تقيه در فرهنگ شيعه(1)
نوشته آيت الله جعفر سبحانى
ترجمه محمد سهيل بهرام نسبمقدمه
تقيه يكى از مفاهيم قرآنى است كه در چندين آيه از آيات قرآن كريم از آن ياد شده است. اين آيات، اشاراتى روشن به مواردى دارد كه انسان مؤمن در شرايط بحرانى به اين مسلك شرعى (تقيه) پناه مىبرد تا جان، مال و آبروى خود يا كسى را كه نسبتى با او دارد حفظ كند. چنان كه اين مسلك شرعى را مؤمن آل فرعون براى نجات دادن حضرت موسى(ع) از مرگ يا مجازات و شكنجه به كار گرفت.(2) نيز عمار بن ياسر كه وقتى به اسارت گرفته و تهديد به قتل شد، به تقيه پناه برد.(3) موارد ديگرى نيز وجود دارد كه در قرآن و سنت آمده است.
آنچه ما، درصدد آن هستيم شناساندن تقيه از جهت «مفهوم»، «هدف»، «دليل» و «محدوده» آن است، تا در مقام قضاوت و تطبيق، از افراد و تفريط به دور باشيم.واژه «تقيه»
«تقيه» از لحاظ لغوى اسم و از ريشه «اتقى يتقى» مىباشد كه «تاء» در آن بدل از «واو» است و اصل آن از مصور «وقاية» است. به همين جهت است كه از «اطاعت خداوند» تعبير به «تقوا» مىشود؛ زيرا انسان مطيع، اطاعت خداوند را در پيش مىگيرد تا او را از آتش و عذاب دوزخ، حفظ و نگه دارى كند؛ از اينرو مراد از تقيه عبارت است از اين كه انسان براى حفظ كردن خود از زيان كسى، او را در گفتار يا فعل مخالف حقش همراهى كند.
مفهوم تقيه
از آنجا كه تقيه، روشى براى محفوظ ماندن از خطر است، مفهوم آن در قرآن و سنت، عبارت است از «اظهار كفر و پنهان كردن ايمان» يا «تظاهر به باطل و مخفى كردن حق.»
دفع يك شبهه(4)
با توجه به معنايى كه در مفهوم تقيه گذشت، تقيه معنايى مقابل نفاق خواهد داشت؛ چنان كه ايمان، معنايى مقابل كفر است. از اينرو نفاق، ضد تقيه است و معنايى غير از تقيه دارد؛ زيرا نفاق، عبارت است از «اظهار ايمان و پنهان كردن كفر» يا «تظاهر به حق و مخفى كردن باطل.» با وجود اين معنا، تباين و تفاوت بين تقيه و نفاق ظاهر و روشن مىشود. بر اين اساس، تقيه را نمىتوان از مصاديق نفاق دانست.
آرى! كسى كه نفاق را به معناى «مطلق مخالفت داشتن ظاهر نسبت به باطن» تفسير كرده و با اين تفسير، تقيهاى را كه در قرآن و سنت است از مصاديق نفاق دانسته، در واقع نفاق را به معنايى وسيعتر از آن معنايى كه در قرآن وجود دارد تفسير كرده است؛ زيرا قرآن كريم، در معرفى منافقان، آنها را به عنوان كسانى كه تظاهر به ايمان مىكنند و كفر خود را پنهان مىدارند، معرفى كرده است؛ آن جا كه مىفرمايد:
«اذا جاءك المنافقون قالوا نشهد انك لرسول الله و الله يعلم انك لرسوله و الله يشهد انّ المنافقين لكاذبون»(5)
«چون منافقان نزد تو آيند گويند: «گواهى مىدهيم كه تو واقعاً پيامبر خدايى.» و خدا هم مىداند كه تو واقعاً پيامبر او هستى، و خدا گواهى مىدهد كه مردم دو چهره، سخت دروغگويند.»
اكنون مىپرسيم: اگر تعريف منافق چنين است چگونه مىتواند معناى اين واژه، شامل كسى شود كه در برابر كفار و ستمگران، تقيه را به كار مىگيرد و ايمان خود را مخفى كرده با آنها اظهار موافقت مىكند تا با اين كار جان، مال و آبروى خود را از تعرض دشمن حفظ كند؟!
آرى! هيچ گاه معناى واژه «منافق» شامل فردى كه تقيه مىكند،نخواهد شد. گواه صدق اين سخن، اين كه تقيه، در احكام و شريعت اسلامى آمده است؛ با اين كه اگر «تقيه» از اقسام «نفاق» مىبود، دستور به عمل كردن به آن، در شريعت اسلام، امرى قبيح و ناپسند مىنمود و بر حكيم، محال است كه به آن امر كند؛ زيرا خداوند مىفرمايد:
«قل انّ الله لا يأمر بالفحشاء أتقولون على الله ما لا تعلمون»(6)
«[اى پيامبر!] بگو: «قطعاً خدا به كار زشت فرمان نمىدهد، آيا چيزى را كه نمىدانيد به خدا نسبت مىدهيد؟»هدف از تقيه
غايت و هدف تقيه، صرفاً حفظ كردن جان، مال و آبرو مىباشد. البته تقيه فقط در شرايط دشوار و بحرانى به كار گرفته مىشود؛ شرايطى كه در آن، مؤمنى به جهت ترس از اين كه مبادا از سوى ستمگرى به او ضرر يا خطرى برسد، قادر نيست موضع حق خود را صريحاً علنى كند. حكومتهاى ستمگر همواره به امورى از قبيل «ايجاد رعب و وحشت»، «تبعيد و آواره كردن»، «قتل و كشتار»، «شكنجه و آزار و اذيت»، «مصادره اموال» و «سلب حقوق مسلم مردم» متوسل شدهاند؛ از اينرو در چنين فضايى، براى كسى كه خود را در عقيدهاش بر حق مىبيند چارهاى نمىماند جز پنهان كردن عقيده و تظاهر كردن به همراهى نمودن با حاكم ستمگر؛ تا بلكه از خطر جانى و شكنجه و ظلم، جان سالم به در برد.
تقيه، سلاح انسان ضعيف در مقابل انسان ستمگر و نيرومند است. سلاح كسى است كه گرفتار انسانى ظالم شده است؛ ظالمى كه جان، مال و آبروى او را تنها به جرم اين كه با وى در بعضى از عقايد و اصول فكرى، اتفاق نظر ندارد، محترم نمىداند.
تقيه را تنها كسى به كار مىگيرد كه در سرزمين او آزادى در گفتار، افعال و عقيده، مصادره شده است. در چنين محيطى انسان، تنها در صورتى نجات مىيابد كه يا به اجبار سكوت كند و يا به آنچه موافق نظر و افكار ستمگران است و بعضى به آن پناه مىبرند تظاهر كند. مانند دست آويزى كه انسان غمديده و ستمديده و مستضعف كه هيچ نيرو و قوتى ندارد، براى استغاثه به كار مىگيرد و به همين جهت، به جانبدارى از حكومت ستمگر تظاهر مىكند تا به غرض و مقصود خود نايل شود. چنان كه مؤمن آل فرعون - كه خداوند سبحان در قرآن از او ياد كرده است - اين گونه تظاهر كرد.
بيشتر كسانى كه «تقيه» را بر تقيه كنندگان عيب گرفتهاند، تصورشان اين است يا دست كم اين گونه نشان مىدهند كه هدف از «تقيه»، تشكيل گروههاى مخفى به هدف خراب كارى و ويرانى است؛ مانند احزاب مخفى الحادى كه هدفى جز تخريب و ويران كردن ندارند. اما اين تصور، پندار غلطى بيش نيست كه قائلين آن يا از روى نادانى و يا آگاهانه - بى آن كه سخن شان را بر دليل يا برهان قانع كنندهاى استوار كرده باشند - به آن معتقد شدهاند!
اما آنچه ماگفتيم كجا، و آنچه اين عده مىگويند كجا! زيرا چنان كه سابقاً گفتيم، اگر شرايط سخت و بحرانى، مؤمنان مستضعف را در تنگنا قرار نمىداد، هرگز آنان تقيه را به كار نمىگرفتند و هرگز سنگينى پنهان كردن اعتقادشان را به جان نمىخريدند، بلكه بى درنگ مردم را علناً به آن اعتقادات دعوت مىكردند. اما افسوس كه خشونت و شمشير سلاحى است كه هر حكومت ستمگرى در به كارگيرى آن در مقابل مخالفان فكرى و عقيدتى خود، لحظهاى درنگ نكرده است.
