سكولاريزم و حكومت دينى: بررسى انتقادى يك نظريه
دكتر حسين كچويان 1
تاريخ دريافت: 14/1/1385
تاريخ تأييد: 26/3/1385اين مقاله متكفل نقد و بررسى نظريهاى است2 كه با اصل قرار دادن سكولاريزم و مبانى آن مىكوشد امكانى براى توجيه حكومت دينى بر پايه آن بيابد. ماهيت مصادرهاى نظريه، جابجايى موضوع نزاع از فلسفه سياسى به معرفتشناسى، مغالطه هست و بايد، ارائه تصويرى از حكومت دينى و سكولاريزم كه نامتعارف بوده و نه مورد پذيرش دينداران و نه سكولارهاست از جمله مشكلاتى است كه اين بررسى در نظريه مىيابد.
واژههاى كليدى: سكولاريزم، حكومت دينى، حكومت سكولار، فلسفه سياسى، سياست، اسلام، حقيقت، تحقيق پذيرى.
مقدمه
شايد سكولاريزم از معدود انديشههايى باشد كه على رغم پيشينه تاريخى حدوداً 150 سالهاش تا همين اواخر، كمتر موضوع مباحثههاى عمومى بوده است و حتى مورد غفلت مورخين نيز قرار داشته است.3 اين انديشه، به منزله يك جنبش اجتماعى و مكتب نظرى مشخص، از اواسط سده نوزدهم ميلادى در فرآيند اوجگيرى نهضتهاى چپ اعم از كمونيستى و سوسياليستى و تحركات كارگرى ضد سرمايهدارى صورتبندى شده است.
با اين حال حتى در زمان گسترش و بسط اوليه يا نشاط ابتدايى آن نيز، اين جريان اجتماعى - فكرى نتوانست چندان باعث جلب توجه عموم يا اهل نظر گردد. نه تنها اين حركت در حد جنبشهاى چپ يا كارگرى، كه در ربط با آنها رشد يافت، هم با اقبال مواجه نگرديد بلكه حتى در قياس با جنبش تعاونىگرايى اوئن(Owen) - كه پيوندى با آن نيز داشت - هم توفيق نيافت و در حد يك جنبش محدود محلى باقى ماند.
با اين حال اين عدم توفيقات را نبايستى به معناى عدم توفيق كلى آن در نظر گرفت. در واقع به شكلى تناقضآميز دلايل عدم توفيق سكولاريزم در اوجگيرى و گسترش آن - به مثابه يك مكتب يا جريان مشخص - را بايستى در توفيق كاملاً واضح و بى ابهام آن از خلال ادغام اصول و برنامههاى آن در كليت نظامهاى اجتماعى و مكاتب عصر تجدد و غرب جستوجو كرد. با آن كه سكولاريزم به عنوان يك جريان فكرى و جنبش اجتماعى بعد از مدتى كوتاه از صحنه منازعات اجتماعى و فكرى خارج شده، اما در حقيقت در متن واقع به بنيان اساسى فكر تجدد و نظم اجتماعى آن مبدل شده و در هيئت مكاتب مختلف يا سازمانها و نهادها و قواعد آن به شكل ماندگار و پايايى در خاموشى پرفروغ و سكوتى پرطنين زندگى خود را در غرب تجددى تاكنون ادامه داده است.
از منظرى، سكولاريزم به منزله يك جريان مشخص فكرى و اجتماعى، تنها يك صورتبندى خاص از جوهره و اصولى است كه تمدن غربى پس از تجدد را شكل داده است. از اين جهت آغاز آن با آغاز اين تمدن نقطه واحدى را در تاريخ مىسازد. به همين دليل عمر آن نيز با عمر اين تمدن تطبيق دارد. نسبت اين فكر با تجدد، نسبت آب با ماهى است؛ به همين جهت غيبت مسئلهساز آن از صحنه منازعات، در واقع ناشى از فراگيرى و نفوذ تقريباً تام و تمام آن در شئونات و ابعاد مختلف اين تمدن است. سكولاريزم در تجدد آن چنان با تار و پود آن عجين و درهم تنيده شده كه از فرط بداهت ظهور، ناديدنى و مغفول به نظر مىآمده است. مكاتب و فلسفههاى اجتماعى، در پاسخ به مسائل و نيازهاى اجتماعى سر بر مىآورند و زمانى كه بتوانند جهان را، مطابق اصول و برنامههاى خود شكل دهند ديگر به مثابه يك انديشه بدون موضوع مىشوند؛ چون در عين و واقع، ظهور مىيابند. تنها هنگامى كه اين جهان، توسط مشكلات و نيازهاى تازه توسط انديشهها و فلسفههاى متفاوت تهديد به ويرانى يا تغيير مىشود، آنها حضورِ خود را اعلام مىدارند و در مقام چالش نظرى با وضعيت نوظهور، بار ديگر به صحنه برمىگردند.
اكنون چند دههاى است كه سكولاريزم مجدداً به منزله يك فكر و انديشه، به صحنه مباحثات اجتماعى - نظرى بازگشته است. وجه اين بازگشت نيز ظهور نهضتهاى دينى و چالشى است كه اين نهضتها متوجه تجدد و نظامات سكولاريستى آن ساختهاند. بنابراين، اين حضور را بايستى حضورى منفعلانه، و از تبعات مشكلات و خطرات تهديد كننده تجدد دانست. با اين حال اين عجيب است كه درست در جايى كه تهديد اصلى تجدد سربر آورده شاهد بالا گرفتن منازعات و مباحثات نظرى در باب رابطه اسلام و سكولاريزم و برتر از همه، تلاش براى سازگار سازى اين دو هستيم. اما با اين كه از اين منظر تحليلى درگيرى در اين منازعات به نحوى انحراف از خط سير درست حركت در عصر حاضر است، از وجهى ديگر مىتواند در مسير كمال باشد، چرا كه مىتواند به انحلال كامل موانع موجود بر سر راه تبدل تاريخى عالم، كمك كند. صرف نظر از اينها از وجهى، چارهاى نيز از درگيرى در اين مباحثات نيست، چون در غير اين صورت و در فقدان حضور مؤثر توهم صحت و درستى اين تلاشها به صورت مانعى بر سر راه درك حقيقت، ظاهر خواهد شد.اصول و بنيانهاى سكولاريزم
محدود سازى انسان و سياست به دنيا و منافع مادى: پيش از آن كه بتوان سخنى در باب مسئله اين نوشتار گفت، بايستى معنا و مفهوم سكولاريزم و وجوه خاص آن روشن گردد. ضرورت اين كار علاوه بر الزامات معمول معرفت شناسانه، روش شناسانه و ابهامات موجود در اين زمينه، در كنار تنوعات سكولاريزم و برداشتهاى مربوط به آن است. در معناى مضيق يا متعارف، سكولاريزم صرفاً انديشهاى ناظر به قلمرو سياست و عرصه عمومى اداره جامعه، تلقى مىشود. هسته اصلى اين انديشه تفكيك كليسا و دولت، يا دين و حكومت است. البته اين به معناى نفى هرگونه نقش يا مداخله و اثر دين در سياست نيست. با توجه به شرايط تاريخى ذى مدخل در شكلگيرى انديشه سكولاريستى، مسئله اصلى در اينجا، بيرون راندن يا حذف جايگاه انحصارى دين در قلمرو حكومت است. تا پيش از دوران جديد، دين پايه مشروعيّت حكومت، در همه جا به ويژه در دنياى مسيحى بود. از اين ديد حكومتى كه فاقد اعتبار و تصويب دينى بود، حكومتى نامشروع و ناممكن بود. به واسطه همين، حكومت مقيد به حدود دين و اِعمال تجويزات و يا هنجارها و ارزشهاى آن در قلمرو سياستگذارى و قانونگذارى مىگرديد. به علاوه، حدود حكومت، بيرون از حدود دين نمىرفت كه به معناى عدم جواز ايفاى نقش از سوى انديشهها، اشخاص يا نهادهاى ضد ديانت مشروعيت بخش يا غير مقيد به آن بود. فراتر از اينها حدود جامعه يا عرصه عمومى نيز محدود به حدود دين مىگرديد. البته اين به معناى نفى يا طرد اقليتهاى دينى نبود، اما به معناى حذف آنها از عرصه عمومى و تبديل آن به شهروندان فاقد نقش يا حق ايفاى نقش در عرصه سياست و قلمرو عمومى بود.
اما از منظرى بنيادىتر سكولاريزم سياسى، نفى حق دين در تعيين خير يا خيرات عمومى جامعه بر مبناى دينى است.4 حكومت غير سكولار، حكومتى است كه به واسطه تقيد و تعهد به تصوير دين از خير غايى و سعادت بشرى از حكومت سكولار متمايز مىشود. اما مهمتر از اين تقيد، نحوه قبول و رد خيرات عمومى جامعه تعيين كننده مميزه و بنيادى حكومت سكولار و غير سكولار است. حكومت دينى از آن جهت خود را به خيرات يا سعادت تعريف شده دينى براى بشريت مقيد مىداند كه به مرجعيت فرا انسانى يا فرا عقلى اعتقاد دارد. بر اين مبنا، صرف اينكه يك حكومتى در عمل از همان ارزشها و مصالحى كه اديان عرضه نمودهاند پيروى كند لزوماً حكومتى دينى نخواهد شد، زيرا حكومت سكولار حكومتى نيست كه به طور كلى مانع از حضور دين در عرصه عمومى شود؛ يعنى مثلاً به طور كلى از الزامى شدن احكام دينى يا تبديل آنها به قوانين عمومى جلوگيرى نمىكند. حكومت سكولار، مىتواند اين نوع تبعيّت از ارزشهاى دينى را بپذيرد، اما به شرط آن كه به اعتبار ارزش فى نفسه يا دينى آنها، و از منظر اعمال مرجعيّت دينى نباشد. در اين معناى دقيق سكولاريزم نفى انحصارى دين در تعيين خيرات عمومى جامعه بر اساس مرجعيت امر فراانسانى و فراعقلى است.
