نظريه اجتهاد تفريعى و تطبيقى

آيةالله محمد ابراهيم جنّاتى(*)

تاريخ دريافت: 2/ 2/ 82
تاريخ تأييد: 8/ 3/ 82

مقاله حاضر در صدد اثبات اين ادعاست كه مادامى كه در بستر زمان تغيير بيرونى يا درونى براى موضوعات حاصل نشود، احكام آنها ثابت خواهد بود و با تغيير موضوعات، احكام آنها نيز متغير خواهد بود. در اين مقاله از دو ديدگاه كلى درباره چگونگى تحول در اجتهاد سخن به ميان آمده است ديدگاهى كه هويت احكام شريعت در قبال تحولات را دگرگون مى‏سازد و ديدگاهى كه احكام شريعت را نسبت به تحولات مستمر با اجتهاد تفريعى و تطبيقى بيان مى‏كند. در اين راستا نمونه‏هايى از توانمندى‏هاى ديدگاه دوم بيان شده است.

واژه‏هاى كليدى: اجتهاد، زمان و مكان، فقه سياسى، تحول اجتهاد، عرف، احوال، نظريه اجتهاد.

انواع اجتهاد

اجتهاد به انواع زير تقسيم مى‏شود:
1. اجتهاد براساس ادله معتبر شرعى؛
2. اجتهاد براساس رأى و تفكر شخصى؛
3. اجتهاد براساس قياس استحسان؛
4. اجتهاد براساس مصلحت‏انديشى.
براى هر يك از اينها زمان پيدايش، مكان پيدايش، عوامل پيدايش و مؤسسان و اختلاف در اعتبار بعضى از آنها مطرح است.

اقسام اجتهاد از نگاه فقهاى مذاهب اسلامى‏

اقسام اجتهاد از نگاه اهل سنت عبارتند از:
1. اجتهاد مستقل يا مطلق: اجتهاد فردى است كه در اصول و مبانى و در مصاديق و فروع داراى رأى مستقل است؛
2. اجتهاد نيمه مستقل يا مطلق منتسب: اجتهاد كسى است كه از تابعان مجتهد قسم اول در اصول و مبانى باشد، ولى اجتهاد را در آنها با شيوه‏اى به كار مى‏گيرد كه خود آن را اختيار كرده است نه اين كه در آن تابع مجتهد اول باشد؛
3. اجتهاد تخريجى يا مقيد و يا در مذهب: اجتهاد مجتهدى است كه در محدوده مبانى و آراى اصولى و فقهى پيشواى مذهبى اجتهاد مى‏كند و به شرح و تفصيل و ترجيح اقوال او اشتغال دارد، ولى گاهى خودش به آرايى دست مى‏يابد؛
4. اجتهاد در ترجيح: اجتهاد فردى است كه مى‏تواند برخى از نظرها را بر برخى ديگر از آنها ترجيح دهد؛
5. اجتهاد در فتاوا: اجتهاد مجتهدى است كه توانايى به دست آوردن فتاواى مجتهدان پيش از خويش را دارد.
اقسام اجتهاد از ديدگاه اماميه عبارتند از:
1. اجتهاد نظرى: اجتهادى كه براى شناخت اصول و مبانى معرفتى و اعتقادى به كار گرفته مى‏شود. اين قسم مورد بحث ما نيست؛
2. اجتهاد عملى: اجتهادى كه براى علم به مطابق داشتن عملى را كه انسان انجام داده با آنچه به او امر شده است - كه در اصطلاح علمى به آن مطابقه «المأتى به مع المأمور به» مى‏گويند - به كار گرفته مى‏شود، كه آيا اين عمل انجام شده با آنچه به آن امر شده است مطابقت دارد يا نه؛
3. اجتهاد اصولى: اجتهادى كه براى شناخت دليل و حجت به كار گرفته مى‏شود و هدف از آن فقط به دست آوردن حجت و مدرك براى احكام حوادث واقع شده و رويدادهاى تازه و جديد است؛
4. اجتهاد فقهى: اجتهادى كه براى شناخت حكم شرعى از راه عناصر و مبانى اصلى استنباط به كار گرفته مى‏شود؛
5. اجتهاد تفريعى و تطبيقى: اجتهادى كه براى شناخت فروع اصول و مصاديق قوانين كليه احكام و ارتباط بين فروع و اصول و مصاديق قوانين كلى احكام به كار گرفته مى‏شود. اين اجتهاد فروع تازه را از هر نوع و قسمى كه باشد به اصول پايه بازگشت داده و قوانين كلى را بر مصاديق خارجى آنها منطبق مى‏كند.

نقش تحول زمان در تحول ويژگى‏هاى موضوعات‏

بى‏ترديد تحول زمان و شرايط آن، نه تنها در تحول احكام شريعت كه در تحول ويژگى‏هاى درونى و بيرونى موضوعات احكام و ملاكات آنها در غير مسائل عبادى نيز نقش دارد و با تحول آنها در بستر زمان براساس تحول اجتهاد احكام الهى آنها نيز تحول مى‏پذيرد، زيرا اين تحول سبب مى‏شود كه موضوع تحول يافته از نظر ويژگى از حيطه اصلى اصول شرعى خارج و در حيطه اصلى ديگر از اصول شرعى داخل شود و در نتيجه حكم ديگرى براساس اصل دوم بر آن مترتب گردد.
اين قانون تحول اجتهاد و استنباط با تحول زمان، مكان و احوال آدميان براساس عناصر اصلى استنباط و ادله معتبر آن، مورد پذيرش نوع بزرگان از فقهاى مذاهب اسلامى است.

1. نظر فقهاى اماميه درباره تحول اجتهاد

1. علامه حلى (متوفاى 726 ق) مى‏فرمايد: احكام در شرع اسلام منوط به مصالح است و مصالح به تغيير اوقات متغير و به اختلاف مكلفان مختلف مى‏شوند. با اين حساب اين امكان وجود دارد كه حكم معينى براى قومى در زمان خاصى مصلحت باشد و به آن امر شود، ولى براى قومى در زمان ديگر مفسده باشد و مورد نهى قرار گيرد.1
2. شهيد اول (متوفاى 786 ق) فرموده است: احكام به تغيير و تحول عادت‏ها جايز است كه تغيير و تحول پيدا كند همانند نقود متحاوره (متداول) و اوزان متداول و هزينه زن‏ها و اقارب چون آنها پيروى عادت زمانى را مى‏كنند كه در آن واقع شدند و نيز تقدير عوارى و عوايد.2
3. محقق اردبيلى (متوفاى 993 ق) در اين زمينه فرموده است: هيچ گاه ممكن نيست به گونه كلى نظريه‏اى در شريعت بيان شود، چون احكام به اعتبار ويژگى‏ها و خصوصيات، احوال آدميان، زمان‏ها، مكان‏ها و اشخاص مختلف مى‏شوند و اين امرى واضح و روشن است و امتياز خاص براى آن علما و فقهايى است كه بتوانند اين اختلافات و تحولات را درك كنند و احكام را بر مصاديق و موضوعاتى كه منظور شرع مقدس است منطبق نمايند.3
4. شيخ محمدحسين كاشف الغطا مى‏گويد: تغيير احكام به تغيير زمان قابل انكار نيست. بعد مى‏فرمايد: احكام الهى قابل تغيير نيست مگر به تغيير موضوعات يا از راه تغيير زمان يا مكان و يا اشخاص.4
5. صاحب جواهر (متوفاى 1266 ق) در مسأله فروختن به پيمانه چيزى را كه به وزن به فروش مى‏رسد چون آن متعارف بين مردم است آن را اعتبار كرده و فرموده است: اقوا اعتبار متعارف در بيع است و آن با اختلاف زمان‏ها و مكان‏ها مختلف مى‏شود.5
6. امام خمينى فرموده است: عنصر زمان و مكان داراى تأثير در تحول اجتهاد است.6

2. نظر فقهاى اهل سنت درباره تحول در اجتهاد

مسأله تغيير و تحول اجتهاد و استنباط از عناصر استنباطى با تحول زمان، مكان، احوال و عادت‏ها بين فقهاى اهل سنت نيز مطرح بوده است؛ از جمله:
1. ابن قيم جوزى (متوفاى 751 ق) در كتاب اعلام الموقعين فصل مستقلى با عنوان «تغيير الفتاوى و اختلافها بحسب تغيير الازمنه و الامكنه و الاحوال و النيات و العوائد» (تغيير و اختلاف در فتاوا به موجب اختلاف زمان‏ها و مكان‏ها و احوال و نيت‏ها و عادت‏ها) دارد.7
2. ابو اسحاق شاطبى (متوفاى 790 ق) مى‏گويد: شارع چون مصالح بندگان را در نظر دارد احكام عادى داير مدار آنهاست، از اين رو مى‏بينى چيزى كه در آن مصلحت نباشد منع شده و هر گاه در آن مصلحت باشد جايز شده است.8
3. دكتر محمصانى در المجتهدون فى القضاء مى‏نويسد: احكامى كه براساس اجتهاد قرار دارد با تحول زمان و مكان و احوال متحول مى‏شود.9
4. محمد امين افندى (ابن عابدين) مى‏گويد: بسيارى از احكام با اختلاف زمان مختلف مى‏شود، به سبب تغيير عرف آن يا به دليل حادث شدن ضرورتى و يا فساد اهل زمان، به گونه‏اى كه اگر حكم اول باقى بماند باعث مشقت و ضرر به مردم مى‏شود و با قواعد شريعت كه مبتنى بر تخفيف و آسان‏گيرى و دفع ضرر و فساد براى بقاى جهان آنهاست منافات دارد.10
5. احمد مصطفى زرقاء در اين باره مى‏نويسد: احكام شرعى با اختلاف زمان كه باعث تبدل موضوعات شوند تبدل پيدا مى‏كند.11
6. دكتر وهبه زحيلى مى‏گويد: احكام به سبب تغيير عرف يا مصالح مردم يا مراعات ضرورت يا فساد اخلاق و ضعف موانع دينى و يا براى تطوّر زمان تغيير پيدا مى‏كند.12

دو ديدگاه درباره نظريه تحوّل‏

1. ديدگاه اول: عبارت است از خاضع ساختن هويت و حقيقت احكام شريعت در برابر تحوّل زمان و شرايط و مظاهر جديد آن، به بهانه اين كه احكام الهى مطابق با مقتضيات زمان و شرايط و اوضاع و احوال و عرف و عادت مردم تشريع شده است، و با تحوّل آنها تحوّل مى‏پذيرد.
اين ديد در ميان برخى از صاحبان اديان به وجود آمد و از قرن نوزدهم ميلادى كه اشاعه يافت، طرفدارانى پيدا كرد.
معتقدان به ديدگاه گفتند احكام دينى، داراى آسان‏گيرى در همه ابعاد زندگى بشرى بوده و كاملاً انعطاف‏پذير است و بايد با تحوّل زمان و مظاهر جديد آن در همه ابعاد اجتماعى، هنرى، فرهنگى و ... احكام آنها نيز تحوّل و تغيير يابد و اين در حالى است كه شريعت بايد ميزان و معيارى براى رويدادها و پديده‏هاى زمان قرار گيرد و آنها در برابر شريعت خاضع شوند. با اين وصف، صاحبان اين ديد بر اين باور شدند كه بايد سليقه و روح حاكم بر زمان و مظاهر جديد آن حاكم قرار گيرد و احكام الهى در برابر آنها خاضع شوند. اين كار در حقيقت، آراستن دين است با آنچه از دين نيست و به تعبيرى ديگر، نوعى بزك كردن دين از راه‏هاى غير اصولى است.
در هر حال طرفداران اين ديدگاه مفاهيم اصيلِ تمدن و دين و شريعت را به كنار گذاشته، فرهنگ مبتذل و فساد انگيز را به گونه كامل و بدون قيد و شرط پذيرفته‏اند و امورى كه به يقين برخلاف موازين شريعت است مانند ربا، بى‏حجابى و اختلاط زنان و مردان را بدون رعايت موازين دينى توجيه مى‏كردند و هنگامى كه از طرف آگاهان به مبانى شريعت و اهداف آن، مورد اعتراض قرار مى‏گرفتند، مى‏گفتند، مى‏خواهيد ما را به عقب برگردانيد، در حالى كه دستورهاى الهى با تطوّر زندگى و مظاهر جديد آن به گونه كامل سازگارى دارد. اين ديدگاه بر پايه نظريه تحوّل شريعت با تحوّل زمان و شرايط و مظاهر جديد آن استوار است كه دانشمندان و صاحب نظران مسيحيت به آن قائل هستند.
2. ديدگاه دوم: عبارت است از خاضع ساختن رويدادها و مظاهر جديد زندگى در بستر زمان، در بعد اجتماعى، اقتصادى، فرهنگى، هنرى و ... در برابر احكام شريعت، از راه اعمال اجتهاد در منابع و مبانى آن، البته با توجه به ويژگى موضوعات كه با تحوّل زمان متحوّل مى‏شوند. بر اساس اين ديدگاه احكام شريعت با تحوّل زمان و مظاهر جديد آن هيچ گاه تحوّل نمى‏يابد، بلكه موضوعات يا ويژگى‏هاى درونى يا بيرونى آنها در اثر تحوّل زمان و شرايط آن تحوّل مى‏يابند و در اين صورت بايد احكام آنها نيز به تبع موضوعات تحوّل يابد. اين نظريه بر پايه قانون تحوّل اجتهاد با تحوّل زمان، براساس مبانى شرعى معتبر، استوار است.

