نقش سياسى سازمان وكالت در عصر حضور ائمهعليهم السلام
(قسمت دوم)محمد دشتى
نقش سياسى سازمان وكالت
الف) ماهيت سياسى
از نظر ائمهعليهم السلامو شيعيان، بنى عباس، نامشروع و بزرگترين ظلم در حق اسلام، اهل بيت و جامعه اسلامى بود و حاكميت امام معصوم بر جامعه، تنها حاكميت مشروع شناخته مىشد. اگر فرصت و امكاناتى براى اهل بيتعليهم السلامفراهم مىگرديد در قبضه كردن حكومت به عنوان يك وظيفه الهى ترديدى به خود راه نمىدادند. ائمهعليهم السلاماين موضوع را بارها، گاه به طور صريح و گاه به كنايه، ابراز كرده و خلفاى عباسى كاملاً از اين مسئله مطلع بودند.(1)
اين ديدگاه سياسى اهل بيتعليهم السلامو شيعيان موجب شده بود تا هر گونه تحرّكى از ائمهعليهم السلامو پيروان آنان، از جانب حاكمان به شدّت سركوب شود.
وجود نهاد وكالت به عنوان تشكيلاتى تحت رهبرى ائمهعليهم السلامبا فعاليتهاى متنوّع جهت تقويت و گسترش مكتب اهل بيتعليهم السلام، حتى بر فرض عدم انجام هر گونه فعاليت سياسى و نظامى، به خودى خود اقدامى سياسى تلقى مىشد كه هدف دراز مدت آن سرنگونى حكومت بنى عباس بود و اين موضوع پيوسته عباسيان را نگران و تلخ كام مىداشت ؛ چنان كه منصور عباسى در يكى از مواقعى كه تصميم به قتل امام صادقعليه السلامگرفته بود، پس از آن كه خشمش قدرى فروكش كرد در گفت گو با «ربيع» حاجب چنين گفت:
بودن او (امام صادقعليه السلام) هر چند كه خروج به شمشير نكند، بر من گرانتر است از عبداللَّه بن الحسن (پدر نفس زكيه) و آنان كه خروج مىكنند؛ زيرا مىدانم كه مردم او و پدران او را امام مىدانند و واجب الاطاعة مىشمارند [و خلفا را به رسميت نمىشناسند].(2)
بزرگترين دليل بر ماهيت و موجوديت سياسى نهاد وكالت، برخورد شديد خلفا با اعضاى اين نهاد است كه مواردى از اين گونه برخوردها در بخش «لغزشها و آسيبها» گذشت.ب) حمايت از نهضتهاى آزادى بخش
جلوه ديگرى از نقش سياسى سازمان وكالت را مىتوان در حمايت از نهضتهاى آزادى بخش و حركتهاى عدالت خواهانه مشاهده كرد.
مقدمه
پس از واقعه كربلا، هيچ گاه زمينه قيام مسلحانه ائمهعليهم السلامعليه حكومتهاى طاغوتى فراهم نيامد و امامان معصومعليهم السلاماز آن تاريخ به بعد رهبرى مستقيم هيچ حركت و نهضت گسترده سياسى - نظامى را عهده دار نشدند ؛ اما نهضتهاى مسلحانه زيادى، به ويژه از سوى علويان، در گوشه و كنار بلاد اسلامى عليه ظلم و بيداد حكام اموى و عباسى صورت گرفت.
اكثر قريب به اتفاق اين قيامها شرايط لازم را جهت پيروزى دارا نبودند. افزون بر اين، بيشتر اين نهضتها مبناى فكرى صحيحى نداشتند، به گونهاى كه در صورت پيروزى، چه بسا همان سياست و روش حكّام گذشته را نسبت به اهل بيت عصمتعليهم السلامو شيعيانشان اعمال مىكردند.(3)
از اين رو ائمهعليهم السلاممعمولاً نسبت به اين قيامها موضع بى طرفانهاى داشتند. سران اين قيامها به دليل اين كه نوعاً مظلوم و تحت ستم مضاعف بودند، چهرهاى حق به جانب داشتند و نمىشد حق اعتراض و پرخاش را از آنان سلب نمود. برخى از اين قيامها نيز از نظر ماهيت و عملكرد حتى فاسدتر از دستگاه طاغوتى حاكم بودند، مانند قيام «صاحب زنج» (255- 270 ق) كه دست به كشتار عمومى مردم بى گناه مىزد. لذا امام عسكرىعليه السلاماز صاحب زنج برائت جست؛ البته به گونهاى كه از آن مشروعيت نظام حاكم استشمام نشود.(4)
شواهد فراوانى حاكى از آن است كه ائمهعليهم السلام، به طور مستقيم و غير مستقيم، از برخى قيامها حمايت مىكردند، اين حمايتها پس از شكلگيرى نهاد وكالت، عمدتاً از طريق اين شبكه صورت مىگرفت.
اهداف و انگيزه ائمهعليهم السلاماز حمايت و دست كم خرسندى و رضايتشان از اين حركتها، بسته به ماهيت آنها و شرايط سياسى - اجتماعى حاكم، مختلف بود. برخى از اين حركتهاموجب تضعيف دستگاه حاكم و درگيرى فكرى و عملى آنان مىشد و اين امر سبب فراغت بيشتر ائمهعليهم السلامو شيعيان و كاسته شدن از فشار حكومت بر آنان مىگرديد.
اين تنها بهره ائمهعليهم السلامو نهاد وكالت از ناحيه اين گونه حركتها بود و از اين جهت كه بگذريم اين گونه قيامها هيچ ارتباطى باائمهعليهم السلامنداشتند. مىتوان گفت كه حركت خوارج از اين قبيل بود. لذا امام علىعليه السلامفرمود: «بعد از من با خوارج نجنگيد...»(5)
نمونه ديگر، نزاع و درگيرى مهتدى عباسى - معاصر امام حسن عسكرىعليه السلام- با موالى ترك است. مهتدى كه از دخالت بيش از حد موالى به ستوه آمده بود، تنى چند از سران آنان را به قتل رساند.در پى اين اقدام دامنه نزاع بالا گرفت.(6)
اين نزاع در حالى اوج گرفت كه مهتدى، امام حسن عسكرىعليه السلامو جمعى از ياران نزديك آن حضرت، از جمله ابوهاشم جعفرى، را زندانى ساخته و عزم خود را بر قتل آنان جزم كرده بود.(7) يكى از ياران امام حسن عسكرىعليه السلامبه نام «احمد بن محمد» در نامهاى به آن حضرت، از بروز اين درگيرى ميان خليفه و موالى اظهار خشنودى كرد و اين حادثه را به آن حضرت تبريك گفت و چنين نوشت: «مولاى من الحمداللَّه كه خداوند او (خليفه) را از ما منصرف ساخت. شنيدهام كه مهتدى شما را تهديد و سوگند ياد كرده كه شما و شيعيان شما را نابود كند ؛ ولى درگير نزاع با مواليان شده است.»
