بررسى عناصر معرفتى در نوانديشى دينى از ديدگاه استاد مطهرىمحمدعلى رواستاندر گذر زمان, هماره انديشه هاى جديد زاده مى شوند. انديشه هاى نوپديد, گاه جاودانه مى مانند و گاه سراب گون, مدتى در دنياى علم و انديشه يا جامعه و توده مردم جاى مى گيرند و شوكتى به هم مى زنند و زان پس, چنان شمعى كوتاه عمر به خاموشى مى گرايند. در عصر ما نيز, همچون هميشه, بلكه به دليل وجود پاره اى ويژگيهاى اين عصر, بيش از هميشه انديشه هاى نو, گام در سرزمين علم و انديشه مى نهند, همراه كاروان علم مى شوند و بيش از همه دين را, كه هماره و در هر جامعه, نقش اول را در دگرگونيها و دگرديسيها دارد, با پرسشها و ترديدهايى رو به رو مى سازد. (امروز, غالباً مى بينيم معانى و مفاهيمى كه ما از اسلام داريم, خاصيت حيات بخشى و ايجاد زندگى ندارد, پس ناچار بايد تجديد نظرى در اين معانى و مفاهيم بكنيم. شايد مفهوم و تصور ما درباره اين معانى و مفاهيم اشتباه باشد. ما بايد تصور خودمان را تصحيح كنيم و اين است معنى احياء تفكر اسلامى)2 سزاست توجه كنيم كه استاد, بر فهم درست دين تأكيد ورزيده و از عصرى كردن فهم دين و زمان پسند نمودن آن, به عنوان مصلحت زمان, پرهيز داده و هرگونه نوانديشى را براى جايگزين ساختن فرهنگى ديگر به جاى فرهنگ اصيل اسلامى, خيانت به اسلام و مسلمانان دانسته3 و تأكيد ورزيده است: (من به عنوان يك فرد مسؤول به مسؤوليت الهى, به رهبران عظيم الشأن نهضت اسلامى, كه براى همه شان احترام فراوان قائلم, هشدار مى دهم و بين خود و خداى متعال اتمام حجت مى كنم كه نفوذ و نشر انديشه هاى بيگانه به نام انديشه اسلامى و با مارك اسلامى, اعم از آن كه از روى سوء نيت و يا عدم سوء نيت صورت گيرد, خطرى است كه اسلام را تهديد مى كند.)4 در اين مقال, به چند بحث مهم كه در عصر ما طرح گرديده و مبناى نوانديشى دينى به شمار مى رود, اشارتى كرده و ديدگاه استاد شهيد را در اين باب, با استناد به آثار آن بزرگ, به بوته بررسى قرار مى دهيم. 1. نقش علم و عقل در معرفت دينى:طرح اين بحث در اين مقال, بيش از همه, به دليل نقش آن در ديگر مبانى نوانديشى است, به گونه اى كه مى توان نقطه اصلى چالش فهم سنتى و نو از دين را به دريافت دو گروه از تعقل و عقلانيت دانست, تا آن جا كه يكى از دو اصل اساسى نظريه تكثر گرايى دينى, درستى قضاوت و دريافت تمامى خردهاى انسانى شمرده شده است و اصل ديگر شمول هدايت الهى و گستره بى كران صفت هادى بودن خداوند. شمارى عقل را ناتوان از درك حقايق دينى دانسته و دريافتهاى عقلى را ناسازگار با آموزه هاى دينى شمرده اند و برخى انديشه هاى دينى را در جهت همسان سازى با دريافتهاى عقل ناقص بشرى تفسير كرده اند. در روزگار نوين, كه علم تجربى جايگاه ويژه اى يافته است, همين داستان درباره پيوند علم و دين تكرار شده است. (اسلام, عقل را محترم و او را پيامبر باطنى خدا مى شمارد. اصول دين, جز با تحقيق عقلانى پذيرفته نيست. در فروع دين, عقل يكى از منابع اجتهاد است. اسلام, عقل را نوعى طهارت و زوال عقل را نوعى محدث شدن تلقى