نظريه دوم از ديدگاه فقه اجتهادى اسلامى درست است، زيرا تحوّل اجتهاد تطبيقى و تفريعى با تحوّل زمان و شرايط آن براساس مبانى شريعت و دلايل معتبر آن، تحوّل در شريعت نيست، زيرا در تحوّل آن تحوّل زمان تأثيرى ندارد، بلكه تحوّل زمان و شرايط آن در تحوّل موضوعات احكام داراى نقشند و براى مجتهد پس از بررسى آنها، در هنگام استنباط، معلوم مى‏شود كه مظاهر جديد زندگى، تحوّلات علمى، اجتماعى، سياسى، فرهنگى و هنرى در بستر زمان در تحوّل موضوعات يا ويژگى‏هاى بيرونى يا درونى آنها تأثير داشته‏اند يا خير. در مواردى كه در تحوّل آنها تأثير داشته‏اند، احكام آنها نيز براساس ادله به وسيله اجتهاد تطبيقى و تفريعى تغيير مى‏كند و در مواردى كه تأثير نداشته‏اند تغيير نمى‏كند، زيرا در مبانى فقه اجتهادى اسلامى (يعنى قرآن و سنت پيامبر) احكام شرعى بر موضوعات با قيود و شرايطى براساس ملاكات قرار دارند و مادامى كه در آنها تحوّل پديد نيايد در احكام آنها نيز تحوّلى پديد نمى‏آيد، زيرا موضوع به منزله علت براى حكم است، پس همان گونه كه انفكاك معلول از علت امكان ندارد، همين طور انفكاك حكم از موضوعش امكان ندارد، اگرچه در مظاهر زندگى تحوّلى پديد آيد.
با روش اصولى معتدل اجتهادى علاوه بر اين كه مى‏توان فقه را با رويدادهاى مختلف همگام كرد، از راه نظريه تحوّل اجتهاد مى‏توان مشكله تطبيق شريعت ثابت را با متغيّر زمان و شرايط آن را نيز حل كرد، زيرا زمان و شرايط و رويدادهاى جديد آن، در تحوّل شريعت از موضوع اصلى خود دخالتى ندارد، بلكه در تحوّل موضوعات و ملاكات احكام تأثير دارند كه پيامد آن تحوّل احكام آنهاست.

نبود حكم ثانوى در قانون تحوّل اجتهاد

حكم جديدى كه به وسيله اجتهاد براساس ادله شرعى براى موضوع تحوّل يافته در اثر تحوّل زمان بدست مى‏آيد حكم ثانوى آن به شمار نمى‏آيد، چون حكم ثانوى براى موضوعى است كه داراى دو حكم باشد: يكى به عنوان اوّلى و در حال اختيار و ديگرى به عنوان ثانوى و در حال اضطرار. ولى در مورد بحث چنين نيست، چون پس از تحول موضوع يا ويژگى‏هاى درونى يا بيرونى آن، موضوع جديد پديد مى‏آيد، پس دو موضوع مطرح است: يكى پيش از تحوّل آن و دومى پس از تحول آن؛ با بيان اين كه تحول زمان و شرايط آن در تحوّل موضوع يا ويژگى‏هاى آن نقش دارد و اين تحول، تحول حكم را نيز به دليل تحول موضوع آن به دنبال دارد؛ پس حكم دوم براى موضوع دوم است نه براى موضوع اول؛ بنابراين دو حكم براى دو موضوع است نه دو حكم براى يك موضوع.
تغيير و تحول در حكم در اثر تغيير و تحول موضوع آن منافاتى با «حلال محمد حلال الى يوم القيامة و حرام محمد حرام الى يوم القيامة» ندارد، چون اگر موضوع با همه خصوصياتش در بستر زمان داراى حكمى بوده باشد و در زمان بعد همان موضوع با همه آن ويژگى‏ها وجود داشته باشد، در اين صورت نمى‏توان گفت كه حكم ديگرى به عنوان حكم اوّلى پيدا مى‏كند، زيرا اين مطلب با «حلال محمد حلال الى يوم القيامة و حرام محمد حرام الى يوم القيامة» منافات دارد؛ اما اگر موضوع يا ويژگى‏هاى درونى يا بيرونى يا عنوان و يا ملاك حكم آن تغيير كند اين تغيير، تغيير حكم را نيز به دنبال دارد. در اين صورت اين حكم دوم ديگر با جمله «حلال محمد» منافاتى ندارد، زيرا حكم جديدى است براى موضوع جديد، نه براى موضوع اول و برخلاف حكم آن، پس در واقع دو موضوع مستقل و دو حكم مستقل براى آن دو هست و هر يك از دو حكم مذكور نسبت به موضوع خودش حكم اوّلى محسوب مى‏گردد.
به اعتقاد نگارنده، اگرچه تحول زمان و شرايط آن در تحول شريعت تأثيرى ندارد - زيرا شريعت بر موضوعات خودش هميشه امرى ثابت بوده و زمان براى آن ظرف است نه موضوع كه با تحول آن شريعت متحول شود و لذا هيچ گاه با تحول زمان دگرگون نمى‏شود - ولى شريعت بر موضوعات براساس ملاكات، تشريع احكام كرده است و تحول زمان در تحول آنها يا ويژگى‏هاى درونى و بيرونى آنها و نيز در تحول روابط اجتماعى تأثير دارد. پس در مواردى كه از راه آن موضوعات تأثير بپذيرند، حكم آنها نيز تغيير مى‏پذيرد و داراى حكم ديگرى براساس دليل شرعى مى‏شوند، زيرا اين امكان وجود ندارد كه معلول بدون علت و عرض بدون معروض آن وجود داشته باشد. بنابراين اين كه برخى از صاحب نظران فكر مى‏كنند شريعت و قوانين آن مانند ساير پديده‏هاى اجتماعى بايد با تغيير زمان تغيير يابد و با تحوّلات و اكتشافات جديد علمى همگام شود نادرست است، زيرا تغيير شريعت با تحوّل زمان و رويدادهاى آن وجود ندارد، بلكه تغيير و تحوّل در اجتهاد با تحوّل رويدادهاى زمان - در صورتى كه باعث تحول موضوعات يا ويژگى‏هاى درونى يا بيرونى آنها شود - براساس مبانى و ادله شرعى است كه در نتيجه حكم ديگرى بر موضوعِ تحول يافته مترتب مى‏شود.

