ديپلماسى و رفتار سياسى در اسلام (3)
سيدعبدالقيوم سجادى(*)
تاريخ دريافت: 18/ 1/ 82
تاريخ تأييد: 25/ 3/ 82در اين قسمت از بحث ديپلماسى اسلام از منظر تاريخى و با تأكيد بر رفتار سياسى رهبران دينى و دولتهاى اسلامى مورد بحث قرار گرفته است. رفتار سياسى و سيره عملى پيامبر اسلام و امام على(ع) بيانگر خطوط كلى رفتار سياسى اسلام در حوزه ديپلماتيك و سياست خارجى است. از سوى ديگر، مطالعه رفتار خارجى نظام خلافت در عصر خلفاى نخستين، امويها، عباسىها و دورههاى پس از آن، دگرگونىهاى تاريخى رفتار سياسى و ديپلماسى دولت اسلامى را بيان مىكند.
واژههاى كليدى: ديپلماسى، ديپلماسى اسلامى، عصر پيامبر، خلافت.
تطور تاريخى ديپلماسى اسلامى
ديپلماسى اسلامى از آغاز تا امروز تحول زيادى را داشته است. اين تحولات تا حدودى طبيعى به نظر مىرسند، زيرا ديپلماسى از لحاظ اصول، اهداف و شيوهها، تابع شرايط سياسى، موقعيت دولتها، اراده سياستمداران و منافع و خواستههايى است كه دولتها در هر عصر و زمانى براى خود تعريف مىكنند. با توجه به متغير بودن اين عناصر، ديپلماسى نيز دستخوش دگرگونى مىگردد. ديپلماسى به عنوان شيوه اِعمال سياست خارجى از اصول و اهداف و روشهاى عملى ويژهاى براى پيشبرد سياستهاى خارجى تشكيل گرديده است. تطورى كه در ديپلماسى اسلامى اتفاق افتاده شامل هر سه محور مىگردد. گرچه تطور در برخى محورها نسبتاً كمتر و كندتر بوده، اما در برخى ديگر شاهد دگرگونىهاى جدى هستيم. اما علىرغم همه دگرگونىهايى كه در اين عرصه رخ داده، ديپلماسى اسلامى به عنوان يك پارادايم فكرى - عملى هنوز هم تمايز خود از ديپلماسىهاى ديگر را حفظ كرده است و به همين جهت مىتوان از هويت مستقل ديپلماسى اسلامى سخن به ميان آورد.
موضوع تطور تاريخى ديپلماسى اسلامى را در دو محور تحليل و بررسى مىكنيم: 1. ماهيت متحول ديپلماسى اسلامى؛ 2. عوامل تحول ديپلماسى اسلامى.1. ماهيت متحول ديپلماسى اسلامى
چنانچه اشاره شد، ديپلماسى اصولاً تابع متغيرهاى خاصى است كه عمدتاً ريشه در شرايط و تحولات واقعى و خارجى واحدهاى سياسى دارد. گرچه اين امكان وجود دارد كه دين يا هر مجموعه اعتقادى و ارزشى ديگرى كه ماهيت فرا زمانى و فرا مكانى دارد، برخى اصول ثابتى را در حوزه رفتار سياست خارجى ترسيم كند، اما اين اصول در حدى نيست كه تمام تحولات و دگرگونىهاى احتمالى در موضوع مورد توجه خود را به طور عموم پيشبينى كرده و همه آنها را پيشاپيش قانونمند و نهادينه سازند. بنابراين اعتقادات، اصول و ارزشهاى مكتبى به هر اندازه كه از جامعيت و استحكام برخوردار باشند هرگز در صدد اين نيستند تا مسير هر نوع تحول احتمالى آينده را سد نموده و همه چيز را پيشاپيش صورتبندى كنند.
ديپلماسى اسلامى يكى از همين قواعد رفتارى است كه علىرغم ارتباط نزديك با ارزشهاى ثابت دينى، با واقعيتهاى بيرونى جامعه سياسى نيز سر و كار دارد؛ از اين رو طبيعى است كه متناسب با تحولات، شرايط و واقعيتهاى سياسى، همواره مسير تحول و انطباق با شرايط را نيز بپيمايد. ديپلماسى اسلامى از آغاز شكلگيرى دولت اسلامى در مدينه تا عصر دولتهاى مدرن كنونى در جهان اسلام، تحول چشمگيرى يافته است. اين تحول را مىتوان در شاخصهاى ذيل بررسى كرد.الف) اهداف
يكى از حوزههاى تحول در موضوع ديپلماسى اسلامى، تحول در اهداف ديپلماسى است. اهدافى كه براى ديپلماسى اسلامى تعريف مىشود (بر مبناى تحولات تاريخى) بسيار متفاوت به نظر مىرسد. پيامبر اسلام كه اساس ديپلماسى اسلامى را پايهريزى كرد دو هدف اصلى دعوت و توسعه حاكميت سياسى اسلام را براى ديپلماسى در نظر گرفته بود.
پيامبر گرامى اسلام اصل «دعوت» را در سياست خارجى خويش همواره مورد توجه قرار داده و آن را در تمام پيامها و نامههاى سياسى خود مبناى اقدامات ديپلماتيك خود قرار داده است.
دومين هدف مهم در ديپلماسى پيامبر، توسعه قلمرو سياسى دولت اسلامى در راستاى رسالت جهانى اسلام و به منظور تأمين امنيت و گسترش صلح در ميان قبايل و ملل آن روز بود. جامعه عرب از گذشتههاى دور شاهد روابط خصومتآميز در سطح قبايل و دولتهاى همجوار بوده است. در نظام سياسى حاكم بر جامعه عرب، وجود تعدد مراكز فرمان روايى و انعطافناپذيرى سيستمهاى قبيلهاى، فضاى سياسى جزيرة العرب را هميشه در وحشت جنگ و ناامنى و غارت نگه مىداشت. پيامبر اسلام پس از اعلام نظام سياسى جهانى با مركزيت مدينه، تلاش كرد تا اقوام و قبايل عرب و سپس ساير ملتهاى آن روز را تحت حاكميت واحد سياسى گرد آورده و از بروز درگيرىهاى ممتد قبيلهاى جلوگيرى كند.
اما اهداف ديپلماسى اسلامى پس از عصر خلفاى نخستين دستخوش تحولات نسبتاً جدى گرديد، زيرا در دوران حكومت اموى و عباسى، «دعوت» به عنوان مهمترين و بنيادىترين هدف سياست خارجى اولويت خود را از دست داد و اين دولتها به جاى «دعوت»، توسعه قلمرو حكومت عربى را در اولويت قرار دادند. خلفاى اموى در حوزه ديپلماسى در دو ناحيه فعاليت داشتند: ناحيه شمال و ناحيه شرق. در مرزهاى شمال دولت اموى، امپراتورى روم شرقى قرار داشت كه هميشه با اموىها در جنگ و ستيز بود. هدف ديپلماسى اموى در اين منطقه بر ضربه زدن به قدرت روم شرقى و دفع تهديدات و تهاجمات آن از سرزمينهاى اسلامى استوار يافته بود. اين منازعه گاهى با پيروزى و گاهى با شكست توأم مىشد و در كل ادامه درگيرىها، مانع از آن بود تا امنيت در مرزهاى شمالى حاكم گرديده و روابط صلحآميزى بر مبناى گفت و گو و تفاهم پا بگيرد. در منطقه شرقى، ديپلماسى جنگى بر ديپلماسى سياسى غلبه داشت. هدف از تعقيب سياست جنگى، فتح اراضى بيشتر، دعوت به اسلام و به دست آوردن غنايم بود. اين امر در نامهها و گفتههاى سران ايران و فرماندهان مسلمان به خوبى منعكس شده است. از سوى شرق لشكريان مسلمان تا مرز چين پيش رفتند و در سال 108 هجرى عبدالملك بن مروان سفيرى به نام سليمان نزد امپراتور چين هسوانگ تسونگ اعزام كرد كه تأثير مهمى بر گسترش روابط دو طرف داشت.1 در دوران عباسيان، اهداف ديپلماسى خلافت اسلامى از محدوده مسائل اعتقادى و سياسى به امور علمى - فرهنگى و اقتصادى نيز گسترش يافت. در نامهاى كه ميان اخشيد، فرماندار مصر، و ارعانوس پادشاه روم مبادله شده است، توسعه روابط تجارى يكى از محورهاى گفت و گوى دو طرف قرار گرفته و اخشيد موافقت خود را در توسعه همكارىهاى تجارى اعلام داشته است.2 اهداف تجارى و علمى در ديپلماسى خليفه مقتدر عباسى هارون الرشيد تجلى بيشترى پيدا كرد.
اما در دوران سلطنت عثمانيان اهداف دپيلماسى اسلامى اصولاً به اهداف دنيوى و سياسى تبديل شدند. امپراتورى عثمانى از سوى غرب و شمال تحت فشار دولتهاى روس و اروپايى قرار داشت و سلاطين عثمانى در تلاش بودند موقعيت خود را در برابر اين دو دشمن تحكيم كرده و در فرصتهاى مناسب قلمرو سياسى و ارضى خود را نيز توسعه دهند. از طرف ديگر دولت عثمانى در شرق و جنوب با دولتهاى اسلامى ديگر هم مرز بود كه مهمترين آن دولت ايران بود. عثمانى در اين منطقه نمىتوانست «دعوت» را هدف ديپلماسى خود برگزيند، از اين رو هدف سياسى و افزايش سلطه و قدرت را در پيش گرفتند.ب) اصول
يكى از محورهاى تحول در ديپلماسى اسلامى، تحول در اصول ديپلماسى اسلامى است.
اصولى كه پيامبر در صدر اسلام در روابط خارجى مورد توجه قرار داد به تدريج در اعصار بعدى دچار دگرگونى شد. اصول پيامبر اسلام در روابط خارجى عبارتند از: 1. اصل نفى سبيل (استقلال)؛ 2. اصل تأمين امنيت؛ 3. اصل دعوت؛ 4. اصل دفاع از اصول؛ 5. اصل عزّت و كرامت؛ 6. اصل احترام به قراردادها و پيمانها.
اين اصول در معاهداتى كه در ده سال حكومت پيامبر در مدينه ميان او و قبايل مختلف عرب و دولتهاى همجوار منعقد شد به خوبى رعايت شده است.
اما در دورههاى پس از صدر اسلام اين اصول به صورت كامل مورد توجه قرار نگرفت و بعضاً جاى خود را به اصول ديگر سپردند. به گفته يكى از محققان معاصر:
در دوران زمامدارى معاويه بر خلاف سيره پيامبر(ص) نوع جديدى از ديپلماسى جايگزين شد. پيامبر همواره در كليه روابط خارجى با وجود تحرك و ابتكار عملى كه براى گسترش مناسبات نشان مىداد، اصول و معيارها و ارزشهاى اسلامى را در حد حفظ سياست و كرامت اسلامى حفظ مىكرد.3
در دوران عباسيان، اين چرخش دايره وسيعترى به خود گرفت، زيرا سياست خارجى دولتهاى عباسى بيشتر به سمت اهداف سياسى و سلطهجويانه تغيير جهت داد.
