان نبودند! فرياد مردمان پسر و دختر از دست داده و خاك نشين بى نوا, به آسمان بلند بود. كسى را ياراى يارى آنان نبود. گرفتارى, درد و رنج مردم, فريادها, آه ها, ناله ها و مويه ها, كه روز به روز دلخراش تر و سهمگين تر مى شد, روح بى آلايش او را مى آزرد و او را به چاره جويى وامى داشت.
طباطبايى ريشه همه اين فسادها, ناهنجاريها و دردها و زخمهاى چركين اجتماعى را در حكومت فردى و استبدادى مى دانست, از اين روى بر آن شد دست به كار شود و به درمان اين درد مزمن برخيزد. او, سرانجام به اين نتيجه رسيد كه قانون گرايى, قانون مدارى و كاستن از قلمرو حكومت فردى, با تشكيل مجلس و عدالت خانه, مى توان بخشى از اين آلام را كاست. اميد داشت, با تشكيل مجلس شورا و رايزنى نمايندگان مردم در سامان بخشيدن به جامعه, فقر و بى چيزى و بى عدالتى رخت بندد و مساوات و رفاه جايگزين آن شود.
او به طالب علمان نيز سفارش مى كرد: به بخشهاى اجتماعى فقه و حقوق سياسى نيز توجه كنند و با بهره گيرى از انديشه هاى ناب اسلام, بويژه سيرت اميرمؤمنان(ع) و تجربه هاى بشرى در گسترش عدالت بكوشند.
(يا داود انّا جعلناك خليفة فى الارض فاحكم بين الناس بالحق ولا تتبع الهوى فيضلك عن سبيل الله يعنى: اى داود, به درستى كه گردانيديم تو را جانشين در روى زمين; يعنى تدبير امور عباد را در كف با كفايت تو نهاديم, پس حكم كن ميان مردمان به راستى و درستى; يعنى بر وفق امر ما. اشياء را در موضع خود وضع نما و پيروى مكن هواى نفس و آرزوهاى آنان را, كه اگر تابع نفس شوى و به خلاف حق حكم كنى, پس گمراه سازد تو را هواى نفس و بگرداند تو را از راه خدا و طريق حق, كه آن جاده شريعت و قانون خدايى است.
خداوند حكم مى فرمايد بر آن كه: مردم به طريق عدل رفتار نمايند. انبياء و اولياء, مردم را واداشتند به عدل, با اين كه عدل و مساوات تكليف اوليه انسانيت است و بقاء نوع, منوط به عدل است. و در قرآن و اخبار معصوم تأكيد شده است به عدل.
(ان الله يامركم ان تؤدوا الامانات الى اهلها واذا حكمتم بين الناس ان تحكموا بالعدل انّ الله نعما يعظكم به ان الله كان سميعاً بصيرا)
(يا ايها الذين آمنوا كونوا قوامين لله شهداء بالقسط ولايجرمنّكم شنئان قوم على ان لاتعدلوا اعدلوا هو اقرب للتقوى واتقوا الله ان الله خبير بما تعملون)
امروز, كفار و ملل اجانب طريق عدل را مسلوك داشته اند, ما مسلمانان از طريق عدل منحرف شده ايم, يا ظالم و ستمكاريم و يا معاون ظلمه مى باشيم. هشت ماه, بلكه زيادتر مى باشد كه به جز اين يك كلمه عدل ديگر چيزى نگفته ايم….
اگر گفتيم معدلت مى خواهيم, غرض اين بود كه مجلسى تشكيل شود و مجلس و انجمنى داشته باشيم كه در آن مجلس, به داد مردم برسند و بدانند كه اين رعيت بيچاره, چه قدر از دست ظلم حكام ستم مى كشند و به چه اندازه نفوس و عرض رعيت از ظلم ديوانيان در سال تلف مى شود.… يك سال است اهل فارس متظلم اند… حالا فارس هم از دست ما رفت. نه تنها فارس خواهد رفت; بلكه تمام بنادر و سرحدات ايران رفته است… شماها نمى دانيد كه در ولايتها اين حكام چه ظلمها مى كنند, رعيت بيچاره ايران خودش و اهل و عيالش بايد نان ذرت و جو بخورند كه ماليات ديوان را بپردازند. نه رعيتى باقى مانده و نه در خزانه پادشاه چيزى موجود است. پادشاه, به واسطه خزانه, پادشاه خواهد شد و خزانه معمور نمى شود, مگر به واسطه آبادى مملكت و مملكت آباد نمى شود, مگر به واسطه عدل.
حكايت قوچان را مگر نشنيده ايد كه پارسال زراعت به عمل نيامد, و مى بايست هر يك نفر مسلمان قوچانى, سه رى گندم ماليات بدهد, چون نداشتند و كسى هم به داد آنها نرسيد, حاكم آن جا سيصد نفر دختر مسلمان را در عوض گندم ماليات گرفته, هر دخترى به ازاى دوازده من گندم محسوب و به تركمان فروخت….
اى مردم! بدانيد و بفهميد, همه شماها مكلفيد به رفع ظلم.
در زمان حضرت اميرالمؤمنين(ع) اهل مصر خدمت حضرت اميرالمؤمنين شكايت از عمال عثمان كردند.
حضرت فرمود: عده مظلومين زيادتر است, يا عده ظالمين؟
عرض كردند عده مظلومين بيش تر است.
فرمودند: پس سبب ظلم, خودتان مى باشيد.
عارضين مقصود را درك كرده جمع شدند و… عمال عثمان را از كار انداختند و ريشه ظلم را كشيدند….
ييك نفر نمى تواند همه اسباب و ادوات و لوازم را مهيا نمايد, پس بايد جماعتى تشكيل شود, براى انتظام امر يك نفر و اين جماعت, به واسطه دو قوه شهويه و غضبيه كه دارند, با هم مزاحمت خواهند كرد; زيرا كه شهوت جذب ملايم است و غضب دفع منافر. هر شخصى به واسطه قوه شهويه طالب است ملايم را و هركس مخالف او شود, در مقام دفع او خواهد برآمد و كذلك رفيقش. پس معلوم شد كه انسان محتاج است به تمدن و اجتماع با نوع خود و اين است معنى الانسان مدنى بالطبع.
عقلا و دانشمندان, يك نفر را مشخص و معين و انتخاب نمودند براى حفظ نوع خود… اين شخص را پادشاه گويند. پس پادشاه; يعنى كسى كه از جانب ملت منصوب شود و ماليات و سرباز بگيرد براى حفظ رعيت از ظلم كردن به يكديگر. اين پادشاه, مادامى كه حفظ كند رعيت را و ناظر به حال رعيت باشد, رعيت بايد مال و جان بدهد; اما اگر پادشاه بى حال و شهوت پرست و خود غرض باشد, رعيت بايد مال و جان به او ندهد و مال و جان را به كسى ديگر بدهد كه حافظ رعيت باشد….
… فرض مى كنيد مرا كشتند, اولادم به جاى خواهند ماند. سايرين را كشتند اولادهايشان باقى خواهند ماند. آنها مقاصد ما را اجرا خواهند داشت. به اجدادم قسم است تا زنده ام دست بردار نيستم… من كه بايد بميرم, حال كشته شوم بهتر است. جدم را كشتند, اسم مباركش شرق و غرب عالم را گرفت… خون من عدالت را استوار خواهد كرد و ظلم ظالمين را دافع و مانع خواهد گرديد.)
طباطبايى با يادكرد از عدالت اميركبير و ضرورت دغدغه وزرا و كارگزاران دولت براى عدالت و دفع ستم از رعيت و بيان شمه اى از آثار عدالت و جامعه توحيدى, پس از ذكر مصيبت امام حسين(ع) سخن خود را چنين به پايان برد:
(امروز پادشاه حقيقى اسلام و بزرگ ما امام زمان, عجل الله فرجه, مى باشد و ما نوكر آن حضرت مى باشيم و از احدى ترس و واهمه نداريم و در راه عدالت كشته شويم و از آن حضرت كمك مى خواهيم و مدد مى طلبيم و در سر اين مقصود باقى هستيم, اگرچه يك سال و يا ده سال طول بكشد. ما عدل و عدالت خانه مى خواهيم. ما اجراى قانون اسلام را مى خواهيم. ما مجلسى مى خواهيم كه در آن مجلس شاه و گدا در حدود قانونى مساوى باشند. ما نمى گوييم مشروطه و جمهورى, ما مى خواهيم, مجلس مشروعه, عدالت خانه و…)38
طباطبايى در همه مرحله هاى مبارزه, پيشاپيش مردم بود و پس از پيروزى براى كمك به مشروطه و مجلس, به مجلس رفت و در بيان و روشنگرى قانونهاى اسلامى و نظارت بر سير قانونگذارى و جلوگيرى از كژراهه رويها و انحرافهاى قوه مقننه, سخت تلاش كرد.
در جريان اشغال مجلس, آزار و اذيت بسيار ديد و سپس به مشهد تبعيد شد.
5. توجه به بيرون از مرزها و سرنوشت مسلمانان: سيد محمد طباطبايى افزون بر آگاهى از حال و روز ايران و رويدادهاى سياسى و اجتماعى آن, از آن چه در كشورهاى ديگر مى گذشت, باخبر بود و دگرگونيهاى سياسى و اجتماعى آنها را پى گيرى مى كرد. از عالمان, طالب علمان و فرهيختگان مى خواست, تجربه هاى موفق آنها, بويژه ژاپن را در زمينه پيشرفتهاى اقتصادى و… در كانون توجه خود قرار دهند و بهره گيرند. در آن روزگار, دولت ژاپن در زمان ميكادو, از صورت حكومت فردى به حكومت جمعى مشروطه دگر شده بود. ميكادو در سال 1889 اعلان مشروطيت داد و ژاپن در سايه شورا و مجلس, با همّت و تلاش مردم دگرگون شده و رهيده از استبداد, در عرصه فرهنگ و صنعت و فنون, پيشرفت كرد و توانست با قدرت نظامى و اتحاد ملى, دولت ديكتاتور و مستبد تزار روس را در نبردى كه بين دو كشور درگرفته بود, شكست دهد.39 و اين رويداد, براى ستمديدگان و محرومان جهان, اميدهايى پديد آورد. بويژه ايرانى كه از همسايگى با رژيم تزار آسيبها ديده بود و بخشهاى مهمى از سرزمين آن را به زور در چنگ خود گرفته بود.
سيد محمد طباطبايى, چون دغدغه مردم مسلمان ژاپن را داشت, تلگرافى به پادشاه ژاپن زد و به وى سفارش كرد, با مسلمانان ژاپن به خوبى و نيكى مدارا كند:
(حضور ميمنت ظهور, اعلى حضرت امپراطور معظم بهيه ژاپون, اگرچه با اخلاق مرضيه آن اعلى حضرت و تمدن فوق العاده دولت بهيه ژاپون, به اين اظهار احتياج نبود, ولى در مقام اخوت با برادران مسلمين ساكنين آن مملكت, مقتضى اين توصيه شده, استدعا مى نمايم كه توجه ملوكانه نسبت به آن برادران دينى طورى باشد كه آسوده و محترم بتوانند از عهده تكاليف دينى و دنيوى برآيند.)40
* شيخ فضل الله نورى: شيخ شهيد, برجسته ترين شخصيت علمى تهران و از پيشاهنگان جنبش مشروطه بود. او, پس از فراگيرى مقدمات در ايران, به عتبات رفت و مدت بيست سال در نزد عالمان پارسا و پرهيزگار حوزه نجف و سامرا, به فراگيرى دانشهاى اسلامى پرداخت و به اجازه اجتهاد و اجازه حديث, دست يافت. از جمله استادان او شيخ راضى نجف, شيخ مهدى آل كاشف الغطا و ميرزاى شيرازى بودند.41
او, بيش ترين استفاده را از مكتب ميرزاى شيرازى برد كه در دانش و بينش و دورانديشى, سرآمد فقيهان روزگار خود بود. درايت و زعامت حكيمانه او بود كه ايران را از ورطه هولناك اسارت كمپانى رژى رهانيد. شيخ فضل الله نورى از نزديك ترين و باهوش ترين شاگردان ميرزا بود و نخستين كسى بود كه با او به سامرا هجرت كرد.
شيخ فضل الله در نجف و سامرا به جايگاه بلند علمى و فقاهتى دست پيدا كرد كه اجازه هاى استادان بزرگ, عالمان جامع و كامل, بر روايت حديث و فتوا, شاهدى روشن بر جايگاه علمى اوست و نيز رساله هايى ژرف فقهى كه به قلم او نگارش يافته, مانند رساله فى قاعدة ضمان اليد, صحيفه قائميه, بر گستردگى دانش و بلندى انديشه وى دلالت دارند.42
شيخ فضل الله نورى, در سال 1300هـ.ق به تهران آمد و به آموزش و تربيت طالب علمان پرداخت و به حوزه تهران جلوه علمى خاص بخشيد.
اعتمادالسلطنه مى نويسد:
(شيخ فضل الله نورى, افضل و اكمل تلامذه سركار حجةالاسلام حاج ميرزا محمدحسن شيرازى مد ظله العالى, است. و در فقه و اصول و حديث و رجال و انواع فضائل ديگر, امتيازى بيّن دارد. اهالى دارالخلافه را به اين بزرگوار اعتقادى است راسخ. مجلس درس و افادت و افاضتش نيز امروز, بسى عامر و به وجود كافه مستعدين مدارس طهران دائر مى باشد.)43
سيد محمدعلى شوشترى از علماى تهران درباره جايگاه علمى وى مى نويسد:
(حاجى شيخ فضل الله مجتهد نورى, كه در حوزه درس مرحوم ميرزاى بزرگ… بر همه فضلا مقدم مى نشست و از نظر دانش و فضل در رشته اصول, استاد درجه اول و در فقه محقق تام كه نظرياتش مورد استناد فقهاى ديگر قرار مى گرفت و يا در رشته حكمت و كلام, كسى را ياراى مجادله و يا بحث با ايشان نبود و در ساير رشته هاى ادبى و ضرورى, جامع جميع كمالات بوده است.)44
ملك زاده,كه روزگارى در حوزه بوده و درس مى خوانده و لباس اهل علم بر تن داشته است, از درس پر رونق و شركت هزارها طالب علم در مجلس درس او گزارش مى دهد و يادآور مى شود: در بين مردم, جايگاه والايى داشت.45
شيخ از دانشهاى گوناگونى كه در آن روزگار در حوزه آموزانده و آموزيده مى شد, بهره ها داشت. فقه, اصول, رجال و درايه, درس مى گفت. با تلاش بسيار, شاگردان بنامى را به پايه هاى بالاى علمى و عملى رساند كه هر يك وزنه علمى و خدمتگزارى راستين براى جامعه شدند, از جمله: شيخ عبدالكريم حائرى, حاج آقا حسين طباطبايى, ميرزا ابوتراب شهيدى, ميرزا ابوالقاسم قمى, سيد محمود مرعشى, آقا نورالدين عراقى, شيخ محمود مفيد, آقا محمد كبير قمى,صالحى كنى, شيخ باقر معزى, ميرزا مهدى و احمد آشتيانى, علامه هفت تنى و…46
علامه قزوينى, دو سال در محضر شيخ حاضر شده و از دانش سرشار وى بهره برده و چهار سال استاد فرزندان وى بوده است. او از اين آشنايى چنين ياد مى كند:
(من خودم, دو سال در خدمت شيخ فضل الله تلمذ كرده و چهار سال به دو پسرانش: ضياءالدين و حاجى ميرزا هادى عربى درس داده ام. من همه آنها را خوب مى شناسم; آنها اشخاص خوش قلب و نجيبى بودند.)47
شيخ فضل الله نورى, در تهران, كارهاى مهمى به انجام رسانيد, گره هاى بسيارى از كار مردم گشود و مردم در نزاعها و درگيريها و كارهاى قضايى به وى رجوع مى كردند و وى با تشكيل محكمه شرعى, بين آنان داورى مى كرد و گره از كار بسته آنان مى گشود. وى وكيل تام الاختيار و بازوى توانا و پر قدرت ميرزاى شيرازى در تهران بود:
(وكلاى ميرزا در شهر, از امين ترين و عاقل ترين مردم, و از ميان نيكمردان بودند و هيچ گاه از اوامر ميرزا در وظيفه اى كه بر دوششان مى گذاشت, تخلف نمى ورزيدند.)48
برگى از انديشه ها و ديدگاه هاى روشنگر شيخ فضل الله نورى
شيخ, انديشه هاى بلند, نو و كارگشا داشت. چون از سرچشمه وحى سرچشمه مى گرفتند, بسيار در روح و روان انسانها اثرگذار بودند. آثار پر بركت انديشه او, در جنبش تنباكو و نهضت مشروطه, جلوه گر شدند. پس از مشروطه و پس از آن كه شربت شهادت نوشيد, انديشه هايش, بيش از پيش دامن گستراندند و در پاسدارى از اصول و ارزشهاى اسلامى و انگيزش غيرت دينى در سده اخير بسيار كارگشا و نقش آفرين بودند.
1. بايستگى جامه عمل پوشاندن و پياده كردن اسلام در جامعه: دين و ديندارى و نمود اسلام در زندگى فردى و اجتماعى مردم, مهم ترين دغدغه شيخ بود. او بر اين باور بود كه اسلام دينى است كه براى نيازهاى دنيوى و اخروى انسان امروز و فردا برنامه دارد و شريعت اسلام, از حركت باز نمى ايستد و كهنه نمى گردد و به بهترين وجه, براى همه نيازهاى بشرى راهكارهاى شايسته و درخور, پيش بينى كرده است. اين فقيهان و صاحب نظرانند كه بايد برنامه هاى دين را از كتاب و سنت بيرون بكشند و به گونه اى پيش بروند كه نيازمند به انديشه و برنامه ديگران نباشيم. او, بر اين باور بود اگر به درستى انديشه هاى راستين اسلام از كتاب و سنت به در آورده شود, نيازمند به كارگيرى قوانين ديگران, كه ساخته و پرداخته فكر و انديشه پر از كاستى بشرى است, نخواهيم بود.49
وانگهى, ارزشها و دستورهاى دينى, ويژه روزگار حضور امام معصوم نيست و در دوران غيبت نيز مى بايست مو به مو اجرا شوند و جامعه, از بركتهاى تعاليم قرآن و سنت بهره مند گردد. او خود در كنار پژوهش و تدريس, محكمه شرعى داشت, به حلّ دشواريها و گرفتاريهاى حقوقى مردم مى پرداخت و در حد توان, احكام شرع را اجرا مى كرد. از عالمان دين مى خواست بر اجراى دستورهاى دينى نظارت كنند و نگذارند اربابان زر و زور قانونهاى اجتماعى را به سود خود تعريف كنند.