بنابراين حكومت سكولار حكومتى است كه هيچ نوع تقيد و تعهدى را به ارزشها و غايات دينى از وجه دينى بودن آنها نمىپذيرد. حكومت سكولار، نه به دنبال ايجاد انسان دينى يا جامعه دينى است، نه اين كه صلاح و رستگارى اخروى انسانها را هدف خود مىداند. بالتبع حكومت سكولار الزامى دينى نمىبيند كه اقدامات، سياستگذارىها و برنامههاى خود را با معيارهاى دينى تطابق دهد. به علاوه هيچ ضرورتى نيز نمىبيند كه در تقويت يا تحكيم يك دين خاص بكوشد يا اين كه به دلايل دينى عليه دين ديگر عمل كند. اينها شامل كليه اقداماتى است كه منظور از آن تداوم يك دين در جامعه و تضمين و التزام افراد آن جامعه به اين دين خاص است. تعليم و تربيت دينى، اختصاص منابع مالى عمومى به نهادهاى دينى، ارائه تخفيفهاى مختلف مالى يا غير مالى به افراد و نهادهاى وابسته به يك دين، مستثنا ساختن آنها از شمول قوانين يا دادن امتيازات حقوقى - قضايى و مشروط ساختن مناصب به ايمان يا عقيده دينى يا تبديل دين و خصايص دينى به شرط گزينش يا استخدام، و نظاير اينها است.
البته در عمل، بسيارى از حكومتهاى سكولاريستى، به طور كامل به اين الزامات پاى بند نيستند. در واقع جز در مورد حكومتهاى كمونيستى هيچ حكومتى كه تماماً به اين تصوير گسترده از سكولاريزم معتقد بوده باشد وجود نداشته و اكنون نيز وجود ندارد. به همين جهت است كه بعضاً از حكومتهاى سكولاريستى موجود به سكولاريزم ناقص يا نيم سكولاريزم تعبير مىشود. به علاوه، اين كه اصولاً اين نيز محل بحث است كه آيا سكولاريزم مستلزم چنين شمولى است يا نه؟ به هر حال بعد از اين مقدمات اجمالى، وارد بحث از مقاله دكتر ملكيان در باب سكولاريزم و حكومت دينى مىشويم.نظريه «سكولاريزم و حكومت دينى»
مدعاهاى سهگانه نظريه دكتر ملكيان: آن گونه كه در مقاله (سكولاريزم و حكومت دينى)5 تقرير شده است سه مدعاى اساسى دارد: مدعاى اولى آن ارائه «دفاعيّهاى از سكولاريزم» است كه به نحو جديدى انجام گرفته است. البته اصل مدعا و يا پايه استدلالى آن جديد نيست، زيرا مبناى دفاع بر اعتبار دهى به علم و تبديل آن به معيار داورى سياسى قرار دارد. سكولاريزم در شكل كلاسيك آن نيز به عقل انسانى، براى اداره امور دنيا و جهان سياست اتكا كرده و وسيله تحقق اهداف دنياى انسان را علم مىداند. آن چه در اين نظريه جديد است نحوه استدلال آن مىباشد كه مىگويد تنها نحوه مشروع حكومت يا اداره عرصه عمومى استفاده از علم يا حقيقت به منزله ملاك جواز طرح سياستها و برنامهها در اين عرصه است. نظريه با تقسيم قضايا به دو دسته آفاقى و انفسى، تنها قضايايى را واجد صلاحيّت براى اداره جهان سياست مىداند كه در مقام اخبار از جهان عينى يا واقعى بوده و بالقوه قابل تحقيق باشد. از منظر اين نظريه، اگر سياست را بر پايه اين گونه قضاياى عينى سازمان داده و اداره كنيم نظامى مشروع داريم، زيرا چنين قضايايى، حقايق عينى و مورد پذيرش همگان را در خود جا داده و قبول آنها به معناى قبول حقيقت، براى تمام افراد ذى نفع در عرصه عمومى الزامى و اجبارى است. نظريه مىگويد: «اگر امرى آفاقى بالفعل قابل تحقيق بود به رأى مردم رجوع نمىكنيم» بلكه صرف نظر از خواست مردم سياست را بر اساس اين قضايا اداره مىكنيم. از آنجايى كه مطابق اين نظريه تبعيت از حقيقت يا قضاياى آفاقى بالفعل قابل تحقيق براى هر فردى الزامى است، اگر ديانت و احكام دينى نيز از اين نوع بود «مردم بخواهند يا نخواهند، موافق باشند يا نباشند حكومت بايد حكومت دينى باشد.» تنها در صورتى كه نتوانيم در مورد امر اجتماعى يا مسئلهاى سياسى از اين گونه قضايا بيابيم و موضوع يا مسئله در قالب «اعتقادات انفسى و اعتقادات آفاقى بالفعل غير قابل تحقيق» بود به آراى عمومى رجوع مىكنيم. دليل آن اين است كه اين گونه اعتقادات يا قضايا وجه ذهنى داشته و ناظر به واقع نيست. يا اين كه اگر ناظر به واقع باشد امكان تحقيق از آنها موجود نيست. چون مطابق فرض ناگفته نظريه اداره عرصه عمومى تنها در صورتى مشروع است كه بر سر امور ميان همه افراد ذى نفع در سياست اجماع كامل باشد، نمىتوان در اين گونه اعتقادات راه ديگرى جز رجوع به آراى عمومى يافت. وقتى حقيقت قابل تحقيق بالفعل در دسترس نيست امرى الزامى براى همگان وجود ندارد و الزام مردم به يك طرف «ترجيح بلا مرجح عملى» و «يكى از مصاديق بىعدالتى» است.6
در دنباله همين مدعا ادعاى ديگرى در مقاله به منزله ضميمه دفاع از سكولاريزم مطرح مىشود. مطابق اين ادعا حكومت دينى فاقد مشروعيت مىباشد چون «گزارهها و باورهاى دينى از نوع گزارههاى آفاقى بالفعل قابل تحقيق نيست». عدم مشروعيّت اين حكومت مطابق استدلالهاى قبلى واضح به نظر مىرسد، زيرا اگر دين و گزارههاى دينى از قسم اين گزارهها نباشند از قسم حقايقى نخواهند بود كه همگان به اعتبار الزام به حقيقت مجبور به پذيرش آنها هستند. «حكومت دينى حكومتى است كه تصميمگيرىهاى جمعى در آن همه بر اساس معتقداتى صورت مىگيرد كه در يك دين و مذهب وجود دارد» و اين گزارهها صرفاً معتقدات شخصى افراد متدين است. الزام غير متدينين به آنها از قسم ترجيح بلا مرجح و تحميل بر ديگران، و خلاف عدل خواهد شد.7
اما مدعاى سوم نظريه اين است كه روشن سازد «با وجود همين مبانى سكولاريزم، حكومت دينى در شرايط خاصى مىتواند پديد آيد و به نحوى كه با مبانى سكولاريزم ناسازگار نباشد». شرايط چنين امكانى اين است كه «در جامعهاى اكثر افراد (و در صورت ايدهآل و آرمانى، همه) بگويند ما در عين اين كه مىدانيم باورهاى دينى بالفعل قابل تحقيق نيستند و هيچ دليلى بر صدق و كذبشان وجود ندارد به اين باورها دلبستگى داريم و همانها را مبناى حكومت خود مىدانيم».8 اين چنين حكومتى كه نه بر پايه حقيقت عينى يا قابل استدلال، بلكه بر اساس ترجيحات شخصى و ذهنى اكثر افراد يك جامعه شكل گرفته، شكل پايدار حكومت نيست. چون از منظر اين نظريه تنها حكومت نوع اول (سكولاريزم) به اعتبار ابتنا بر حقيقت قابل پذيرش عمومى شكل معمول و مجاز حكومت است. در اين نوع حكومت، يعنى حكومت دينى، مرجع مشروعيت آراى مردم است. و دينى بودن صرفاً به اعتبار اجراى احكام يا قوانين دينى در آن است. زيرا اعتبار آن به پذيرش اكثر افراد جامعه است كه مشكلات معرفت شناختى عقايد دينى خود را دانسته و آن را پذيرفتهاند. در نتيجه تا زمانى كه مردم به دوام چنين حكومتى رضايت دارند و آراى خود را ضامن دوام آن سازند، حكومت، مشروع و پايدار خواهد بود. اما به محض اين كه مردم گفتند «ديگر نمىخواهيم» از آن پس، نمىتوان گفت آن حكومت دينى است.9تازگى مسئلهساز نظريه خطايى در درك ماهيت نزاع و حوزه آن
با اميد به اين كه تصوير واضحى از نظر دكتر ملكيان بيان كرده و به نحوى ابعاد ناگفته آن را روشن كرده باشيم به سراغ ارزيابى نظريه ايشان مىرويم. از جهتى بايد اذعان كرد كه نظريه دكتر ملكيان در باب «سكولاريزم و حكومت دينى» نظريه جديدى است. اما همان طورى كه گفته شد تازگى اين نظريه به اعتبار آن نيست كه مىگويد سياست بايستى بر پايه مأخوذات علمى يا دريافتهاى عقل در انسان، اداره شود. دقت زيادى لازم نيست تا دريابيم اين نظريه نيز نظير نظريه كلاسيك سكولاريزم مىگويد روش و طريقه مشروع اداره جهان سياست علم و عقل سكولار است. اما اين نظريه نسبت به نظريه معمول به واسطه يك خطاى بنيادين آن تازه مىشود. در نظريه معمول سكولاريزم اساساً ما استدلالى از آن نوع كه در نظريه دكتر ملكيان آمده نمىبينيم. سكولاريزم، در صورت كلاسيك آن، در مقام استدلال بر حكومت يا سياست و كلاًّ حيات غير دينى جامعه از محدوده فلسفه سياسى بيرون نمىرود. سكولاريزم با استدلال در مورد خيرات و ترجيح خيرات دنيايى بر ساير خيرات سر و كار دارد. از آنجايى كه خوشبختى دنيايى انسان فى نفسه به منزله بىواسطهترين و ضرورىترين غايت تشخيص داده مىشود، اهتمام به ساير خيرات از حوزه بحث كنار گذاشته مىشود. اما رجوع به علم و عقل دنيايى نيز بر پايه كفايتى انجام مىگيرد كه در آن ديده مىشود. بنابراين در اينجا استدلال اساسى در كليّت آن متوجه تعيين خيرات يا غايت انسانى و طريق تحصيل آن است. اما در نظريه دكتر ملكيان مسئلهاى كه متعلق به حوزه فلسفه سياسى است، به واسطه صورت بندى متفاوتى به حوزهاى غير از حوزه معمول اين گونه مسائل منتقل مىشود. به بيان خلاصه تازگى اين نظريه در اين است كه به واسطه يك خطاى بنيادين مسائل فلسفه سياسى تبديل به مسائلى از قسم مسائل معرفت شناسانه مىگردد. يعنى نزاع بر سر غايات و خيرات انسانى و شكل درست آن به نزاع بر سر حقيقت و طريق تحصيل آن بدل مىگردد.