امام حسن عسكرىعليه السلامجهت تسلى خاطر احمد بن محمد،در پاسخ او به خط خويش نوشت: «خليفه با اين تصميم عمر خود را كوتاه كرد.از همين امروز پنج شنبه بشمار، روز ششم او پس از تحمل ذلت و خوارى به قتل مىرسد.» احمد بن محمد كه راوى خبر است مىگويد: «قضيه به همان نحو كه آن حضرت فرموده بود اتفاق افتاد.»(8)
در كنار اين دسته از قيامهاكه اشاره شد، قسم ديگرى از نهضتها بودند كه كم و بيش از جهت اهداف و آرمانها با اهداف ائمهعليهم السلامارتباط و همسويى داشتند. رهبران اين قيامها نيز از نظر عاطفى و عقيدتى به ائمهعليهم السلامنزديك بودند. لذا موضع ائمهعليهم السلامنسبت به اين گونه قيامها فراتر از خرسندى و رضايت بود و جنبه حمايتى داشت؛ چه به صورت زبانى و معنوى و چه به صورت اقتصادى و چه در شكل اجازه يا تشويق افراد به شركت جستن در قيام.
حركتهايى نظير قيام زيد - فرزند امام سجادعليه السلام - در عصر بنى اميه، قيام محمد نفس زكيه، قيام شهيد فخّ، قيام يحيى بن عمر طالبى، قيام مردم قم و برخى موارد ديگر در عصر بنى عباس از اين قبيل بود. اينك پس از اين مقدمه به بررسى موضع ائمهعليهم السلامو نهاد وكالت در برابر برخى از اين قيامها مىپردازيم.(9)كمك به قيام نفس زكيه
معلى بن خنيس، وكيل امام صادقعليه السلامدر مدينه، از سوى منصور عباسى متهم بود كه به وكالت از طرف آن حضرت به منظور كمك مالى به نهضت «محمد نفس زكيه» - فرزند عبداللَّه بن حسن بن حسن بن علىعليهم السلام- از ميان شيعيان كمك مالى جمع آورى مىكند. او در پى اين اتهام دستگير، شكنجه و به قتل رسيد. در پى فعاليتهاى معلّى در مدينه جهت جمعآورى وجوه و تحويل آنها به امام صادقعليه السلامآن حضرت، به بغداد فراخوانده شد و راجع به مسائلى از جمله فعاليتهاى وكيل خويش مورد باز جويى و باز خواست قرار گرفت. تصور منصور يا ادعاى او اين بود كه پيروان آن حضرت خراج دولتى را به ايشان مىپردازند كه اين به معناى تشكيل حكومتى مستقل در درون حكومت عباسى بود. امام اتهام را تكذيب كرد و فرمود: آن چه شيعيان برايم مىفرستند هداياى شخصى است، نه خراج.(10)
جهت ارزيابى صحت و سقم اتهام منصور به وكيل امام صادقعليه السلاممبنى بر كمك مالى به قيام نفس زكيه، لازم است ابتدا مرورى بر سير تحول اين نهضت و مواضع امام صادقعليه السلامنسبت به آن داشته باشيم.سير تحول قيام نفس زكيه
1 - آغاز قيام
اين قيام در دوران خلافت منصور عباسى، در سال 145 ق. به اوج خود رسيد و به صورت مسلحانه و قهرآميز در آمد؛ ولى طرح قيام و برنامه ريزى و اخذ بيعت در رابطه با اين نهضت به سال 126 ق. يعنى پس از قتل وليد بن يزيد بن عبدالملك (وليد دوم) به دست نزديكانش برمىگردد. در آن تاريخ، با توجه به فساد و تباهى دربار اموى و نابسامانى شديد حكومت بنى اميه از يك سو و محبوبيت و فضل و دانش محمد نفس زكيه از سوى ديگر، بنى هاشم،(11) از جمله سران بنى عباس همچون ابراهيم امام، ابوالعباس سفّاح و عبداللَّه منصور،(12) در ابواء - محلى بين مكه و مدينه - به اتفاق آرا با نفس زكيه بيعت كردند.(13)
2 - ديدگاه انحرافى عبدالله محض و نفس زكيه
پس از اين بيعت، عبداللَّه محض جهت اخذ بيعت براى فرزندش به عنوان «مهدى آل محمد»(14) تلاش كرد و محمد جهت گسترش دعوت خود، داعيان خويش را به اطراف فرستاد؛ بسيارى از مردم، از جمله عامه مردم مدينه، با «نفس زكيه» بيعت كردند.(15) همچنين عبداللَّه محض به منظور انطباق يافتن كامل «نفس زكيه» با خصوصيات «مهدى موعود» وى را به باديه فرستاد تا مدتى از نظرها دور ماند و دوران غيبت را نيز سپرى كند و آن گاه كه زمينه قيام فراهم شد ظهور نمايد.(16)
قراين حاكى از آن است كه كمتر كسى از جمع بيعت كنندگان، به ويژه مردم حجاز و بنى هاشم، مهدويت «محمد نفس زكيه» را واقعاً باور داشتند يا دست كم به مرور به اين موضوع پى بردند كه او نمىتواند مهدى موعود باشد، چون بسيار بعيد بود كه مروان حمار بداند كه «نفس زكيه» مهدى موعود نيست(17) ولى بنى هاشم و ديگر مردم حجاز ندانند كه او مهدى نيست. لذا هنگامى كه خبر فعاليت نفس زكيه به مروان بن محمد رسيد چندان نگران نشد و مهدى بودن او را خلاف واقع و جعلى دانست و اظهار داشت كه مهدى موعود از بنى الحسن نيست؛ نگرانى من از فعاليت بنى عباس است. او از باب احتياط، مبلغ هنگفتى سكه زر براى عبداللَّه محض فرستاد و به او توصيه كرد كه فرزندانش را از تعرض نسبت به حكومت وى باز دارد. او به والى مدينه نيز پيغام فرستاد كه معترض عبداللَّه و نفس زكيه نشود، مگر اين كه دست به شمشير برند.(18)
همه آنان كه در سال 126 ق. با نفس زكيه بيعت كردند، هم معتقد به لزوم قيام و مناسب بودن شرايط بودند و هم او را لايق رهبرى مىدانستند و احتمالاً يدك كشيدن عنوان «مهدويت» را براى تحريك عواطف مردم كم اطلاع و اهالى مناطق دور دست مانند نواحى شرقى ايران و جلب نيروى بيشتر، ابزار خوبى تلقى مىكردند.
در اين ميان بنى عباس نيز كه در همان حال به تلاش مستقل و زيرزمينى خود عليه بنى اميه ادامه مىدادند، از آن جا كه پيروزى زودرسى براى خود پيش بينى نمىكردند، همراهى با نفس زكيه را در آن شرايط ضرور مىديدند؛ حتى حركت او را از جهت تضعيف حكومت بنى اميه و سرگرم كردن آنان براى دعوت خود مفيد نيز مىدانستند ؛ چون كه در صورت پيروزى قيام نفس زكيه مىتوانستند خود را در حكومت وى سهيم بدانند.3 - وضعيت دعوت عباسى همزمان با آغاز دعوت نفس زكيه
نكته مهم ديگرى كه جهت درك درست موضع امام صادقعليه السلامدر برابر نهضت نفس زكيه بايد مورد توجه قرار گيرد، وضعيت دعوت بنى عباس در آن تاريخ است. بنى عباس دست كم از سال 100 ق. يعنى در پى وفات ابوهاشم(19) - عبداللَّه بن محمد حنفيه - رهبرى فرقه «كيسانيه» يا «مختاريه» و به عبارتى «هاشميه» كه بعداً «راونديّه» نام گرفتند را در دست گرفته، آنان را جهت اجراى نقشههاى خود به كار گماردند.(20) از آن به بعد، بايد اسم اين شاخه را «عباسيه» ناميد نه «كيسانيه».