مى كند; لذا عروض جنون يا مستى نيز, چون بول كردن يا خوابيدن, وضو را باطل مى سازد. مبارزه اسلام با هر نوع مستى و حرمت استعمال امور مست كننده, مطلقاً, به علت ضديت با ضد عقل هاست كه جزء متن اين دين است.)7 الف. نقش عقل در فهم دينى:شهيد مطهرى, راز خاتميت را بلوغ فكرى و رشد عقلانى بشر دانسته و علما را در اين شريعتِ جاودانه جايگزين انبياى تبليغى كه دو وظيفه مهم بر عهده دارند: (اخباريين گفتند: عقل اساساً حق ندارد در موضوعات دينى دخالت بكند… از اين حرف, مردم حقه باز و زيرك استفاده كردند هر دروغى را كه مى خواستند جعل بكنند, جعل كردند و در اختيار آنها قرار دادند.)9 عقل, گذشته از فهم درست دين و نگه داشتن آن از تحريف و بدفهمى با راهكارهاى اجتهادى دين را از ايستايى و عقب ماندن از كاروان پيشرفت جامعه انسانى در طول زمان, باز مى دارد و عامل پويايى, حيات و جاودانگى و كاركرد مثبت دين مى گردد. از ديدگاه استاد, قانونهاى اسلامى در عين آسمانى بودن, براساس مصلحتها و مفسده هاى موجود در زندگى بشر است, نه احكامى مرموز و دور از دسترس عقل. از سويى, عقل, با درك فلسفه احكام, به تعميم و تخصيص احكام مى پردازد و بر احكام قطعى دين استثناهايى به حكم عقل وارد مى شود;10 و از سويى, با شناخت اهم و مهم و براساس ضرورت زمان و مكان, به استوارى پاره اى از امور و رد وكنار زدن موقت پاره اى ديگر براساس نظر اجتهادى فقيهان مى انجامد. هم از اين روست كه ملازمه عقل و شرع همواره مورد توجه فقهاى مسلمان بوده است به اين معنى كه: (هرجا كه عقل, يك مصلحت ملزمى را كشف كند, ما مى دانيم كه شرع هم حكم هماهنگ با آن دارد و هرجا كه عقل يك مفسده ملزمى را كشف كند, ما مى فهميم كه شرع در اين جا, هماهنگ است ولو اساساً در قرآن و حديث و كلمات علما, يك كلمه در اين زمينه نيامده باشد… اين جاست كه اى بسا مجتهد مى تواند, حلالِ منصوص شرعى را, به خاطر مفسده اى كه عقلش كشف كرده, تحريم كند. يا حتى يك واجب را تحريم كند, يا يك حرام را به حكم مصلحت لازم ترى كه فقط عقلش آن را كشف كرد, واجب كند و امثال اينها.)11 ب. آسيب شناسى فهم عقلانى: استاد شهيد, با توجه به عقل, به عنوان يكى از عاملها و سببهاى اصلى فهم درست دين و درك ضرورت آن, به آسيب شناسى عقل نيز توجه داشته و بارها به كاستى و محدود بودن دريافتهاى عقلى و لغزشهاى عقل اشاره كرده است كه ناديده انگارى آنها, عامل بدفهمى از دريافتهاى عقلى است. عقل از سويى دركى نامحدود و فراگير ندارد, گرچه معيار و نشانه درستى آموزه هاى دينى است. اصول دين را بايد با استدلال عقلى پذيرفت, ولى همه آموزه هاى دين و حكمت و فلسفه, تمام بايدها و نبايدهاى دينى را نمى توان با خرد دريافت. (در هيچ دوره اى به اندازه دوره ما, علم اسير و برده نشده است. اسم اين دوره را نبايد عصر علم گذاشت, بايد عصر بردگى علم گذاشت, عصر اسارت علم; يعنى عصرى كه علم را آزاد نمى گذارد.)14 ج. پيوند دانشها و نقش آن در معرفت دينى: شمارى از روشنفكران عصر ما, بر اين پندارند كه تمام دانشها در پيوند مستقيم