مسئله سكولاريزم نظير هر مكتب يا ديدگاه سياسى ديگر در حوزه فلسفه سياسى به شكل حكومت يا نظام سياسى مطلوب ارتباط مىيابد. گفته مىشود كه در تحولات چند دهه اخير مسئله اصلى فلسفه سياسى از سؤال در باب اين كه چه كسى بايد حكومت كند يا حاكم خوب كيست به سؤال در باب اين كه چه روشى بهترين شيوه حكومت كردن است تغيير يافته است. اما بر فرض اين كه بپذيريم مسأله فلسفه سياسى در دوره معاصر تغيير يافته نيز تغييرى ماهوى در مسائل فلسفه سياسى ايجاد نمىكند.
فلسفه سياسى اساساً حوزهاى تجويزى است كه بر پايه ارزشها يا قضاياى ارزشى - اخلاقى مىكوشد روشن سازد بهترين نحوه سازماندهى حيات و فعاليتهاى جمعى انسان چگونه مىباشد. داشتن تصويرى از وجود و دركى هستى شناسانه، مفروضات انسان شناسانه شامل قضايايى در باب ماهيّت انسان و ويژگىهاى رفتارشناسانه بنيادين آن، به علاوه دريافتى از ارزشهاى غايى يا نهايى لازمه هرگونه داورى در باب مسائل اين حوزه تجويزى مىباشند.
بنابراين هر تقريرى از ماهيّت نظام سياسى مطلوب سكولاريستى مستلزم بحث از اين جهات عديده است. سكولاريزم با تصويرى از جهان آغاز مىكند كه بنابر دو مشرب مختلف يا نافى قلمرو فرا حسى يا فرا پديدارى است، يا اين كه نظير كانت و كنت با اتخاذ موضع لاادرى يا بىفايدگى بحث از ذوات فى نفسه يا غير حسى در عمل با تعليق قلمرو فرا پديدارى آن را كالمعدوم فرض نموده، آثار اين جهان را بيرون از مباحثات نظرى و محاسبات عملى قرار مىدهند و به همين دليل نافى هر خير آن جهانى مىشوند، يا آن كه مىگويند در صورت وجود چنين خيراتى محل توجه و اهتمام يك نظام سكولاريستى نمىباشد. به اعتبار اين دو وجه است كه سكولاريزم خود را انديشهاى محدود به تجربه زندگى اين جهان دانسته و تنها، رهبرى، هدايت و سعادت انسان در رضايت دنيايىاش را مسئله يا وظيفه و هدف خود مىداند.
روشن است كه تعيين چنين اهداف يا غاياتى براى انسان مستلزم درك خاصى از ماهيّت و خصايص انسانى مىباشد. از آن جايى كه در مقام بيان تفصيلى انديشه سكولاريزم نيستيم و تنها به قصد تبيين قلمرو بحث، ابعاد مختلف آن را برمىشماريم، لزومى به طرح ديدگاههاى انسانشناسانه اين انديشه نيست. در همين حد كافى است كه بگوييم انسان موجود در كانون اين انديشه «انسان سكولار» يعنى انسانى بدون داشتن پيوند يا علقهاى ماوراى حسّى در درون يا ذات خود مىباشد. اين انسان تا جايى كه به زندگى اين جهانىاش مربوط مىشود انسانى مستكفى بالذات و مستغنى از غير مىباشد. اين انسانى است كه به واسطه عقل خويش توانايى و امكان اين را دارد تا بدون اتكا به هيچ منبع غير انسانى، سعادت و هدايت خود را در اين جهان تأمين كند و به نيك بختى و فلاح اين جهانى دست يابد.
تنها از اين وجه اخير است كه انديشه سكولاريزم به نحوى درگير با مسئله معرفت مىشود. از نظر اين مكتب، عقل انسانى فى نفسه تأمين كننده دانش و نيازهاى معرفتى يا نظرى براى دست يابى به سعادت اين جهانى است. تأكيد در اين جا بر آن است كه نيازى به هيچ نوع دانش يا معرفت ماوراى عقل انسانى نيست و لزومى هم به تأييد عقل انسانى يا هرگونه همراهى و كمك از سوى غير آن نمىباشد، در واقع به بيانى درستتر از نظر سكولاريزم هرگونه مداخله يا همراهى غير عقل انسانى كه به طور مشخص وحى و الهيات را شامل مىشود مخل عقل و انحرافى در دانش معتبر و مورد نياز ما به حساب مىآيد. در بهترين حالت اين گونه دانشها يا عقلانيتها بىربط به سعادت و بهرهورى انسان و جامعه انسانى به حساب مىآيد. گرچه گرايش اصلى، مضر و خطرناك تلقى نمودن آنهاست. آن چه احتمالاً ممكن است با تسامح مورد برخورد قرار گيرد اخلاقيّات دينى است. آن چه قطعاً رد و منع مىشود قضاياى مابعدالطبيعى و به ويژه قضاياى ناظر به مناسك و عبادات دينى مىباشد.
عقلانيّت مورد تأييد سكولاريزم عقلانيّت طبيعى مىباشد، و ماهيّت طبيعت گرايانه دارد. به بيان ديگر عقل طبيعى كه در محدوده بسته جهان طبيعى عمل مىكند واجد كفايت تلقى مىشود. بخشى از دريافتهاى اين عقل همانى است كه در حوزههاى مختلف علوم طبيعى يا تجربى انباشت شده يا مىشود. اما بخش ديگر آن دريافتهايى است كه در حوزههاى فلسفه و اخلاق طبيعى تحصيل مىگردد. سكولاريزم اوليه از اين حيث فايدهگرايى و ماترياليزم را مورد تأييد قرار مىداد. در حالى كه بخش اول دانشهاى نظرى يا فنى لازم براى سازمان دهى جامعه سكولاريستى را فراهم مىآورد، بخش دوم به عنوان مؤيد يا منبع اقدامات عملى سياستگذارىها و برنامهريزىها عمل مىكند. با اين كه بخشى از كاركردهاى عقل انسانى توليد دانش نظرى است كه توسط علوم تجربى فراهم مىآيد عقلانيّت مورد بحث در سكولاريزم به آن محدود نمىشود. سكولاريزم به علاوه به خودمختارى عقل در داورىهاى اخلاقى و دستيابى به احكام اخلاقى ارزشى نيز تأكيد دارد كه به مفهومى كانتى به استقلال حوزه اخلاق يا عقل عملى از دين مىرسد.مشكلات نظريه
حال با اين شرح اجمالى در مورد سكولاريزم، به نظريه دكتر ملكيان باز مىگرديم. مشكل اصلى در اين نظريه همان طورى كه از اين اجمال مىتوان دريافت ارائه تصويرى محدود و ناقص از مكتب سكولاريزم است. از محورىترين اصول اين انديشه اين است كه تنها مسائل اين جهان يا دنيا، مسائل قابل توجه و اهتمام است. و به منزله ضميمهاى به اين ديدگاه كه هرگونه دغدغه اخروى يا اهتمام به مسائل ناظر به اخلاقيّاتِ غير نفع گرايانه يا دنياخواهانه را خارج از بحث عرصه عمومى قرار مىدهد، سكولاريزم بدون مشغول سازى خود به استدلال بر نفى خيرات ديگر صرفاً مىگويد بهتر است كه همّ خود را معطوف به خيرات يا نفع اين دنيايى سازيم. از اين منظر سكولاريزم مىگويد خواه خيرات ديگر وجود داشته باشد يا نه، آن چه ترديدى در آن نيست اين است كه خيرات اين دنيا اولى است، و در خوبى اهتمام به آنها ترديدى نيست.
يك فلسفه اجتماعى مجموعهاى از اصول، قواعد، راهكارها و روشهايى است كه هم بُعد تجويزى و هم بُعد توصيفى يا اخبارى دارد. در يك فلسفه اجتماعى بخش اعظم احكام، تجويزى است. مهمتر از همه اين كه مبناى داورى در مورد اين كليّت نيز تجويرى است، هرچند مداخله احكام اخبارى يا توصيفى گريزناپذير است. در نظريه دكتر ملكيان بحث از يك فلسفه سياسى به پايينترين سطح سياست، يعنى آن جايى كه مقام تصميمگيرى و حل مسائل، يعنى قانونگذارى و اجراست، تنزل يافته است. با چنين تنزلى اصلى تأسيس مىشود داير بر اين كه اگر مسئلهاى قابل اثبات عينى بالفعل بود، يعنى امكان اثبات بالفعل آن از طريق حسى يا تجربى وجود داشت مىتواند وارد عرصه عمومى شود و الّا نه. با چنين ديدى قلمرو سياست و مسائل سياسى تبديل به قلمروى معرفت شناسانه و مسائل معرفتى مىگردند. به اين ترتيب گويى مناقشات و منازعات سياسى ميان فلسفهها و جريانهاى مختلف سياسى حول اين مسئله مىگردند كه كدام حكم يا سياست، عينى يا حقيقى است و كدام نيست. - به تعبير ديگر، گويى سياست جايگاه تعيين صدق و كذب يا درستى و خطاى معرفتى است. در حالى كه سياست در واقع پس از اين آغاز مىگردد. گرچه زبان سياست ممكن است توهّماتى را موجب شود، اما نه در سطح فلسفه سياسى و نه در سطح سياست عملى، موضوعِ نزاع درستى و خطاى معرفتى نيست همان طورى كه با انكار حقيقت نيز آغاز نمىشود. بلكه با لحاظ آن تدوين مىشود. هيچ فلسفه سياسى نيز نه عامدانه و نه صريح بنا بر انكار حقيقت ندارد. تا آن جايى كه به حقيقت مربوط مىشود سياستها و فلسفهها ممكن است عينيّت را متفاوت بفهمند يا اين كه بر حقايق متفاوتى دست بگذارند. اما حتى وقتى حقايق واحدى مورد قبول قرار مىگيرد تفاوتهاى سياسى در مواجهه با اين حقايق است. از اين جاست كه مىگوييم سياست پس از حقيقت آغاز مىشود. به طور مثال بعيد است در منازعههاى سياسى يا مناقشات فلسفى بر سر نحوه مواجهه با امپرياليزم، ماركس يا ديگران خطايى در تشخيص قدرت و اقتدار سرمايهدارى يا آمريكا داشته باشند. با درك اين كه آمريكا واجد دست مادى برتر است يا اين كه فلان ماده مثلاً شراب يا گوشت خوك مضر و زيان آور است سياست تمام نمىشود بلكه از اين نقطه سياست آغاز مىگردد. فلسفههاى سياسى و سياستهاى مختلف بر اين اساس متمايز مىشوند كه بنابر ترجيحات ارزشى - اخلاقى مبارزه با امپريا
ليزم، تمكين و تسليم در برابر آن، كنارهگيرى از حوزه قدرت آن و يا همكارى با آن را توصيه مىكنند.