محمد بن على عباسى، دهكده كوچك «حميمه» در سرزمين «شراة» در منطقه بحرالميت شاكمات را پايگاه خود قرار داد و از آن جا داعيان و نقباى خود را به سراسر بلاد اسلامى، به ويژه خراسان ،اعزام كرد.(21)
از آن تاريخ تا سال 126 ق. كه نفس زكيه دعوت خود را آغاز كرد، نهضت عباسى رشد و گسترش چشمگيرى يافته بود، به گونهاى كه «عبداللَّه بن معاوية بن عبداللَّه بن جعفر بن ابى طالب» كه طبق برخى نقلها به «الرضا من آل محمدصلى الله عليه وآله» دعوت مىكرد، وقتى در سال 129 ق. وارد خراسان شد، نتوانست براى خود طرفدارانى دست و پا كند و مردم خراسان را از هواداران آل عباس يافت و توسط ابومسلم دستگير شد و به قتل رسيد.(22)
در چنين وضعيتى به نظر مىرسد كه حركت «نفس زكيه» افزون بر نقطه ضعف و انحراف فكرى بزرگى كه به سبب ادعاى مهدويت در آن وجود داشت، بسيار دير هنگام آغاز شده بود ؛ زيرا زمانى «نفس زكيه» به ميدان آمده بود كه بلاد اسلامى عمدتاً تحت نفوذ بنى اميه، بنى عباس و عبداللَّه بن معاوية بن عبداللَّه جعفر بودند. به نظر مىرسد با توجه به سرّى بودن نوع دعوتها در آن عصر، عبداللَّه محض و نفس زكيه از وضعيت دعوت بنى عباس بى اطلاع بودند و اگر اطلاع هم داشتند از خدعه بنى عباس غافل بودند و نمىدانستند كه افرادى چون سفاح و منصور كه اينك دست بيعت با محمد مىدهند هنگامى كه منافعشان اقتضاكند بيعت خود را كنار مىنهند و بر روى او شمشير مىكشند؛ هر چند كه پيش بينى امام صادقعليه السلامدر همان روزهاى نخست دعوت نفس زكيه كه حكومت به آل عباس مىرسد، بايد عبداللَّه محض و نفس زكيه را از خواب گران بيدار مىكرد، ولى چنين نشد.4 - مواضع امام صادقعليه السلامنسبت به قيام نفس زكيه
امام صادقعليه السلامنسبت به شرايط موجود و جريان هايى كه در اطرافش مىگذشت اشراف كامل داشت و بر اساس شناخت كامل از اين اوضاع، مواضع خود را تنظيم مىكرد. با جمع بندى مجموع گفتار نقل شده از امام صادقعليه السلامدر اين زمينه، كه عمدتاً در گفت و گو با عبداللَّه محض يا با حضور وى بوده است، مىتوان مواضع اصولى آن حضرت را بدين قرار برشمرد:
1 - آن حضرت در هر شرايطى خيرخواه مسلمانان، به ويژه علويان بوده و از انجام آن چه مقتضاى خير و صلاح مسلمانان بوده دريغ نمىورزيده و آن چه مىگفته و انجام مىداده در جهت اين خط مشى قرار داشته و پاى اميال نفسانى و منافع شخصى در ميان نبوده است.(23)
2 - امام صادقعليه السلامحاضر نمىشود مهدويت «نفس زكيه» را تأييد كند و تحت اين عنوان به هيچ وجه با او همكارى نمىكند.(24)
3 - در آن شرايط نظر حضرت اين بود كه قيام «نفس زكيه» به منظور كسب قدرت هيچ سودى ندارد و آن چه او در پى آن است حاصل نخواهد شد و او و برادرش كشته خواهند شد و حكومت به دست بنى عباس خواهد افتاد.(25)
4 - امام صادقعليه السلامبر آن بود كه اگر بناست نهضتى صورت گيرد، اين قيام بايد به عنوان امر به معروف و نهى از منكر و ضد ظلم باشد، نه دعوت به «نفس زكيه» به عنوان «مهدى آل محمدصلى الله عليه وآله.»(26)
5 - در صورت قيام، بهتر است عبداللَّه محض رهبرى قيام را به دست گيرد و مردم رابه سوى خود به عنوان يك فرد اصلاح طلب فرا خواند، زيرا او مسنتر و افضل از فرزندش، نفس زكيه است و از نظر اجتماعى از نفوذ كلمه بيشترى برخوردار است.(27)
6 - اگر عبداللَّه محض پيشنهاد امام صادقعليه السلامرا در مورد شعار و اهداف قيام مىپذيرفت، آن حضرت حاضر بود با وى بيعت كند.(28)5 - نقش سازنده مواضع امام صادقعليه السلامدر اصلاح ديدگاه نفس زكيه
از منابع چنين بر مىآيد كه به رغم بروز پارهاى تغييرات در شرايط سياسى جامعه از زمان آغاز حركت نفس زكيه (126 ق.) تا سال اوج و پايان آن (145 ق.) از جمله استقرار حكومت بنى عباس به جاى حكومت بنى اميه در سال 132 ق. مواضع روشن و هشدارهاى قاطع امام صادقعليه السلام، از جمله نفى «مهدويت» محمد نفس زكيه و اين كه حكومت به آل عباس خواهد رسيد و نفس زكيه و برادرش ابراهيم كشته خواهند شد و با توجه به اين كه برخى پيشگويىهاى آن حضرت مانند حاكميت بنى عباس(29) نهايتاً تحقق يافته بود، عبداللَّه محض و نفس زكيه را به عقب نشينى از برخى موضعشان واداشت ؛ چون در پى روى كار آمدن بنى عباس و بر هم خوردن توازن قوا به شكل فاحشى به نفع آنان،(30) اهل بيت محمد و هوادارانش قتل او و برادرش را نيز پيش روى خود مىديدند. در چنين شرايطى، ادعاى مهدويت ديگر معنايى نداشت.
اين كه نفس زكيه مردانه در ميدان نبرد ماند و شهادت را پذيرفت و به رغم پيشنهاد برخى يارانش مبنى بر فرار به مكه يا مصر(31) ، حاضر به فرار و مخفى شدن و آغاز غيبتى دوباره و فريب دادن هواداران خود نشده و هيچ فرقهاى نيز به نام او ثبت نشده است، مؤيد بروز تغيير در مواضع و ديدگاههاى نفس زكيه و عبداللَّه محض است.
