اسلام، غرب و نگره‏هاى سحرآميز
معرفى كتاب: التهديد الاسلامى خرافة ام حقيقة؟

نويسنده: جان اسپوزيتو
مترجم: مجيد مرادى

نويسنده كتاب، جان اسپوزيتو، از چهره‏هاى برجسته آكادميك و متخصص مطالعات اسلام سياسى معاصر در غرب است؛ وى برخلاف بيشتر همتايان غربى خود كه با ترس همراه با تنفّر، از خطرى موهوم به نام خطر اسلام و مسلمانان سخن مى‏گويند و چون آن چوپان دروغگو، فرياد «مسلمانان مى‏آيند را سر مى‏دهند»، تهديد بودن اسلام براى غرب را به افسانه نزديك‏تر مى‏داند تا حقيقت.
اسپوزيتو در اين كتاب، تلاش آشكارى را كرده و گفتمان‏هاى تمام جنبش‏هاى فعال اسلامى معاصر را تحليل كرده و در پايان، بر نقطه تاريك در ذهنيت غربى انگشت نهاده است؛ نقطه تاريك ذهنيت غربى اين است كه هيچ تفاوتى ميان جنبش‏هاى اسلامى جديد نيست و همه آنها از يك ريشه هستند.
هدف غربى‏ها از اين يكپارچه‏پندارى، از يك سو ساختن دشمنى جديدى براى خود، به جاى اتحاد جماهير شوروى و كمونيسم است و از سوى ديگر، توجيه حمايت خويش از نظام‏هاى غيردموكراتيك كشورهاى اسلامى، به بهانه ترس از «بنيادگرايى اسلامى» و «تروريسم».
نويسنده كتاب با پديده اسلام‏گرايى، برخوردى كاملاً آگاهانه دارد و از تحليلگران و دستگاه‏هاى تصميم‏ساز در غرب مى‏خواهد، آگاهانه و مسئولانه با اين مسئله روبه‏رو شوند تا آينده روابط ميان غرب و اسلام بهبود يابد؛ از اين‏رو اسپوزيتو، تمييز ميان چالش دينى و ايدئولوژيك و تهديد سياسى مستقيم را ضرورى مى‏داند و بر آن است كه بايد تفاوت حقيقى ميان وحدت اسلام و تجليات مثبت متعدد آن در عصر جديد از يك سو، و واكنش اقليتى سرخورده و نااميد را درك كرد تا تعامل ميان غرب با اسلام دچار مغالطه نشود.
اسپوزيتو، به درستى به دوگانگى اجتماعى در جهان اسلام، ميان نخبگان سكولار و جامعه مسلمان متمايل به جنبش‏هاى نوگراى اسلامى توجه مى‏دهد و غرب را به دليل نگاه ترديدآميز نسبت به اين جنبش‏ها و چسباندن برچسب غرب‏ستيزى بر آنها سرزنش مى‏كند. وى ريشه اين جنبش‏ها را به سرخوردگى جوامع خيزش‏گر عرب در نتيجه شكست سال 1967 م باز مى‏گرداند؛ جوامعى كه نظام‏هاى سياسى ايشان، تقليد از الگوى غرب را هدف خود قرار داده بودند.
نويسنده با سيرى فكرى از دوره آغازين اسلام كه آن را جامع افكار پيشين يهوديت و مسيحيت مى‏داند، به اين نتيجه رسيده كه اسلام نوع جديدى از نگرش دينى را طرح‏ريزى كرده است و اين امر موجب ايجاد چالش براى غرب و مسيحيت، در دو سطح الهياتى (كلامى) و فرهنگى شده است. اين چالش كلامى و فرهنگى سرانجام به وقوع نزاع‏هاى فكرى و در نهايت به برخوردهاى خونين در جريان فتوحات اسلامى و جنگ‏هاى صليبى در قرن دوازدهم و سيزدهم ميلادى شده است. سپس مسلمانان عثمانى در نيمه قرن پانزدهم ميلادى، موفق شدند قسطنطنيه پايتخت اروپاى ارتدوكس را تصرف كنند و اسلام را در بالكان رواج دهند و به تهديدى ديگر براى كشورهاى ديگر اروپايى تبديل شوند.
