نسبشناسى در دورهى اسلامى
محمد جواد نجفى(پژوهش گر و دانش آموخته حوزه علميه قم)
علم انساب از تعيين نسب مردم و روشهاى پژوهش در آن، با هدف پرهيز از خطا در تعيين نسب اشخاص سخن مىگويد. نسبشناسى از جمله علوم پايه براى مورخ محسوب مىشود و مىتوان آنرا در زير مجموعه تراجم طبقهبندى كرد.
تاريخ نسبشناسى در ميان عرب به قبل از اسلام بر مىگردد لكن خلافت اموى بيشترين حمايت را از نسبشناسى داشت. در دوره عباسيان نيز مسألهى كلامى و فقهىِ حقانيتِ قريش و نفى بنى اميه از آن، به طرح مباحث جديدتر و جدىتر در عرصهى نسبشناسى انجاميد. در مقاله حاضر ضمن معرفى علم انساب و مكاتب آن سير تاريخى پيدايش و تطور اين دانش در اسلام تا عصر حاضر مورد بررسى قرار گرفته و در انتهاى مقاله گزيدهاى از منابع مهم اين شعبه از معرفت، شامل منابع عمومى، انساب پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم قبايل، و بالاخره پارهاى از تحقيقات خاورشناسان به اجمال ارائه شده است.واژههاى كليدى: جاهليت، اسلام، علم انساب، نسّابه، نژاد.
مقدمه
علم انساب(1) از تعيين نسب مردم و روشهاى تحقيق آن سخن مىگويد و غرض آن، پيشگيرى از خطا در تعيين نسب اشخاص است.(2) حاجى خليفه نسبشناسى را اينگونه تعريف كرده است:
علمى است كه به شناسايى نسبهاى مردم مىپردازد و داراى منفعت زياد است و هدف آن احتراز خطا در نسب اشخاص است.(3)
اين علم گاهى به بررسى نسب قبايل و به دست آوردن پيوند و ارتباط يك قبيله با قبايل ديگر مىپردازد كه از آن به انساب قبايل ياد مىكنند.(4)
مسائل مربوط به نسب را در سه دسته مىتوان طبقهبندى كرد:
1 - واقعيتى است در نظام قبيلهاى دورهى جاهليت كه در دورهى اسلامى تداوم يافته است. در آن جامعهها، پيوندهاى خانوادگى و مناسبات اجتماعى با مشخصههاى خاص تابع اين واقعيت بود.(5)
2 - به عنوان نهادى دولتى كه از زمان خليفهى دوم (عمربن خطاب) تأسيس شد و مىتوان تسامحاً و توسعاً آنرا با ثبت احوال امروز قياس كرد.
3 - به عنوان دانشى با ويژگىهاى يك علم كه در گذشته با عنوان علم انساب، جزئى از دانش تاريخ بود و در اين مقاله از آن به نسبشناسى ياد مىكنيم.
برخى از محققان، نسب و نژاد را يكى دانستهاند؛(6) ولى نژاد شناسى(7) شاخهاى از مردمشناسى است نه تاريخ. اين دانش به فرهنگهاى مميّز گونههاى مختلف نوع بشر مىپردازد. نژاد يا Race در زيستشناسى و ژنشناسى هم كاربرد دارد.(8)
بعضى نسب شناسان عصر حاضر، متعرّض كمتوجّهى يا بىتوجّهى به اين دانش شده و اين بى مهرىها را موجب متروك شدن آن دانستهاند(9) ؛ و بعضى، از احياى اين دانش سخن گفته و استدلال كسانى را كه به دليل پيشرفت
هاى بشر در علوم زيستى و جامعهشناسى و آمار، نياز به نسبشناسى را نفى مىكنند پاسخ گفتهاند.
طرفداران احيا معتقدند كه آگاهى از پيشينهى هر نسل، فرد و قبيله ضرورى است و اين در پرتو نسبشناسى به دست مىآيد. نيز نيازهاى شرعى، ادبى و اجتماعى بر ضرورت آن تأكيد دارد؛ از اينرو، نسبشناسى داراى فوايد علمى و عملى فراوانى است.(10)
مرحوم آيت اللَّه نجفى مرعشى با احياى كتابهاى اصيل نسبشناسى، در بازسازى اين دانش با جديّت كوشيد و، حداقل، علم انساب شيعى به همت ايشان حيات دوباره يافت.(11)
در دورههاى پيشين، نياز به نسب همانند نياز به شناسنامهى امروزى بود؛ چنانكه آدمى بدون آگاهى به نسب خود، مانند انسان بى شناسنامه، مجهول بود و نمىتوانست به استيفاى حقوق خود بپردازد؛(12) بنابراين، دسترسى به انساب از طريق علم انساب، فقط براى تبعيض نژادى و تفاخر طبقاتى و برترى جويى قبيلهاى نبود، بلكه وسيلهاى براى ترقى اجتماعى نيز بود.(13)
به درستى مىتوان ادعا كرد كه نسبشناسى در گذشته يك ضرورت اجتماعى بوده، ولى امروزه اين كارآيى خود را از دست داده و به مثابه جزئى از ميراث فرهنگى مسلمانان و عرب است كه هويت تاريخى و تمدنى مسلمانان منوط به آن است.(14)
در گذشته نسبشناسى آنقدر پيشرفت كرده بود كه براى برخى حيوانات هم تحقيقات كارشناسانه انجام مىدادند. هشامبن محمّد، معروف به ابن كلبى، پس از پژوهش دربارهى انساب اسب، كتاب انساب الخيل فى الجاهلية و الاسلام را تدوين كرد.(15)استفادههاى نسبشناسى
عرب، به ويژه عرب باديهنشين، شأن و اهميّت ويژهاى براى نسب قايل بود. در بين عربهاى صحرايى، حقوق انسانى و حتى ارزش زندگى هر كس به نسب او بستگى داشت. نسب هر فرد تعيين كنندهى درجهى حمايت اجتماعى و دفاع طبقه يا قشرى از او بود؛(16) به همين دليل، نسّابه (نسبشناس)ها موقعيت بالايى در جامعهى عرب داشتند و به بزرگى از آنان ياد مىشد، زيرا مرجعِ حل بسيارى از اختلافات بودند.(17) البتّه اين تلقى براى فرهنگ غيرعرب، غير عادى و غير معقول است.
نتايج به دست آمده از نسبشناسى، موضوع و اساس بسيارى از مؤلفههاى جامعهشناختى (مانند نوع روابط مصلحتآميز بين افراد قبيله و مناسبات افراد يك قبيله با قبيلهى ديگر و حمايت درون قبيلهاى و برون قبيلهاى) و روانشناختى (مانند رشد روحيات و اخلاقيات ويژه در قالب تحقير يا تفاخر) و حتى حقوقى و فقهى (مانند بهرهمندى از بيتالمال يا تأمين حقوق اجتماعى) بود.(18)
مسائل چندى در فقه و كلام شيعه، تابع نتايج پژوهشهاى نسبشناسى است؛ مانند:
1. تولّى و قبول امامت اهل بيتعليهم السلام واجب است. چنانكه در قرآن آمده است:
به امت بگو كه من مزد رسالت نمىخواهم جز محبت به خويشاوندان.(19)
2 - حرمت پرداخت صدقه به اهل بيتعليهم السلام و نوادگان آنها و وجوب پرداخت خمس به آنها؛ البته تشخيص اهل بيتعليهم السلام و نوادگان پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم بر عهدهى نسبشناسى است.
فقيهان يكى از شرايط مشروعيت امامعليه السلام را اعتبار نسب وى، به ويژه قريشى بودن او، مىدانند.(20) در وقف، ارث و ازدواج مسائلى وجود دارد كه مصاديق آنها قريشى بودن است و نياز به تعيين مصداق توسط دانش انساب دارد.
غير از بهرهورى از تجارب و دستاوردهاى اين دانش در حقوق، روايتهايى به ديدگاههاى اخلاقى پرداختهاند؛ براى نمونه، در روايتى از پيامبر اكرمصلى الله عليه وآله وسلم چنين آمده است:
تَخَيَّرُوا لنطفكم وَ انكحُوا الأكفاء وَ انكحُوا إلَيهِم؛(21)
در روايت ديگرى آمده است:
مَن انتَسَب إلى غَير أَبِيه أَو تولى غَير مَوالِيه فَعَلَيه لَعنَةُاللَّه وَ المَلائِكَة وَ النَّاس أَجمَعِين.(22)
شعر عرب در زمينههاى فخر به آبا و اجداد و هجو و ناسزاگويى به آنها، از مطالب نسبشناسى بسيار سود برده است.(23)
سترستين(Zettersteen) فوايد دينى، فرهنگى و اجتماعى نسبشناسى را اينگونه طبقهبندى كرده است:
1. ايمان به پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم منوط به شناخت ايشان است و بخشى از اين شناخت از طريق علم انساب صورت مىگيرد؛
2.مشروعيت امامت؛
3.شناخت مردم از يكديگر؛
4.ضرورت شناخت همسر لايق.(24)زبان نسبشناسى
نسبشناسى، مانند هر دانش ديگرى، داراى زبان و در نتيجه، واژگان و اصطلاحات ويژهى خود است. برخى از اين اصطلاحات عبارتاند از: صحيح النسب، مقبولالنسب، مشهورالنسب، مردود النسب، نسب القطع، معقب، مطعون، درج، منقرض، مذيل، وحده، قعيد، حفيد، عريق، ناقله، مكثر، نازله.(25)
نسب شناسان چندگونه اصطلاح دارند:
1.اصطلاحاتى كه بيانگر نوع و درجهى فرد در يك سلسله يا نوع و درجهى خود سلسلهاند؛ مانند: مقبول النسب، حفيد و... .
2. اصطلاحاتى كه بيانگر صحت يك حلقه در يك سلسله يا صحت خود سلسلهاند، مانند: له ذرية، له ذيل و... اگر درجهى صحت متوسط يا پايين باشد، اصطلاحاتى نظير: «صحيح»، «لاريب فيه» و «لا غبار عليه» را به كار مىبرند.