با يكديگر بوده و هر دگرگونى در آموزه هاى هر علمى, تمام گستره و چشم انداز دريافتهاى بشرى را دچار دگرگونى مى كند و از اين رهگذر, در فهم دينى نيز اثر مى گذارد. (مى گويند قوانين عصر برق و هواپيما و فضانورد, نمى تواند عيناً همان قوانين عصر چراغ نفتى و اسب و قاطر و الاغ باشد. جواب اين است كه عصر برق و هواپيما, مسائل جديدى رخ مى نمايد كه بايد پاسخ خودش را بازيابد ولى هيچ ضرورتى ايجاب نمى كند كه الزاماً, چون برق به جاى چراغ نفتى و هواپيما به جاى الاغ آمده است, بايد مسائل حقوقى مربوط به اينها از قبيل خريد و فروش و غصب و ضمان و وكالت و رهن, يك سره تغيير كند.)17 پيوند دريافتهاى جديد علمى و عقلى, با دين به صورت جزيى درخور ترديد نيست. بايد موردهاى پيوسته به هم را روشن كرد, نه اين كه با استقراء چند مورد پيوند و پيوستگى, حكم به پيوند كلى و بدون واسطه تمامى گزاره هاى علمى و دينى داد. 2. تكثرگرايى و نسبيت حقيقتالف. حقيقت چيست؟: شمارى از روشنفكران جديد, تمام فهمها و بينشهاى برآمده از تفكر آدميان را حقيقت مى دانند. از اين راه, به توجيه فهمهاى گوناگون و ناسان دينى پرداخته بهره همگان را از حقيقت مساوى دانسته اند. (كسانى كه به فلسفه عمل چسبيدند, حرف شان اين بود كه اصلاً ما نبايد وسواس حقيقت را داشته باشيم و اين از گذشته هم اشتباه بوده است كه اين همه وسواس حق و باطل را داشته اند ما بايد دنبال نتيجه باشيم.) استاد, با اشاره به نسبيت گرايى شمارى از متفكران كه شعرهايى از مولوى را هم شاهد بحث خود قرار داده اند, به تكثرگرايى اشاره و آن را به بوته نقد مى كشد.21 (كليه پديده هاى دينى شكل گرفته پيرامون آن چه را كه اسلام ناميده مى شود, يك مجموعه معنايى تلقى كنيم و آن گاه از اين مجموعه معنايى ـ كه به صورت تاريخى شكل گرفته و سيستمى را تشكيل داده است ـ گره گشايى و رمزگشايى كنيم… اين مجموعه شامل پديده هاى تاريخى بسيارى است: متون دينى موجود بين مسلمانها, كلام اسلامى, عرفان اسلامى, شعائر, آداب و تجربه هايى كه مسلمانها هزار و چهارصد سال با آنها زيسته اند.)22 از اين روى آن را تنها موضع گيرى در باب كثرت دريافتها و نه معيار حق و باطل و بيان حقانيت, دانسته اند.23 هرچند در باره حق بودن تمامى دريافتهاى دينى اظهارنظر شده است. (هريك از اين تئوريها را هم در باب تنوع فِرَق و مذاهب به دست بدهيم, بلافاصله خودمان را با اين فرضيه مهم رو به رو مى بينيم كه گويى اكثريت مردم عالم, يا معاند با حق اند يا كژفهم اند, يا ضعيف العقل اند, يا فريب خورده توطئه اند و در تمام اين موارد هم, با عقل مردم درافتاده ايم و هم با هدايت گرى الهى.)24 براساس اين رويكرد: (نه تشيع اسلام خالص و حق محض است, نه تسنن, نه اشعريت حق مطلق است, نه اعتزاليت, نه فقه مالكى, نه فقه جعفرى, نه تفسير فخر رازى نه تفسير طباطبايى, نه زيديه و نه وهابيه, نه همه مسلمانان در خداشناسى و پرستش شان عارى و برتر از شركند و نه همه مسيحيان درك دينى شان شرك آلود است. دنيا را هويت هاى ناخالص پر كرده اند و چنان نيست كه