چون ابر، چون نسيم چون باد، چون بهار
در مدح كشّاف حقايق حضرت امام صادق (ع)سردبير
بگذار در چشمانت درنگ كنم كه قبله گاه عشق اهورايى من است; بگذار در محراب ابروانِ نازت، نماز را قامتى جاودانه ببندم. بگذار در تلاطم اين روزگار سخت، در آغوش مهربانى ات آرام گيرم. بگذار مهربانى ات را پرچمى ساخته بر سر در دل هاى داغدار بياويزم. بگذار نسيمهاى رهگذر را از عطر نامت سرمست سازم. بگذار شهد كلامت را به كندوهاى عسل بچشانم.
بگذار اين خشكسالى مدام را به آبسالى لبخندت نويد دهم. بگذار باران را از تبسم شيرينت استغاثه كنم; بگذار دريا را از موجهاى نگاهت وام گيرم. بگذار كبوتران احساسم را در آسمان آبى انديشه ات پرواز دهم. بگذار از صهباى بيكران دانشت، ساغر ساغر نثار خاكيان خمار سازم. بگذار مستان را صلا دهم تا در آستان ميخانه ات به يك كرشمه مِىْ به خود آيند و جان و جهان را دريابند.
دستت را به من بسپار و عشقت را; تا دلم را به نامت كنم. اصلاً بيا و خودت پشت اين ميز بنشين و خودت را تحرير كن. اين قلم; بنويس. اين كاغذ; بنگار. اين پاك كن; پاك كن! مرا پاك كن; از لوح نام و ياد. خودت را بنويس; در دفتر كاينات. ... و منتشر كن; چون ابر، چون نسيم، چون باد، چون بهار.
آه، اى نگار نگارين! عشق آتشين! روح دين! دست گشايشگر خدا در آستين نياز! چشم نافذ خدا در زواياى هستى! طور تكلم موساى كليم! مهر مجسم مسيح مهربان! كشّاف مغز حقايق! امام در هر دو سرا صادق ـ عليه السلام ـ !
گفتم، به آنى مگر در اين زمانه پرداغ و بى دماغ، مشام جان را به عطر شكوفايت معطر سازم. آيينه اى بسازم، به رونمايىِ آن ذات بى مثال; از لطف، از عشق، از ذوق، از خيال. آنك اين تو و اين آشفته سودايىِ آن روى و موى كه عشق تو مجنون بيابانى اش خواسته و لطف تو درخور مهمانى اش.* * *
روزى كه آمدى، مدينه خنديد، و «باقرى»ى چنان، «صادق»ى چنين را سزاوار بود; و چون بر منبر كمال بالا رفتى، تمام فضايل در محضرت زانو زد. زندگى ات از سه حال بيرون نبود: يا دهان به روزه بستى، يا زبان به ذكر گشودى، يا بر سجاده نماز نشستى. «زُهد» بارانى بود كه از آسمان دلت فرو مى باريد و «بندگى» ريشه در آب و گِلت داشت.
مشيّت خدا را تسليم محض بودى و جود و سخا را زيب و زيور. در صبر، بى مثل و مانند بودى و در مواسات، هم سطح مردم عيالمند.
دانشت بر همه چيز محيط و دعايت در همه حال مستجاب بود. دست مى بردى و از چاك گريبان غيب، مرواريدهاى شهود بر مى گرفتى. به افكار و انديشه هاى پنهان آگاه بودى و با رازهاى بر زبان نيامده همراه.
سخنت كوردلان را درمان بود و دعايت جانبخش مردگان.
دستى به چشمان نابيناى ابوبصير كشيدى و بينا گشت، گفتى: «اى ابومحمد! اگر حرف مردم نبود، تو را بر همين حال وا مى گذاشتم ... .»[1] او كه از تماشاى جمال دلارايت خرسند بود، از كورى دوباره چه باك داشت; كه زان پيش دلش از آفتاب يقين منور بود.
شرافتت را حتى دشمنان مى شناختند كه ابن ابى العوجاء مى گفت:
«اگر كسى بخواهد به شكل فرشته و فرشته اى بخواهد به صورت آدمى جلوه كند، اين مرد است.»[2]
آه، اى فرشته خاكى! بگذار ديگر دامان سخن ناتمامم را برچينم، كه هيچ گاه سخنى در تو به پايان نمى رسد.
تو آن اقيانوس ژرفى كه هيچ غواص خيالى را ياراى نزديك شدن به اعماقت نبوده است. پس بر من ببخش كه تنها لبى از شراب طهور نام و يادت تر كردم و عطشِ حسرتْ نصيبانِ نيمه مست را بيشتر.پى نوشت :
[1]- اثبات الهداة، ج 3، ص 107.
[2]- كافى، ج 1، ص 75.