3. اصطلاحاتى كه گوياى عدم صحت و جرح است؛ مانند: «فيه نظر»، «لقيط» و...
4. در طبقهبندى گروههاى اجتماعى هم اصطلاحاتى نظير: قبيله، شعب، بطن، فخر و... به كار مىرود.مكاتب و انواع نسبشناسى
نسّابهها براى اين دانش دو نوع كتاب مُشجّر (بحر الانساب) و مبسوط نوشتهاند. كتابهاى مشجر بيشتر از مبسوط است. برخى معتقدند شافعى روش مشجر را ابداع كرد.(26) در اين روش همهى شخصيتهاى يك سلسله در شاخههاى اصلى و فرعى، به صورت درخت، نمايش داده مىشوند. ابن عبدالسميع خطيب از مشجرنويسان مشهور و مؤلف الحاوى، و ابوعبيده قاسمبن سلام از مبسوطنويسان و نويسندهى مبسوط نسب الطالبيين مىباشد.
در روش مبسوط از بالاترين (قديمىترين) نيا و پدر بزرگ آغاز مىكنند و پس از آن فرزندان از نسل دوّم را نام مىبرند و آنگاه اولاد يكى از همين فرزندان و فرزندان او را و... دنبال مىكنند؛ پس از اتمام آن شاخه به برادر ديگر نسل دوّم به ترتيب مىپردازند.
تفاوت عمدهى روش مشجر و مبسوط اين است كه در اولى بررسى از پايين (جديد) به بالاست؛ يعنى از نوادگان به سمت نيا مىروند، ولى در مبسوط از نيا به نوادگان مىرسند.(27)
در مورد نسبشناسى قبايل هم طبقهبندى ويژهاى وجود دارد. ترتيب طبقهبندى مرسوم چنين است: شعب، قبيله، عماره، بطن، فَخِذ و فصيله؛(28) مثلاً سلسلهى بنى عباس اينگونه است: خزيمه، كنانه، قريش، قصى، هاشم و عباس.
نسب شناسان مسلمان در چهار مكتب مهم جاى مىگيرند:
1.مكتب مدينه و شام؛
2.مكتب عراق؛
3.مكتب يمن؛
4.مكتب غرب اسلامى.
مثلاً ابن كلبى متعلق به مكتب عراق و، ابن حزم متعلق به مكتب غرب اسلامى (اندلس) است. هريك از اين مكاتب رويكرد و گرايشهاى تئوريك خاص خود را دارند.(29)جايگاه نسبشناسى در بين شاخههاى دانش تاريخ
نسبشناسى از علوم پايه براى مورخ است؛ زيرا اطلاعات لازم مربوط به افراد را در اختيار مورخ قرار مىدهد. بخشى از هويت شخص با شناخت اجداد و پدر و مادر مشخص مىگردد كه از طريق نسبشناسى صورت مىگيرد. بعضى نسبشناسى را يكى از اركان تاريخنگارى مىدانند.(30)
نسبشناسى با شاخههاى ديگر تاريخ، يعنى اسمشناسى (كنيه و لقبشناسى)، رجال، تراجم يا زندگىنامه، طبقات و تذكرةالقبور ارتباط دارد.
نسبشناسى بيشترين رابطه را با زندگىنامهنويسى دارد كه در فرهنگ اسلامى به تراجم يا ترجمهى حال يا شرح حال موسوم است.(31) شايد بتوان نسبشناسى را از شاخههاى زيرمجموعهى تراجم دانست؛ (32) زيرا ترجمه يا زندگىنامه به تاريخ زندگى يا تاريخ دورهاى از زندگى شخص گفته مىشود؛(33) از اينرو، اولين اطلاعات ارائه شده در مورد زندگىنامهى هر شخص، مربوط به پدر و مادر و اجداد شخص است؛ چون بدون اين اطلاعات هويت فرد شناسايى نمىگردد، تا بتوان به خوبى به آن پرداخت.
اسمشناسى كه به كنيه و لقب و نام اصلى فرد مىپردازد، از گذشته تاكنون تحولاتى داشته است؛ مثلاً به منظور جلوگيرى از اشتباهات در نامهاى مشابه يا نزديك به هم، آثارى نوشته شد؛ از جمله المؤتلف و المختلف از الحسنبنبشر (درگذشت 370 ق). در دورهى جديد كتابهاى «مستند مشاهير» به منظور يكدست(استاندارد) كردن ضبطهاى مختلف يك نام، نوشته و منتشر شده است.(34)تاريخ نسبشناسى
عرب در جاهليت فقط به نوعى از تاريخنگارى، يعنى «انساب قبايل» و «ايام حروب» آشنايى داشت كه با قصه و شعر و گاهى اساطير آميخته بود.(35) اين سبك، به دليل شورانگيزى، حتى در دورهى اسلامى و در كاخهاى خلفا طرفدارانى داشت.(36)
چون از دورهى جاهليت متون مكتوبى در اين باره به دست ما نرسيده است، اطلاعات نسبشناسىِ مربوط به دورهى جاهليت، از اشعار، نوشتههاى روى قبرها و كتيبهها و خاطرات شفاهى، كه در دورهى اسلامى مكتوب گرديدهاند، به دست مىآيد. البته اشعار جاهلى مهمترين منبع است.
عرب اهتمام ويژهاى به تمايز اقوام و افراد داشت و شأن و رتبهى افراد را در هويت خانوادگى آنان و پدر و مادرشان مىجست. در مقايسه با زندگىنامهنويسى، كه داراى اهداف اخلاقى يا علمى بود، (مثلاً زندگىنامهى شهدا و عالمان به منظور ارائهى الگوهاى مطلوب تدوين مىشد)،(37) نسبشناسى فقط با هدفهاى تمايز و تفكيك و فخرفروشى شكل گرفت.
اگر نسبشناسى را با رجال (راوىشناسى) مقايسه كنيم، بايد بگوييم كه هدف رجال فقط صحت و سقم راويان احاديث است. از تلاشهاى خالصانهى مورخانى كه براى اثبات طهارت و بزرگى اجداد پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم كوشيدند و نسبشناسى ايشان را تهيه نمودند، نبايد غفلت كرد؛ در واقع اين تلاشها دانش نسبشناسى را گامها به پيش برد.
عامل ديگر در نضج و رشد اين دانش، استفادههاى سياسى از نسب افراد حاكم، براى دستيابى به مشروعيت، بود.
برخى از نويسندگان رشد نسبشناسى اسلامى را در پرتو رويكرد قبيله گرايىِ پارهاى از مورخان، در مقابل رويكرد حديث گرايى ديگر مورخان دانستهاند.(38) در اوايل قرن دوّم هجرى برخى از نويسندگان انساب قبايل خود را تدوين كردند و حتى تك نگارىهايى دربارهى انساب قبيلهى خود نوشتند.(39) اين سبك نگارشها از مايههايى همچون شعر و اقوال شفاهى عاميانه بيشتر بهره مىبرد.(40)
بسط قلمرو اسلامى با فتوحات، بينش نسّابان را از نظر كمى، گسترش بخشيد و در شالودهها و روشهاى آنها نيز تحول ايجاد كرد.(41) نسبشناسى به تدريج در تاريخهاى عمومى ادغام و هضم گرديد.(42)
گاهى اولين نسبنگار را محمّدبن مسلم شهاب زُهرى (د. 124ق) نويسندهى كتاب نسب قومه مىدانند؛ البته كتابش به دست ما نرسيده است.(43) ابويقظان (د. 190 ق) كتاب اخبار تميم و كتاب نسب خندف را نوشت و اين دانش را بسط داد. از اين آثار چيزى جز قطعههاى پراكنده در كتابها در دسترس نيست.
برخى گفتهاند: نخستين كسى كه در اين زمينه فعاليت علمى انجام داد، هشامبن محمّدبن سائب كلبى (د. 206 يا 204 ق) بود و پنج كتاب در اين موضوع تأليف كرد.(44) اين نظر چندان صحيح نيست؛ البته هشام و پدرش محمّد (د. 146 ق) تحول اساسى در نسبشناسى به وجود آوردند، ولى از پدر، كتابى به ما نرسيده است. سيد حسن صدر، ابوعبداللَّه احمد جهمى را از اولين نويسندگان دورهى اسلامى و كتاب انساب قريش و اخبارها را از او مىداند.(45)
جواد على، مورخ عراقى، مىنويسد:
نوشتهاى از نسبشناسى دورهى جاهلى نمىشناسيم. اولين گزارش مدون رسمى مربوط به زمان خليفهى دوم، عمربن خطاب است. در اين دوره ثبت نام مردم براى پرداخت حقوق شهروندان از بيتالمال بر اساس شأن اجتماعى و خاندان، ضرورت نسبشناسى پيش آمد. متأسفانه، ثبتهاى آن ديوان به دست ما نرسيده و از نسابهها كسى به اخذ و اقتباس از آن دفاتر ثبتى اعتراف و تصريح نكرده است.(46)
اهتمام به انساب، ابتكار عربها نبود. بلكه ملتهاى ديگر، مانند يونانىها، رومىها، فارسها، هندىها، اروپايىها و سامىها نيز به روابط نسبى خود اهميّت مىدادند.(47) تورات گاهى اجداد يك نفر را تا چندين نسل آورده است؛(48) اما قرآن اينگونه به اجداد و نسلهاى يك نفر نپرداخته، گويا نگاه قرآن به نسب با نگاه تورات متفاوت است.