كجا مىتوان اين عمل دفاعى (تقيه) را در زمره اعمال ويرانگرى دانست كه گروههاى مخفى به جهت نابودى ديگران و حاكم كردن نظر خود مرتكب مىشوند؛ آنان كه حركتهايشان صرفاً نقشههايى حساب شده براى اهدافى ويرانگر است. اينان، همان كسانى هستند كه شعار «هدف، توجيه گر وسيله است» را همواره به دوش مىكشند و در پى آن هر عمل قبيح عقلى يا ممنوع شرعى، در نزد آنان- به جهت رسيدن به مقاصد شوم خود - مباح شمرده مىشود. شبيه دانستن اين افراد به كسى كه تقيه را به عنوان سپرى دفاعى به كار گرفته - تا از شر دشمن ايمن بماند و كشته نشود و خانه و داريى اش به غارت نرود - از قبيل كنار هم قرار دادن دو چيز مباين و ضد هم است.
مسلمانان ساكن در اتحاد جماهير شوروى سابق، مصايب زيادى به خود ديدند كه براى عقل بشرى قابل تصور نيست؛ زيرا كمونيستها در طول تسلطشان بر مناطق اسلامى، همواره با مسلمانان دشمنى كردند؛ به طورى كه اموال، زمينها، خانهها، مسجدها و مدرسههاى آنان را مصادره كرده، مكتبها را به آتش كشيدند و عده زيادى از مسلمانان را در مدت كمى به طور وحشيانه به قتل رساندند؛ در اين ميان، تنها كسانى نجات يافتند كه تقيه كردند و با تحمل سختى اندكى و با پنهان نمودن مراسم دينى و اقامه كردن نماز در خانهها پرداختند تا اين كه خداوند سبحان، با منحل كردن اين دولت كافر، آنها را نجات داد و از آن پس، مسلمانان در دورهاى جديد قرار گرفتند؛ مالك زمينها و خانههاى خود شدند و اندك اندك، مجد و عظمت وكرامت از دست رفتهشان را به دست آوردند. اين زنده شدن دوباره، يكى از ثمرات به بار نشسته تقيه مشروع است كه خداوند متعال، از فضل و كرمى كه بر مسعضعفان دارد، بر بندگان خود مباح فرموده است.
اكنون كه مفهوم تقيه و هدف آن روشن شد، مىتوان گفت كه تقيه امرى فطرى است كه قبل از هر چيز، عقل انسان او را به طرف آن مىكشاند و فطرش او را به تقيه فرا مىخواند. از اينرو است كه تقيه را هر انسانى كه گرفتار فرمانروايى ظالم شده، به خدمت مىگيرد؛ فرمانروايى كه تنها به رأى و نظر خود و مطامع و سلطهطلبى خويش مىانديشد و براى چيز ديگرى احترام قايل نيست و در شكنجه كردن هر مسلمانى- چه شيعه و چه سنى- كه به مخالفت او برخاسته، لحظهاى درنگ نمىكند، آرى! اينجاست كه ارزش و عمق فايده تقيه روشن مىشود.
اينك به جهت ريشه يابى اين اصل حياتى (تقيه)، دليل آن را در قرآن و سنت بررسى مىكنيم:دليل تقيه از قرآن و سنت
به نص قرآن كريم، تقيه يكى از قوانين دين مبين اسلام است؛ زيرا در برخى از آيات، صريحاً به آن اشاره شده است:
آيه اول:
«من كفر بالله من بعد ايمانه الا من اكره و قلبه مطمئن بالايمان و لكن من شرح بالكفر صدراً فعليهم غضب من الله و لهم عذاب عظيم»(7)
«كسانى كه بعد از ايمان، كافر شوند، به جز آنان كه تحت فشار واقع شدهاند در حالى كه قلبشان آرام و با ايمان است، آرى، آنان كه سينه خود را براى پذيرش كفر گشودهاند، غضب خدا بر آنها؛ و عذاب عظيمى در انتظارشان است.»
در اين آيه شريف، خداوند متعال اظهار كردن كفر را در صورتى كه با اكراه قلبى بوده و به جهت مدرا كردن و ترس از كفار باشد، جايز دانسته است، به شرط اين كه قلب، مطمئن و مستحكم به ايمان باشد. اين مطلب مورد تصريح عدهاى از مفسران قديم و جديد قرار گرفته است؛ كه در اينجا به سخنان برخى از آنان اشاره مىكنيم و كسى كه بيش از اين مقدار بخواهد، مىتواند به كتب مختلف تفسيرى مراجعه كند.
1 - مرحوم طبرسى در «مجمع البيان» مىنويسد:
«اين آيه در مورد جماعتى نازل شده كه از سوى كفار مجبور به كفر شدند. اينان، عمار، پدرش ياسر و مادرش سميه بودند. پدر و مادر عمار به جهت اظهار نكردن كفر و دشنام ندادن بر پيامبر اكرمصلى الله عليه وآله، كشته شدند، اما عمار، آنچه را كه كفار مىخواستند انجام داد و آنان نيز او را آزاد كردند. عمار بن ياسر پس از آزاد شدن، خبر اين اتفاق را به پيامبر اكرمصلى الله عليه وآلهرسانيد و اين خبر در بين مسلمانان نيز پيچيد و عدهاى گفتند: عمار كافر شده است! پيامبر اكرمصلى الله عليه وآلهفرمود:«چنين نيست؛ همانا عمار، سر تا پا پر از ايمان است و ايمان با گوشت و خون او آميخته شده است.» آيه مذكور در مورد اين واقعه نازل شده است. در نقل است كه عمار به جهت اظهار كفرى كه كرده بود گريه مىكرد كه رسول خداصلى الله عليه وآلهنزد او آمد و با دستان مبارك خود، اشك چشمان عمار را پاك كرد و فرمود:«اگر به سراغت برگشتند هر آنچه به آنها گفته بودى باز هم بگو.»(8)
2 - زمخشرى مىنويسد:
«نقل شده است كه برخى از مردم مكه مورد فتنه كفار قرار گرفتند و با اين كه قبلاً مسلمان شده بودند از اسلام خارج شدند. در بين آنان شخصى بود كه بر اثر اجبارى كه متوجهاش شده بود، كلمات كفر آلود بر زبان جارى كرد امّا قلباً معتقد به ايمان بود. اين افراد كه مورد فتنه كفار قرار گرفتند عبارت بودند از: عمار بن ياسر، پدر و مادر عمار(ياسر و سميه)، صهيب، بلال و خبّاب كه در اين ميان تنها عمار بود كه بر اثر فشار كفار، آنچه آنان مىخواستند بر زبان جارى كرد.»(9)
3 - حافظ بن ماجه مىنويسد:
«ايتاء به معناى عطا كردن و برآوردن خواسته كسى است؛ همان طور كه مسلمانان از روى تقيه، مشركين را در خواستهشان همراهى و موافقت كردند. تقيه در چنين شرايطى جايز است؛ زيرا خداوند متعال مىفرمايد: «الا من اكره و قلبه مطمئن بالايمان» ؛ "مگر كسانى كه مورد اجبار واقع شدهاند در حالى كه قلبشان مطمئن به ايمان است".»
4 - قرطى در «جامع» مىنويسد:
«حسن (يكى از دانشمندان) گفته است: "تقيه جايز است تا روز قيامت" سپس مىگويد: علما اجماع كردهاند بر اين كه هر كس بر اظهار كفر كردن اجبار و اكراه شود تا حدى كه بر از دست دادن جان خود بترسد، اگر در اين حال سخنان كفرآميز بر زبان جارى كند در حالى كه قلبش مطمئن به ايمان باشد، گناهى از او سر نزده است و درنتيجه كافر نيست و همسرش همچنان در عقد او باقى مىماند و از او جدانمىشود. اين قول مالك و كوفيون و شافعى است.»(10)
5 - صاحب تفسير «الخازن» مىنويسد:
«تقيه جايز نيست مگر هنگامى كه احتمال كشته شدن باشد و انسان نيت سالم و صحيحى از تقيه كردن داشته باشد. خداى متعال مىفرمايد: «الاّ من اكره و قلبه مطمئن بالايمان» ؛ از اينرو، اين تقيه، نوعى اجازه به حساب مىآيد.»(11)
6 - خطيب شربينى مىنويسد:
««الا مَن أكْرِهَ» يعنى مجبور شده باشد بر تلفظ كردن و گفتن كلمه كفر، در حالى كه قلبش مطمئن به ايمان باشد. بر چنين فردى هيچ گناهى نوشته نمىشود، زيرا محل ايمان قلب است نه زبان.»(12)
7 - صاحب تفسير روح البيان مىنويسد:
««الا مَن أكرهَ» يعنى مجبور شده باشد برتلفظ كردن و گفتن كلمه كفر به طورى كه بترسد بر جان يا عضوى از اعضاى بدن خود... زيرا كفر واقعى، كفرى است كه از روى اعتقاد قلبى باشد، در حالى كه در اين جا اجبار بر گفتن لفظ است نه برگرداندن اعتقاد قلبى، بنابراين معناى آيه چنين مىشود: «مگر كسى بر كفر زبانى اجبار شده باشد در حالى كه قلبش مطمئن به ايمان باشد» يعنى عقيده و اعتقاد قلبى اش تغيير نكند. اين آيه دلالت مىكند بر اين كه، ايمانِ نجات دهنده و معتبر در نزد خدا، عبارت است از تصديق كردن با قلب.»(13)آيه دوم:
«لا يتّخذِ المؤمنون الكافرينَ اولياءَ من دون المؤمنين و مَنْ يفعل ذلك فليس من الله فى شىءِ الاّ أنْ تَتَّقُوا منهم تُقاةً و يُحَذِّرُكُم الله نفسَه و الى الله المصير»(14)
«افراد با ايمان نبايد به جاى مؤمنان، كافران را دوست و سرپرست خود انتخاب كنند؛ و هر كس چنين كند، هيچ رابطهاى با خدا ندارد [و پيوند او به كلى از خدا گسسته مىشود]؛ مگر اين كه از آنها بپرهيزيد [و به خاطرهدفهاى مهمترى تقيه كنيد]، خداوند شما را از [نافرمانى] خود بر حذر مىدارد؛ و بازگشت شما به سوى خداست.»