در اين عصر (قرن دوم هجرى) كه... بخشهاى عمده آسيا و آفريقا و بخشى از اروپا زير پرچم اسلام درآمده بود، روابط خارجى مسلمانان بر اساس باجگيرى و قدرتطلبى استوار گرديده و ابتكار عمل در سياست بينالملل در جهت حفظ و گسترش قدرت و بهرهگيرى مادى به كار گرفته شده بود.4
در ادامه اين تحول در دوران عثمانىها روابط خارجى اسلامى تحت تأثير شرايط جهانى و ناتوانى برخى خلفا و سلاطين مسلمان، به سمت همگرايى با كشورهاى غير اسلامى تغيير جهت داد و با انعقاد قرارداد بين دولت سليمان اول و فرانسواى اول فرانسه در 1535 ميلادى، اساس ديپلماسى اسلامى دگرگون شد.ج) روشها
ديپلماسى براى دستيابى به اهداف خود معمولاً از شيوههاى نسبتاً مشخصى مانند فرستادن نمايندگان رسمى، تأسيس نمايندگىها، مسافرت سران ممالك و دولتها و انعقاد و مبادله پيمانها بهره مىگيرد. اين روشها ممكن است به صورت همه جانبه دچار دگرگونى نگردند، اما از برخى جهات قابل بسط هستند.
آنچه به صورت مشخص در اين خصوص مىتوان گفت، تحول در آداب و رسوم ديپلماسى است. در زمان پيامبر اسلام مبادله سفرا و هيأتها در چارچوب تشريفات ويژهاى انجام نمىگرفت. در واقع آداب و ضوابط حاكم بر ديپلماسى پيامبر را در سه چيز مىتوان برشمرد: عارى بودن از تشريفات؛ غير ثابت بودن سفرا و شفاف بودن پيام.
پيامبر اسلام سفيرانى كه در سال نهم هجرى به دربار هرقل، كسرى، نجاشى و مقوقس و... فرستادند عارى از هر نوع انجام مراسم ويژه تشريفاتى در حين اعزام سفرا يا در هنگام ملاقات سفرا با پادشاهان بود. همچنين هيأتهاى سياسى كه از سوى قبايل و ممالك ديگر به ديدار پيامبر مىآمدند پيامبر مانند ساير مردم و يك مهمان معمولى از آنان پذيرايى مىكردند؛ چنانچه در مورد هيأت ثقيف خيمه مخصوصى براى آنان در مسجد برپا كرد و در آنجا با آنان به مذاكره پرداخت.
سفرايى كه در صدر اسلام براى انجام مأموريتهاى سياسى تعيين مىشدند، وظيفه نمايندگى آنها محدود به همان مورد خاص مىگرديد و سفرا پس از ابلاغ پيام فوراً به مركز خود بازمىگشتند. بنابراين در اين دوره، چيزى به نام سفيران ثابت يا تأسيس نمايندگىهاى سياسى در كشورهاى ديگر به چشم نمىخورد. پيامها نيز بسيار شفاف و روشن بودند. نامههايى كه پيامبر به بزرگترين كشورهاى آن روز يعنى ايران و روم فرستاد از چند سطر فراتر نمىرفت. اما در عصر عباسيان آداب ديپلماسى بسيار تغيير يافت. به گفته ابن الفرا «مراسم اكرام و اجلال در استقبال از سفرا در روزگار عباسى بيش از پيش فزونى يافت».5 در دوران خلافت عباسى هر گاه سفيرى از خارج مىآمد يا سفير خود خلفا از سفر مأموريت برمىگشت غالباً به نحو گستردهاى مورد استقبال قرار مىگرفت. حتى گاهى انجام مراسم استقبال از سفرا رسماً به دستور خليفه و از سوى مردم برگزار مىشد؛ «چنان كه يك بار كه فرستاده ملك العادل به دربار خليفه اعزام گرديد، خليفه مردم را فرمود كه به استقبال او بروند و بزرگان از فرماندهان و حكام و فقها و صوفيان به استقبال سفير شتافتند».6 در زمان عثمانىها، ديپلماسى اسلامى به تدريج شيوههاى ديپلماسى اروپايى را تقليد كرد، اين روند در اواخر خلافت عثمانىها بسيار برجسته شده بود و دولت عثمانى همان طورى كه نهادها و بخشهاى ديگر دولت خود را مدرنيزه كردند، آداب و سنن ديپلماسى را مدرن كردند و در همين دوره بود كه سفارتخانهها رسماً به وجود آمدند و ديپلماسى مدرنيزه و بوروكرانيزه شد.2. عوامل تحول ديپلماسى اسلامى
نظام سياسى اسلام كه در اولين سال هجرت پيامبر به مدينه، پايهگذارى شد به سرعت قدرت خود را در جزيرة العرب و ماوراى آن گسترش داد. هنوز بيش از چند دهه از ظهور اسلام نگذشته بود كه مرزهاى دولت اسلامى تا شرق اروپا، شمال آفريقا، ايران، سند و ماوراء النهر توسعه پيدا كرد. توسعه قلمرو سياسى حكومت اسلامى، الزاماً تأثيرات خود را به ديپلماسى كه ابزارى در خدمت سياست خارجى اين دولت بود نيز بر جاى گذاشت. بر اين اساس رفتار و روابط خارجى دولت اسلامى نيز همزمان توسعه يافته و پيچيدهتر مىشد. عواملى كه تأثيرات نسبتاً مستقيم و جدى بر تحول ديپلماسى اسلامى داشته عبارتند از:
الف) تغيير ساختار سياسى
نظام سياسى اسلام در عصر پيامبر از ساختار بسيار سادهاى برخوردار بود. پيامبر به عنوان رهبر دينى و سياسى جامعه، مديريت و مسؤوليت تمام امور را در دست داشت. او همچنان كه مسؤوليت سياسى را به عهده داشت مسؤوليت قضايى، اجرايى و نظامى را نيز عهدهدار بود. سيستم ادارى او از چند نفر كاتب و تعدادى اصحاب و ياران كه معمولاً در كنار او بودند و داوطلبانه و بدون برخوردارى از عناوين رسمى انجام وظيفه مىكردند تشكيل شده بود. ساختار تصميمگيرى مركب بود از شخص پيامبر، وحى و مشورت. اين ساختار به آن حضرت امكان مىداد تا تصميمات و برنامهريزىها را در كوتاهترين مدت انجام داده و در اجراى آنها نيز از سرعت فوقالعادهاى بهرهمند باشد. ديپلماسىاى كه از مركزيت اين ساختار رهبرى مىشد همانند سياستهاى داخلى، در كمال سادگى و صراحت انجام مىگرفت. از طرف ديگر، با توجه به ساختار تصميمگيرى ويژه، اهداف و اصول حاكم بر سياست خارجى، ماهيت كاملاً دينى و الهى به خود مىگرفت به همين دليل ديپلماسى پيامبر اسلام ديپلماسى كاملاً دينى بود. اما در قرون بعدى ساختار سياسى دولت اسلامى از شكل اوليه تغيير كرد و به تدريج به سلطنت و امپراتورى تبديل گرديد. سرآغاز اين تحول از عصر معاويه اولين خليفه خاندان اموى بود برخى از خاورشناسان معتقدند «معاويه از دستگاه سلطنتى روميان تقليد كرده، براى خود وسايل تجمل و نگهبانان مسلح فراهم ساخت».7
به هر حال اين ساختار به هر ميزانى كه پيچيدهتر مىشد، روى تصميمگيرى، اجرا و روشهاى ديپلماسى و سياست خارجى نيز تأثير مىگذاشت. حداقل اين تأثير را در شيوه آداب و رسوم ديپلماسى و نيز اهداف سياست خارجى و همچنين در تمركز و عدم تمركز آن مىتوان ديد.ب) توسعه حكومت اسلامى
گسترش پياپى قلمرو حاكميت سياسى اسلام، مسائل متعددى را فراروى سياست خارجى خلافتهاى اسلامى قرار مىداد، زيرا با توسعه مرزهاى خلافت، مسلمانان با اقوام و ملتهاى مختلف مواجه شده و از لحاظ اجتماعى، فرهنگى و اقتصادى، خواستها و شرايط متفاوتى را به وجود مىآوردند. يكى از تأثيرات توسعه سرزمينى بر ديپلماسى خارجى اين بود كه خلافت اسلامى هر از چند گاهى با قيامها و شورشهاى داخلى روبهرو مىگرديد كه اين امر سياست خارجى خلافتهاى اسلامى را دچار ركود و در برخى موارد با عدم هماهنگى مواجه مىكرد؛ چنانچه شورشهاى اهل ردّه در دوران ابوبكر، جنگهاى داخلى در زمان على(ع) و قيامهاى اسلامى عليه معاويه، مدتى ديپلماسى اسلامى را دچار وقفه كرد و مانع از گسترش اسلام در جهان گرديد. در حالى كه دولت پيامبر به دليل تمركز در اداره نظام سياسى كمتر با اين بحرانها مواجه مىگرديد و بحرانهاى داخلى مانند پيمانشكنىهاى يهود در مدينه يا سرپيچى مسيلمه در يمن در حدى نبود كه بر سياست خارجى دولت اسلامى تأثير جدى بگذارد.
از ديگر عوامل مؤثر بر ديپلماسى كه ريشه در توسعه سرزمينى نظام اسلامى داشت، شكلگيرى ديپلماسىهاى متعدد در قلمرو كشور اسلامى بود. اين وضعيت در دوران عباسيان و پس از آن بسيار برجسته شده بود.نمودهاى تاريخى تحول ديپلماسى اسلامى
ديپلماسى اسلامى در گذر تاريخ نتوانسته است همسويى بين تئورى و عمل را به خوبى حفظ كند و تنها در نيمه اول قرن اول هجرى كه عصر پيامبر بود اين همسويى به صورت كامل و در عصر خلفاى راشدين به صورت نسبى تحقق يافت و روابط خارجى موازى انديشههاى اصيل دينى شكل گرفت؛ اما پس از خلفاى راشدين و تغيير خلافت به سلطنت و ورود جريانهاى قبيلهاى در رأس هرم قدرت، ديپلماسى عملى دولتهاى اسلامى از شفافيت دينى فاصله گرفت و در عين حال نمىتوان چنين تلقى كرد كه ديپلماسى خلافتهاى اسلامى در عصر اموى و عباسى و پس از آن هيچ گونه همسازى با اصول و آموزههاى دينى ندارد، بلكه نكته اصلى در سير تحول ديپلماسى اسلامى اين است كه گرايش دينى در مجموع رو به ضعف نهاده و رفتار سياسى خلفا در عرصه بينالملل در مواردى تحت تأثير عوامل برون دينى قرار گرفته است و اين به معناى نفى كامل عناصر فرهنگى و حقوقى اسلامى در سياست خارجى خلفا نيست. همان طورى كه اسلامى ناميدن آن به معناى دقيق و درست كلمه قابل تأمل است؛ اما علىرغم همه اين تحولات ارزشى كه در حوزه فكرى و عملى به وجود آمده است، بررسى تجربى و تطبيقى آن مىتواند تصويرى از ديپلماسى دولتهاى اسلامى كه از لحاظ تاريخى و انديشهاى منفك از باورهاى اسلامى شناخته نمىشود، ارائه داد. اين امر حداقل از لحاظ رويكرد علم روابط بينالملل و سياست خارجى كه در محيط سياسى و فرهنگى اسلامى تكوين يافته در خور اهميت است.
