( 326
)
هم
نداند باز هم لزوم وجود چنين سختى و درشتى رااحساس مى كند.
اين حقيقت دارد كه اگر شخص به يك حالت توازن و آرامش ياالوهيت
رسيده باشد
بدينگونه كه ديگر مقاومتى در مقابل نيروى بصيرت و
دانايى خدا نداشته باشد (يعنى نفس كاذب از بين رفته باشد) آن روشى
كه فرداز طريق آن به چنين حالتى دست يافته و در صورتش و در شخصيتش
انعكاس مى يابد.
سير آيت الله خمينى به جانب تشخيص طبيعت نامحدود خود
بيدار نمودن
خود به آگاهى خالص به مطلق از طريق يك تكنيك بسيار ساده و قوانين
اسلامى حاصل گرديد. گويى با يك نگاه به خمينى
آدمى در مى يابد كه او
از همان هنگام تولد
كه اولين نفس را برآورده تاكنون فقط براى
مقصودى نهايى و غايى زيسته است . فرديت او
به جهت طبيعت مقيد و شروط
آن
نمى توانست از مطلق ساخته شده باشد بااين حال
فرديت او در
درون آن مطلق بود و من اين برداشت واحساس را داشتم كه تا به حال
يك چنين انعكاس
تعبير و حالت سازش ناپذيرى از مطلق را نديده بودم .
از قرار معلوم
خمينى
با نظر و مفهوم الله به عنوان مطلق آشنا مى باشد. در
اينجا
من
قسمتهايى از چهار سخنرانى مختلف او را نقل مى كنم :
[ اسامى خداوند... نشانه هاى از ذات
مقدس او مى باشند و فقط اسامى اوست كه بر بشر شناخته شده است . ذات او
چيزى است كه كاملا وراى دسترس بشر مى باشد و حتى خاتم پيامبران
اين
داناترين واصيل ترين انسان نيز
قادر نبودازاين ذات
معرفت يابد.
اين ذات مقدس
به همه
غيراز خود
ناشناخته مى باشد].
زمانى كه نور و هستى مطلق باشد مى بايستى همه كمالات را
شامل گردد زيرا فقدان يكى ازاين كمالات مستلزم فرديت و تك سازى
مى شود. حتى اگر يك نقطه فقدان
در ذات الهى باشد به معناى اين است
كه نقطه اى از هستى غايب مى باشد كه دراين صورت هستى ديگر مطلق نيست
مقيد و مشروط مى شود و ديگر لازم و ضرورى نيست زيرا كه هستى ضرورتى
كمال و زيبائى مطلق مى باشد].
...هدفى كه همه پيامبران به خاطر آن فرستاده شدنداين بود كه :
انسان راازاين جهان
از اين تاريكى
به پيش سوق دهند واو را به
حيطه روشنائى مطلق رسانند. پيامبران مى خواستند كه بشر را به داخل آن
روشنائى مطلق فرو برند... به اين دليل بود كه پيامبران فرستاده
شدند .
بعضى
حتى دراين دنيا
به آن مرحله اى كه وراى تصور ماست خواهند
رسيد مرحله نبودن و محو شدن در خدا .
خمينى ( دنيا ) را در چارچوب چنين تجليلى تعريف نموده است كه :
مجموع آرزوهاى فرد دنياى او را مىسازند
نه
|