1 - طبرى به نقل از «ابو العاليه» درباره آيه «الاّ تتقوا منهم تقاةً» مىنويسد:
«يعنى تقيه با زبان نه با عمل، حسين [يكى از راويان] به نقل از أبامعاذ و او از عبيد نقل كرده كه مىگويد شنيدم كه ضحاك درباره اين آيه گفت: تقيه زبانى درمورد كسى است كه بر گفتن سخنى كه گفتن آن در مورد خدا، گناه است، وادار شود و او به جهت ترس از جانش آن سخن را بگويد در حالى كه قلبش مطمئن و مستحكم به ايمان باشد هيچ گناهى بر او نيست؛ زيرا تقيه،تنها در زبان است [نه در اعتقاد].»(15)
2 - زمخشرى در تفسير «الاّ أن تتّقوا منهم تقاةً» نوشته است:
«خداوند به مسلمانان اجازه موالات و اظهار دوستى نسبت به كفار را - در صورتى كه از آنها در هراس باشند - داده است؛ و مراد از اين موالات و دوستى، مخالفت [ظاهرى با مسلمانان] و معاشرت ظاهرى [با كفار] است در حالى كه قلبها، مطمئن به دشمنى و بغض نسبت به كفار بوده، منتظر رفع شدن خطر باشند.»(16)
3 - رازى در تفسير «الا أن تتقوا منهم تقاة» مىنويسد:
«بدان كه براى تقيه احكام زيادى است كه ما برخى از آنها راذكر مىكنيم: الف) تقيه، مخصوص زمانى است كه انسان در كشور كفار باشد و از آنها نسبت به جان و موقعيت خود بترسد و به همين جهت با آنها زباناً همراهى كند. مدارا و همراهى كردن زبانى به اين است كه شخص تقيه كننده با زبان اظهار دشمنى و عداوت با آنها نكند، بلكه جايز است كلامى را بگويد كه آنها گمان كنند اين شخص آنها را دوست دارد؛ به شرط اين كه دل، خلاف آن را با خود بگويد؛ زيرا تقيه تأثيرى ظاهرى دارد و اين گونه نيست كه در قلب تأثير بگذارد. ب) تقيه به جهت حفظ كردن جان، جايز مىباشد و اين كه آيا تقيه براى حفظ مال هم جايز است يانه، احتمال دارد حكم به جايز بودن شود؛ به جهت سخن پيامبر اكرمصلى الله عليه وآلهكه فرمودند: «احترام مال مسلمان مانند احترام خون اوست» و نيز فرمودند: «من قتل دونَ ماله فهو شهيد»؛ «هر كس به جهت حفظ كردن مالش كشته شود شهيد است.»(17)
4 - نسفى مىنويسد:
«الاّ أن تتقوا منهم تقاةً؛ يعنى [اظهار دوستى باكفار جايز نيست] مگر اين كه از مواجه شدن با امرى - كه حفظ كردن خود از آن واجب است - بترسيد؛ و اين هنگامى است كه كافرى بر تو سلطه داشته باشد و تو از او بر جان و مال خود بترسى؛ در اين صورت جايز است كه اظهار دوستى ظاهرى كنى و دشمنى خود نسبت به او را پنهان كنى.»(18)
5 - آلوسى در روح المعانى مىنويسد:
«اين آيه دلالت بر مشروعيت تقيه دارد، در تقيه گفتهاند: محافظت جان يا مال يا آبرو از شر دشمن؛ و دشمن نيز دو قسم است: 1 - كسى كه دشمنى او، بر اساس اختلاف دين و آيين است، مانند كافر نسبت به مسلمان؛ 2 - كسى كه دشمنى او بر اساس اغراض دنيوى مانند مال، دارايى، ملك و ساختمان است.»(19)
6 - جمال الدين قاسمى در محاسن التأويل مىنويسد:
«ائمه فقهى اهل سنت از آيه الا تتّقوا منهم تقاةً، مشروعيت تقيه را در هنگام ترس از دشمن استنباط كردهاند. مرتضى يمانى نيز در كتاب خود (ايثار الحق على الخلق) اجماع بر جواز تقيه را - در هنگام خوف از دشمن - نقل كرده است.»(20)
7 - مراغى نيز آيه الا تتّقوا منهم تقاةً، را اين گونه تفسير كرده است:
«ترك دوستى مؤمنين نسبت به كفار در هر حالى لازم و ضرورى است، مگر در حالت ترس از چيزى كه مسلمانان نسبت به آن از كفار بيم داشته باشند كه در اين صورت بر مسلمانان لازم است كه به اندازه حفظ شدن آن چيز، نسبت به كفار تقيه كنند؛ زيرا يكى از قواعد شرعيه، "تقديم دفع مفسده بر جلب مصلحت" است و هنگامى كه اظهار دوستى با كفار به جهت در امان ماندن از ضرر جايز باشد به طريق اولى اين دوستى، براى منفعت مسلمين جايز خواهد بود. از اين رو اشكالى ندارد كه دولت اسلامى با دولت غير اسلامى براى به دست آوردن فايدهاى كه به دولت اسلامى مىرسد پيمان ببندد. خواه اين فايده، دفع ضرر باشد و خواه جلب منفعت و سود. ولى دولت اسلامى نبايد در چيزى كه به ضرر مسلمين است با دولت غير اسلامى، دوستى و همراهى كند.
گفتنى است كه اين دوستى، اختصاص به زمان ضعيف بودن دولت اسلامى ندارد بلكه چنين دوستى اى در هر زمان [با حفظ شرايط] جايز است. علماى اسلامى از اين آيه، جواز تقيه را استنباط كردهاند؛ به اين صورت كه جايز است انسان مسلمان، اقدام به گفتن كلام يا انجام دادن فعلى كه مخالف حق است كند براى محفوظ ماندن از ضررى كه از سوى دشمنان متوجه جان، مال يا آبروى او شده است. بنابراين كسى كه در حالت اجبار به جهت نجات دادن جان خود لب به سخن كفر آلود مىگشايد در حالى كه قلبش مطمئن به ايمان است كافر نمىباشد بلكه نسبت به كارى كه انجام داده كاملاً معذور است؛ مانند كارى كه عمار بن ياسر در هنگامى كه قريش او را بر گفتن كلمه كفر مجبور كردند انجام داد و با آنها از روى ناچارى همراهى كرد، در حالى كه قلبش مطمئن به ايمان بود و اين آيه درباره او نازل شد: «مَن كَفَرَ بالله بعد ايمانه الاّ مَنْ اُكْرِهَ و قلبُهُ مطمئن بالايمان».»(21)
در مقام نتيجهگيرى بايد گفت، اين جملات رسا و گويا و اين عبارات روشن گر، هر صاحب نظرى را وادار مىكند تا به مشروعيت تقيه به همان معنايى كه گذشت حكم كند؛ بلكه هيچ كس نمىتواند فقيه يا مفسرى را كه به مفهوم و غايت تقيه واقف است بيابد كه در حكم كردن به جواز تقيه، درنگ كرده باشد. چنان كه خود شما نمىتوانيد هيچ انسان محتاطى را بيابيد كه در شرايط بحرانى از تقيه استفاده نكند؛ البته تاوقتى كه بر استفاده از آن، مفسده عظيمى مترتّب نباشد. در اين باره در بخش «حدود تقيه» مطالبى را بيان خواهيم كرد.
در اين ميان، كسانى كه تقيه را جايز و مشروع نمىدانند در واقع تقيه را به معنايى گرفتهاند كه در بين گروههاى مخفى و مذاهب ويرانگر - مانند «نصريه»، «دروز» و همه فرقههاى باطنيه(22) - رايج است. البته پر واضح است كه مسلمانان از چنين تقيهاى كه ويرانگر هر فضيلت و والايى است، بيزارند.