1. ديپلماسى عصر پيامبر
روابط و ديپلماسى پيامبر را در سه سطح مىتوان تحليل كرد:
الف) ديپلماسى با قبايل عرب و يهوديان؛
ب) ديپلماسى با دولتهاى همجوار؛
ج) ديپلماسى با قدرتهاى بزرگ ايران و روم.الف) روابط با قبايل عرب و يهود
آن طورى كه مورخان و سيرهنويسان عرب نوشتهاند، قبايل و طوايف عرب ساكن در جزيرة العرب مقارن ظهور اسلام، فاقد دولت واحد مقتدر مركزى بوده و هر قبيلهاى تشكل و نظام ادارى - اجتماعى خاص خود را داشت. واحدهاى قبيلهاى به صورت دولتهاى كوچك محلى كه شباهت به نظام ملوك الطوايفى داشتند نظام اجتماعى و سياسى خود را اداره مىكردند: در واقع «هر قبيلهاى به صورت جامعهاى سياسى بود و از عناصر عمده تشكيلدهنده دولت (جمعيت متشكل، قدرت سياسى و نوعى حكومت) برخوردار بود و سرزمين قبيله نيز گاه شناور و گاه به صورت ثابت و طبق اراده شيخ تعيين مىگرديد».8
با توجه به نظام ويژه قبيلهاى حاكم بر جزيرة العرب، پيامبر استراتژى برقرارى روابط حسنه با تمام واحدهاى سياسى قبيلهاى را در پيش گرفت و كوشيد همه قبايل را تحت نظام سياسى واحد گرد آورد. بجاست كه نقطه آغاز ديپلماسى پيامبر پس از تشكيل حكومت اسلامى در مدينه را خود پيمان مدينه بدانيم. گرچه در اين پيمان، توجه اساسى بر شكلگيرى روابط و ساماندهى نظام سياسى در داخل حكومت اسلامى معطوف شده است، اما با وجود آن اصول روابط خارجى پيامبر را حداقل در برخى موارد مانند يهوديان نيز تبيين كرده است. در اين پيمان روابط مسلمانان با يهوديان، بر اصل احترام متقابل، آزادى در عقايد و آداب و سنن، عدم تعرض بر همديگر، عدم همپيمانى با دشمنان يكديگر، و بالأخره همكارى با طرفهاى قرارداد در صورت مورد حمله قرار گرفتن، استوار گرديده بود.9
در مورد مكه، پيامبر با توجه به مفهوم آيه جهاد،10 سياست «اعمال فشار» بر مكه را كه او و يارانش در گذشته تحت فشار و اذيت آنان قرار گرفته بودند و هنوز هم ادامه داشت، در پيش گرفت. سياست پيامبر در اين جا بر محاصره اقتصادى مكه به منظور ايجاد تغيير در سياستهاى خصمانه قريش متمركز شده بود. همچنين پيامبر با اعزام دستههاى مسلح به مسير كاروانهاى تجارتى مكه، قدرت و نيروى رزمى و تهاجمى دولت مدينه را به نمايش مىگذاشت. مىتوان گفت هدف از اين سياست، درگيرى و جنگ نبوده است، زيرا «در سريههايى كه رسول خدا اعزام فرمود هيچ درگيرى در نگرفت و بلكه در همه موارد دو گروه بدون هيچ گونه درگيرى و به صورت مسالمتآميز از يك ديگر جدا شدند و تنها در يك مورد در سريه عبيدة بن حارث سعد بن ابى وقاص به سوى دشمن تير انداخت».11
ديپلماسى پيامبر پس از سال پنجم هجرى تحرك بيشترى پيدا كرد، چون پيامبر در اين زمان ابتكار عمل را در دست گرفته و روابط با قبايل عرب را كه تا كنون حاكميت مدينه را نپذيرفته بودند سرعت بخشيد. اولين هدفى را كه پيامبر در اين مرحله انتخاب كرد و بسيار مهم و استراتژيك بود، ايجاد رابطه دوستانه با مكه بود كه مهمترين شهر در تمام سرزمينهاى عربى به شمار مىآمد.
پيامبر اولين تماس سياسى را از طريق بديل بن ورقامى خزاعى با اهل قريش برقرار كرد و به آنان چنين پيام فرستاد:
ما براى جنگ با كسى نيامدهايم براى عمره آمدهايم قرشيان از جنگ به جان آمدهاند و اگر خواهند مدتى معين كنيم و مرا با ديگران واگذارند كه اگر دين من غلبه يافت و اگر خواستند بدان درآيند و اگر نخواهند، به خدايى كه جان من در فرمان اوست با آنها در كار دين خويش جنگ مىكنم تا جان بدهم يا فرمان خداى روان شود.12
پس از اين پيام، تبادل هيأتها و گفت و گو براى دستيابى به راهحلى غير از جنگ آغاز شد. اين گفت و گوها بسيار حساس و مهم تلقى مىشد و دو طرف كه در گذشته همواره در حالت جنگى به سر مىبردند و تا به حال دو جنگ بدر و احد را پشت سر گذاشته بودند، براى اولين بار زبان ديپلماسى را بر شمشير ترجيح دادند. پيامبر در انتخاب روابط مسالمتآميز با قريش پيشگام بود. او همان طورى كه در مدينه بر موضع غير جنگى پافشارى داشت در حديبيه نيز تا آخر از آن دفاع كرد و مانع از بروز تشنج و تيرگى روابط گرديد؛ از اين رو برخى محققان اسلامى واقعه حديبيه را در رديف «مغازى» نشمرده و گفتهاند: «واقعه حديبيه يا صلح حديبيه يا هدنه و يا عهد حديبيه يك امر سياسى، ديپلماتيك و دورانديشانه بود و به هيچ صورت نمىتوانست غزوه باشد».13 نتايجى كه از پيمان صلح حديبيه به دست آمد بسيار مهم و حياتى بود، به طورى كه خداوند در تجليل آن سوره فتح را نازل كرد و به پيامبرش مژده پيروزى آشكارى را داد: «إنّا فتحنا لك فتحاً مبيناً».14 اين پيمان دستاوردهاى زير را براى مسلمانان در پى داشت:
1. امنيت ده ساله كه فرصتى را براى فعالتر شدن سياست پيامبر در ساير نقاط فراهم مىكرد؛
2. به رسميت شناخته شدن اقتدار سياسى پيامبر و دولت او در مدينه؛
3. ايجاد روابط مستقيم با مردم مكه و دعوت آنان به اسلام؛
4. جدا كردن قريش از همپيمانان يهودى آن؛
5. افزايش قدرت و اقتدار سياسى - نظامى مسلمانان؛
6. مهار كردن خطرات قريش عليه قبايلى كه تا كنون از ترس قريش فرصت نزديك شدن به پيامبر را نداشتند؛
7. اجازه ورود به مكه براى انجام مراسم حج.
اوج موفقيت ديپلماسى پيامبر در ارتباط با قبايل را در سال نهم هجرى مىتوان مشاهده كرد كه نمايندگان طوايف مختلف عرب از هر سو براى بيعت و انعقاد پيمانهاى سياسى به حضور آن حضرت در مدينه آمدند. در اين سال بيش از سى هيأت از طوايف مختلف عرب كه بيشترشان از اعراب جنوب و مسيحى و يهودى و زرتشتى بودند نزد پيامبر آمدند.15
روش پيامبر در جذب قبايل از اصل آسانگيرى و حفظ موقعيت اجتماعى سران قبايل پيروى مىكرد. در نامهاى كه پيامبر براى قبيله بكر بن وائل فرستاد اين سهلگيرى به خوبى رعايت شده است.ب) روابط با دولتهاى همجوار
ديپلماسى پيامبر با دولتهاى نيمه مستقل عربى، با فرستادن نامه و نماينده به دربار آنها و دعوت آنها به اسلام آغاز شد. پيامبر در يكى از اين موارد نامهاى توسط حاطب ابن ابى بلتعه به مقوقس حاكم دست نشانده روم بر مصر فرستاد. روش پيامبر در ارسال پيام، بر تكيه بر مشتركات و پذيرفتن اصل توحيد و اعلام نبوت و دعوت سران دولتها به اسلام استوار بود. پيامبر همين سياست را در مورد همه سران كشورها در پيش گرفت و اين سياست در اكثر موارد با موفقيت روبهرو گرديد. پيامبر در موارد متعددى شناسايى دولتهاى محلى را به عنوان يك امتياز سياسى در برابر پذيرش اسلام به سران پيشنهاد كرد. اين سياست، انعطافپذيرترين رفتارى بود كه پيامبر در روابط خارجى در پيش گرفته بود. پيامبر در پى موفقيتهايى كه در اين ديپلماسى به دست آورد، آن را ادامه داد او نامهها و هيأتهايى نزد پادشاهان يمن و غسان و بحرين فرستاد و در تمام اين موارد به پيروزىهاى سياسى خوبى دست يافت. به طور كلى عوامل زير در موفقيت ديپلماسى پيامبر نقش مؤثرى داشتند:
1. گسترش نفوذ اسلام در جزيرة العرب و تا مرزهاى امپراتورى روم و ايران؛
2. جاذبه نظام سياسى و اجتماعى اسلام كه بر مبناى عدالت، برابرى و سادهزيستى استوار گرديده بود؛
3. انعطافپذيرى سياست پيامبر در برابر اديان و عقايد ديگر؛
4. اعطاى امتيازات سياسى و شناسايى دولتهاى محلى از سوى پيامبر؛
5. تزلزل در حاكميت و اقتدار سياسى امپراتورى ايران و روم؛
6. استبداد و فشار موجود در قلمرو حكومتهاى محلى؛
7. تهديد و قاطعيت پيامبر و نيروهاى او در برخورد با دشمنان.ج) روابط با ايران و روم
روابط خارجى پيامبر در اواخر عمر آن حضرت از سطح قبايل و دولتهاى كوچك منطقه فراتر رفت و تا مركز قدرتهاى بزرگ آن روز، ايران و روم بسط يافت. اين دو قدرت هميشه در منطقه سرزمين عربى به جنگهاى توسعهطلبانه دست مىزدند. قدرتهاى محلى براى حفظ موقعيت و امنيت خود و جلوگيرى از تهاجم يكى از اين دو امپراتورى مىبايست همپيمانى يكى از آن دو را پذيرفته و حمايتهاى نظامى آن را در برابر پرداخت ماليات جلب مىكردند. پيامبر با توجه به روابط حاكم بر دولتهاى منطقه، در نظر گرفت پيام الهى - سياسى خود را به اطلاع قدرتهاى بزرگ نيز رسانده و بدين طريق روابط جنگجويانه و توسعهطلبانه حاكم بر دولتها را از اساس دگرگون سازد.
