( 152
)
الا ياايهاالساقى زمى پر ساز جامم را
كه از جانم فرو ريزد هواى ننگ و نامم را
.از آن مى ريزد در جامم كه جانم را فنا سازد
برون سازد در هستى هسته نيرنگ و دامم را
از آن مى ده كه جانم رااز قيد خود رها سازد
بخود گيرد زمامم را فرو ريزد مقامم را
از آن مى ده كه در خلوتكه رندان بى حرمت
بهم كوبد سجودم را بهم ريزد قيامم را
نبودى در حريم قدس گلرويان ميخانه
كه از هر روزنى آيم گلى گيرد لجامم را
روم در جركه پيران از خود بى خبر شايد
برون سازنداز جانم بمى افكار خامم را
تواى پيك سبك باران درياى عدم از من
بدريا دار آن وادى رسان مدح و سلامم را
بساغر خستم كردم اين عدم اندر عدم نامه
به پير صومعه بر كوبه بين حسن ختامم را
|