عمر در سال پانزدهم يا بيستم قمرى به ثبت و ضبط انساب و طبقهبندى آنها در ديوان دستور داد.(49) روش ديوانيان عمر اينگونه بود كه عرب را به دو بخش قحطانيان و عدنانيان تقسيم مىكردند و عدنانيان را به دليل ظهور پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم از آنها، مقدم مىداشتند؛ پس از آن عدنانيان را به ربيعه و مضر تقسيم مىكردند و مضر را مقدم مىشمردند؛ سپس مضر را به دو گروه قريش و غير قريش تفكيك كرده، قريش را برترى مىدادند؛ نيز قريش به بنى هاشم و غير بنى هاشم تقسيم مىشد كه بنى هاشم برترى داشتند. ملاك برترى در نظر آنها، ظهور پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم از بين آنها بود؛ بنابراين محور اصلى طبقهبندى، بنى هاشم بود و به ترتيب بر اساس نزديكى به بنى هاشم، لايه لايه مىشدند.(50) البته ابن اثير ضمن حوادث سال 15 هجرى گزارش زير را آورده است:
وقتى خليفهى دوّم ديوان محاسبات را براى پرداخت حقوق تأسيس كرد به صفوانبن اميه و حارثبن هشام مبلغى پرداخت و آنها از گرفتن آن به دليل كمى امتناع كردند. خليفه به آنها گفت: إنّى إنما اعطيتكم على السابقة في الإسلام لا على الأنساب.(51)
اينگونه گزارشها نشان مىدهد كه فقط خصوصيات قبيلهاى ملاك احتسابها نبوده است. طرح انساب در ديوان مذكور را عقيلبن ابى طالب، مخرمةبن نوفل و جبيربن مطعم تهيه كردند.(52) گاهى چنين طرحى را گرتهبردارى از رومىها در اعطائات به اهالى شام دانستهاند.(53) اقدام به ثبت نسبها و تأسيس ديوان، تأثير فوق العادهاى در ارتقاى اين دانش داشت.(54)
با وجود عمليات تسجيلى مذكور، انساب قبايل از دورهى امويان به بعد به درستى ثبت و ضبط نشده است. شاخهها و فرعهاى جديد در يك قبيله و روابط يك قبيله با قبيلههاى ديگر معلوم نيست. اسناد و مدارك ديوانى دولتى از دورهى عمر به بعد هم در دسترس نيست كه بر ابهامات موجود افزوده است.(55)
علاوه بر اينها، «فتوحات» نيز از چند جهت بر نسبشناسى تأثير داشت:
1.اموال و غنايم زيادى در فتوحات به خلافت اسلامى مىرسيد و ضرورت تأسيس نظام حسابرسى و توزيع ثروت احساس شد. ملاك پرداختها در اين نظام، غير از نسب، قرابت به پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم، سابقهى گرايش به اسلام و ابراز شجاعت در جهادها بود.(56)
2. جامعهى بستهى مكه و مدينه باز شد و تعدادى از عربها در نقاط مختلف جهان اسلام پراكنده شدند و با ديگر اقوام اختلاط يافتند.
3. ورود مليتهاى غير عرب به جامعه عرب شدّت گرفت.
4. تعصبات قبيلهاى با رشد تمدن و فرهنگ جديد كاهش يافت.
در عصر خلافت اموى با وجود گشايش جامعهى عرب، منازعات قبيلهاى دامن زده شد. گويا سياست امويان بر تشديد اختلافات بود. ادبيات اين دوره پر از تفاخرات و تنقيصها است؛ از سوى ديگر خلافت اموى، براى كسب و ارتقاى مشروعيت سياسى و اجتماعى به انساب و مفاخر قبيلهاى خود پناه مىبرد كه خود به خود به ترويج انساب منجر مىشد. در مجموع، خلافت اموى بيشترين حمايت را از نسبشناسى داشت.(57)
دورهى خلافت عباسى با شعار «الرضا من آل محمّد» آغاز شد و هدف عباسيان بازگرداندن خلافت به اهلش، يعنى نوادگان پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم، بود؛ از اينرو، مسألهى كلامى و فقهى حقانيت قريش براى خلافت را پيش كشيدند. منظورشان از قريش منسوبان به علىعليه السلام (علويان)، جعفر(جعفريان) و عباس(عباسيان) بود و بنى اميه را بيرون از قريش مىدانستند. بدين ترتيب اين اختلافات سياسى به طرح مباحث جديدتر و جدّىتر در عرصهى نسبشناسى منجر شد.(58)
در همين دوره، عروبت گرايى بنى اميه به شعوبيه گرايى انجاميد كه به طعن عرب مىپرداختند. اينان بسيارى از مفاخر عربها را تبديل به مثالب كردند.(59) در مقابل اين حملات شعوبيه اعراب كتابهاى زيادى در فضايل نسب عرب نوشتند، مانند فضايل قريش از علىبن محمد مدائنى و مناقب قريش از ابن عبده. در اين جدالها و منازعات نسبشناسى هم رشد يافت.(60)
عامل ديگر در رشد نسبشناسى منازعات گسترده بر سر خلافت يا مجادله بر سر آموزههاى دينى در مشروعيت حاكم بود؛ مانند درگيرى بين بنى هاشم و بنى عباس بر سر خلافت و شرايط حاكم.(61)قرآن و نسبشناسى
قرآن از يكسو، تفاخر نسبى را كنار نهاده و از سوى ديگر به آثار حقوقى نسبتهاى خانوادگى پرداخته و روشهايى را براى تصحيح نسبها يا شيوههايى براى جلوگيرى از آثار سوء اختلاط نسبتها پيش نهاده است.
بسيارى از مفسران ذيل آيه «يَا أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْنَاكُمْ مِنْ ذَكَرٍ وَأُنثَى وَجَعَلْنَاكُمْ شُعُوباً وَقَبَائِلَ لِتَعَارَفُوا إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقَاكُمْ» به بررسى نظر اسلام دربارهى فلسفهى تعدد و تكثر قبايل پرداختهاند. علامه طباطبايى معتقد است:
اين آيه در مقام از ميان برداشتن تفاخر به انساب است.(62) اختلافات بين مردم، فقط به منظور شناسايى يكديگر و تمايز افراد است نه اين كه دستمايهى فخرفروشى و امتيازات طبقاتى و نژادى گردد.(63)
رابطهى نسبى يعنى رابطهاى كه از راه ولادت و رحم، فردى را به فرد ديگر پيوند مىدهد كه در اصل يك رابطهى طبيعى است. اين واقعيت در قوانين اسلامى، مانند ازدواج و ارث، مؤثر است.(64) از سوى ديگر براى جلوگيرى از آلودگى نسبها، زنا در شريعت اسلام تحريم شده است.(65)
اساس علم نسبشناسى عرب بر تقسيم عرب به قحطانيان و عدنانيان است.حتى عمر بين آنها، در پرداخت، تفاوت و تمايز قايل بود؛ ولى در قرآن از اين طبقهبندى خبرى نيست و همهى عرب را از يك جد اعلى يعنى ابراهيم مىداند.(66)
برخى از دانشمندان اهميّت دادن به نسب را مولود نياز انسان به تعاون و بهرهمندى از كمك ديگران دانستهاند و براى اثبات نظرشان به آيات قرآن استشهاد مىكنند:
قرآن كريم شرح حال دو تن از فرستادگان خداى متعال را نقل كرده كه يكى از آنها به دليل نداشتن خويشاوندان از ناتوانى خود خبر داده و گفته است: اى كاش مرا بر منع شما توانى بود(هود، آيه 91).(67)
البته بايد متذكر شد نسبشناسى غير از تعاضد و تعاون اجتماعى است.
اساس جامعهى جاهلى بر قبايل و قبايل بر عصبيت نهاده شده بود. عصبيت محور وفاق و تعاون درونى قبيله را ايجاد مىكرد. و در واقع پيوند درونى اعضاى قبيله بود كه بدون نسب تحقق نمىيافت.(68)
با ظهور اسلام نظام قبيلهاى به نظام بزرگتر مدنى و سياسى تبديل شد و اسلام فرهنگ و گفتمان جديدى در مناسبات و روابط اجتماعى طرح كرد و تعريف جديدى از نسب ارائه نمود.(69) قرآن در اين بازسازى فرهنگى نقش زيادى داشت.(70)نسبشناسى در دورهى معاصر
جامعههاى مسلمان با پشت سر گذاشتن دورهى كهن و سادگى، به مرور گسترش يافت و پيچيده شد؛ به طورى كه مناسبات اجتماعى و روابط افراد قابل كنترل و گزارش نيست. از سوى ديگر، بسط و گسترش روابط انسانى و ازدياد جمعيت موجب شد كه مردم دورهى جديد كمتر از گذشته به انساب اعتنا كنند؛ حتى شهرنشينان دورههاى گذشته نيز نسبت به باديه نشينان چنين بودند؛(71) از اينرو، هر چه به عصر جديد نزديكتر شدند، اختلاط نسبها از تمايزها بيشتر گرديد؛ به طورىكه تشخيص اجداد و پدران افراد گاهى بسيار دشوار است. در اين دوره كه پديدهى «جهانى شدن» در حال رسوخ و نفوذ در همهى جوامع است، اختلاط و امتزاج نسلها، منحصر به يك كشور نيست، بلكه در حال گسترش به همهى كشورهاست؛ از اينرو پيشبينى مىگردد كه در آينده روابط و مناسبات سببى جاىگزين مميزهاى خون و نژاد و روابط نسبى گردد. اين وضعيت حتى در دورهى گسترش اسلام با فتوحات و نضج امپراتورى بزرگ مسلمانان وجود داشت.(72) با اختلاط عرب با عجم نسل «مستعرب جديد» پديد آمد. با فروپاشى خاندان حكومتگزار بنى نصر در 897 قمرى در اندلس و تسلط دولت مسيحى بر آن مناطق، مسلمانان اندلس كه عمدتاً سه تيرهى عرب، مختلط و اروپايى بودند، به «داجنين» (مدجّنان) مشهور شدند و با اروپاييان اختلاط بيشترى پيدا كردند؛ (73) به طورى كه بعدها در كشورى مانند فرانسه، «مسلمانان فرانسوى و اسلام فرانسه» اصطلاح رايجى شده بود كه گوياى از بين رفتن اصالت عربى آنان است.