پيامبر به منظور ابلاغ دعوت الهى و تغيير در روابط سياسى ممالك بزرگ، نامهاى به وسيله دحية بن خليفه كلبى به دربار قيصر روانه كرد. هرقل كه از عالمان برجسته مسيحى بود و از بشارت مسيح به ظهور پيامبر اسلام آگاهى داشت، با خواندن نامه پيامبر به شدت متأثر شد. او درباره اسلام و پيامبر تحقيق كرد و مجلس اعيان را براى بررسى و پاسخ مثبت به دين اسلام تشكيل داد، اما اعيان و بزرگان با آن مخالفت كردند.16
پيامبر وهب بن شجاع را به همراه نامهاى به دربار كسرى فرستاد. وى در آنجا پس از دريافت اجازه ورود، با جمعى از اعيان فارس وارد دربار شد و شخصاً نامه را به دست خسرو پرويز تحويل داد. در نامه پيامبر به كسرى چنين آمده بود:
بسم اللَّه الرحمن الرحيم. از محمد بن عبداللَّه رسول خدا به خسرو پرويز، بزرگ پارس: سلام و ايمنى عذاب بر كسى كه پيرو هدايت گردد، به خدا و فرستاده وى ايمان آورد و گواهى دهد كه آفريدگارى جز خداى يگانه بىانباز نيست و محمد بنده و فرستاده اوست. من تو را به سوى خدا فرا مىخوانم، زيرا كه من پيامبر خدا بر همه مردمانم تا زندهدلان را هشدار دهم و «كلمه عذاب بر كافران مسلّم گردد»؛ از اين رو اسلامآور تا ايمن مانى، زيرا اگر اسلام نياورى، بىگمان، گناه همه مجوسان بر گردن تو خواهد بود.17
اين نامه براى خسرو پرويز كه خود را پادشاهى مقتدر و بىرقيب مىديد از ناحيه مردى عرب كه فاقد هر گونه پيشينه سياسى درخشان و قدرت و دولت بود، بسيار گران آمد. به خصوص منطق شفاف و قاطع پيامبر در نامه كه با تهديد پايان يافته بود براى خسرو پرويز كه آمادگى ذهنى براى ظهور پيامبر جديد را نداشت و اين جريان را صرفاً از موضع سياسى تحليل مىكرد، قابل تحمّل نبود؛ از اين رو خسرو پرويز پس از شنيدن متن نامه، نامه را پاره كرد.18 پادشاه ايران براى تنبيه فرستنده نامه، به كارگزار خود در يمن دستور داد كه «دو مرد از دلاوران خود به سراغ اين مرد در حجاز بفرست تا او را به حضور من آورند».19
در مجموع از بررسى ديپلماسى پيامبر در سه سطح قبايل، دولتهاى كوچك و دولتهاى بزرگ، به دست مىآيد كه سطوح موفقيت پيامبر به ترتيب متفاوت بوده است. ديپلماسى پيامبر در ميان قبايل بسيار موفق بوده است، زيرا اين ديپلماسى از پشتوانه نظامى نيرومندى برخوردار بود؛ اما در سطح دولتها موفقيت نسبى داشت، به ويژه در مواردى كه روابط پيامبر با دولتها بيشتر بوده و امنيت دولتها در معرض تهاجم نيروهاى مسلمان قرار داشت، ديپلماسى پيامبر از موفقيت بالايى برخوردار بود؛ اما در مواردى كه ديپلماسى فاقد ضمانت اجرايى بوده مانند مصر و حبشه تأثير آن زياد ملموس نبوده است. اين عدم تأثيرگذارى در سطح قدرتهاى بزرگ آن روز شفافتر بود؛ اما آنچه در دراز مدت بر اين ديپلماسى مترتب شد، نمىتوان آن را ناديده گرفت.2. ديپلماسى عصر خلفاى نخستين
پس از رحلت پيامبر گرامى اسلام، دو مسأله مهم در درون جامعه اسلامى توجه مسلمانان را به خود جلب كرد. يكى نحوه شكلگيرى نظام سياسى آينده و مسأله جانشينى پيامبر؛ دوم بازگشت (ارتداد) بخش زيادى از قبايل عرب از اسلام يا از برخى احكام اسلامى مانند زكات. در مورد مسأله جانشينى سفارشهاى پيامبر در غدير خم و پس از آن ناديده گرفته شد و ساز و كار قبيلهاى تعيين زمامدار كه مبتنى بر اراده سران قبايل بود، احيا گرديد و مسنترين صحابى پيامبر در رأس هرم قدرت قرار گرفت. اين امر از همان آغاز روى كار آمدن نظام خلافت، دو دستگى در جامعه اسلامى را پديد آورد.
مسأله مهم ديگر، بازگشت برخى قبايل عرب به وضعيت قبل از اسلام بود. اولين خليفه پيامبر در شرايطى قدرت را به دست مىگرفت كه هم بحران مشروعيت و هم بحران نفوذ و امنيت، حاكميت او را تهديد مىكرد. بحران مشروعيت با رهيافت سنّتى و قبيلهاى و همچنين عقبنشينى داعيهدار اصلى خلافت از حقّ سياسى خود، به سرعت مهار شد؛ اما بحران نفوذ كه به اصل نهاد خلافت برمىگشت - نه شخص خليفه - ثبات سياسى جامعه را همچنان تهديد مىكرد. ابوبكر در اولين سخنرانى پس از قبول خلافت محور سياست خارجى خود را چنين اعلام كرد: «هيچ قومى در راه خدا از جهاد كوتاهى نكردند مگر آن كه خدا زبونشان ساخت».20
درباره استراتژى سياست خارجى گفت و گوهاى جدى ميان ابوبكر و عمر و برخى صحابى ديگر رخ داد. مشاوران ابوبكر از استراتژى مماشات و صبر و انتظار در روابط خارجى سخن مىگفتند. اصول ديپلماسى خلفا از همين جا به تدريج شكل مىگرفت. در واقع ديپلماسى و سياست خارجى خلفاى نخستين كاملاً از ديپلماسى پيامبر متأثر بود و اين البته طبيعى بود، زيرا مجريان سياست خارجى پيامبر هنوز هم مراكز تصميمگيرى و اجراى سياستهاى دولت را در دست داشتند، هر چند در روند تاريخى از اين رويه فاصله مىگرفتند، اما در موقعيتى نبودند كه به سياستهاى پيامبر كاملاً پشت كنند؛ از اين رو مىتوان چنين ارزيابى كرد كه تفاوت محسوس ولو از نظر سياست اعلانى ميان ديپلماسى پيامبر و خلفاى نخستين مشاهده نمىشود. ويژگىهاى ديپلماسى خلفاى نخستين در محورهاى زير خلاصه مىشود:
1. صراحت، قاطعيت و شفافيت؛
2. دعوت محور بودن؛
3. ايمان محور بودن؛
4. رنگ و ماهيت نظامى داشتن.
ابوبكر براى اينكه عدم ظهور تحول در سياست خارجى عصر پيامبر را براى داخل و خارج عملاً نشان دهد، اولين حركت در عرصه سياست خارجى را با فرستادن لشكر اسامة بن زيد به جانب شام كه ترتيبات آن در حيات پيامبر چيده شده بود، آغاز كرد. پس از استقرار خلافت مدينه در سراسر بلاد اسلامى، به علت اين كه ديپلماسى صلح جويانه و دعوت محور پيامبر براى قيصر روم و كسراى ايران، زياد مؤثر نبود، ابوبكر كه از سياست دو قدرت بزرگ همسايهاش به خوبى آگاه بود، بدون از دست دادن فرصت و با الهام از وعدههاى پيامبر مبنى بر فتح ايران و روم، نيروهاى نظامى را به سوى شام و عراق اعزام كرد. ابوبكر در روابط با دو امپراتورى بزرگ آن روز، ديپلماسى يكسان در پيش گرفته بود. اين ديپلماسى همان طور كه اصول آن را پيامبر ريخته بود بر سه پايه استوار بود:
1. گسترش اسلام (دعوت) به عنوان يك دين؛
2. گسترش حاكميت سياسى اسلام بدون دخالت در اعتقادات و اديان مردم؛
3. جنگ و مبارزه (جهاد و قتال).
ابوبكر اين اصول را مرحله به مرحله در شام كه تحت قلمرو روم بود و عراق كه تحت قلمرو ايران قرار داشت تعقيب مىكرد. همين سياست در دوران خلافت عمر نيز رعايت مىشد؛ اما امتياز ديپلماسى عمر، تحرك و سرعت آن است، زيرا در دوران عمر، خلافت اسلامى در عرصه داخلى با هيچ گونه مشكل جدى روبهرو نبود. امنيت و ثبات داخلى، به خليفه فرصت داد تا تمام نيروها را به سوى ماوراى شبه جزيره عربستان روانه كند. عمر بدون ايجاد كمترين تغييرى در سياست خارجى خليفه اول، تمام فرماندهانى را كه در جبهههاى شام و عراق حضور داشتند، به ادامه سياست جهادى تشويق و تحريص كرد. او ديپلماسى فشرده با پشتوانه نظامى را در روابط با دولت روم و ايران آغاز كرد. گرچه ديپلماسى پيامبر با اين دو قدرت عمدتاً بر ابزار سياسى و دينى متكى بود، اما سرسختى پادشاهان روم و ايران در رويارويى با توسعه مسالمتآميز اسلام، سبب شد تا در دوران ابوبكر و عمر، ديپلماسى ماهيت نظامى بيابد و با پشتوانه نظامى، روند موفقيتآميز خود را طى كند. در زمان خلافت عمر ديپلماسى او در سايه شمشيرها فعال بود، براى مثال در هنگام رويارويى در جبهه ايران، هيأتى را نيز به سرپرستى مغيرة ابن شعبه به دربار ايران فرستاد تا مذاكره كنند كه با شكست مذاكرات، جنگ تنها راه بود. عمر با اعتماد بر وعدههاى پيامبر به فتح سرزمين ايران، پيشروى نظامى به سمت داخل ايران را ادامه داد. ضعف روحى سربازان ايران و ظلم و ستم يزدگرد بر مردم از يك طرف و ديپلماسى صلحجويانه و مسالمتآميز مسلمانان در صورت عدم مقاومت مخالفان، از طرف ديگر، موجبات تسخير سريع ايران را فراهم كردند. يكى از عوامل مؤثر در ديپلماسى خليفه دوم كه زمينههاى پيشرفت سريع سياسى اسلام را در بلاد ايران فراهم كرد، كنار آمدن با دولتها يا حاكمان محلى با شرايط بسيار مناسبتر از آنچه ايرانيان در حاكميت يزدگرد داشتند، بود؛ فرماندهان مسلمان در برابر دريافت جزيه مختصر، حق حاكميت افراد بومى و آزادىهاى مذهبى مردم را به رسميت مىشناختند.