آيه سوم:
«و قال رجلٌ مؤمنٌ من آل فرعون يكتُمُ ايمانَه أتقتلون رجلاً أن يقول ربّى الله و قدجاءَكم بالبيّنات من ربّكم و اِنْ يكُ كاذباً فعليه كذبُهُ و ان يكُ صادقاً يُصبكُم بعضُ الّذى يَعِدُكم انّ اللهَ لا يَهْدى من هو مسرفٌ كذّاب»(23)
«و مردى مؤمن از آل فرعون كه ايمان خود را پنهان مىداشت گفت: آيا مىخواهيد مردى را بكشيد به خاطر اين كه مىگويد: پروردگار من الله است، در حالى كه دلايل روشنى از سوى پروردگارتان براى شما آورده است؟! اگر دروغگو باشد، دروغش دامن خودش را خواهد گرفت؛ و اگر راستگو باشد دست كم بعضى از عذابهايى را كه وعده مىدهد به شما خواهد رسيد؛ خداوند كسى را كه اسراف كار و بسيار دروغگوست هدايت نمىكند.»
در آيه ديگرى، عاقبت مؤمن آل فرعون چنين بيان شده است:
«فوقاهُ اللهُ سيئاتِ ما تكروا و حاقَ بآل فرعون سوء العذاب»
«خدا او را از نقشههاى بد آنها نگه داشت، و عذاب شديد بر آل فرعون وارد شد.»(24)
و اين عاقبت نبود جز براى اين كه او با تقيهاش توانسته بود نبى خدا - حضرت موسىعليه السلام- را از مرگ نجات دهد:
«قال يا موسى انّ المَلا يأتمرون بك ليقْتُلُوك فاخْرُجْ انّى لك من الناصحين»
«مؤمن آل فرعون گفت: اى موسى! اين جمعيت براى كشتن تو به مشورت نشستهاند؛ فوراً [از شهر] خارج شو، كه من از خيرخواهان توأم»(25)
اين آيات دلالت دارند بر اين كه جايز است انسان به جهت نجات مؤمن از شر دشمن كافر، از تقيه استفاده كند.تقيه در شرايط بحرانى
اگر چه مصداق آياتى كه ذكر شد، تقيه مسلمانان نسبت به كفار است؛ اما اين مصداق نمىتواند حكم آيه را تنها به مورد خود تخصيص بزند؛ زيرا غرض از تشريع تقيه نسبت به كفار، صيانت جان و مال از شر دشمن است؛ از اين رو اگر مسلمانى گرفتار مسلمان ديگرى كه در بعضى از فروع دين مخالف اوست بشود و طرف قوى، در اذيت كردن و ستم نمودن به طرف ضعيف، درنگ نكند مانند اين كه او را شكنجه كند يا اموال او را غارت نمايد و يا قصد كشتن او را داشته باشد در چنين شرايط سختى، عقل سليم حكم مىكند كه طرف ضعيف، با كتمان و پنهان كردن عقيده و به كار گرفتن تقيه، جان و مال خود را حقظ كند، و در اين ميان اگر گناهى باشد، البته متوجه كسى است كه از او تقيه مىشود نه كسى كه تقيه مىكند.
حقيقت اين است كه اگر آزادى در همه فرق اسلامى حكمفرما شودو هر فرقهاى با سعه صدر، آراء و نظريات فرقه ديگر را تحمل كند و بفهمد كه اين آراء به اندازه تلاش و توان اين فرقه است، هيچ مسلمانى به استفاده كردن از تقيه مضطر نخواهد شد و قطعاً سازگارى و هماهنگى، به جاى نزاع و اختلاف، حكمفرما خواهد شد.
اين مطلب را عدهاى از علماى مسلمان، فهميدهاند و به آن تصريح كردهاند؛ كه به برخى از آنها اشاره مىكنيم:
1 - امام رازى در تفسير آيه «الاّ أن تتّقوا منهم تقاةً» مىنويسد:
«ظاهر اين آيه، دلالت دارد بر اين كه تقيه، فقط در مقابل كفار زورگو و ستمگر جايز است، اما مذهب شافعى اين است كه: «اگر وضعيت مسلمانان نسبت به يكديگر مانند وضعيتى كه مسلمانان در شرايط بحرانى نسبت به كفار دارند، بشود، تقيه در ميان مسلمانان نيز به جهت حفظ جان جايز مىشود.»(26)
همو نوشته است:
«تقيه براى حفظ جان جايز مىباشد. اما آيا براى حفظ شدن مال هم جايز است تقيه كردن يا خير، ممكن است حكم به جواز شود؛ به جهت سخن پيامبر اكرمصلى الله عليه وآله: "احترام مال مسلمان مانند احترام خون اوست"؛ و اين كه حضرت فرمودهاند: "من قُتِلَ دونَ ماله فهو شهيد"؛ "كسى كه به جهت حفظ كردن مالش كشته شود، شهيد است".»(27)
2 - قاسمى از كتاب ايثار الحق على الخلق مرتضى يمانى چنين نقل مىكند:
«دو چيز است كه خفا و پيچيدگى «حق» را زياد كرده است؛ يكى از آن دو، ترس علماى عارف به حقيقت - كه عده كمى هستند - از علماى فاسد و سلاطين جور و شياطين انسى است؛ با توجه به اين كه تقيه - به نص قرآن و اجماع اهل اسلام - در مواجهه با چنين افرادى جايز است؛ در چنين شرايط دشوارى، همواره ترس، مانع از اظهار حق شده است؛ با وجود اين، هنوز هم حق جويان، دشمنِ بيشتر مردم محسوب مىشوند...»(28)
3 - مراغى در تفسير «من كَفَرَ بالله من بعد ايمانه الاّ مَنْ اُكرِهَ و قَلْبُهُ مطمئنٌ بالايمان» مىنويسد:
«مدارا كردن با كفار و ظالمان و فاسقين، با وقار سخن گفتن با آنها، تبسم كردن و بخشيدن مال به آنها به جهت جلوگيرى كردن از اذيت آنها و حفظ كردن آبرو، همگى از مصاديق تقيهاند و اين گونه دوستى و موالات، نهى نشده است، بلكه مشروع است. طبرانى روايت كرده است كه پيامبرصلى الله عليه وآلهفرمود: «هر چيزى كه مؤمن به وسيله آن آبرويش را حفظ كند صدقه است.»(29)تقيه شيعيان
تقيه كردن شيعه در شرايط بحرانى مقابل كفار، با همان هدفى انجام گرفته است كه اهل تسنّن با آن هدف در مقابل كفار دست به دامان تقيه شدهاند؛ با اين تفاوت كه مسلمان شيعى گاه به جهت دلايلى كه پنهان نيست در مقابل برادر مسلمان خود نيز به تقيه پناه مىبرد. البته در اين بين، كوتاهى اى متوجه او نيست بلكه كوتاهى از جانب برادر مسلمان اوست كه او را به اين كار واداشته است؛ زيرا مسلمان شيعى مىداند كه اگر عقايد و اعتقادات خود را كه موافق اصول شرع اسلامى است صريحاً اظهار كند، نابودى و قتل گريبان گير او خواهد شد.
شيعه، تا زمانى نه چندان دور، پرهيز داشت از اين كه بگويد: «خداوند، جهت ندارد»، «خداوند در روز قيامت با چشم قابل ديدن نيست»، «مرجعيت علمى و سياسى بعد از رحلت پيامبر اكرمصلى الله عليه وآلهفقط شايسته اهل بيتعليهم السلاماست» و اين كه «حكم متعه منسوخ نشده است»؛ علت اين پرهيز، اين بود كه مسلمان شيعى اين گونه مىديد كه اگر به اين حقايق كه از قرآن و سنت استنباط شده است تصريح كند در واقع جان و مال خود را در معرض نابودى قرار داده است.
با توجه به سخنان فخر رازى، جمال الدين قاسمى و مراغى كه در جواز اين نوع از تقيه صراحت داشتند مىگوييم: منحصر كردن مصداق تقيه در «تقيه مسلمان در مقابل كافر» علاوه بر جمود داشتن بر ظاهر آيه و بستن باب فهم و ادراك، در واقع كنار گذاشتن ملاكى است كه تقيه به جهت آن تشريع شده و نيز نابود كردن حكم عقل (كه همان مقدم كردن «أهم» در تزاحم بين «مهم» و «أهم» است) خواهد بود.
تاريخى كه از اسلام در دست است به روشنى از پناه بردن برخى از بزرگان نامدار اسلام به تقيه در شرايطى بحرانى كه نزديك بوده به نابودى جان و مال آنها منجر شود، سخن مىگويد. بهترين نمونه براى اين سخن، خبرى است كه طبرى در تاريخ خود، ج 7، ص 195 - 206 آورده است: مأمون چنان قضات و محدّثان زمان خود را وادار كرد كه على رغم ميل قلبى شان اقرار به مخلوق بودن قرآن بكنند كه حتى حاضر بود در صورت اقرار نكردنشان با بىرحمى تمام، همه آنها را به قتل برساند. هنگامى كه اين افراد شمشير برهنه مأمون را ديدند، از ناچارى در برآوردن خواسته مأمون، با او همكارى كرده، معتقدات حقيقى خويش را در سينه پنهان داشتند؛ و هنگامى كه اين افراد به خاطر همكاريشان با مأمون، مورد ملامت ديگران قرار گرفتند، عمل خود را به عمل عمار بن ياسر توجيه كردند؛ عمارى كه مجبور بر كفر شد در حالى كه قلبش مطمئن به ايمان بود. اين ماجرا مشهور است و در جايز بودن استفاده از تقيه در چنين مواقعى صراحت دارد.