شيخ, در سال 1326, در پاسخ نامه يكى از عالمان قزوين, مى نويسد:
(اين زحمت و گرفتاريها تماماً توليد از تهاون در اجراء حدود الهيه و تسامح در تنفيذ احكام شرعيه مى شود. بعد از آنكه متخاصمان معاً در محكمه مجتهد جامع الشرايط ترافع حضورى كردند و حكم قاطع به صدور رسيد, ديگر چه جاى آن است كه اولوالشوكة [افراد ذى نفوذ] تعلل بكنند و به ملاحظه وسائط و شفعا يا جهت ديگر در احقاق حقوق و اغاثه مستغيث [دادخواه] و رفع يد عاديه [متجاوز] و قطع دابر ظالمين [كوتاه كردن پشتوانه ستمكاران] كوتاهى بفرمايند. دشمنان دين و دولت به همين دستاويز است كه مردم را جرى و جسور مى سازند و دهنها را باز و زبانها را دراز مى كنند…)50
2. بايستگى حضور گسترده و نقش آفرين عالمان در اجتماع: در بينش شيخ, مسؤوليت گريزى, بى طرفى, بى نقشى, اميد اين كه ديگران گره ها را بگشايند و… در اسلام جايى ندارد. علما وظيفه دارند افزون بر نظارت بر اجراء حدود خداوند, در حل مسائل اقتصادى و حاكميت جامعه نيز به قدر توان, به مردم يارى برسانند و در گرفتاريها و تنگناهاى اجتماعى در كنار مردم باشند و گره گشاى امور.
او در نامه اى به استادش ميرزاى شيرازى, درباره آن چه نياز همگانى است و روى آوردن مردم به توليدات وارداتى, استفتاء كرد. ميرزا, ذوى الشوكه را, كه علماى دين, مصداق بارز آن به شمار مى روند, موظف كرد در سامان بخشيدن به اين نياز مهم, به جامعه يارى برسانند و در كنار مردم باشند.
(مورد مذكور, باب سياسات و مصالح عامه است و تكليف در اين باب, بر عهده ذوى الشوكة از مسلمين است كه با عزم محكم مبرم, درصدد رفع احتياج خلق باشد, به مهيا كردن مايحتاج آنها.)
شيخ شهيد, در راه خودكفايى اقتصادى و برطرف كردن نياز كشور به واردات خارجى, به تلاش برخاست و از مردم مسلمان خواست با مصرف نكردن كالاهاى خارجى, خود به فكر تهيه آنها در داخل باشند. اين حركت شيخ و تلاش در راستاى بى نيازى جامعه از دولتهاى بيگانه, ميرزاى شيرازى را خوشحال كرد و در پاسخ يكى از استفتاهاى شيخ از او تشكر كرد و كار او را ستود:
(در جواب سؤال از قند و غيره, آن چه نوشته بوديد, از ترتب مفاسد بر حمل اجناس از بلاد كفره به محروسه ايران, صانها الله تعالى عن حوادث الزمان, صواب, و هميشه ملتفت به آنها و اصناف آن, كه مايه خرابى دين و دنياى مسلمين است, بوده ام و از اقدام شما در تهيه دفع آنها, كه بايد از محض غيرت دين و خيرخواهى مسلمين باشد, زياده مسرور شدم و البته به هر وسيله كه ممكن باشد, رفع اين مفاسد بايد بشود.)51
در واقعه تنباكو مبارزه با استعمار بريتانيا نيز, همه علماى بزرگ تهران شركت كردند, اما شيخ فضل الله نورى, پيشوا و جلودار علما در مخالفت با امتياز رژى بود.
احتشام السلطنه در خاطرات خود نوشته است:
(در سال 1308… مرجع بزرگ عالم تشيع, مرحوم ميرزاى شيرازى, فرمان تحريم استعمال تنباكو صادر و استعمال آن را در حكم محاربه با ولى عصر, عجل الله تعالى, اعلام [كرد]… جميع علماء اعلام و جامعه روحانيت تهران, از طلاب علوم دينى تا بزرگ ترين مجتهد معاصر در آن نهضت بزرگ دينى و ملى, يار و ياور و حامى مردم و مجرى فتواى تحريم بودند…. در آن نهضت عظيم, كه قدرت غالب و تسلط بيگانه, على رغم همه نفوذ و ريشه اى كه در جميع اركان دربار و دولت ايران داشت… نفوذ و سلطه روحانيت و ريشه پر دوام مذهب در دل و جان بيست كرور نفوس ايران, طعم تلخ شكست را به ايشان چشاند و نشان داد كه قدرتى مافوق قدرت امپراطوران انگليس هم وجود دارد.
در آن وقايع, شيخ فضل الله نورى در تهران, كباده رياست مى كشيد و در صف پيشوايان روحانى, مشوّق و محرّك مردم در مخالفت با امتيازنامه رژى بود.)52
3. علما و رسالت عدالت گسترى: شيخ فضل الله نورى, ترويج عدالت و دفاع از ستمديدگان را از رسالتهاى بنيادين علماى دين شمرد و بر اين باور بود: توسعه عدالت از توحيد جداناپذير است و تربيت و تهذيب اخلاقى و اصلاح روح و روان و سامان بخشيدن به زندگى, بستگى به عدالت دارد و در جامعه اى كه پايه هاى طبقاتى و برخورداريهاى اقتصادى, مردم را از يكديگر جدا كرده و بين آنان دره اى ژرف پديد آورده و در كنار كوخها و خيل گرسنگان, زراندوزان و مرفهان بى درد, بى دغدغه و شاد مى زيند, نمى توان دم از توحيد زد. خداوند از علماى دين پيمان گرفته كه به سيرى ستمكاران و گرسنگى فرودستان لب فرونبندند و براى برپايى عدالت بستيزند.
شيخ شهيد در دفاع از خود در برابر ژاژخواهى ژاژخواهان مى گفت:
(علماء اسلام, مأمورند براى اجراى عدالت و جلوگيرى از ظلم, چگونه من مخالف با عدالت و مروج ظلم مى شوم)53
شيخ, همان گونه كه جامعه ناعادلانه و نظام ستمكارانه را جامعه و نظامى اسلامى نمى شمرد, اجراى عدالت را بدون پاى بندى به باورها و اجراى درست دستورها و آيينها اسلام, بى معنى مى شمرد و بر اين باور بود كه: عدالت و آزادى و حريت و دفاع از ستمديدگان, بدون پيوستگى به دين و اعتقاد به قيامت, ضامن اجرا ندارد و افراد دين گريز, خود را متعهد به پاسداشت حقوق ديگران نمى شمرند و گردنكشان, بدون تازيانه حدود و قصاص مهار نمى شوند.53 و افزون بر آن پرچم داران عدالت, اگر خود پاى بند به مرزهاى دين نباشند, سرانجام خود ستمكار مى شوند و به نام عدالت و آزادى, دوچندان بر مردم ستم مى كنند. شيخ براى برپايى عدالت خانه از آغاز مبارزه, با علما بود و با عين الدوله, رويارو شد و در برابر تهديد وى, چنين به او پيغام داد:
(كسى كه حيات و مماتش زير قلم ماست, چگونه جرأت مى كند چنين جملاتى را به زبان بياورد. به او بگو: ما از تو واهمه اى نداريم و عن قريب تكليفت را روشن مى كنيم.)54
او همراه علما براى ادامه مبارزه و ايجاد مجلس و عدالت خانه به قم مهاجرت كرد و همه مخارج اردوى قم را بدون منّت پرداخت و در مجلس به علما گفت:
(البته مى دانيد از روز حركت از طهران تا امروز مبالغى گزاف مخارج تمام اين حضرات كردم و دينارى از هيچ كس نمى خواهم و تمنى ندارم…)55
و نيز در سال 1325 او بود كه براى مهار لجام گسيختگى رحيم خان شرور و عزل او از ايل بيگى, به همراه سيد محمد طباطبايى و سيد عبدالله بهبهانى, به نزد شاه رفت و غائله را خاموش گردانيد.
اگر سرانجام, به ناسازگارى با مجلس برخاست, نه براى مخالفت با عدالت خانه و مجلس شورا كه مبارزه او به گفته خود و همراهان, براى جلوگيرى از كژى و فساد در نهاد قانونگذارى و چيره شدن كژباوران و كژانديشان, بر هرم رهبرى مشروطه بود وگرنه او نه مستبد بود و نه با دربار ميانه اى داشت و اگر در اواخر, به برچيدن مجلس رضايت داده بود, به خاطر دفع افسد به فاسد بود; چه به شهادت شاهدان موثق و عالمان پارسا ر پى آن بود كه به جمع متحصنان بپيوندد.56 و پس از كشته شدن آقا مصطفى آشتيانى در تحصن عبدالعظيم, كشندگان او را به منزل خود راه نداد و پس از آن, كسى او را خوشحال نديد.
سيد محمدعلى شوشترى از علماى تهران در اين باره نوشته است:
(چنانچه بى غرضان رسيدگى مى كردند, مى فهميدند, مرحوم شيخ اساساً با تمام اعمال محمدعلى شاه مخالف بوده و حتى در مكاتبى كه راجع به وساطت از كريم دواتگر, ضارب خود به شاه نوشته, معلوم مى شد كه مرحوم شيخ, هرگونه نسبت استبداد به ايشان, افترايى بيش نبوده است.
مرحوم شيخ, در تمام مدتى كه محمدعلى شاه در باغ شاه سكونت داشت, برخلاف ميل و رضايتش, يك مرتبه او را به باغ شاه بردند و در آن مجلس هم, از مذاكرات شيخ, شاه فهميد كه شيخ با اقدامات او و درباريانش مخالف است.
در تمام مدت استبداد صغير, مفاخرالملك جانى, حاكم تهران و يا قاتل واقعى مرحوم آقا ميرزا مصطفى آشتيانى, هر وقت خواست كه به منزل شيخ براى ملاقات حاضر شود, مرحوم شيخ اجازه نداد. و حتى پس از قتل فجيع مرحوم آقا ميرزا مصطفى در حضرت عبدالعظيم, چند ماهى كه مرحوم شيخ حيات داشت, ديگر كسى ايشان را متبسم نديد و پس از آن واقعه, رابطه مرحوم شيخ, كه ظاهراً گاه گاهى با باغ شاه وسيله مكتوبى در بين بود, قطع گرديد و هيچ گونه ربطى با شاه و درباريان نداشت. روزى را به خاطر دارم, مرحوم مشيرالسلطنه, كه در آن تاريخ صدراعظم بود, براى رفع اختلاف و جبران از گذشته به منزل شيخ آمد و پس از مذاكرات زيادى كه با شيخ كرد, مأيوس از منزل شيخ خارج گرديد و حتى در مراجعت, به حاجى آقا على اكبر بروجردى اظهار كرد كه: اين رفتار حضرت آقا با شاه و ما بدتر از رفتار سيدين سندين است.)57
شهيد سيد حسن مدرس نيز, در تحليلى دراز دامن, از برنامه ريزى گروه هاى الحادى, بويژه بولشويكهاى روسى, براى به كژراهه كشاندن مشروطه و دور كردن علماى دين از رهبرى جامعه, با اختلاف و دوگانگى افكندن بين آنان, شايعه مستبد بودن شيخ فضل الله و پيوند او با دربار و ملاقات و پول گرفتن, از محمدعلى شاه را, اتهامى ناروا از سوى مخالفان براى بد جلوه دادن آن مرد بزرگ و به كژراهه كشاندن مسير تاريخ مى داند:
( در همان روزها, كه صحنه مسخره انگيز و توهين آميز ملاقات اميربهادر, فرستاده محمدعلى شاه را با شيخ فضل الله نورى, مجتهد مسلم, منتشر كردند و دروغ و جعل بود, اگر علماى ما و تاريخ نويسان ما, شوخى و مسخره نگرفته و به جاى باور نمودن, ريشه ياب دعاى جانشينى پيامبران كند. تحقيقات فقهى شيخ, نه از سر تفنن و يا اعلان اجتهاد كه از سر ضرورت و رفع نيازهاى فقهى جامعه اسلامى بود. از جمله رساله پرسش و پاسخ شيخ فضل اللّه نورى و ميرزاى شيرازى, دربردارنده شصت پرسش فقهى در مهم ترين گزاره هاى فقهى نو پيداست, مانند روابط با دولتهاى بيگانه, مصرف كالاها و غذاهاى خارجى و… كه شيخ فتاوى استاد را گرد آورده و آن را تأييد و نشر داده است. مجموع اين نوشته ها, به همراه حاشيه ها و روشنگرى هاى شيخ درباره احكام اولى و ثانوى و احكام حكومتى, راه هاى فقهى روشنى را فراراه جامعه اسلامى گشود.59
شيخ فضل اللّه, در سال 1319 از راه استانبول, به مكه سفر كرد. در بازگشت از راه جبل, شامات و عراق, كه بيابانى قفر, خشك و سوزان بود, بازگشت.
مدينه منوره در آن سالها, در قلمرو حكومت آل رشيد بود. آل رشيد, به ره توشه حاجيان دستبرد مى زدند و آنان را آزار و شكنجه مى دادند و از هيچ گونه كار ناشايستى خوددارى نمى كردند. كاروان حاجيان ايرانى و عراقى, در آن سفر آزار و اذيت و شكنجه بسيار ديدند. شيخ كه خود از نزديك شاهد ماجرا بود, در بازگشت به نجف, عالمان را برانگيخت: تا زمانى كه امنيت راه جبل برقرار نشود, از اين راه به مكه معظمه نروند و رفتن از اين راه, چون از ميان رفتن دارايى و ره توشه و گاه زيان خسارت جانى را درپى دارد, حرام است. علماى نجف, رفتن از راه جبل را حرام كردند. شيخ نيز در اين باره رساله (حرمت استطراق از طريق جبل به مكه معظمه) را نوشت. در اين رساله آمده است:
(مخفى نماناد كه رفتن از اين صحراهاى موحشه و اين بيابانهاى بى پايان, با اين اعراب خونخوار و دشمنان بى شمار, عقلا و شرعا, غيرجايز و حرام و از اظهر افراد: القاء نفس در تهلكه است…
بارى, تأملى نيست كه اليوم, اقدام به استطراق از راه جبل, ذهابا و ايابا, مظنون الضرر, مالا و عرضا و نفسا, بلكه مقطوع الضرر است و در اين صورت استطراق حرام است…
و من حسن الاتفاق آن كه: داعى, وقتى كه به نجف اشرف و عتبات عاليات مشرف شده و زيارت علماء اعلام و حجج اسلام آن بقاع شريفه مرزوق شد, ديدم كه تمام آقايان از كثرت تظلمات حاج و تراكم شهادات آنها بر واردات, متفق الكلمه, حكم به حرمت و منع استطراق از طريق جبل, ذهابا و ايابا, فرموده اند…
و پر واضح است كه مخالفت احكام اين جمع از علماء اعلام حرام است.
بناء عليه, اميد است اولياى دولت علّيه, در مقام اجراء احكام شرعيه و حفظ رعايا از تلف و ضرر, غدغن اكيد و منع بليغ فرمايند كه ديگر مأمورين جرأت اقدام نداشته باشند.)60
ناظم الاسلام, در ديدارى كه با شيخ در منزل سيدمحمد مجتهد داشته است, از شيخ سخنى نقل مى كند كه بيان گر توجه دقيق شيخ به زمان شناسى است:
(نگارنده روزى كه مشاراليه [شيخ فضل اللّه] در خانه آقاى طباطبايى آمده بود, در مجلس, ضمن مذاكره گفت: ملاى سيصد سال قبل به كار امروز مردم نمى خورد.
شيخ در جواب گفت: خيلى دور رفتى, بلكه ملاى سى سال قبل به درد امروز نمى خورد. ملاى امروز بايد عالم به مقتضيات وقت باشد, بايد مناسبات دول را نيز عالم باشد.)61
شيخ بر عالمان دين لازم مى دانست: دانش تاريخ و جغرافيا را فراگيرند و از دانشهايى مانند: علم نجوم و هيئت كه در دانش فقه و نيز تفسير قرآن و خداشناسى و كيهان شناسى, به كار آنان مى آيد, غفلت نورزند. او خود افزون بر فقه و اصول, از اين دانشها آگاهى داشت و از آنان سود مى جست. ضياءالدين درّى, از استادان حكمت تهران در اين باره نوشته است:
(نگارنده, در چند جلسه فهميدم, قطع نظر از جنبه فقاهت, از بقيه علوم, همه, اطلاع كافى دارند; از جمله, علم تاريخ و جغرافيا, كه اغلب فقها از اين دو علم بى بهره مى باشند. حتى در اين اواخر, نزد مرحوم ميرزا جهان بخش منجم, مشغول خواندن علم نجوم و اسطرلاب بود. من عرض كردم: جناب آقا! در اين آخر عمر, براى چه علم نجوم تحصيل مى كنيد؟
فرمود: من از اين علم چون بهره نداشتم و اين مسأله براى من, يعنى اهل علم كليتاً, بد است كه از اين علم معروف بى بهره باشند. بميرم و اين علم را بدانم بهتر است كه بميرم و ندانم.)62
5. ولايت فقيه: باور شيخ به ولايت فقيه و اين كه جامعه بايد زير نظر فقيه پرهيزگار, دارنده همه ويژگيهاى لازم: دانش, زمان شناسى, شجاعت و… اداره شود,همه سويه و ژرف بود و مشعل راه او و روشنايى آف يانيه اى فقيهانه و روشنگر پخش شد كه آشنايان به ادبيات و شيوه قلم و مبانى فقهى علماى آن دوره, بر اين نظر بودند كه بيانيه به قلم شيخ شهيد است. بخشى از آن بيانيه, به اين شرح است:
(از آن جايى كه امام عصر, حجةبن الحسن, عجل الله فرجه, را توجهى تامّ است به شيعيان و بقاء سلطنت سلطان ايران… از بابت لطف جارى فرمود به قلم شريف جناب مستطاب, قبلة الانام حجةالاسلام آقاى ميرزا محمدحسن شيرازى, دام ظله العالى, كه از خواص بندگان خدا و شيعيان امام همام(ع) است. و قريب نود سال در خدمتگزارى شرع مبين و ترويج دين مبين خاتم النبيين(ص) زحمات بلانهاية كشيده و متوسل به ناحيه مقدسه امام زمان گرديده كه: (اليوم استعمال تنباكو و توتون باى نحو كان در حكم محاربه با امام زمان است) و الحق اين كلمه جامعه شريفه, كه مشتمل بر معانى كثيره است, داخل در امثال توقيعات و الفاظ صادره از لسان صاحب الزمان است و چنان ابهت و وقعى در قلوب وضيع و شريف و عالم و جاهل افكند كه با هزار توپ و تفنگ, ممكن نبود ممانعت اين خلق را از شرب دخانيه كرد. گويا منادى امام عصر(عج) ندا در داد كه اى مطيعين امام(عج) حفظ اسلام موقوف به عدم استيلاء كفار است ولن يجعل الله للكافرين على المؤمنين سبيلا….