آسيب‏شناسى اجتهاد مصطلح‏

اگر به فقه استنباطى از نگاه روز به رويدادها و مشكلات جامعه و خلأها و نارسايى‏هاى آن بنگريم اذعان خواهيم كرد كه گرفتار آفت‏هاى فراگيرى است؛ از جمله:
1. عدم درك جامعه تحول يافته و نيازهاى آن؛
2. عدم تحقق استنباط نوعاً براساس عناصر اصلى استنباط؛
3. نبود شيوه جديد اجتهادى در برابر پديده‏هاى نو و رويدادهاى جديد زندگى است كه كاربردى براى حلّ مشكلات جامعه دارد؛
4. مصلحت انديشى‏هاى شخصى در مقام بيان احكام؛
5. عوام‏زدگى؛
6. ضعف بنيه كارشناسى و موضوعات؛
7. عدم آگاهى از علوم روز كه در ساختار موضوعات نقش دارد. هيچ گاه نمى‏توان اين را انكار كرد كه هرچه سطح آگاهى فقيه از مجموع دانش روزگارش ارتقا يابد توان پاسخ‏گويى وى به پرسش‏ها نيز افزايش مى‏يابد؛
8. عوامل نادرست ذهنى و انديشه‏هاى غلط محيطى و اجتماعى ؛
بيان اين نكته لازم است كه بى‏ترديد مجتهد بايد در برابر مسائلى كه حكومت اسلامى باعث پيدايش آنها در ابعاد زندگى شد پاسخ‏گو شود؛ ما در اين باره از سويى بر اين اعتقاديم كه مجتهد با اجتهاد نوين براساس عناصر اصلى استنباط مى‏تواند پاسخ‏گوى مسائل شود؛ ولى از سوى ديگر بر اين باوريم كه با وجود آفت‏ها و موانع مذكور در حوزه استنباطى به ويژه با اجتهاد مصطلح در آن، هيچ گاه براى او امكان پاسخ‏گويى در برابر آنها نخواهد بود.
پس اجتهاد راهى است وسيع و مطمئن كه فقه اجتهادى را هم پاى زمان و مظاهر نو و آيين آن و روابط انسان‏ها در جهان پيرو هر دين و يا مسلكى كه باشند و همراه قدرت تفكر و دانش در حركت قرار مى‏دهد و مجتهد را به ژرفاى معارف الهى و به دقايق احكام اسلامى براى حل مشكلات و پركردن خلأها و بر طرف كردن نارسايى‏ها رهنمون مى‏سازد. پس آن راهى بسيار مفيد و سازنده و در نهايت وسعت است ، ولى بايد ديد رهروان چگونه آن را بپيمايند. آنچه مسلم است، راه اجتهاد و استنباط به يكسان و به گونه مطلوب در طول تاريخ پيموده نشده است.
در روزگارى رهروانش بر ظاهر نصوص بسنده كرده بدون اين كه تفريعى و تطبيقى در آن به عمل آورده باشند، البته اين بدين جهت بوده است كه نيازى به آن نبوده به دليل نبود مظاهر جديد و رويدادهاى نو به نو در جامعه. در روزگارى ديگر بر ظاهر نصوص بسنده نكرده و تفريع و تطبيق در آن به عمل آمده ولى استمرار پيدا نكرد. در روزگارى رهروانش در مقام استنباط بر دستاوردهاى پيشينيان بسنده نموده و اصل اجتهاد به كنار قرار گرفت. در اين روزگار در برابر دستاوردهاى گذشتگان حتى با تحول ويژگى‏هاى موضوعات احكام كه با تحول زمان تحول مى‏پذيرند اظهار نظر نشده است. در روزگارى ديگر برخى بر آنها بسنده كردند، بلكه به دستاوردهاى خود از منابع و پايه‏هاى شناخت هر چند به خلاف نظر پيشينيان بوده بسنده كردند، ولى بدون اين كه بررسى كاملى از فروع اصول احكام و مصاديق قوانين كلى و ارتباط بين آنها در مقام استنباط به عمل آورده باشند. در روزگارى نيز با بررسى فروع اصول و مصاديق كلى و ارتباط بين آنها ولى بدون بررسى ابعاد قضايا و ويژگى‏هاى داخلى و خارجى موضوعات كه در بستر زمان متحول مى‏شوند كه در نتيجه اين تحول، احكام آنها نيز بايد تحول پذيرد. در زمانى نيز با بررسى فروع اصول و مصاديق قوانين كلى و ارتباط بين آنها و نيز با بررسى ويژگى‏هاى موضوعات و استخراج احكام آنها به وسيله اجتهاد از راه منابع معتبر شرعى.
اين شيوه اجتهادى در اين زمان پديدار شد و صاحب آن قانون تحول احكام را در برابر تحوّل زمان و مكان و احوال - كه در تحول ويژگى‏ها و خصايص بيرونى و درونى موضوعات نقش دارند - براساس مصادر و ادله شرعى پذيرفته است.
من بر اين بينش و اعتقادم كه بدون به كارگيرى اجتهاد با اين شيوه نو در مبانى معتبر شرعى و بسنده كردن بر شيوه‏هاى اجتهادى پيشينيان هيچ گاه نمى‏توانيم در برابر رويدادهاى نو به نوى جامعه پاسخ گو شويم.
اميدواريم به طور گسترده شاهد اين شيوه اجتهادى باشيم، زيرا بدون اين شيوه هيچ‏گاه نمى‏توان بر مشكلات فايق آمد.
در هر حال، اين نوسان اجتهادى معلول كيفيت رشد و توسعه و گسترش جامعه اسلامى و بينش و تفكر فقيهان و مجتهدان و پيدايش حوادث واقعه و موضوعات مستحدثه و نيازهاى جامعه و شرايط آن بوده است.
هنگامى كه موضوع و شرايط تازه‏اى در زندگى فرد و يا جامعه‏اى به وجود مى‏آمد و مورد ابتلاى فرد و يا جامعه قرار مى‏گرفت به ضرورت مسؤولان فقه اجتهادى نيز به تبيين و شناخت و بيان احكام اسلامى مربوط بدان موضوع مى‏پرداختند اين كه تلاشهاى اجتهادى به دنبال احساس نياز رخ مى‏داده و مى‏دهد تا اندازه‏اى طبيعى است، ولى تأخير در مقام پاسخ و بر طرف كردن نيازها از راه منابع اسلامى و برخى از موارد صحيح نبوده، زيرا مشكلاتى را براى مسلمانان به وجود آورده است.
امروز كه نظام اسلامى برپاست و همه ابعاد زندگى دگرگون شده بايد در برابر رويدادها و ارتباطات بين جهانيان از راه اجتهادى بر اساس منابع معتبر شرعى پاسخ گو شد و از هيچ كوششى نبايد كوتاهى كرد.
شايان ذكر است در عصر حاضر اجتهاد با شيوه جديد آن كه با تحول زمان و مكان و احوال و عرف براساس منابع معتبر شرعى تحول مى‏پذيرد، تكيه گاه محكم و استوار تئورى حكومت اسلامى بر اساس ادله آن در برابر رويدادهاى زمان از هر نوع و قسمى در همه زمينه‏ها مى‏باشد. بنابراين ناديده انگاشتن اين وسيله بالنده با شيوه جديد آن كه نيروى محرّكه فقه و فقاهت است، و بسنده نمودن بر شيوه‏هاى پيشين در مقام استنباط احكام، همانگونه كه اشاره شد ركود و رخوت و ايستايى فقه را در پى‏خواهد داشت و از اين رهگذر خسارات علمى و عملى جبران ناپذيرى را در نظام اسلامى بايد پذيرا شد.
سير قهقهرايى و باز گشت به تاريكى‏هاى اخبارى‏گرى نتيجه محتوم مقاومت در برابر اجتهاد فقيهان جامع شرايط است.
پياده نشدن اجتهاد در عناصر اصلى استنباط در برابر رويدادها و مظاهر جديد زندگى براى شريعت فاجعه‏آميز است، زيرا به كارگيرى اجتهاد در منابع در صورتى كه موازين و شرايط آن كه بيان مى‏شوند رعايت گردند اصل حركت براى همگام كردن فقه با رخدادهاى متطوّر زندگى در همه ابعاد آن (فردى، حقوقى، جزايى، قضايى، اقتصادى، اجتماعى و حكومتى) است و در صورتى كه اجتهاد با شرايط و موازينى كه دارد براساس ادله در برابر آنها انجام نشود موجب مى‏شود كه تفكر فقهى و انديشه اجتهادى در قالب عناصر استنباطى كه مطابق شرايط زمان صدور آنها بود جامد و راكد گردد و احكام موضوعات به صورت سنت‏هاى بى‏روح و ايستا درآيد و در برابر موضوعاتى كه از حيث ويژگى‏هاى درونى و يا بيرونى تحول يافته از حركت باز نايستد و در مقابل مقتضيات زمان و شرايط آن بيگانه گردد بلكه ناهماهنگى را در همه ابعاد متطوّر زندگى بين عناصر و مواد اصلى استنباط و بين شرايط زمان و رويدادهاى جامعه به وجود آورد.
اجتهادى كه به فقه اجتهادى در نظام اسلامى در همه ابعاد زندگى گسترش مى‏بخشد اجتهاد تفريعى و تطبيقى است كه از آن طريق، فروع تازه مختلفى به اصول پايه بازگشت داده و قوانين كلى بر مصاديق خارجى آنها براساس عناصر اصلى استنباط منطبق مى‏شود و در هر زمان مجتهد موظف است كه موازين آن را رعايت كند تا فرع تازه‏اى بر غير اصل خودش بازگردانده نشود و قانونى بر غير مصداق خودش منطبق نگردد؛ ولى بايد اذعان داشت كه امروزه با تكوين نظام اسلامى و پيدايش مسائل گوناگون و تحول عظيم در ساختار ابعاد مختلف جامعه (فردى، اجتماعى، اقتصادى، حقوقى، قضايى، جزايى، كيفرى، فرهنگى، هنرى، سياسى و روابط بين‏الملل) و به وجود آمدن زمينه اجرايى و عملى براى فقه اجتهادى، هر مجتهدى بدون دارا بودن ويژگى‏هاى فوق و تنها با به كارگيرى اجتهاد تفريعى و تطبيقى در مبانى و پايه‏هاى شناخت، نمى‏تواند در برابر رويدادهاى گوناگون جامعه پاسخ‏گو شود، به كار فقاهتى خود تعميم دهد، از محصور بودن آن در مرزهاى كنونى رهايى بخشد و در افق‏هاى جديد آن را داخل كند و از راه آن شريعت را با گستره زندگى توسعه يافته و دگرگون شده انسانى براساس ادله هماهنگ و در همه ابعاد عينيت بخشد.
ويژگى‏ها و شرايط خاصى را كه بايد امروز مسؤول حوزه اجتهادى و استنباطى دارا باشد عبارتند از:
1. جهان‏بينى گسترده و آگاهى از سياست‏هايى كه در اين عصر در جهان به كار گرفته مى‏شود؛
2. شناخت جامعه و نيازهاى آن؛
3. بررسى و شناسايى موضوعات احكام و ويژگى‏هاى درونى و بيرونى آنها، چه از راه خودش و چه از راه متخصصان در هر رشته‏اى؛
4. استنباط براساس مبانى معتبر و عناصر اصلى استنباط نه براساس اخبار آحاد يا اجماعات منقول و يا براساس شهرت‏هاى بى‏اساس؛
5. پرهيز از تأويلات قشرى براى متون استنباطى؛
6. تعميم آن به حوزه‏هاى فردى، اجتماعى، سياسى، اقتصادى، قضايى، حقوقى، فرهنگى، پزشكى و هنرى؛
7. وجود اجتهاد در حوزه استنباطى هم در مرحله تئورى و هم در مرحله فتوا؛
8. آگاهى از علومى كه موضوعات احكام را مشخص مى‏كند. چه خودش به آن علوم آگاهى يابد و چه از طريق متخصصان؛
9. درك جهانى بودن شريعت و رسالت خطير آن در برابر رويدادهاى زمان؛
10. برخوردارى از جهان‏بينى اسلامى گسترده و غير محصور به زمان و مكانى خاص؛
11. درك شناخت عميق عناصر زيربنايى شريعت و توان بر عرضه داشتن برداشت‏ها و دريافت خويش از آنها براساس بينش جهانى و واقعيت‏هاى زمان و عينيت‏هاى خارجى به گونه‏اى كه بتواند آنها را با شرايط و موقعيت جامعه هماهنگ كند؛
12. درك روح كلى شريعت از عناصر اصلى استنباط كه بر گذشت و آسان‏گيرى استوار است، زيرا نشان دادن چهره خشن از آن ايمان مردم را سست و براى نسل جوان غير قابل تحمل است؛
13. آسيب‏پذير نبودن در برابر آرا و نظرهاى پيشينيان و عوامل ذهنى و خارجى، زيرا موجب مى‏شود كه ديد او از راه آنها جهت گيرد و اجتهاد از ماهيت اصلى خويش منسلخ گردد؛ اجتهادى واجد ماهيت اصيل خود است كه ديد مجتهد در آن از راه كتاب خدا و سنت رسول خدا جهت گيرد نه از راه غير آنها؛
14. دورى از عوام‏زدگى و جمود و تحجر و ظاهرگرايى. اين عوامل حوزه استنباطى را از كارآيى باز مى‏دارند؛
15. توان بر درك كامل ابعاد جامعه و نيازهاى آن؛
16. خارج كردن احاديث ساختگى از حوزه استنباطى كه محدثان و علماى رجال آنها را بيش از پنجاه هزار دانسته‏اند؛
17. رعايت ويژگى‏هاى شيوه جديد اجتهادى در مقام استنباط.
ويژگى‏هاى شيوه جديد اجتهادى‏
پديده‏ها از هر نوع و قسمى كه باشند (تبليغ، تدريس، تعليم و ...)، اگرچه در بستر زمان ثابت هستند و با تحول زمان و شرايط آن تحول نمى‏پذيرند، ولى شيوه‏هاى آنها با تحول زمان و شرايط آن تحول‏پذيرند و پديده اجتهاد يكى از آنهاست؛ پس بايد آن شيوه‏اى را برگزيد كه جديد، پويا، بالنده و هماهنگ باشرايط جامعه و رويدادهاى نو به نوى آن براساس مبانى شرعى باشد. با بررسى مفصلى كه نگارنده در ادوار اجتهاد و منابع آن داشته به دست آمده است كه اجتهاد و فقاهت در طول تاريخ داراى شيوه‏هاى گوناگون و مختلفى شده و ما در بحث‏هاى خود شيوه هشتم از آنها را پذيرفتيم، زيرا با شيوه مصطلح رايج هيچ گاه نخواهيم توانست در برابر انبوه مسائل نوپيدا در زندگى فردى، اجتماعى و حكومتى پاسخ‏گو شويم و مشكلات را حل و خلأها را پر و نارسايى‏ها را برطرف كنيم.

