همه هست آرزويم
سيد محمد رضوانى شيرازى
همه هست آرزويم كه ببينم از تو رويى
چه زيان تو را كه من هم برسم به آرزويى
به كسى جمال خود را ننمودهاى و بينم
همه جا به هر زبانى بود از تو گفت و گويى
همه خوشدل اين كه مطرب بزند به تار، چنگى
من از آن خوشم كه چنگى بزنم به تار مويى
بشكست اگر دل من به فداى چشم مستت!
سرِ خُمّ مى سلامت شكند اگر سبويى
همه موسم تفرّج به چمن روند و صحرا
تو قدم به چشم من نِه، بنشين كنار جويى
نظرى به سوى «رضوانى» دردمند مسكين
كه به جز درت، اميدش نبود به هيچ سويى