يك سو حق صريح نشسته باشد و سوى ديگر ناحق غليظ خالص.)25 چرا كه تمامى اين ديدگاه ها نتيجه دل سپارى به دين و فهم دين با پيش انگارهاى ذهنى دينداران است. از اين روى, همه اديان صراط هاى مستقيم و گوناگونى هستند كه نه تنها به درك سعادت كه به دريافت حقيقت مى انجامد. استاد شهيد, از سويى بر مبانى اين نظريه, خدشه وارد كرده است و هدايت نشدن انسان با وجود بهره مندى از نيروى عقل, نارسايى و محدود بودن عقل بشرى و لغزشهاى فراوان آن دانسته و بر باطل بودن اديان موجود غير اسلامى تأكيد ورزيده است; و از سوى ديگر صراط مستقيم و راه حقيقت را يكى دانسته و نه بيش تر و با نقد نسبى گرايى اين نظريه را مورد ارزيابى قرار داده است. در نگاه ايشان, گرچه اصول باورهاى اديان و پيام پيامبران يكى است و اختلاف و جدايى بين آنها نيست, همه در طول يك راه و مراتب كمالى حقيقت, يك سان مى پويند و مى انديشند, امّا صراط مستقيم, يك راه بيش نيست و هر انحرافى از آن, كژراهه است و ظلمات. از اين روى, قرآن هميشه نور را مفرد و ظلمت را جمع مى آورد.26 (اين انديشه كه ميان برخى مدعيان روشنفكرى اخيراً رايج شده است كه مى گويند: همه اديان آسمانى از لحاظ اعتبار در همه وقت يك سانند, انديشه نادرستى است. البته صحيح است كه ميان پيامبران خدا اختلافى نيست, پيامبران خدا همگى به سوى يك هدف و يك خدا دعوت مى كنند. آنان نيامده اند كه در ميان بشر فرقه ها و گروه هاى متناقض به وجود آورند, ولى اين سخن به اين معنى نيست كه در هر زمانى چندين دين حق وجود دارد و طبعاً انسان در هر زمانى هر دينى را مى خواهد بپذيرد. برعكس, معناى اين سخن اين است كه: انسان… در هر زمانى تسليم شريعت همان پيامبرى باشد كه دوره اوست.)27 استاد شهيد, برخلافِ كسانى كه از دگرگونى تاريخى فهم دين, به نسبيت حقيقت رسيده و تسليم آن نظر شده اند, با اين كه اختلافها را در دريافت دين مى پذيرد, تنها يك فهم را حقيقت مى داند و دريافتهايى كه از هوس, تعصب, تقليد و… سرچشمه گرفته و مى گيرند, به هيچ روى نمى پذيرد و آنها را باطل اعلام مى كند. 3. فهم دينبحث ديگرى كه در عصر ما مطرح شده, مسأله فهم متن است كه بويژه در بحثهاى هرمنوتيك و معنى شناسى, به آن توجه شده است در پى فرآورده هاى جديد اين رشته علمى, بحثهاى ژرفى در لايه هاى معنى و توسعه طولى و عرضى معنى و… سر برآورده و از سوى اهل نظر مجال طرح يافته اند. هرچند در گذشته نيز به اين مسأله, بويژه در علم اصول فقه, توجه شده است. (دينى كه خداوند براى آدميان فرو فرستاده است دو وصف بسيار مهم دارد: دين در مقام عمل همانند رسن بى جهت است و در مقام نظر همچون طبيعت, صامت و خاموش. بنابراين, تعريف و توصيف مناسب شريعت و ديانت آن است كه دين يك رسن خاموش است.)29 از اين روى, هر فهمى از دين, صحيح و عين حقانيت است و نمى توان ادعا كرد: فهم درست و نادرست داريم. ديدگاه سنتى و اصيل, هماره با اين ديدگاه كه برآمده از دگرگونيهاى فلسفى عصر جديد است, نقادانه رو به رو شده است واصول و مبانى آن را نادرست و اين نظريه را ناپذيرفتنى