( 8
)
من بخال لبت اى دوست گرفتار شدم
چشم بيمار تو را ديدم و بيمار شدم
فارغ از خود شدم و كوس اناالحق بزدم
همچو منصور خريدار سردار شدم
غم دلدار فكنده است بجانم شررى
كه بجان آمدم و شهره بازار شدم
در ميخانه كشائيد برويم شب و روز
كه من از مسجد واز مدرسه بيزار شدم
جامه زهد و ريا كندم و بر تن كردم
خرقه پير خراباتى و هشيار شدم
واعظ شهر كه از پند خود آزارم داد
از دم رند مى آلوده مدد كار شدم
بگذاريد كه از بتكده يادى بكنم
من كه با دست بت ميكده بيدار شدم
|