( 183
)
آنان
طى دهسال انقلاب
سنگ اندازى شان هرگز قضا نرفت .
يوسف نجيب من !
مى ترسيدم حسودان تو را به چاه اندازه .
تو چگونه استخوان[ تهتك] و خار[ تنسك] را سالها تحمل مى كردى ؟
دل شيفتگانت ژرف ترااز چاه و رازدارتراز نخلستان ها بود.
چرا داغ ها و رازهايت را با ما باز نمى گفتى ؟
در حوزه ها
[ الفيه ابن مالك]
سينه ها رااشغال كرده بود.
و تفسير آيات مهجور
از دروس جنبى حوزه بود.
و[ اصول فقه] نبايد[ اصول دين] را تحت الشعاع قرار دهد.
بارى ...
دل تو[ عرش الرحمان] بود و ديرى بود كه بى كمترى مقاومتى . به اشغال
خدا در آمده بود.
تو نهال كدامين سرو را در ذهن حجره مرطوب كاشتى .
كه اكنون در دشت فيضيه .
جنگلى از كاج و سرو و صنوبر قامت افراشته است ؟..
اى تناور سرسبز سرفراز!
آيا تو خود را غرس كرده بودى
كه همه جوانه ها
به جوانى تو مى مانند؟...
انفاس قدسى تو در دروس فلسفه
آن سالها چه كرد
كه مدرس زير كتابخانه
ديوار به ديوار عرش
تكيه زده است ؟
و درس فقه تو
با دلها چه مى كرد
كه آجر آجر ديوارهاى مسجد سلماس
هنوز هم عشق را
|