وحفظ بيضه اسلام, داخل در اصول و فرائض عينيه است. بر تمام آحاد مسلمانان با عدم مَن به الكفايه, واجب عينى است و اصل مسأله ما, داخل در احكام و موضوعات مستنبطه نيست تا اين كه اطاعت حكم آن تنها بر مقلدين واجب باشد, بلكه از قبيل حكم در موضوعات صرفه است كه اطاعت حكم حاكم شرعى مطاع بر مجتهد ديگر و مقلدين لازم و محتم است. به مقتضاى فرمايش حضرت صادق(ع): (اذا حكم بحكمنا فلم يقبل منه فانما بحكم الله استخف وعلينا رد والراد عليه راد علينا وهو على حد الشرك بالله تعالى) مثل حكم جناب حجةالاسلام ميرزا, دام الله ظله العالى, حكم حجت امام عصر است بر خلق و نقض حكم ايشان, نقض حكم امام است.)63اين بيانيه فقهى, از سوى يكى از مهم ترين و نامورترين فقيهان تهران, وسوسه ها را از ميان برد و همگى در پيروى دستور ميرزا همداستان شدند.
پس از لغو امتياز تنباكو, ميرزاى شيرازى با درخواست شيخ فضل اللّه نورى, حكم ولايى تحريم تنباكو را لغو كرد. شيخ در نامه اى به ولى امر مسلمانان, او را از قطع دست بيگانگان از شؤون ايران آگاه ساخت و خواستار حكم جواز مصرف و تجارت تنباكو گرديد:
(…چون فعلاً, رفع مانع به كلى شده و بالمرة امتياز را برداشته, امر به حد خود كما فى السابق رسيده, مستدعى است از حضرت عالى آن كه به عبارت صريح… اجازه بفرماييد كه خلق, مشغول استعمال دخانيات كما فى السابق باشند و از مكاسب خود باز نمانند….)64
شيخ فضل اللّه نورى, در رساله معروف: تحريم مشروطه, هم قانونگذارى در امور شرعيه را در حوزه كار فقيهان مى شمارد و هم ولايت و تصرفات شرعى در شؤون مردم را. و اين نكته را به گوناگون عبارت, بيان كرده و گاه به دليلهاى آن اشاره كرده است. ابتدا در مقدمه اى تحليلى يادآور مى شود: پيامبر اسلام و امامان هم مقام نبوت دارند و هم مقام حكومت و سلطنت. اين عوارضِ ناخواسته خارجى بود كه مقام سلطنت و حكومت جامعه را از امامان گرفت و پس از غيبت, اين وظيفه بر عهده فقيهان است, يعنى بيان قانون و ولايت در امور شرعى جامعه:
(نبوت و سلطنت در انبياى سلف, مختلف بود. گاهى مجتمع و گاهى مختلف و در وجود مبارك نبى اكرم و پيغمبر خاتم(ص) و هم چنين در خلفاى آن بزرگوار حقا… نيز چنين بود تا چندين ماه. بعد از عروض عوارض و حدوث سوانح, مركز اين دو امر; يعنى تحمل احكام دينيه و اعمال قدرت و شوكت و دعاى امنيت در دو محل واقع شد و فى الحقيقه, اين دو, هريك مكمل و متمم ديگرى هستند. يعنى بناى اسلامى بر اين دو امر است: نيابت در امور نبوتى و سلطنت و بدون اين دو, احكام اسلاميه معطل خواهد بود. فى الحقيقه, سلطنت قوه اجرائيه احكام اسلام است… بعد از زمان غيبت امام زمان(ع) كه امر راجع به نواب خاص و عام آن بزرگوار شد, كم كم به واسطه سوانح ضعف در عقايد شد و از اين رو, بى اعتدالى زياد شد على حسب اختلاف الاوقات من اهتمام العلما والسلطنة وعدمه. پس به حكم اين مقدمه ظاهر و هويدا شد كه اگر بخواهند بسط عدالت شود, بايد تقويت به اين دو فرقه شود: يعنى حمله ٌاحكام و اولى الشوكة من اهل الاسلام.)
وى, در پاسخ شبهه شمارى از روشنفكرنمايان كه مى گفتند: نمايندگان وكيل مردم اند و اختيار كامل در تصويب قانونها و لايحه ها را دارند و وكالت بدانان براى قانونگذارى مشروعيت مى دهد, نوشت:
(وكالت چه معنى دارد, موكل كيست؟ و موكل فيه چيست؟ اگر مطالب امور عرفيه است, اين ترتيبات دينيه لازم نيست و اگر مقصد امور شرعيه عامه است, اين امر راجع به ولايت است نه وكالت و ولايت در زمان غيبت امام زمان(ع) با فقهاء و مجتهدين است, نه فلان بقال و بزاز.)65
سپس ايشان, با اشاره به توقيع (واما الحوادث الواقعه فارجعوا فيها الى رواة حديثنا) و نيز روايت تحف العقول: (مجارى الامور والاحكام على ايدى العلماء) استفاده مى كند كه حق حكم و ولايت بر اجراى آن در روزگار غيبت, به دست فقيهان است:
(در زمان غيبت امام(ع) مرجع در حوادث فقها, از شيعه هستند و مجارى امور نيز به يد ايشان است…. و در وقايع حادثه, بايد به باب الاحكام, كه نواب امام(ع)اند, رجوع كنند و او استنباط از كتاب و سنت نمايند, نه تقنين و جعل.)66
* سيد عبدالله (بهبهانى م: 1329), يكى از كسانى كه در نهضت مشروطيت درخشش ويژه اى داشت و بر اثر تلاشها و پايمرديها, نامش با مشروطه عجين گرديد, سيد عبدالله بهبهانى بود. او, پس از آموختن مقدمات علوم دينى در نجف به مجلس درس بزرگانى چون شيخ راضى نجفى, ميرزاى شيرازى, سيد حسين كوهكمرى67 و… راه يافت و به درجه والاى اجتهاد رسيد. براى انجام رسالت و تبليغ دين و هدايت مردم, به تهران بازگشت و جانشين پدرش سيد اسماعيل, كه از مراجع بزرگ تهران بود, گرديد. هم روزگاران و همگنان, او را به علم و تدبير ستوده اند.
شيخ محمد حرزالدين درباره وى نوشته است:
(كان عالما فاضلاً اديبا محنكا ومن اهل المعرفة والتدبير)68
او عالمى فرزانه و اديبى آگاه و صاحب نظر در امور و آزموده و صاحب بصيرت و تدبير بود.
بهبهانى, در دانشهاى شرعى, بويژه فقه, مجتهد و صاحب نظر بود. از جمله كتاب هاى او در اين زمينه, عبارت است از:
مجموعه الرسائل الفقهيه, دربردارنده 25رساله فقهى كه در هر رساله, به يكى از مسائل دشوار فقهى پرداخته است. اين رساله, به نظر آقا بزرگ تهرانى, گوياى ژرفاى دانش و انديشه فقهى اوست.69
سيد عبدالله بهبهانى, مردمدار و ساده زيست بود. روح بلند او, او را از آزمندى, مى پرهيزاند و اخلاص و خداجويى, او را به خدمت به اسلام و مسلمانان وامى داشت. در اين راه هيچ منتى را جز از خدا نمى پذيرفت. اين گفت وگو درباره سيد عبدالله, كه بين چند تن از نزديكان, آشنايان و مبارزان, در غياب او روى داده, شاهد بر مدعاست:
(…آقا سيد محمدتقى گفت: عيب كار اين است كه جناب آقا [سيد عبدالله] پول ندارد كه خرج طلاب كند… حتى آن كه چند شب قبل پول براى چاى و غليان مجلس طلاب نداشتند. آقا سيد احمد گفت: غصه پول را نخوريد. عما قريب, جناب آقا صاحب پول خواهد شد, آن كه بايد برساند خواهد رسانيد.
مجد الاسلام, مدير روزنامه ادب گفت: طلابى كه اطراف جناب آقا مى باشند, چون قصدشان ترويج اسلام است و نجات دادن ايران, محتاج به پول و مخارج گزاف نمى باشد به اندازه مخارج جزئيه هم ملت حاضر است و مى رساند.
آقا سيد محمدتقى گفت: چند نفر از هواخواهان اسلاميت, حاضر شده اند كه: پول بدهند تا ده هزار تومان متقبل شده و آوردند, لكن جناب آقا [سيد عبدالله] قبول نكرد و مى فرمايند من جز رفاهيت و آسودگى مردم مقصودى ندارم. گرفتن پول منافى است با اين غرض مشروع و مقدس.
ناظم الشريعه گفت: من شنيده ام: هواخواهان امين السلطان محرك آقا شده اند.
آقا سيد محمدتقى گفت: نه احدى محرك آقا نيست. اطراف جناب آقا, احدى از هواخواهان امين السلطان نيست. محرك آقا ظلم و ستمى است كه از بعض رجال دولت و درباريان ديده است.)70
اهل نظم و برنامه
اداره بيت و دفتر كار سيد بهبهانى, بسيار سامان مند بود و او از بى برنامگى و درهم بودن كارها و نامرتب بودن نامه ها و… برمى آشفت و ناراحت مى شد. بر اين باور بود: نامرتب بودن نامه ها و استفتاهاى ارباب رجوع… افزون بر تلف شدن وقت خود و ارباب رجوع و سوختن فرصتها, سبب سرگردانى مردم مى شود و اين, به حيثيت و كرامت مؤمنان آسيب وارد مى سازد و مردم را از بيوت مراجع رويگردان مى كند. از اين روى:
(كابينه و اداره تحرير در خانه خود برقرار نمود و نوشتجات و مكاتيب وارده را نمره مى گذاردند كه باعث تعطيل جواب و اغتشاش نوشتجات نشود.)71
اجتماعى و ستم ستيز
سيد عبدالله عالمى اجتماعى و مردم خواه, دلير, نترس و ستم ستيز بود. همين ويژگيها, خصلتها و روحيه ها بود كه او را وارد ميدان مبارزات مشروطه خواهى كرد. و در اين راه, رنجها و سختيهاى بسيار كشيد و سرانجام, در راه هدفهاى مقدسش, به درجه والاى شهادت دست يافت و با مرگ سرخ خود, افقهاى تيره را روشن كرد. در انديشه ها و رفتار اجتماعى و سياسى بهبهانى در مشروطه, بر سه نكته اساسى تأكيد شده است:
مبارزه با بى دستوريهاى كارگزاران قاجار از امرها گزاره هايى است كه او هماره بر آن تأكيد داشت. به نظر او, هرج و مرج اقتصادى, خودسريهاى كارگزاران در هزينه كردن بيت المال و خزانه مملكتى, ناتوانايى دولت و فقر و تهى دستى ملت را رقم زده است. حكومت فردى و بى قانونى كشور, دردى جانكاه و خانمان برانداز است كه اگر به درمان آن, همت گماشته نشود, همه چيز را نابود و همه كس را به خاكستر مى نشاند. جلوگيرى از فساد و رشوه و حيف و ميل بيت المال را بسته به حكومت قانون و حكومت جمعى و شورا مى دانست. در نامه اى, كه به امر ايشان به مشيرالدوله نوشته مى شود, درباره خلاف كاريهاى كارگزاران چنين آمده است:
(چرا بايد تقريباً سى هزار تومان, يا زياده, به عنوان همراه نمودن اهل علم عتبات, به حركات خود, گرفته شود. آن وقت كه نتوانستند اغفالى نمايند. محض حيف و ميل مبلغ, مزخرفات مجعوله را تلگراف و به تمام نقاط مخابره نمايند و عموم خلق, از دولت و ملت منعطف گردند. لامحاله سى هزار خانه از رعيت بيچاره خراب مى شود, تا اين سى هزار تومان تحصيل مى شود; در صورتى كه صلاح اين است اين خرابى به رعيت وارد آيد, اقلاً اين وجه, صرف يكى از مصارف دولتى گردد. ديگر همراهان چه گرفته اند و چه برده اند حضرت اجل بهتر مى دانند. نمى دانم چه عرض كنم. خداوند متعال خودش اصلاح فرمايد.)72
از ديگر حركتهاى ايشان عليه ستم و بيداد قاجاريان, همراهى با عالمان در تحصن عبدالعظيم بود. عالمان دين و مردم براى پايان دادن به ستمها و ناعدالتيها, جورها و جفاها, حق كشيها و بهره كشيهاى حاكمان قاجار تحصن كرده بودند. سخنان عالمان بزرگان بست نشين و گفت وگوها, بر محور عدالت دور مى زد:
(مشاراليه هم, با ميرزا باقر و بعضى واعظهاى ديگر, در صبح و عصر و شب در صحن مقدس, منبر مى روند و بى نظمى هاى دولت و تعديات حكام و مامورين دولت را در خارجه نسبت به رعايا و ستوه آوردن مردم را ذكر و جهت تحصن علما و استدعاى آنها را يادآور مى شوند. كه به جهت آسايش ملت علماى اعلام, يك عدالت خانه مى خواهند.)
آقاى بهبهانى مى گفت:
(من بر حسب طغيان ظلم و تعدى و مظلومى اين ملت, هجرت از خانه خود كرده به امام زاده واجب التعظيم پناه آورده, تا نايل مقاصد حقه اين مردم نشوم, عود به خانه خود نمى كنم. هرگاه يك نفر هم نزد من توقف نكند, به تنهايى خواهم ماند, تا كار مرتب شود.)73
بهبهانى پناهگاه مردم بود. او, وظيفه مجلس را تنها قانونگذارى نمى دانست به نظر او, مجلسيان مى بايست بر قوه مجريه نظارت كنند و در عدالت عمومى و رفاه اجتماعى بكوشند و زبان مردم در ميان گرفتاريها و دشواريها در نزد كارگزاران باشند و در يك كلمه, در غم و شادى مردم شريك باشند. در سال نخست مجلس, شكايتهاى بسيارى از شهرهاى گوناگون درباره رفتار ناشايست كارگزاران, ناامنى و گرانى به مجلس مى رسيد. شمارى از نمايندگان, نسبت به اين روش ايراد گرفتند كه اين كارها در مسئوليت مجلس نيست و دولت بايد جواب گو باشد, ولى آقاى بهبهانى, به واقع بينى گفت:
(پاره اى كارهاست كه بالذات شغل مجلس نيست, ولى بالعرض امروز تكليف مجلس رسيدگى در آن امر است. چون امر نان و گوشت خيلى مغشوش [است] و انتظام بلدى هم كه نداريم. مردم تمام چشمشان به اين است كه نان و گوشت, لااقل, مرتب باشد, ديگر نمى دانند كه اين ربطى به مجلس ندارد.) 74
استقلال ميهن اسلامى
هدف ديگر بهبهانى از وارد شدن به نهضت مشروطه, استقلال ميهن اسلامى و مبارزه با چيرگى غير مسلمانان و اروپاييان به گلوگاه هاى امنيتى, اقتصادى و سياسى كشور بود. روسها امنيت تهران را در دست داشتند و نيز گمرك و پست, در دست بلژيكيها بود. نوژبلژيكى كه از سوى مظفرالدين شاه براى سامان دادن به امور گمرك استخدام شده بود, بسيار زياده خواه و افزون طلب بود. او برخلاف وعده هاى خود, در سامان بخشى به امور گمرك, از مسافران رشوه مى گرفت و حتى برابر قانونى كه خود گذارده بود, رفتار نمى كرد. افزون بر آن كه مسلمانان را از اداره گمرك بيرون و به جاى آنان غير مسلمانان را به كار مى گمارد و به زائران, بويژه زنان مسلمان, توهين مى كرد. اين چيرگى بيگانگان و كافران بر مسلمانان كه قرآن, سخت آن را ناروا دانسته و بر مسلمانان واجب كرد كه هيچ گونه برترى را برنتابند, چيزى نبود كه از چشم بهبهانى پنهان بماند و در برابر پايمال شدن كرامت و عزت مردم, از خود واكنشى نشان ندهد. رفتارهاى ناپسند نوژ بلژيكى, به جايى رسيد كه در ماه محرم, در جشن رقص باله سفارت, با لباس روحانيت, عكس گرفت و اين كار توهينى آشكار به عالمان دين, انگاشته شد و بهبهانى, مردم را عليه كارهاى مسيو نوژ بلژيكى به واكنش واداشت:
(… اى مردم! در چندى قبل, تجار اطراف متظلم و شاكى بودند كه پادشاه ما, اعلى حضرت مظفرالدين شاه, گمرك را واگذار فرموده به مسيو نوژ, مستخدم بلژيكى. او هم تعرفه بر گمرك بست و كتابچه طبع كرد و نشر داد كه گمرك اجناس را از صادر و وارد, بر طبق آن كتابچه بگيرند, ليكن در اين مدت, بر طبق آن كتابچه, احدى از عمال او عمل ننموده اند هركس هرچه توانسته است از مردم و مال التجاره گرفته اند. حتى آن كه از يك نفر, كه بر حسب تعرفه گمرك يك قران مى بايست بگيرند, دو تومان و پنجهزار گرفته اند.
و در سرحدات خيلى مسلمانان را اذيت مى كنند, از آن جمله زوار حضرت سيدالشهداء(ع) را در سرحدات, خصوص سرحد كرمانشاه گرفتار و سرگردان داشته اند. حتى آن كه زير چادرها و شلوارهاى زنان را تفحص كرده اند.
حتى آن كه امرى تازه اتفاق افتاده است كه كمر اسلام و مسلمانان را شكسته است و مسلمين را خوار و ضعيف نموده است و آن اين است كه: عكسى از نوژ منتشر شده است و در حالتى عكس برداشته است كه لباس مذهبى يا رسمى ما را پوشيده است; يعنى عمامه به سر گذارده و عبا به دوش افكنده است.