شمرده است. (وقتى كه ما در قرآن, منصفانه و بى غرضانه تأمل مى كنيم, هيچ ضرورتى ندارد كه بتوانيم همه مسائل آن را حل كنيم. قرآن, از اين حيث شبيه طبيعت است. در طبيعت, بسا رازها وجود دارد كه حل نشده و در شرايط فعلى نيز, براى ما امكان حل آنها وجود ندارد. امّا اين مسائل در آينده حل خواهند شد. به علاوه, در شناخت طبيعت انسان, بايد انديشه خود را با طبيعت آن گونه كه هست مطابق كند, نه آن كه طبيعت را آن گونه كه مى خواهد, توجيه و تفسير كند. قرآن نيز, همچون طبيعت كتابى است كه براى يك زمان نازل نشده است… قرآن بر زمانها و افكار پيشى مى گيرد. در عين حال كه در هر دوره مجهولاتى براى خوانندگان دربردارد; اما آن قدر معانى و مفاهيم قابل درك و استناد نيز عرضه مى كند كه ظرفيت زمان را اشباع مى سازد.)30 از اين روى, به نظر استاد شهيد, هر فهمى را براساس هر پيش انگاره اى, نمى توان به قرآن و سنت نسبت داد چنان كه حرام بودن تفسير به راى از آن حكايت دارد. از اين روى, ايشان انديشه هاى بسيارى از گروه هاى منتسب به اسلام, مانند: خوارج, اخباريان, وهابيت و… را مورد نقد قرار داده, و راه آنها را نادرست و بناشده بر پيش انگاره هاى باطل دانسته است و بسيارى از مفاهيم, مانند: عدل, زهد, توكل, آزادى, شفاعت, تقيه, سعادت و… را نيازمند بازشناسى و ارائه تفسير و معناى درست و پويا مى داند. (اگر كسى در الهيات و معارف اسلامى وارد باشد و قرن به قرن مطالعه بكند, مى بيند كه: پس از هفت قرن و هشت قرن و ده قرن و بيش تر, تازه اهل معارف الهى در مسائل توحيد توانسته اند, خودشان را هماهنگ بكنند, با همين آيات اول سوره حديد و سوره توحيد, يعنى براى قبل از آنها, هنوز غير قابل هضم و غير قابل حل بوده است.)31 ب. دين و دگرگونيهاى زمان: براساس نظريه دگرگونى فهم دينى, در هر عصر, فهم جديدى از دين جايگزين برداشتها و نگاه هاى رايج از دين مى شود و چارچوب اصلى دين, برابر با يافته هاى جديد زمان, دگرگونى پذيرفته, با دريافتهاى جديد هماهنگ مى شود و انديشه هاى دينى در باب حقوق, خانواده, حكومت, قضاوت و… با معيارهاى سازگار با سلوك توحيدى مردم زمانه ارزيابى مى شوند.32 (متأسفانه, موج انديشه هاى محدود مادى و حسى كه از مغرب زمين برخاسته به آن جا كشيده كه گروهى اصرار دارند همه مفاهيم عالى و وسيع و گسترده جهان بينى اسلامى را تا سطح محسوسات و ماديات تنزل دهند.)36 استاد مطهرى, اين دو مسأله مهم را در آسيب شناسى هماهنگ سازى دين با دگرگونيها, نيازها و اقتضاهاى زمان در نظر داشته و دردمندانه بارها اشارت كرده و به نقد آن پرداخته و از فرو غلتيدن تفكر اسلامى يا حاكميت انقلابى به اين دو نوع انديشه, كه مصداق حديث امام صادق(ع) است: (دو گروه كمر مرا شكستند: عالم فاسد (تأويل گر) و جاهل مقدس مآب (جامد و متحجر))37 هشدار داده است: (دو بيمارى خطرناك, همواره آدمى را در اين زمينه تحديد مى كند: بيمارى جمود و بيمارى جهالت. نتيجه بيمارى اول توقف و سكون و بازماندن از پيشروى و توسعه است و نتيجه بيمارى دوم, سقوط و انحراف