افزون بر اين، ابوالفرج اصفهانى گزارشهاى متعددى درباره گفتار و رفتار عبداللَّه محض و نفس زكيه آورده كه همگى مؤيد مدعاى فوق است. او باب مستقلى تحت عنوان «ذكر انكار عبداللَّه بن الحسن و اهل او و ديگران نسبت به اين كه محمد بن عبداللَّه محض، مهدى موعود باشد و اذعان ايشان به اين كه او نفس زكيه است نه مهدى موعود» گشوده است. در ذيل اين باب دو روايت درباره عبداللَّه محض نقل شده كه وقتى از او درباره زمان قيام فرزندش سؤال شد، با تأكيد پاسخ داد: او و برادرش ابراهيم قيام خواهند كرد و كشته خواهند شد و قاتلشان جوانى است از بنى هاشم كه اكنون 25 سال سن دارد ؛ او فرزندانش - محمد نفس زكيه و ابراهيم - را هر كجا بيابد خواهد كشت.(32)
ابوالفرج همچنين روايات زيادى نقل مىكند كه طى آنها اشخاص متعددى درباره سرانجام نفس زكيه چنين اظهار داشتهاند كه او كشته خواهد شد و محل كشته شدن او را نيز دقيقاً تعيين كردهاند.(33) برخى افراد بر اساس رواياتى كه گويا از پيامبر اكرمصلى الله عليه وآلهرسيده بود از او به عنوان «محمد نفس زكيه» ياد مىكردند، نه «مهدى موعود».(34) بر اساس گزارشى ديگر،پيش از حاكميّت بنى عباس ، هنگامى كه در حضور عبداللَّه بن محمد بن على ابن عبدالله بن عباس (ابوجعفر منصور) و عبداللَّه محض، سخن از دعوت و قيام محمد نفس زكيه به ميان آمد، عبداللَّه ابن على سوگند ياد كرد كه او زمام امور را از نفس زكيه خواهد گرفت و نفس زكيه و هوادارانش را خواهد كشت.(35) از ديگر قراين تغيير مواضع و ديدگاههاى نفس زكيه، آماده شدن او براى كشته شدن و وصيت او در مورد محل دفنش و اعلام محل كشته شدنش، به ديگران است.(36)
عبداللَّه محض و فرزندش محمد نفس زكيه به تدريج، به خصوص پس از روى كار آمدن بنى عباس، از خواب و خيال بيرون آمده، واقعيت را دريافتند.با وجود اين، آن چه آنان را بر ادامه دعوت و آغاز نهضت مسلّحانه در سال 145 ق.(37) وا داشت، يكى بيعت بنى عباس و مردم مدينه و جمعيّت هايى از ديگر مناطق(38) با نفس زكيه بود و ديگرى ظلم بنى عباس، به ويژه تصميم منصور به قلع و قمع علويان و هوادارانشان، كه نمونهاى از اقدامات منصور را مىتوان در قتل معلّى بن خنيس و احضار مكّرر امام صادقعليه السلامبه عراق ملاحظه نمود.(39) منصور جاسوسانى در مدينه گمارده بود تا شيعيان امام صادقعليه السلامرا شناسايى كرده و گردن بزنند.(40) او يك بار خطاب به امام صادقعليه السلامگفت: «تصميم گرفتهام كه مدينه را ويران كنم و هيچ جنبندهاى در آن باقى نگذارم.»(41)6 - نگرش مثبت امام صادقعليه السلامنسبت به قيام نفس زكيه
اسناد تاريخى حاكى از آن است كه در پى عدول عبداللَّه محض و نفس زكيه از مواضع خود، به ويژه دست كشيدن از ادعاى مهدويت نفس زكيه، موضع امام صادقعليه السلامنيز نسبت به اين قيام تغيير كرد، تا آن جا كه موسى بن جعفرعليه السلامو عبداللَّه ابن جعفر، دو فرزند آن حضرت نيز با اذن امامعليه السلامدر كنار نفس زكيه قرار گرفتند.
ابوالفرج اصفهانى مىنويسد: موسىعليه السلام و عبداللَّه، دو فرزند جعفرعليه السلامنزد محمد بن عبداللَّه (نفس زكيه) بودند. در اين حال جعفرعليه السلامنزد محمد آمد و سلام كرد و گفت: آيا مىخواهى كه خانوادهات ريشه كن شود؟ محمد پاسخ داد: اين را دوست ندارم. آن گاه جعفرعليه السلامگفت: مىخواهم كه به من اجازه دهى كه در جنگ شركت نكنم؛ تو خود عذر مرا مىدانى!محمد گفت: اجازه دادم. پس از آن جعفرعليه السلاماز نزد محمد نفس زكيه رفت، نفس زكيه رو كرد به موسى و عبدالله، فرزندان جعفرعليه السلام، و گفت: شما نيز به پدر خود بپيونديد و من شما را نيز رخصت دادم. لذا اين دو برادر نيز از نفس زكّيه جدا شدند. چون جعفرعليه السلاممتوجه بازگشت موسى و عبداللَّه شد، خطاب به دو فرزند خود پرسيد: شما چرا باز گشتيد؟ آن دو پاسخ دادند: محمد به مانيز رخصت داد. امام جعفرعليه السلامبه ايشان گفت: نزد محمد باز گرديد؛ چنان نيست كه من از بذل جان خود و شما در اين راه دريغ ورزم. آن دو نزد محمد باز گشتند و به او پيوستند.(42)
اين گزارش گوياى اين است كه امام صادقعليه السلامبه نحوى با محمد بيعت كرده است ؛ چنان كه آن حضرت از ابتدا فرموده بود كه چنان چه پيشنهادش را در مورد اهداف قيام بپديرند، با رهبر قيام بيعت خواهد كرد.(43)
پس از سركوب قيام و كشته شدن نفس زكيه، آنان كه در جنگ حضور داشتند نقل كردهاند كه شاهد حضور موسى و عبداللَّه - دو فرزند امام صادقعليه السلام- در كنار محمد بودهاند، از جمله يكى از آنان گفته كه عبداللَّه، فرزند امام صادقعليه السلام، در كنار محمد نفس زكيه بود و من خود ديدم كه او با يكى از سياه جامگان - طرفداران بنى عباس - درگير بود و عبداللَّه او را به قتل رساند.(44)
پس از كشته شدن نفس زكيه، امام صادقعليه السلامدر حق او دعا كرد و براى وى طلب رحمت نمود و در مورد او و برادرش فرمود:
«و اللَّه لقد مضيا و لم يصبهما دَنَس»
«به خدا سوگند كه آن دو از دنيا رفتند در حالى كه هيچ ناپاكى در آنها نبود.»(45)
اين گفته امام صادقعليه السلامدر مورد نفس زكيه و برادرش، نشانگر اين است كه لقب نفس زكيه (نفس پاك) كه ظاهراً از سوى پيامبر يا ائمهعليهم السلامبه محمد داده شده، به جا و به مورد بوده و اين پيشگويى در مورد عاقبت به خيرى «محمد» سرانجام تحقق يافته است.
قبل از شهادت نفس زكيه، هر گاه امام صادقعليه السلاماو را مىديد اشك در چشمانش حلقه مىزد و مىفرمود: «فدايش شوم! مردم درباره او سخنانى مىگويند - گمان مىكنند كه او مهدى است و به خلافت خواهد رسيد - ؛ ليكن او كشته خواهد شد. در كتاب علىعليه السلام او به عنوان يكى از خلفاى امّت مطرح نيست».(46)ارزيابى گزارشهاى مربوط به حمايت و كلا از نفس زكيّه
بر اساس آن چه گذشت، به ويژه با توجه به مواضع اصولى امام صادقعليه السلامكه در ابتدا بيان شد، مىتوان حدس زد كه در آن شرايط سخت و دشوار اقتصادى كه همه مردم مدينه به ويژه علويان را گرفتار كرده بود،(47) امام صادقعليه السلاماز نظر مالى به نهضت نفس زكيه كمك مىكرد ؛ هر چند حضور خود را در جنگ، با توجه به سرنوشت محتوم آن، به صلاح جامعه اسلامى و مكتب اهل بيتعليهم السلامنمىديد.
بنابراين، اتهام منصور و عواملش به امام صادقعليه السلامو معلى بن خنيس - وكيل آن حضرت - بى اساس نبود و منصور و دستيارانش با شمّ سياسى خود اين مطلب را درك و لمس مىكردند ؛اما با توجه به رعايت تقيه شديد از ناحيه آن حضرت و يارانش، آنان نمىتوانستند دليلى براى اتهام خود اقامه كنند و شكنجه معلى براى گرفتن اعتراف در اين باره نيز سودى نداشت.