كارهاى ديگر هم نموده است, مثل آن كه در گمرك و پستخانه و اداره صندوق مسلمانانى را كه در اين ادارات مشغول خدمت و زحمت بودند و سالها از اين طريق معاش خود را تحصيل مى نمودند, خارج نموده و به جاى آنها رعيت خارجه و يهود را منصوب داشته… بايد از اعلى حضرت پادشاه استدعا نماييم كه نوژ را به واسطه اين اهانتهايى كه وارد آورده است و اين خيانتهايى كه كرده و مى كند, از كار خلع, بلكه او را اخراج نمايند.)75
كار مهم و بنيادين بهبهانى, پاسدارى از اسلاميت قانونى و قانون گزاران بود. او, با آن كه در روزهاى نخست تصويب مشروطيت و آغاز مجلس, به شدت بيمار بود, ولى دغدغه نفوذ بدخواهان او را آرام نمى گذاشت و در جلسه هاى مربوط به قانون و شيوه انتخابات مجلس شركت مى كرد. استبداديان, و روشنفكران وابسته, در صدد بودند هم در مرحله نوشتن نظامنامه و قانون انتخابات و هم در مرحله تدوين قانون اساسى اعمال نفوذ كنند و برنامه ها و خواسته هاى نامشروع خود را در آن بگنجانند. ولى بهبهانى و ديگر عالمان دين: شيخ فضل اللّه نورى, طباطبايى و… در پى آن بودند كه افراد ناباب و بى اعتناى به دين و غرب زده به مجلس راه نيابند و نيز از ورود افراد مستبد و شريك ستم به مجلس جلوگيرى شود و شايستگان, دينداران و كاردانان به مجلس راه يابند. در نگاه بهبهانى, اقليتهاى مذهبى, مانند يهود و ترسايان و زرتشتيان, در اسلام به رسميت شناخته شده بودند و حق داشتند براى دفاع از منافع خود در مجلس نماينده داشته باشند و بهبهانى و طباطبايى خود عهده دار منافع آنها در مجلس اول بودند. و اين, چيزى بود كه نه درباريان مستبد به آن روى خوش نشان مى دادند و نه روشنفكران. از اين روى هر دو گروه عالمان را برنمى تابيدند, بويژه عالمان بيدارى مانند بهبهانى و… را.
يحيى دولت آبادى مى نويسد:
(اما نقطه نظر رجال مستبد در مخالفت با نظامنامه حاضر شده دو چيز است: يكى آن كه قواى مملكت, فقط در تحت اراده پادشاه بوده باشد و تجزيه نگردد. ديگر آن كه روحانيون, نفوذى در مجلس حاصل ننمايند, يا كم تر حاصل كنند و در اين قسمت توافق نظر مابين آنها و آزادى خواهان حاصل است.)76
در مرحله تدوين قانون نيز, نظر بهبهانى بر اين بود كه دستورها و آيينهاى شريعت, سرلوحه قانون گذارى باشد, از خودرايى در تدوين قانون پرهيز شود و قانون گذاران, مرعوب قانونهاى پر زرق و برق ديگران نشوند. در بينش بهبهانى, اسلام دين كاملى است كه همه قانونها و آيينهاى اقتصادى و جزايى و… مورد نياز زندگى بشرى در آن وجود دارد و علما مى بايست با استنباط از قرآن و سنت آن را تدوين كنند. همان دغدغه اى كه شيخ فضل الله نورى در تدوين قانون داشت, بهبهانى نيز داشت. با اين تفاوت كه نورى مى گفت ما با وجود قرآن و سنت نيازى به قانونهاى ديگر نداريم; ولى بهبهانى, بر اين باور بود كه در قانونها و آيينهاى اسلامى همه مصالح انسانها برآورده شده است و چه بسا در قانونهاى ديگر كشورها, دستورهاى حكيمانه و برابر با قانونهاى اسلامى وجود داشته باشد, كه استفاده از آنها مشكلى پديد نياورد. بسيارى از قانونهاى حكيمانه از شريعت اسلام گرفته شده است. درگاه استفاده, نبايد چنين القا شود كه اين قانون از ديگران و فلان كشور است, بايد تحليل و ريشه يابى شود و سرچشمه دينى و اسلامى آن روشن گردد:
(… يك خواهش دارم… و آن اين است كه: هيچ وقت عنوان نكنيد كه در فلان دولت همچو كرده اند, و ما هم بكنيم; زيرا كه عوام ملتفت نيستند و به ما برمى خورد و حال آن كه ما قوانين داريم و قرآن داريم. نمى خواهم بگويم كه اسم نبريد, اسم ببريد و بگوييد, ليكن بشكافيد و معلوم شود كه اين كارى كه آنها كرده اند, از روى حكمت بوده و از قوانين شرع ما اخذ كرده اند.)77
بهبهانى و ديگر عالمان دين, نسبت به درازدستى بيگانگان به قلمرو شريعت حساس بودند و تضمينى كه با پيشنهاد شيخ فضل اللّه نورى و تأييد بى دريغ حوزه نجف, به زحمت به دست آمد, نظارت فقيهان بر قانونهاى موضوعه بود. در آغاز تشكيل مجلس, بهبهانى, طباطبايى و نورى در مجلس حاضر شدند و در عمل, بر قانونها نظارت مى كردند. ولى شيخ شهيد لايحه اى را مطرح كرد كه پنج تن از عالمان برجسته, بيرون از مجلس, همه قانونهايى كه در مجلس گذرانده مى شود, به دقت بررسى كنند و ماده هاى ناسازگار با شريعت را ردّ كنند. سرانجام اين ماده, با بيش ترين آراء تصويب شد و بهبهانى در تصويب آن و هماهنگى حوزه نجف با مجلس, نقش اساسى داشت. در مرحله تصويب قانون عدليه در متمم قانون اساسى نيز, اختلاف آراى علماء و رقبا در مجلس به مشاجره كشيد و بهبهانى, كه هوادار اجراى قوانين و احكام شرع و اجراى حدود الهى بود, در برابر ديگران كه آن را برنمى تابيدند, ايستاد, چنان كه كار متمم قانون اساسى مدتى معطل ماند.
بهبهانى بر اين باور بود:
(تمام ترتيب عدليه, راجع به اجراى حكم شرع مى شود و عدليه, كارى ندارد, مگر اجراى قوانين و احكام شرعيه, چنانچه مرحوم ناصرالدين شاه, يك وقت مى فرمودند كه: عدليه فراش باشى شرع است. پس عدليه, كارى ديگر ندارد, مگر چيزى كه امروز قدرى برمى خورد اين است كه مى گويند: مجلس مى خواهد محكمه را محدود سازد, و اين منافى است; چرا كه در شرع محدود نيست….)78
پايدارى بهبهانى در اسلام خواهى و رويارويى با كژرويها, سبب شد كه بدخواهان براى از صحنه بيرون كردن وى, با همه وجود به ميدان آيند. نخست شخصيت و جايگاه اجتماعى او را هدف قرار دادند, آشكار و پنهان او را مستبد و متحجر خواندند. دستهاى پنهان, كه خود شهامت رويارويى با او را نداشتند, با به خدمت گرفتن مزدور, زبان و قلم بمزد, جنگ روانى عليه او آغاز كردند. چنان كه شمارى, به روشنى بدان اعتراف كرده اند.
ناظم الاسلام در باره فتنه گريهاى اقبال الدوله ستمكار و دزد بيت المال در رواج شايعه عليه سيد عبدالله نوشته است:
(امروز, آقا سيد حسين مصدق آمد و صحبت از زمان مشروطيت شد. از آن جمله گفت: من و آقا سيد رفيع و حاج ميرزا جواد, صد و پنجاه تومان نقد و صدو پنجاه تومان قبض از اقبال الدوله گرفتيم كه بد از آقا سيد عبدالله بگوييم)79
انتقاد بهبهانى از افزون خواهيها و اختلاسهاى بى حد و حساب اقبال الدوله از بيت المال عمومى, او را به رويارويى رزيلانه با سيد عبدالله بهبهانى واداشت.
و پس از آن كه از اين ترفند, طرفى برنبستند, بهبهانى را توسط مزدوران و كميته مجازات و وابسته به سفارت خانه هاى بيگانه شهيد كردند. كشندگان او سه نفر بودند: رجب, حسين لله و على اصغر كه با شعار آزادى و دموكراسى, دست به خون او آلودند.
محمود محمود, كه اطلاعات گسترده اى در اين باره دارد, نوشته است:
(من از وثوق الدوله, راجع به آنچه از پدرم شنيده بودم درباره دخالت كمال الوزاره, كه در آن ايام يكى از صاحب منصبان عالى رتبه وزارت ماليه بود و هم چنين عماد الكتّاب و اين كه آيا در تشكيل كميته مجازات, انگليسيها, نقش داشتند يا نه, پرسش نمودم.
وثوق الدوله لبخند زد و گفت: اين چند تن آدمكش روى احساسات و عقايد شخصى خود دست به آدمكشى زدند و كمال الوزاره و عماد الكتاب كه هر دو از عمال سفارت انگليس بودند, رياست آن گروه را به عهده داشتند.)80
سخن را در انديشه ها و كاركرد سيد عبدالله بهبهانى به گزارش دقيق و استوار آقابزرگ تهرانى پايان مى دهيم:
(او در انقلاب مشروطيت ايران و تقسيم علما و مردم به دو گروه مشروطه و غير مشروطه, با مشروطه طلبان و از جلوداران آنان بود. و در اين راه, گرفتاريهاى بسيارى را تحمل كرد و روزگار و وضع نابسامان او را ناچار به مهاجرت به نجف اشرف كرد. پس از آرامش كشور, در ميان استقبال عمومى به ايران بازگشت و اين بار در معركه اى بزرگ تر فرو رفت; چه او و گروهى از برادران دينى اش, به جهاد براى تطبيق قوانين مجلس با احكام اسلام برخاستند و در اين مرحله رويدادها و بدعتهايى رخ داد و بهبهانى در اين هنگامه [به دست مخالفان] كشته شد.)81
* سيد ريحان الله بروجردى: وى از مراجع صاحب رساله تهران و از همراهان مشروطه خواهان و در زمره پيشاهنگان نهضت مشروطه به شمار مى آمد. همكارى او با جنبش, بويژه در دوران استبداد صغير و رفتن به عبدالعظيم براى تحصن عليه شاه و دربار, با طلاب حوزه خود, نقش بسزايى در شكستن طلسم ترس و وحشت كودتا داشت.
آقابزرگ, شمه اى از شرح حال او را چنين بيان مى كند:
(سيد ريحان الله بروجردى, پس از فراگيرى مقدمات و سطح… به نجف هجرت كرد و در نزد بزرگان مدرسان نجف, به مرتبه والايى از دانش رسيد. پس در دوره ميرزا عبدالله همدانى, در بروجرد و همدان به وظايف شرعى مشغول شد. سپس به تهران آمد و در تدريس و فتوا و امامت نماز و… مرجع و پناهگاه مردم شد او فقيهى زبردست و اصولى اى دانا و رجال و تاريخدانى خبير و حديث شناسى برتر و مفسرى فرزانه بود. در همه اين فنونى كه گفته شد, داراى اطلاع و احاطه كامل بود. بويژه در دانش فقه و رجال و رشته هاى علوم حديث. او سخنورى بى نظير بود و در اين عرصه, دستى توانا داشت, چنان كه براى استفاده از منبرش توده هاى مردم و بسيارى از نخبگان و فاضلان جمع مى شدند. او, ديندارى پارسا و اهل نيايش و عبادت بود و در يك جمله, همه فضائل و ارزشهاى نيك در او جمع شده بود. و مردم از او تقليد مى كردند و رساله عمليه اش چاپ شد. و در اواخر عمر, از بزرگ ترين مراجع عصر خويش بود. او آثار نفيسى را در اخلاق و فقه و دعا نوشته است.)82
* آقا جمال الدين افجه اى: در صحنه ها و عرصه هاى گوناگون مشروطه, نقش آفرين بود. دوران استبداد صغير, براى بازگشايى مجلس و از ميان برداشتن و ريشه كن كردن استبداد, كمكهاى اثرگذارى انجام داد. در جريان محاصره مجلس او و گروهى از مردمان مؤمن به كمك مجلس آمدند.
آقا جمال داراى پايگاه علمى بالايى بود: از شاگردان شيخ انصارى و شيخ راضى نجفى. جايگاه علمى و پايگاه مردمى او, ممتاز و مشروطه خواهى او, مردم را به پشتيبانى از مجلس وامى داشت.
آقابزرگ درباره پايگاه علمى وى نوشته است:
(او, عالمى پر مايه و مرجعى پسنديده و مطاع بود. در زمان شيخ انصارى, به نجف كوچيد و پس از او, در درس شيخ راضى نجفى و ميرزا حسين خليلى حاضر شد و… سپس به تهران بازگشت و به كار امامت و تدريس و… پرداخت. او عالمى بود پارسا, باتقوا و صالح, او از مرجعيت و فتوا به واسطه پارسايى دورى گزيد, ولى مردم به او رو آوردند و او را ناگزير به پذيرش رياست دينى كردند و مرجع تقليد مردم شد.)83
* خاندان آشتيانى: اين خاندان, از خاندان بزرگ ايران و پيشرو در حركتهاى اصلاحى بوده است. در جنبشهاى آزادى خواهانه سده اخير ايران, بسيارى از بزرگان آن, نقش آفريده اند. بزرگ اين خاندان, حاج ميرزا حسن آشتيانى (م:1319) مجتهد اصولى دوره ناصرى و شاگرد شيخ انصارى, از مراجع و مدرسان بنام فقه و اصول در حوزه تهران بود. در نهضت تنباكو و قيام عليه كمپانى رژى, در دفاع از كرامت و عزت مسلمانان, به تكاپو برخاست و در جبهه مقدم ضد استبداد قرار داشت. با تلاشها, تكاپوهاى شبان و روزان او بود كه حكم مجدد شيرازى در تهران به كرسى نشست و ناصرالدين شاه, ناگزير تن به لغو امتياز تنباكو در سال 1309 داد. از اين روى, در صفرى به عتبات با استقبال پر شور ميرزاى شيرازى و عالمان بزرگ و طالب علمان حوزه سامراء رو به رو گرديد و ميرزا با اين حركت نمادين از تلاشها و تكاپوهاى او قدردانى كرد.84
در دامن و مكتب انسان ساز و دگرگون آفرين اين انسان والا, عدالت خواه و استعمارستيز, عالمان آگاه و دلير و مبارز و فقهايى تيزبين تربيت شدند كه در عرصه هاى گوناگون, از جمله در جنبش مشروطه, به يارى مردم و رهبرى جريانهاى فكرى حق مدار برخاستند. اينان, با رفتار, دانش و بينش استوار, طالب علمان و مردم را برانگيختند و عليه بيداد به بسيج طالب علمان از جان گذشته پرداختند و صحنه هايى از ايثارگرى آفريدند. از جمله:
* شيخ مرتضى آشتيانى (م:1365): وى در دامن و مكتب شورانگيز پدر تربيت شد. مقدمات و سطح را در نزد پدر و ديگر اساتيد تهران فراگرفت و آن گاه به حوزه نجف رخت كشيد و از محضر آخوند خراسانى و ديگران بهره برد و پس از رسيدن به مقام والاى اجتهاد, براى تبليغ دين و خدمت به مردم, به تهران بازگشت و در مسجد خازن الملك به امامت نماز و تبليغ دين مبين و ارشاد مؤمنان پرداخت. سرپرستى مدرسه مروى نيز بر عهده او بود.85
دانش بالا, فقاهت, مردمدارى و پارسايى, به او جايگاه ويژه بخشيد. رويكرد پرشور و بالاى مردم به وى, سبب شد كه بتواند در حركت و نهضت مشروطه, اثرگذار باشد. او با آغاز جنبش با ديگر عالمان بيدار همراهى كرد. از جمله در ماجراى ايجاد بانك روس و رويدادهايى كه به لغو امتياز آن انجاميد, در عرصه حضور داشت. و در تحصن حرم عبدالعظيم و ديگر رويدادها, همراه و هم گام با عالمان بود. وى براى مطالبه مشروطيت نامه اى دقيق و استوار, به مظفرالدين شاه نوشت و دليلها و بايستگيهاى آن را برشمرد حركت علماى روشن و اين نامه, در شتاب بخشيدن به امضاى مشروطيت از سوى شاه, بسيار اثرگذار بود. در بخشى از نامه آمده است:
(هرچند, تقريباً, در دو سال قبل از اين, كه از دعاگويى در اعتاب مقدسه مراجعت كرده بودم, به توسط بعضى از باريافتگان حضور مبارك همايونى, لسانا عرض نموده و برحسب خوابى كه در بلده طيبه كاظمين(ع) ديده بودم و مأموريتى كه از ناحيه مباركه امام همام موسى بن جعفر, ارواحنا فداه, داشتم, استدعاى مجدانه در اصلاح امور كرده بودم كه حضور مبارك عرض شود و ظاهراً, بل جزماً, در پيشگاه همايونى از باب اعتياد به مسامحات در ايصال عرايض و عدم فرق در عرايض راجعه, به امور مهمه و غير مهمه, كه به اعتقاد قاصر دعاگو, بزرگ خيانتى است, عرض ننموده اند.
اينك, چون گسستن رشته انتظام امر مملكت و تبديل ترقب صلاح و حسن عاقبت, به فساد و وخامت امر, بل خوف اعدام نفوس و شخوص قاطبه اصناف و طبقات رعايا از رجال ملت و دولت و هتك ناموس و اعراض آنان, از اقامه برهان گذشته و به مرتبه شهود و وجدان رسيده و تجافى در چنين مقام و كف از عرايض صادقانه راجعه به دولتخواهى در اين اوان, گذشته از اين كه به ضرورت عقل, بيرون از طريقه ارادت قلبيه و دعاگويى است, بلكه على الانصاف اقوى مرتبه خيانت و معاونت معنوى منافى با فطرت اسلاميه و تحصيل رضاى خاطر مبارك حضرت نبويّه و اوصيائه المرضيّه است. لازم دانست كه به توسط عريضه در پيشگاه همايونى, استدعاى توجه كامله ملوكانه در اصلاح مفاسد مشهوده نمايم كه قبل از آن كه مرتبه اصلاح پاى در اوج امتناع نهد و از طريق بشريت خارج شود, بذل توجهى شود و به يك جلوه مرحمت, مملكت به اين انقلاب مأمن قدس آيد و مورد رشك و غبطه معاندين از داخله و خارجه و مخربين مجمع انس.
