يا مرتضى على‏

واقف لاهورى‏

ما را كجاست حوصله جنگ روزگار
ناچار سر دهيم به سر چنگ روزگار
اى آن كه بر شكسته دلان خنده مى‏زنى!
بر شيشه‏ات نخورده مگر سنگ روزگار
دلها سياه گشته و خونها سفيد شد
اين است در زمانه ما رنگ روزگار
ناخن مزن به ساز طرب، عرض من شنو!
يعنى فتاده است بد، آهنگ روزگار
يا مرتضى على! تو به فرياد من برس‏
عار زمانه گشته‏ام و ننگ روزگار
گر يك اشاره ابروى مردانه‏اش كند
ز آيينه‏ات زدوده شود زنگ روزگار
واقف! به دامن شهِ مردان، على ولىّ‏
دستى بزن كه وارهى از چنگ روزگار