به هر حال در زندگى شهرنشينى، به ويژه در دورهى جديد، حفظ نسب غير ممكن است؛ از اينرو دانش نسبشناسى بايد متحوّل گردد و در قالب «ثبت احوال» مدرن با ابزارها و شيوههاى جديد به ارائهى هويت فردى يا خانوادگى هركس بپردازد.
در دورهى جديد نوع ديگرى از قوميتگرايى عربى رشد يافت كه در ناصريسم به اوج خود رسيد و زمينهساز بازگشت به سنن و از جمله انساب عرب بود. آثارى كه در اين دوره و بر پايهى ناسيوناليسم عربى منتشر شد، تفاخرات نسبى را ترويج كرد.تحول علم نسب شناسى
اين دانش همانند ديگر علوم بشرى در سدههاى گذشته دستخوش تحولات محتوايى و روشى شده است. اين تحولات به شرح زير است:
1. تحول از نقل و حفظ به نوشتار و كتابت: در جاهليت و حتى دورهى اسلامى، بسيارى از نسّابهها به جاى تأليف به حفظ و انتقال سينه به سينه مىپرداختند؛(74) ولى به تدريج تأليفها بيشتر شد و ابن نديم با اختصاص فصلى به «اخباريين و النسابين» به معرفى اين تأليفها پرداخت.(75) برخى گزارشها دربارهى بعضى از نسابين دورههاى جاهليت و اسلام، حيرتآور است و قدرت فوقالعادهى حافظه آنها در حفظ انساب را نشان مىدهد.(76)
2. تنظيم قواعد و بنيانها: فرمان عمر براى تأسيس ديوان و ثبت نسبها براى طبقهبندى مردم به منظور پرداخت حقوق و مزايا، تحول بزرگى در رشد و گسترش و مهمتر از آن، پىريزى قواعد اين دانش به وجود آورد. پايههايى كه در ملاكهاى گروهبندى مردم در نظر گرفته شد و نوع تقسيم و تفكيكها، مبانىِ ماندگارى براى پژوهشهاى بعدى نسبشناسان گرديد.(77)
3. در دورهى جديد، نهاد ثبت احوال جاى ديوان انساب گذشته را گرفت و با آمدن شناسنامه، هويتنگارى افراد به وسيلهى علم انساب، كنار نهاده شد. مىتوان گفت نظامهاى اجتماعى امروزى، ضرورتى براى پىگيرى انساب به سبك و روش گذشته نمىبينند.
4. در دورهى جديد به نسبشناسى صرفاً به عنوان يك ميراث باستانى فرهنگى نگاه مىكنند. البته در بازخوانى مطالب اين ميراث، روشها و ابزارهاى كهن هم دگرگون شده است؛ مثلاً از سكهخوانى، كتيبهخوانى و ديگر روشهاى باستانشناسى كه در انسابشناسىِ قرون اوليهى اسلام خبرى نيست، استفادهى فراوان مىشود. لين پل و زامباور همين مشى را پىگرفتند.
5. با پيشرفت دانشهاى زيستشناسى، جغرافياى انسانى و ژنتيك، در دورهى جديد، سلسله بندى و طبقه بندى انسانها تغيير يافت. در واقع اين علوم بسيارى از دستهبندىهاى قديم در انساب افراد را نمىپذيرند و مبانى ديگرى طرح كردهاند.(78)آشنايى با منابع نسب شناسى
از سدهى اول هجرى / هفتم ميلادى تاكنون صدها اثر در حوزهى نسبشناسى مسلمانان تأليف شده است. عبدالغنى نامهاى نسبشناسان عرب از سدهى اول تا چهاردهم هجرى را فهرست كرده است.(79) البته فهرست او كامل و جامع نيست، اما گوياى كثرت تأليفات و فراوانى مؤلفان در اين قلمرو است. اولين نسبشناسى را كه وى نام برده، عقيلبن ابىطالب (د. 50ق) و آخرين آنها حسين طباطبايى بروجردى (د. 1385ق) است. سترستين فهرست بلندى از آثار نسبشناسى را آورده است.(80)
جواد على هم فصل مطولى را به نسبشناسى اختصاص داده و اطلاعات مفيدى ارائه كرده است.(81) ابن نديم در الفهرست و ابن خير در الفهرسة نيز فصلهايى را به اطلاعات مربوط به نسبشناسان اختصاص دادهاند. حاجى خليفه در كشف الظنون ذيل علم الانساب به معرفى كتابهاى مهمّ مىپردازد.(82) آيت اللَّه سيدشهابالدين مرعشى كشف الارتياب را در مقدمهى لباب الانساب بيهقى نوشت و كارنامهى نسبشناسان از سدهى اول تا پانزدهم را معرفى كرد. كتاب كشاف الدوريات العربية، كه مقالات عربى را فهرست كرده است، در بخشى به مهمترين مقالات دربارهى انساب پرداخته است.(83)
سبك و اسلوب و خاستگاه همهى نسابهها در كتابهايشان يكسان نيست. گروهى به نسبشناسى قبايل يا شخصيتها پرداخته و گروهى ديگر به تأليف منابع عمومى دست زدهاند. به منظور تكميل اين مقاله گزيدهاى از منابع مهم اين علم معرفى مىگردد:منابع عمومى
الأخبار و الأنساب، ابوجعفر احمدبن يحيى مشهور به بلاذرى.(84)
الأخبار و الأنساب و السير، ابوالعباس عبداللَّهبن اسحاق.(85)
الإشتقاق، ابوبكر محمدبن حسن ازدى معروف به ابن دريد (د. 321ق)، تحقيق عبدالسلام محمد هارون، بيروت. 1991م.
اين اثر با اينكه موسوعهاى از معارف است ولى چون بسيارى از اطلاعات نسبشناسى در آن وجود دارد، در زمرهى كتابهاى نسبنگارى طبقهبندى شده است.(86)
الأنساب و الأخبار، محمدبن قاسم تميمى معروف به ابوالحسن نسابه.(87)
أنساب الأشراف، احمدبن يحيى بلاذرى (227 - 279ق).
اين كتاب دربارهى انساب پيامبر اكرمصلى الله عليه وآله وسلم، علويان، عباسيان، آلهاشم و امويان است. بخش پايانى كتاب را مفقود دانستهاند.(88) ولى بهنظر مىرسد نسخهى كامل آن در دسترس است. آقايان عالمزاده و سجادى، چاپهاى مختلف آنرا همراه با توصيفى جامع معرفى كردهاند.(89)
بحث مختصر في أنساب العرب، محمدنبيل القوتلى.(90)
جلد اول اين اثر دربارهى قحطان و قضاعه است كه نويسنده به جدولبندى انساب و تشجير آنها پرداخته است.
التشجير، دَغْفَلبن حنظلةبن زيد سدوسى شيبانى (د. 65ق).
عبدالغنى به نقل منابع مختلف از جمله همدانى در الاكليل(91) و ابن نديم در الفهرست(92) از آن ياد كرده است.
التعريف بالأنساب، ابوالحسن احمدبن محمد اشعرى يمنى (د. 500 يا 600ق).
اين اثر مختصرِ الأنساب سمعانى است و التعريف بالأنساب را زير عنوان اللباب في معرفة الأنساب تلخيص كرد.(93)
التعريف في الأنساب و التنويه لذوى الأحساب، احمدبن محمدبن ابراهيم اشعرى قرطبى (د. 550ق) تصحيح و چاپ سعد عبدالمقصود ظلام.
اين اثر به اجداد پيامبر اكرمصلى الله عليه وآله وسلم و ديگر شخصيتهاى عرب پرداخته است. اشعرى گويا كتاب ديگرى در انساب زير عنوان اللباب في معرفة الأنساب دارد. زندگى وى توسط سعد عبدالمقصود ظلام در مقدمه آمده است.
تهذيب الأنساب و نهاية الأعقاب، ابوالحسن محمدبن ابىجعفر شيخ شرف العبيدلى معروف به ابىالحسن نسابه (د. 435ق)، تحقيق محمد كاظم محمودى، قم، كتابخانه آيت اللَّه نجفى، 1413ق.
اين چاپ به همراه استدراك و تعليق عبداللَّه الشريف الحسين معروف به ابن طباطبا حسنى نسابه (د. 449ق) است.
جمهرة الأنساب العرب، ابومحمد علىبن احمد معروف به ابن حزم اندلسى (384 - 456ق)، تحقيق عبدالسلام محمد هارون، اسكندريه، دار المعارف، بىتا.
جمهرة النسب،(94) هشام ابومنذربن محمدبن سائب كلبى (د. 204ق).
جزء اول آن دو چاپ مهم دارد يكى به كوشش عبدالستار احمد فرّاج و دوم به كوشش محمود فردوس العظم و مقدمهى سهيل زكار در دمشق چاپ شده است.
جزء دوم و سوم هم به كوشش محمود فردوس العظم چاپ شده است. اين كتاب جايگاه بلندى در نسبشناسى دارد و اولين منبع در اين زمينه شناخته شده است. كلبى در واقع مؤسس مكتب عراق در نسبنگارى است.
الحاوى، ابن عبدالسميع خطيب.
اين اثر به سبك مشجر تدوين شده است.(95)
سراج الأنساب، سيداحمدبن محمدبن عبدالرحمن كياء گيلانى (سده دهم قمرى)، تحقيق سيدمهدى رجائى، قم، كتابخانه آيت اللَّه مرعشى نجفى.
طرفة الأصحاب في معرفة الأنساب، عمربن يوسفبن رسول، چاپ سترستين )Zettersteen(K. W، دمشق، 1949م / 1369ق.
صلاحالدين منجد مقدمهى تحليلى مفيدى بر اين اثر نگاشته است.
الكافي في النسب، محمدبن عبدهبن سليمان معروف به ابن عبده.