در دوران خليفه سوم نيز تا حدودى ديپلماسى مسلمانان بر روش گذشته ادامه يافت؛ اما به نظر مىرسد كه شكافهايى نيز در اصول و ارزشهاى حاكم بر آن به وجود آمد، زيرا زمانى كه عثمان در مورد حمله به آفريقا با دستياران خود مشورت مىكرد، بر مسأله جهاد و رسالت دينى كمتر تأكيد داشت و سرانجام عثمان بر مبناى مشورت زيد بن ثابت و محمد بن مسلمه با بزرگ نمايى مسأله غنايم و منافع مالى، مسأله لشكر كشى به آفريقا را پذيرفت.21 بعد از درگذشت عثمان و روى كار آمدن حضرت على(ع)، اصلاحات در سياستهاى دولت اسلامى آغاز شد. حضرت على در نظر داشت قبل از فعال سازى سياست خارجى، ساختار و بدنه دولت را بازسازى كلى كند، اما اين سياست باعث شد تا آشوبهاى داخلى از نو سربر آورده و حضرت هرگز فرصت اتخاذ يك سياست فعال خارجى را به دست نياورد.223. عصر اموى
پس از تثبيت قدرت معاويه در شام در سال 40ه، عصر دولت اموى رسماً آغاز گرديد. معاويه در اوايل خلافت با مخالفتها و قيامهاى متعددى، در داخل سرزمين اسلامى روبهرو بود، زيرا شيوه دستيابى او بر خلافت مشروعيت حكومت او را زير سؤال مىبرد، اما او با تكيه بر نخبگان ورزيده و سازمان ادارى كارآمد كه مجرّبترين نيروهاى عرب مانند عمرو بن عاص، مغيرة بن شعبه و زياد بن ابيه در رأس آن قرار داشتند، توانست حاكميت خود را بر تمام سرزمينهاى اسلامى گسترش دهد.23
متغيرهاى سياست خارجى دولت اموى تا حدود زيادى تابع متغيرهاى سياست داخلى بود، بدين معنا كه اگر اوضاع داخلى حكومت رو به آرامى مىرفت، ديپلماسى خارجى دولت فعال شده و تهاجم به نواحى شمال، غرب و شرق تشديد مىشد؛ اما هر گاه دولت با قيامهاى داخلى مواجه مىشد ديپلماسى خارجى از تحرك لازم بازمانده و دولت اموى استراتژى صلح را تعقيب مىكرد. در كل مىتوان گفت كه اساس ديپلماسى دولت اموى بر تهاجم و توسعه سرزمينى استوار بود. از نظر دولتمردان اموى، تهاجم و پيشروى مستمر بهترين وسيله براى تأمين امنيت حكومت و دفاع از مرزهاى آن محسوب مىشد و به همين دليل برخى آن را «سياست تداعى فتوحات» ناميدهاند.24
دولتهاى اموى عمدتاً از استراتژى واحدى در سياست خارجى خود سود جستند. عرصه اجراى اين سياست و استراتژى عبارت بود از: حوزه شمال، حوزه غرب و حوزه شرق. مبناى ديپلماسى اموىها در اين سه حوزه تفاوت اساسى نداشت، زيرا استراتژى «تهاجم نظامى و توسعه ارضى» به منظور نشر اسلام، تأمين امنيت داخلى به ويژه در نواحى مرزى و ايجاد يك امپراتورى بىرقيب در جهان، زير بناى اصلى سياست خارجى اموىها و روابط آن با ملتهاى ديگر را تشكيل مىداد؛ اما ساختار نظام بينالملل در آن زمان به گونهاى بود كه دولت اموى را به سرمايهگذارىهاى بيشتر در حوزه شمال وادار مىكرد، زيرا در عصر ظهور اسلام سيستم دو قطبى بر جهان حاكم بود كه با فروپاشى امپراتورى ايران به دست سپاهيان اسلام، سيستم تك قطبى بر جهان حاكم گرديد. دولت اموى به خوبى مىدانست كه امنيت خلافت اسلامى همواره از سوى امپراتورى روم تهديد مىشود، زيرا كه امپراتورى روم در گذشته از استراتژى توسعه ارضى در منطقه بهره برده بود و اكنون كه بخشهاى شرقى آن را از دست داده بود مىتوانست با انگيزههاى بيشترى ادامه يابد. وجود اين نگرانى، دولت اموى را وادار مىكرد تا استراتژى انتقال بحران به خارج را تعقيب كرده و مانع از نزديك شدن خطر به مركز يا مرزهاى دولت اسلامى شود.
روابط دولت اموى با امپراتورى روم در حالت جنگ و صلح بود. دو طرف مترصد فرصت مناسب براى كسب امتيازات از يكديگر و تضعيف طرف مقابل بودند. هدف سياست اموىها پيشروى هر چه بيشتر به سوى شمال و تسخير «قسطنطنيه» مركز امپراتورى روم بود؛ اما مقاومت سرسختانه روم مانع از تحقق اين ايده مىگرديد. معاويه و به طور كلى حاكمان اموى از تاكتيكهاى مختلف براى پيشبرد اهداف سياسى كمك مىگرفتند. معاويه كه در آغاز خلافت سرگرم مناقشات داخلى بود، ديپلماسى صلح را با روميان در پيش گرفته و حاضر شد مالياتى به امپراتورى روم پرداخت كند، اما در سالهاى بين 48 تا 54ه كه اوضاع داخلى تثبيت شده بود، پيشروى نظامى به سمت شمال را آغاز كرد و سربازان اسلام تا دروازههاى قسطنطنيه پيش رفتند.25 در سال 60 هجرى ديپلماسى معاويه به دليل اوضاع داخلى كه مسأله ولايتعهدى يزيد بود، تغيير كرد و از حالت جنگى به حالت صلح تغيير جهت داد. بر اين اساس، معاويه معاهده صلح سى ساله با روم منعقد كرد. اين پيمان پس از تحمل تلفات سى هزار نفرى در جبهات جنگ شمال و از دست دادن نيروى دريايى كه از 1700 كشتى تشكيل شده بود به امضا رسيد.26
ديگر حاكمان اموى نيز همين ديپلماسى را در پيش گرفتند كه به هنگام بحرانى شدن اوضاع داخى از ديپلماسى صلحجويانه استقبال مىكردند. چنانچه در هنگام شورشهاى مصعب بن زبير، روميان فرصت را مناسب دانسته با تحريك مردم جراجمه و نواحى اطراف آن، به سوى شام پيشروى كردند، اما عبدالملك بن مروان با در پيش گرفتن سياست صلحجويانه، صلح را با پرداخت هفده هزار دينار و اموالى ديگر به طوايف جرجومه و نبطيان و روميان پذيرفت.274. عصر عباسى
دولت عباسى (132 - 656ه) در آغاز امر با شورشهاى داخلى متعددى روبهرو بود. از يك طرف بازماندگان دولت اموى در تلاش بودند تا قدرت را دوباره تصاحب كنند و از طرف ديگر، ظهور گرايشهاى فكرى و اعتقادى مختلف در قلمرو دولت اسلامى مانند شيعه، خوارج، اباضيه و راونديه كه در گذشته با سلطه سياسى اموىها در جنگ بودند، اكنون در برابر سلطه عباسيان نيز مقاومت كرده خواستار خودمختارى يا تصاحب كامل قدرت بودند.
بىثباتى ناشى از انتقال خلافت و قيامهاى سياسى و دينى در داخل سرزمينهاى اسلامى، سفاح و منصور عباسى را مدتها به خود مشغول كرد و توجه آنان را از عرصه سياست خارجى به تحولات داخلى معطوف داشت، اين در حالى بود كه قسطنطنين پنجم امپراتور روم در اوج قدرت خود قرار داشت و از آشفتگى اوضاع داخلى دولت اسلامى نيز به خوبى آگاهى داشت؛ از اين رو شرايط را براى حمله به قلمرو دولت نو ظهور عباسى مناسب ديد.
سفاح و منصور عباسى تا سال 138 يا 139 ه سياست صرفاً دفاعى را در پيش گرفته و قادر به اقدامات بازدارنده مؤثر در برابر مداخلات امپراطورى روم نبودند. اما از سال 139 به بعد اوضاع داخلى خلافت اسلامى تا حدودى تثبيت شده و دولت مردان عباسى توانستند ديپلماسى خارجى خود را در اروپا، هندوچين فعال سازند.
آنچه در خصوص ديپلماسى و سياست خارجى عباسيان مهم به نظر مىرسد، تحول چشمگير در ماهيت اهداف، اصول و گستره آن است و همين امر، ديپلماسى عصر عباسى را از عصر اموى و قبل از آن متمايز مىسازد. ديپلماسى عصر اموى عمدتاً بر محور اهداف نظامى و استراتژى تهاجمى و انتقال بحران به خارج استوار شده بود. اما در عصر عباسى، تمامى اين متغيرها دستخوش تحول گرديد و استراتژى دفاعى جاى استراتژى تهاجمى و اهداف چند منظوره (نظامى، تجارى و فرهنگى و سياسى) به جاى هدف يك منظوره مورد توجه قرار مىگيرد. بررسى اين مسأله ايجاب مىكند تا ديپلماسى عصر عباسى در محورهاى ذيل مورد بحث قرار گيرد.