با اين حال، جاى بسى تأسف است كه برخى عادت كردهاند شيعه را به جهت معتقد بودنش به جواز تقيه، همواره مورد بدگويى و سرزنش قرار دهند و اين گونه وانمود كنند كه گويى شيعيان كسانى هستند كه تقيه را بى آن كه بر اصول ثابت اسلامى مبتنى باشد از نزد خود ابداع كردهاند!دوران سخت و بحرانى شيعه
تنها چيزى كه شيعه را به «تقيه» در بين برادران مسلمان خود وادار كرده، خوف و ترس از قدرتهاى ستمگر بوده است. اگر نبود آنچه كه در قرون گذشته يعنى در دوران تحت فشار قرار گرفتن شيعه - دوران خلفاى اموى، عباسى و عثمانى - اتفاق افتاده است و اگر نبود اين كه شهرها و خانههاى شيعيان را به خونشان رنگين كردند - كه تاريخ بهترين گواه بر راستى اين حقايق تلخ است - چنين به نظر مىرسيد كه عقل حكم كند بر اين كه شيعه واژه تقيه را به فراموشى سپرده، آن را از ديوان حياتش حذف كند.
ولى بايد گفت جاى بسى تأسف است كه عده زيادى از برادران اهل سنت همچون شمشيرى به دست امويان و عباسيان - كه مذهب شيعه را خطرى براى پست و مقام خود مىديدند - بودند. آنان، عموم مردم سنى مذهب را عليه شيعه بسيج مىكردند تا به شكنجه و آزار و اذيت و كشتن شيعيان بپردازند!
در نتيجه اين شرايط سخت و بحرانى، در پيش روى شيعه - و هر شخص خردمندى - راهى جز پناه بردن و متوسل شدن به تقيه، يا دست برداشتن ظاهرى از اعتقادات مقدسى كه از جان و مال براى صاحبش عزيزتر بود، وجود نداشته است.
شواهد تاريخى مبنى بر سختگيرى مخالفان با شيعه، بيش از حد شمارش است؛ با اين حال، ما به گوشهاى از آنها اشاره مىكنيم:نامه معاويه به عمّال و فرمانداران حكومتش
يكى از شواهد تاريخى، نامهاى است كه معاوية بن ابى سفيان نوشت و در آن خون شيعيان را در هر مكان و وضعى كه يافت مىشدند مباح دانست. اكنون، عين عباراتى را كه در منابع تاريخى از اين واقعه نقل كردهاند براى شما ذكر مىكنيم تا رنج و محنت شيعه را بهتر درك كنيد:
ابوالحسن على بن محمد بن ابوسيف مدائنى در كتاب «الاحداث» چنين نقل مىكند: معاويه، در نامهاى خطاب به عمال و فرمانداران حكومتش چنين نوشت:
«من از هر كسى كه چيزى از فضايل ابوتراب (على بن ابى طالب) و خاندان او نقل كند بيزارم و هيچ پيمانى را نسبت به او رعايت نخواهم كرد.»
پس از انتشار اين نامه، خطيبان و وعّاظ در هر منطقه و بر فراز هر منبرى، علىعليه السلام را لعنت مىكردند، از او بيزارى مىجستند و به او و خاندانش دشنام مىدادند! در اجراى اين سياست خشونتآميز، وضع اهل كوفه از همه بدتر بود؛ زيرا كوفه، مركز تجمع شيعيان علىعليه السلامبه شمار مىرفت.
معاويه، «زياد بن سميّه» را حاكم كوفه قرار داد و بعدها فرمانروايى بصره را نيز به وى محول كرد. «زياد» كه روزى در صف ياران علىعليه السلامبود و همه آنان را به خوبى مىشناخت، شيعيان را مورد تعقيب قرار داد و آنها را در هر گوشه و كنارى كه مخفى شده بودند، پيدا كرده و كشت؛ تهديد كرد، دستها و پاهاى آنها را قطع كرد، نابينا ساخت، بر شاخه درختان خرما به دار آويخت و آنها را از عراق پراكنده نمود؛ به طورى كه احدى از شخصيتهاى معروف شيعه در عراق باقى نماند!
معاويه طى بخشنامهاى به عمّال و فرمانداران خود در سراسر كشور نوشت كه شهادت دادن هيچ يك از شيعيان و خاندان علىعليه السلامرا نپذيرند. وى طى بخشنامه ديگرى چنين نوشت:
«اگر دو نفر شهادت دادند كه شخصى از دوستداران على و خاندان اوست، نام آن شخص را از دفتر بيت المال حذف كنيد و حقوق و مقرّرى او را قطع كنيد»!
او نوشته ديگرى را به اين بخشنامه، چنين ضميمه كرد:
«هر كس را كه گمان دوستى اش با شيعيان را داريد، گرفته و شكنجهاش كنيد و خانهاش را ويران سازيد»!
از اين رو، وضع عراق و خصوصاً شهر كوفه، از هر منطقه ديگرى بدتر بود؛ به طورى كه حتى اگر شخصى به خانه يكى از شيعيان مورد اطمينان مىرفت و رازى را با او در ميان مىگذاشت، از ترس اين كه مبادا خدمتكار آن خانه، آمدن او به آنجا را فاش كند، آن قدر با آن خدمتكار صحبت مىكرد تا او سوگند ياد كند كه آمدن او را پنهان بدارد.
ابن ابى الحديد - دانشمند نامدار اهل تسنن - مىگويد: دائماً وضع شيعيان همين گونه بود تا اين كه حسن بن علىعليه السلامبه شهادت رسيد. پس از شهادت حسن بن على، بلا و فتنه شيعيان زيادتر شد به طورى كه هر يك از شيعيان يا بر جان خود مىترسيد يا از سرزمين خود فرارى بود. اين شرايط سخت شيعيان، پس از شهادت حسين بن علىعليه السلام وخامت بيشترى پيدا كرد. هنگامى كه عبدالملك بن مروان به حكومت رسيد، كار را بر شيعيان سختتر گرفت. او حجاج بن يوسف را حاكم بر شيعيان قرار داد. در اين ميان، عابدان و متديّنين ظاهرنما و افراد ظاهر الصلاح سعى مىكردند با ابراز بغض نسبت به علىعليه السلامو اظهار دوستى با دشمنان ظاهرى و باطنى او، به حجاج بن يوسف تقرب بجويند؛ از اين رو تا آنجا كه مىتوانستند از يك سو به نقل رواياتى [دروغين] در فضيلت و سوابق و مناقب دشمنان علىعليه السلامو از سويى به اظهار بغض، عيب گرفتن، طعنه زدن و اظهار دشمنى نسبت به علىعليه السلاممىپرداختند؛ به طورى كه حتى نقل شده است مردى در مسير حركت حجاج بن يوسف، روبهروى او ايستاد و فرياد زد:
«اى امير! خانوادهام مرا آزار مىدهند؛ زيرا آنان مرا «على» مىنامند؛ من فردى فقير و بيچارهام و به عطا و بخشش امير سخت محتاجم.»
حجاج با شنيدن اين سخنان، به آن مرد خنديد و گفت:
«به لطف آن چيزى كه به آن متوسل شدى تو را حاكم فلان منطقه قرار دادم.»(30)
در نتيجه اين اتفاقات، شيعيان، شاهد كشتارهايى فجيع به دست حكام ستمگر بودند؛ به گونهاى كه هزاران نفر از شيعيان به قتل رسيدند و عدهاى هم كه جان سالم به در مىبردند، انواع و اقسام شكنجهها و تهديدها را به خود مىديدند. بايد گفت از اين طايفه(شيعه) على رغم آن همه ظلم، قتل و كشتارهاى فراگير، اگر عدهاى باقى ماندند، امرى بس عجيب و شگفت است. از آن عجيبتر اين كه اين طايفه، از لحاظ قوت و توان و عدّه و جمعيت روز به روز رشد كرد، دولتهايى را تاسيس و شهرهايى را برپا كرد و عده بسيارى از علما و متفكّران از آن ظهور كردند.