ويژگى‏هاى شيوه جديد اجتهادى عبارتند از:

1. وجود آن در حوزه استنباطى براساس مبانى معتبر و عناصر اصلى استنباط؛
2. بازنگرى در ادله و مبانى استنباطى و نيز بررسى شرايط زمان صدور و مخاطبان آنها پيش از استنباط حكم از ادله؛
3. بررسى كامل ابعاد قضايا و سنجيدن آنها براساس واقعيت‏هاى زمان و شرايط آنها و عينيت‏هاى خارجى و خصوصيات آنها؛
4. بررسى ويژگى‏هاى درونى و بيرونى موضوعات احكام كه تحول زمان و شرايط آن در تحول آنها نيز داراى نقش به سزايى است و اين باعث مى‏شود كه موضوع و حكم آن از حيطه اصل شرعى كه قرار دارد خارج و در حيطه اصل شرعى و حكم ديگرى قرار گيرد؛
5. بررسى ملاكات احكام موضوعات در غير مسائل عبادى (اجتماعى و حكومتى) از راه عقل، زيرا به كمك آن مى‏توان در برخى موارد، ملاكات احكام را به دست آورد و به مورد ديگرى كه در نص به حكم آن تصريح نشده باشد - ولى ملاك به دست آمده در آن فهميده شود - سرايت داد؛
6. رعايت مقتضيات احوال جوامع و اعصار و شرايط مكان‏ها در مقام تطبيق و اجراى احكام، زيرا بدون رعايت اين امر در مقام اجراى حكم، اين امكان وجود دارد كه پيامدهاى تأسف‏بارى را براى جامعه داشته باشد؛
7. رعايت موازين اصولى معتدل (مبتنى بر منابع و ادله معتبر) و پرهيز از اصولى افراطى (مبتنى بر منابع قطعى و ظنى) و اصولى احتياطى و شيوه اخبارى‏گرى، زيرا اينها در طول تاريخ بزرگ‏ترين لطمه را بر فقه اجتهادى وارد كرده‏اند. در اين خصوص مطالبى در كتاب منابع اجتهاد و روش‏هاى كلى استنباط آورده‏ام.
حوزه استنباطى چهار نظريه كلى را در بستر زمان به خود ديده است كه عبارتند از:
1. نظريه اخبارى‏گرى: پيروان اين نظريه در مقام استنباط تنها بر ظاهر نصوص و عناوين آنها و به دور از ضوابط عقلى بسنده كرده‏اند. برخى از آنها اجتهاد را بدعت و برخى ديگر آن را توطئه عليه دين دانسته‏اند؛
2. نظريه اصولى معتدل: دارندگان اين نظريه هيچ گاه بر ظاهر نصوص و عناوين آنها در مقام استنباط بسنده نكرده و براى عقل نقش قائل بوده‏اند و بر اين باورند كه فقه بدون به كارگيرى اجتهاد در منابع آن ممكن نيست كه هماهنگ با شرايط زمان و شرايط آن شود و اجتهاد كه در دل فقه مانند چشمه جوشان قرار داده شد نيروى محركى براى همگام كردن آن با رويدادهاى نو به نوى زندگى است؛
3. نظريه اصولى افراطى: صاحبان اين نظريه همانند دارندگان نظريه اصولى معتدل در مقام استنباط هستند و تنها در منابع اجتهاد تعميم قائل شده‏اند. اجتهاد اينان هم براساس كتاب خدا و سنت رسول اوست و هم براساس قياس و استحسان كه اين نظريه از نظر ما ناتمام است.
4. نظريه اصولى احتياطى: دارندگان اين نظريه، در مقام تئورى همانند نظريه اصولى معتدل هستند، ولى در مقام عمل و فتوا داراى روش اخبارى‏گرى در مقام استنباط مى‏باشند، كه اين شيوه از نظر ما نادرست است.
در مبانى اسلامى تأكيد و توصيه بسيار شده است كه مجتهدان از شرايط زمان و رويدادهاى آن كه داراى تحوّل هستند و تحوّل آنها باعث تحول ويژگى‏هاى درونى و بيرونى موضوعات احكام مى‏شود آگاهى داشته باشند، از اين رو آنان بايد بيش از حدّ در مقام استنباط به زمان و شرايط آن اهميّت دهند تا بتوانند مقصود و هدف اصلى را كه هماهنگى بين اصول، تشريع و بين شرايط زمان و رويدادهاى جديد جامعه و مظاهر متنوع زندگى است حاصل كنند:
امام صادق‏عليه السلام فرمود: «العالمُ بزمانه لاتهجم عليه اللّوابس‏13؛ عالمى كه آگاهى از زمانش دارد مسائل مورد شبهه و پيچيده او را مورد هجوم قرار نمى‏دهد»، بلكه به مقتضاى برخى از روايات مى‏توان گفت رسالت مجتهدان تنها اين نيست كه از رويدادهاى زمانشان آگاهى و شناخت داشته باشند، بلكه بجاست با پيش‏بينى، از رويدادهاى آينده نيز آگاهى و شناخت داشته باشند، زيرا بر اين كار نتايجى است كه عبارتند از:
1. آمادگى براى پاسخ در برابر رويدادهاى آن. كلام امام‏عليه السلام: «مَنْ عَرَفَ الايّام لَم يَغْفل عَن الاستعداد14؛ كسى كه روزگار را بشناسد و آگاهى پيدا كند از آماده و مستعد شدن غفلت نمى‏كند». به همين نتيجه و فايده اشاره دارد. پس بايد مجتهد سال‏ها جلوتر از زمان خودش در حركت باشد تا آمادگى براى پاسخ مطابق شرايط زمانش را داشته باشد؛
2. شگفت زده نشدن در برابر حوادث و پيش‏آمدها و رخدادها. كلام امام‏عليه السلام به همين فايده نظر دارد كه فرمود: «اَعْرَف النّاس بالزّمان مَن لم يتعجّب مِنْ احداثه‏15؛ آگاه‏ترين مردم به زمانه كسى است كه از پيش‏آمدهاى آن تعجب نكند و اين نمى‏شود مگر براى آن كه آگاهى از شرايط زمان و رويدادها را دارد»؛
3. پذيرش توصيه امام‏عليه السلام در اين باره كه فرمود: «لا تقسروا أولادكم على آدابكم فإنّهم مخلوقون لزمان غير زمانكم،16 فرزندانتان را بر آداب و رسومى كه داريد مجبور نكنيد، زيرا براى زمانى غير از روزگار شما آفريده شده‏اند».
پيش از آن كه نمونه‏هايى در تحوّل اجتهاد براساس ادله شرعى با تحوّل زمان و شرايط ارائه شود، مناسب است شيوه رسول خدا در اين باره ارائه شود.
رسول خداصلى الله عليه وآله نيز براى زمان و شرايط آن نقش قائل بود، وى در كارها و دستورهاى خود شرايط زمان را به گونه كاملى رعايت مى‏كرد. در مصادر تاريخى آمده است: پيامبر پيش از هجرت در مسجد الحرام دور خانه خدا طواف مى‏كرد در حالى كه 360 بت در اطراف كعبه قرار داشت و ايشان هيچ گونه تعرض عملى و قولى به آنها نداشت، ولى وقتى شرايط زمانى براى او در نتيجه فتح مكه متحوّل شد، اولين كارش پس از ورود به مكه شكستن بت‏ها بود.
همچنين از رسول خدا نقل شد كه فرمود: اگر نبود كه خوش نداشتم بگويند محمد از كسانى است كه در جنگ با دشمن از افرادى كمك گرفت، ولى پس از پيروزى بر دشمنان خود، آنان را كشت، به يقين گروه بسيارى را گردن مى‏زدم.17 بايد دانست نظر رسول خدا به كسانى بود كه به او كمك مى‏كردند، ولى مستحق قتل بودند، اما وى در شرايط خاص زمانى از قتل آنان صرف نظر كرد. از اين حديث استفاده مى‏شود در اجراى حدود الهى بايد شرايط خاص زمانى مورد توجه قرار گيرد، زيرا غرض از تشريع حدّ براى سالم ساختن محيط اجتماعى است نه انتقام‏جويى از اهل فساد و گناه.

نمونه‏هايى در زمينه تحول اجتهاد با تحول زمان‏

1. كنترل جمعيت: حصر توالد و تناسل در اعصار گذشته ممنوع بود و به اين روايت تمسّك مى‏شد: «تناكحوا تناسلوا تكثروا فإنّي أباهى بكم الاُمم يوم القيامة و لو بالسّقط»18 و حديث «تزوّجوا فإنّى مكاثر بكم الأمم غداً فى القيامه»19 و آيه «أمددناكم باموال و بنين»،20 زيرا در زمان‏هاى گذشته تراكم جمعيت و امكانات و تأمين نيازهاى جامعه مانند شرايط فعلى نبود؛ اما امروز چنانچه حكومت نتواند امكانات لازم فرهنگى، اقتصادى، اجتماعى و تربيتى را براى آنان فراهم سازد و يا روند رشد اقتصادى و صنعتى و فرهنگى و اجتماعى جامعه گنجايش تزايد نامحدود نسل‏ها را نداشته باشد، مى‏توان منع را از حصر توالد و تناسل برداشت و آن را كنترل و محدود كرد، البته نه از راه سقط جنين.
2. بيان موارد احتكار: مسأله احتكار از جمله امورى است كه درباره مصالح جامعه و عموم مردم مطرح شده و با اندك تأمل در عناصر خاصه استنباط اين نكته استفاده مى‏شود. مقتضاى نصّ و دليل، مشروعيت احتكار در غير موارد آن (گندم، جو، خرما و مويز) است، اگرچه غير عناوين ياد شده در نصّ، مورد نياز مردم باشد؛ اما امروز چنين نظريه‏اى را نمى‏توان پذيرفت، زيرا صرف نظر از جمع بين عناصر خاصه استنباط كه عدم مشروعيت آن را در غير عناوين ياد شده مى‏رساند، مى‏توان گفت ملاك تشريع حكم براى احتكار، مصالح عموم جامعه و نجات مردم از تنگناى اقتصادى به هنگام سختى است و تنها داراى يك ملاك تعبّدى صرف نيست. اين استظهار و برداشت از كلام امام على‏عليه السلام كاملاً هويداست، زيرا حضرت در عهدنامه مالك اشتر ضمن اين كه او را به جلوگيرى از احتكار امر مى‏كند، مى‏فرمايد: «و ذلك باب مضرّة العامّة و عيب على الولاة».21 حضرت در كلام خود، احتكار را مخالف با مصالح عمومى و مضرّ به حال عموم دانسته است. پس حاكم اسلامى در صورتى كه احتكار هر نوع كالايى - هر چند غير از موارد ياد شده باشد - را برخلاف مصالح مردم بداند مى‏تواند حكم احتكار را بر آن سرايت دهد.
بدين جهت برخى از فقهاى بزرگ مانند شيخ طوسى و ابن حمزه در كتاب وسيله بر موارد مذكور در عناصر خاصه، چيزهاى ديگرى را افزوده‏اند. اين اختلاف را نيز مى‏توان مؤيد نظريه ما قرار داد. با بررسى اوضاع مالى و اقتصادى زمان صدور روايات مى‏توان سبب اختلاف را به دست آورد و گفت موارد ذكر شده در روايات، بدين جهت بوده كه آنها در آن زمان كالاهاى ارزشى به حساب مى‏آمدند و پيشوايان ما با توجه به نياز مردم، اين حكم را صادر كرده‏اند، نه آن كه داراى خصوصيتى باشند.

3. احياى زمين‏هاى موات: مقتضاى روايت «من أحيا أرضاً مواتاً فهى له»22، جواز مالك شدن بى‏حدو مرز زمين‏هاى مواتى است كه شخص آنها را احيا كند؛ اگرچه به مصلحت جامعه نباشد. حال اين سؤال مطرح مى‏شود كه آيا مى‏توان با تمسك به اطلاق اين حديث، به جواز احيا و مالكيت بدون قيد و شرط احيا كننده در زمين‏هاى موات قائل شد، در حالى كه امروزه با تغيير روابط اجتماعى و اقتصادى حاكم بر جامعه، كسانى كه از امكانات مالى قوى و توانايى تهيه وسايل برخوردارند مى‏توانند بخش وسيع و مكان‏هاى حساس از اراضى موات را احيا كرده و به تملك خود درآورند؛ در نتيجه افرادى كه داراى آن امكانات نباشند، از آن اراضى محروم مى‏شوند، با اين كه مى‏دانيم انگيزه‏هاى اجتماعى و حياتى در تشريع اين قانون كلى دخالت داشته است. آيا اين حكم در زمانى كه مشكل مسكن و زمين يك معضل اجتماعى شده است، با حكمت تشريع منافات ندارد؟ آيا در اين فرض، نقض غرض از تشريع حكم احياى موات تحقق نمى‏يابد؟
عالم بزرگوار مرحوم عاملى در كتاب مفتاح الكرامة ضمن بحث از اراضى موات مى‏نويسد:
و الميت منها أى الأراضي يملك بالأحياء بإجماع الأمة إذا خلّت عن الموانع... و لانّ الحاجة تدعوا إلى ذلك و تشتد الضّرورة إليه، لإنّ الإنسان ليس كالبهائم بل هو مدنيّ بالطبع لابدّ له من مسكن يأوى إليه و موضع يختص به، فلو لم يشرع لزم الحرج العظيم بل تكليف ما لا يطاق.23
چنان كه ملاحظه مى‏شود، اين فقيه بزرگ مانند بيشتر فقها انگيزه‏هاى اجتماعى و حياتى را در تشريع اين قانون كلى دخيل دانسته است. البته اين استظهار و برداشت با قطع نظر از توجه به تغيير ويژگى‏هاى بيرونى موضوع كه اراضى موات است در اثر روابط اجتماعى و اقتصادى حاكم بر جامعه و نيز با عدم توجه به شرايط و مقتضيات زمان صدور اطلاق دليل مذكور، ارائه شده است، زيرا مردم آن زمان به طور طبيعى و به مقدار متعارف، امكان حيازت و احياى اراضى موات را داشته‏اند، نه به شكل غير طبيعى و غير متعارف مانند امروز.
اگرچه از عناصر خاصه استنباط (روايات) مطلقاً اين معنا استظهار مى‏شود، با اين وصف، نمى‏توان به استظهار مذكور ملتزم شد، زيرا بر همگان معلوم است كه انگيزه و علت براى جعل و تشريع احكام، همانا حفظ جامعه و مصالح عمومى بشرى است؛ از اين رو زمينه تصحيح حكم و تقييد آنها فراهم مى‏گردد، زيرا علت همان گونه كه باعث تعميم مى‏شود، گاهى موجب تقييد نيز مى‏گردد.
موانعى كه باعث مى‏شود نتوانيم به اطلاق حديث تمسك جوييم و به مالكيت احيا كننده اراضى موات بدون قيد و شرط حكم كنيم عبارتند از:
اولاً، اين حكم با انگيزه‏هاى اجتماعى و حياتى تشريع منافات دارد؛ ثانياً، دليلْ ناظر به شرايط و مقتضيات زمان صدور آن است نه شرايط فعلى؛ ثالثاً، همان گونه كه پيشتر آمد، احكام دينى اگرچه در ماهيت خود ثابت است و هيچ تغييرى در آن راه ندارد، ولى آنها به لحاظ موضوعات خاصى تقرير و تشريع شده‏اند.