از اين كه امام صادقعليه السلامفرزندان خود را به شركت در قيام نفس زكيه تشويق مىكند، مىتوان حدس زد كه وكلاى آن حضرت نيز با تمام توان در اين قيام شركت داشتهاند. در مجموع، مىتوان حمايت امام صادقعليه السلامو نهاد وكالت را از اين قيام، حمايتى همه جانبه ارزيابى كرد.حمايت از قيام فخّ
حسين بن على بن حسن بن حسن بن على بن ابى طالبعليه السلام، معروف به «شهيد فخّ»، بسيار سخاوتمند، كريم النفس، شجاع، زاهد و پرهيزگار بود.(48)
قيام وى عليه ظلم و بيداد بنى عباس از مدينه آغاز شد و در سرزمين «فخّ» - محلى در بين راه مدينه به مكه، در شش ميلى مكه - در روز ترويه، هشتم ذى الحجه سال 169ق. به خون نشست. اين واقعه از سوى امام جوادعليه السلامخون بارترين و جان سوزترين فاجعه براى اهل بيتعليهم السلامبعد از واقعه كربلا توصيف شده است.(49)
رهبر قيام همراه بيش از 100 تن از يارانش، كه جمع زيادى از آنان را علويان تشكيل مىدادند، به شهادت رسيدند. جمعى نيز اسير گشتند كه بعداً گردن زده شدند. اجساد شهيدان سه روز در ميدان نبرد پراكنده و طعمه پرندگان و جانوران بود.(50) شيخ عباس قمىرحمه اللهمىنويسد: «جميع علويان، جز حسن بن جعفر بن حسن مثنى (حسن بن حسن بن على بن ابىطالب) و حضرت موسى بن جعفرعليه السلامدر اين واقعه حاضر شده بودند.»(51)
اين نهضت در حالى رخ داد كه هادى عباسى (169- 170 ق.) فشار و ذلت طاقت فرسايى را بر علويان تحميل كرده بود. عبدالعزيز بن عبداللَّه عمرى، از نوادگان عمر بن خطاب و والى هادى عباسى بر مدينه، مقرر كرده بود كه علويان هر روز نزد او حاضر شوند و برخى از آنان را كفيل و ضامن برخى ديگر قرار داده بود؛ به طورى كه در صورت غيبت شخصى از علويان، فرد ضامن مؤاخذه مىشد. در اين ميان حسين بن على (شيهد فخّ)، يحيى بن عبداللَّه محض و حسن بن محمد بن عبداللَّه محض ضمانت كرده بودند كه هر يك از علويان را كه عبدالعزيز بخواهد نزد او حاضر گردانند.(52)
علاوه بر اين، خليفه عباسى، ضمن محروم كردن خاندان أبى طالب از دريافت هر گونه مستمرى از بيت المال، به همه واليان بلاد اسلامى دستور داده بود تا آنان را هر كجا بيابند، دستگير و روانه بغداد كنند. در جهت اجراى اين فرمان خليفه، امنيت و آسايش از آل أبى طالب سلب گرديد.(53)فضيلت شهداى فخّ
سالها پيش از وقوع حادثه فخ، پيشوايان معصومعليهم السلامفضيلت شهداى فخ را گوشزد كرده بودند. ابوالفرج اصفهانى نقل مىكند: پيامبر اكرمصلى الله عليه وآلهدر يكى از سفرها وقتى به «فخ» رسيد، همراه اصحابش در آن محل نمازگزارد و سپس فرمود: در اين جا مردى از اهل بيت من همراه گروهى از مؤمنان كشته مىشوند كه كفنها و حنوط ايشان از بهشت آورده مىشود وارواحشان پيش از بدنهايشان به سوى بهشت مىشتابد.(54) آن گاه آن حضرتصلى الله عليه وآلهفضايل بسيارى براى ايشان بر شمرد.(55)
امام باقرعليه السلامفرمود: «پيامبرصلى الله عليه وآلهدر يكى از سفرها در فخ فرود آمد و مشغول نماز شد. در آن حال جبرييل نازل شد و فرمود: «اى محمد! همانا مردى از فرزندانت در اين مكان كشته مىشود كه اجر هر يك از شهداى همراه او برابر اجر دو شهيد است.». آن گاه آن حضرت و اصحابش بر اين مصيبت گريستند.(56)
امام صادقعليه السلامنيز در يكى از سفرهاى خود در محل فخ توقف فرمود و نمازگزارد و سپس به طرف مكه به مسير خود ادامه داد. شخصى كه همراه آن حضرت بود از ايشان پرسيد: «آيا اين عمل كه انجام دادى جزو مناسك حج بود؟». حضرت فرمود: «نه، ولى مردى از اهل بيت من همراه گروهى كشته خواهند شد كه ارواحشان پيش از بدنهايشان به سوى بهشت مىشتابد.»(57)موضع امام كاظمعليه السلام
شواهد حاكى از ارتباط نزديك رهبر قيام فخ با امام كاظمعليه السلاماست. آن حضرت شكست نهضت را به وى گوشزد كرد، اما او را از اين قيام منع نكرد، بلكه نهضت وى را مشروعيت بخشيد و او را در اين اقدام تشويق نمود. آن حضرتعليه السلامتنها براى حفظ اساس مكتب اهل بيتعليهم السلامصلاح نمىديد كه در اين قيام حضور مستقيم داشته باشد. امام كاظمعليه السلامبه رهبر قيام فخ فرمود:
«اگر چه تو كشته خواهى شد، با وجود اين در جهاد و پيكار كوشا باش.اين گروه - بنى عباس و حاميانشان - مردمى فاسق و بد كردارند، اظهار ايمان مىكنند ولى در باطن منافق و شاك و مشركند. فاناللَّه و انا اليه راجعون. من نزد خداوند شما را از ياران خود مىشمارم.»(58)
محدث قمى مىنويسد: «ابوالفرج از ابراهيم قطان روايت كرده است كه وى گفت: شنيدم از حسين بن على و يحيى بن عبداللَّه - محض - كه مىگفتند: خروج نكرديم مگر پس از آن كه مشورت كرديم با اهل بيت خود، با موسى بن جعفرعليه السلامپس امر فرمود آن حضرت ما را به خروج.»(59)
عنيزه قصبانى مىگويد: «بعد از تاريكى شب، موسى بن جعفرعليه السلامرا ديدم كه نزد حسين صاحب فخّ رفت. وقتى به او رسيد، بسيار به وى نزديك شد و سر خود را خم كرد، همانند فردى كه در حال ركوع باشد، سپس به وى گفت: از تو مىخواهم كه عذر مرابپذيرى از اين كه نمىتوانم با تو همراهى كنم. حسين لختى سر خود را پايين انداخت و چيزى نگفت، سپس سر خود را بلند كرد و گفت: عذر تو پذيرفته است.»(60)
هادى عباسى نيز از رابطه نزديك حسين با امام كاظمعليه السلاماطلاع داشت و مىدانست كه بزرگترين شخصيت اهل بيتعليهم السلامدر آن زمان حضرت موسى بن جعفرعليه السلاماست و علويان از آن حضرت الهام مىگيرند ؛ ولى مدركى عليه امام كاظمعليه السلامدر دست نداشت. لذا هنگامى كه اسراى واقعه فخ را نزد هادى عباسى به بغداد بردند، خليفه گفت: به خدا سوگند، حسين جز به فرمان موسى بن جعفرعليه السلامو در جهت خواست و رضايت او قيام نكرده است ؛ چون او وصى جعفر بن محمدعليه السلامدر ميان اهل بيتعليهم السلاماست. خدا مرا بكشد اگر او را زنده بگذارم.»(61)
خداوند به او مهلت انجام نيات شومش را نداد و او پيش از عملى ساختن تصميمش درباره امام كاظمعليه السلاممرد.(62)
نحوه بيعت گرفتن حسين از ياران خود نيز جالب توجه است. ابوالفرج مىنويسد: حسين صاحب فخ اين گونه از مردم بيعت مىگرفت: «من شما را به سوى فردى برگزيده و پسنديده از آل محمدصلى الله عليه وآله، (الرضا من آل محمدصلى الله عليه وآله) فرا مىخوانم و با شما با اين شرط بيعت مىكنم كه به كتاب خدا و سنت رسول اللَّهصلى الله عليه وآلهعمل كنيم، خدا را اطاعت كنيم و از معصيت او بپرهيزيم، با رعيت به عدالت رفتار كنيم و بيت المال را به طور مساوى ميان مردم تقسيم كنيم. شما نيز همگام با ما قيام كنيد و با دشمن ما بجنگيد. اگر ما به عهد خود وفا كرديم، شما نيز به عهد خود وفا كنيد و گر نه بيعت ما از شما برداشته مىشود.(63)برآيند
بر اساس آن چه گذشت، مىتوان گفت كه حسين وكيل و نماينده امام كاظمعليه السلامدر اين قيام بوده و آن حضرت تأييد صريحى از او به عمل آورده است. در چنين شرايطى ترديدى نيست كه ياران امام كاظمعليه السلامبه ويژه وكلاى آن حضرت، نقش زيادى در تدارك اين نهضت و كمك به آن برعهده داشتهاند، بلكه با اطمينان مىتوان گفت كه اعضاى نهاد وكالت مستقيماً در اين قيام حضور داشتهاند.