اسپوزيتو عوامل ياد شده را موجب ايجاد گسست ميان غرب و اسلام و مؤثر در پديد آمدن چهره‏اى آشفته از اسلام و مسلمانان مى‏داند؛ چنان كه جنبش اصلاح دينى در غرب جديد را نيز در تثبيت ايده «شرارت‏گرى اسلام» سهيم مى‏شمارد و بر آن است كه دغدغه غرب نسبت به اسلام كه آن را تهديدى براى خود مى‏شمرد، همواره تداوم داشته است و در جنگ بواتييه (قصر شهدا) در سال 732 م. و سپس در پشت دروازه‏هاى وين، در سال 1683 م چيزى نمانده بود كه اروپا به تصرف مسلمانان درآيد و اگر شكست مسلمانان در اين دو جنگ نبود، امروزه زبان عربى، زبان رسمى دانشگاه آكسفورد مى‏بود.
نويسنده كتاب، آنگاه به عصر جديد باز مى‏گردد كه روابط ميان اسلام و غرب در قرن بيستم، در دو محور اصلى جريان داشته است: جريان استعمار اروپايى و جنبش‏هاى آزادى‏بخش ملى.
استعمارگران اروپايى به اسلام به چشم دينى خوب مى‏نگريستند و نه به چشم يك نظام كامل سياسى. هدف ايشان نيز باز كردن راه به روى خواسته ايشان بود؛ يعنى نوسازى جوامع اسلامى و تشويق گروه‏هاى تبليغى (تبشيرى) مسيحى و قلمداد كردن مسيحيت به عنوان ديانتى نزديك‏تر به پيشرفت و ترقى و معرفى اسلام، به عنوان ديانتى بر عكس مسيحيت.
اين اقدامات زمانى روى مى‏داد كه جنبش‏هاى اسلامى احياگر، مانند مهديون، سنوسيون و وهابى‏ها، در افريقا و خاورميانه و مشابه آنها در هند و بنگلادش و اندونزى، پس‏ماندگى جوامع خود را به دورى از ارزش‏هاى عاليه اسلام و تلاش استعمارگران در نفوذ دادن افكار غربى نامتناسب با جوامع اسلامى نسبت مى‏دادند و به ضرورت بازگشت به اسلام اصيل اعتقاد داشتند. به اين ترتيب، تصورات مسلمانان نسبت به غرب، در فضاى سياست‏هاى استعمارى‏اى شكل گرفت كه هويت اسلامى ملت‏هاى مستعمره را تهديد مى‏كرد.
اسپوزيتو توضيح مى‏دهد كه پاسخ مسلمانان به چالش استعمار غربى، در مواضع متفاوتى خود را نشان داد كه از ردّ كامل و عقب‏نشينى، تا تن دادن به سكولاريسم و غرب‏گرايى و يا ايجاد نوعى مدرنيسم اسلامى در نوسان بود؛ نتيجه نهايى عمليات نوسازى كه پس از پيروزى حركت‏هاى ملى بر ضد استعمار غرب جريان يافت، ظهور نخبگان جديد در جوامع اسلامى است؛ هم‏زيستى ميان مدارس سكولار جديد و مدارس دينى سنتى، دو نگرش متوازى به جهان پديد آورد كه يك نگرش، نگرش اقليت نخبه سكولار بود و نگرش ديگر، نگرش اكثريت محافظه‏كار داراى رويكرد اسلامى. بيشتر حكام جوامع اسلامى مى‏كوشيدند تا ميان ميراث اسلامى و روابط فرهنگى ويژه استعمار غرب كه نوسازى از بالا را به وسيله حكومت‏ها و نخبگان غرب‏گرا تحميل مى‏كرد، نوعى همسازى برقرار كنند و اين سخن كه نوسازى، همان غرب‏گرايى و سكولاريزه كردن كامل جامعه است، تقريبا مقبول افتاده بود.