او را به ثقه ستودهاند.(96) كتابهاى ديگر او در زمينهى نسبشناسى عبارتاند از:
النسب الكبير، بر اساس كتاب هشام كلبى؛ نسب ولد ابى صفرة الملهب و ولده؛ نسب الاخنس و كتاب نسب كنانة.(97)
كتاب الأنساب، ابوسعيد عبدالكريمبن محمد معروف به سمعانى (د. 562ق).
كتاب النسب، ابوعبداللَّه سعيدبن حكم معروف ابن ابى مريم.(98)
كتاب النسب، ابوعبيد قاسم ابن سلام (154 - 224ق)، به اهتمام مريم محمد حيز الدرع و مقدمهى سهيل زكّار، بيروت، دارالفكر، 1989م، چاپ اول.
كتاب النسب، ابوزيد عمربن شبّربن عبيدبن ريطة (د. 262ق).(99)
كتاب نوادر أخبار النسب، ابوعبداللَّه الزبيربن ابىبكر بكاربن عبداللَّهبن مصعب (د. 256ق). وى كتاب ديگرى در نسب قريش نوشته است.(100)
كشف الإرتياب في ترجمة صاحب لباب الأنساب و الأعقاب و الألقاب، سيد شهابالدين مرعشى نجفى (نسب شناس معاصر).
اين اثر به عنوان مقدمه لباب الأنساب بيهقى نگاشته شده و محمدرضا عطايى ترجمهى فارسى آن را در پايان كتاب مهاجران آلابوطالب آورده است. مرعشى از دويست تن از دانشمندان مشهور نسب شناس، از قرن اول تا پانزدهم، به ترتيب ياد كرده است. اين اثر در واقع فهرستواره و كارنامهاى از نسبشناسى اسلامى است.
لباب الأنساب و الألقاب و الأعقاب، ابوالحسن علىبن ابىالقاسمبن زيد بيهقى معروف به ابن فندق (د. 565ق)، دو جلد، تحقيق سيدمهدى رجائى، مقدمهى آيت اللَّه نجفى مرعشى، قم، كتابخانهى آيت اللَّه نجفى، 1400ق.
مقدمهى آيت اللَّه نجفى داراى اين عنوان است: «كشف الارتياب في ترجمة صاحب لباب الأنساب و الأعقاب و الألقاب».
لبّ اللباب في تحرير الأنساب، جلالالدين عبدالرحمن سيوطى، بيروت، دار صادر.
المقتضب من كتاب جمهرة النسب، ياقوت حموى (575 - 626ق)، تحقيق و نشر ناجى حسن.
اين اثر خلاصهى كتاب جمهرة النسب كلبى است.
المؤتلف و المختلف في النسب، ابوجعفر محمدبن حبيببن اميةبن عمر.
وى از نسب شناسان بزرگ عرب است و كتابهاى ديگرى نيز دربارهى نسب عرب تهيه كرد كه عبارتاند از:
كتاب النسب؛ العمائر و الربائل في النسب و كتاب المشجر.
النسب الكبير، ابوعبداللَّهبن مصعببن ثايت معروف به مصعببن عبداللَّه الزبيرى (د. 230ق).
وى غير از اين اثر، كتاب نسب قريش را هم در نسبشناسى تدوين كرد.(101)
النسب الكبير، ابويقظان (د. 170ق).
وى مورخ و نسب شناس است و آثارى در اين زمينهها دارد. در نسبشناسى، كتاب نسب خندف و اخبارها را نيز تدوين كرده است.(102)
النسب الكبير، هشامبن محمدبن سائب معروف به هشام كلبى (د. 206ق). وى مورخ و نسبشناس بزرگ عرب است.(103)
نهاية الارب في معرفة أنساب العرب، ابوالعباس احمد معروف به قلقشندى (د. 821ق).آثارى دربارهى پيامبر اكرمصلى الله عليه وآله وسلم
جمهرة أنساب امهات النبىصلى الله عليه وآله وسلم، حسينبن حيدر محبوب هاشمى، مقدمهى يوسفبن عبدالرحمن مرعشى، مدينهى منوره، دار البخارى، 1418ق.
النفحة العنبرية في أنساب خيرالبرية، محمد كاظمبن ابىالفتوح يمانى موسوى (سده نهم)، تحقيق سيدمهدى رجائى، قم، كتابخانه آيت اللَّه نجفى مرعشى، 1419ق / 1377، چاپ اول.آثارى دربارهى ديگر شخصيتها
جامع الأنساب، محمدعلى روضاتى.
جلد اول اين اثر شامل مشجرات نسب، احوال و آثار تواريخ و مزارات فرزندان امام موسىبن جعفرعليه السلام است.
كتاب نسبر النمر بن قاسط، علان الشعوبى.
وى يكى از محققان بيت الحكمة رشيد و مأمون عباسى است و كتاب ديگرى در نسب تغلببن وايل نگاشته است(104).آثارى دربارهى قبايل و خاندانها
الأصيلي في أنساب الطالبيين، صفىالدين محمدبن تاجالدين على، معروف به ابن طقطقى (د. 709ق)، تحقيق سيدمهدى رجائى، قم، كتابخانه آيت اللَّه نجفى، 1418ق.
الأكليل من أخبار اليمن و أنساب حمير، ابى محمد حسنبن احمدبن يعقوب همدانى (د. 350ق).
او يمنىالاصل است و اين اثر را در تاريخ يمن و انساب يمنى در ده جلد نوشته است.
أب انستاس كرملى، جلد هشتم و محبالدين خطيب، جلد دهم و محمدبن على اكوع حوالى، جلد دوم آنرا منتشر كردند. اولين چاپ جلد دهم در قاهره، 1368 انجام يافت.
أنساب آل أبي طالب، ابونصر سهلبن عبداللَّه بخارى.
اين كتاب در دورهى ناصر باللَّه (575 - 622ق) نگاشته شده و آقابزرگ از نسخهى خطى آن در كتابخانهى حسن صدرالدين ياد كرده است.(105)
أنساب أزد عمان، ابوعبداللَّهبن صالحبن نظّاح.(106)
انساب بنى عبدالمطلب، حسنبن سعيد معروف به سكونى.(107)
أنساب قريش و أخبارها، ابوعبداللَّهبن محمدبن حميد معروف به جهمى.(108)
التبيين في أنساب القرشيين، موفقالدين عبداللَّهبن احمدبن قرامه مقدسى (د. 620ق)، به اهتمام محمد نايف الدليمى.
بحر الأنساب، منصورالباب الاشهب (د. 578ق).
اين اثر در انساب علويان است.(109)
تحفة لب اللباب في ذكر نسب السادة الأنجاب، سيد ضامنبن شدقم حسينى مدنى (سده 11 قمرى)، تحقيق سيدمهدى رجائى، قم، كتابخانهى آيت اللَّه نجفى، 1418ق.
الجوهر الشفاف في أنساب السادة الأشراف، عارف احمد عبدالغنى، دو جلد، دمشق، دار كنان، 1997م.
اين اثر به نسبشناسى فرزندان امام حسينعليه السلام پرداخته است. نويسنده ابتدا زندگىنامهاى از امام علىعليه السلام و امام حسينعليه السلام آورده، سپس به معرفى سادات از شهادت امام تا دورهى جديد پرداخته و سادات شبه قارهى هند و فلسطين را در دو فصل مستقل آورده است.
شجرهى خاندان مرعشى، سيدعلى اكبر مرعشى (مورخ معاصر)، تهران، 1365.
الشجرة المباركة في أنساب الطالبية، فخر رازى (د. 606ق)، تحقيق سيدمهدى رجائى، قم، كتابخانهى آيت اللَّه نجفى 1409ق.
عمدة الطالب في أنساب آل أبيطالب، جمالالدين احمدبن على الحسينى معروف به ابن عنبر (د. 614ق)، با مقدمهى محمد صادق آل بحرالعلوم، قم، مؤسسه انصاريان، 1417ق / 1996م.
الفخرى في أنساب الطالبين، اسماعيلبن حسينبن محمدبن حسين مروزى (577 - بعد از 614ق) با مقدمهى آيت اللَّه شهابالدين نجفى مرعشى، و تحقيق سيدمهدى رجائى، قم، كتابخانه آيت اللَّه نجفى مرعشى، 1409ق.
القول الجازم في نسب بني هاشم، جميل ابراهيم حبيب، بغداد، منشورات مكتبة دار الكتب العلمية، 1987م.
كتاب حذفِ من نسب قريش، مورّجبن عمرو السَدوسي، به اهتمام صلاحالدين المنجد، بيروت، دار الكتاب الجديد، 1976م.
كتاب نسب طيّ، ابوعبدالرحمان هيثمبن عدى الثُعَلى (د. 207ق).
المجدي في أنساب الطابيين، علىبن ابى غنائم عمرى، با مقدمهى آيت اللَّه مرعشى نجفى با عنوان المجدي في حياة صاحب المجدي، تحقيق احمد مهدوى دامغانى، قم، كتابخانه آيتاللَّه مرعشى نجفى، 1409ق.
منتقلة الطالبية، اسماعيل ابراهيمبن ناصر ابن طباطبا (سده پنجم قمرى)، تحقيق سيدمحمد مهدى خرسان، نجف اشرف، 1969م.
مهاجران آل أبوطالب، (ترجمهى كتاب المنتقلة الطالبية)، محمد رضا عطايى، مشهد، بنياد پژوهشهاى اسلامى، 1372، چاپ اول.
اين اثر به ترتيب نام شهرهايى را كه نوادگان ابوطالب، پدر امام علىعليه السلام، در آنجا پراكنده و ساكن شدند و اسامى افراد را آورده است.
نويسنده كتاب ديگرى با عنوان ديوان الانساب و مجمع الاسماء و الألقاب دارد.(110)
الموسوعة الذهبية في أنساب قبائل و اُسَر شبه الجزيرة العربية، ابراهيم جار اللَّهبن دخنة الشريفى، نه جلد، بى جا، 1998م.