است. جامد از هرچه نو است متنفر است و جز با كهنه خو نمى گيرد و جاهل هر پديده نوظهورى را به نام مقتضيات زمان, به نام تجدد و ترقى موجّه مى شمارد. جامد هر تازه اى را فساد و انحراف مى خواند… ميان هسته و پوسته, وسيله و هدف فرق نمى گذارد. از نظر او, دين مأمور حفظ آثار باستانى است…)38 4. قلمرو دينالف. مبانى شناخت قلمرو دين: جدايى بين دنيا و آخرت (بعد نظرى): درباره روشن كردن قلمرو دين, ديدگاه هاى گوناگونى, با توجه به رويكرد برون دينى يا درون دينى, مطرح گرديده است. شمارى از روشنفكران معاصر, با رويكرد برون دينى, چشمداشت بشر را از دين, بسيار مهم و اساسى در قلمرو دين دانسته اند. با توجه به اين كه عقل انسانى تواناى بر اداره امور دنيوى شمرده شده, قلمرو دين را ويژه امور اخروى دانسته اند و به (دين حداقلى) كه تنها به كم ترين و پايين ترين حدّ از نيازهاى انسان و چشمداشتها و انتظارهاى او در به دست آوردن هدايت رضايت داده و با دگرگونى زمان و انتظارهاى بشر, قلمرو دين را نيز دستخوش از حالى به حالى دانسته و هدف اصلى دين را حيات اخروى انسان شمرده اند. (خداوند اولاً و بالذات, دين را براى كارهاى اين جهانى و سامان دادن به معيشت درمانده ما در اين جهان فرو نفرستاده است. تعليمات دينى, على الاصول, براى حيات اخروى جهت گيرى شده اند; يعنى براى تنظيم معيشت و سعادت اخروى هستند.)39 بر اين اساس, جاودانگى دين نيز انكار شده است. فهم جاودانگى از آموزه هاى دينى, نادرست است و پيامد انتظار نابجاى از دين براى نقش آفرينى و روشن كردن تكليف, در امور جزئى است.40 مسائل بسته و پيوسته به زندگى دنيوى ـ از آن جمله حكومت, سياست, اقتصاد و… خارج از محدوده رسالت دينى و ويژه حوزه عقل بشرى است. (آن چيزى كه بيش تر بايد رويش بحث كرد, مسأله زندگى اجتماعى است كه آيا واقعاً اين زندگى دنيايى بشر, نيازى به پيغمبران دارد يا ندارد؟ اولاً: ببينيم خود قرآن چه مى گويد: آيا در قرآن به اين مسأله عنايتى هست, يا قرآن فقط توجه به عالم آخرت دارد؟ ما مى بينيم قرآن تنها مسأله عالم آخرت را بيان نمى كند, مسأله زندگى دنيا را هم از نظر هدف انبيا مطرح مى كند. خيلى هم واضح و صريح در آن آيه معروف: در رويكرد بيرونى نيز, استاد شهيد, براساس نظريه سنتى علماى اسلامى, با توجه به اجتماعى بودن انسان و نيازمندى به حاكميت قانون در عرصه زندگى, فلسفه بعثت را از ميان برداشتن اختلافهاى بشر و دين را برپاى دارنده حاكميت و نظم اجتماعى دانسته است. در رويكرد استاد, راه هاى اصلى حيات بشر, در همه كارها و شأنها, چه عبادى, چه اخلاقى و چه اجتماعى بيان شده است. و شاهد اين سخن, آيات بسيار قرآن, سيره معصومان و آموزه هاى سنت است كه تمام زواياى زندگى انسان را دربر مى گيرند. جداسازى زندگى فردى و اجتماعى (بعد عملى):در برابر رويكرد ويژه بودن دين در امور اخروى, و خارج بودنِ زندگى اجتماعى از حوزه كاركرد دين, ديدگاه شريعتى بر جامعه گرايى تندرَوانه و برداشت اجتماعى از مفاهيم دينى استوار است. وى تمامى مفاهيم دينى را به حيات اجتماعى