در اين دوران، جريان نوگراى اسلامى‏اى ظهور كرد كه در پى پر كردن شكاف ميان اصلاح‏گرايان سكولار و اسلام‏گرايان سنتى بود؛ چهره‏هاى برجسته اين جريان عبارتند از سيدجمال، محمد عبده، احمدخان و اقبال لاهورى.
نويسنده همواره بر مبهم و مشوش بودن فهم غربى‏ها از اسلام و تعمد آنان بر استفاده از اصطلاحاتى چون «بنيادگرايى» در مورد اسلام‏گرايان (كه متأثر از ذهنيت پروتستان‏هاى امريكايى در مقابل كاتوليك‏هاى بنيادگرا است) براى زدن انگ تروريسم بر اسلام تأكيد مى‏ورزد.
ابزارهاى تبليغاتى غربى بر چهره مسلمانان بنيادگراى تروريست مخالف منافع و ديانت غرب تمركز كرده‏اند و جالب توجه اينكه نظام‏هاى حكومتى در كشورهاى مسلمان نيز همين اصطلاحات را در خدمت اهداف و توصيف دشمنان داخلى خود به صفات تيره و شرارت‏آميز به كار مى‏برند تا در چالش داخلى خود در جوامع اسلامى، پيروز ميدان باشند.
اين نظام‏هاى سياسى در اين حدّ توقف نكرده‏اند، بلكه براى خالى كردن زير پاى جنبش‏هاى اسلامى احياگرا و انقلابى از تظاهر به اسلام، استفاده مى‏كنند؛ چنان كه در ليبى، سودان و مصر رخ داد.

اسلام در نگره غرب

اسپوزيتو به يك تشكل سوم در جوامع اسلامى نظر مى‏افكند كه از ديرگاه دريافته است كه شعارهاى اسلامى كه از سوى غالب حكومت‏هاى كشورهاى اسلامى مطرح مى‏شود، بيش از آنكه دعوت به الهام‏گيرى از اسلام و نوانديشى دينى باشد، ابزارى براى سلطه سياسى و محكم‏تر كردن زمام قدرت در دست خويش است. افراد اين تشكل يا جريان كه نويسنده حجم و وزن آن را معين نكرده است، اين پرسش را با خود مطرح كرده‏اند كه آيا دولت اسلامى جديد، در صورت روى كارآمدن، در مسائلى چون مشاركت سياسى و دموكراسى و حقوق بشر و اصالت‏گرايى فرهنگى از حكومت‏هاى سكولار موجود، فعال‏تر خواهند بود؟ آيا گزينه‏هاى پيش رو، فقط به حكومت فردى سكولار و حكومت فردى اسلامى منحصر است؟
نويسنده آنگاه به مرور سازمان‏هاى اسلامى موجود در عرصه سياسى مصر، لبنان، الجزاير، ايران و تركيه (از سازمان‏هاى معتدل تا انقلابى) مى‏پردازد و موضوع هر كدام را از اين گروه‏ها نسبت به غرب و نيز نسبت به حلّ مشكل داخلى و مسئله سكولاريسم و آينده جوامع اسلامى را بازگو مى‏كند؛ به رغم هشدار بسيارى از مسئولان رسمى و متفكران و تحليل‏گران نسبت به خطر اسلام، اسپوزيتو معتقد است كه غرب براى فهم مسائل جهان اسلام و تعامل مثبت با آن دو راه در برابر دارد؛ يك راه آسان ويك راه دشوار. راه اول كه آسان‏تر است، راهى است كه ذهنيت غربى تا كنون آن را پيموده است و آن اينكه به اسلام و جنبش‏هاى احياگر اسلامى به چشم تهديدى براى جهان بنگرد و اسلام را دشمن تاريخى غرب مسيحى بشمارد؛ اين راه، در پايان به تأييد نظام‏هاى سكولار موجود در كشورهاى اسلامى به هر قيمت ممكن و چشم‏پوشى غرب مسيحى از سركوب ملت‏هاى مسلمان، به وسيله اين حكومت‏هاى سكولار خواهد انجاميد و بقاى اين حكومت‏هاى سركوب‏گرا نسبت به روى كار آمدن حكومت‏هاى اسلامى براى غرب ترجيح خواهد داشت.