4. احياى انفال و مباحات: از عناصر خاصه استنباط استفاده مى‏شود كه انفال (مراتع، جنگل‏ها، درياها، پرندگان، وحوش و ...) براى شيعيان مباح و حلال شمرده شده است.24 آيا با توجه به اين كه اقتصاد و توليد در حيات فردى و اجتماعى بشر تأثيرى فراوان دارد، مى‏توان امروز كه ابزار توليد و روابط اقتصادى تغيير كرده است، با تمسك به اطلاق دليل مباح بودن آنها براى شيعيان بدون حد و مرز به جواز تصرف در آنها حكم كرد، حتى براى فردى كه بتواند با وسايل توليدى روز، براى استفاده شخصى از آنها بهره‏بردارى كند. برخى از پيامدهاى تمسك به اطلاق دليل انفال عبارتند از: نابودى مراكزى كه باعث حفظ و سلامت محيط زيست است؛ به خطر افتادن زندگى بسيارى از موجودات؛ سلب حق فعاليت اقتصادى در آنها از ديگران؛ به وجود آمدن سرمايه‏دارى كلان و به خطر افتادن مصالح اجتماعى و ايجاد اختلال در نظام.
البته اين مطلب با قطع نظر از توجه به شرايط زمان صدور ادله‏اى است كه انفال را براى شيعيان مباح قرار داده است؛ امّا اگر شرايط مزبور لحاظ شود و اطلاق ادله را ناظر به آنها بدانيم، در اين صورت مى‏توانيم به آسانى حكم عدم جواز تصرف در انفال به گونه مذكور را براى آنان صادر كنيم، زيرا مردم زمان صدور اين روايات، داراى ابزار و وسيله ابتدايى مانند تيشه و تبر بودند و به اندازه نياز خود از انفال استفاده مى‏كردند و هر قدر هم در آنها تصرف مى‏كردند به محيط زيست و مردم آن عصر ضرر نمى‏رساند، اما امروز با وسايل مدرن توليدى در مدت بسيار كم مى‏تواند تمام محيط زيست را تخريب كند، حال مى‏توانيم چنين تصرفى را مشمول ادله جواز بدانيم؟
در هر حال، انفالى كه موضوع حكم است در ظاهر، همان انفال عصر پيشين است كه هيچ تفاوتى با انفال امروز نكرده، ولى در عين حال، حكم آن در دو زمان فرق كرده است. موضوع از نظر واقع با خصوصيتى كه در طول زمان در آن پيدا شد، تفاوت كرده و آنچه داراى حكم سابق بود، غير از موضوعى است كه داراى حكم فعلى است، زيرا براى موضوع در زمان كنونى، تغيير بيرونى پيدا شد و همان گونه كه تغيير درونى موضوع، باعث تغيير حكم آن مى‏شود، تغيير بيرونى آن هم، حكم آن را تغيير مى‏دهد.
تغيير موضوع به گونه‏هاى مختلف صورت مى‏پذيرد:
1. تغيير اصل موضوع، مانند اين كه سگى در نمكزار به نمك يا آب نجس به بخار تبديل شود يا خون بدن انسان جزء بدن پشه شود يا شراب سركه گردد، در اين تغيير، حكم آن نيز تغيير مى‏كند و جاى بحث ندارد؛
2. تغيير ويژگى درونى موضوع نه خود آن، مانند خونى كه در زمان گذشته بر اثر نداشتن فايده ماليت نداشته ولى در زمان فعلى داراى فايده شده باشد؛

3. تغيير بيرونى موضوع، مانند آن جايى كه روابط اجتماعى يا اقتصادى در مورد موضوعى به گونه‏اى تغيير كرده باشد كه ديگر روابط اقتصادى و اجتماعى پيشين بر موضوع حاكم نباشد. در اين جا از حيث حكم مانند صورت اول و دوم است.
در همه جا حكم بر محور موضوع دور مى‏زند. اگر موضوع با تمام خصوصياتش ثابت ماند، حكم آنها نيز تحوّل و تغيير نخواهد كرد، ولى با دگرگون شدن اصل موضوع يا خصوصيات آن، احكام آن نيز تغيير مى‏يابد. پس در تغييرات بيرونى موضوع با اين كه هيچ تغييرى از نظر ظاهر در آن حاصل نشده است، حكم شرعى آن تغيير مى‏كند، چرا كه برخى از ويژگى‏هاى بيرونى موضوع تغيير كرده و اين تغيير موجب تغيير حكم مى‏شود. از اين جا مى‏توان دريافت كه چرا در گذشته تصرف در انفال براى شيعيان حلال بود ولى امروز براى آنان حلال نيست كه به وسيله ابزار جديد از آن بهره‏مند شوند. همچنين از اين جا مى‏توان دريافت كه چرا در گذشته معدنى را كه در ملك شخصى قرار داشت تابع آن ملك دانسته و آن را متعلق به صاحب ملك مى‏دانستيم، ولى امروز آن معدن را متعلق به دولت مى‏دانيم، زيرا امروز با تشكيل حكومت اسلامى روابط سياسى و اقتصادى حاكم بر جامعه تغيير كرده كه حكم معدن نيز به تبع آن تغيير كرده است؛ از اين رو فتواى امام خمينى‏رحمه الله در زمان گذشته به دليل روابط حاكم بر اجتماع و اقتصاد آن روز، معدن را تابع ملك مى‏دانست ولى پس از انقلاب اسلامى به دليل تغيير روابط حاكم بر اجتماع و اقتصاد، معدن را تابع ملك ندانسته، فرمود اگر فرض كنيم معادن در حدود املاك شخصى است، اين معدن چون ملى است، از تبعيت املاك شخصى خارج مى‏شود.

صاحب جواهر نيز در بيان عدم جواز تملك معادن به وسيله احيا مى‏فرمايد:
«... به دليل نياز شديد مردم به بعضى از آنها به گونه‏اى كه زندگى ايشان بر بعض معادن همانند زندگى ايشان بر آب و آتش... توقف دارد».
چنان كه ملاحظه مى‏شود، اين فقيه بزرگ نيز انگيزه و مصالح اجتماعى و حياتى را در حكم مذكور، دخيل دانسته است.
5. ميقات ادنى الحلّ: معروف بين فقها اين است كه أدنى الحلّ‏25 ميقات عمره مفرده كسانى است كه داخل مكه هستند و مى‏خواهند آن را انجام دهند، ولى امروز مى‏توانيم جواز احرام را از ميقات ادنى الحلّ براى عمره تمتّع و اختصاص نداشتن آن براى عمره مفرده كسانى كه در داخل مكه مى‏باشند، قائل شويم، زيرا در زمانى كه رسول خداصلى الله عليه وآله مسجد شجره را براى مردم مدينه در عمره تمتع، وادى عقيق را براى مردم عراق، جحفه را براى اهل شام (سوريه، لبنان، فلسطين و اردن)، مصر و مراكش، و يلملم رابراى اهل يمن و قرن المنازل را براى مردم طائف و موازات با يكى از آنها را براى كسانى كه در سفرشان از اين محل‏ها عبور نمى‏كنند، به عنوان ميقات معين كرد، بدين جهت بود كه در آن زمان راه‏ها براى رسيدن مكه منحصر به آنها بود و از جده به مكه راه نبوده است؛ از اين رو پيامبر از طريق فعلى جده ميقاتى براى احرام معين نكرده است. روشن است كه احرام براى دخول حرم است و بدون آن، دخول در حرم جايز نيست و چون ادنى الحلّ، آخرين نقطه‏اى است كه انسان مكلّف مى‏تواند بدون احرام تا آن‏جا برود، از اين رو ما بر اين اعتقاديم آنانى كه از طريق جده به مكه مى‏روند نه از راه‏هايى كه ميقات خاص براى آنها معين شده است، مى‏توانند به نذر از جده و نيز مى‏توانند از ابتداى حرم كه همان ادنى الحلّ است، محرم شوند.
بنابراين آنانى كه مدينه اول هستند از مسجد شجره و آنانى كه مدينه بعد مى‏باشند از ادنى الحل محرم مى‏شوند و در نتيجه براى احرام، نيازى به رفتن به جحفه، كه هزينه زيادى هم دارد، نيست.
6. حكم سبق و رمايه: از جمله مسائلى كه درباره مصالح كشور و مردم مطرح شده، مسابقه اسب دوانى و تيراندازى (سبق و رمايه) است.
از رسول خداصلى الله عليه وآله نقل شده است كه فرمود: «لا سبق إلّا فى حافر أو نصل أو خفّ‏26؛ سبق و رمايه نمى‏باشد مگر با اسب يا با تير و يا با شتر».