حس اوليه بشريت حاكم است كه دعاگو, اگر ملاحظه خصوصيات شخصيه خود را نمايم و تابع هوا شوم, از باب اين كه استبداد از براى قاطبه رؤساى ملك و ملت به ملاحظه نيل به مقاصدشان, بدون هيچ مانعى عموما مفيد است و عنوان مقابلش مضر و به واسطه اصلاحات ماليه و عرضيه و اتهاميه كه بر دعاگو وارد آوردند, در مبحث هرج و مرج سابق, خصوصاً به هيچ وجه نبايد پيرامون مشروطه گردم و مذكّر آن شوم, فضلا از اين كه استدعاى عاجزانه از پيشگاه همايونى در اقامه آن نمايم; لكن از آن جايى كه امروز, اصلاح امور و انتظام رشته منقصمه [گسيخته] جهات مملكت را منحصر به اعاده معدوم و اقامت قيامت كبراى مشروطه مى دانم و گذشته از آن اگر امور, كما هو المحزوم [انتظار مى رود] به همين منوال قلائل ايام [روزگارى ديگر] ديگرى بگذرد, تمامت شخوص مملكت در معرض فنا و زوال واقع خواهند شد, بلكه به اصطلاح اهل علم نفس مملكت مصداق قضيه سابقة الموضوع و مصدوقه شعر معروف: (كه نه از تاك نشان ماند و نه از تاك نشان) خواهد شد لذا استدعاى عاجزانه از حضور مبارك همايوني… مى نمايم كه به حزم صائب [احتياط لازم] ملوكانه توجهى فرموده و مرض عمومى مهلك مملكت را كه به علاج آن مشهود دعاگو شده كه منحصر است به اعمال ترياق [داروى] مشروطيت و اجراى قانون اساسى. قبل از آن كه اين ترياق روان بخش, اقتضاى تأثيرش بگذرد و موردى از براى اعمالش نماند, اراده سنيه به اصدار دستخط آفتاب نمط بر اقامه مجلس شوراى ملى صادر شود بلكه بعون الله و تأييده به ميامن توجهات كامله ملوكانه آب رفته به جوى آيد و جمع شتات [پراكندگى] شود و اين يك مشت رعيت مسلمان بدبخت در عهد امن و امان به دعاگويى دوام دولت و سلامت ذات اقدس همايونى عمرى به فراغت مصروف نمايد.)86
خبر اين نامه و ديگر سخنرانيهاى آقا مرتضى آشتيانى درباره فايده هاى مجلس شورا و نقش آن در جلوگيرى از استبداد, به نجف رسيد و آخوند خراسانى در نامه اى, موضع وى را ستود و از سير پيشرفت كارها ابراز اميدوارى كرد.
* شهيد مصطفى آشتيانى (م:1325هـ.ق): پرورش يافته ديگر بيت و مكتب ميرزا حسن آشتيانى, ميرزا مصطفى آشتيانى بود, مشهور به افتخار الحكماء. او, دروس دينى را تا مرحله اجتهاد, پيموده بود. افزون بر تبحر در دانشهاى فقه و اصول, در ادبيات عرب و پارسى, قديحه اى توانا داشت. نيكو شعر مى سرود و با تاريخ ادبيات و تاريخ اسلام و ايران آشنا بود. او بر وزن شاهنامه فردوسى, كتاب افتخارنامه حيدرى را درباره رويدادهاى دوران حكومت امام على(ع) سرود.
حرزالدين درباره جايگاه علمى وى مى نويسد:
(شيخ مير مصطفى, معروف به افتخار العلما… آشتيانى تهرانى, معاصر, عالمى بود اديب و عارفى بلند مرتبه… يكى از تهرانيهاى معاصر درباره اش گفته است: اگر بگويم در ايران مانند او پيدا نمى شود راست گفته ام.)87
آشتيانى سرپرستى مدرسه خازن الملك را بر عهده داشت. در جنبش مشروطه, به همراه طلاب مدرسه, پيشاپيش نهضت در حركت بود. در رويداد و ماجراى لغو امتياز بانك روس, در اعتراض به سرپرستى نوژ بلژيكى در امور مرزهاى ورودى و گمرك و پست و ديگر رويدادها و حركتها, شركت داشت. توان علمى و مديريت و آينده نگرى اش سبب شد كه بتواند حركت و مبارزات عالمان دين را سازماندهى كند و به نشستهاى پراكنده علما, شكل انجمن بدهد.
جايگاه او در حوزه و در بين عالمان دين, چنان بود كه آخوند خراسانى به او نامه مى نوشت پاره اى از خطرهاى راه و ترفندهاى دشمنان را, توسط وى, به مجلس يادآور مى شد. در نامه اى از آخوند به وى آمده است:
(خدمت جناب مستطاب ملاذ الاسلام آقاى آقا ميرزا مصطفى آشتيانى, دام عزه, به مجلس شوراى ملى شيد الله اركانه, معروض مى دارد: بحمدالله تعالى از بركت توجهات مقدسه حضرت ولى عصر, ارواح العالمين فداه, ظهور عنايات كامله ملوكانه, ادام الله تعالى سلطانه, در انتظام امور مجلس محترم كه اسباب نشر عدالت و ترقى دين و دولت و مملكت است, موجب تشكر و اميدوارى عموم و مخصوصاً در اين موقع تشرف جناب مستطاب شريعتمدار صفوة المجتهدين الاعلام ركن الاسلام, آقاى حاجى شيخ مرتضى آشتيانى, دامت بركاته, بيانات مفصله شائبه ايشان, در حسن ترتيبات و فوائد مجلس محترم براى دين و دولت و عزيمت راسخه شاهانه در استحكام اساس اين امر و اجراى نظامنامه اساسى, بر مراتب دعاگوييها و اميدواريها افزود و چون در جمله بلاد, خصوصاً آذربايجان و غير اين, توهم و موجب شورش و پريشانى عموم شده, مظنه نشر فساد و ترتيب مفاسد و انقلاب مى رود و محتمل است, لذا بذل مزيد عنايت مجدانه خسروانه در استحكام امر مجلس محترم تلگرافا استدعا شده)88
ميرزا مصطفى, پس از آن كه استبداديان مجلس را به سال 1326, به زور در چنگ گرفتند, با گروهى از عالمان, روحانيان و مردم براى مبارزه با استبداد و اعتراض به اين حركت ناخردمندانه و زورمدارانه, در حضرت عبدالعظيم, بست نشست و از آن جا مبارزه گسترده اى را عليه شاه و دربار آغاز كرد, تا سرانجام ايادى شاه, شباهنگام, در حالى كه نماز مى گزارد ناجوانمردانه به او يورش بردند و به شهادتش رساندند.
* سيد ابوالقاسم طباطبايى: عالمى بزرگ و مرد انديشه و عمل و تلاش گر خستگى ناپذير در عرصه مشروطه.
سيد ابوالقاسم طباطبايى, فرزند سيد محمد طباطبايى, اديبى بود توانا و فقيهى ژرف نگر و سياست مدارى كارآمد. در حوزه تهران, كرسى درس داشت.89 افزون بر درس و بحث در عرصه هاى فقهى مورد نياز نيز, پژوهش داشت. از جمله در روزگارى كه حجاب بانوان از سوى غرب زدگان آماج حمله قرار گرفت, او احساس تكليف كرد و رساله وجوب حجاب را با تكيه و استناد بر قرآن نوشت.
آقابزرگ تهرانى از زندگى علمى وى چنين گزارش مى دهد:
(او در نزد بزرگان علم و دانش, تا رسيدن به مدارج عالى و تبحر در نظم و نثر, حضور به هم رسانده است. وى حاشيه اى بر كتاب رياض دارد, از نكاح تا لقطه, و نيز رساله اى در وجوب حجاب, برابر نص كتاب نگاشته است. ديوان شعرى درباره اهل بيت به فارسى و عربى دارد. و ارجوزه اى كه دربر دارد همه بابهاى فقه را. با سى هزار بيت با عنوان: (الدره البيضاء) اين نكته را سيد هبةالدين شهرستانى به من خبر داد.)90
خداوندگار نفس خود بود و ستم ستيز و جانبدار ستمديدگان و گرسنگان. در اين راه به كمند زر و زور گرفتار نشد و پيشنهادهاى دنيوى كلان دنيامداران و ستم پيشگاه زرمدار براى بى طرف نگهداشتن او در جنگ حق و باطل و ستمديدگان و ستمكاران, در او تأثير نبخشيد.91
او پيش از مشروطه هم قدافرازيهايى عليه بيداد داشت و با عالمان و پدرش سيد محمد طباطبايى, عليه بيدادگريهاى امين السلطان, پيمان بستند.
(در تهران, آقا سيد على اكبر مجتهد تفرشى و آقاى طباطبايى و امام جمعه و آقا ميرزا ابوالقاسم طباطبايى و چند نفر ديگر از علما… مجلسى تشكيل دادند و همگى اتفاق كردند و هم رأى شدند و بر اين يگانگى, يكدلى و هم رأى خود لايحه اى نوشتند و قسم ياد كردند كه هر كدام در بركنارى امين السلطان, به قدر توان, كار كند و به تلاش برخيزد.)92
طباطبايى از آغاز تا پايان مشروطه با آن همراه بود. از بسيارى از برهه ها, گره هاى كور مبارزه, به انديشه تواناى او گشوده مى شد. او عالمان را, به شيوه درست مبارزه متوجه مى ساخت و پرده از ترفندهاى درباريان برمى داشت.
روش طباطبايى, هم در نوع نگاه به مشروطه ممتاز بود و هم در شيوه مبارزه. او برخلاف كسانى كه مى گفتند: نيازى به مجلس و مشروطه نيست و اسلام همه قانونها و حلال و حرامها را بيان كرده و در كتابهاى فقهى موجود است, مى گفت: درست است كه حلال و حرامها در اسلام بيان شده, ولى در احكام دين چيزهايى است كه بيان نشده و طرح و بيان آنها به عالمان و خردورزان واگذاشته شده است. اسلام, كلياتى را بيان كرده, ولى شيوه اجراى آنها را كه ممكن است نسبت به زمان و مكان فرق كند, به عقلا و علماى عصر واگذارده است. از باب مثال بر اصل عدالت در اسلام تاكيد شده و يا اداره جامعه برابر آموزه ها و آيينهاى دينى; ولى شكل اجرا و چگونگى پياده كردن آن, به گونه تقسيم كار, جدا كردن قوا و… باشد و يا به گونه ديگر از متون دينى نيازى به بيان آنها نبوده و نيامده است و به عالمان و خردمندان و آشنايان به سياست واگذارده شده است.
و از ديگرسو, او در برابر تندروانى كه مى گفتند: مجلس در گذراندن همه قانونها, دستورها و آيينها, صاحب اختيار است و عالمان دين نبايد در آن دخالت كنند و ملاك رأى مردم و اكثريت است, بر اين نظر بود كه مجلس, نمى تواند در حوزه شريعت قانون بگذراند. كار مجلس, قانونگذارى در حوزه اجرايى و كارهاى دولت است. گزارش زير, كه از جلسه مذاكره عالمان و دولتيان و درباريان در باب مشروطيت است, شايان توجه است:
(اين مجلس, در عصرِ روز پنج شنبه منعقد گرديد. صدراعظم و سعدالدوله و مشيرالدوله و جمعى آخوند, از قبيل: سيد احمد بهبهانى [از علماء مبرز تهران] و مؤيد الشريعه و امثال آنها بودند. از سفراء احدى نيامده بود. دو نفر در اين مجلس, بر منافع ملت مذاكره كرده بودند: يكى آقا ميرزا ابوالقاسم و ديگرى حاج محمد اسماعيل آقا…. حاضرين كه تكفير كرده بودند. مشروطه خواهان را, جناب آقا ميرزا ابوالقاسم, در جواب دستخط شاه كه تقريبا به همان مضمونِ دعوت نامه خطاب به صدراعظم صادر و قراءت شده بود, گفته بود: اگر مقصود از اين مجلس, اصلاح و رفع اختلاف است كه آن راهى ديگر دارد و اگر مقصود تنظيم ادارات دولتى است كه آن به ما ربطى ندارد, با وزراء است. و ديگر آن كه: مشروطيت, ربطى به وضع قانون ندارد. در ممالك خارجه, چون قانونى نداشتند, عقلاى هر مملكتى, قوانينى وضع كردند, لكن ما قانون اسلام را داريم, بايد به همان قانون رفتار كنيم. بلى بعض قوانين كه راجع به دولت است, اگر دولت اذن بدهد, بر ملت است كه آن قوانين را مدون نمايد.
حاضرين گفتند: قانون اسلام, همه را بيان كرده است: حلال محمد حلال الى يوم القيامه و حرام محمد(ص) حرام الى يوم القيامه.
جناب آقا ميرزا ابوالقاسم گفت: قانون اسلام به طور كلى بيان كرده است, ولى بعض چيزها كه در اول اسلام نبوده است, مانند اداره نظميه و وزارت خارجه, اين جزئيات را بايد ملت از روى قانون اسلام مدون نمايد.)93
سيد ابوالقاسم, در مبارزه و تلاش براى رسيدن به مشروطه و گسترش قانون مدارى, راهكارهاى خردورزانه و منطقى را پيشنهاد مى كرد و پى مى گرفت.به مبارزه مدبرانه و سياست گام به گام, اعتقاد داشت.از روشهاى قهرآميز پرهيز داشت. بر اين باور بود كه با نرمى و ملايمت و مذاكره و مبارزه منفى, اگر بتوان به هدف رسيد نيازى به روشهاى قهرآميز نيست. او, هماره ياران را به پايدارى و استقامت در راه عدالت و برپايى قسط دعوت مى كرد. به باور او, برداشتن امين السلطان, نخستين گام پيروزى بود و برداشتن يكى از سرسخت ترين بازدارنده ها. سامان مندى, به شكل واحد درآمدن, يكپارچگى و همبستگى را شرط مهم ادامه مبارزه مى شمرد. در گزارشى از سخنرانى وى در جلسه گروهى آمده است:
( از فوائد اتفاق و عزم راسخ, مأيوس مباشيد, عما قريب اين مجلسى را كه تشكيل داديم, تار و پود امين السلطان را از هم گسيخته و صدر اعظمى عالم و امين و درستكار, به جايش خواهيم ديد. از كمى انصار و دوستان خائف مباشيد.
براى آنها مثال ذكر كرد و فرمود:
آيا ملتفت شده ايد:در آب جارى كه گاهى يك شاخه درختى جلو آب مى ايستد, به اين طور كه چوبى به ديوار و يا اطراف نهر بند مى شود, آن وقت يك شاخه علفى به چوب مى رسند و به آن چوب ضم مى شوند, پس از مدتى يك سدّ بزرگى در جلو آب حادث مى شود و مانع مى گردد از جريان آب.حالا امروز پدر من با اتابك طرف است, عده اى موافق و معدودى منافق با او اظهار همراهى مى كنند. اميدوارم روزى آيد كه:به مقصود خود نائل آمده باشيم…. )94
وى در مهاجرت به عبدالعظيم با علما همراه بود. پس از آن كه به هدف نرسيدند, در رايزنى و شور, شمارى خواهان بازگشت دوباره براى تحصن بودند و او, تجربه اين شيوه را به مصلحت ندانست و خواستار حركتى بزرگ تر شد. نتيجه رايزنى اين شد كه علما به قم هجرت كردند. او با آن كه تنگدست بود به مبارزان و مجاهدان كمك مالى مى كرد.95 سيد ابوالقاسم طباطبائى, هوشيار بود و پركار و همه سويه نگر و دقيق انديش. با همه شهرها و عالمان بزرگ بلاد, بويژه عالمان و حوزه هاى علميه تبريز و اصفهان, در پيوند بود و اخبار مبارزه را به اطلاع علماى حوزه تهران مى رسانيد. پيوسته با حوزه نجف و عالمان بزرگ آن حوزه, در پيوند بود. پيامهاى مراجع نجف را بين مردم پخش مى كرد. (نقباء, ج1, ص321, 342) سيد طباطبائى زيرك بود, ترفندهاى دشمن را مى شناخت و اخبار درست را از نادرست, به درستى بازمى شناخت.
طباطبائى, براى مطالبه مشروطه مدام با درباريان در تماس بود. به آنان پند مى داد و پرهيزشان مى داد از خشم مردم. ايشان را از پيامد رفتار ناپسند خود و شورش مردم مى ترساند و برمى انگيخت شان كه با ملت همراهى كنند.
او روزى به نايب السلطنه گفت:
(كار از كار گذشته و مردم در هيچ امر با شما همراه نمى باشند و جداً مطالبه مشروطيت را مى نمايند. خوب است حضرت والا, دامن همت به كمر زده و اين فتنه را بخوابانيد, به استدعاى مجلس پارلمانى از اعليحضرت.
نايب السلطنه جواب داده بود كه: شاه حاضر است و امتناعى ندارد ولى پس از بيرون آمدن حضرات متحصنين از سفارتخانه [عثمانى ـ در استبداد صغير] من قول مى دهم كه مردم دكانها را باز كنند و متحصنين از حضرت عبدالعظيم و سفارتخانه بيرون آيند و ساكت شوند تا دستخط مجلس را صادر كنم.)96
همين پيوند و گفت وگوى مشفقانه و مهرورزانه با دست اندركاران و كارگزاران و پرهيز از تندروى كه پاره اى از روزنامه ها, به آن دامن مى زدند, سبب شد كه او در دوران سخت استبداد صغير, بتواند با درباريان و مبارزان در پيوند باشد و به گفت وگو بپردازد و كوتاه ترين راه را براى رسيدن به هدف, فراراه روى مردم و مبارزان بگذارد و از برخوردهاى خشن جلوگيرى كند و از همه مهم تر, با پدرش سيدمحمد طباطبائى كه در مشهد تبعيد بود, در تماس باشد و پيامهاى مبارزاتى او را در بايستگى ادامه مبارزه و ايستادگى در برابر استبداد, به گوش مردم برساند.97
طباطبائى, هشيارانه به پيرامون خود و نهضت مى نگريست. شمارى از كسانى را كه ادعاى مشروطه مى كردند, منافق مى شمرد و همراهان را از آنان پرهيز مى داد و بر اين نظر بود: شيوه اى كه شمارى از مشروطه طلبان و روزنامه ها در پيش گرفته اند, ما را به هدف نمى رساند و ما براى راستى و عدالت و سامان بخشى به وضع كشور قيام كرديم, نه هرج و مرج. اين نكته را, هماره گوشزد مى كرد:
(ما قسم خورده ايم كه حامى مشروطيت باشيم و بايد بر حسب تكليف و قسم خود رفتار كنيم. منتهى, آن وضع هرج و مرج سابق را بايد بد بدانيم و هركس كه در مقام فساد است, بايد مخالف او باشيم, ولى مشروطيتى كه خير دولت و ملت در آن باشد, ما حامى آنيم, نه دولت را بدآيد از آن نه ملت را و بايد رفقا و دوستان, خود هم دعوت كنيم.)97
ناظم الاسلام پس از گزارش پاره اى از سخنان سيد ابوالقاسم طباطبائى, نوشته است:
(اين آقاميرزا ابوالقاسم… اعتقادش اين است كه: اهل ايران قابل مشروطيت نمى باشند. و ديگر آن كه اين هرج و مرج است, نه مشروطه…. در واقع, تا يك اندازه اى در اعتقاد خود محق است, چه مردم خيلى بى انصافى كردند, هرج و مرج و فساد تمام ايران را گرفته است.)