1. ديپلماسى سياسى - نظامى؛
2. ديپلماسى تجارى؛
3. ديپلماسى فرهنگى.الف) ديپلماسى سياسى - نظامى
ديپلماسى سياسى - نظامى دولت عباسى در حوزه روم، ارمنستان، شمال آفريقا و مشرق كه سند و ماورالنهر را دربر مىگرفت در تداوم سياست اموى ادامه يافت. محور اصلى آن را دفاع از قلمرو سياسى خلافت عباسى و جلوگيرى از تجزيه آن تشكيل مىداد. بغداد بيشترين تلاش خود را در حفظ يكپارچگى دولت و تأمين امنيت در داخل و در مرزها متمركز كرد و اين سياست با توجه به تعامل فشارهاى داخلى و خارجى شكل مىگرفت، مهمترين محورهاى ديپلماسى نظامى - سياسى عباسيان عبارتند از:
1. دفاع از خطوط مرزى و تماميت ارضى: اين سياست زمانى بيشتر مورد توجه قرار مىگرفت كه حوادث داخلى ناشى از قيامهاى محلى ثبات و وحدت سياسى و سرزمينى را با خطر روبهرو مىساخت. از سال 132 تا 158 اين سياست در حوزه مرتبط با روم اعمال شد. زمانى كه سپاه روم در سال 132 به كمخ، ملطيه، قلوذيه و شمثاط و سپس ارمنستان هجوم آورد،28 دولت عباسى صرفاً شيوه دفاع گام به گام را در پيش گرفت و قادر بر دفع حمله روم نبود. پس از عقبنشينى سپاه روم از مناطق اشغال شده، منصور عباسى اقدام به تأسيس قلعههاى نظامى و بازسازى و ايجاد خطوط دفاعى در شام و محورهاى مرتبط با روم كرد.
2. استفاده از تاكتيك مقابله به مثل يا مشت آهنين: سياست مقابله به مثل يا «مشت آهنين» پس از به قدرت رسيدن مهدى عباسى در سال 158 آغاز شد و بعداً در زمان هارون و مأمون به اوج خود رسيد. دوران منصور در تاريخ دولت عباسى دوران استقرار دولت و بازسازى نيروهاى نظامى و استحكامات جنگى به شمار مىرود؛ منصور با اين سياست، توانست تهاجمات روم شرقى را با تهاجم متقابل پاسخ دهد. در واقع حفظ موازنه قوا، استراتژى اصلى عباسى را در روابط با روم شرقى تشكيل مىداد.
در دوران هارون الرشيد (170 - 193ه) كه قدرت خلافت عباسى در داخل به اوج خود رسيده بود و ديپلماسى دولت به نحو بىسابقهاى فعال شده بود، سياست مقابله به مثل با قاطعيت بيشترى ادامه يافت. در سال 181 كه سپاه روم بر عبدالملك بن صالح عباسى حمله كرده و انقره و مطموره را تصرف كردند، هارون براى تنبيه روم خود عازم روم شد و ضمن عقب راندن سپاه روم، اسرا را با فديه آزاد كرد و اين اولين فديه بين دولت عباسى و روم است.29
سياست «مقابله با مثل» در زمان معتصم به خوبى مورد توجه قرار گرفت، اما پس از آن كه قدرت خلافت عباسى در مركز رو به ضعف نهاده و دولتهاى محلى و سلسلههاى جديد در سرزمينهاى اسلامى يكى پس از ديگر ظهور كردند از توان نظامى خلافت عباسى كاسته شد و تصميمگيرى در سياست خارجى به دولتهاى محلى منتقل شد.
3. استفاده از مناقشات داخلى در تضعيف نظامى - سياسى امپراتورى روم: يكى از روشهاى سياسى دولت عباسى در ديپلماسى خارجى، بهرهگيرى از شكافهاى سياسى در ساختار سياسى دولت رقيب بود. مأمون در اين زمينه توماس سقلابى را كه در آسياى صغير به تيوفيل امپراتور روم شوريده بود مورد حمايت نظامى و مالى قرار داد و در نظر داشت او را به عنوان امپراتور به قدرت رساند، اما در نهايت نتوانست او را به عنوان امپراتور روم بر مسيحيان تحميل كند.30 دولت عباسى در جزيره سيسيل نيز از اين ديپلماسى استفاده كرد و به موفقيتهاى اوليه دست يافت. در آنجا قسطنطنين معروف والى امپراتور روم در سيسيل، روابطش با امپراتور به هم خورد و به زيادة اللَّه امير تونس پناهنده شد. امير تونس سپاهى در اختيار او قرار داد و با همكارى يوفيموس، فرمانده قسطنطنين، جزيره سيسيل از دست حاكم رومى جزيره آزاد گرديد.31
4. انعقاد صلحنامهها: ديپلماسى عباسيان عمدتاً ديپلماسىاى سياسى بود، اما شرايط داخلى و خارجى به گونهاى بود كه همواره اين دولت را به سوى جنگ كشانده و به روابط آن ماهيت نظامى مىداد. در شرايطى كه زمينه براى پايان جنگ مساعد مىشد دولت عباسى از آن استقبال كرده و با ممالك همجوار پيمان صلح امضا مىكرد. در تاريخ روابط خارجى عصر عباسى مذاكرات و معاهدات سياسى زيادى به چشم مىخورد كه از توجه اين دولت به روابط مسالمتآميز با جهان خارج حكايت دارد؛ اما صلح در سياست عباسيان زمانى به عنوان يك اصل مورد توجه قرار مىگرفت كه وسيلهاى جهت فرار كشور مهاجم از مجازات تلقى نشود؛ از اين رو آنها گاهى پيشنهادهاى صلح روم را كه صرفاً پوششى براى اغفال و سرگرمى دولت عباسى بود رد مىكردند.
يكى از نمونههاى ديپلماسى صلحآميز هارون، روابط هارون با شارلمانى پادشاه فرانسه بود. دو طرف هيأتهاى متعددى ميان يكديگر مبادله كردند و هدايايى نيز به همديگر تقديم كردند.32 اين رابطه اهداف متعددى را دنبال مىكرد، كه يكى از اهداف آن ماهيت نظامى - سياسى داشت و آن تضعيف دولت اموى مخالف دولت عباسى در اندلس و عدم همكارى فرانسه با روم شرقى بود.ب) ديپلماسى تجارى
بغداد در عصر هارون و مأمون به يكى از بارونقترين مراكز تجارى جهان تبديل شده بود. اين بدان جهت بود كه دولت عباسى به ويژه مهدى، هارون و مأمون سياست تشويق مبادلات بازرگانى را در پيش گرفته و با تأمين امنيت راههاى بازرگانى از شرق به غرب و از شمال به جنوب، بر رشد تجارت كمك مىكردند. فليپ حتى درباره شهر بغداد مىنويسد:
از همه جا كالا به بازارهاى شهر مىرسيد. سفال و حرير و مشك از چين، آذوقه و فلزات و رنگ از هند. و ارخبيل مالايا، ياقوت و لاجورد و پارچه و برده از اراضى تركنشين اواسط آسيا، عسل و موم و پوست و برده سفيد از اسكانديناوى و روسيه و برده سياه و عاج و خاكه طلا از شرق آفريقا.33
در عصر هارون، پادشاه هند يك هيأت تجارى - فرهنگى نزد هارون در بغداد فرستاد كه در آن هدايايى از قبيل شمشير، سگهاى تعليم يافته و پارچههاى هندى به چشم مىخورد و هارون نيز متقابلاً جوايزى براى پادشاه هند فرستاد. دكتر محمد اسعد طلس در ماهيت روابط چين و عباسى مىگويد كه در قرن هفتم و هشتم ميلادى سفيران زيادى بين چين و دولت عباسى مبادله شدند كه اكثر اين ارتباطات مربوط به روابط تجارى و فرهنگى مىشد.34 روابط تجارى عباسى با روم شرقى نيز ادامه داشت، با اينكه اين دو دولت غالباً در جنگ بودند. در سال 175 هنگامى كه نمايندگان روم خراج را به دربار هارون آوردند، در ميان آنها 64 هزار دينار بيزنطى و 2500 دينار عربى وجود داشت كه اين نشان دهنده روابط بازرگانى و چرخش پول دو كشور در قلمرو يكديگر بود. همچنين پس از صلح هارون با نقفور پس از فتح هرقله، روابط بازرگانى بين دو دولت از سر گرفته شد.35ج) ديپلماسى فرهنگى
يكى ديگر از محورهاى روابط دولت عباسى با ممالك ديگر روابط فرهنگى و علمى بود. عصر ترجمه كه از قرن دوم و سوم هجرى آغاز شد نقطه عطف در روابط فرهنگى جهان اسلام با دنياى خارج شمرده مىشود. اين روابط به دو شيوه در تاريخ اسلام به وجود آمد. يكى، در پى توسعه قلمرو سياسى اسلام در عصر اموى و عباسى كه زمينه را براى ايجاد روابط علمى با ملتهاى ديگر فراهم كرده بود؛ دوم، از طريق روابط علمى - فرهنگى مستقيم خلفاى عباسى كه به گسترش دانش در داخل و خارج از سرزمينهاى اسلامى علاقهمند بودند. مأمون يك بار نامهاى به امپراتورى روم نوشت و از او خواست كه به افراد او اجازه دهد تا كتابهاى موردنياز خود را از روم تهيه كنند. مأمون در اين راستا حجاج بن مطر و ابن بطريق و مسلم صاحب بيت الحكمه را به پايتخت روم اعزام كرد.36 حتى سيديو يكى از خاورشناسان معتقد است يكبار مأمون عباسى به دليل ممانعت امپراتور روم از ارسال دانشمند رياضيات بيزانس ليون به بغداد، به روم حمله كرد.37
از جمله اقدامات فرهنگى مىتوان به اعزام هيأت باستانشناسى به رياست محمد بن موسى منجم از سوى واثق به بيزانس به منظور كسب اطلاع از «اصحاب رقيم» ذكر كرد. اين گروه توانست از محل اصحاب رقيم ديدار كرده و اطلاعات لازم را از آنجا گردآورى كند.38
5. عصر عثمانى (1300 - 1924م)
عصر عثمانى از لحاظ روابط خارجى و قوانين و شيوههاى حاكم بر رفتار سياسى دولتها، نقطه عطف در تاريخ ديپلماسى اسلامى به شمار مىآيد. تحول در ساختار نظام بينالملل به دليل ورود بازيگران متعدد (به ويژه پس از آغاز رقابت قدرتهاى استعمارى در آفريقا و آسيا)، تنوع در اهداف ديپلماسى، استفاده از ابزار و اهرمهاى جديد و افزايش قدرت مانور سياسى و دريايى به دليل توسعه صنعت كشتيرانى، شرايط كاملاً تازهاى را براى رفتار سياسى دولتها فراهم كرده بود. عصر عثمانى با توجه به تحولات مهم سياسى - اقتصادى در عرصه جهانى، عصر تحول ديپلماسى سنّتى اسلامى به ديپلماسى مدرن شناخته مىشود. در واقع دوران عثمانى را دوران گذار از ديپلماسى سنّتى دينى، شفاف، صريح و اسلامْ وطنى به ديپلماسى سياسى، غير شفاف، پيچيده و مرموز و بالأخره مليت وطنى مىتوان تعبير كرد.