شكّى نيست كه امام كاظمعليه السلامكه به دستور پدر بزرگوارش در قيام محمد نفس زكيه شركت داشت(64) با قيام شهيد فخ كه ارتباط نزديكتر و صميمىترى با آن حضرت داشت نيز همسو بود، ولى اين اقدامات با رعايت تقيه كامل صورت مىگرفت؛ به گونهاى كه دستگاه جبار به هيچ مدركى عليه آن حضرت دست نيافت. اگر منصور عباسى توانست نقش معلى بن خنيس را در كمك به قيام نفس زكيه كشف يا به طور ملموس استشمام كند، ناشى از تهور معلى و عدم رعايت تقيه به طور كامل بود ؛ چنان كه پس از شهادت معلى، امام صادقعليه السلامبه اين نكته اشاره فرمود(65) كه برخى از روايات وارده در اين رابطه در بحث «لغزشها و آسيبها» گذشت.كمك به قيام مردم قم
در زمان امام جوادعليه السلام، در سال 210 ق. مردم قم كه عموماً از شيعيان بودند، مأمون را از خلافت خلع كردند و حاضر به پذيرش والى حكومت و پرداخت خراج نشدند. اين قيام توسط قواى دولتى سركوب شد. رهبرى قيام را «يحيى بن عمران» به عهده داشته كه خود نيز در جريان آن به شهادت رسيده است.(66) برخى ديگر از سران قيام نيز به مصر تبعيد شدند.
«يحيى بن عمران» وكيل امام جوادعليه السلامبوده است.(67) شركت وكيل امامعليه السلامدر يك نهضت و جان فشانى او نمىتواند بدون رضايت امامعليه السلامباشد ؛ به ويژه آن كه از نامه امام جوادعليه السلامبه جانشين يحيى بن عمران، ابراهيم بن محمد همدانى، كه پيش از در گذشت يحيى بن عمران نگاشته شده، چنين بر مىآيد كه يحيى بن عمران تا پايان عمرش مورد تأييد امامعليه السلامو وكيل حضرت بوده است. امام جوادعليه السلامبه ابراهيم بن همدانى گفته بود كه پيش از درگذشت يحيى بن عمران نامه را باز نكند. پس از درگذشت يحيى بن عمران، ابراهيم همدانى نامه امام جوادعليه السلامرا گشود كه در آن آمده بود: «قم بما كان يقوم به!»؛ «كارهايى راكه يحيى بن عمران انجام مىداد، انجام بده!»(68)
به طور طبيعى، اين گونه حركتها هزينهها، خسارات و سختىهايى در پى دارد. بنابراين، بعيد است كه امام جوادعليه السلامبا وجود نياز مردم، به ويژه وكيل ايشان، به كمك مالى، از بذل آن و اجازه صرف مبالغى از سهم امامعليه السلاميا موقوفات ناحيه مقدسه دريغ ورزد. از اين رو، حضور وكيل امامعليه السلامدر اين قيام مىتواند قرينهاى بر كمك مالى امامعليه السلام به اين قيام نيز باشد.پشتيبانى از قيام يحيى بن عمر طالبى
ابوالحسين، يحيى بن عمر بن حسين بن زيد بن على بن الحسينعليه السلاممردى شجاع، نيرومند، با فضل و كمال و جليل القدر بود. ديانت و تقواى يحيى به گونهاى بود كه حتى اهل سنت بغداد مجذوب وى شده بودند. اين امر در مورد هيچ يك از علويان ديگر ديده نشده است.(69)
از زمان آمدن يحيى به بغداد اطلاعى در دست نيست ؛ ولى مىدانيم كه او مدتها پيش از قيام در اين شهر سكونت داشت و مردم بغداد، اعم از شيعه و سنى، كاملاً وى را مىشناختند.(70)
يحيى در سال 250 ق. در دوران خلافت مستعين (248 - 253 ق.) در كوفه قيام كرد و بر اين شهر و اطراف آن مسلط شد و حكومت مستقلى تشكيل داد كه چند صباحى دوام يافت. به فاصله اندكى از آغاز نهضت، قيام او توسط قواى بنى عباس سركوب شد و يحيى به شهادت رسيد.(71)انگيزه قيام
طبرى و به تبع او ابن اثير، انگيزه يحيى را تنگناى مالى و قطع مستمرى و سهم او از بيتالمال ذكر كردهاند؛(72) ليكن ابوالفرج اصفهانى از شخصى به نام «محمد بن حسين بن سميرع »كه ظاهراً اهل كوفه بوده است نقل مىكند كه وى گفته است: «عمويم به من گفت: هرگز مردى پرهيزگارتر از يحيى بن عمر نديده بودم. هنگامى كه او در تدارك قيام بود، نزد وى رفتم و گفتم: اى فرزند رسول خدا! چنان چه تنگناى مالى تو را بر اين كار واداشته است من هزار دينار دارم و آن را به تو مىدهم و خود از برادرانم هزار دينار ديگر خواهم گرفت. يحيى سرش را بلند كرد وگفت: همسر من سه طلاقه باشد اگر من جز براى رضاى خدا و خشم بر دشمنان او قيام كرده باشم. با شنيدن اين سخن، دستم را پيش برده، با او بيعت نمودم و همراه او خروج كردم.»(73)
با توجه به مقام، منزلت، فضل، عبادت، ورع و محبوبيت اجتماعى يحيى، كه ابن اثير نيز بدان معترف است،(74) گزارش طبرى و ابن اثير در مورد علت قيام يحيى معقول به نظر نمىرسد ؛ چون بسيار بعيد است فرد زاهد و عابدى حاضر باشد به جهت چند هزار درهم و دينار جان خود و بسيارى از مردم را در معرض قتل و كشتار قرار دهد. بنابراين، گزارش ابوالفرج درياب انگيزه قيام قابل قبول مىنمايد.
