( 112
)
دل كه آشفته روى تو نباشد دل نيست
آنكه ديوانه حال تو نشد عاقل نيست
مستى عاشق دل باخته از باده توست
بجزاين مستى از عمر ديگر حاصل نيست
عشق روى تو دراين باديه افكند مرا
چه توان كرد كه اين باديه را ساحل نيست
بگذراز خويش اگر عاشق دلباخته ايى
كه ميان تو واو جز تو كسى حايل نيست
ره رو عشقى اگر خرقه و سجاده فكن
كه بجز عشق تو را زهر واين منزل نيست
اگرازاهل ولى صوفى و زاهد بگذار
كه جزاين طايفه را راه دراين محفل نيست
بر خم طرداو چنك زنم چنگ زنان
كه جزاين حاصل ديوانه لايعقل نيست
دست من گيروازاين خرقه سالوس رهان
كه دراين خرقه بجز جايگاه جاهل نيست
علم و عرفان بجزاهات ندار و راهى
كه بمنزلگه عشاق رو باطل نيست
|