آغاز دوران ديپلماسى سلاطين عثمانى كه از نيمه اول قرن هشتم هجرى شروع مىشود، تا پايان آن كه به اوايل قرن بيستم منتهى مىشود، تفاوت زيادى پيدا كرد. اين تفاوت عمدتاً تحت تأثير شرايط جهانى كه دولتهاى ملى در اروپا شكل گرفته بودند، به وجود آمد. در مجموع مىتوان موارد زيرا را مهمترين ويژگىهاى ديپلماسى دولت عثمانى برشمرد:
1. پيچيدگى ديپلماسى به دليل ظهور بازيگران زياد و نيز افزايش گستره اهداف و منافع دولتها؛
2. تغيير روند ديپلماسى از ماهيت دينى - سياسى به سوى سياسى محض؛
3. تأسيس و شكلگيرى نهادهاى مستقل و ثابت براى امور ديپلماتيك؛
4. ارتقاى سطح هيأتهاى سياسى از افراد درجه چندم به افراد درجه اول دولت (به اين معنا كه گاهى به جاى نمايندگان شاهان و امپراتوران خود شخص شاه و امپراتور رياست هيأت سياسى را به عهده مىگرفتند)؛
5. بازيگرى در شكل ائتلافها و اتحادهاى منطقهاى و فرا منطقهاى؛
مجموع اين ويژگىها به ديپلماسى عصر عثمانى رنگ و روند خاصى مىبخشد كه آن را از دورههاى ديگر اسلامى متمايز مىسازد. دولت عثمانى در سال 699ه/1300م. پس از كشته شدن علاءالدين سلجوقى و اعلان استقلال عثمان بن ارطغرل كه فرماندهى بخشى از نيروهاى دولت سلجوقى را به عهده داشت، پايهگذارى گرديد. عثمان بن ارطغرل (1300 - 1326م) پس از تثبيت قدرت و سازماندهى نيروى جنگى لازم، به دليل گرايشهاى شديد مذهبى، سياست خارجى خويش را با الهام از اصل جهاد و نشر دعوت اسلامى، آغاز كرد. او كه «جهاد» با مسيحيان را اولين وظيفه خود مىدانست، طى اقدامى ديپلماتيك، نامهاى به تمام اميران رم در بلاد آسياى صغير فرستاد و آنان را ميان يكى از سه امر مخير گذاشت: اسلام، جزيه و جنگ.39 اين ابتكار سياسى - دينى در حوزه سياست خارجى، مبناى روابط و رفتار سياسى سلاطين عثمانى را براى چندين قرن رقم زد. سلطان عثمان با آغاز اين ديپلماسى، حركت دينى - سياسى خود را در ارتباط با امپراتورى بيزانس و دولتهاى اسلامى ديگر و قبايل تاتار ساكن در آسياى صغير شروع كرد. او در برخى موارد با توسل به سياست دينى توانست موفقيتهايى را به دست آورد. اما قسمت عمده بلاد روم در برابر او مقاومت نشان داده و او الزاماً سياست جنگى را در پيش گرفت. مهمترين مجرى سياست جهادى عثمان خان، فرزندش اورخان بود كه به فرماندهى سپاهى منظم از دينداران سرسخت، پيش روى در داخل قلمرو بيزانس را آغاز كرده و بورصه يكى از مهمترين شهرهاى رومى در آسياى صغير را تصرف كرد. در زمان حكومت اورخان، تمام شهرهاى آسيايى روم تصرف شد.40 سلطان اورخان (1326 - 1360م) با راهاندازى ارتش «ينى چرى» كه بر اساس اعتقادات مذهبى تربيت يافته بود، وصيتهاى پدر در سياست خارجى را گام به گام به مرحله اجرا گذاشت.
سلاطين عثمانى به دليل توجه خاص به ديپلماسى مبتنى بر جهاد و دعوت، غالباً با پسوند «غازى» ياد مىشوند كه اين امر ميزان وفادارى آنان به ديپلماسى دينى را بازگو مىكند؛ اما در عين حال اين واقعيت را نيز نمىتوان ناديده گرفت كه اصول «جهاد» و «دعوت» نه همه بلكه بخشى از اصول ديپلماسى سلسله طولانى سلاطين عثمانى را تشكيل مىداد، زيرا پس از فتح قسطنطنيه (857ه/1453م) و گسترش اسلام در بالكان و شرق اروپا و ورود بازيگران جديد مانند روسيه، فرانسه، انگليس و پرتغال، در عرصه بينالملل، ديپلماسى دولت عثمانى بيش از اينكه تابع اصول دينى باشد، تابع بازىهاى سياسى در منطقه بود. به ويژه اين روند پس از دوره سلطان سليمان قانونى (1520 - 1566م) سرعت و شدت بيشترى پيدا كرد.
در اين جا به بررسى روابط عثمانى با دولتهاى مناطق مختلف اروپا، روسيه، جزاير و شمال آفريقا با اسپانيا و شرق اسلامى، مىپردازيم.الف) اروپا
ثقل ديپلماسى عثمانيان در سياست خارجى، مربوط به روابط با دولتهاى اروپايى مىگردد. توجه مستمر سياست خارجى سلسلههاى اسلامى به اروپا از عصر خلفاى راشدين آغاز گرديد و تا دوران عثمانيان ادامه يافت. حساسيت روابط دول اسلامى با اروپاى مسيحى به عوامل متعددى برمىگردد كه مهمترين آنان، عامل مذهب و سياست بود. سلطه مسيحيت بر اروپا و وجود امپراتورى مقتدر سياسى مانند بيزانس، آلمان و فرانسه كه هر كدام به نحوى متمايل به گسترش حوزه نفوذ خود در شرق اروپا و آسيا و درياى مديترانه و شمال آفريقا بودند، زمينه رويارويى آنها با دولتهاى اسلامى در اين مناطق را فراهم مىكرد. پس از توسعه صنعت كشتيرانى و حمل و نقل دريايى اين رقابت از ماهيت مذهبى و سياسى فراتر رفته و مسائل اقتصادى را نيز دربر گرفت. مسأله مهم در اين منازعات طولانى، عدم توان هيچ يك از دو طرف براى سلطه كامل و نابودى همه جانبه طرف ديگر بود. به همين دليل هر منازعهاى مىتوانست زمينهساز كشمكشهاى بيشتر و دراز مدتتر گردد.
دولت عثمانى همانند دولتهاى اموى و عباسى، سياست جهاد و توسعه دينى - سياسى را در قلمرو اروپاى مسيحى در پيش گرفت. سلطان اورخان با استفاده از اختلافات داخلى در خانواده امپراتورى،41 پس از سلطه بر آناتولى، پيشروى به سوى روملى در شمال مرمره را آغاز كرد و در مدت نسبتاً كوتاهى شهرهاى مهم، مانند اورنه، فيلبه، وردار و كلجمينا را تسخير كرد و بدين طريق، قسطنطنيه پايتخت بيزانس را به محاصره خويش درآورد.42
استراتژى اصلى دولت عثمانى در اروپا بر توسعه قلمرو ارضى و پيشبرد امر جهاد در قلب اروپا استوار شده بود، اما اين استراتژى، يك سياست بسيار پيچيده و چند لايهاى را ايجاب مىكرد كه در گذر زمان سلاطين عثمانى را به زد و بندهاى سياسى فراوانى وادار كرد كه اصولاً ارتباط مستقيم با جهاد دينى نداشت.ب) روابط با روسيه
ديپلماسى دولت عثمانى با روسيه متأثر از تحولات بالكان بود. قبل از اينكه قلمرو سياسى دولت عثمانى تا درياى سياه و شمال و شرق آن و نيز بغداد گسترش يابد، روابط دو كشور معمولاً دوستانه بود. روابط سياسى دو كشور در سال 1492م. با آمدن اولين سفير روسيه در قسطنطنيه آغاز شد43 در اين زمان روسيه امتيازات تجارى از دولت عثمانى دريافت كرد، زيرا سلطه دولت عثمانى بر درياى مرمره و سياه و جزاير اژه سبب مىگرديد تا روسيه در تأمين روابط تجارى خود، موافقت دولت عثمانى را به دست آورد. اما گسترش نفوذ دولت عثمانى بر بسارابيا و ازاق و قوزان - كه مناطق نفوذ روسيه محسوب مىشد - سبب گرديد تا روابط دو كشور حالت رقابتآميز و گاهى خصمانه به خود بگيرد. روسيه يك بار در سال 1110ه/1699م با همكارى اطريش، بندقيه و بولونيا بر قلمرو عثمانى حمله كرد و طى معاهده كارلوش، «ازاق» را تصرف كرد.
ديپلماسى عثمانى در ارتباط با روسيه گاهى تحت تأثير روابط با فرانسه قرار مىگرفت. و آن زمانى بود كه فرانسه و انگليس در تجارت و استعمار كشورها و سلطه بر آبراهها با هم به رقابت برخاسته بودند.44 روابط عثمانى با روسيه آميخته با جنگ و صلح بود. دولت عثمانى پس از دوران سليمان قانونى عمدتاً سياست تدافعى را در اين ناحيه در پيش گرفته بود؛ اما روسيه سعى داشت با كمك دولتهاى مسيحى اروپا، عثمانىها را از اروپا عقب براند. تحريكات روسيه سرانجام باعث قيامهاى متعدد در بلغارستان، صربستان و ... شد. در سالهاى 1877 و 1878م. روسيه با اتحاد دولتهاى مسيحى بالكان، بر دولت عثمانى حمله كردند و تا پنجاه كيلومترى استانبول پيش آمدند و در ناحيه اناتولى نيز به پيشروىهايى نايل شدند. اين شرايط باعث شد تا معاهده «سبان ستيفاس» بر سلطان عبدالحميد تحميل شود. بر اساس اين معاهده، امارات صرب، بلغاريا و رومانى استقلال خود از عثمانى را به دست آوردند و كوه سياه مرز بين روسيه و عثمانى تعيين شد و تنگه بسفور و داردانل بر روى كشتىهاى روسيه باز شد و فراتر از آن، عثمانى مجبور به پرداخت غرامت به ميزان 245 ميليون ليره طلا به روسيه گرديد.45ج) جزاير و شمال آفريقا
عثمانى در كنار ادامه سياستهاى تصرف سرزمينى در نواحى خشكى، سعى داشت در درياى سفيد (مديترانه) نيز حضور خود را تثبيت كند. حوزه مديترانه به دليل موقعيت استراتژيكى آن براى امور كشتيرانى و تجارت، فقط تلاقى سياستهاى دولت عثمانى با دول اروپايى مانند پرتقال، اسپانيا و تا حدودى هم فرانسه به شمار مىآمد. درگيرىهاى عثمانىها در جزاير درياى مديترانه با ونيز و جنوا همواره كم و بيش ادامه داشت، اما اوج ديپلماسى دولت عثمانى در اين منطقه و شمال آفريقا، از اوايل قرن شانزدهم ميلادى با روى كار آمدن برادران عروج و خير الدين در جزاير، آغاز گرديد.