اين درك از خطاى دكتر ملكيان در تشخيص مسئله مورد نزاع كاملاً با اظهارات صريح ايشان تأييد مىشود. ايشان مىنويسد: «اگر امرى آفاقى بالفعل قابل تحقيق بود، به رأى مردم رجوع نمىكنيم. براى نمونه اگر معلوم شد كه فلان قارچ سمى است يا فلان ماده غذايى سرطانزاست در اين صورت نمىتوان گفت كه در مورد كارخانه توليد كننده اين مواد رأى بگيريم كه آيا همچنان به توليد آن مواد غذايى ادامه بدهد يا نه»،10 تنها يكى كردن جهان سياست با جهان معرفت است كه مىتواند به چنين فهم بسيط و غير واقعى از سياست بيانجامد. در سياست، ما به طور كلى و دائماً با تنازع ميان اين گونه حقايق سر و كار داريم. در سياست با اين مسئله سر و كار نداريم كه چون زنا به هزار و يك دليل به تخريب خانواده، آشفتگى در حيات جمعى و يا اختلال در تعليم و تربيت بچهها و افزايش جرم و جنايت منجر مىشود پس بايد تحريم شود چون كسان ديگرى درست يا نادرست با استناد بر بعضى قضاياى بالفعل عينى، سخن از آثار سوء تحريم زنا بر رشد روانى يا جسمى، ايجاد عقده به ميان مىآورند و خواهان رواج آن هستند. يا مسئله اين نيست كه نحوه توليد سرمايهدارانه به تخريب محيط زيست، فقر بسيارى از انسانها يا تخريب سرمايه اجتماعى منجر مىشود. چون كسان ديگرى شيوههاى ديگر توليد را منجر به عدم توسعه كلى ثروت و فقر كلى جامعه يا منشأ رشد هزار و يك مشكل ديگر مىدانند و از آن دفاع مىكنند.استدلالى مغالطهآميز بر له سكولاريزم
البته در اين گونه فهم از نسبت سياست با حقايق عينى با خطاى زياد سر و كار داريم. در اين جا مغالطهاى مشهور اساس انتقال نادرست از قضاياى عينى، به احكام يا دستورالعملهاى سياسى است كه شكاف منطقى ميان قضاياى اخلاقى - ارزشى و قضاياى توصيفى را به غلط ناديده گرفته است. از اين نيز بگذريم كه با توجه به مطالعات تاريخى و به ويژه بعد از كوهن اساساً جهان علم نيز شباهتى با تصويرى كه در اين جا از جهان سياست ارائه شده ندارد زيرا صدق و كذب قضاياى علمى يا قبول و رد آنها در اجتماع علمى نيز فراتر از واقعيّات عينى به ترجيهات ارزشى - اخلاقى هم ربط مىيابد. به يك معنا مىتوان گفت كه خطاى بنيادين نظريه دكتر ملكيان گرفتارى آن در دام مغالعه هست / بايد مىباشد. اگر ايشان به اين مغالطه توجه مىنمود كه داشتن هزارها، ميليونها، ميلياردها و بلكه بىنهايت آگاهى از حقايق عينى نمىتواند ما را ملزم به صورتهاى خاصى از عمل بنمايد اساس نظريه خود را بر بود و نبود حقايق عينى بالفعل قابل تحقيق قرار نمىداد. با اين كه ما مىدانيم قارچى سمى است، يا كشورهاى غربى و آمريكا واجد قدرت نظامى مخربى هستند اخلاقاً ملزم به اين نمىشويم كه اين قارچ را بخوريم يا نخوريم، توليد كنيم يا نكنيم. كما اين كه ملزم نمىشويم به اين كه در برابر قدرت غربىها و آمريكا تمكين كنيم يا نكنيم، بلكه بسته به ارزشهايى كه بدان معتقد مىشويم يا هستيم در برابر اين حقايق عينى بالفعل قابل تحقيق واكنش نشان مىدهيم. به طور مثال ما چون به منزله مسلمان نفس انسانى را محترم و حفظ آن را تكليف مىدانيم حكم به منع توليد و توزيع يا مصرف قارچ سمى مىدهيم (صرف نظر از ساير شرايط ذى مدخل) يا اين كه چون معتقد به برترى اسلام، نفى سبيل و عدم تسليم در برابر كفار هستيم بر ضرورت و لزوم مبارزه با آمريكا و تجهيز منابع، برنامهها و سياستها در اين جهت تأكيد مىكنيم.
بنابراين به واسطه مغالطه هست / بايد دكتر ملكيان از اين غفلت دارد كه نمىتوان بنياد سياست يا اخلاق در صورت كلى آن را بر كشف حقيقت قرار داد. صرف نظر از اشكالى كه در حقيقتِ مورد نظر، يا تعريف شده ايشان وجود دارد، اشكال اساسىتر نظريه وى به نا تمامى استدلال آن از منظر فلسفه سياسى برمىگردد. ايشان نه تنها روشن نساخته كه به چه دليل مسئله اصلى سياست به مسئله حقيقت و كشف آن ربط مىيابد!11 اين را نيز مستدل نساخته كه چرا با كشف حقيقت بايد مسئله را حل شده تلقى كرد. براى اين كه از اين حيث استدلال تمام شود ايشان بايد متكفل اقامه برهان له اين قضيه شود كه اخلاقاً پس از كشف حقيقت علمى بايستى به آن تن داد و از حكم آن تبعيت كرد تا مردم عمل مطابق با حقيقت كشف شده را اخلاقاً الزامآور تلقى كرده و حكم به پايان نزاع سياسى بدهند. البته اين استدلال نبايستى صورتى كلى داشته باشد بلكه بايستى دال بر اين باشد كه عمل مطابق با حقيقت كشف شده الزامى است. البته از اين مشكل نيز صرف نظر مىكنيم كه از مقام كشف حقيقت تا شكلگيرى يك عمل يا سياست خاص قضاياى متعدد ديگرى دخيل است. اما اگر قرار باشد كشف سمى بودن قارچ به منع توليد، توزيع و مصرف آن منجر گردد حداقل اين بايد اثبات شود كه بايستى مطابق با قضيه كشف شده عمل كرد. قاعدتاً به راحتى مىتوان دريافت كه حتى در اين صورت نيز مسئله سياست كماكان حل ناشده باقى خواهد ماند، زيرا هيچ معلوم نيست كه عمل مطابق با قضيه قارچ سمى و كشنده است چيست؟ زيرا تصور اين كه عمل مطابق با اين قضيه امتناع از خوردن توليد و... قارچ سمى است در خود بار ديگر مغالطه هست / بايد را باز توليد مىكند.