راه دشوارتر كه اسپوزيتو هم مدافع آن است و شايد بتوان آن را ايده اصلى اين كتاب دانست، ضرورت تحرك براى كشف ميزان زيانى است كه سهل‏انگارى‏ها و پاسخ‏هاى از پيش آماده توليد شده در ابزارهاى تبليغاتى غربى و امريكايى از پى داشته و نيز ضرورت تعميق فهم عقل غربى است.
از اين‏رو، اسپوزيتو به ضرورت پرهيز از شتاب‏زدگى در مطالعه پديده اسلام‏گرايى و تجليات آن و ضرورت جداسازى اسلام آرمانى و حركت‏هاى راديكال فرا مى‏خواند؛ نويسنده به غربى‏ها يادآورى مى‏كند كه به رغم كاركشتگى دستگاه‏هاى جاسوسى و اطلاعاتى غربى و دستگاه‏هاى تصميم‏ساز در غرب، هيچ كدام از آنها نتوانسته بودند، فروپاشى سريع اتحاد جماهير شوروى را پيش‏بينى كنند و اجماع بر تفكر مشخصى به معناى درست بودن آن نيست.
از اين رو، نويسنده از غربى‏ها مى‏خواهد تا در دادن حكم نهايى درباره اسلام و مرتبط دانستن آن با حركت‏هاى راديكال و توصيف آن به امپراطورى شرارت، شتاب نورزند و در برخورد با پديده‏هايى كه اتفاق مى‏افتد، به جاى پيش‏داورى، به گونه‏اى عقلانى و آگاهانه رفتار كنند.
اسپوزيتو مى‏كوشد تا برخى مسائل را كه در غرب مسكوت واقع شده است، آشكار كند؛ براى مثال وى از غرب مى‏خواهد تا به دغدغه‏ها و نگرانى‏هايى كه در ذهنيت مسلمانان وجود دارد و ميراثى طولانى از خشونت و سلب اراده ملت‏ها، از راه جنگ‏هاى صليبى، استعمار غربى، سودجويى اقتصادى و تهاجم فرهنگى اين دغدغه‏ها و نگرانى‏ها را تقويت مى‏كنند، توجه كنند.
وى ذهنيت غربى را به سبب احكام زورگويانه و شتاب‏زده نسبت به مواضع مسلمانان و يك كاسه كردن كارهاى اقليتى تندرو با كارهاى اكثريتى معتدل و چشم بستن بر تندروى‏هاى مشابهى كه به نام اديان ديگر، و حتى ايدئولوژى‏هاى مدعى آزادى و دموكراسى صورت مى‏گيرد، سرزنش مى‏كند.
اسپوزيتو بر اين نكته تأكيد مى‏ورزد كه بسيارى از حكومت‏هاى كشورهاى اسلامى درك كرده‏اند كه غرب مايل است اسلام را به چشم عامل خطر ببينند؛ از اين‏رو از خشونت جماعت‏هاى اسلامى راديكال سوء استفاده مى‏كنند و براى آنكه بتوانند بر تمام جريان‏هاى اسلام‏گرا سلطه يافته و همه را سركوب كنند، جريان‏هاى معتدل و جريان‏هاى تندرو را يكى مى‏دانند.
