ناقوس ناز زمزمه
سردبير
به نام او كه آفريد
به نام او كه شكل داد
و با دو دست خود نواختمان.
در مشتِ خاكى دميد
و باران صدايش
بارورش كرد.
اندوه شيرين روزگارانش را
به شعله آهى گيراند
و زان پس، عشق در هيئت خانقاهىاش
چرخى زد و هويى كشيد.
ناقوسِ نازِ زمزمهاش
نفير نى لبكهاى خاموش را برآشفت
و زان پس، طنين ترانههاى رنگين
در دامن كوه و دشت پيچيد.
آدم بر برهنگى عريانش
بينا شد؛
خنديد،
گريست،
حيران گشت،
به شگفت آمد
و به برگ انجيرى پناه برد.
پشت سايه درختهاى انبوه بهشت
حوّايىترين اشتياق
در چشمان زنى برقى زد؛
دو آهوى وحشى نگاه
رام هم شدند.
شيطان، نگاهش سوخت
دلش گُر گرفت
دود آهش
ابر سان، گسترد
و كينه آدميان، دلش را فُسيل كرد.
فرزندان آدم
به لباس چوپانى پناه بردند
به رمه و آب و خاك؛
تا از جسم تيره زمين
به جادوى رويش
روح روشنِ گندم و نان برويانند.
زمين درو شد
كوه درو شد
جنگل درو شد
ابر و باد درو شد
سرخپوست و سياهپوست درو شد
و طلاى سياه و سفيد و زرد و سبز
چهره نمود.
جيبهايى فربه شدند
شكمهايى بر آمدند
حسابهايى ورم كردند
و آرزوهاى دراز، بالى به وسعت ابديت گشودند.
كامهاى تشنه
به دهانهاى گرسنه پيوست
و شكمهاى تهى
طبل گرسنگى نواختند.
انسان، گرگ انسان شد
و روحش را
در سطل زباله قِى كرد.
خدا گفت:
مهربان باشيد
خدا گفته بود:
برادر باشيد، برابر باشيد
خدا مىگويد:
همگان يك تنيد و يك روح.
فرزندان آدم، تكان خوردند
رگ غيرتشان جنبيد
عهد فراموش به يادشان آمد؛
سطلهاى زباله را كاويدند
روح گمشدهشان را به سازمان بازيافت سپردند
و شُسته رُفته تحويل گرفتند.
خدا گفت:
با نماز تا من اوج بگيريد
خدا گفته بود:
با زكات جانتان را تزكيه كنيد
خدا مىگويد:
همگان از منيد و به من باز مىگرديد.
و من نمىدانم
كه فرزندان آدم را
گوش شنوا
چشم بينا
و دل حق گرايى هست؟!