در هر حال، مقتضاى جمود بر اخبار، منحصر كردن شرطبندى و برد و باخت (سبق و رمايه) به اسب و تير و كمان و شتر و مشروع نبودن رهان و شرطبندى در مسابقات و تيراندازى با ابزار ديگر است؛ اگرچه مسابقه با وسايل ديگر براى اغراض شرع كه تمرين بر قتال براى رويارويى با دشمنان است مؤثر و مفيدتر باشد. با اين كه چنين نظريه‏اى را امروز نمى‏توان پذيرفت، زيرا ملاك مشروعيت و تشريع حكم براى عناوين ياد شده، به گونه قوى‏ترى در مسابقات با وسايل و ابزار امروزى وجود دارد.
بنابراين چگونه مى‏توانيم حكم سبق و رمايه را به عناوين ياد شده در نصّ اختصاص دهيم، در حالى كه امروز با ابزار مدرن نظامى كه دشمن در اختيار دارد، عناوين ياد شده در برابرشان هيچ گونه كارآيى نمى‏تواند داشته باشد. پس مى‏توانيم حكم سبق و رمايه را به عناوين ياد شده اختصاص ندهيم و به وسايل و ابزارى كه امروز در جنگ مفيد است، تعميم دهيم.
7. مسأله خضاب و تحول شرايط زمانى: در نهج البلاغه آمده كه حضرت اميرمؤمنان پس از وفات رسول خدا هيچ خضاب نكردند. در روايتى آمده كه برخى از مردم بر خضاب نكردن حضرت اميرعليه السلام اعتراض كرده، به كلام رسول خدا استشهاد كردند كه فرمود: «غيّروا الشّيب و لا تشبّهوا باليهود27؛ پيرى را با خضاب (كردن) تغيير دهيد و خودتان را به يهود تشبيه نكنيد».
حضرت در پاسخ فرمود: دستور رسول خدا به خضاب در زمانى بود كه اهل ايمان كم بودند و به خضاب كردن امر كرد تا در مقابل گروه زياد كافران، قوى و نيرومند جلوه كنند، اما در اين عصر كه مرزهاى اسلام گسترش يافته و پايه‏هاى آن محكم گرديده و مسلمانان قوى شده‏اند، مردم در انجام اين كار مختارند.
اين تغيير حكم در مورد خضاب، به جهت تغيير ملاك آن بود. اگر ملاك خضاب معلوم نبود، لازم بود كه به مقتضاى كلام رسول اللَّه‏صلى الله عليه وآله در هر زمان و در هر شرايط، به خضاب حكم كنيم. از اين مطلب استفاده مى‏شود كه ملاك حكم ممكن است دايمى نباشد و منوط به مصالح و مفاسد در محدوده ارتباط بشرى باشد.
8. حكم خريد و فروش ابزار موسيقى غنايى: در زمان‏هاى پيشين خريد و فروش ابزار موسيقى غنايى حرام بود، زيرا تنها براى جا انداختن و پرداختن صداها و آوازهاى لهوى و يا به گونه لهو مورد استفاده قرار مى‏گرفت، ولى امروز در جمهورى اسلامى ايران كه براى نواختن صداها و سرودهاى مفيد اخلاقى، اجتماعى، سياسى، دينى، مذهبى و عرفانى به كار گرفته مى‏شود، خريد و فروش آن مباح شمرده شده است، چون سبب ياد شده - همان گونه كه امام راحل در نظر داشت - معنون به عنوان آلات مشترك مى‏گردد و همه علماى اديان خريد و فروش آلات مشترك را جايز مى‏دانند، حتى به نظر نگارنده تعليم و تعلّم آنها در صورتى كه به منظور هدف ياد شده باشد، جايز است.
9. حكم مجسمه‏سازى: در زمان‏هاى پيشين مجسّمه‏سازى حرام بود، زيرا آن را مى‏ساختند و در مكانى خاص كه موسوم به محله هياكل بود قرار مى‏دادند و از آن طلب يارى مى‏كردند. به تدريج اين كار رونق گرفت و به شكل بت‏هاى معروف درآمد و آن را در مقام عبادت، شريك خدا قرار داده و مى‏پرستيدند. اين كار در آن زمان جز فساد و انحراف، چيز ديگرى در بر نداشت كه حكم به تحريم آن شد. امّا امروز در جمهورى اسلامى ايران كه مجسّمه‏سازى به عنوان يك فنّ و هنر گرانقدر درآمده و هيچ گونه انگيزه ناپسند و قصد تشبيه به خالق كه از شرايط حرمتِ ساختن آن است، در آن وجود ندارد اين عمل اشكالى ندارد. پس اختلاف در نوع استفاده از آن و تحوّل ويژگى آن در طول زمان، باعث تحوّل و تغيير حكم آن شده است.

10. حكم بازى با آلات شطرنج: در گذشته چون آلات شطرنج معمولاً براى قمار و برد و باخت به كار مى‏رفت، خريد و فروش آنها حرام بود، ولى چنانچه براى تقويت بنيه رياضى يا به عنوان ورزش فكرى يا سرگرمى و بدون برد و باخت مورد استفاده قرار گيرد، به اعتقاد نگارنده خريد و فروش آنها بى‏اشكال است، زيرا ويژگى موضوع در بستر زمان تغيير كرده و به طور طبيعى حكم آن نيز تغيير مى‏يابد. امروز بنا به عرف و شهادت كارشناسان در برخى از بلاد، شطرنج از آلت قمار بودن خارج شده و يك وسيله سرگرمى و ورزش فكرى محسوب مى‏گردد، از اين رو حرام نيست. اما عنوان شطرنج كه در روايات آمده، موضوعيّت براى حكم ندارد، زيرا آن عنوان مشير است؛ از قبيل عنوان جالس در مثال «اكرم هذا الجالس» كه عنوان جلوس و نشستن فرد، موضوعيّت براى حكم ندارد، بلكه معنون و خود آن شخص، موضوعيّت براى حكم دارد و عنوان (جلوس)، عنوان مشيرى است براى مشخص شدن آن كه بايد مورد احترام قرار بگيرد.
11. تذكيه با چاقو و كارد استيل: در روايات آمده است: «لا ذكاة إلّا بحديدة»28 و بر اين اساس، برخى‏از فقهاى بزرگ مانند شيخ طوسى در نهايه‏29، ابن براج در مهذب‏30، ابن زهرة در غنيه‏31، ابن حمزه در وسيله‏32 و صاحب جواهر33 قائل شدند كه تذكيه شرعى به غير حديد حاصل نمى‏شود، زيرا در زمان صدور روايات، در برابر آهن، چيز برنده‏اى غير از شيشه و سنگ تيز نبوده و چون حيوان با آنها زجركش مى‏شد، از اين رو آمده است: «لا ذكاة إلّا بحديدة». اما امروز با پيدايش چاقوى استيل كه از حيث برّندگى مانند آهن است، هيچ گونه اشكالى براى تذكيه با آن نيست. پس ذكر آهن در حديث، از باب مصداق است نه آن كه داراى موضوعيّت باشد. البته اين در صورتى است كه استيل از جنس آهن نباشد، امّا اگر از جنس آهن باشد، چنان كه بعضى گفته‏اند و ما نيز معتقديم، بدون شك تذكيه شرعى با آن حاصل مى‏شود.
12. خريد و فروش خون: در اين زمان خريد و فروش خون جايز است با اين كه در زمان‏هاى پيشين حرام بود. اين اختلاف حكم بدين جهت است كه صحت بيع منوط بر اين است كه مورد معامله داراى فايده و ارزش و از نظر عقلا و شرع، ماليت داشته باشد و چون در گذشته خون فايده و ماليتى نداشت حكم به حرمت بيع آن مى‏دادند؛ كلام امام راحل در مكاسب محرمه‏34 نيز به همين نكته اشاره دارد: «لم يكن في تلك الاعصار للدّم نفع غير الأكل... فالأشبه جواز بيعه إذا كان له نفع عقلاني في هذا العصر». پس تغيير حكم خريد و فروش خون بدين جهت است كه با گذشت زمان، شرايط و ويژگى‏هاى موضوع تغيير كرده و با تغيير موضوع، به طور طبيعى حكم آن نيز تغيير پيدا مى‏كند.
13. حكم تشريح جسد مرده: تشريح جسد مرده در زمان‏هاى گذشته حرام بود، اما امروز با رعايت شرايطى كه دارد35 جايز است، زيرا در گذشته هيچ گونه فايده‏اى براى جامعه و انسان‏ها نداشت، ولى امروز با رشد دانش پزشكى و ابزار آن، بالاترين ارزش‏ها و فايده‏ها را دارد، چون مى‏توان به وسيله آن جان انسان‏هايى را نجات داد. بايد دانست دانش پزشكى بدون تشريح جسد مرده نمى‏تواند در زمينه حفظ جان انسان‏ها از خطر، مفيد باشد و يا در برخى از پرونده‏هاى جنايى كه سبب مرگ مشكوك است، بدون تشريح ممكن نيست سبب آن معلوم شود؛ از اين رو در اين موارد به نظر نگارنده تشريح جسد جايز است.
14. حكم عضوى كه از بدن انسان جدا شد: عضوى كه از بدن انسانى جدا شود، از نظر شرعى حكم ميته را دارد و نجس است و نبايد همراه نمازگزار باشد. اين احكام در زمانى است كه عضو جدا شده، به بدن انسانى ديگر پيوند نشده باشد، اما هنگامى كه آن عضو به بدن ديگرى پيوند شد و جزء بدن انسان ديگر شد، نه عنوان ميته بر آن صدق مى‏كند و نه حكم نجس بر آن بار مى‏شود، بلكه به منزله عضوى است پاك براى انسان دوم، زيرا ويژگى و شرط موضوع تغيير كرده و به تبع آن، حكم آن نيز تغيير مى‏كند.
15. وضع زكات بر اسب: در خلافت امام على‏عليه السلام، با اين كه اسب از جمله نه موردى كه زكات بر آنها واجب است نبود، حضرت به دليل وجود مصلحت جامعه و نياز در آن زمان، با اعمال ولايت شرعى بر اسب نيز زكات قرار داد. فقيهان در زمان‏هاى بعد، از حكم حضرت دو گونه برداشت كرده‏اند: مستحب و واجب. در هر حال، اين حكم با تحوّل نياز جامعه و عدم نياز آن متحوّل مى‏شود. بر اين اساس، در موارد ديگر ولىّ شرعى، بر اساس اختيارات شرعى‏اش، مى‏تواند هنگام نياز بر كالايى زكات قرار دهد. به خصوص در اين زمان كه نوعاً نه چيزى كه در نصوص براى زكات بيان شده، داراى شرايط وجوب آن نيستند و لذا مى‏توان گفت در صورت نياز، حاكم مى‏تواند زكات را در غير نُه چيز (گندم، جو، خرما، كشمش، طلا، نقره، شتر، گاو و گوسفند) قرار دهد، زيرا با بررسى اوضاع مالى و كالاهاى ارزشى زمان صدور روايات مى‏توان گفت موارد ذكر شده بدين جهت بوده كه در آن زمان وجود داشته‏اند. بنابراين موارد منصوص به گونه قضاياى خارجى است كه پيشوايان با توجه به وجود آنها در آن زمان براى زكات تعيين مصداق كرده‏اند، نه آن كه موضوعيت داشته‏اند؛ پس ائمه‏عليهم السلام درصدد تحديد نبوده‏اند؛ از اين رو مى‏توان زكات را در همه چيز اعم از ماشين، مواد خوراكى، زمين، لوازم ساختمانى و ... قرار داد.
16. مسأله جزيه بر كافر ذمى: مطابق برخى روايات بايد بر رؤوس يا اموال كفار كتابى كه در پناه اسلام زندگى مى‏كنند، جزيه قرار داد36 و نيز مطابق برخى ديگر از روايات نمى‏توان غير جزيه چيز ديگرى از آنها گرفت. امّا امروز با تغيير شرايط زمان و نياز جامعه، والى مى‏تواند جزيه را بر رؤوس يا بر اموال آنان يا بر هر دو قرار دهد و حتى مى‏تواند مال ديگرى به غير عنوان جزيه، در صورتى كه توانايى داشته باشند و مصلحت بداند، از آنان بگيرد، زيرا در آن زمان‏ها حاكم اسلامى تنها مسؤول حفظ و تأمين امنيت براى آنان بود، اما امروز علاوه بر اين كارويژه‏ها، حاكم اسلامى بايد ده‏ها امكانات مادى و معنوى ديگر را هم تأمين كند.
گفتنى است جزيه مقدار معيّنى ندارد و تعيين آن به نظر والى و حاكم كشور اسلامى مطابق نياز جامعه و شرايط زمان و مكان، بستگى دارد.
17. حكم پوشيدن لباس سياه‏رنگ: در زمان‏هاى پيشين پوشيدن لباس سياه منع شده بود و حتى برخى از علمايى كه داراى شيوه اصولى در مقام استنباط بودند و نيز علماى اخبارى فتوا بر حرمت پوشيدن لباس سياه‏رنگ داده و برخى ديگر از آنها فتوا بر كراهت آن صادر مى‏كردند، به دليل مفاد رواياتى كه آن را منع كرده است، از جمله: «لا تلبسوا السّواد فإنّه لباس فرعون‏37؛ لباس سياه نپوشيد، زيرا آن لباس فرعون است»؛ «لا تصلّ في ثوب أسود38؛ در لباس سياه نماز نخوان»؛ «لا يكفّن الميت فى السّواد39؛ مرده را در پارچه سياه كفن نكنيد»؛ «لا يحرم فى الثوّب الاسود40؛ در لباس سياه محرم نشويد»؛ نگارنده با دو كار فقاهتى فتوا به جواز پوشيدن لباس مشكى مى‏دهد. يكى از راه حمل ظاهر اين اخبار بر نص اخبار ديگرى كه دلالت بر جواز پوشيدن لباس داراى هر رنگ كه باشد است و با اين كار از حرمت كه مستفاد از ظاهر اخبار ناهيه است رفع يد شد. ديگرى از راه قانون تحول اجتهاد براساس ادله شرعى با تحول زمان كه به اين كار از كراهتى كه اخبار ناهيه است نص در آن مى‏باشد رفع يد كرده‏ايم، زيرا اين منع و نهى از پوشيدن لباس سياه، بدين جهت بود كه در پيش از اسلام، فرعون و فراعنه و در اسلام، عباسيان براى نشان دادن مهابت و كبريايى و نماياندن خشونت و همانندى با ستمگران از آن استفاده مى‏كردند و در تاريخ معاصر نيز لباس سياه سمبل پوششى براى حزب نازى آلمان و حزب فاشيست موسولينى ايتاليا انتخاب گرديد. اين ويژگى‏هايى كه لباس سياه در زمان‏هاى پيشين داشت سبب كراهت پوشيدن آن مى‏شد؛ اما در اين زمان كه آن ملاك در پوشيدن لباس سياه وجود ندارد، بلكه ملاك ديگرى پيدا كرده و آن نشان دادن رقّت و تواضع و اظهار ماتم در وقت مصيبت است، طبعاً كراهت پوشيدن در آن ديگر وجود نخواهد داشت.
نكته شايان ذكر اين كه در مبانى و منابع اسلامى به تفصيل رنگ‏هاى سفيد، زرد، سبز، آبى و ... مطرح گرديده و در آنها تأكيد شده است كه مردم از لباس‏هايى كه داراى آن رنگ‏ها هستند استفاده كنند.41 علاوه بر اين كه كارشناسان براى رنگ‏هاى ياد شده فوايدى ذكر كرده‏اند از جمله دور كردن گرما از انسان براى رنگ سفيد، آرام‏بخش بودن رنگ سبز، شادى‏بخشى براى رنگ زرد و معنوى‏بخشى را براى رنگ آبى و سبز و ... جاى تأسف است پوشيدن لباسى كه داراى رنگ سياه است و در اخبار مورد منع و نهى قرار گرفته و جواز آن نياز به دو كار فقاهتى اجتهادى دارد در ميان مردم مورد پسند و سنت عرفى پيدا كرد، ولى پوشيدن لباس‏هايى كه داراى رنگ‏هاى ياد شده و مورد امر و تأكيد شده است در ميان آنها ناپسند و بدعت عرفى به حساب آيد.