مؤلف در ادامه كتاب، طرح‏هايى را كه مبلغ (برخورد تمدن‏ها) هستند، ردّ مى‏كند و برخى نويسندگان و انديشمندان غربى را كه چنين تبليغ مى‏كنند ـ مانند برنارد لوييس كه پيش از هانتينگتون، چنين ايده‏اى را مطرح كرده بود ـ مورد انتقاد قرار مى‏دهد. وى اطلاعات برنارد لوييس را سطحى مى‏داند و معتقد است كه وى، ميان جماعت‏هاى اسلامى متفاوت تمييزى نمى‏نهد؛ وى هم چنين از ايده هانتينگتون كه اسلام را در كنار اديان بشرى ديگر و در مقابله و مواجهه با غرب قرار مى‏دهد، انتقاد مى‏كند و بر اين نكته تأكيد مى‏ورزد كه روش گزينشى تحليل‏گران غربى، اسباب و عواملى را كه مبناى مسلمانان در ردّ غرب بوده است، ناديده مى‏گيرد.
اسپوزيتو تحليل‏گران غربى‏اى را كه تمام جنبش‏هاى اسلامى در جهان اسلام را يكجا مى‏نگرند و حوادث كشمير، فلسطين، آذربايجان، كوزوو و لبنان را انقلاب جهانى اسلامى مى‏شمارند، مورد تهاجم قرار مى‏دهد و بر آن است كه باور يافتن به چنين چيزى، غربى‏ها را به تخيل وحدت اسلامى‏اى غير واقعى مى‏رساند، زيرا ناآرامى‏هاى هر منطقه و هر جماعت اسلامى، اسباب خاص خود را دارد؛ بنابراين آنچه در فلسطين مى‏گذرد، هيچ ارتباطى با آنچه در كشمير، كوزوو و يا در آذربايجان اتفاق مى‏افتد ندارد.
اسپوزيتو، تحليل‏گران غربى را به برخورد دوگانه با تمايلات آزادى‏خواهانه و استقلال‏طلبانه ملت‏هاى اروپاى شرقى و گرايش‏هاى آزاديخواهى و استقلال‏طلبى جنبش‏هاى اسلامى كه از اولى استقبال، ولى دومى را ردّ مى‏كنند، متهم مى‏كند. وى از اين هم فراتر مى‏رود و مهم‏ترين اسباب اين پيش‏داورى‏هاى خطا را برمى‏شمارد؛ يكى از مهم‏ترين اين عوامل اين است كه غالب تحليل‏گران غربى، گذشته از فهم ساده و سطحى خود از اسلام، خود محصول محيطى هستند كه از سكولاريسم جانبدارى مى‏كنند. عاملى ديگر، كم‏شمار بودن متخصصان مطالعات اسلامى و ناچارى آنان به تعامل با گذشته مسلمانان، و محدوديت امكانات براى فهم صحيح اسلام و ارتباط نزديك با فعالان اسلامى و جنبش‏هاى اسلامى است.
اسپوزيتو نتيجه مى‏گيرد كه غربى‏ها بايد درك كنند كه اسلام از پويايى و سرزندگى شگرف و مداومى برخوردار است و نبايد همه جنبش‏هاى اسلامى را در يك كفّه قرار داد و نمى‏توان استراتژى يا نسخه سحرآميز و از پيش‏آماده شده‏اى را در تعامل با پديده اسلام‏گرايى ـ به عنوان يك كل ـ تنظيم كرده، بلكه بايد احتياط ورزيد و حد و مرز ميان اين دو دسته را مشخص كرد؛ جنبش‏هاى اسلامى داراى طرح فكرى و نوسازانه، و برخى عناصر و جماعت‏هاى تندرو كه در نتيجه شمارى از عوامل داخلى و هم‏چنين عوامل خارجى كه غرب به نوعى در آن مسئول است، به خشونت روى آورده‏اند.