حال مىگوييم اگر برادران اهل تسنّن تقيه را امرى حرام مىدانند، بايد در رفع فشار عليه برادران شيعى خود قدم بردارند و بر آنها در آزاديهايى كه اسلام ارزانى داشته تنگ نگيرند و آنها را در عقيده و عمل خود معذور بدانند؛ همچنان كه عده زيادى از صحابه را - كه مخالف قرآن و سنت عمل كردند؛ خونها ريختند و خانهها ويران كردند - معذور مىدانند. چگونه است كه صحابه خطاكار را معذور مىدانند اما برادران شيعى خود را كه با برادران اهل تسنّن در دين و بسيارى از اعتقادات، مشترك هستند، معذور نمىدانند؟!
اگر برادران اهل تسنن عقيده دارند كه معاويه و فرزندانش و همه خلفاى عباسى، در زورگوييها و خونريزيهايشان اجتهاد كردهاند(31) و به جهت اين اجتهاد نبايد آنها را خطاكار دانست! مىپرسيم، چه چيزى مانع شده است كه «عذر آوردن شيعه را به اين كه اجتهاد كرده است» نپذيرند؟
و از آن عجيبتر مىگويند: «خروج خوارج و شورشيان - كه در پيشاپيش آنها، طلحه، زبير و أمّ المؤمنين عايشه بودند - عليه امام علىعليه السلام، هيچ گونه ضربهاى به عدالت آنها نمىزند و نيز فتنه انگيزى در صفين كه منجر به قتل عده كثيرى از صحابه و تابعين و ريخته شدن خون هزاران عراقى و شامى شد چيزى از تقوا و ورع جنگ طلبان فتنهانگيز نمىكاهد، تنها به اين دليل كه اجتهاد كردهاند و معذورند و ثواب مجتهد به خطا رفته نصيب آنها خواهد شد»، پس چرا همين معامله را با شيعه نمىكنند و نمىگويند كه شيعيان نيز در عقايد خود معذورند و ثواب مجتهد خطا كار را دارند؟!
استفاده از تقيه در ميان شيعيان، به تناسب فشارى كه بر شيعه تحميل شده، قوت و ضعف داشته است. چقدر تفاوت است بين زمان مأمون كه به مدح كنندگان اهل بيت جايزه مىداد و علويون را اكرام مىكرد و زمان متوكل كه زبان كسانى را كه فضيلتى از اهل بيت نقل مىكردند، قطع مىكرد. براى نمونه مىتوان از ابن سكيت نام برد. او يكى از اديبان نامدار زمان متوكل بود كه متوكل او را به عنوان معلم، براى دو فرزندش به اختيار گرفته بود. روزى متوكل با اشاره به دو فرزند خود از او پرسيد: «اين دو فرزند من نزد تو محبوبترند يا «حسن» و «حسين»؟ ابن سكيت - كه از اين مقايسه احمقانه سخت آشفته شده بود - پاسخ داد: «به خدا قسم، «قنبر» غلام علىعليه السلامدر نزد من از تو و دو فرزندت بهتر است. متوكل كه خود را حقير شده مىديد - به مأمورين خود چنين فرمان داد: «زبان ابن سكيت را از پشت سرش بيرون بكشيد»! و آنان نيز چنين كردند و بدين گونه ابن سكيت در سن 58 سالگى به شهادت رسيد. اين واقعه در شب دوشنبه پنجم ماه رجب سال 244 ه ق - و بنابر قولى 243 ه ق - اتفاق افتاد. هنگامى كه ابن سكيت به شهادت رسيد، متوكل ده هزار درهم براى «يوسف» فرزند ابن سكيت فرستاد و گفت: «اين درهمها ديه پدرت است.»(32)
شهرستانى درباره تقيه مىگويد: تقيه، شعار هر انسان ضعيفى است كه آزادى اش را سلب كردهاند. [در ميان طوايف اسلامى] شيعه، بيش از ديگر طوايف به تقيه شهرت دارد؛ زيرا بيش از هر طايفه ديگرى فشار دايمى را بر خود تحمل كرده و آزادىاش در تمام دوره حكومت أمويان و در طول دوره عباسيان و در بخش زيادى از دوران حكومت عثمانى سلب شده است؛ از اين رو بيش از ديگران، تقيه را شعار خود قرار داده است.
از آن جا كه شيعه با طوايف مخالف خود، در بخش مهمى از اصول اعتقادى دينى و بسيارى از احكام فقهى اختلاف نظر داشته است و با توجه به اين كه مخالفت كردن با ديگران چنان كه تجربه تصديق مىكند طبعاً به مراقبت و خويشتن دارى نياز دارد، شيعه در بيشتر اوقات مجبور به كتمان كردن عادات، عقايد، فتاوا، كتب و ديگر امور مختص به خود شده است و با اين كار، به دنبال حفظ جان و مال شيعيان و برقرار نگه داشتن رابطه دوستى و برادرى با ساير مسلمانان بوده است؛ تا [به بركت اين امر هيچ گونه] سركشى و شورش ميان مسلمانان به وجود نيايد و كفار احساس نكنند كه در بين جامعه اسلامى رخنه و اختلافى پديد آمده تا بتوانند در امت اسلامى، به آن اختلاف دامن بزنند.
شيعه به جهت اين اهداف پاك و صحيح، همواره از تقيه استفاده كرده و مراقب بوده است كه در ظواهر و شرع با ديگر طوايف اسلامى وفاق و هماهنگى داشته باشد و در اين امر از سيره ائمه معصومعليهم السلامو احكام استوار و قاطع آنها درباره وجوب تقيه تبعيت كرده است. از آن جمله است:
«التقيه من دينى و دين آبائى»(33)
«تقيه دين و آيين من و پدران من است.»
آرى بايد چنين باشد؛ زيرا دين خدا براى كسانى كه آزادى شان سلب شده است تنها بر سنت و روش تقيه، قابل پياده شدن است و بر اين مطلب برخى از آيات قرآن كريم دلالت دارد.(34)
در روايتى صحيح، از صادق آل محمدصلى الله عليه وآلهآمده است كه:
«مَنْ لا تَقية له لا دينَ لَهُ»(35)
«كسى كه تقيه ندارد، دين ندارد.»
آرى، تقيه چنين است. تقيه، شعار اهل بيت(ع) نيز بوده است؛ به جهت دفع ضرر از خود و شيعيان، حفظ كردن خون آنان، حفظ صلاح مسلمين و حفظ وحدت كلمه شيعيان و جمع كردن پراكندگى آنان.
در طول تاريخ، همواره تقيه، به عنوان علامتى جهت شناخت و تمييز شيعه اماميه از ديگر طوايف و أمم بوده است. بديهى است هر انسانى كه به جهت اظهار اعتقادات خود يا تظاهر به آنها، نسبت به جان يا مال خود احساس خطر كند، در مواقع خطر چارهاى جز پنهان كردن آن اعتقادات و در پيش گرفتن تقيه ندارد؛ و اين مسئلهاى است كه عقل فطرى آن را اقتضا مىكند.
پر واضح است كه شيعيان و امامان معصومشان انواع رنجها و محنتها و سلب آزاديها را در تمام دورانها به خود ديدهاند به طورى كه چنين مصايبى را هيچ گروه ديگرى تجربه نكرده است. به همين جهت است كه شيعيان اكثر اوقات در مواجهه با مخالفان خود، مجبور به استفاده از تقيه شدهاند و پشتيبانى كردن نسبت به همديگر را ترك كرده، عقايد و آداب مخصوص به خود را پنهان داشتهاند؛ چرا كه پناه نبردن به اين شيوهها، ضررهاى دنيوى را در پى مىداشت؛ از اين رو شيعه به سبب تقيه، از ساير طوايف جدا شده و در ميان طوايف اسلامى، تنها، شيعه است كه با اين عنوان شناخته شده است.
تقيه به حسب ميزان و مواقع خوف از ضرر از حيث وجوب و عدم وجوب احكامى دارد كه در ابواب تقيه در كتب فقهى فقها آمده است.(36)گستره تقيّه
پس از دانستن مفهوم، غايت و دليل تقيه، اكنون بحث را درباره حد و گستره تقيه پى مىگيريم. در بين مذاهب اسلامى، شيعه به ويژگى تقيه در گفتار و افعال شناخته شده است. اين امر سبب شده است كه برخى از سطحى نگران و مغلطه گران در ذهن خود دچار توهم [باطل] شوند و بگويند از آنجا كه تقيه يكى از اصول تشيع است، نبايد به تمام آنچه پيروان اين مذهب مىگويند، مىنويسند و يا نشر مىدهند اعتماد كرد؛ زيرا احتمال جدى وجود دارد كه كتابهايشان تبليغاتى [دروغين] بيش نباشد و حقيقت در نزد آنها چيزى ديگر باشد.
اين توهم و كلام باطل، چيزى است كه ما بارها آن را از سطحىنگران و مغلطهگران مخالف شيعه شنيدهايم؛ و «احسان الهى ظهير» نويسنده پاكستانى، بارها آن را در كتابهاى باطل خود، عليه شيعه به كار گرفته است.