نسب بني عبد شمس، علىبن حسين معروف به ابوالفرج اصفهانى (د. 360ق)(111).
نسب السادة العلويين السوامرة في ديالى، محمد جاسم حمادى مشهدانى و عبدالرسول سلمان زيدى، بغداد 1994 ميلادى.
نسب عرب، عاتقبن غيث البلادى، مكه مكرمه، دار مكه، 1984م، چاپ دوم.
نويسنده از مورخان معاصر است كه به انساب، تاريخ و جغرافياى قبيلههاى عرب پرداخته است.
نسب قريش، المصعب زبيرى.
أ.ليفى بروفنسال آن را به صورت ناقص منتشر كرد.
نسب معد و اليمن الكبير، هشامبن محمد مشهور به ابن كلبى، سه جلد، تحقيق محمود فردوس العظم، دمشق، بىتا.خاورشناسان و نسبشناسى
خاورشناسان اسلام شناس مجذوب اين دانش بودند و تأليفات زيادى در اين باره دارند. كتاب Index Islamicus حدود هزار كتاب و مقاله را كه در 50 سال اخير مستشرقان تأليف و منتشر ساختهاند فهرست كرده است. كارهاى پژوهشى آنها متفاوت است. ترجمهى آثار نسبشناسى، تصحيح و نشر آنها و نقد و بررسى اين دانش، سه نوع كار شناخته شدهى آنهاست.
گاهى آنان نقدهاى جدى به اركان اين دانش دارند؛ مثلاً نسبشناسان، عرب را به دو دستهى عدنانيان و قحطانيان تقسيم كرده و شاخههايى زير مجموعهى آنها مىآورند. كسانى همچون دللافيد برخى از اين زير مجموعهها را خيالى و غير واقعى دانسته و اساساً تقسيم به قحطانى و عدنانى را غير معقول مىدانند.(112) اينان معتقدند: طبقهبندى انساب، مربوط به دورهى بعد از عمر و ساخته و پرداختهى ذهن نسبشناسان براى تمشيت امور اجتماعى بود. برخى مورخان مسلمان، همچون جواد على، بر بعضى از رهيافتهاى پژوهشى خاورشناسان تأكيد دارند. گاهى نيز اينگونه طبقهبندىها و تشجيرها را برگرفته از اسرائيليات تورات دانستهاند.(113)
در اينجا فقط بخشى از تحقيقات آنها معرّفى مىشود تا با مطالعه آنها واقعيتها بهتر روشن گردد:A. Hofheinz. "Sons of a hidden Imam: the genealogy of the Mirghani family", )ىنغريم نادناخ ىسانشبسن :)جع(بياغ ىماما نادنزرف(Sudanic Africa, 3, 2991, pp. 9-72.
A. M. Mokeev. "Novyi istochnik po genealogii kirgizskogo naroda",ىسانشبسن( )ناتسزيقرق هب طوبرم Instochnikovedenie i tekstologiya srednevekovogo Blizhnego i Srednego Vostoka Bartol'dovskie Chteniya. Moscow: Nauka, 4891. pp. 641-151.
A. Rush. Al-Sabah: history and genealogy of Kuwait's ruling 2571-7891،)7891-2571 تيوك مكاح نادناخ ىسانشبسن و خيرات :حابصلا( London: Ithaca Press, 7891, pp. 403.
A. Scarabel. "La trasmissione del nome proprio nella genealogia saudita: osservazioni e raffronti", )ىاهسياقم ىتاظحلام :ىسانشبسن ىهژيو ىاههلاسر( Problemi di onomastica semitica meridionale Seminari di Orientalistica, Pisa: Giardini, 9891. pp. 161-802.
A. de L. Rush. Al-Sabah: a genealogy of the ruling family of Kuwait,،)تيوك مكاح نادناخ ىسانشنامدود( London: Rush, ]3891[ pp. ]641[.
Abbas Hamdani, "A re-examination of al-Mahdi's letter to the Yemenites on the genealogy of the Fatimid caliphs" ىهرابرد اهىنمي هب »ىدهملا« ىاههمان ىرگنزاب( )ىمطاف ىافلخ ىسانشبسن Journal of the Royal Asiatic Society, 3891, pp. 371-702.
Abdalla Omar Mansur, "The nature of the Somali clan system", متسيس تيهام( )ىلاموس ىاهفياط Ali Jimale, Lawrenceville: Red Sea Press, 5991, pp. 711-431.
Abdur-Rahman Momin. "On "Islamic fundamentalism": the genealogy of a stereotype", )هشيلك كي ىسانشبسن :ىملاسا ىيارگلوصا هرابرد( Hamdard Islamicus, 01 iv, 7891. pp. 53-64.
Ali Sadki. "L'interpretation genealogique de I'histoire nord-africaine pourrait-elle etre depassee?",)ىلامش ىاقيرفا باقعا خيرات ،ىحيرشت ىسانشبسن( Hesperis-Tamuda, 52, 7891. pp. 721-641.
B. A. Akhmedov. ""Silsilat as-Salatin" )"Genealogiya gosudarei"(" ةلسلس( )ىخيرات ىسانشبسن( نيطلاسلا( Instochnikovedenie i tekstologiya srednevekovogo Blizhnego i Srednego Vostoka Bartol'dovskie Chteniya. Mowcow: Nauka, 4891. pp. 03-53.
B. Flemming. "Political genealogies in the sixteenth century" ىسانشبسن( )61 نرق رد ىسايس osmanli Arastirmalari / Journal of Ottoman Studies, 7-8, 8891. pp. 321-731.
B. Martinez Caviro. "En torne al linaje de los Gudiel", )ىضاق ىسانشبسن( Genealogias Mozarabes Serie B. Toledo: Inst. Estudios Visigotico - Mozarabes de San Eugenio, 1891. pp. 18-09.
Bahadur Khan Abu' l-Ghazi. Rodoslovnoe drevo tyurkov / Abul' -Gazi-Khan, )ىضاقلاوبا ناخ رداهب :كرت ىهرجش خيرات( )Perevod g. Sablukova.(. Ashkhabad: Metbugat, 4991. 802p.
D. C. Conrad. "Oral soucres on links between great states: Sumanguru, servile lineage, the Jariso, and Kaniaga",رد ىتاظحلام :گرزب كلامم دنويپ ىهرابرد ىهافش عبانم( )اگايناك ،ويسراج ىسانشبسن History in Africa, 11, 4891. pp. 53-55.
D. M. Varsico. "Metaphors and sacred history: the genealogy of Muhammad and the Arab "tribe"". و صلى الله عليه وآله وسلمدمحم ترضح ىسانش نامدود :سدقم خيرات و تاراعتسا( )ىبرع ىهليبق Anthropological Quarterly, 86 iii, 5991. pp. 931-651.
E. Mano. "Two notes on the genealogy of Moghul Khans in the early fifteenth century", )51 نرق لياوا رد لوغم ىاهناخ ىسانشبسن رد تشادداي ود( Journal of Turkish Studies, 71, 3991. pp. 711-321.
E. S. Smart. "A genealogical table of the Mughal family", نادناخ ىهمانهرجش( )لوغم Journal of the walters Art Gallery, 93, 1891. pp. 33-53.
E. Vasil'eva. "The social aspect of genealogical descent among the Kurds",داعبا( )»اهدرك نايم رد هناسانشبسن فلاخا ىعامتجا Acta Kurdica, 1, 4991. pp. 37-67.
E. Wagner, "The genealogy of the later walashama' Sultans of Adal and Harar,)»رارَح و لادع« »امشلااو« نيطلاس ىسانشبسن(Zeitschrift der Deutschen Morgenlandischen Gesellschaft, 141 ii, 1991. pp. 673-683.
Emel Esin. "--Hanlat ula--ki )The succesion of kings(: on the illustrated genealogy, with Uygur inscriptions, of Mongol and Temurid dynasties, at the Topkapi Library",رد ىروميت و لوغم ىاهنادناخ رّوصم ىسانشبسن هرابرد :ناهاش ىنيشناج( ،)ىروغيوا ىاههبيتك اب هارمه ،ىپاقپوت ىهناخباتك Asiatische Forschungen, Wiesbaden: Harrassowitz, 9891. pp. 311-721.
G. C. Miles. "A provisional reconstruction of the genealogy of the Arab Amirs of Crete", )ترك هريزج برع ىارما ىسانشبسن تقوم ىزاسزاب( Kpthika Xponika, 51 )3691(. pp. 95-37.
G. Calasso. "Genealogie e miti di fondazione: note sulle origini di Fas secondo le fonti merinidi", )اهىنيرم اي نيرمىنب دروم رد ىتاظحلام :ىاهشير ىسانشبسن( La Bisaccia dello sheikh: omaggio ad A. Bausani Quaderni del Seminario di Iranistica. Venice, 1891. pp. 71-72.
G. Morrison. "The Sassanian genealogy in Mas'udi", رد »نايناساس« ىسانشبسن( )ىدوعسم خيرات Al-'Mas'udi millenary commememorative volume, 0691. pp. 24-44.
I. Cunnison. "Classfication by genealogy: a problem of the Baqqara Belt",)هرّقب دنبرمك هلئسم :ىسانشبسن ىهليسو هب ىدنبهقبط( Sudan in Africa )Ed. Yusuf Fadl Hasan(. Khartoum, 1791. pp. 681-691.
J. Porres Martin-Cleto. "El linaje de D. Esteban Illan", نابتسا ىسانشبسن( )نلايا Genealogias mozarabes Serie B. Toledo: Inst. Estudios Visigotico-Mozarabes de San Eugenio, 1891. pp. 56-97.
J. Rodriguez Marquina. "Linajes Mozarabes de Toledo, en los siglos XII y XIII", )مهدزيس ات متفه نورق رد ةلُطيَلُط ىاراصن ىسانشبسن( Genealogias mozarabes Serie B. Toldo: Inst. Estudios Visigotico - Mozarabes de San Eugenio, 1891. pp. 11-46.
