افلاس تهى
سردبير
اى همه هستى ز تو پيدا شده
خاك ضعيف از تو توانا شده
زير نشين علمت كاينات
ما به تو قائم، چو تو قائم به ذات
هستى تو صورت پيوند، نى
تو به كس و كس به تو مانند، نى
آنچه تغيّر نپذيرد تويى
وان كه نمرده است و نميرد تويى
ما همه فانى و بقا بس تو راست
مُلك تعالى و تقدس تو راست
هر كه نه گوياى تو، خاموش به
هر چه نه ياد تو، فراموش به(1)
الهى! به درگاه تو باز آمدهام، از پسِ عمرى گريز؛ شرمنده و عذرخواه، سر به زير و رو سياه.
چاره ما ساز كه بىياوريم
گر تو برانى به كه روى آوريم؟
جز درِ تو قبله نخواهيم ساخت
گر ننوازى تو، كه خواهد نواخت؟
الهى! بنده بى سر و پاى پر خطاى، گر به اميد احسانى به در خانه مولاى پُر عطاى نيايد، به چه كار آيد؟!
پيش تو گر بى سر و پاى آمديم
هم به اميد تو خداى آمديم
يار شو اى مونس غمخوارگان!
چاره كن اى چاره بيچارگان!
الهى! در مزرعه حيات، حيف كاشتم و حسرت برداشتم؛ حاليا بيچارهتر از آنم كه مىپنداشتم.
پيش تو نه دين، نه طاعت آرم
اِفلاس تهى، شفاعت آرم
چون نيست به جز تو دست گيرم
هست از كَرَمِ تو ناگزيرم
الهى! سفينه وجودم، تاب موجهاى گردنكش گناه را ندارد؛ بر اين فرو رفته در كام غرقابِ فرو برنده، رحم آور.
تا غرق نشد سفينه در آب
رحمت كن و دست گير و درياب
الهى! فرا خواندى، گريختم؛ بر حذر داشتى، نپرهيختم؛ ترغيب نمودى، وا ماندم؛ قافله سبكبالان گذشت، درنگ كرده، جا ماندم.
قافله شد، واپسى ما ببين
اى كسِ ما! بى كسىِ ما ببين!
بر كه پناهيم؟ تويى بى نظير
در كه گريزيم؟ تويى دستگير
الهى! زار و نالان به سويت باز آمدهام؛ دست سئوال در پيش داشته و تخم اميد در دل كاشته.
دست چنين پيش، كه دارد؟ كه ما
زارى از اين بيش، كه دارد؟ كه ما
از پىِ تُست اين همه اميد و بيم
هم تو ببخشاى و ببخش اى كريم!
الهى! طبيبان مرهم گذار زخم آشكار برونند، زخم پنهان درون را مرهمى، اى طبيب!
من بى كس و زخمها نهانى
هان اى كسِ بى كسان! تو دانى
الهى! از گفتار خامم خِجِلم و از رفتار بى سرانجامم منفعل، به اِنعامت اين درمانده از همه جا رانده را پذيرا باش.
چون خجلم از سخن خام خويش
هم تو بيامرز به انعام خويش
درگذر از جرم، كه خوانندهايم
چاره ما كن، كه پناهندهايم
الهى! در چهار ميخ فريبِ شيطان گرفتارم؛ راه چاره ندانم و پاى گريز ندارم.
نه من چاره خويش دانم نه كس
تو دانى، چنان كن كه دانىّ و بس
الهى! بنده چه داند كه چه خواهد؛ خود نيك دانى تهى دستى او را، اى بى نيازِ بنده نواز!
نبينم من آن زَهره در خويشتن
كه گويم تو را اين و آن ده به من
الهى! غفلت امانم را بريده است، سرمايه عمرم تباه گشته و حساب سود و زيان اشتباه؛ تَرازِ تجارى دنيا و آخرتم را خود به صلاح آر.
سپردم به تو مايه خويش را
تو دانى حساب كم و بيش را
الهى! هجوم طوفان معصيت، سيل بندِ تقوايم را درهم شكسته و جاده روستاى معصوميتم را بسته است؛ اينآبرفته بهجوى بازگردانواينآبروىريختهرا جمع كن.
عقوبت مكن، عذر خواه آمدم
به درگاه تو رو سياه آمدم
اميدم به تو هست از اندازه بيش
مكن نا اميدم ز درگاه خويش
الهى! تو بهترين آفريدگارى و من رو سياهترين آفريدهام؛ دستم بگير و از اين چاه وَيْلِ حيرت نجاتم ده، پس آن گاه در كوى وحدت ثباتم ده.
اِحرام گرفتهام به كويت
لبّيك زنان به جُست و جويت
اِحرام شكن بسى است، زنهار
زِ احرام شكستنم نگه دار
الهى! نيك و بد، ديو و دَدْ، روزى خوران سفره احسان تواند؛ پس اين بد، اين بدتر از ديو و دد را نهيب مزن كه برخيز، و آبرويش ميان جمع مريز!
گَرَم نيست روزى ز خوان كسان
خداى است رزّاق و روزى رسان
درِ حاجت از خلق، بر بسته بِه
ز دربانىِ آدمى، رسته به
الهى! فرجام كارم را به اهل بيتعليهم السلامواگذار و دستِ كوتاه تمنّايم را از دامانِ بلند تولاىِ آنان كوتاه مفرما.
رهى پيشم آور كه فرجام كار
تو خشنود باشى و من رستگار
آمين!پي نوشت ها:
1) اين ابيات و ابيات پس از اين، تماماً از كليات خمسه حكيم نظامى است.