زندگى پاى در ركاب
ذبيحاللَّه صاحبكارى
چنان بر آب بود خانه چون حباب مرا
كه جنبش نفَسى مىكند خراب مرا
كتاب عمر به پايان رسيد و اى افسوس
كه غير جهل نياموخت اين كتاب مرا
ز عمر كوته خود داشتم اميد ثبات
فريب آب بقا داد اين سراب مرا
ز زهد خشك نشد حاصلم به جز خامى
مگر شراره عشقى كند كباب مرا
اگر ز جلوه ساقى غم از دلم نرود
كجا نشاط دهد مستى شراب مرا؟
به دستگيرى من اى اجل درنگ مكن
كه كشت زندگى پاى در ركاب مرا
ز من حديث بهار جوانى اى همدم
مكن سؤال، كه شرم آيد از جواب مرا
قسم به جلوه صبح جوانى و شب وصل
كه بوده دوره غم دوره شباب مرا
درين چمن منم آن شبنم طپيده به خاك
كه سوخت حسرت آغوش آفتاب مرا