انسان پيوند زده است. با رويكردى عمل گرايانه و بنا شده بر دريافت اجتماعى, از اساسى ترين آموزه دين, يعنى توحيد, تفسير اجتماعى ارائه مى دهد. مكتب و ايدئولوژى را براساس رويكرد اجتماعى بيان و تفسير مى كند و ابتداى تاريخ بشر را جنگ هابيل و قابيل ناسانى و فرق جايگاه اجتماعى آن دو را عامل اختلاف دانسته است.47 و سنّت پيامبر را به (متدكار اجتماعى پيغمبر در تحقق ايده هايش در جامعه) معنى و تفسير كرده است.48 (عبادت و كرنش از اسلام جداشدنى نيست. بعضى از افراد كه با تعليمات اجتماعى اسلام آشنا شده اند, اين آشنايى سبب شده است كه عبادات را تحقير كنند, ولى خير, اينها از يكديگر تفكيك پذير نيستند. عملاً هم تفكيك پذير نيست; يعنى اين دستورات و عبادات خاصيت خودش را نمى دهد مگر اين كه تعليمات اجتماعى به او ضميمه شده باشد. تعليمات اجتماعى هم خاصيت خودش را نمى دهد, مگر اين كه عبادتها به او ضميمه شده باشد.)49 از اين رو, استاد, برخلاف ديدگاهِ فردگرايانه كه بر جدايى دين از سياست و حكومت و الزام آور نبودنِ آموزه هاى اجتماعى دين, امور سياسى و دستورهاى حكومتى را از دستورهاى بنيادين به شمار آورده است. (بزرگ ترين ضربتى كه بر پيكر اسلام وارد شد, از روزى شروع شد كه سياست از ديانت منفك شد…. و بزرگ ترين آرزوى هواخواهان ترقى اسلام, بايد توأم شدن دين و سياست باشد.)52 ب. دو تفسير از كمال دين: براساس ديدگاه هاى پذيرفته شده در مورد قلمرو دين, كمال دين نيز دو تفسير جداى از هم مى يابد مدعيان رويكرد برون دينى بر انتظار بشر از دين تأكيد دارند: (يك دعوى غير مدلل و نامطابق با واقع درباره اسلام, به عنوان يك دين, اين است كه اسلام, به عنوان يك دين, داراى آن چنان نظامهاى سياسى و اقتصادى و حقوقى برآمده از علم فقه است كه در همه عصرها مى توان با آنها زندگى كرد و خداوند نيز از انسانها خواسته است كه در همه عصرها با اين نظامها زندگى كنند.)54 اينان, كمال حداقلى را گوهر دين و نگه داشتنى دانسته اند و جز آن را پوسته و عَرَض و دور انداختنى. به پندار اينان اين پوستهّ دگرشونده, مى تواند حتى چارچوب اساسى دين باشد; اما براساس نظر استاد مطهرى, دين هم كامل است و هم جامع. همه زواياى زندگى انسانى, در آموزه هاى دينى, در نظر گرفته شده است و اصول و فروع دين, اصول و فروع نيازهاى بشر را برآورده مى سازد. اصول ثابت و فروع دگرشونده را اگر بتوان پوسته دانست, ولى بى شك نمى توان آنها را دورانداختنى و كنار نهادنى دانست. اين فروع, گرچه دگرشونده اند, اما بر مدار اصول كلى دينى اين دگرشوندگى انجام پذير است. هم از اين روست كه برخلاف دگرشدنهاى شكلى اين امور, باز هم داراى ماهيتى دينى هستند و در دگرگون پذيرى نيز, بايد به دور از تندروى و كوتاهى در برابرسازى شريعت با زمان كوشيد. (علم فقه, نمى تواند مبدأ برنامه ريزى باشد. علم فقه, گونه اى از تفسير حقوقى است كه با متن كتاب و سنت كار دارد. اين دانش (فقه) نه واقعيات موجود در جامعه را مى تواند توضيح دهد و نه مكانيسم تغيير (برنامه) آنها را مى تواند معيّن