علاوه بر آن، شعار يحيى در اين حركت «الرضا من آل محمدصلى الله عليه وآله» بود،(75) و اين موضوع نيز مىتواند نشانهاى بر حق طلبى يحيى و اجتناب وى از خود خواهى باشد.حمايت و كلاى امام هادىعليه السلاماز يحيى
در پى شهادت يحيى، سر او را نزد محمد بن عبداللَّه بن طاهر، حاكم بغداد بردند و اطرافيان امير جهت عرض تبريك نزد وى حاضر شدند.
در اين موقع، ابوهاشم جعفرى، از نوادگان جعفر بن ابى طالب (جعفر طيّار) و از اصحاب امام جواد، امام هادى و امام حسن عسكرىعليه السلامو از وكلاى عالى رتبه امام هادىعليه السلام، كه نزد حكومت عباسى از نفوذ و حرمت برخودار بود،(76) در مجلس امير حاضر شد و به جاى تبريك به وى، اقدام او را مورد نكوهش قرار داد و خطاب به وى گفت:
«اى امير! به جهت قتل مردى به تو تهنيت گفته مىشود كه اگر رسول خداصلى الله عليه وآلهزنده بود، به وى تسليت گفته مىشد» و آن گاه مجلس محمد بن عبدالله بن طاهر را ترك كرد، در حالى كه شعرى در ستايش يحيى و مذمت آل طاهر بر زبان داشت، امير به او هيچ پاسخى نداد.(77)
پس از آن، امير از قتل يحيى پشيمان شد و به جهت احساس ناراحتى از اين بابت، همراه اهل و عيال خود عازم خراسان شد.(78)
لحن حمايتآميز ابوهاشم از يحيى،آن هم پس از شهادت وى، كه مىتوانست براى وى عواقب سويى داشته باشد، حاكى از همراهى وى با يحيى است. چه آن كه پيش از آن، والى مدينه به اين نتيجه رسيده بود كه امام هادىعليه السلامپشت سر همه تحركات علويان و شيعيان ايستاده است، از اين رو حضرت را به بغداد احضار و در واقع تبعيد كرده بود.
لازم به ذكر است كه اسم پدر ابوهاشم را برخى قاسم و برخى قسم و برخى هيثم ضبط كردهاند،(79) كه اين موضوع، ناشى از اختلاف در ضبط اسم پدر هاشم يا اشتباه نسخه برداران است؛ ولى شكى نيست كه منظور از ابوهاشم جعفرى در همه اين موارد يك شخص است.نتيجه و پيشنهاد
بر اساس آن چه گذشت، موارد زير به اثبات رسيد:
1 - تشكيلات چند منظورهاى كه به مقتضاى شرايط حاكم بر جامعه اسلامى و پراكندگى جغرافيايى شيعيان توسط امام صادقعليه السلامتأسيس گرديد و ما از آن تحت عنوان «سازمان وكالت» ياد كرديم، نقش بسيار مهم و بى بديلى در ايجاد ارتباط ميان رهبرى جامعه شيعه و شيعيان در سراسر بلاد اسلامى داشته است.
2 - تشكيلات مزبور تحت ضوابط خاصى، مانند حفظ نظم و انضباط و رعايت شديد روشهاى امنيتى، فعاليت مىكرد، لذا به رغم تلاش مستمر و گسترده خلفاى عباسى جهت نابودى آن، اين تشكيلات توانست پيوسته به حيات خود ادامه دهد و صدمات وارده را جبران نمايد.
3 - از منظر فرهنگى، كم و كيف فعاليت تشكيلات وكلا و نحوه برخورد زمام داران عباسى با آن، گوياى آن است كه در كنار تشكيلات رسمى دولتى در جامعه اسلامى، تشكيلات غير رسمى و زيرزمينى وابسته به جريانهاى فكرى و سياسى معارض با دولت، نقش زيادى در شكل دهى به ابعاد مختلف حيات فردى و اجتماعى برخى اقشار جامعه اسلامى داشته است.
4 - نقش سازمان سياسى وكالت به عنوان بازوى اجرايى ائمهعليهم السلام، به ويژه در قالب حمايت از خيزشها و قيامهاى مسلحانه عدالت خواهانه و ظلم ستيزانه، غير قابل انكار و قابل توجه است، گر چه به جهت شدت رعايت مسائل امنيتى از سوى اعضاى اين سازمان، حكامِ وقت كمتر توانستند به مدركى عليه اين تشكيلات و رهبرى آن، يعنى ائمهعليهم السلام، دست يابند.
يايانپي نوشت ها:
1) ر.ك: اختصاص، شيخ مفيد، ص 262 ؛ رجال كشى، ص 440 و 441، ش 828 ؛ ايصال الطالب الى المكاسب، سيد محمد حسينى شيرازى، ج 3، ص 296 - 300 ؛ بحارالانوار، مجلسى، ج 48، ص 156 ؛ الأمامة الاثناعشر، عادل اديب، ص 190.
2) ربيع كه در باطن، گرايش به امام صادق عليه السلامداشت، از بيم جان، تا منصور زنده بود اين سخنان را به كسى نگفت و پس از در گذشت منصور، آن را تنها براى فرزندش نقل كرد و فرزند او نيز بعدها اين گفتار را در اختيار راويان تاريخ قرار داد. ر. ك: منتهى الآمال، شيخ عباس قمى، ج 2، ص 153.
3) ادريسيان در شمال آفريقا (172 - 364 ق) و علويان در طبرستان (250 - 316 ق) نخستين حكومتهاى مستقل شيعى و نسبتاً پايدار را در اين دو منطقه تشكيل دادند ؛ ليكن اين دو سلسله از نظر فكرى ارتباطى با ائمهعليهم السلامنداشتند. ر. ك: تاريخ ايران از ظهور اسلام تا ديالمه، عزير اللّه بيات، ص 166 و 261.
4) ر.ك: تاريخ الغيبةالصغرى، صدر، ص 183 - 185.
5) نهجالبلاغه: «لا تقاتلوا الخوارج بعدى...»، خطبه 61.
6) ر.ك: تاريخ ايران و اسلام تا ديالمه، ص 132، 344 ؛ اصول كافى، ج 2، ص 443 ؛ الكامل فى التاريخ، ابن اثير، ج 7، ص 228 ، 229.
7) ر.ك: تتمةالمنتهى، ص 345.
8) ر.ك: اصول كافى، ج 2، ص 443، ح 16.
9) در اين جا لازم است ياد آور شويم كه موضع ائمهعليهم السلامدر برابر قيام «زيد بن على بن الحسين»، موضعى حمايتى و تأييدى بود.بررسى و شناخت موضع ائمهعليهم السلامدر برابر اين قيام نيز جهت شناخت موضع اصولى شان در برابر چنين قيامهايى مفيد و سودمند خواهد بود؛ ليكن از آن جا كه قيام زيد مربوط به عصر بنى اميه و پيش از دوران شكلگيرى نهاد وكالت است، از طرح و بررسى آن در اين جا خوددارى مىكنيم.
10) ر.ك: تنقيح المقال فى علم الرجال، مامقانى، ج 3، ص 230، ش 11994.
11) به جز امام صادقعليه السلامو ياران آن حضرت كه با نفس زكيه بيعت نكردند.
12) اين سه برادر فرزندان محمد بن على بن عبداللَّه بن عباس - جانشين ابوهاشم عبداللَّه بن محمد حنفيه - بودند.
13) ر.ك: أنساب الأشراف،احمد بن يحيى بلاذرى، تحقيق: سهيل زكّارورياض زركلى، ج 3، ص 308 ؛ الارشاد، شيخ مفيد، ص 535، 536.
