( 150
)
فريدون عموزاده خليلى و نيز[ روزهاى امتحان] از
همين نويسنده[ حديث چشم و كوه] اثر نقى سليمانى[ ساليان دور] نوشته
محسن سليمانى و نيز[ آشناى پنهان] از همين نويسنده درسالهاى اخير
چاپ شده است .
اينك براىنمونه از دو داستان كوتاه سخن مى گوئيم و خلاصه آن را مى آوريم تا
خوانندگان را نمونه اى بدست افتد.
داستانى است از محسن سليمانى
حادثه دلخراشى است از يكپاسدار
حزب اللهى
كه با داشتن زن و بچه بسر كار خود مى رفت لا صبح زود كه وا
گرگ و ميس بود و باران نم نم مى باريد باد سوزناكى مى وزيد
هوا خيلى
سرد بود
شب براثر گريه بچه نخوابيده بود. در چنين حال و وضعى به
سه نفر دشمن بى رحم قلچماق برخورد مى كند كه او را بى رحمانه مى گيرند
و در ماشين مى اندازند.ابتدا با كتكهاى جانانه او را تا حد مرگ
مى زنند. وى را به باد مسخره مى گيرند. گاهى سوارش مى كنند و گاهى به
بيرون هلش مى دهند
زجر و آزار رااز حد مى گذرانند.از سر و دهانش
بشدت خون فواره مى زند. سرانجام
صداى خشنى مى گويد: .
- بنزين رواز صندوق عقب بيار سيامك .
رحيم وحشت زده سعى مى كند بلند شود. بغض كرده از ترس گريه مى كند و
به التماس مى افتد. لگدى به نخت سينه اش مى خورد. پس پس مى رود و به پشت
مى افتد
گرومپ
- چطورى حزب اللهى
آن موقع صبح كجا مى رفتى ؟
- كار خونه بخدا
- همون مركز[ سپاه] ديكه ...
مى خواهد فرار كند كه ناگهان[ گر] مى گيرد
داغ مى شود
جيغ مى زند
بلند مى شود
مى دود
ولى شعله هاى آتش بيشتر مى شود. همه جايش مى سوزد.
شعله هاى آتش رقص كنان
صفت و سمج او را در آغوش گرفته ... صداى
خنده هاى ضعيفى را هنوز مى شنود. هيكل بزرگش كم كم ماله مى شود.
قصه ديگر تحت عنوان[ چاه] به قلم[ فريدون عموزاده] است .اين
داستان در حقيقت
باالهام از سوره يوسف[ ع] در قرآن كريم
چهره اى
نو به خود گرفته و چنين آغاز مى شود
[بياويزيدش
از پايش بياويزيد
باهم
همه باهم]...
هلهله ديوانه وار مردان اوج مى گرفت . يوسف[ ع] تنهايى را در بن چاه
با تمام وجوداحساس مى كند ولى نورالهى دلش را گرم دارد. در پايان
داستان كه سر تا پا وحشت و تنهايى يوسف را نشان مى دهد
بااين جملات
بسوى گرهگشايى پيش مى رود:
[حيران و شگفت زده خيره شد به هيكل چاه كه آميخته اى بودازابهت و
توهم . آب
|