18. حكم پوشيدن لباس مخصوص كفار: در يك زمان كلاه يا لباسى مخصوص لباس كفار بوده است و براساس روايت «قل للمؤمنين لا تلبسوا لباس أعدائى‏42؛ به اهل ايمان بگو لباس دشمنان مرا نپوشند»، حكم به حرمت يا كراهت بر سر نهادن آن كلاه و پوشيدن آن لباس مخصوص شده است، اما در اين زمان كه لباس مخصوص آنها به حساب نمى‏آيد نمى‏توان حكم مذكور را بر آنها بار كرد، زيرا گذشت زمان و ويژگى‏هاى موضوع عوض شده است.

نمونه‏هايى از نقش تحوّل مكان در تحوّل اجتهاد

پيش از آن كه نمونه‏هايى از تحوّل اجتهاد براساس ادله شرعى با تحوّل مكان و شرايط ارائه دهم مناسب است كه روش رسول خداصلى الله عليه وآله را در اين باره بيان كنم.
پيامبر گرامى براى مكان و شرايط آن نقش قائل بود و در مقام بيان حكم، شرايط مكان را رعايت مى‏كرد. در مصادر تاريخى آمده است در يكى از جنگ‏ها دزدى كه بايد دستش قطع مى‏شد بعضى از ياران رسول خدا درصدد اجراى حكم برآمدند. پيامبر به دليل شرايط مكان از آن كار منع كرد و در اين باره فرمود در صورت واقع شدن اين كار ممكن است او به دشمنان اسلام پناه ببرد و اسرار جنگ را در اختيار آنها قرار دهد و به دليل حساسيت مكان از آن صرف نظر شد. در حديث معتبر از حضرت اميرعليه السلام نقل شده كه فرمود: «لا يقام على أحد حدٌّ بأرض العدو43؛ در زمين دشمن نبايد بر هيچ كس حدّ جارى شود» و فرمود: «لا أقيم على رجل حداً ارض العدوّ حتى يخرج منها مخافة ان تحمله الحميّة فيلحق بالعدوّ44؛ در زمين دشمن بر مردى اقامه حد نمى‏كنم تا زمانى كه از آن سرزمين خارج شود، زيرا خوف اين مى‏رود كه اين كار سبب فرار وى و ملحق شدن به دشمن گردد».
در هر حال اين مسأله نياز به بحث دارد. پس همان گونه كه زمان و شرايط آن در تحول اجتهاد فقيه مى‏تواند داراى نقش باشد مكان و شرايط آن هم مى‏تواند در تحوّل آن داراى نقش باشد؛ از اين رو ممكن است چيزى در مكانى از مصاديق موضوع حكم حرام باشد و همان در مكان ديگرى از مصاديق حكم جواز باشد. در اين‏جا به نمونه‏هايى از نقش تحول مكان در تحول اجتهاد اشاره مى‏كنيم:
1. عالمان و فقهاى مذاهب اسلامى براى دارالاسلام احكامى مقرر كرده‏اند كه در دارالحرب آنها را مقرر نداشته‏اند، بلكه احكامى برخلاف آنها وضع كرده‏اند - كه بيان آنها نياز به بررسى تفصيلى دارد.
2. هرگاه كسى مالى را در مكانى كه داراى ارزش است غصب كند و بخواهد آن را در مكان ديگرى كه داراى ارزش نيست عوض دهد مورد پذيرش شرع نيست و بايد قيمت آن را در مكان اول به صاحب مال بدهد تا ذمه‏اش فارغ شود. شيخ اعظم انصارى در مكاسب مى‏نويسد: آبى كه در بيابان از فردى غصب شده است، اگر بخواهد در كنار رودى عوض بدهد آن عوض مغصوب محسوب نمى‏شود، چون در آن مكان آب قيمت داشت، ولى در اين مكان قيمتى ندارد، لذا بايد قيمت آن آب را بدهد.
3. رباى معامله‏اى نه قرضى، در مكيل و موزون حرام و در معدود حلال است، يعنى فروختن ده كيلو برنج به دوازده كيلو و همچنين فروختن ده پيمانه شير به يازده پيمانه حرام است، اما فروختن ده تومان به دوازده تومان در صورتى كه به قصد معامله انجام شود، ربا و حرام نيست، چون از مكيل و موزون به حساب نمى‏آيد. روشن است كه اجناس از حيث معدود بودن ونبودن در بلاد و مكان‏هاى مختلف متفاوت مى‏شود، زيرا در بلدى يا مكانى ممكن است جنسى كيلويى و در مكان ديگرى عددى محسوس گردد؛ براى نمونه در يك مكان موز را كيلويى و در مكان ديگر عددى و در يك جا تخم مرغ را كيلويى و در جاى ديگر عددى مى‏فروشند. در اين گونه موارد، مجتهد بايد حكم هر مكانى را مطابق آنچه در آن مكان مرسوم است، صادر كند، چون موضوع از نظر شرايط و ويژگى‏ها در دو مكان با هم تفاوت مى‏كند و در نتيجه حكم آن دو هم بايد با هم تفاوت داشته باشد. بنابراين مجتهد نمى‏تواند بدون توجه به نقش مكان در تحوّل اجتهاد، حكم را به گونه كلى بيان كند و بگويد فروش جنس مذكور با زياده، ربا و حرام است يا فروش جنس مذكور با زياده، ربا و حرام نيست.
4. ديده مى‏شود در كشورى برنامه‏هاى صدا و سيما وسيله صلاح و اصلاح، تعليم و تعلم و گسترش مسائل دينى و مذهبى و اخلاقى قرار مى‏گيرد و در كشورى ديگر وسيله فساد و افساد و گسترش فحشا و منكرات و لاابالى‏گرى. در اين موارد، مجتهد نمى‏تواند بدون توجه به شرايط مكانى و نقش آن، براى هر دو مكان يك حكم صادر كند.

نمونه‏اى از نقش تحول عرف در تحول اجتهاد

حضرت اميرالمؤمنين از رسول خداصلى الله عليه وآله نقل كرد و فرمود:
كان رسول اللَّه إذا اتته كريمة قوم لا ولىّ لها و قد خطبت يأمر أن يقالى لها أنت راضية بالبعل فإن استحيت و سكتت جعل «أذنها صماتها» و أمر بتزويجها و إن قالت لا، لم يكرهها على ما تختاره‏45؛ هر گاه از كريمه قومى كه ولىّ نداشت خواستگارى شد، خدمت رسول خدا مى‏رسيد حضرت امر مى‏كرد كه از او بپرسند براى شوهر كردن رضايت دارد يا خير. هرگاه بر اثر حيا سكوت مى‏كرد، سكوت وى را نشانه رضاى او به ازدواج قرار مى‏داد و امر به تزويج او مى‏كرد و اگر مى‏گفت نه، او را بر اين امر اكراه نمى‏كرد.
در روايت آمده است كه حضرت على‏عليه السلام از فاطمه‏عليها السلام خواستگارى كرد. پيامبرصلى الله عليه وآله به فاطمه گفت على از تو سخن مى‏گويد، او سكوت كرد، پيامبر او را به همسرى على درآورد.46
در هر حال، در زمان صدور اين روايت، چون سكوت دختر داراى اثر و نشانه رضايت وى بود، از اين رو در وقت عقد و مراسم ازدواج به آن بسنده مى‏كردند، زيرا مبناى حديث بر عرف زمان پيامبر بوده است؛ اما امروز كه عرف تغيير كرده، نمى‏توان بر سكوت او در وقت عقد بسنده كرد، زيرا حديث كه بر عرف آن زمان مبتنى بود، تغيير كرد. پس بايد دختر از راه لفظ «بله» رضايت خويش را اعلام كند و عاقد بر سكوت او بسنده نكند. بدين جهت فقيه در استنباط به طور كامل شرايط عرف زمان صدور روايات را مورد بررسى قرار دهد و سپس حكم موضوع را بيان كند.

نمونه‏هايى از نقش تحول احوال در تحول اجتهاد

رسول خدا در مقام بيان حكم و دستورهاى خود رعايت احوال مردم را مى‏كرد، از جمله:
1. ما در پاسخ‏هاى رسول خدا و امامان‏عليهم السلام مى‏بينيم آن گونه كه مناسب احوال مردم بود، احكام را بيان مى‏كردند؛ از اين رو در برابر يك پرسش كه افراد مختلف مطرح مى‏كردند، پاسخ‏هاى گوناگون مى‏دادند و سبب اختلاف پاسخ آنان، اختلاف احوال سؤال كنندگان بود؛ همانند پزشكى كه با توجه به اختلاف احوال بيماران، دارو تجويز مى‏كنند.
2. باديه‏نشينى در مسجد رسول خداصلى الله عليه وآله در مدينه در جلو مردم ادرار كرد، اصحاب و ياران رسول خدا برآشفتند و درصدد تنبيه او برآمدند. رسول خدا مانع شد و فرمود: «شما به حدود فهم و ادراك او توجه كنيد، او صحرانشين است و هنوز به آداب و رسوم اسلام مؤدب نشده است؛ محل را تطهير كنيد».
3. پيامبر اسلام به عايشه فرمود:
لو لا حداثة قومك بالجاهليّة لهدمت البيت و بنيته على قواعد ابراهيم؛ اگر قرب عهد قوم تو به جاهليت نبود هر آينه خانه خدا را منهدم و خراب مى‏كردم و بر اساسى كه (حضرت) ابراهيم براى آن قرار داد بناى آن را تجديد مى‏كردم.
اين سخن رسول خدا مبيّن اين است كه حضرت حالتى را كه قوم عايشه بر آن بوده‏اند - كه همان قرب عهد آنان به جاهليت بوده - مورد اعتبار قرار داد.
4. برخى در مفتى شرط كرده‏اند كه بايد عالم و آگاه به عادات و عرف و احوال مردم باشد.