14) ظاهراً تصور مهدويت نفس زكيه به هنگام تولد و وضعيت جسمى او بر مىگردد. او همچون پيامبرصلى الله عليه وآله خال بزرگى بين دو كتفش داشت كه نشانه مهدويت او تلقى شد. در سنين رشد و جوانى نيز از نظر فضل و دانش و ديگر خصال نيك بر اقران خود پيشى گرفت تا آنجا كه بسيارى وى را افضل زمان خود مىدانستند. اين دو موضوع مهدويت او را در اذهان بسيارى مسجل ساخت.
15) ر.ك: انساب الاشراف، ج 3، ص 308.
16) ر.ك: همان، ص 308 ؛ مروج الذهب، على بن حسين مسعودى، ج 3، ص 454.
17) همان، ص 157، 166 - 174.
18) همان، ص 174 و 175.
19) الكامل فى التاريخ، ج 5، ص 53.
20) رك. فرق الشيعه، حسن بن موسى نوبختى، ص 23 - 33 ؛ المقالات و الفرق، سعد بن عبدالله اشعرى قمى، تحقيق: محمد جواد مشكور، ص21-40 ؛ الملل و النحل، ابوالفتح محمدبن عبدالكريم شهرستانى، ص 63-65.
21) ر.ك: الكامل فى التاريخ، ص 33 ؛ تاريخ ايران و ظهور اسلام تا ديالمه، ص 115 و 116.
22) ر.ك: تاريخ الأمم و الملوك، محمدبن جرير طبرى، ج 6، ص 38- 40 ؛ انساب الاشراف، ج 2، ص 323، 324؛ الكامل فى التاريخ، ج 5، ص 325، 373 - 370 ؛ تاريخ سياسى اسلام، رسول جعفريان، ج 2، ص 691-694.
23) ر.ك: مروج الذهب، ج 3،ص 254 و 255.
24) ر.ك: مروج الذهب، ج 3، ص 254.
25) ر. ك: مروج الذهب، ج 3، ص 255 ؛ انساب الاشراف، ج 3، ص 308 ؛ الأرشاد، ص 537.
26) ر.ك: الارشاد، ص 537 ؛ كشف الغمة فى معرفة الائمة، على بن عيسى اربلى، ج 2، ص 386.
27) ر.ك: انساب الاشراف، ج 3، ص 308 ؛ كشف الغمة فى معرفة الائمة، ج 2، ص 386.
28) الارشاد، ص 537.
29) ر.ك: مقاتل الطالبين، ص 171 - 173 ؛ كشف الغمة فى معرفة الائمة، ج 2، ص 386 و 387.
30) رك: مقاتل الطالبين، ص 171، 177.
31) همان، ص 181 و 182.
32) ر.ك: همان، ص 166.
33) ر.ك: همان، ص 157، 166 - 173.
34) ر. ك: همان، ص 157، 168.
35) همان، ص 167.
36) همان، ص 183 و 184. مقايسه كنيد با صحفه 173 كه دقيقاً به همان صورتى كه امام صادق عليه السلامقبلاً فرموده بود، رخ داد.
37) همان، ص 177، 181.
38) همان، ص 173، 181، 190، 196 ؛ الأرشاد، ص 536.
39) رك: تنقيح المقال فى علم الرجال، ج 3، ص 230 و 231 ؛ بحارالانوار، ج 47، ص 162 - 194.
40) رجال، كشّى، ص 282، ش 502.
41) بحارالانوار، ج 47، ص 182.
42) مقاتل الطالبين، ص 170.
43) الارشاد، ص 537.
44) ر.ك: همان، 186 و 187.
45) همان، ص 170.
46) ر.ك: كشف الغمة فى معرفة الائمة، ج 2، ص 387.
47) ر.ك: مقاتل الطالبين، ص 181.
48) ر.ك: مقاتل الطالبين، ص 291- 294 ؛ تاريخ ايران و ظهور اسلام تا ديالمه، ص 121 و 122 ؛ منتهى الآمال، ج 1، ص 261.
49) بحارالانوار، ج 48، ص 165.
50) ر.ك: مروج الذهب، ج 3، ص 326 و 327 ؛ انساب الاشراف، ج 3، ص 355 ؛ منتهى الامال، ج 1، ص 264؛ تتمةالمنتهى، ص225و226؛تاريخ ايران و ظهور اسلام تا ديالمه، ص122؛ بحارالانوار، ج48، ص151، ح 25.
51) منتهى الآمال، ج 1، ص 263.
52) ر.ك: تاريخ الامم و الملوك، ج 6، ص 411 ؛ منتهى الآمال، ج 1، ص 261، 262.
53) تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 404.
54) ظاهراً تعبير «پيشى گرفتن ارواحشان بر بدنهاشان به سوى بهشت» اشاره به باقى ماندن پيكرهاى شهدا به مدت سه روز در ميدان نبرد است.
55) مقاتل الطالبين، ص 289.
56) همان، ص 290.
57) همان.
58) اصول كافى، ج 2، ص 187 (كتاب الحجة، باب مايفصل به بين دعوى المحق و المبطل فى امرالأمامة)، ح 18 ؛ بحار الانوار، ج 48، ص 169 ؛ مقاتل الطالبين، ص 298 ؛ سيره پيشوايان، ص 428.
59) منتهى الآمال، ج 1، ص 264.
60) مقاتل الطالبين، ص 298 ؛ بحارالانوار، ج 48، ص 169، ح 7.
61) مهج الدعوات، ابن طاوس، ص 218 ؛ بحارالانوار، ج 48، ص 151، ح 25 ؛ سيره پيشوايان، ص 429.
62) بحارالانوار، ج 48، ص 152.
63) مقاتل الطالبين، ص 299.
64) مقاتل الطالبين، ص 170، 186.
65) ر.ك: تنقيح المقال فى علم الرجال، ج 3، ص 231، ش 11994.
66) ر.ك: تاريخ الرسل و الملوك، ج 7، ص 183 و 184 ؛ الكامل فى التاريخ، ج 6، ص 399.
67) ر.ك: مناقب آل ابىطالب،ابن شهر آشوب، ج 4، ص 397.
68) همان، ج 4، ص 397.
69) ر.ك: الكامل فى التاريخ، ج 7، ص 127.
70) ر.ك: الكامل فى التاريخ، ج 7، ص 126.
71) تاريخ الرسل والملوك، ج 7، ص 427.
72) ر.ك: تاريخ طبرى، ص 425.
73) مقاتل الطالبين، ص 430.
74) الكامل فى التاريخ، ص 129.
75) مقاتل الطالبين، ص 420 ؛ الفخرى فى الاداب السلطانيه، ابن طقطقى، ص 240 ؛ الفصول المهّمة فى معرفة احوال الائمّة، ابن عنبه، ص 252.
76) الفهرست، محمد بن حسن طوسى، تحقيق: سيد محمد صادق آل بحر العلوم، ص 67، ش 266 ؛ تنقيح المقال فى علم الرجال، ج 1، ص 412، ش 386 ؛ سازمان وكالت و نقش آن در عصر ائمّه، ص 534 - 536.
77) تاريخ الرسل و الملوك، ج 7، ص 428 ؛ مقاتل الطالبين، ص 422 و 423.
78) مقاتل الطالبين، ص 423.
79) همان، ص 422 و 67؛ تنقيحالمقال فى علمالرجال، ج 1، ص 412؛ تاريخالرسلوالملوك، ج 7، ص 428.