اكنون در پاسخ به اين توهم شايسته است اين بحث را مطرح كنيم كه دايره و وسعت اعمال تقيه، تنها در حد قضاياى شخصيه و جزئيه است؛ يعنى هنگامى كه شخص، بر جان و مال خود بترسد از اين رو هر گاه در موردى، قراين و شواهد دلالت كنند بر اين كه اظهار عقيده و يا عمل مطابق مذهب اهل بيتعليهم السلامممكن است مؤمن را به ضرر بكشاند، اين چنين موردى، از موارد تقيه خواهد بود؛ زيرا عقل و شرع در چنين موردى تقيه را لازم مىدانند تا مؤمن با آن بتواند جان و مال خود را از خطر حفظ كند.
اما امور كلىاى كه از دايره «خوف از دشمن» خارج است به هيچ وجه از مصاديق و موارد تقيه نمىباشد و حق اين است كه گفته شود كتابهايى كه از سوى شيعه نوشته و منتشر مىشود از اين نوع اخير يعنى جزو امور كليه و خارج از مصاديق تقيه است؛ زيرا در نوشتن اين كتابها اساساً ترسى از دشمن وجود ندارد تا به جهت آن شيعه بخواهد كتابهايش را بر خلاف اعتقادات حقيقى اش بنويسد و حتى در صورت ترس از دشمن لزومى بر نوشتن چنين كتابى برخود نمىبيند؛ زيرا مىتواند در آن مورد، سكوت كرده، چيزى ننويسد.
آنچه مخالفان را بر آن داشته كه كتابهاى شيعه را تبليغات [دروغين] و نه حقايق مطابق با واقع بدانند، عدم آگاهى آنان نسبت به حقيقت تقيه در نزد شيعه مىباشد.
در نيتجهگيرى بحث بايد گفت شيعه، تنها در عصرى تقيه كرده است كه دولت يا قدرت حمايت كنندهاى كه بتواند خطرها را از او دفع كند، برايش وجود نداشته است؛ اما در دوران كنونى و عصر حاضر، هيچ مجوز و توجيهى براى تقيه كردن وجود ندارد مگر در موارد خاص.
شيعه چنان كه سابقاً ذكر شد تنها در مواقع اضطرار به تقيه پناه برده است؛ و اين كار، عملى كاملاً درست است و گمان نمىكنم هيچ انسان خردمندى كه به مسائل با ديده تدبير نظر مىكند نه با عواطف و احساسات با چنين كارى مخالف باشد. بايد گفت يكى از اصول ثابت و صحيح، بقاى چنين تقيهاى است كه منحصراً در حد فتوا بوده است مگر در موارد اندكى كه به مرحله عمل رسيده است؛ و اندك بودن اين موارد از آن روست كه بيشتر شيعيان نه تنها تقيه نكردهاند بلكه خود را در دفاع از اعتقادات حقيقى شان فدا كردهاند.
براى يافتن شواهد تاريخى، هر كس به ميزان توان خود، مىتواند در تاريخ، به مواضع بزرگان شيعه در مقابل معاويه و ديگر حكام اموى و عباسى نظر كند؛ بزرگانى همچون: حجر بن عدى، ميثم تمار، رشيد هجرى، كميل بن زياد و صدها از اين قبيل، و نيز مىتواند به مواضع علويون و انقلابهاى پى در پى آنها در تاريخ مراجعه كند.تقيه حرام
تقيه، به حسب احكام پنجگانه تكليفيه - واجب، حرام، مكروه، مستحب، مباح - پنج قسم است. از اينرو همان طور كه تقيه به جهت حفظ جان و مال و آبرو واجب است، اگر بر آن مفسده عظيمى همچون نابودى دين اسلام، پنهان ماندن حقيقت بر نسلهاى آينده و تسلط دشمنان بر شئون مسلمانان و اماكن مقدس مترتّب باشد ،حرام خواهد بود. به همين جهت است كه مىبينيم بسيارى از بزرگان شيعه در برخى موارد تقيه را رها كردهاند و به خاطر حفظ دين اسلام، جان خود را فدا كردهاند؛ از اين رو همان طور كه جواز تقيه، موارد معين و مشخصى دارد، ترك تقيه نيز موارد خاص خود را دارد.
حقيقت تقيه «پنهان كردن» است و تا برطرف شدن خطر، مانعى در به كارگيرى آن وجود ندارد. به همين دليل تقيه، بهترين راه خلاص شدن از چنگ دشمنان است. اما اين به معنى اين نيست كه تصور شود مسلمان شيعى [در هنگام تقيه ]فردى ترسو و سست اراده است كه از گام برداشتن وامانده و ذلت وجودش را در برگرفته است. هرگز چنين نيست؛ زيرا تقيه داراى حدود مشخصى است كه جايز نيست از آن تجاوز شود. بنابراين تقيه ممكن است در زمانى واجب و در زمانى ديگر حرام باشد. مثلاً تقيه در برابر حاكم ستمگرى چون يزيد بن معاويه، حرام است؛ زيرا تقيه كردن در چنين موردى، ذلت، خوارى، فراموشى هم نوعان و ارتجاع را در پى خواهد داشت. از اين رو تقيه در جايز بودن و جايز نبودنش، به قوت يا ضعف ستمگر بستگى ندارد، بلكه تنها چيزى كه باعث جايز بودن يا نبودن تقيه مىشود، مصلحت اسلام و مسلمين است.
امام خمينىقدس سرهدر اين باره سخنى دارد كه ما آن را به عينه نقل مىكنيم تا خواننده اين نوشتار آگاهى يابد بر اين كه تقيه احكام خاصى دارد و گاهى به جهت حفظ مصلحتهاى بزرگتر، حرام مىشود. ايشان مىفرمايند:
«تقيه در بعضى از واجبات و محرماتى كه در نظر شارع جايگاهى عظيم دارند، حرام است، مانند ويران كردن كعبه و مشاهد مشرفه، رد كردن اسلام و قرآن، تفسير كردن مذهب مطابق كفر و الحاد و ديگر محرمات عظيمه. اين موارد را نه ادله مجوز تقيه شامل مىشود و نه حديث اظطرار و اكراه. روايت معتبر مسعدة بن صدقة، بر صحت اين مطلب دلالت دارد. در اين روايت آمده است: هر عملى كه مؤمن در بين مخالفين، به جهت تقيه انجام مىدهد در صورتى كه به فساد دين منجر نشود جايز است(37). از اين باب است موردى كه فرد تقيه كننده در نظر مردم، از شأن و اهميت ويژهاى برخوردار باشد به طورى كه اگر بعضى محرمات را به جهت تقيه كردن انجام دهد يا بعضى از واجبات را به همان جهت ترك كند باعث وهن و هتك حرمت مذهب شود. مانند اين كه آن شخص را مثلاً بر نوشيدن شراب يا انجام دادن زنا مجبور كنند. جايز دانستن تقيه در مثل چنين موردى، با تمسك كردن به حاكم بودن دليل رفع(38) و ادله تقيه مشكل بلكه ممنوع است. از همه موارد فوق مهمتر در جايز نبودن تقيه، جايى است كه يكى از اصول اسلام يا مذهب يا يكى از ضروريات دين در معرض نابودى و زوال و تغيير قرار گرفته باشد؛ مانند اين كه طغيان گران منحرف، قصد تغيير احكام ارث، طلاق، نماز، حج و ديگر اصول فقهى را داشته باشند، چه رسد به اين كه بخواهند اصول دين يا مذهب را تغيير دهند. تقيه در چنين مواردى جايز نيست زيرا تشريع تقيه براى بقاى مذهب و حفظ اصول و جمع كردن پراكندگى مسلمانان براى اقامه دين و اصول آن بوده است. از اين رو اگر كار به جايى رسيد كه دشمن قصد نابودى اين اصول و اهداف را داشته باشد، تقيه جايز نيست. اين حكم علاوه بر اين كه به خودى خود روشن است از روايت معتبرى كه سابقا ذكر شده نيز فهميده مىشود.»(39)
از مباحث گذشته نتايج زير حاصل مىشود:
1. تقيه يك اصل قرآنى است كه ريشه در سنت نبوى دارد ؛ زيرا در زمان پيامبر اكرمصلى الله عليه وآلهبرخى از صحابه به جهت حفظ جان خود، تقيه مىكردند و پيامبر اكرمصلى الله عليه وآلهنه تنها مخالفتى نمىكرد بلكه آنها را با آيات قرآن كريم تأييد مىكرد؛چنان كه در قضيه عمار بن ياسر انجام داد؛ زيرا پيامبر اكرمصلى الله عليه وآلهبه عمار دستور داد كه اگر كفار بار ديگر به سراغت آمدند، هر آنچه قبلاً گفته بودى تكرار كن.
2. تقيهاى كه به معناى «تشكيل گروههاى سرى و مخفى براى خرابكارى و ويرانگرى» باشد از نظر همه مسلمانان خصوصاً شيعه، باطل و مردود است و چنين تقيهاى هيچ ربطى به تقيهاى كه شيعه به آن معتقد است ندارد.