بنابراين مىتوان گفت بىتوجهى به مشكل اخير نقصان اساسىترى را وارد نظريه دكتر ملكيان مىكند. براى هر فلسفه سياسى مسئله جوهرى پس از اثبات مجموعهاى از قضاياى هستى شناسانه در باب عالم و آدم، يا جهان اعم از انسان - خدا، جامعه يا طبيعت و نظاير اينها - شروع مىشود. بعد از اين كه حقايقى اثبات شد بايستى بر ضرورت اخلاقى تمكين در برابر اين حقايق يا حقيقت برتر و هم چنين روشهاى دستيابى به آن نيز استدلال شود. اول بايستى ثابت شود حق چيست تا سپس اثبات گردد كه بايستى از اين حق تبعيّت كرد، آن هم به طريقى كه در آن مكتب توصيه مىشود. صرف اثبات وجود خدا كفايت نمىكند تا انسان الزاماً خود را در كنف حمايت آن قرار داده و ملزم به تبعيت و قرب به او و طرق ارائه شده براى دستيابى به اين حقيقت، يعنى قرب به وى گردد. بايد به نحوى به دليل خالى از مغالطه هست / بايد الزام اخلاقى به عبوديت و طرق عبوديت نيز اثبات گردد. خواه به اين دليل كه ام اربابٌ متفرقون خير ام اللَّه الواحد القهار يا به دليل گريزناپذيرى اين خدا براى دستيابى به خيرات عالم و اجتناب از شرور آن بايد ضرورت اخلاقى اسلام و طريقت آن براى همراهى با حقيقت عينى اثبات شود تا اسلام حجّيت اخلاقى - ارزشى يا سياسى بيابد. بدون برداشتن اين گامهاى اساسى هزارها قضيه عينى نمىتواند ما را ملزم به قبول عملى يا اخلاقى و سياسى خود كند چه شايد طريق سعادت در مخالفت با اين حقايق عينى باشد. جهان انسانى، جهانى است كه بدون ناديده انگاشتن حقايق عينى بسيارى به قصد رعايت قضاياى عينى ديگر اساساً به حيطه وجود پا نمىگذارد. آن جهان طبيعى است كه تنها با لحاظ و در محدوده قضاياى عينى تحقق مىيابد. جهان عينى را جهان انسانى ساخته و اين كار را از طريق تأسيس اصول اخلاقى و ارزشى انجام مىدهد.12 حال بايد ديد آيا نظريه ملكيان على رغم خطاى اوليه، وارد اين عرصه مىشود يا نه و اگر مىشود چه نكاتى براى گفتن دارد.تبعات بدفهمى سياست و گرفتارى در دام مغالطه
همان طورى كه گفته شده بايد اذعان كرد كه مغالعه هست / بايد تمام ابعاد نظريه دكتر ملكيان را به خطاى خود آلوده كرده است. ايشان در باب حكومت دينى نيز معتقد است كه «اگر اين معتقدات و باورهاى دينى از نوع آفاقى بالفعل قابل تحقيق بود، در اين صورت مردم بخواهند يا نخواهند موافق باشند يا نباشند حكومت بايد حكومت دينى باشد».13 از آن مغالطه استبدادى از اين نوع برمىآيد كه قطعاً مطابق درك انسان نيز حتى ديانت هم بدان راضى نيست. از نظر ما گرچه از لحاظ اخلاقى و با نظر به طريق درست سعادت صحيح نيست كه مردم اسلام را به اعتبار اين كه حقيقت و تمام حقيقت هستى را بيان مىدارد كنار بگذارند، اما اين جواز وجود دارد كه چنين كنند؛ هرچند كه نتيجه آن تبعات سويى همچون عدم سعادت اين دنيايى و عدم صلاح اُخروى است چه «انا هديناه السبيل اما شاكرا و اما كفوراً». با اين حال بگذاريد تلاش كنيم دريابيم با چه استدلالى دكتر ملكيان ما را به سكولاريزم مىخواند. با توجه به جايگاهى كه مغالطه هست / بايد در نظريه ايشان دارد و با توجه به ابتناى نظريه بر تقسيم بندى قضايا به قضاياى آفاقى / نفسى مىتوان گفت كه استدلال ايشان بر محوريت اصالت الحقيقه پا گرفته است. مىتوان گفت كه استدلال ايشان در حوزه فلسفه سياسى اين است كه بايستى از هر چه حقيقت دارد تبعيت كرد يا اين كه چون حقيقت ارزشمند است بايد به مقتضاى آن عمل كرد. اولين مشكل در اين رابطه عدم هرگونه استدلالى در خصوص اين اصل فلسفى است. ظاهراً ايشان اين را بديهى گرفتهاند كه افراد بايد از حقيقت تبعيت كنند، صرف نظر از مشكلى كه به معنا و مفهوم حقيقت در اين نظريه بر مىگردد اين روشن نيست كه چرا اصالة النفع، اصالة العدالة، اصالة آزادى و غير آن نبايستى مبنا قرار گيرد. در سكولاريزم به معناى مصطلح اصالة النفع يا تقدم و برترى يا ذى ارزش بودن دنيا و نفع اين دنيايى و خيرات اين جهانى مبناى مشروعيّت بخش مىباشد. اما در اين نظريه حقيقت به منزله ارزش غايى رفتارى و مبناى سازماندهى سياسى يا نظم دهى به قلمرو عمومى عرضه شده است. مشكل ديگر اين نظريه با توجه به اصلى كه بر پايه آن اعتبار مىيابد اين است كه ساير اصول رقيب ضرورتاً نافى اصالة الحقيقة نيستند. اگر به طور دقيق نگاه كنيم، فلسفههاى سياسى رقيب هيچ يك خود را به اعتبار باطل بودن توجيه نمىكنند. همه فلسفهها به نحوى خود را بازگو كنند
ه حقيقت مىدانند. آنها در واقع تقريرهاى خاص از اصالة الحقيقة هستند. نفعگراها به اين اعتبار بر اصالة النفع تأكيد مىكنند كه آن را تنها حقيقت معتبر در قلمرو انسانى مىدانند. همين طور آنها كه آزادى را معيار توجيه خود مىگيرند نيز به اين اعتبار است كه آزادى را تنها حق مورد اعتنا مىشمرند.
فلسفههاى سياسى مختلف از اين جهت اصول متفاوتى را مورد تأكيد قرار مىدهند كه غايات و نيازهاى يكسانى را در حيات انسانى مد نظر ندارند و يك راهِ درك اين كه چه غايات يا نيازهايى در يك فلسفه سياسى اساسى و اوليه در نظر گرفته شده است، توجه به مشكلاتى است كه در آن فلسفه مشكل بنيادين انسان و حيات سياسى تلقى مىشود. نظريه دكتر ملكيان ظاهراً فرض گرفته كه مشكل اصلى ما در سياست مشكل حقيقت و باطل است. به بيان ديگر نزاعهاى ما در سياست نزاع صدق و كذب به معناى مورد نظر ايشان است. از اين منظر مشكل نظم سياسى يا عرصه عمومى يافتن معيارى خواهد شد كه تحقق حقيقت بالفعل عينى را تضمين كند. اما صرف نظر از مشكل موجود در تعريف حقيقت در نظريه ايشان، آيا مشكل انسانها در سياست مشكلِ نيافتن حقيقت و خطاست؟ البته نبايد انكار كرد كه بعضى از مشكلات مهم سياسى بشريت به حقيقت و خطا برمىگردد. اما بديهىتر از اين حقيقت، اين است كه اكثر نزاعهاى جهان سياست به تزاحم ميان حقايق برمىگردد. مسئله ما در سياست صرفاً اين نيست كه بعضى مىخواهند باطل خود را در عرصه عمومى عرضه كرده و بر ما تحميل كنند. مشكل اكثرى سياست اين است كه بعضى حقايق خود را بر حقايق ديگر، در عرصه عمومى تقدم مىدهند، يا اين كه نمىتوانند در تزاحم ميان حقايق راه خويش را پيدا كنند.
اگر تلاش كنيم به نحوى دريابيم كه به چه دليل دكتر ملكيان چنين طرحى درانداخته، شايد بتوانيم دليل غفلت وى در توجه به اين بديهيّات سياسى را كشف نماييم. با نظر به اصل تأسيسى اين نظريه و شباهتى كه ميان جهان سياست و جهان علم برقرار كرده به نظر مىرسد از نظر وى مشكل اصلى سياست اختلاف ميان افراد و گروههاى اجتماعى باشد. البته اين تصور درستى از سياست است. قلمرو سياست اساساً به دليل اختلاف ميان انسانها و تمايز ديدگاههاى آنها بر سر اهداف، به اولويتها، اقدامات، سياستها و برنامهها به وجود مىآيد. اگر جهان انسانى بدون اختلاف امكان مىيافت، سياست، در مقابل ناممكن و بىوجه مىشد. بر اين پايه مىتوان گفت كه اين نظريه با توجه به حقيقت غير قابل انكار تفاوتها و اختلافات مسئله ساز انسانى مسئله اصلى جهان سياست را، يافتن پايهاى موجه براى حل و فصل اين منازعات و رفع آن مىداند. از همين جا است كه روشن مىشود چرا ملاك و معيار براى ورود به عرصه عمومى در آن عينى بودن بالفعل باورها و اعتقادات تلقى شده است. نظريه فرض گرفته است كه منشاء اختلافات و سياستها، برنامهها يا نظراتى است كه پشتوانه عينى ندارد. از اين منظر هر زمان كه فرد يا گروهى سخن، نظر يا طرحى را به عرصه سياست مىآورد كه عينى نيست اختلاف و نزاع سياسى آغاز مىشود، زيرا صرفاً ترجيحات شخصى (قضاياى انفسى) اين يا آن گروه و فرد است. اما اگر آن چه به قلمرو عمومى مىآيد فراتر از ترجيحات بىدليل (از اقسام چندگانه انفسى يا آفاقى بىپشتوانه مورد نظر ايشان) باشد، اختلافات و نزاعها رفع مىشود، زيرا به اين ترتيب حقيقتى كه همگان مىتوانند آن را بپذيرند جاى آن باورها و اعتقادات غير موجه يا غير قابل توجيه را مىگيرد.
بنابراين اگر اختلافات و نزاعهاى سياسى را بپذيريم مشكل اصلى نظم سياسى، يافتن راه چارهاى براى حل قابل قبول آنها خواهد شد. حل آنها نيز در چهارچوب نظريه دكتر ملكيان، تن دادن به معيار حقيقت و اجتناب از طرح اقوال و نظراتى است كه همگان نمىتوانند اعتبار آن را محك زده و بپذيرند. اين كه مشكل سياست اختلافات و نزاع گروهها بر سر باورها و اعتقادات متفاوت آنهاست، ترديدناپذير و غير قابل مناقشه است. اما اين كه فكر كنيم سكولاريزم بنا به تعريف ايشان رافع مشكل است اول الكلام است. اولاً تنها نظريهاى كه گرفتار مغالطه هست / بايد مىباشد چنين راه حلى براى جهان سياست عرضه مىكند و الّا قبول حقايق عينى هيچ كس را ملزم به عمل به مقتضاى آنها نمىسازد. به علاوه همان طورى كه مكرر گفته شد زندگى سياسى با نزاع دايمى ميان اين حقايق و قبول يا ناديده گرفتن بعضى از آنها برله يا عليه بعضى ديگر سر وكار دارد. اگر قرار بود انسانها به طور فردى نيز چنين كنند امكان زندگى نداشتند چه رسد به اين كه قرار باشد بر اين پايه اجتماع و سياست را سازمان دهند. مسئله اصلى در سياست نه خود حقايق عينى بلكه اصولى است كه بر پايه آنها در مورد اين حقايق داورى مىشود. همگان اذعان دارند كه روابط جنسى آزاد آثار سوء اجتماعى و فردى زيادى دارد. اما اين نيز حقيقتى است كه اين گونه روابط موجبات خشنودى جسمى افراد مىشود يا اين كه اين حقيقتى است كه آموزشهاى دينى با جرم و جنايت رابطه منفى دارد، در عين حالى كه در جهات ديگرى رفتار و اعمال انسانها را محدود مىسازد، حال مسئله ما در سياست اين مىشود كه كدام دسته از اين حقايق را ترجيح بدهيم. از آن جايى كه ترجيحات ارزشى افراد متفاوت است وجود اين قضاياى عينى (در مثالها على رغم اعتبار بالاى آنها مناقشه نكنيد) رافع اختلاف نيست بلكه بر پايه آنها اختلافات آغاز و سازماندهى مىشود.