* سيدجعفر صدرالعلما: عالمى مردمدار, پارسا, نيك انديش و مشروطه خواه بود و از آغاز تا پايان, با عالمان و مردم در اين مهم, همراهى كرد. در بين مردم جايگاه والايى داشت:
(سيدجعفر صدرالعلما, در اواخر عمر, پس از قتل سيدعبدالله بهبهاني… به واسطه مشروطه خواهى و همراهى كردن با مشروطه طلبان, تقريباً رياست علميه تهران را داشت و در نزد عامه, مقام رفيقى پيدا كرده بود. سوادش مانند علماى طراز اول تهران نبود, لكن مردى خوش قلب, نيك نفس, مهربان و همراه بود. در سال 1335هـ.ق. در تهران درگذشت و جنازه اش را با شكوه و جلال تمام, تشييع نمودند و در مشهد, در حرم امام رضا(ع) به خاك سپرده شد.)98
طالب علمان, به خاطر عدالت جوئى, مهربانى, مردمدارى, شجاعت و انديشه روشن و نافذش, به گردش حلقه زده بودند و با او در عرصه هاى گوناگون همراهى مى كردند.
او مردى كاردان, تيزهوش و خبير بود. براى اداره (بَيْت) خود از طلاب كاردان, خردمند, مردمدار, امين و درستكار بهره مى گرفت. اين كانون حوزوى و مرجع و پناهگاه مردم را به فاضلان و طالب علمانى سپرده بود كه در امانت و درستكارى و مردمدارى, شهره بودند. بَيت را از افراد آزمند, ترش روى, تلخ گفتار و ساده انديشِ رخنه پذير, دور نگه مى داشت.
ناظم الاسلام درباره ويژگيهاى وى مى نويسد:
(آقاى صدرالعلما, هم جلب قلوب طلاب را به مهربانى و مساوات و مواسات دانسته. اين طريق عقلايى را مسلوك داشته و به حدّى رسيده كه مى توانست, مجمع طلاب و ملاز فضلا را خانه صدر دانست, بخصوص حسن سلوك جناب آقاى ميرزامحسن, برادر ايشان و بودن آقاشيخ محمدربيع شريف العلماء همدانى در اداره ايشان, كه اين شريف العلما از اشخاص عالم عاقل و بصير به نكات است. صدرالعلما را قسمى به راه ترقى انداخته است كه اگر طبيعت مانع تراشى نكند و اراده خداوندى باشد, يك زمان خيلى نزديكى خواهد آمد كه صدرالعلما, شخص اول ايران و اسلام خواهد شد.)99
صدرالعلما, در همه رويدادهاى مشروطيت, نقش آفرينى مى كرد و از هيچ عرصه اى غايب نبود. با علما همراه بود, او در نخستين اعتراض علما به رفتار نوژ بلژيكى, همراه با بهبهانى سخنرانى كرد و مردم را از رويدادهاى كشور آگاهاند. در تحصن عبدالعظيم, سخن گوى عالمان بود و بين علماى حوزه, مردم و دولت, كانون بست و گشاد كارها بود. همراه با عالمان و طالب علمان, به قم هجرت كرد.در دوران استبداد صغير, تنور مبارزه را گرم نگه مى داشت. نخستين كسى بود كه براى شهيدان شيراز,آنان كه ناجوانمردانه, به دست استبداديان به شهادت رسيدند, مجلس گرفت و در مسجد سيد عزيزالله, كه امامت آن را نيز به عهده داشت, فرياد مظلوميت حوزه را به گوش مردم رسانيد. او, از گوناگون راه هاى ممكن, عليه دربار قاجار و شخص محمدعلى شاه به مبارزه برخاست. از جمله افزون بر تحصن با عالمان و طالب علمان در شاه عبدالعظيم, در اعتراض به تعطيلى مجلس, از عشاير نيز دعوت كرد به تهران بيايند و با اين حركت, دستگاه استبداد را, محكوم كنند.100صدرالعلماء, شجاع و دليرمرد بود. از مرگ هراسى به خود راه نمى داد و در هنگامه هاى آتش و خون, خطر مى كرد و خود را به سيلاب حوادث مى سپرد و شناكنان از آن مى گذشت. اين خود جايگاه معنوى او را در دلها بالا برده بود و مردم, از جان و دل, به او علاقه نشان مى دادند و زبان به ستايش وى مى گشودند.
در نخستين رويارويى حوزه با عين الدوله, كه سيد عبدالحميد به شهادت رسيد, پيش از همه, عبا را به يك سو افكند و دليرانه به ميان معركه رفت و خود را به بالين شهيد رسانيد و دستور داد طلاب و سادات نعش شهيد را به مسجد جامع ببرند.101در روز محاصره مجلس, كه از در و ديوار گلوله مى باريد و مرگ بالهاى خود را بر زمين و آسمان گسترده بود, او با گروهى از طلاب به دفاع از مجلس رفتند.
( در مدرسه صدر و مسجد شاه صدرالعلما و عده زيادى از سادات و طلاب, كفن به گردن انداخته, قرآن در دست, بدون اسلحه, عازم بر رفتن به مجلس و امداد از ملت بودند.)102
عرصه هاى تلاش حوزه تهران در مشروطيت
در نهضت مشروطه, حوزه تهران, شاهد رويكردى مبارك به سوى خانه تكانى, دگرگونى و حركتهاى فرهنگى پويا و نقش آفرين بود. بايستگى سازمان يافتن درسها و بحثها, زمان مند شدن زمان تحصيل, حضور عالمان دين و فاضلان در ميان مردم, شدت گرفتن دغدغه هاى فكرى اجتماعى و سياسى, اداره كارها به دست مسلمانان و مبارزه با استبداد و استعمار و… در جلسه ها, محفلها و نشستهاى طلبگى و مدرسه ها مطرح مى شد و هريك از عالمان و طالب علمان, به فراخور خرد, انديشه و تجربه خود, طرحى درمى افكند. در سخنان منتقدان حوزوى, واگرايى و مسؤوليت ناپذيرى مورد انتقاد جدى قرار مى گرفت.
خانه تكانى در حوزه هاى دينى
استادان و طالب علمان برانگيخته مى شدند, آموزه ها را با نيازهاى مردم همسو كنند و بخشى از پژوهشهاى حوزه را به مسائل اجتماعى دين و شيوه اداره مملكت ويژه كنند:
(آخر مگر فايده پيغمبر از براى مردم همين بيان طهارت و نجاست بود, يا در مقام ترويج احكام سياسيه و مملكت دارى و تهذيب اخلاق هم بود. آقايان نجف و اين جا پس از يك عمر [تلاش]… آخر مگر فايده ايشان منحصر است به اين كه در حاشيه رساله يك مرتبه بر عدّه غَسلات… بيفزايند يا كم كنند.)103
اجراى اسلام, گسترش و برپادارى عدالت عمومى, انگيزه اصلى همكارى حوزه با مشروطه بود. از دوره ناصرى به اين سو, دولت به برنامه اى جز اسلام عمل مى كرد. كارگزاران نيز متعهد به دين نبودند.
سيد محمد مجتهد, رئيس حوزه سنگلج, در جمع طلاب خواستار اجراى قانون اسلام در ايران شد و ديگرى از حوزويان, خواهان (مجلس معدلت كه حاوى بر اجراى قوانين محمدى)104 باشد, شد. سروش بازگشت اسلام به صحنه زندگى و آزادى و كرامت انسانى در همه سو به گوش مى رسيد. دين پژوهان درباره زواياى اجتماعى اسلام سخن مى گفتند و توجه به مقوله ها و زواياى اجتماعى اسلام, سيره عملى پيامبر در برخورد با مردم و چگونگى كشوردارى و بخشهاى حكومتى نهج البلاغه در محفلها و مجلسهاى حوزوى رونق گرفت. از باب نمونه از يكى از جلسه ها و انجمنهاى حوزوى گزارشى در دست است كه سخنران گفته است:
(بايد كارى كرد كه قانون اسلام, در بين ما جارى گردد و از براى دولت هم, قانونى كه عقلا و دانشمندان بنويسند لازم است… در تاريخ, نظرى اندازيد, ببينيد چه بوديد و چه شديد. ماها در جزء موحدين محسوب مى شويم, لكن در عين شرك واقعيم. نظر كنيد در كتاب نهج البلاغه كه حضرت اميرالمؤمنين على بن ابى طالب(ع) در مقام مكالمه با فرزند خود امام حسن مجتبى(ع) مى فرمايد:
[يا بنى لاتكن عبداً لغيرك وقد جعلك الله حرّا.]105
يعنى: اى پسر من مباش بنده غير خود, چه خداوند تو را آزاد قرار داده است.
و نيز فرموده اند:
ان الله بعث محمداً(ص) ليخرج عباده من عبادة عباده.106
ييعنى: خداى برانگيخت محمد(ص)را براى اين كه بيرون آورد بندگانش را از بندگى بندگان.
ييعنى: مردم را از قيد عبوديت خارج و به عالم حريت و آزادى داخل نمايد. تا كى ما بيچارگان در بندگى پادشاه و حكام و وزرا مقيد باشيم.
آيه مباركه:
أارباب متفرقون خيرٌ ام الله الواحد القهار.107
مشعر است كه ما واقعيم در محل شرك كه بايد بنده شاه و وزير و حاكم و ديوانيان باشيم. اگر تأمل كنيم در اخبار, به خوبى مى فهميم كه پيغمبر ما, چگونه حريت به ما داده است و ما ملتفت نيستيم.
در كتاب اثنى عشريه روايت مى كند كه: روزى حضرت رسول(ص) از خانه خود بيرون آمد, اصحاب كه در خارج خانه دور هم نشسته بودند, براى تواضع و احترام آن حضرت برخاستند و ايستادند. حضرت از مشاهده اين سلوك, متغير شده فرمود:
لاتقوموا كما تقوم الاعاجم
يعنى نايستيد چنانچه عجمها مى ايستند.
و نيز در اخبار وارد شده است كه: چند نفر, بدون حساب داخل آتش مى شوند, فلان و فلان و آن كه سوار شود و در جلو خود مردم را پياده ببرد… مفاد اين اخبار اين است كه عبوديت و بندگى مخلوق, منافى با دين اسلام است. حريت و آزادى با آن مستلزم.)
بيدارى در انقلاب
عالمان و طالب علمان در نشستهاى خود, براى سامان بخشى جامعه, به روشنى از دگرگونى و انقلاب, سخن مى راندند و سامان بخشيدن به جامعه را در دگرگونى بنيادينِ شرايط اجتماعى و سياسى جامعه مى جستند:
(تا انقلاب در مملكت نبينيد, اصلاح نتوانيد كرد. طالب باشيد انقلاب را كه بيدارى در انقلاب است. جوينده باشيد انقلاب را كه به اصلاح خواهيد رسيد. سعى كنيد در انقلاب, تا عدالت طلبان بيدار شوند. گويا حديث و قول معصوم باشد كه مى فرمايد: نحب الانقلاب ولو علينا… پس از آن كه مردم آزاد شدند ديگر ظالم و مستبد را در كار نخواهند گذارد, منتهى چند صباحى اشتباه كارى مى كنند ولى ملت بيدار, همان مشتبه كننده را مجازات مى دهند.)108
عاشورا اكسير انقلاب
توجه به عاشورا و درسهاى مبارزاتى كربلا رونق گرفت. خطبا از آزادگى امام حسين(ع) و شهادت سخن مى گفتند و نويسندگان و شاعران, به اين فراز از حماسه كربلا توجه كردند و افزون بر تسلى بخشى, از حماسه كربلا و ستم ستيزى امام ياد مى كردند.
خوشدل تهرانى, از طلاب مدرسه مروى تهران, دگرگونيهاى روز كشورهاى اسلامى و گزاره هاى اجتماعى اسلام را در سروده هاى خود گنجانيد و به درسهاى حماسى و انسان ساز كربلا, بويژه آزادگى و مبارزه با ستم و بيداد توجه ويژه كرد و بعد حماسه را به بعد تسلى بخشى و همدردى با ياران كربلا, پيوند داد. در مقدمه ديوان خود مى نويسد:
(تا به حال, دستجات مذهبى اشعارى را به عنوان نوحه مى خواندند كه از لفظ نوحه معلوم است كه جز گريه و نوحه غرضى از خواندن آن اشعار نداشتند, ولى صاحب اين ديوان, نوحه را مبدل به سرود مذهبى نموده است.)
از اين روى, سروده هاى عاشورايى و حماسى خوشدل تهرانى, از دوره مشروطه تاكنون بر سر زبانهاست و در محفلهاى عزا براى اباعبدالله(ع) خوانده مى شود:
بزرگ فلسفه نهضت حسين اين است
كه مرگ سرخ بِه از زندگى ننگين است
نه ظلم كن به كسى, نى به زير [بار] ظلم برو
كه اين مرام حسين است و منطق دين است.109
فضاى معنوى و عطرآگين عدالت خواهى, باب نگارشهاى عدالت محور و ترسيم گر احكام اجتماعى و سياسى اسلام را گشود. و به نوشته هايى كه سمت و سوى دين و حكومت و بحثهاى عدالت اجتماعى, آزادى, دفاع خردمندانه و دقيق از دين داشتند و در پاسخ به شبهه هاى روز, سامان يافته بودند, رونق داد و به نويسندگان عدالت خواه, ستم ستيز, آرمان گرا و پر دغدغه و حساس, جايگاه ويژه بخشيد.
* فخر الاسلام, در چنين فضايى باليد و بر سر زبانها افتاد و در بين مردم جا باز كرد. كشيش مسيحى تازه مسلمان شده و به درجه اجتهاد رسيده و هشيار و پر دغدغه. اين بود كه در بين خاص و عام جايگاه والايى داشت و نوشته هايى اثرگذار.
روزنامه حبل المتين در شرح حال او مى نويسد:
(جناب مستطاب آقاى فخرالاسلام, كه در سوابق ايام, در ميان طايفه نصارا از قسّيسين عظام و كشيشان والا مقام بود, به هدايت ملك علاّم, قريب به 25عام است در شرف اسلام درآمده اند. شرح حال خود را در صدر كتاب انيس الاعلام فى نصرة الاسلام, مسطور داشته اند. بعد از هدايت, مدتى در عجم, به تحصيل علوم اسلام اشتغال ورزيده و بعد از آن, به عتبات عاليات عازم, در آن جا زحمات كشيده و تحصيل نمود, تا به رتبه اجتهاد رسيد. از علماى آن حدود, اجازه اجتهاد و به طرف عجم, قرار معاودت نهاد…)110
وى, در بيان حق بودن اسلام و ردّ مسيحيت, به تلاشهاى گسترده اى دست زد. آثارى نگاشت, پژوهشهايى به انجام رسانيد و روشنگريهايى كرد كه همه در استوارسازى باورِ باورمندان به اسلام اثرگذار بودند و در سدّ كردن راه گروه هاى تبليغى مسيحى كارساز.
به زبانهاى سريانى و عبرى نيز آشنا بود. در سال 1319 در جلسه اى هفتگى كه در آن سيد محمد طباطبايى و گروه ديگر از عالمان شركت مى جستند, شركت مى كرد و درباره پاسخ به شبهه هاى دينى و چگونگى پاسخ, به بحث و گفت وگو مى پرداختند.111
فخرالاسلام, براى روشنگرى مسائل اجتماعى و سياسى اسلام, كتاب السياسة الاسلاميه را نوشت.112
در جنبش مشروطه, دليرانه وارد عرصه كارزار شد و براى مردم سخنرانى مى كرد, از جمله در جمع متحصنان در سفارت.113
فخرالاسلام, با آن كه آشنا به زبان فرانسه بود و پاره اى از مطالب كتابهاى قانونى فرانسه را براى مردم ترجمه مى كرد, از آنها اثر نپذيرفت و خود را نباخت و مرعوب نشد. خوبيها را مى گرفت و آن چه ناسازگار با باورهاى دينى و آيينى اش بود, پس مى زد. در برابر بى حجابى, آزادى لجام گسيخته و بى اعتنايى به مذهب و… واكنش نشان مى داد و اين دستاورد غرب را دور مى افكند و به شدت در برابر ساختار و سنت شكنيها مى ايستاد. با زبان و قلم, در راه روشنگرى و هدايت مردمان و افراد بى مايه و فريب خورده خدمتهاى شايانى كرد. پس از پيروزى مشروطه خواهان كه انديشه هاى غربى در جرائد و كتابها, روز به روز, بيش از پيش, دامن مى گستراندند, شمارى از مسلمانان, از جمله روحانيان كم مايه به متجددين مى پيوستند, به نام آزادى و پيشرفت, به آموزه هاى دينى و دستورها و سنتهاى اسلامى حمله مى كردند و يا آنها را به سخره مى گرفتند و به پندار خود سد آزادى و پيشرفت مى انگاشتند, فخرالاسلام, به تلاش گسترده اى دست زد. شگفت اين كه در چنين وانفسايى, از روحانيان كم مايه و بى تقوا, عليه حجاب استفاده مى كردند و از زبان آنان شبهه مى افكندند. حزبهاى دين ستيز, اين روحانى نمايان را پيشاپيش گروه خويش به حركت درمى آوردند.
و با نشر سخنان آنان, به عنوان شخصيت دينى, برنامه هاى خود را كه همان اسلام ستيزى بود, پيش مى بردند. فخرالاسلام از پرسشى كه از خود وى شده درباره سخنان روحانى كه عليه حجاب در مجلسى سخن گفته, چنين گزارش مى دهد:
(چند روز قبل, از خيابان ناصريه عبور مى كردم, چند نفر تُرك ظاهرالصلاح رسيدند و گفتند كه: در مجلس بوديم, شخص معممى گفت: احتجاب وعصمت مخصوص زنان گبر است. در اسلام و شرايع قبل نبوده و نيست. زنها بايد مكشفات الوجوه و آزاد باشند, مثل زنان مسيحيه, موافق شرايع قبل كه اعتقاد به آن دارند و تعليم تورات و انجيل. و ما آيه حجاب را بر او خوانديم, منكر شده و تأويل نموده, حال شما كه عالم به جميع شرايع مى باشيد در اين خصوص چه مى فرماييد؟)114
فخرالاسلام در پاسخ, بر اين نكته پاى مى فشارد كه حجاب, در همه اديان از جمله دين يهود و ترسا بوده است و آن چه امروز در اروپا وجود دارد و بى حجابى و رقص و آواز زنان در كليسا راه يافته بر اثر مبانى و دستورهاى دينى آنان نيست; بلكه الحاد و دين گريزى است.