نقش تحول زمان در تحول احكام حكومتى‏

در نقش زمان در تحول ويژگى‏ها و شرايط موضوعات كه باعث صدور احكام حكومتى مى‏شود، ترديدى نيست؛ براى نمونه، در زمانى با شرايط خاصى ممكن است برقرارى روابط اقتصادى و سياسى موجب تقويت بنيه اقتصادى و سياسى كافران و دشمنان اسلام و تضعيف حكومت اسلامى گردد. در اين زمان، حاكم اسلامى بر خود لازم مى‏بيند كه آن را حرام كند، ولى در زمانى ديگر، روابط ياد شده داراى اين پيامد نيست و حاكم به حلال بودن آن حكم مى‏نمايد. فتواى مرحوم ميرزاى شيرازى‏رحمه الله بر حرمت استعمال تنباكو در آن برهه خاص، از اين باب بود.

متحوّل نشدن احكام شريعت از موضوعات اصلى‏

در موارد ياد شده احكام شريعت كه بر موضوعات اصلى خودشان مترتب بوده‏اند، از ديدگاه فقه اجتهادى متحوّل نشده و رنگ نباخته‏اند، بلكه موضوعات آنها در بستر زمان در اثر پيشرفت تكنيك و ابزار جديد و بينش عميق و دقيق و نوع استفاده براى انسان‏ها رنگ باخته و ويژگى‏هاى داخلى يا خارجى آنها تغيير كرده و داراى خصوصيات و ويژگى‏هاى ديگرى شده‏اند و از آن‏جا كه موضوعات تغيير كرده‏اند، به طور طبيعى حكم آنها نيز براساس مبانى معتبر شرعى به وسيله اجتهاد تغيير پيدا كرده است. پس در ظاهر، اگرچه موضوع در موارد ياد شده در زمان گذشته و زمان كنونى يكى است، ولى با تحوّل ويژگى‏هاى آن به ويژگى‏هاى ديگر، واقعاً آن را موضوع ديگرى قرار داده است و بدين جهت بايد داراى حكم ديگرى شود و اگر ويژگى‏هايى كه اوّل داشت به آن بازگردد، همان حكم نخست نيز به آن باز گردانده مى‏شود. بر اين اساس، اين اشكال كه چگونه عناوين ياد شده در زمان‏هاى گذشته حرام بوده و در زمان كنونى حلال و مباح شده‏اند پيش نمى‏آيد، زيرا در آن زمان داراى شرايط خاصى بوده‏اند كه سبب حرمت آنها شده، امّا امروز شرايط ديگرى دارند كه سبب حلال و مباح شدن آنها گرديده است.
احكام اسلامى در ماهيت خود اگرچه فى نفسه بر موضوعات خود ثابت هستند ولى داراى ملاكاتى‏اند كه به آنها مشروط و مقيدند و تا وقتى كه وجود دارند، انفكاك احكام از آنها غير ممكن خواهد بود، اگرچه شرايط زمان متحوّل گردد؛ امّا اگر ملاك حكمى در موردى در اثر شرايط و مقتضيات زمان باقى نماند، حكم آن حتّى در موارد منصوص تغيير مى‏پذيرد. پس همان گونه كه ممكن است موضوع حكم از نظر ويژگى‏هاى درونى و بيرونى در طول زمان تحول يابد و در نتيجه تحول اجتهاد، حكم آن نيز براساس منابع اجتهادى تحول پيدا كند، ملاك حكم نيز ممكن است در راستاى زمان تحوّل يابد و در نتيجه حكم ديگر پديد آيد.
اما اين ديدگاه كه ملاكات اصلاً قابل ادراك نيستند و بنابراين، تحول ملاك را نمى‏توان به دست آورد، مورد پذيرش ما نيست، زيرا ملاكات احكام در مسائل غير عبادى در بسيارى از موارد براى آگاهان از شيوه‏هاى استنباطى از راه عقل قابل درك است و در مواردى كه ملاكات آنها معلوم نشود ممكن است به دو دليل باشد:
1. عدم دقت كافى؛
2. افراط در تعبدگرايى.

در فقه مواردى هست كه به دليل تعبدگرايى افراطى، راه كشف ملاك حكم كه فعل عقلى فقيه است و نيز برداشت صحيح از مبانى استنباطى را بر خود بسته‏ايم؛ از جمله:
1. اعتبار وجود امام معصوم در باب جهاد: با بررسى در مبانى و منابع، به دست مى‏آيد كه جهاد از امورى نيست كه هر كس بتواند درباره آن تصميم بگيرد، بلكه بايد كسى تصميم بگيرد كه از عقل و درايت و تدبير كامل برخوردار باشد؛ البته نه بدين معنا كه جهاد در زمان غير امام معصوم جايز نباشد.
2. اجراى حدود: با بررسى در مبانى، آشكار مى‏گردد كه هر كسى نمى‏تواند متصدى اجراى حدود شود، بلكه بايد حاكم عادل جامع شرايط آن را اجرا كند و اين به معناى منوط بودن اجراى حدود به وجود امام معصوم نيست.
3. اعتبار شتر، گاو و گوسفند در باب ديات: با بررسى مبانى، روشن مى‏شود كه اعتبار اينها بدين جهت است كه واحد ارزشى آن زمان بوده‏اند، نه آن كه امور تعبدى باشد، تا گفته شود چيز ديگرى در باب ديات كفايت نمى‏كند.
همچنين بايد دانست برخى از احكام مبتنى بر عرف هستند؛ تا مادامى كه آن عرف برقرار است آن احكام برقرار هستند و آن هنگام كه تغيير كند، آن احكام نيز تغيير مى‏كنند.
بنابراين در عصرى كه حكومت اسلامى برپا شده و همه چهره‏ها تغيير كرده و روابط در همه ابعاد متحوّل شده و موضوعات از نظر ويژگى‏هاى داخلى و خارجى دگرگون شده است، نمى‏توان بر فتاواى پيشينيان كه مطابق شرايط زمان خودشان بوده، بسنده كرد و بايد دانست كه اگر چنين شد، بسيارى از مسائل بى‏پاسخ خواهد ماند. به نظر من، در بيشتر مسائل غير عبادى مانند مسائل اجتماعى، حقوقى، جزائى، سياسى، و روابط بين‏الملل، بايد مجتهدان راستين، منابع و مبانى اجتهادى را با شيوه جديد آن و با به كارگيرى عقل براى به دست آوردن ملاكات احكام، مورد بررسى قرار دهند، تا همگام بودن فقه با مظاهر زندگى آشكار گردد. بايد دانست مادامى كه اجتهاد مجتهدان راستين و داراى ويژگى‏هاى خاص با اين شيوه در عناصر اصلى استنباط انجام نشود و عقل براى به دست آوردن ملاكات احكام در غير مسائل عبادى به كار گرفته نشود و شرايط زمان و مقتضيات آن مورد لحاظ قرار نگيرد، مشكلات در ابعاد گوناگون زندگى حل نخواهد شد و نيز خلأها پر نخواهد گشت و نارسايى‏ها باقى خواهد ماند.

پى‏نوشت‏ها
*) استاد درس خارج حوزه علميه قم.
1. حسن بن يوسف حلى (علامه حلى)، كشف المراد، ص 173.
2. القواعد و الفوائد، ج 1، ص 152.
3. محقق اردبيلى، مجمع الفائدة و البرهان، ج 3، ص 436.
4. امام روح اللَّه خمينى، تحرير الوسيله، ج 1، ص 34.
5. محمدحسن نجفى، جواهر، ج 23، ص 375.
6. همو، صحيفه نور، ج 21، ص 98.
7. اعلام الموقعين، ج 3، ص 14.
8. الموافقات، ج 4، ص 140.
9. المجتهدون فى القضاء، ص 29.
10. رساله ابن عابدين، ج 2، ص 123.
11. المدخل الفقهى العام، ج 2، ص 924.
12. اصول الفقه الاسلامى، ج 2، ص 1116.
13. ابن شعبه حرانى، تحف العقول، ص 261.
14. عبدالواحد آمدى، غرر الحكم، حديث 91.
15. همان، حديث 3252؛ محمد محمدى رى‏شهرى، ميزان الحكمه، ج 2، ح 5811؛ عيون‏الحكمه و المواعظ، ص 126.
16. ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، ج 2، ص 262.
17. محمدبن حسن حر عاملى، وسائل الشيعه، ج 28، ص 333، باب 5 از ابواب حد مرتد. رسول خدا فرمود: «لو لا إنّى أكره أن يقال إنّ محمداً استعان بقوم حتى إذا ظفر بعدوه قتلهم لضربت اعناق قوم كثير».
18. عوالى اللئالى، ج‏1، ص‏289؛ محمدباقر مجلسى، بحارالانوار، ج‏40، ص‏170.
19. محمد بن حسن حر عاملى، پيشين، ج‏20، ص 14، حديث 2.
20. اسراء (17) آيه 6.
21. محمدباقر مجلسى، پيشين، ج 33، ص 607؛ ابن ابى الحديد، پيشين، ج 17، ص 83.
22. محمد حميد اللَّه، مكاتيب الرسول، ص 498؛ محمد بن حسن حر عاملى، پيشين، ج 3،كتاب احياء الموات.
23. سيدجواد عاملى، مفتاح الكرامة، ج 7، ص 3.
24. محمد بن حسن حر عاملى، پيشين، ج 4، ص 545.
25. ادنى الحل اسم براى سه موضع تنعيم، جعرانه و حديبيه در نواحى مكه است، ولى در سال‏هاى اخير در اثر توسعه شهر مكه، تنعيم كه در شش كيلومترى مكه قرار داشت داخل مكه قرار گرفت؛ از اين روى كسانى كه از بلاد به مكه مى‏روند نمى‏توانند از تنعيم محرم شوند چون داخل شدن به مكه بدون احرام جايز نيست، ولى به اعتقاد ما مى‏توانند از حديبيه و جعرانه در حال اختيار در عمره تمتع و عمره مفرده محرم شوند و نيازى به رفتن جحفه نيست.
26. محمدباقر مجلسى، پيشين، ج 103، ص 190، ح 5.
27. همان، ج 76، ص 98.
28. محمد بن حسن حر عاملى، پيشين، ج 16، ص 307، حديث 1، 2 و 3.
29. محمد بن حسن طوسى، نهاية، ص 583.
30. على اصغر مرواريد، الينابيع الفقهيه، ج 21، ص 98.
31. همان، ص 145.
32. همان.
33. محمد حسن نجفى، جواهر الكلام، ج 36، ص 100.
34. مكاسب محرمه، ج 1، ص 31.
35. ر.ك: ابراهيم جناتى، توضيح المسائل، ج 2.
36. براى آگاهى از روايات، ر.ك: محمد بن حسن حر عاملى، پيشين، ج 15، باب 68 از ابواب جهاد، ص 149.
37. همان، ج 4، ص 383، حديث 5.
38. همان، ج 4، ص 387، حديث 3 و در باب 19، ح 4.
39. همان، ج 3، ص 43، حديث 1 و 2.
40. همان، ج 3، ص 43، حديث 1 و 2.
41. همان، ج 5، ص 26.
42. همان، ج 4، باب 19، از ابواب لباس مصلى، ص 385 و ج 15، باب 64 از ابواب جهاد عدو.
43. محمد بن حسن حر عاملى، پيشين، ج 28، ص 24، باب 10 از ابواب مقدمات الحدود.
44. همان.
45. محمد باقر مجلسى، پيشين، ج‏46، ص‏16. و نيز پيامبر فرمود: سكوت البكر رضا هاويا كسوت‏ها اقرارها؛ زمانى كه حضرت امير از حضرت فاصله خواستگارى كرد رسول خدا به دخترش فرمود: على بن ابى طالب‏7 درباره تو سخن مى‏گويد(خواستگارى مى‏كند). فاطمه‏3 سكوت كرد. رسول خدا از اتاق بيرون آمد و گفت: الله اكبر، الله اكبر، و بعد فرمود: سكوت‏ها رضاها.
46. محمد بن سعد، طبقات الكبرى، ج 8.