بياييد فرض كنيم كه قضاياى اخلاقى يا متعلق به حكمت عملى نيز قابل دستيابى به عينيّت تعريف شده در نظريه هستند. البته نظر دكتر ملكيان در اين زمينه چندان روشن نيست اما با توجه به تأكيد بر عدالت مىتوان فرض كرد كه وى حداقل بعضى از قضاياى ارزشى را از اين قسم مىداند - گرچه نظر وى در مورد قضاياى دينى ناقض يا خلاف اين فرض است - اما آيا اين فرض خلاف يا مسئلهساز در نظر دكتر ملكيان مشكل نظريه را حل مىكند؟
مىتوان مسئله را به اين صورت درآورد كه هرگاه باور و اعتقادى از الف قسم قضاياى اخبارى ناظر به قلمروى غير اخلاقى به ضميمه ب حقيقتى از قسم قضاياى اخلاقى به مقام بالفعل عينى رسيد اعتبار لازم را براى ورود به عرصه عمومى به دست خواهد آورد. به نظر مىرسد به اين ترتيب مشكل حل خواهد شد، زيرا مشكل نظريه در اين بود كه بدون دادن معيارى براى داورى در مورد قضاياى قسم اول ما را به تمكين در برابر حقايق مىخواند. اكنون با داشتن اين دسته از قضايا ظاهراً چارهاى جز تمكين در برابر حقيقت نخواهيم داشت و اختلافات در صحنه سياست رخت برخواهد بست. اما با كمى تدقيق روشن خواهد شد كه اين توهمى بيش نيست، چون نزاع مجدداً در حوزه اين قضاياى اخير نيز سربرخواهد آورد. البته دكتر ملكيان چندان ما را در يافتن قضايايى از اين دست يارى نمىكند. به اعتبار تأكيداتى كه بر دو اصل آزادى و عدالت دارد بايد فرض گرفت كه ايشان حكم به خوبى اين دو را از قسم قضاياى بالفعل عينى مىداند. بر فرض كه چنين باشد و ما تنها اين دو قضيه را داشته باشيم با توجه به ترجيحات متفاوتى كه افراد و گروهها در اين خصوص دارند در ربط با هر قضيه ديگر از قسم اول حداقل دو طرف خواهيم داشت: كسانى كه با اتكا بر قضيه عينى آثار سوء قطع درختان بر حيات انسانى سرمايهدارى را مخالف عدالت مىدانند و كسانى كه با اتكا به آثار سوء جلوگيرى از قطع درختان بر اقتصاد و معيشت مردم آن را موافق آزادى انسانها در فعاليتهاى اقتصادى مىدانند.
بنابراين صرف نظر از مشكلات عديدهاى كه پيش از اين در نظريه دكتر ملكيان تشخيص داده شد مشكل بىفايدگى آن را نيز داريم. اگر نظريهاى كه كفايت كامل عقلانى دارد. نتواند نتايج مورد نظر خود را بر حسب مفروضات درونىاش تأمين كند ترديدى در اين نخواهيم كرد كه آن را كاملاً خطا بيانگاريم. وقتى نظريهاى نتواند به نتايج خود دست يابد حتماً مسير خطايى را طى كرده است. حال ما نظريهاى داريم كه به دور از خطاهاى بنيادين آن قصور مشابهى در دستيابى به نتايج مورد نظر خود، يعنى رفع اختلاف از صحنه سياسى دارد. از اين جهت انسان در مىماند كه شايد اين نظريه تنها براى بيرون كردن دين از صحنه سياست طراحى شده است و تمامى اختلاف جهان سياست را اختلاف ميان دين و غير دين مىداند. اين چنين استنباطى از آن روست كه با اين تصوير از سكولاريزم و معيار داورى در مورد مسائل جهانى سياست در همان وهله اول دين است كه از صحنه خارج مىشود، زيرا مطابق تصريح نظريهپرداز هيچ ترديدى در عدم امكان دستيابى به قضاياى عينى بالفعل در اين حوزه نيست.
مشكلى كه به اين ترتيب بدان اشاره كرديم از جهتى ديگر مىگويد كه اين نظريه گرفتار نوعى مصادره به مطلوب است: يعنى اساساً از آغاز به نحوى سازمان داده شده كه نتيجه مورد نظر با حذف دين از سياست بالضروره حاصل مىشود. ثابت يا حاصل مىشود، چون در مقدمات استدلال مفروض گرفته شده است. براى درك اين مشكل لازم است بار ديگر از آغاز، نظريه و استدلال در آن را مورد بررسى قرار دهيم. يك نظريه در حوزه فلسفه سياسى بر عكس حوزه علم - اخبارى و در مقام شناخت توصيفى يا تبيينى پديدهها و رخدادها يا وقايع جهان نيست بلكه در مقام حل يك مشكل عملى مىباشد و مربوط به سازماندهى و نظم اجتماعى مىباشد. با اين كه نظريه دكتر ملكيان ظاهراً درگير خلط ميان اين دو مقام است نظير هر نظريه فلسفى ديگر در حوزه سياست با مشكل اختلاف و نزاع جهان سياست آغاز مىكند كه نقطه موجهى براى يك نظريه سياسى است. اما ميان اين دو آن چه به نظريههاى سياسى خصوصيّت خاص مىدهد تصور آنها از ماهيّت نزاع است. در اين جا يعنى در نظريه دكتر ملكيان، به درستى نزاع موجود ناشى از تلاش دينداران براى ايجاد حكومت دينى تصور شده است كه با نظر به واقعيتهاى كنونى سياست فرضى ناموجه نيست. با توجه به اين كه در جهان كنونى كسانى (سكولاريستها) با ايجاد نظم دينى و ابتناى قوانين و قواعد حيات جمعى بر دين موافق نيستند طبيعى است كه نزاع عميق و حادّى جهان سياست را در خود مىگيرد. به واسطه اين نزاع مسئله يك طرف اين مىشود كه استدلال كند به چه دليل حكومت دينى موجه است و مسئله طرف مقابل اين خواهد شد كه استدلال كند چنين حكومتى ناموجه و حكومت غير دينى يا سكولار توجيهپذير است. هم مشكل نظريه، مشكل واقعى و مهمى است، هم هدف آن كه رفع اختلاف و نزاع باشد هدفى موجه و از لحاظ انسانى مقدس و ارزشمند.
پيش از اين كه مجدداً به استدلال نظريه دكتر ملكيان برگرديم به يك نكته مهم روش شناختى توجه مىدهيم كه داورى در مورد استدلالهاى حوزه فلسفه سياسى بر پايه آن انجام مىشود. روشن است كه استدلالهاى نظرى در اين حوزه براى كفايت و صحت، حداقل دو شرط دارند؛ اولاً، مفروضات اوليه استدلالها بايد براى همگان به ويژه طرفين نزاع مورد قبول و پذيرش باشد و ثانياً استدلال به لحاظ منطقى بايستى به درستى بسط و گسترش يابد. اگر مفروضات استدلال يا شيوه استنتاج آن از اين جهات خدشهدار باشد انتظار پذيرش و قبول آن عقلاً و منطقاً ناموجه است. حال با اين مقدمات ببينيم كه آيا اين نظريه كفايت عقلى لازم را دارد يا نه. اولين فرض اين نظريه اين است كه مشكل جهان سياست يا آن چه نزاع ميان جويندگان حكومت دينى و طالبان حكومت غير دينى را موجب شده اختلاف و نزاع بر سر حقيقت است. همانطورى كه بيان شد نظريه فرض گرفته كه اگر جهان سياست يا قلمرو عموم بر پايه حقايق عينى سازمان يافته وارد شود جايى براى اختلاف نخواهند ماند؛ اگر كس يا كسانى بخواهند سياست را مطابق نظرات شخصى يا قضاياى انفسى تنظيم كنند، نزاع آغاز مىشود چون طرفهاى اين اشخاص وجهى عينى يا درست براى پذيرش اين نظرات يا سياستها و برنامهها نمىبينند. با اين كه مناقشات عظيمى ميان اهل نظر و فلسفه در اين خصوص وجود دارد كه اختلافات و كجىها در جهان انسانى از جمله سياست بر سر حقيقت است. اين فرض را به طور اجمال مىپذيريم با اين كه مشكلات زيادى از جمله مشكلات منطقى در خصوص اين نظر وجود دارد كه آدميان پس از درك حقيقت از خطا، نادرستى و نزاع آفرينى باز مىايستند، اين را با توجه به ظواهر سياست جهان كنونى نيز به طور اجمال مىپذيريم. آن چه اين استدلال را گرفتار شائبه مصادره بالمطلوب مىسازد، تقرير يا فرضى است كه از حقيقت دارد. مطابق فرض اين نظريه حقيقت تنها مىتواند وصف قضاياى آفاقى بالفعل قابل تحقيق باشد. با اين كه معيار اين نظريه براى تحقيق، اعم از معيارهاى پذيرفته شده توسط سكولاريزم به مثابه يك مكتب خاص است اما با اين حال ظاهراً از نظر نظريهپرداز نزد متدينين از جامعيت كافى برخوردار نيست. البته اين مسئلهاى است كه در دنباله به آن خواهيم پرداخت. اما دليل ما در اين جا اين است كه نظريهپرداز تصريحاً مىگويد «اما - و هزار اما - گزارهها و باورهاى دينى از نوع گزارههاى آف
اقى بالفعل قابل تحقيق نيست».14 به اين ترتيب نظريهپرداز در واقع از ابتدا اين فرض را داشته است كه گرچه متدينين، احكام و قضاياى دينى را واجد حقيقت مىدانند، در واقع چنين نيست بلكه به توهم به حقيقت آنها ايمان آوردهاند. به بيان ديگر در حالى كه مؤمنين بر پايه معيارهايى به حقيقت دين و قضاياى آن باور آوردهاند اين معيارها هرچه باشد از قسم معيارهاى مورد پذيرش يا معتبر ارائه شده در نظريه نيست. به اين ترتيب در حالى كه نزاع ميان دينداران و سكولاريستها بر سر حقيقتهاى متفاوت آنهاست، نظريهپرداز تعريف و معيارى از حقيقت به دست داده كه به اعتبار آن از آغاز نزاع منحل مىشود به نزاع ميان حقيقت و خطا. بر پايه اين مفروضات نزاع، به نزاع ميان كسانى بدل مىشود كه گروهى از آنان مىگويند بايستى حقيقت يا باور بالفعل قابل تحقيق، مبناى زندگى جمعى باشد و گروهى كه بر خلاف آن بر خطا يا قضاياى غير قابل تحقيق (از سه قسم ديگر) پافشارى مىكنند. اين مشكل وقتى حادتر مىشود كه دريابيم نظريهپرداز هيچ يك از قضاياى دينى را از قسم قضاياى عينى بالفعل قابل تحقيق نمىداند و تصريح مىكند كه حتى گزاره «خدا هست» نيز از اين قسم قضايا نيست.