او با اشاره به دليلهاى استوار حجاب در اسلام و قرآن, تأكيد مى كند: بى حجابى, از پيامدها و لوازم مشروطه و آزادى نيست. اين سخنها و قانون شكنيها از سوى مستبدان و شهوترانانى صورت مى گيرد كه مشروطه, منافع آنان را به خطر افكنده و براى از بين بردن جايگاه اجتماعى مردمى آن در ايران و در ميان ديگر مسلمانان جهان, به اين كارهاى نامشروع دست مى زنند:
(اى اسير نفس و بنده شهوت! تو را به وجدان خود قسم مى دهم كه هيچ ندارى, راست بگو, خداى را كه راضى نباشد كه زنان, آوازِ زينت و خلخال خود را به گوش مردهاى اجنبى برسانند, آيا راضى خواهد شد كه خود خلخال و ساير زينتهاى خود را به نامحرم نشان بدهند. حاشا ثم حاشا. تا چه رسد به خود مواضع زينت, مثل چشم و ابرو و كشف نقاب و رفع حجاب و مخالطه با اجانب و معاشرت با فساق….
بعضيها كه عادت كفره و فجره را ترجيح مى دهند بر قوانين شريعت اسلام و عادت مسلمانان… مى خواهند اين عادت قبيح را در ميان مسلمانان مجرى دارند و زنان را امر به كشف نقاب نمايند, تا شهوت و شيطان از ايشان راضى باشد و بگويند: اين از نتايج مشروطه و سلطنت ملى است و عامه را بدين وسيله از اين اساس مقدس, متنفر ساخته و مانع ترقيات ايشان شوند و نگذارند تمدن جديد داخل مملكت اسلام شود.)115
* سلطان الواعظين. سخنور نامور مشروطه, اساس السياسة فى تأسيس الرياسة را نگاشت و نيز رساله اى در شرح نامه مالك اشتر.116
* سيد نصرالله تقوى استاد مدرسه سپهسالار, رساله اى درباره حدود و شرايط مشروطه و مجلس شورا نگاشت. او بر بايستگى نقش آفرينى عالمان دين در سياست و قانون گذارى تأكيد كرد. او ثابت كرد: دستورهاى اجتماعى اسلام نبايد مهجور ماند و پيشرفت جامعه بستگى به اجراى اين دستورها دارد.
(يقين است هركس قوانين شرع خاتم انبياء را كافل آسايش بشر داند, به تعطيل او تن نمى دهد و تا مى تواند كوشش مى كند كه به قدر قوّه, به اين نيت پاك علما مدد دهد و نگذارد رشته امور در كف منحرفين يا غير معتقدين بيفتد… امروز, روزى است كه آنهايى كه نان و نمك اسلام را خورده اند و از راه خدمت به شريعت مطهره صاحب شأن و شرف گشته اند, به تمام همت, متوجه اقامه اين مجلس شوند و اركان رفيع البنيان او را از قواعد عدل اسلامى رفع فرمايند, تا به حول الهى بساط شرع انور, از مبدأ مشرق تا به آخر نقطه غرب گسترده شود….)117
* شيخ الرئيس, از شاگردان آقا على مدرس و ميرزا حسن كرمانشاهى و محمدرضا قمشه اى در حكمت و شاگرد ميرزاى شيرازى در فقه.118 از سخنگويان و روشنگران زواياى نهضت مشروطه به شمار مى رفت. در دگرگونى نظام سياسى جامعه, طرحها و پژوهشهاى ارزنده اى ارائه داد. او كه سرتاسر زندگى اش, آكنده از تلاش براى استقرار عدالت اسلامى در ايران بود و عمرش در راه وحدت مسلمانان سپرى شد. در سال 1303 در بازگشت از سفر حج, در انجمن اتحاد اسلام كه در تركيه برگزار شد شركت كرد و در آن جا هفت پيشنهاد به انجمن ارائه داد. در آن پيشنهادها, محور, احترام دولت عثمانى به شيعيان, مراقد ائمه اطهار و علماى شيعه و جلوگيرى از نشر اهانت به شيعه در مطبوعات براى رسيدن به وحدت بود.
وى در سال 1310 در انجمنى كه با تلاش سيد جمال الدين اسدآبادى براى وحدت جهان اسلام برپا شده بود, شركت كرد و با انجمن, همكارى تنگاتنگ داشت.
شيخ الرئيس, در آستانه مشروطيت در تهران مجلس درس و وعظ تشكيل داد و از ضرورت استقرار حكومت قانون سخن مى گفت. از او آثار بسيارى درباره همدلى و يگانگى و اتحاد مسلمانان و حكومت قانون و شورا به جاى مانده است. قانونى كه او به دفاع از آن برخاسته, نه مشروطه غربى, بلكه قانون برخاسته از مبانى دينى است:
(اگر هوشمندان و نظم پرستان, كه از ذوق تدين طرفى نبرده اند و از شوق تمدن حرفى مى زنند, اتفاق آراء كنند و اجتماع شورا بر وضع قانونى نافع و دستورى جامع كه حافظ حقوق عباد باشد و حامى حدود بلاد, آن جا فهم شان صائب شود و سهم شان صائب كه با اصولى از اصول شرع اطهر, موافق افتد و مطابق آيد.)119
از مسائلى كه شيخ الرئيس را با غرب زدگان روياروى مى ساخت, مسأله حجاب زنان و آزادى بود. غرب زدگان, در جامعه اسلامى تبليغ مى كردند: حجاب, زنان را از پيشرفت بازمى دارد و آزادى مطلق در جامعه و دست برداشتن از قيد و بندهاى اخلاقى سنّت و مذهب, ما را به كاروان تمدن مى رساند.
شيخ الرئيس, اين پندار و سخن واهى را با دليل و برهان غير منطقى خواند و روشن كرد: زنان, در علم و دانش و ديگر ارزشهاى انسانى, با مردان برابرند و مى توانند به عالى ترين مقامهاى علمى و ارزشى, دست يابند, ولى اين نكته, سبب نمى شود كه آنان از حجاب و عفاف دست بردارند و بسان غربيان پرده درى كنند:
(از جمله اعترافات محجوبين است مسأله حجاب… بعضى از تربيت شدگان و تمدن طلبان, كه … فرنگى مشرب و دو رنگى مشرب بين الكفر والايمان مرتبه ثالثه دارند… در اين سخن با كفار همدست و همداستان, كه به واسطه حكم حجاب, زنانِ اهل اسلام از علم و هنر بى بهره مانده اند…. به اين معترض, با كمال ملايمت مى گوييم: ما در اصل تشخيص مرض و تلخيص مفرض, آن چه تنها تحقيق كرده ايد, تصديق داريم, تنها مردان اهالى اسلام هم مانند زنان شان بى هنر… ولى در علاج با شما همراهى نداريم… شما همچون گمان مى فرماييد كه اگر اجازت رسميه داده شود كه زنان اسلام هم, گشاده رو, فتاده مو, هر هفت, بلكه هفتاد كرده, از پس پرده با فراغت بال, به رقص و بال آيند و نقص و بال گيرند, فورا دايره اسلام هم مثل ساير ملل خارجه, مجمع بدايع خواهد شد و منبع صنايع و شهرها فردا پر از شكر شود و حال آن كه از اين پرده دريها, به جز اين كه عفاف ملى و كفاف جبلى از ميان برخيزد و فحشاء و منكر به هم آميزد, فايده ديگر ندارد. چاره اين نقصان و تدارك اين حرمان اين است كه: به نحوى مشروع و طورى مطبوع كه خيرخواهان ملت و ترقى خواهان هيأت بينديشند, اسباب توسعه دواير عموميه را تمهيد كنند و در آموختن علوم و صنايع به دختران نورس, با ملاحظه مدرسين و مدرس بكوشند.)
علماى اسلام آزادانديش بودند و براى ژرفا بخشيدن انديشه هاى خود و آشنايى با دگرگونيها و رويدادهاى جهان اسلام و غير اسلام, خبرها را پى گيرى مى كردند, آثار نو پديد را به دقت از نظر مى گذراندند, روزنامه ها و كتابهاى آگاهى بخش را, حتى آنهايى كه در بيرون از مرزهاى ايران چاپ و نشر مى شد, مطالعه مى كردند. از جمله كتاب طبايع الاستبداد عبدالرحمن كواكبى, آزادى و استبداد در اسلام, در آن روزها مورد توجه بود و فرهيختگان حوزه, به دقت آن را در بوته پژوهش قرار مى دادند.
حتى آثار و نوشته هاى ملكم و طالبوف نيز در حوزه ها مطالعه مى شد.
* سيد ابراهيم وحدتى, والد سيد محمد محيط طباطبايى, از جمله عالمان روشن انديش و اهل مطالعه و آگاه به امورى بود كه در جهان و جهان اسلام مى گذشت. او, اهل زواره بود و از عالمان آن ديار كه در دوران مشروطيت در تهران به سر مى برد. در مبارزات مشروطيت شركت همه جانبه داشت و با همه توان از مشروطه دفاع مى كرد و پشتيبان مشروطه خواهان بود و در كنار عالمان بزرگ:
(شادروان سيد ابراهيم, در جوانى از زواره به اصفهان رفت و در آن شهر تحصيل نمود و از شاگردان برگزيده ميرزا جهانگيرخان قشقايى و ملا محمد كاشى و ميرزا عبدالجواد شهشهانى (استاد معروف رياضى و نجوم زمان خود) به شمار مى رفت.
فقه را نزد حاج ميرزا هاشم چهارسويى, فقيه معروف شهر و حاج آقا منير و درس اصول را در خدمت شيخ محمدعلى ثقةالاسلامى نجفى و برادرش شيخ محمدتقى, معروف به آقانجفى, فراگرفت.
در حلقه درس ميرزا جهانگيرخان حكيم, شرح مطالع و شرح منظومه حاج ملاهادى سبزوارى و شرح اشارات خواجه نصيرالدين طوسى را خواند.
در انقلاب مشروطه از اصفهان به تهران رفت و از افراد مؤمن و علاقه مند به نهضت آزادى بود و تا پيروزى مجاهدين و فتح تهران همكارى خود را ادامه داد; ولى پس از فتح تهران, از حركات بعضى از مجاهدين تندرو, متأثر شد و به زواره برگشت.)
محيط طباطبايى از پدرش چنين ياد مى كند:
(پدرم در سال 1325هـ.ق كه از تهران به زوّاره بازگشت نسخه اى از ترجمه فارسى كتاب طبايع الاستبداد را كه عبدالحسين ميرزايى قاجار از عربى به فارسى نقل كرده و به چاپ سنگى رسيده بود, با خود آورد و سخنانى كه درباره فوائد مشروطه و مضار استبداد مى گفت, با مراجعه بدان كتاب حل مى كرد.)120
گامهاى عملى حوزه در مبارزه با دولت قاجار
زمامداران قاجار, خود را مالك الرقاب مردم مى پنداشتند. قانونى جز خواست شاه و كارگزاران وجود نداشت. مجازاتهاى دولتى, حد و مرزى نمى شناخت. در عرصه اقتصادى ديوارى بلند مردمان فرو دست و دولتمند را از هم جدا كرده بود. مالياتهاى گوناگون از مردم به ستم گرفته مى شد و درباريان, در خوان يغمايى كه از دسترنج مردم براى شان فراهم آمده بود, به شادخوارى روزگار مى گذراندند. سفرهاى خارجى شاه كه با وام بيگانگان برآورده مى شد, فشار اقتصادى بر ملت را چند چندان مى كرد, چنان كه در آستانه مشروطه, به جاى ماليات از مردم تنگدست قوچان, دختران آنان را گرفتند و به تركمنها فروختند.121 مهاجرت مردم فرودست و فقير به قفقاز افزونى گرفته بود. مرزها از دست اندازيهاى بيگانگان در امان نبودند. هرچند گاه قطعه اى از خاك ايران, به دست دشمنان مى افتاد. بيگانگان, بويژه روسها, انگليسيها و ديگر اروپاييها بر شاهراه هاى اقتصادى و امنيتى كشور, چيره شده بودند و كس را قدرت برخورد و رويارويى با آنان نبود. ناصرالدين شاه كه اعتراضها را با گلوله پاسخ مى داد و مظفرالدين شاه نيز كه نرمخوتر از پدر بود, در حصارى از چاپلوسان قرار داشت و هماره در غفلت و فراموشى روزگار مى گذراند و به اسراف و بى قانونيهاى كارگزاران خود و زورگوييها و نامردميهاى آنان, كم تر توجه مى كرد. در اين پريشان حالى كه مردم ايران داشتند و نابسامانى كه ايران را دربر گرفته بود و به لبه پرتگاه نزديك كرده بود, و موجهاى بزرگ و سيلابهاى فرهنگى و نظامى كه در پيرامون ايران جريان داشت, به گواه همه اهل نظر و آشنايان به امور سياسى, دير و يا زود آن را در خود غرق مى كرد, مردم به دنبال پناهگاه بودند و مهم ترين كانونى كه مى توانست ايران را نگهدارد و مردم فرودست و ستمديده را از ستم رهايى بخشد عالمان دين و دست پروردگان آنان در حوزه هاى دينى بود. طالب علمان آگاه و باتقوا و زمان شناس, سخن گوى مردم بودند و بيوت مراجع, پناهگاه ستمديدگان.
رويدادهاى زمينه ساز حركت
در اين گيرودار, چند رويداد مهم, زمينه را براى دادخواهى حوزه و مردم فراهم آورد.
1. رفتار توهين آميز نوژ بلژيكى, مسؤول گمرك. وى, با پوشيدن لباس اهل علم, در ماه محرم و شركت در مجلس رقص باله و عكس گرفتن با اين حال و پخش كردن آن, به اسلام و عالمان دين توهين كرد.
2. رويداد ناگوار كرمان: در رجب 1323, كارگزاران كرمان, حاج محمدرضا مجتهد كرمانى را به دليل امر به معروف و نهى از منكر, شلاق زدند و او را از شهر تبعيد كردند. اين حركت زشت و ستمكارانه, سخت مردم و عالمان را به خشم آورد و آنان را عليه دستگاه استبداد و دون صفتيهاى قاجاريان برانگيخت.
3. چوب زدن عين الدوله, به تجار بى گناه قند, براى زهرچشم گرفتن از عالمان دين و بازاريان, تا جرأت حركت و اعتراض از آنان گرفته شود.
4. امتياز ساخت بانك روس بر روى قبرستان عمومى و توهين به مردگان مسلمان.122
در برابر اين كارهاى ناروا, كه جرقه هاى نخستين عليه بيداد قاجار بود, حوزه ها, طالب علمان و علماى بزرگ, مبارزه اى گسترده را آغاز كردند و براى رسيدن به پيروزى و دست يابى به هدفهاى راستين, راه هايى را تجربه و مراحلى را پشت سر گذاشتند, كه به پاره اى از آنها اشاره مى كنيم:
1. اندرز و خيرخواهى
علماى بزرگ, براى اصلاح نابسامانيها, ناشايستگيها, خيرخواهانه مظفرالدين شاه را اندرز دادند و با مدارا و خيرخواهى او را از سرانجام ستم و بيداد پيرامونيان خود, بيم دادند و به او اندرز دادند كه از حصار پيرامونيان و دايره بى خبرى به درآيد و از گوشه و كنار كشور, خبر بگيرد و فرياد دادخواهى مردم را بشنود و روش حاكمان دادگر را پيشه سازد و به اين وسيله نام خود را بر تارك تاريخ بنشاند. عالمان دين, با نامه و پيام, از شاه درخواست اجراى عدالت و گسترش رفاه عمومى مى كردند و به او هشدار مى دادند كه راهى جز اين در پيش روى ندارد.
از شاه خواستند كه زمينه را براى سامان دادن به عدالت خانه و سپس مجلس شورا فراهم آورد, كارگزاران ناشايست را بركنار كند و…
(اول مشكل اظهارات علماى تهران و اصرار ايشان بر عزل… حاكم خراسان است, به سبب تنگدستى از وفور خرج و قصور دخل و ناحسابى ديوان, كه بدحسابى حاكم نتيجه آن است… و ديگر عزل ميرزا احمدخان علاءالدوله, حاكم عربستان را مى خواستند كه در شوشتر به شقاوت معامله كرده.)123
از جمله نامه هاى مهم هشداردهنده عالمان به شاه در آغاز مشروطه, نامه شيخ مرتضى آشتيانى مجتهد بود. او كه حوزه درسى مهمى را در مركز تهران اداره مى كرد, شاه را پدرانه اندرز داد و او را از سرانجام نابسامانيها و خودسريهاى درباريان و خرابى شرايط اقتصادى و ناامنى كشور بيم داد و بهبود كشور را در برطرف ساختن دشواريها و گرفتاريها و در حكومت قانون و مشروطه دانست:
(امروز اصلاح امور و انتظام رشته منقصه جهات مملكت را منحصر به اعاده معدوم و اقامه قيامت كبراى مشروطه مى دانم و گذشته از آن, اگر امور, كما هو المحتوم, به همين منوال قلائل ايام ديگرى بگذرد, تمامت شخوص مملكت, در معرض فنا و زوال واقع خواهد شد… كه نه از تاك نشان ماند و نه از تاك نشان)124
ييا سيد ابوطالب زنجانى, از عالمان پر نفوذ و هوادار مشروطه مشروعه, شاه و درباريان را بسيار اندرز مى داد و فساد و انحراف حاكمان را گوشزد مى كرد.
در مجله يادگار درباره وى آمده است:
(او… از ابتدا كه به تهران وارد شد, با دربار سلاطين روابط مؤكد پيدا كرد و داراى نفوذ كلمه شد. در عين حال, از تنقيد عمليات مستبدانه و پاره كارهاى نارواى آنان, به هيچ موقعى خوددارى نمى نمود. تصريحاً و تلويحاً, عيوب و مضرّات استبداد مطلقه را گوشزد زمامداران وقت نموده و از اظهار و اعلام مقاصد مشروعه و مطالب حقه پروايى نداشت.)125
او از نفوذ كلمه اى كه در قاجاريان داشت, به سود فرودستان و احقاق حقوق آنان استفاده مى كرد.