J. Ryckmans. "A three generations' matrilineal genealogy in a Hasaean incription: matrilineal ancestry in pre-Islamic Arabia",ىوس زا ىلسن هس ىسانشبسن( )ملاسا زا شيپ برعلا ةريزج رد ىردام دادجا :نئاسح هبيتك رد ردام Britain through the ages: the archaeology. London: KP.l, 6891. pp. 704-714.
K. Ohrnberg )ed.(. The offspring of Fatima : dispersal and ramification, دلاوا( عليها السلامهمطاف )باعشنا و ىگدنكارپ : Helsinki: Finnish Oriental Society, 3891. 761.
K. Pachniak. "Listy Kalifow al-Mahdiego i al-Mu'izza o genealogii Fatymidow". )نايمطاف ىسانشبسن هب تبسن هفيلخ ىدهملا ىهمان( Sutudia Arabistyczne i Islamistyczne, 3, 5991. pp. 16-28.
Khalil Athamina. "The sources of al-Baladhuri's Ansab al-Ashraf", رداصم( )ىرذلابلا فارشلاا باسنا Jerusalem studien in Arabic and Islam, 5, 4891. pp. 732-262.
L. Molina. "Familias andalusies: los datos del Ta'rij u'lama' al-Andalus de Ibn al-Faradi", )ىضرفلا نبا سلدنا ىاملع خيرات :اهىسلدنا نادناخ( Estudios onomastico - biograficos de al-Andalus, 9891. pp. 91-99.
M. Honda. "On the genealogy of the early Northern Yuan", ىسانشبسن نوماريپ( )هيلوا ىلامش »ناوُي« Ural - Altaische Jahrbucher, 03 )8591(, pp. 232-842.
M. J. L. Young, "Islamic family history", )ملاسا رد ىگداوناخ خيرات( Crossroads, 1, 7791. pp. 4-8.
M. Martin. "La obra genealogica de Ibn 'Abd al-Barr", )ّربلادبع نبا ىسانشبسن( Actas de las Jornadas de Cultura e Islamica )8791(. Madrid: Instituto Hispano-Arabe de Culture, 1891. pp. 502-032.
Mahmud 'Ali Makki. "Los Banu Burunyal, una familia de intelectuales denienses", )لاينورب وناب ركفنشور نادناخ ّدر( Sharq al-Andalus, 01-11, 3991-49. pp. 725-435.
Mir Husain Shah. "Ansab-i- Mahmudi, by Dervish Mohammad. ]Treatise on the genealogy of Mohamud of Ghazna.[",
]ىونزغ دومحم ىسانشبسن ىهرابرد ىاهلاسر[ دمحم شيورد فيلأت :ىدومحم باسنا(
Adab ]Kabul[, 21 i )4691(. pp. 1-2.
Mohammad Rahim Elham. "Pashto studies International Centre international seminar on the genealogy of Pashto",تاعلاطم زكرم ىللملا نيب زكرم ىللملانيب رانيمس( )اهنوتشپ ىسانشبسن ىهرابرد وتشپ Pasto Q, 1 )7791(. pp. 32-82.
Mohammad Rahim Elham. "On the genealogy of Pashto", ىسانشبسن هرابرد( )وتشپ Adad ]Kabul[, 32 iii )5791(. pp. 1-7.
Mohammed Mohammed Abdi. "Une nouvelle methode d'utilisation des arbres genealogiques", )ىسانشبسن ىهمانهرجش ىهدافتسا ديدج ىهويش( Anthropologie somalienne: actes..., Besancon: Universite de Besancon; Paris: Belles Lettres, 3991.pp. 131-631.
P. M. Holt. "The genealogy of a Sudaneses holy family", نادناخ ىسانشبسن( )نادوس زا ىسدقم فيرش Bulletin of the School of Oriental and African Studies, 44, 1891. pp. 262-272.
P. M. Holt. "The exalted lineage of Ridwan Bey: Some observations on a seventeenth - century Mamluk genealogy", صوصخ رد ىتلامأت :ناوضر فيرش ىهريت( )71 نرق رد »كولمم« ىسانشبسنBulletin of the school of Oriental and African Studies, 22 )9591(. pp. 122-032.
R. A. Lobban. "A genelogical and historical study of the Mahas of the "Three Towns", Sudan", )نادوس رد »رهش هس« ىاهاجاراهم ىخيرات و هناسانشبسن ىاهعلاطم( International journal of African historical studies, 61, 3891. pp. 132-262.
R. Burn. "The genealogy of Ahmad Shah III of Gujarat",هاش دمحا« ىسانش بسن( )تارجگ رد »موس Journal of the Numismatic Society of India, 1 )9391(. P. 24.
R. Nollet. "La famille royale. )Resume: The royal family(", )ىتنطلس نادناخ( Afrique et Asie Modernes, 431, 2891. pp. 22-25; 901.
R. T. Mortel. "The genealogy of the Hasanid Sharifs of Makkah",)هكم ىنسح ىافرش ىسانشنامدود(Journal of the College of Arts, King Saud University, 21, 5891, pp. 122-052.
R. Vesely. "Neues zur Familie Al-Qusuni: ein Beitrag zur Genealogie einer agyptischen Arzte-und Gelehrtenfamilie", ىسانشبسن زا ىشخب :ىنوصغلا ىلعف نادناخ( )رصم ماّكح Oriens, 33, 2991. pp. 734-444.
Ramazan Sesen. "Quelques remarques sur la genealogie de l'illustre astronome ottoman Takiyuddin al-Rasid", ىنامثع مجنم رّوصم ىسانشبسن نوماريپ ىتاظحلام( )»ديشرلا نيدلاىقت« Erdem, 4 / 01, 8891. pp. 371-081.
S. Ando." Timuridische Empire nach dem Mu'izz al-ansab: Untersuchung zur Stammesaristokratie zentralasiens im 41. und 51." Jahrhundert, نايروميت روطارپما( )51 و 41 نورق رد ىزكرم ىايسآ ىفارشا ىاهتموكح تيعضو ىسررب :باسنلااّزعم زا دعب Berlin: Schwarz, 2991. pp. 733.
S. Digby. "The coinge and genealogy of the later Jams of Sind", و تاكوكسم( )دنس رخأتم سمج ىسانشبسن Journal of the Royal Asiatic Society )2791(. pp. 521-431.
Sadi Byaram. "An 'Akhi' genealogical tree", )نايخا زا ىاهمانهرجش( Belleten )Trurk Tarih Kurumu(, 85 / 222, 4991. pp. 133-723.
Sejarah Melaya or Malayu annals. An annotated translation by C. C. Brown with a new introduction by R. Roolvink, حشوم ىاهمجرت هنلااس همانراك اي اكلاام هراجس( كينولور زا ديدج ىاهمدقم اب نوارب طسوت Revd. ed. Kuala Lumpur: Oxford University Press, 0791 rp., 3891. 372P.
Sidi Ali Hachlaf. Les Chorfa: les nobles du monde musulman: la chaine des origines a propos de la genealogie des descendants du prophete,:ناملسم گرزب ماّكح( )صلى الله عليه وآله وسلمربمايپ نامدود ىسانشبسن Paris, Published, 5991. 651+861P.
T. I. Sultanov. ""Mu'izz al-Ansab" i chingizidy "Kizhe" )Summar ]y[: Muizz al-Ansab and quasi - Chingizids.(", )ىزيگنچ ِباسنلااّزعم( Vostok, 4991 vi. pp. 18-78; 022.
T. W. Haig. "The Chronology and genealogy of the Muhammadan kings of Kashmir", )ريمشك ىدمحم ناهاش ىسانشبسن و ىراگنعياقو( Journal of the Royal Asiatic Society, 8191. pp. 254-864.
Yusuf Fadl Hasan. "The Umayyad genealogy of the Funj", ،ىوما ىسانشبسن( )جنوف Sudan notes notes and records, 64 )5691(. pp. 72-23.منابع:
- آژند، يعقوب، تاريخنگارى در اسلام (تهران، نشر گستره، 1361)
- ابن اثير، الكامل في التاريخ، (بيروت، دار صادر، 1965م).
- ابن خلدون، مقدمه، ترجمه محمد پروين گنابادى، (تهران، بنگاه ترجمه و نشر كتاب، 1359).
- ابن سلام، أبى عبيدقاسم، كتاب النسب، به كوشش مريم محمد خير الدرع، (بيروت، دارالفكر، 1989م).
- ابن طباطبا، أبو أسماعيل أبراهيمبن ناصر، مهاجران آل أبوطالب، تصحيح محمدمهدى سيدحسن موسوى خرسان، ترجمه محمدرضا عطايى، (مشهد، بنياد پژوهشهاى اسلامى، 1372)، چاپ اول.
- ابن نديم، الفهرست، به كوشش رضا تجدد، (تهران، 1349).
- اكبرى، محمدتقى و ديگران، فرهنگ اصلاحات علوم و تمدن اسلامى، (مشهد، بنياد پژوهشهاى اسلامى، 1372).
- بنرسول، عمربن يوسف، طرفة الاصحاب في معرفة الأنساب، تحقيق ك. و. سترستين، (بيروت، دارصادر، 1992م).
- جمل الليل، يوسفبن عبداللَّه، الشجرة الزكية في الأنساب و سير آل البيت النبوة، (الرياض، دارالحارثى، بىتا).
- الجوهرى، يسرى، الإنسان و سلالاته، (قاهره، المعارف، بىتا).
- الحلوجى، عبدالستار، مدخل لدراسة المراجع، (قاهره، دارالثقافة، 1991م).
- حموى، ياقوت المقتضب من كتاب جمهرة النسب، تحقيق ناجى حسن، (بيروت، الدارالعربية للموسوعات، 1987م)، چاپ اول.
- خليفه، حاجى، كشف الظنون، (بيروت، دارالكتب العلمية، 1992م).