3. همه مفسران اسلامى در كتب تفسير خود، ذيل آيات تقيه، بر اباحه تقيه كه شيعه بدان معتقد است اتفاق نظر دارند.
4. تقيه، مختص به «تقيه نسبت به كفار» نيست بلكه تقيه مسلمان نسبت به مسلمان ديگرى كه قصد ضرر رساندن و زور گويى به او دارد را نيز شامل مىشود.
5. تقيه به حسب احكام پنجگانه تكليفى، پنج قسم است. از اين رو ممكن است در يك جا واجب و در جاى ديگر حرام باشد.
6. محدوده تقيه، فقط در قضاياى شخصيه است؛يعنى در جايى كه خوف از دشمن وجود دارد. اما جايى كه خوف و فشارى از سوى دشمن در كار نباشد، اساساً تقيه معنا و مصداقى نخواهد داشت.
در پايان مىگوييم: فرض كنيم «تقيه» جرمى است كه فرد تقيه كننده به جهت حفظ جان و مال و آبرويش مرتكب مىشود؛ اما حق اين است كه گفته شود، تقيه در حقيقت به آن سببى برمىگردد كه تقيه را بر شيعه واجب كرده و او را وادار كرده است كه به برخى گفتار و افعالى كه به آنها اعتقاد ندارد تظاهر كند. [يعنى سبب تقيه، ميل شخصى فرد تقيه كننده نيست بلكه عقل و دين اسلام است كه به او چنين دستورى مىدهد] از اين رو لازم است كسانى كه تقيه را بر شيعه ستمديده، عيب مىگيرند، به او آزادى حيات را هديه و او را به حال خود رها كنند؛ نهايت چيزى كه عقل مىگويد اين است كه دست كم از شيعه براى عقيده و فعلى كه انجام مىدهد دليل و مدرك شرعى بخواهند؛اگر دليل و برهان روشنى داشت از او تبعيت كنند و اگر دليلى نداشت او را در تلاش عملى و فكرى كه كرده معذور بدانند.
ما شيعيان، مسلمانان را به تأمل در انگيزه هايى كه شيعه را به تقيه وادار كرده است فرا مىخوانيم و از آنان مىخواهيم تا جايى كه امكان دارد به برادران دينى خود مجال دهند؛ زيرا هر رأى و نظر و تلاشى كه فقيهى مسلمان دارد براى خودش محترم و ارزشمند است.
شيعه در عقيده و شريعت، دنبالهرو ائمهعليهم السلاماست و به رأى آنان نظر مىكند؛ زيرا آنها همان كسانى هستند كه خداوند رجس و پليدى را از آنها دور داشته و آنها را پاك كرده است و آنها يكى از دو ثقلى هستند كه پيامبر اكرمصلى الله عليه وآله[ در حديث شريف ثقلين ]دستور به تمسك به آن دو را در ميدان عقيده و شريعت داده است. اين عقايد شيعيان است و بر هيچ كس پوشيده نيست و اتمام حجت بر تمام مسلمانان است.
از خداى سبحان مىخواهيم كه جان و آبروى مسلمانان را از تعرض هر ستمگرى حفظ كند و صفوف مسلمانان را واحد گرداند و در دلهايشان الفت ايجاد كرده پراكندگى شان را جمع كند و آنها را در صفى واحد در مقابل دشمنان اسلام متحد سازد. همانا خداوند به اين امر قادر و بر اجابت دعاى ما شايسته است.پي نوشت ها:
1) اين مقاله، ترجمه مبحث «تقيه» از كتاب «مع الشيعة الامامية فى عقائدهم» تأليف علامه جعفر سبحانى مىباشد.
2) سوره قصص (28) آيه 20.
3) سوره نحل (16) آيه 106.
4) برخى چنين تصور كردهاند كه تقيه از آن جهت كه نوعى پنهان كارى است، با نفاق تفاوتى ندارد و از مصاديق آن است. (مترجم)
5) سوره منافقون (63) آيه 1.
6) سوره اعراف(7) آيه 28.
7) سوره نحل (16) آيه 106.
8) مجمعالبيان، طبرسى، ج 3، ص 388.
9) الكشاف عن حقايق التنزيل، زمخشرى، ج 2، ص 430.
10) الجامع لاحكام القرأن، قرطبى، ج 4، ص 57.
11) تفسير الخازن، ج 1، ص 277.
12) السراج المنير، الخطيب الشربينى.
13) تفسير روح البيان، اسماعيل حقى، ج 5، ص 84.
14) سوره آل عمران (3) آيه 28.
15) جامع البيان، طبرى، ج 3 ص 153
16) الكشاف، زمخشرى، ج 1، ص 422.
17) مفاتيح الغيب، ج 8، ص 13.
18) تفسير حاشيه تفسير الخازن، نسفى، ج 1، ص 277.
19) روح المعانى، آلوسى، ج 3، ص 121.
20) محاسن التأويل، جمال الدين قاسمى، ج 4، ص 82.
21) تفسير المراغى، ج 3، ص 136.
22) در علم فِرَق و مذاهب به گروههايى غالى گفته مىشود كه انسانى را به درجه خدايى، يا غير پيامبرى را به درجه پيامبرى رسانيده باشند. اكثر فرقههاى غالى مذكور در كتب ملل و نحل منقرض شدهاند وتنها فرقههايى كه هم اكنون وجود خارجى دارند عبارتند از: دروزيه، اهل الحق و نصيريه، شيخيه، بابيه و بهائيه. اما "دروزى" به كسانى گفته مىشود كه "الحاكم بامرالله" خليفه ششم فاطمى را به درجه خدايى رساندند. اين فرقه درمصر پديد آمد و در سوريه رشد كرد و هم اكنون پيروانش در كشورهاى سوريه و لبنان زندگى مىكنند. "نصيريه" (يا اهل حق، على اللّهى، غلات) گروههايى هستند كه در مورد امام علىعليه السلامغلو كردندو او را به درجه خدايى رساندند. برخى از اين گروهها صريحاً امام علىعليه السلامرا خدا مىدانند، برخى شيطان را تقديس مىكنند و مخالف عبادت و طهارتند و عدهاى عقايد خود رابا اماميه هماهنگ مىسازند!» آشنايى با فرق و مذاهب اسلامى، رضا برنجكار، ص 158 و 168. مترجم
23) سوره غافر (40) آيه 28.
24) سوره غافر (40) آيه 45.
25) سوره قصص (28) آيه 20.
26) يعنى اگر در بين خود مسلمانان، اظهار عقيده يك مذهب، سبب اعتراض و واكنش همه جانبه مذهب ديگر شود چنان كه ميان مسلمانها و كفار در هنگام اظهار عقيده مسلمانان چنين حالتى پيش مىآيد، تقيه كردن مسلمانان نسبت به يكديگر به جهت حفظ جان جايز مىشود. مترجم
27) مفاتيح الغيب، ج 8، ص 13.
28) محاسن التأويل، جمال الدين قاسمى، ج 4، ص 82.
29) تفسير مراغى، مصطفى مراغى، ج 3، ص 136.
30) شرح نهجالبلاغه، ج 11، ص 44 - 46.
31) عقيده اهل تسنّن بر اين است كه همه صحابه، عادل و مجتهدند! از اين رو اگر يكى از صحابه كار صحيحى مطابق با سيره و سنت پيامبرصلى الله عليه وآلهانجام داده باشد، مىگويند اجتهاد كرده و به صواب رفته است پس دو ثواب به او مىرسد يكى به جهت اجتهادش و ديگرى به جهت به صواب رفتن؛ و اگر كار غلطى كه مخالف با سيره و سنت پيامبرصلى الله عليه وآلهاست انجام داده باشد مىگويند اجتهاد كرده و به خطا رفته، پس فقط يك ثواب مىبرد. مترجم
32) وفيات الاعيان، ابن خلكان، ج 3، ص 33 ؛ سير اعلام النبلاء، ذهبى، ج 12، ص 16.
33) اصول كافى، ج 2، ص 228. (تحقيق العلامة الشيخ محمد جواد المغنية، دارالصول)
34) ر.ك: سوره غافر (40) آيه 28 ؛ سوره نحل (16) آيه 106.
35) همان، باب التقيه، ص 225.
36) ر.ك: مجلة المرشد، ج 3 ص 252 و 253 ؛ تعليقه اوائل المقالات، ص 96.
37) وسايل الشيعه، كتاب امر به معروف، باب 25، حديث 6.
38) پيامبر اكرمصلى الله عليه وآلهفرمود: «رفع عن امتى....ما اضطروا اليه و مااستكرهوا عليه»؛«از امت من، عقاب شدن بر آنچه كه بر آن مضطر يا مجبور شدهاند، برداشته شده است.»
39) الرسائل، امام خمينى، ص 171 - 178.