2. تشكل حوزوى
پس از آن كه روشهاى معمول و اندرزها و خيرخواهى هاى عالمان بزرگ, در اصلاح دولت كارساز نيفتاد, عالمان و طالب علمان درصدد برآمدند روشهاى ديگرى پيش بگيرند و حركتهاى اثرگذارترى از خود بروز دهند. و در اين راه, در مرحله نخست, ضرورت داشت براى هم انديشى برنامه ريزى, سامان دهى و حركت, تشكل پيدا كنند. براى اين هدف, چند انجمن پايه ريزى شد.
الف. انجمن علماء: در آغاز مبارزه, رهبران فكرى و عالمان حوزه, مانند سيد عبدالله بهبهانى, سيد محمد طباطبايى, شيخ مرتضى آشتيانى در مدرسه يا منزل به رايزنى مى پرداختند. اين نشستهاى درون حوزوى, سپس به صورت مهمانى دوره اى در خانه ها برگزار مى شد. شيخ مصطفى آشتيانى (شهيد) جلسه ها را هماهنگ مى كرد.
(آميرزا مصطفى آشتيانى اين مجامع مخفى آقايان علما را به شكل مهمانى دوره درآورده.)126
سپسها شيخ فضل الله نورى نيز, در اين جلسه ها شركت مى كرده با افزايش جلسه ها, نشستها و انجمنها, پس از مجلس اول, پيشنهاد شد: اين جلسه ها, به گونه انجمن رسمى درآيد. عالمان, با در نظر گرفتن پاره اى موضع گيريها و گفته ها, كه شايد حزبى وانمود شدن علماى حوزه يكى از آنها بود, اين پيشنهاد را نپذيرفتند. در بيانيه اى كه در مورخه 9 جمادى الاول 1325, كه از سوى مجتهد نورى و طباطبايى نشر يافت, آمده است:
(خدمت اخوان مؤمنين از اهل علم و غيرهم, عرض مى شود: بحمدالله تعالى, خلافى كه به انظار و خواطر اخطار شده بود, از مخالفت بين علماء اعلام و حجج اسلام, مرتفع شد و داعى فعلا در منزل حضرت مستطاب… آقاى سيد محمد, دام ظله, هستم در باب انجمن علما كه براى صلاح مثل ساير انجمنها معمول شده بود, چون موقع توقعاتى شد فعلا موقوف و متروك است. چنانچه بعد صلاح شد به اطلاع همه, كه خالى از همه شوائب باشد, مقرر خواهد شد.)127
ب. انجمن مخفى يا انجمن اصلاح خواهان: اين جمعيت سرى, توسط شمارى از طالب علمان و واعظان شكل گرفت. بيش تر اعضاى آن از طلاب كرمانى تهران بودند. ناظم الاسلام كرمانى, بنيانگذار آن بود. جز طلاب, كسان ديگر نيز, توانستند در آن عضو شوند و اين گروه الگوى خود را در تشكل سرّى, امام حسين(ع) معرفى مى كردند كه در سرزمين منى, جلسه سرى براى مبارزه با معاويه تشكيل داد:
(فامّا دور هم نشستن و تأسيس انجمن مخفى و دعوت خلق و بيدارى آنها كه دستورى است از شرع اسلام به ما داده شده است; چه اول كسى كه انجمن را تأسيس نمود در اسلام و مردم را امر به دعوت و احقاق حق نمود, مقنن قوانين عدالت و مؤسس آزادى و حريت, دومين فرزند پيامبر و سومين امام ما حسين بن على(ع) بود. آن حضرت اول كسى است كه براى پيشبرد مقصود در انجام تكاليف الهى انجمن مخفى را تأسيس نمود.)128
كار انجمن, دادن آگاهى سياسى به مردم و آگاهاندن آنان از رويدادهاى اجتماعى بود. انجمن در خانه هاى اعضاء و گاه در حجره هاى طلاب عضو, از جمله حجره شيخ محمد شيرازى و برهان الدين خلخالى, در مدرسه سپهسالار, تشكيل مى گرديد. شمارى از اعضاى اين انجمن, در ادامه مبارزات مشروطه به تندروى روى آوردند و حركتهاى افراطى از خود بروز دادند.129
ج. انجمن مقدس اتحاديه طلاب: اين تشكل, گسترده ترين سازمان حوزوى بود و بيش از هزار عضو داشت. به گزارش روزنامه انجمن تبريز:
(… در تهران, زياده از ده, پانزده انجمن موجود است كه مشهورترين آنها, انجمن اتحاديه (طلاب) است كه تمامى آنها طلاب مشروطه خواه اند كه زياده از هزار نفر مى شوند)130
دفتر انجمن در مدرسه دارالشفاء بود و مديريت آن را حاج شيخ محمدحسين خراسانى برعهده داشت.131 اين نهاد, در بسيج طلاب براى مبارزه با استبداد, نقش اثرگذارى داشت و پس از مشروطه نيز, هم چنان در صحنه بود. مراسم سالگرد شهداى حوزه در مشروطه, در مدرسه سپهسالار, به دعوت اين انجمن برپا شد و در آن مراسم شيخ محمد سلطان المتكلمين سخنرانى كرد.132
د. انجمن اتحاديه حسينى. اين تشكل ويژه ذاكران و واعظان و سخنرانان تهران بود.133
3. سخنرانيهاى بيدارگرانه
واعظان و خطيبان در بسيج مردم در جنبش مشروطه, نقش بنيادين و اثرگذارى داشتند. اينان به مناسبتهاى مذهبى, مانند ماه رمضان و ماه محرم بهترين زمينه گردهمايى براى نشر مسائل دينى و اجتماعى به شمار بود, به سخنرانى مى پرداختند. در آن دوره, مجتهدان و مدرسان فقه و اصول نيز احساس تكليف كرده و منبر مى رفتند و افزون بر شرح باورها و ارزشهاى اخلاقى دين, گزاره هاى جديد اجتماعى و سياسى را براى مردم شرح مى دادند. در ماجراى توهين نوژ به اسلام و عالمان دين, نخستين واكنش از سوى سيد عبدالله بهبهانى و طلاب حوزه ايشان, بروز كرد. ايشان در منبر, بر بى عدالتى اقتصادى, بويژه چيره شدن نوژ به مال و جان و ناموس مردم, سخن گفت و از تعرفه هاى دلبخواهى و آزار زائران امام حسين در مرزها و… انتقاد كرد.134 اين سخنرانى كوبنده از سوى مرجعى بزرگ, چون سيد عبدالله بهبهانى, بازتاب گسترده اى در جامعه داشت و اعتراض همگانى را برانگيخت. سخنرانى ايشان, چنان با احساس و از روى درد و دغدغه بود كه حاضران مجلس گريستند و در عزاى اسلام و مسلمانان گريبان چاك كردند. در واكنش به توهين حاكم كرمان به مجتهد شهر و كشتار شمارى بى گناه نيز, علماى حوزه مجلسها به پا كردند و سخنرانان مردم را در جريان رويدادها قرار دادند. سيد عبدالله بهبهانى, در مدرسه و مسجد خود [سپهسالار قديم] مجلس به پا كرد و سخنرانان از ستم كارگزاران براى مردم ماجراها گفتند و آنان را به اعتراض واداشتند و صدرالعلما, در مسجد سيد عزيزالله شرحى از ماجرا را بر مردم باز گفت.135
سيد محمد طباطبايى نيز در مدرسه ها و مسجدها, منبر مى رفت و در بايستگى و نياز به عدالت اجتماعى, تعديل مالياتها, اجراى قانون, تنبيه نابكاران و بزهكاران و غارت گران بيت المال را به طور جدى خواستار مى شد. از بين بردن فقر و بى عدالتى را اصلى مى دانست كه بايد هميشه در دستور كار دولت قرار گيرد. طلاب را بر بايستگى آگاهى از مسائل روز توجه مى داد و روش حكومت عادلانه على(ع) را براى ايشان بازگو مى كرد. با ياد حوادث عاشورا و شهادت در راه هدف, مردم را در رسيدن به آزادى و كرامت انسانى دلير مى ساخت.136
شيخ محمد واعظ از سخنرانان نامور و دانشمند بود. او در سال 1271 متولد شده و مقدمات فقه و ادبيات و حكمت را در تهران گذراند و مدت شش سال, در نجف, به فراگيرى دانشهاى عالى حوزوى پرداخت. و پس از آن براى تبليغ دين و ارشاد مردمان و نشر دانش دين, به تهران برگشت.
وى, سخنران پر جاذبه و پر اطلاعى بود. سخنرانيهاى او در گسترش فرهنگ اسلامى و توجه دادن مردم به استقلال و خودكفايى بسيار اثرگذار بود:
(در اين مدت شانزده سال توطن تهران, جوهر نفس قدسى خود را در بذل در ابلاغ از احكام دين حضرت سيد المرسلين و تنبيه غافلين و تحريص مسلمين, به پوشيدن لباس و منشوحات ايرانيين در معابد و مساجد معظمه و محافل مكرمه, در كمال آزادى و حريت از امر به معروف و نهى از منكر تغافل نورزيده و طورى محبوبيت بين خواص و عوام پيدا نموده كه انذار و ارشاد و پند و اندرز و امر و نهى و آن چه از آن ناحيه صادر مى شد, معمول و مطاع در موقع اجرا مى گذاردند)137
شيخ محمد واعظ در جريان ساختن بانك استقراض روس بر روى قبرستان مسلمانان و هتك حرمت مردگان, در اجتماع علما و طلاب و مردم منبر رفت و در باره ننگ و نكبت چيرگى كافران بر مسلمانان و آثار ميشوم آن, سخن گفت و بانك روسى را, رواج دهنده ربا ميان مسلمانان دانست.
عالمان ديگر, چون شيخ مرتضى آشتيانى, شهيد مصطفى آشتيانى و طلاب مدرسه خازن الملك از او جانبدارى كردند. اثرگذارى اين سخنرانى, چنان بود كه مردم در مدت دو ساعت, اثرى از بانك به جا نگذاشتند و تمام آجرها و وسائل بنايى را به بيرون از قبرستان بردند.
پيش از اين سخنرانى, شيخ مرتضى آشتيانى نيز, در مسجد خازن الملك از حرام بودن ساختن بانك استقراض بر روى قبرستان مسلمانان, سخن گفته بود.138 علماى نجف, آخوند و ملاعبدالله مازندرانى, در پيامهايى به شيخ محمد واعظ از او تقدير و تشكر كردند و او را بر ادامه مبارزه با ستم و افشاى بى عدالتيها, تشويق كردند.
آخوند در يكى از نامه هاى خود به وى نوشت:
(در تمام اوقات, خصوص ايام و ليالى متبركه شعبان و رمضان, به عموم ملت بفهمانيد كه غرضِ ما از اين همه زحمت, ترفيه حال رعيت و رفع ظلم از آنان و اعانه مظلوم و اغاثه ملهوف [فريادرس بيچاره] و اجراء احكام الهيه, عز اسمه, و حفظ وقايه بلاد اسلام از تطاول كفار و امر به معروف و نهى از منكر و غيرها از قوانين اسلاميه نافعه للقوم بوده است.)139
سيد جمال واعظ نيز, در اين هنگام, از اصفهان به تهران آمد. در خوش بيانى شهره بود و در بيان گزاره هاى سياسى و اجتماعى به زبان ساده سرامد. وى, پس از فراگيرى دانشهاى اوليه در زادگاه خود, به نجف رخت كشيد و پايه هاى عالى تحصيل را در محضر علماى نجف, پيمود. از عمويش سيد اسماعيل صدر, اجازه اجتهاد گرفت و از ميرزا حسين نورى محدث, اجازه حديث.140
سخنرانيهاى او, در بيدارى مردم, به زانو درآوردن گروه استبداد, علاقه مند كردن مردم به نهضت, بسيار بسيار اثرگذار بود. چون به زبان ساده سخن مى گفت و زواياى مشروطه به روشنى مى نماياند و رويدادها را به درستى و دقت براى مردم بازگو مى كرد و ستم درباريان و كارهاى ناپسند آنان را مو به مو, مى نماياند از آيات و روايات براى مستند كردن سخن خود بهره مى برد, در بين مردم جا باز كرده بود و مردم به سخنرانيهاى وى علاقه نشان مى دادند.
(سيد جمال الدين بدون ادنى شبهه اى اولين كس بود كه در ايران مستقيما با مردم كوچه و بازار, روبه رو شد و با زبانى كه مردم مى فهميدند و به طرزى كه دلپسند كوچك و بزرگ و زن و مرد بود, با آنان صحبت داشت و به قول اصفهانيها, اختلاط كرد و هرگز به هيچ وجه, درصدد فضل فروشى و خودنمايى برنيامد. در ساده حرف زدن استاد بود و مطالب را طورى آميخته با صداقت و دلسوزى بيان مى كرد كه حداكثر تأثير را در شنونده به عمل مى آورد, موقعى كه صحبت از تأسيس بانك ملى در اوائل مشروطيت به ميان آمد, در مسجد بزازها نطق مى كرد, به طورى مردم را تشويق به شركت در اين امر نمود كه زنها فى المجلس گوشواره ها و دستبندهاى نقره و طلاى خود را از گوش و دست كنده در روى پله هاى منبر ريختند.)141
سيد جمال واعظ, در آغاز خطيب رسمى مسجد شاه بود و با سيد محمد طباطبائى پيوند نزديكى داشت. و جلسه هاى خصوصى, بويژه در انجمن مقدس اسلامى, براى پاسخ گفتن به شبهه هاى دينى, با هماهنگى آنان و ديگر عالمان تشكيل مى شد. از انديشه هاى سيد محمد طباطبائى جانبدارى مى كرد.
در سخنرانيها بى باكانه از فساد درباريان و فاصله طبقاتى, فقر مردمان و ثروتهاى بى حساب و كتاب درباريان و ثروتهاى بادآورده سخن مى گفت و مردم را برمى انگيخت كه در پى حكومتى بسان حكومت حضرت امير(ع) باشند. از جمله, در يكى از سخنرانيها كه در صحن امامزاده يحيى, پس از نماز جماعت شيخ محمد سرخه, ايراد كرد, گفت:
( ديوارى مابين اغنيا و فقرا كشيده اند, آن ديوار ظلم است. اغنيا, بايد به لهو و لعب و پلو و گوشت بره و كنياك مشغول باشند و فقرا به نماز خواندن و نان جو و سبوس خوردن. از زيادى غصّه تا صبح خواب نكردن, صبح نماز خواندن; و ليكن مرد كه شب تا ساعت هشت مشغول شراب و قمار است, كجا نماز مى خواند. تا نزديك ظهر خوابيده…پاركهاى زيبا, گلهاى رنگارنگ, آبهاى جارى, حمامهاى صحيح مال اغنياست…
پناه من حضرت صاحب الزمان است. اگر مردم به صدا بيايند. پدر ظالم را بيرون مى آورند.
…مردم!مشروطيت آزادى است. حالا آنهايى كه غرض دارند, مى گويند:معناى آزادى يعنى دست زنهاى خود را گرفته در خيابانها راه برويم, شراب علانيه بخوريم, قمار در سر گذرها بكنيم!نه, معناى مشروطيت و آزادى اين نيست;چرا نمى فهميد. مساوات است, شاه و گدا در حكم خداوند يكسان است, هيچ تفاوتى ندارد…
حضرت اميرالمؤمنين چهار سال و شش ماه, به صورت ظاهر سلطنت داشتند, اقلاً نصف روى زمين در اطاعت حضرت بود, نه اين قسم سلطنتها. يكى از وكلاى حضرت عريضه به خدمت حضرت كرده بود كه:درعدن ضابط معاويه به ظلم گوشواره از گوش زن يهوديه بيرون آورده.
اميرالمؤمنين بناى گريه را گذاشتند.
اصحاب عرض كردند:يهوديه بوده است. فرمودند:در پناه اسلام است, چه تفاوت مى كند. حالا هم همان قسم شده. اين اغنياء شماها را غلام و زنهاى شما را كنيز زر خريد خود مى دانند و شما را مى فروشند, چنانكه فروختند امّا گوشواره ديگر در گوش شماها نگذاشتند كه بيرون بياورند و هر چه هست مال خودشان مى دانستند. خداوند ظالم را برطرف كند.)142
4. روى آوردن به رسانه نوشتارى
از ابزارهاى مهم پيام رسانى در دوره مشروطه, روزنامه بود. عالمان و طالب علمان, براى رساندن پيام خود به مردم, به اين رسانه روى آوردند. و از اين وسيله كارامد و رايج در مبارزه با استبداد و روشنگرى انديشه ها غافل نماندند. از روزنامه براى پاسخ به شبهه هاى دينى, به گونه اثرگذار استفاده كردند. پاره اى از جرائد حوزوى, به دليل زيربناى منطقى و استوارى شكل و محتوا, از سوى مراجع آن روز تشويق شدند. از جمله روزنامه هاى آن روز, جريدة دعوة الحق بود كه به همت و تلاش شيخ محمدعلى بهجت دزفولى در سال 1321هـ.ق نشر يافت.
شيخ محمدعلى بهجت, با دانش و آگاهى كه داشت, در مشروطه اثرگذار بود و نقش بسيار روشنگرى در بين مردم و فرهيختگان داشت:
(شيخ محمدعلى بهجت… مدتى در نجف اشرف به تحصيل پرداخته و از مرحوم آخوند اجازه اجتهاد گرفته بوده است. در دوره دوم مشروطيت, به نمايندگى مجلس انتخاب گرديد. در سال 1321هـ.ق موفق به تأسيس انجمن علمى در تهران گرديد. در همين سال نيز, رياست كميسيون تصحيح كتب و ترجمه عربى اداره انطباعات وزارت معارف را عهده دار شد. از خدمات ديگر او… تأسيس كتابخانه معارف و مجموعه معارف مى باشد.)143
هدف او از نشر دعوةالحق, هدايت مردم و رشد انديشه هاى دينى و دگرگونى در فرهنگ عمومى و برقرارى پيوند بين مسلمانان بود.
دعوةالحق در دوره مشروطيت در صحنه فكرى و سياسى جامعه, حضور جدّى داشت. در پى آن بود كه با استدلال و منطق, حق بودن اسلام را به جهانيان بشناساند:
(همانا صحيفه دعوةالحق… بحث مى نمايد از حقايق دين اسلام و منافع راجعه به حوزه مسلمين و حقايق دينيه اسلاميه… معارف, اخلاق, عبادات و سياسات, احكام و غيره و غيره و ن