- زرينكوب، عبدالحسين، كارنامه اسلام، (تهران، شركت سهامى انتشار، 1348).
- ستوده، غلامرضا، مرجعشناسى و روش تحقيق در ادبيات فارسى، (تهران، سمت، 1375).
- السدوسى، مورّج بن عمرو، كتاب حذف من نسب قريش، به كوشش صلاح الدين المنجد، (بيروت، دارالكتاب الجديد، 1976م).
- شبانه، محمدكمال، «السياسة الخارجية لمملكة غرناطة النصرية» مجلة البحث العلمي، ش 50.
- الصدر، السيدحسن، تأسيس الشيعة لعلوم الإسلام، (بيروت، دار الرائد، 1981م).
- طباطبايى، سيدمحمد حسين، تفسير الميزان، ترجمهى سيدمحمدباقر موسوى همدانى، (تهران، كانون انتشارات محمدى، 1359).
- عالمزاده، هادى و صادق سجادى، تاريخنگارى در اسلام، (تهران، سمت، 1375).
- عبدالرحمن، عبدالجبار، كشاف الدوريات العربية، (بىجا، مركز التوثيق الاعلامى لدول الخليج، بىتا).
- عبدالغنى، عارف احمد، الجوهر الشفاف في أنساب السادة الأشراف، دو جلد، (سوريه، داركنان، 1997م).
- على، جواد، المفصل في تاريخ العرب قبل الإسلام، (بغداد و بيروت، مكتبة النهضة و دار العلم للملايين، 1980م).
- العمري، علىبن ابى الغنائم، المجدى في أنساب الطالبين، مقدمهى آيت اللَّه مرعشى نجفى، چاپ اول، (قم، كتابخانهى آيت اللَّه مرعشى نجفى، 1409ق).
- مرادى، نوراللَّه، مرجعشناسى، (تهران، فرهنگ معاصر،1376).
- مصاحب، غلامحسين(به اهتمام) دائرة المعارف فارسى، (تهران، فرانكلين و امير كبير).پىنوشتها:
1. Genealogy.
2. غلامرضا ستوده، مرجعشناسى و روش تحقيق در ادبيات فارسى، ص 87 .
3. حاجى خليفه، كشف الظنون، ج 1، ص 178.
4. جواد على، المفصل في تاريخ العرب، ج 4، ص 414 به بعد.
5. ر.ك: مقدمهى سهيل زكار بركتاب النسب ابن سلام، ص 68 - 69، (بررسى ويژگىهاى مناسبات اجتماعى جامعهى عرب).
6. محمدتقى اكبرى و ديگران، فرهنگ اصطلاحات علوم و تمدن اسلامى، ص 270.7. Ethnology.
8. دائرةالمعارف فارسى، ج 3، ص 3021.
9. سيداحمد كياگيلانى، سراج الانساب، مقدمه، ص 4 - 5.
10. ابن سلام، كتاب النسب، مقدمه، ص 14.
11. سيداحمد كياگيلانى، همان.
12. ابن سلام، همان، ص 62.
13. همان، ص 19.
14. همان، ص 11 - 13.
15. اين كتاب با تحقيق احمد زكى پاشا در قاهره، به سال 1995 منتشر شد.
16. جواد على، همان، ج 1، ص 466.
17. همانجا.
18. همان، ص 470.
19. سورهى شورى، آيهى 23.
20. ماوردى در الاحكام السلطانية، ابن فراء در الاحكام السلطانية، ابن حزم در الجمهرة و قلقشندى در النّهاية بر اين عقيده پافشارى دارند.
21. سنن ابن ماجه، باب نكاح.
22. صحيح مسلم، تحقيق البانى، باب فضل المدينة.
23. ابن سلام، همان، ص 23 و براى تفصيل بيشتر ر.ك: مهدى دامغانى، المجدى، مقدمه، ص 48 - 65.
24. عمربن يوسفبن الرسول، طرفة الاصحاب، مقدمه، ص 14 - 15.
25. براى تعريف و توضيح اين اصطلاحات ر.ك: ابن طباطبا، مهاجران آل ابوطالب، ترجمهى محمدرضا عطايى، ص 46 - 50؛ مقدمه الاصيلى ابن طقطقى، ص 35 - 40.
26. ابن طباطبا، همان، ص 42.
27. ر.ك: ابن طقطقى، الاصيلى، مقدمه، ص 34.
28. ابن سلام، همان، ص 128 - 132.
29. براى اطلاع از اين مكاتب ر.ك: ابن سلام، همان، ص 23 - 24 و 101 - 122.
30. مقدمهى المقتضب من كتاب جمهرة النسب، ص 7.
31. عناوين برخى از منابع تراجم را حلوجى آورده است: ر.ك: مدخل لدراسة المراجع، عبد الستار الحلوجى، ص 55 - 60.
32. غلامرضا ستوده در مرجعشناسى نيز آن را ذيل شرح حالها آورده است.
33. همان، ص 203.
34. براى نمونه كتاب فهرست مستند اسامى مشاهير و مؤلفان، تهران، كتابخانه ملى جمهورى اسلامى ايران، 1373، از اين قبيل است.
35. عبدالحسين زرينكوب، كارنامهى اسلام، ص 80.
36. همان.
37. غلامرضا ستوده، همان، ص 205.
38. عبدالعزيز دورى، «مكتب تاريخنگارى عراق در قرن سوم هجرى»، ص 90.
39. همان، ص 91.
40. همان.
41. همان، ص 97.
42. همان، ص 98.
43. حذف من نسب قريش، مقدمه، ص 5.
44. غلامرضا ستوده، همان، ص 87.
45. السيد حسن الصدر، تأسيس الشيعة، ص 247.
46. جواد على، همان، ج 4، ص 414؛ ياقوت حموى، المقتضب من كتاب جمهرة النسب، مقدمه ص 10.
47. همان، ج 1، ص 467؛ ابن طباطبا، همان، مقدمه، ص 30.
48. تورات، پيدايش، باب 10، آيه 1.
49. بلاذرى، فتوح البلدان، ص 630؛ ابن سعد، الطبقات الكبرى، ج 3، ق 1، ص 202.
50. جواد على، همان، ج 1، ص 470.
51. الكامل، ج 2، ص 502.
52. جواد على، همان، ج 1، ص 471.
53. همان.
54. همان، ص 473.
55. همان، ص 472.
56. ابن سلام، همان، ص 74 - 78.
57. همان، ص 23 و 78 - 89.
58. ر.ك: ابن سلام، همان، ص 84 - 87؛ عمربن يوسفبن رسول، همان، ص 7.
59. ابن سلام، همان، ص 87 - 95؛ سترستين، طرفة الاصحاب، مقدمه، ص 6.
60. ابن سلام، همان، ص 23.
61. همان، ص 23؛ دربارهى علل و عوامل ديگر پيدايش و رشد نسبشناسى ر.ك: المجدى، مقدمه، ص 67 - 80.
62. محمد حسين طباطبايى، تفسير الميزان، ترجمه سيدمحمدباقر موسوىهمدانى، ج36، ص 202.
63. همان، ص 204.
64. همان، ج 8، ص 141 - 142.
65. همان، ص 146.
66. سورهى حج، آيهى 78؛ ر.ك: جواد على، همان، ج 1، ص 473.
67. ابن طباطبا، همان، مقدمه، ص 29 - 30.
68. ابن سلام، همان، ص 21؛ مقدمهى ابن خلدون، ج 1، ص 294 - 296.
69. همان.
70. ر.ك: سترستين، همان، ص 4 - 5.
71. جواد على، همان، ج 1، ص 466.
72. همان، ص 467.
73. محمدكمال شبانه، «السياسة الخارجية لمملكة غرناطة النصرية»، ص 36.
74. جواد على، همان، ج 1، ص 470.
75. همان، ص 496.
76. همان، ص 470.
77. همان، ص 473.
78. ر.ك: يسرى الجوهرى، الانسان و سلالاته.
79. عارف احمد عبدالغنى، الجوهر الشفاف، ج 1، ص 16 - 59.
80. طرفة الاصحاب، مقدمه، ص 16 - 31.
81. ر.ك: جواد على، همان، ج 4.
82. حاجى خليفه، كشف الظنون، ج 1، ص 178 - 180.
83. عبدالجبار عبدالرحمن، كشاف الدوريات العربية، ج 4، ص 330 - 331.
84. ابن نديم،الفهرست، ص 125 - 126.
85. همان، ص 126 - 127.
86. مقدمه كتاب النسب، ابن سلام، ص 40.
87.ابن نديم، همان، ص 127.
88. همان، ص 40.
89. تاريخنگارى در اسلام، ص 134 - 135.
90. مشخصات كتابشناختى: دمشق، دارالبشائر، 1997 ميلادى.
91. الجوهر الشفاف، ج 1، ص 16.
92. ابن نديم،همان،ص 102.
93. تاريخ الأدب العربى، قسم سوم، جزء 5 - 6، ص 409.
94. براى توصيف جامع از آن ر.ك: تاريخنگارى در اسلام، ص 133 - 134.
95. مهاجران آل ابوطالب، ص 44.
96. ابن نديم،همان، ص 118.
97. همان.
98. همان، ص 107.
99. ابن نديم،همان،، ص 125.
100. همان، ص 123.
101. همان، ص 123.
102. همان، ص 107.
103. همان، ص 108 و 110.
104.ابن نديم، همان،، ص 118 - 119.
105. الذريعه، ج 2، ص 377؛ تاريخ الادب العربى، قسم سوم، جزء 5 - 6، ص 413.
106.ابن نديم،همان،، ص 120.
107. همان، ص 120.
108. همان، ص 124.
109. تاريخ الأدب العربى، قسم سوم، جزء 5 - 6، ص 409.
110. همان، ص 66.
111.ابن نديم، همان،، ص 127 - 128.
112. ابن سلام، كتاب النسب، مقدمه، ص 134 - 140.
113. همان، ص 134 - 140.