به اين ترتيب نظريهپرداز درك و تعريفى از حقيقت و معيارهاى آن را فرض مىگيرد كه تحميلى بر طرف ديگر است و از ابتدا حقيقت دينى را بيرون از بحث مىگذارد. اگر مطابق مفروضات ديگر نظريه بپذيريم كه نزاع مورد بحث نزاع بر سر حقيقت است صورت درست تقرير مسئله آن مىباشد كه توجه كنيم طرفين نزاع از حقيقتهاى متفاوتى سخن مىگويند. اهل ديانت از حقيقت و بلكه تمام حقيقت سخن گفته و معيارهايى مشخص براى درك و فهم آن ارائه مىدهند، در مقابل سكولاريستها درك محدودى از حقيقت داشته و آن را محدود به جهان حسى پديدارى مىسازند. دليلى در نظريه ارائه نشده كه چرا بايستى تعريف و معيار خاصى از حقيقت توسط متدينين پذيرفته شود بلكه صرفاً صحت آن و ضرورت تمكين اهل ديانت بدان فرض گرفته شده است. به همين دليل گويى در بدو امر فرض شده كه حكومت خوب و درست يا حكومتى كه همگان ملزم به پذيرش آن هستند حكومت سكولار يا حكومتى است كه بر پايه حقيقتى غير از حقيقت دينى، يعنى بر پايه قضاياى عينى بالفعل قابل تحقيق يا قضاياى مورد پذيرش سكولاريستها سازمان يافته و اداره شود.
روشن است كه به اين ترتيب استدلال مصادره بالمطلوب مىكند مگر اين كه استدلالى بر صحت تعريف خود از حقيقت و معيارهاى آن به دست دهد يا نشان دهد كه از ابتدا تعريف از حقيقت يا قضايا به نحوى ارائه نشده كه صرفاً شامل قضاياى مورد اعتماد سكولاريستها باشد و قضاياى دينى را برحسب تعريف، از محل بحث و نزاع خارج كند.ادعايى بزرگ اما فاقد استدلال در مورد قضاياى دينى
همين اين جا مناسب است مفصلتر به اين مشكل نظريه دكتر ملكيان بپردازيم. به منظور بحث از اين مشكل نيازى به آن نيست كه در مورد تقسيم بندى نظريه از قضايا بپردازيم، چرا كه سؤال اساسى، به داورى ايشان در مورد قضاياى دينى مربوط مىشود. در اين نظريه به طور كامل و بدون هيچ استثنايى حقايق يا باورهاى دينى را از قسم قضايايى نمىداند كه بر پايه «چهار ميزان شناخته شده (رياضى، منطقى، عقلى، تجربى انسانى و طبعى، تاريخى و شهودى) به نحو بالفعل قابل تحقيق» باشد، در اين مورد جز اشاره به قضيه محورى «خدا هست» و نفى امكان تحقيقپذيرى آن هيچ استدلالى ارائه نشده است. از آن جايى كه اصالة العدالة يا اصل عدالت و اصل حقيقت از قضاياى پايهاى مورد قبول نظريه بوده و هر دو درسر سلسله باورهاى دينى است، عموميّت حكم به عدم امكان تحقيقپذيرى قضاياى دينى در نظريه تناقص عجيب به نظر مىآيد. به علاوه اين كه بسيارى از احكام دينى به ويژه آنهايى كه به جهات اجتماعى و عرصه عمومى ناظر مىباشد به استناد دلايل عقلى يا ادله كارشناسانه موضوعيّت يا شأنيت حكمى و تكليفى مىيابد كه مطابق معيار نظريه قابليّت تحقيق بالفعل دارد. مثلاً از مواردى كه در مقاله به آن مثال زده شده است ممنوعيّت توليد و توزيع قارچ سمى است. در صورت كلى از احكام فقهى دين اسلام ممنوعيت معامله مقولات، اجناس يا كالاهايى است كه منافع محلله معتنابه ندارند. مطابق تعريف نظريه اين قضيه از قضاياى عينى بالفعل قابل تحقيق است، چون نظير قارچ سمى مىتوان بر مضار يا منافع كالاها اقامه دليل عينى كرد. اما با حكم عام نظريه دكتر ملكيان در مورد اسلام اين قضايا نيز از شمول تعريف قضيه آفاقى مورد قبول وى خارج مىشود كه در تناقض با اصل تأسيسى آن است.
ظاهراً تنها مىتوان يك وجه براى تصريح نظر عجيب و مسئلهساز دكتر ملكيان در مورد قضاياى دينى يافت، به علاوه بسيارى از قضاياى دينى حكم به تبعيت از نظر كارشناسى و لزوم عمل بر طبق احكام مستقل عقلى يا مستقلات عقليه را داريم كه عموميّت حكم به تحققناپذيرى بالفعل باورهاى دينى را منتفى مىسازد. اما اگر شخصى به صدور چنين حكم عامى دست زد قاعدتاً بايستى وجه موجهى براى آن بيابيم؛ به ويژه كه شخص مورد نظر هم بىاطلاع از اين نيست و هم دستى در مسائل معرفت شناسانه دارد البته وجهى كه در اين جا ذكر مىشود در مقاله مكتوب يافت نمىشود بلكه قرائنى بيرون از آن براى آن وجود دارد. در هر صورت چنين حكم عامى در صورتى صحت دارد كه تفكيكى ميان محتواى قضاياى موجود در دين و وجه صدور و انتساب آنها به دين ايجاد كنيم. با پذيرش اين تفكيك اگر بگويم قضيهاى دينى است كه صرف نظر از محتواى آن انتساب آن را بدين بدانيم شايد بتوان مفرى براى آن حكم كلى يافت. از اين منظر قضاياى دينى نه به اعتبار محتوى بلكه از آنرو كه مىتوانيم آنها را صادره از ناحيه خدا يا دين بدانيم دينى هستند. نتيجه اين تفكيك اين خواهد شد كه اثبات دينى بودن لازمهاش اثبات صدور آن از ناحيه دين يا خداست. كه از نظر دكتر ملكيان اثبات عينى آن ناممكن مىباشد. اما چرا نتوانيم صدور قضاياى دينى را به طريق معهود در فقه اثبات كنيم؟ با اين حال تنها راه تصحيح آن حُكم اين قول حداقل با نظر به احكامى كه مستند آن قرآن مىباشد عجيب است، اين است كه بگوييم صرف نظر از ادعاها هيچ كس نمىتواند صدور احكام دينى را از ناحيه خدا اثبات كند. از اين منظر اثبات دينى بودن احكام نظير اثبات اصل دين تنها به معجزه يا طرقى نظير آن نياز دارد كه جزء طرق معهود يا در دسترس همگان نيست. در نتيجه تمام قضاياى دينى از قسم قضايايى خواهد شد كه بالفعل غير قابل تحقيق هستند. البته پاسخ ما به اين نحوه تقرير از مسئله برگشت به اصل مسئله اثبات دين است كه چون ما را از مقصد اصلى دور كرده وارد آن نمىشوم.تهافت گويى در باب ملاك تحقيق پذيرى و معرفتشناسى دينى
اما دكتر ملكيان در بحث از دين و قضاياى دينى به علاوه آن حكم مطلق در ضمن اشاره به «مهمترين عقيده دين، اعتقاد به وجود خدا» نكتهاى مىگويد كه از اساس اعتبار تعاريف خود از حقيقت و معيارهاى آن را مخدوش مىسازد. در حالى كه تا پيش از اين تحقيقپذيرى بالفعل بر پايه چهار ميزان گفته شده ملاك قضاياى معتبر عرصه عمومى تلقى شده، در اين جا عدم امكان مناقشه در ادله را ملاك مىگيرد. او با ذكر قضيه «خدا هست» مىپرسد؟ «آيا به نظر شما تا كنون دليل قاطعى براى وجود خدا اقامه شده كه هيچ كس نتوانسته باشد در آن مناقشه كند؟».15 ظاهراً دكتر ملكيان توجه نمىكند كه به اين ترتيب از جهات متعددى در تناقض با سخن قبلى خود در مورد قضاياى تحقيقپذير قرار مىگيرد، زيرا معيار وى قابليّت تحقيق بوده است نه فعليّت آن. به علاوه اگر معيار عدم امكان مناقشه يا عدم مناقشه بالفعل باشد آيا مىتوان قضيهاى را يافت كه از نوعى مناقشه خالى باشد يا اين كه نتوان در آن به هيچ وجه مناقشه كرد؟ هيچ قضيه يا حكمى حتى قضاياى علمى نيز با اين ملاك اعتبار حقيقى نخواهد يافت.