دولت عثمانى با تقويت و حمايت نظامى از خيرالدين، برنامه تسخير شمال آفريقا را در پيش گرفت. مانع عمده و اساسى در مسير نفوذ عثمانىها در آفريقا، دولت سلسله سعدى در مغرب بود كه از سوى پرتقال و اسپانيا حمايت مىشد. دولت عثمانى در ابتدا كوشيد از طريق خيرالدين و صالح رايس شمال آفريقا و مغرب را فتح كند، اما در جنگهاى متعددى كه با محمد شيخ سعدى و پس از او با پسرش موسى عبداللَّه سعدى انجام داد به پيروزى قطعى دست نيافت. اما سلطان سليمان قانونى با تغيير برنامه، ديپلماسى صلح و گفت و گو را با محمد شيخ حاكم مغرب در پيش گرفت، اما محمد شيخ به شدت آن را رد كرده و به سفير عثمانى گفت كه او به زودى مصر را نيز تصرف خواهد كرد.46 دولت عثمانى كه ادامه تلاشهايش، با استفاده از مخالفت عبدالملك عموى محمد متوكل پادشاه دولت سعديه، عبدالملك را مورد حمايت قرار داد. اين سياست گرچه توانست متوكل را از صحنه قدرت در كوتاه مدت كنار بزند، اما استمداد او از اسپانيا و پرتقال، باعث شد تا بزرگترين جنگ ميان عثمانى و اسپانيايىها و پرتغالىها در وادى مخازن رخ دهد.
دولت عثمانى سياست تسخير مغرب را به عنوان شاهراه ورود به اسپانيا انتخاب كرده بود. فشار روزافزون دولت اسپانيا بر مسلمانان تعيم اندلس و استمداد مسلمانان از سلطان عثمانى، سلطان را وادار كرد تا چندين بار قلجعلى فرمانده نيروى دريايى در جزاير را به اندلس اعزام كند، اما عدم حمايتهاى سازمان يافته و نبودن مسير پشتيبانى مناسب، تلاشها را هميشه با ناكامى روبهرو مىكرد. اسپانيا و پرتغال از اهداف دولت عثمانى به خوبى آگاهى داشتند، به همين دليل تا آخر كوشيدند عثمانىها را در جزاير، تونس و مغرب مشغول نگه دارند و مانع از سلطه آن بر اين نواحى گردند.د) شرق اسلامى
در شرق اسلامى دو دولت مقتدر اسلامى صفويه در ايران و دولت مماليك در شام و مصر وجود داشتند كه هيچ يك خلافت عثمانىها را نپذيرفته بودند. عثمانىها كه در جبهه اروپا به اندازه كافى به پيشروى دست يافته بودند، اكنون لازم مىديدند كه حوزه حاكميت خود را در شرق نيز گسترش دهند، به ويژه نفوذ پرتغالىها در خليج فارس، يمن و اهميت شرق درياى مديترانه، آنها را به اين امر بيشتر تشويق مىكرد. از طرف ديگر، ماهيت مذهبى دولت عثمانى مىتوانست سياست توسعهطلبانه آن را در قلمرو ايران شيعه مذهب و دولت مماليك به منظور وحدت جهان اسلام توجيه كند؛ از اين رو سلطان سليمان اول (918 - 926ه/1512 - 1520م)تحركات شاهقلى از شيعيان طرفدار شاه اسماعيل صفوى در تنگه ينىجه، مانيسه و انطاليه (در اناتولى) را بهانه قرار داد و برنامه حمله بر ايران را در پيش گرفت.47
اولين حمله دولت عثمانى بر قلمرو ايران در ماه رجب 920ه/1514م. صورت گرفت و طى آن چالدران و تبريز به اشغال عثمانىها درآمد. عثمانىها به دليل رسيدن فصل سرما، از ايران عقبنشينى كردند، اما منازعات آن با دولت صفويه ادامه يافت و بارها تبريز را اشغال كردند، اما در دوران سلطنت شاه عباس صفوى ايران توانست در چندين مورد عثمانىها را شكست دهد و سرزمينهايى را كه قبلاً از دست داده بود دوباره تصرف كند.
سياست عثمانىها در شرق بر يك پارچهسازى جهان اسلام و مبارزه با نفوذ پرتغالىها و سلطه بر بنادر و آبراههاى باب المندب، سويز و هرمز قرار گرفته بود. سلطان عثمانى با تصرف سواحل يمن، باب المندب را به منظور جلوگيرى از تردد پرتغالىها مسدود كرد؛ اما پرتغالىها كه خود را تحت فشار عثمانىها مىديدند به ايران نزديك شده، عليه عثمانى دست به ائتلاف زدند.48
به هر حال عثمانىها ديپلماسى پيچيدهاى را كه ناشى از تنوع بازيگران منطقهاى مىشد در پيش گرفته بودند. اين ديپلماسى در اوايل حالت تهاجمى داشت، اما پس از سلطان سليمان قانونى كه دولت عثمانى رو به ضعف نهاد، جهتگيرى ديپلماسىشان عمدتاً دفاعى بود. دولت عثمانى امور ديپلماتيك را از طريق تأسيس سفارتخانهها و نمايندگان غير ثابت پيش مىبرد.
تبادل هيأتهاى سياسى الزاماً به پايتخت محدود نمىگرديد. گاهى دولت عثمانى كنسولهايى در شهرهاى مهم تجارى ايجاد مىكرد؛ چنانچه در بلاد كرج در نزديكى شمالى درياى سياه كنسولگرى ايجاد كرده بود.49 همچنين سلاطين عثمانى هيأتهايى سياسى را گاهى در صحنههاى جنگ و بلاد اطراف مىپذيرفت. اما تشريفات ديپلماتيك معمولاً از روش ثابت پيروى نمىكرد. در مواردى كه روابط عثمانى با يك كشور دوستانه بود تشريفات و مراسم استقبال از ديپلماتها بسيار چشمگير بود، مانند استقبال از سفراى فرانسه و خيرالدين، روند مذاكرات و انعقاد معاهدات در بسيارى موارد مراحل طولانى را طى مىكرد و در ابتدا هيأتها به حضور وزير اعظم مىرسيد و يا مقامات پايينتر و پس از نهايى شدن گفت و گوها، سفرا به حضور سلطان شرفياب مىشد.پىنوشتها
*) دانش آموخته حوزه علميه قم و عضو هيأت علمى گروه علوم سياسى موسسه آموزش عالى باقرالعلومعليه السلام.
1. ابن الفراء، رسل الملوك (سفيران)، ترجمه پرويز اتابكى (تهران: سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامى، 1363) ص 145.
2. محمدماهر حمّاده، الوثايق السياسة و الاداريه العائدة للعصور العباسية المتتابعة (بيروت: مؤسسة الرساله، 1985م) ص 299.
3. عباسعلى عميد زنجانى، فقه سياسى (حقوق بينالملل اسلام) - (تهران: اميركبير، 1367) ج 3، ص 122.
4. همان، ص 123.
5. ابن الفراء، پيشين، ص 163.
6. همان، ص 164.
7. جرجى زيدان، تاريخ تمدن اسلام، ترجمه على جواهركلام(تهران: اميركبير، 1352) ص 63.
8. عباسعلى عميد زنجانى، پيشين، ص 114.
9. محمد ابو زهره، خاتم پيامبران، ترجمه حسين صابرى، ج 2، ص 248 - 273.
10. حج (22) آيه 38 - 40.
11. محمد ابو زهره، پيشين، ص 296.
12. تاريخ طبرى، ترجمه ابوالقاسم پاينده(تهران: انتشارات اساطير، چاپ پنجم، 1375) ج 3، ص 1114.
13. سيفالدين سعيد آل يحيى، الحركات العسكريه للرسول الاعظم فى كفتى ميزان (بيروت: دار العربيه للمورعات، 1983) ج2، ص 370.
14. فتح (48) آيه 1.
15. براى تفصيل و جزئيات امر، ر.ك: همان.
16. ابن كثير، البداية و النهاية، ج 4، ص 266.
17. همان، ص 53.
18. محمد ابو زهره، پيشين، ص 236.
19. همان، ص 263.
20. حسن ابراهيم حسن، تاريخ سياسى اسلام، ترجمه ابوالقاسم پاينده(تهران: كتابفروشى اسلاميه، 1338) ج 1، ص 206.
21. ابن اعثم كوفى، الفتوح، ترجمه محمد بن احمد مستوفى هروى (تهران: انتشارات و آموزش انقلاب اسلامى، 1372) ص 305.
22. براى مطالعه بيشتر در اين زمينه ر.ك: سيد عبدالقيوم سجادى، «سياست خارجى دولت اسلامى از ديدگاه امام على»، فصلنامه علوم سياسى، ش 11.
23. بيد ابراهيم احمد و ديگران، الدولة العربية الاسلاميه فى العصر الاموى(بغداد: دانشگاه بغداد، 1993) ص 17 - 19.
24. ناديه محمود مصطفى، مشروع العلاقات الدولية فى الاسلام(قاهره: المعهد العالمى للفكر الاسلامى، 1996م) ج 8، ص16.
25. ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 3، ص 459.
26. ناديه محمودمصطفى، پيشين، ج 8، ص 24.
27. بلاذرى، انساب الاشراف، ص 233.
28. موفق سالمنورى، العلاقات العباسية البيزنطيه (بغداد: دار لشؤون الثقافية العامه، 1990م) ص 161 - 162.
29. محمد اسعد طلس، تاريخ العرب(بيروت: دارالاندلس، جزء 5، چاپ سوم، 1983م) ص 67.
30. همان، ص 185 - 186.
31. حسن ابراهمى حسن،تاريخ سياسى اسلام، ج2، ص 198 - 199.
32. موفق سالم نورى، پيشين، ص 315 - 316.
33. فليپ حتى، تاريخ عرب، ترجمه ابوالقاسم پاينده (تبريز: مؤسسه انتشارات فرانكلين) ج 1، ص 386.
34. محمد اسعد طلس، پيشين، الجزء الخامس، ص 109.
35. موفق سالم نورى، پيشين، ص 359.
36. همان، ص 346 - 347.
37. همان، ص 341.
38. همان.
39. محمد فريد بك المحامى، تاريخ الدولة العلمية العثمانيه (بيروت: دار النقائيس، 1981م) ص 119.
40. همان، ص 124.
41. اسماعيل حقى اوزون چارشى لى، تاريخ عثمانى، ترجمه ايرج نوبحت (تهران: كيهان، 1398) ج1، ص158.
42. محمد فريد بك المحامى، پيشين، ص 130.
43. همان، ص 181.
44. همان، ص 387 - 389.
45. علىمحمد محمد الصلابى، الدولة العثمانية (بيروت: دارالبيارق، 1999) ص 649 - 650.
46. همان، ص 393.
47. اسماعيل حقى اوزون چارشى لى، پيشين، ج 2، ص 273 - 277.
48. همان، ص 324.
49. همان، ص 361 - 362.