آينه حق نما (1)
تقى متقى
غنچه گُل كرده در آفاق راز!
اى گُل خورشيدىِ دشت حجاز!
هم نفس صبح! نسيم سَحَر
قاصدك مژده دِهِ خوش خبر
چشم جهانى ز تو روشن شده
باغ زمين پر گُل و گلشن شده
وحى تو شده مايه ادراك ما
روشنى روح طربناك ما
ماهِ شبى، آينه پوش آمدى
مثل سَحَر، نور به دوش آمدى
رونق بازار بتان بردهاى
دل ز همه پير و جوان بردهاى
آيه تويى، آيه تويى، آيه تو
با دل ما عمرى همسايه تو
هان تو بخوان تا همه گويا شوند
لب بگشايند و شكوفا شوند
از غم انسان نخستين بگو
ز آدم و حوّا و دل و دين بگو
از شب ظلمت، سَحَر گُم بگو
از دل پر غصه مردم بگو