كند. علاوه بر ارزشهاى نهايى, حلال و حرام فقهى مى تواند پاره اى از چگونگى هاى ساختار توسعه را به سوى شكل گيرى خاصى هدايت كند.)57 برخلاف اين رويكرد, شريعتى, كه بر نقش اجتماعى دين تأكيد مى ورزد, از ايدئولوژى دينى سخن مى گويد كه برخاسته از چگونگى و وضع ويژه انسانهاى مؤمن است: (ايدئولوژى, عبارت از عقيده و شناخت عقيده است, به معنى اصطلاحى, بينش و آگاهى ويژه اى است كه انسان نسبت به خود, جايگاه طبقاتى, پايگاه اجتماعى, وضع ملى, تقدير جهانى و تاريخى خود و گروه اجتماعى اى كه بدان وابسته است دارد و آن را توجيه مى كند و براساس آن مسئوليت ها و راه حلها و جهت يابيها و موضع گيريها و آرمانهاى خاص و تفاوتهاى خاص پيدا مى كند.)58 وى پيوند ايدئولوژى را با جهان بينى و فرهنگ قطع كرده خواستار نوسازى اسلام ايدئولوژيك اسلام, به عنوان يك ايمان و حركت انسانى, نه يك فرهنگ و مجموعه اى از علوم و شناختها, كه روشنفكران در ذهن دارند, گرديده است.59 (ايدئولوژى مى گويد: چگونه بايد بود, چگونه بايد زيست, چگونه بايد شد, چگونه بايد ساخت (از ماده زندگى) يعنى خود را چگونه بايد بسازيم, طبق چه الگويى بايد سازيم, جامعه خودمان را چگونه بايد بسازيم. ايدئولوژى به اين امور پاسخ مى دهد, مى گويد: اين چنين باش…)60 برخلاف ديدگاه اولى, ايدئولوژى قالب گيرى جزئى دگرگون ناپذير نيست كه نتواند دگرگونيها را تفسير كند. ايدئولوژى بنا شده بر جهان بينى محدود, مانند جهان بينى علمى, گذراست; اما ايدئولوژى بنا شده بر فطرت انسان, پايدار, ثابت و جاويد است.61 (ايدئولوژى, نيازمند به نوعى جهان بينى است كه اولاً به مسائل اساسى جهان شناسى كه به كل جهان مربوط مى شود, نه به جزء خاص, پاسخ مى دهد. البته استاد شهيد, اسلام را از نوع برنامه جزيى و قالبى نيز نمى داند و راز جاودانگى اسلام را در همين مى جويد كه در قالب و برنامه نيست; اما ايدئولوژى اسلامى, بى شك, مبدأ برنامه ريزى مى گردد; چرا كه در عين كلى بودن, حاوى همه طرحهاى جزيى است و برنامه هاى دگر شوند براساس زمان و اصول ثابت و غير ثابت, درخور پى ريزى است: (رسالت پيامبر اسلام, با همه رسالتهاى ديگر اين تفاوت را دارد كه از نوع قانون است, نه برنامه. قانون اساسى بشريت است, مخصوص يك اجتماعِ تندرو يا راست رو يا چپ رو نيست. اسلام طرحى است كلى و همه جانبه و معتدل و متعادل, حاوى همه طرحهاى جزيى و كارآمد در همه موارد.)63 نتيجه: مبانى نوانديشى و زيربناى انديشه هاى نو, در جهان معاصر, امورى است كه بيش از همه به معرفت شناسى بستگى دارد. مسأله اى كه طرح آن در قرن نوزدهم, با كانت آغاز و در قرن بيستم, با طرح بحثهايى در حوزه معناشناسى قراءتهاى جديد در مورد معيار حقيقت ادامه يافت و به جدايى علم و دين, كثرت گرايى در حقيقت (از جمله حقيقت دين) و… انجاميد. فضاى علمى, مدتى نه چندان كوتاه, با اثرپذيرى از انديشه هاى ماركس و انگلس شكلى جامعه گرايانه داشته و انديشه مادى گرايى و ماترياليستى رونق يافته است. پى نوشتها:1. پيرامون جمهورى اسلامى, مرتضى مطهرى/134, صدرا. |