از اينها گذشته به نظر مىرسد كه اين نظريه بر معرفتشناسى كاملاً نامعتبر يا غير موجّهى ابتنا يافته است. ما از مناقشات عديده و سختى كه بر سر قضاياى رياضى، منطقى، عقلى يا شهودى وجود دارد مىگذريم. اگر توجه خود را معطوف به قضاياى علوم تجربى كنيم كه ظاهراً بيش از ساير قضايا محل توجه اين نظريه است باز هم نمىتوانيم چارهاى براى نقصان معرفت شناختى آن پيدا كنيم. اين نقصان بارزتر و حادتر خواهد شد، اگر كه خود را محدود به قضاياى علوم انسانى بسازيم. آيا دكتر ملكيان فكر مىكند مىتواند قضايايى در اين علوم نشان دهد كه به طور اجماعى مورد پذيرش اهل اين علوم - چه رسد به مردم و عامه - قرار گرفته باشد؟ اگر پاسخ ايشان به اين سؤال مثبت باشد، اين نشان مىدهد كه آن چه وى علوم انسانى مىداند غير از آنى است كه ما و همگان تحت عنوان علوم انسانى مىشناسيم. آيا نقش وجود تنوع مكاتب و نظريههاى علوم انسانى كه دايماً نيز تكثّر مىيابند به اندازه كافى دليلى قوى در اثبات خطاى دكتر ملكيان در مورد ماهيّت اين علوم و امكانات معرفت شناختى و روش شناختى آن فراهم نمىكند؟ اگر ايشان تحقيقپذيرى را به معناى خامِ اثبات گرايانهاش به كار نگرفته باشد، هيچ قضيهاى را در اين علوم خالى از امكان نوعى تحقيق پذيرى نخواهد يافت. اما با پذيرش اين سطح از تحقيقپذيرى كه علوم به طور كلى و حتى كل آگاهى بشر را موجه يا عينى مىسازد، روشن نيست كه چرا قضاياى دينى را نبايستى از قسم قضاياى آفاقى بالفعل تحقيقپذير دانست. اما اگر مناقشه ناپذيرى يا تحقيقپذيرى اثبات گرايانه ملاك باشد اين بر عهده وى خواهد بود كه يك قضيه، بله تنها يك قضيه تحقيقپذير با اين ملاك ارائه دهد تا ما تمام مدعاى خود را رها كنيم. اين را نيز در نظر نمىگيريم كه وى براى نفى اعتبار عينى قضيه «خدا هست» ملاك عجيب «مناقشهپذيرى» را مبنا قرار داده است. حال اگر بپذيريم كه ما به لحاظ معرفت شناسانه در يافتن قضاياى عينى بالفعل تحقيقپذير، يا حداقل در مورد وجود يا عدم وجود چنين قضايايى و يا در مرتبه بنيادىتر راه كشف اين قضايا، دچار مشكلات حادى هستيم، تكليف ما با جهان سياست چه خواهد شد؟ صرف نظر از مشكلات حاد ديگرى كه بيان آن گذشت، نظريه دكتر ملكيان مبنايى براى حل و فصل مسائل سياسى يا نزاعهاى عرصه عمومى ارائه داده كه خود، در تجدد منبع عمده اختلافات بشرى گرديده است. ايشان
بدون اين كه هيچ گونه توضيحى در مورد مبانى معرفت شناسانه نظريه، تحقيق پذيرى، راههاى وصول به حقيقت يا تحقيق حقيقت و نظاير آن ارائه دهد تصور مىكند مبنايى اجماعى براى شكل دهى سياست و اداره عرصه عمومى يافته است. اين در حالى است كه خود وى به اندازه كافى نسبت به مناقشات عرصه معرفتشناسى آگاهى دارد. با اينحال على رغم اين حقيقت معلوم نيست كه چرا بر پايه نظريه وى و ملاك معرفت شناسانه آنها امكان مىيابيم كه نزاعهاى جهان سياست را بر پايه جهان مناقشهآميز معرفت حل و فصل كنيم.تلاشى براى فهم نظريهاى مشكل ساز در باب حكومت دينى
از خطاهاى آشكار در ارزيابى حقيقت دين، تناقص عجيب نظريه در مواجهه با باورهاى دينى، و تلقى كاملاً غلط از علوم و امكانات معرفت شناسانه آنها بگذريم تا به مسئله يا مشكلى ديگر در نظريه بپردازيم. به نظر مىرسد شايد بتوان ضمن پرداخت به اين مشكل دلايلى هم براى اين خطاها، تناقضها و تلقىهاى غلط و تماماً نامأنوس با معرفتشناسى كنونى بيابيم. با اين كه دكتر ملكيان با شروع از تقسيم بندى قضايا به انفسى و آفاقى، معيارى كه ارائه مىدهد، مثالها و آن چه در مورد عدم امكان تحقيق پذيرى مهمترين قضيه دينى مىگويد ما را ناخواسته به خطا مىكشاند، بياييد فرض كنيم كه وى نمىخواهد بگويد كه جهان سياست مىتواند همچون جهان علم اداره شود؛ به اين ترتيب كه براى قبول و ردّ سياستها و برنامهها بايستى نهاد يا سازمانهايى علمى نظير دانشگاهها و مؤسسات پژوهشى تأسيس كرد و در هر مورد با تعيين تحقيقپذيرى آنها به شكل علمى روشن كرد كه آيا اين طرحها با لوايح و برنامهها مىتوانند به عرصه عمومى بيايند يا نه. بياييد مطابق تصريحات وى فرض كنيم كه چون وى به نفع سكولاريزم استدلال مىكند مسئله اصلىاش يافتن معيارى است كه از همان آغاز امكان حكومت دينى را منتفى سازد. به بيان ديگر وى نمىخواهد نظامى تأسيس كند كه در هر مورد خاص بر پايه تحقيقپذيرى به داورى در خصوص امكان اداره سياست بر پايه اين قضيه دينى يا آن سياست غير دينى بپردازد؛ بلكه مىخواهد بگويد كه بر پايه معيارهاى وى حكومت دينى از اساس، ناموجه مىباشد. اگر استدلال ايشان در اين خصوص را به نحوى كه تاكنون بر پايه ظواهر مقاله «سكولاريزم و حكومت دينى» بيان شد به اعتبار مشكلات، خطاها، تناقضها و نقصانهاى آن كنار بگذاريم، امكان ديگر اين است كه معيار مقاله را متوجه كل دين و كليّت حكومت دينى بكنيم. از اين منظر، موضوع نزاع نه اين قضيه يا آن قضيه دينى يا غير دينى بلكه كل حكومت است. با اين كه به خطا در مقاله، نزاع متوجه قضاياى دينى شده، اما ظاهراً و مطابق با قراين ديگر نظريه مىخواهد بگويد حكومت دينى - صرف نظر از قضاياى دينى - حكومتى است كه وافى به معيارهاى موجه نيست. اما به چنين سخنى چگونه مىتوان تفوه كرد؟ آيا مىشود حكومتى را صرف نظر از آنچه مىكند و بىتوجه به سياستها و طرحهاى آن بر پايه معيار تحقيقپذيرى رد و قبول كرد؟ روشن است كه معنايى در تحقيقپذيرى يك حكومت يا عدم تحقيق پذيرى آن مستقل از اقدامات و برنامههاى آن نيست. اما با توجه به اين كه اگر بخواهيم نظريه را متوجه آن چه حكومتها مىكنند، يعنى قضاياى دينى و غير دينى بكنيم مشكلات حادى كه ديديم گريبانگير آن مىشود، چارهاى جز يافتن معنايى براى اين صورت از مسئله نيست. دكتر ملكيان مىگويد «مراد من از حكومت دينى، حكومتى است كه تصميمگيرىهاى جمعى در آن همه بر اساس معتقداتى صورت مىگيرد كه در يك دين و مذهب وجود دارد». اگر بخواهيم حكومت دينى را مستقل از تصميماتى كه مىگيرد به محك معيار تحقيق پذيرى بزنيم تنها يك امكان برايمان باقى مىماند. آن امكان اين است كه بگوييم حكومت دينى حكومتى است كه تنها به اين شرط سياستها، اقدامات يا تصميمات را تأييد كرده و به اجرا در مىآورد كه دينى باشد. اين سخن آشكارا اين همان گويى به نظر مىرسد مگر اين كه ما راهى براى گريز از آن بيابيم. اگر بخواهيم روشنتر بگوييم مىتوان حكومت دينى را حكومتى دانست كه كارى نمىكند، مگر آن كه مورد تأييد دين باشد. بيان روشنتر آن با توجه به معيار نظريه، اين است كه بگوييم حكومتى كه اقدامات و تعصبات خود را بدون لحاظ اين كه در دين است يا نيست با نظر به تحقيق پذيرى آن به اجرا در مىآورد حكومتى دينى نيست. از اين منظر دينى بودن حكومت نه به اعتبار محتواى تصميمات و تطبيق آنها با قضاياى دينى بلكه با لحاظ وجه صدور آنها تعيين مىشود. در نتيجه اگر ما حكومتى تأسيس كنيم كه تمام تصميمات و اقدامات آنها اتفاقاً عيناً با قضاياى دينى يكى باشد باز هم حكومت دينى نمىباشد. كما اين كه اگر عامدانه نيز چنين تطبيقى داده شود نيز حكومت ما دينى نخواهد شد، مگر اين كه تصميمات و اقدامات از آن وجهى كه دين گفته و خواسته انجام شده باشد. براى اين كه مطلب روشنتر شود مىتوان حكومتى را در نظر گرفت كه همه اقدامات و تصميمات خود را از آن رو موجه دانسته و به اجرا در مىآورد كه دين خواسته يا گفته، اما در واقع دچار خطا و اشتباه است و هيچ يك از آن چه مىكند آن چيزى نيست كه دين يا خدا به واقع خواسته است. با اين كه چنين حكومتى انحراف كاملى از قضاياى دينى دارد، اما دينى است چون اعتبار اقدامات و تصميمات خود را از دين گرفته و مبتنى بر خواست خداوند تبارك و تعالى مىدانسته است. براى اينكه بتوانيم بحث را ادامه دهيم بگذاريد به طور خلاصه نتيجه بحث را تا اينجا بيان كنيم. از اين منظر، حكومتها با اعتبار پايه و مبنايى كه براى تصميمات و اقدامات خود تأسيس مىكنند دينى يا غير دينى مىشوند. حكومتى دينى است كه هر كارى مىكند از آن جهت مىكند كه جزء معتقدات دينى است و دين بدان دستور داده است. در مقابل، حكومت سكولار، حكومتى است كه هر كارى مىكند، خواه از قضاياى دينى باشد يا نباشد، آن را از آن جهت نمىكند كه دين گفته يا خواسته است، بلكه بر پايه اصل تحقيق پذيرى يا اصول ديگر، آن را موجه و جارى مىسازد. از اين منظر، حكومتى كه به خطاى حكمى يا مصداقى امرى غير دينى را در عرصه عمومى به اجرا در مىآورد هم چنان دينى است اگر و تنها اگر آن را به اعتبار دينى بودن، تصويب كرده باشد؛ درست نظير فردى كه ليوان شرابى را بدون قصد انجام حرام به اشتباه به جاى ليوان آب مىنوشد. حكومتى هم كه احكام و قضاياى دينى را نه از آن جهت كه دين گفته بلكه از آن جهت كه مردم يا هر شخص ديگرى جز خدا خواسته در عرصه عمومى اجرا مىكند، همچنان غير دينى است؛ نظير شخصى كه نماز به قصد ريا و براى غير مىخواند. (به ياد داشته باشيم كه ما مخطئه هستيم نه اهل تصويب).
حال ببينيم اگر منظور نظريه اين باشد چه مشكل يا مشكلاتى دارد. اولين مسئلهاى كه به ذهن مىآيد ابهام موجود در اين گونه داورى در مورد حكومت دينى است. اگر حكم حكومت دينى از قسم تعبديات باشد، تنها حكومتى را مىتوانيم دينى بدانيم كه تصميمات و اقدامات خود را از آن وجه معتبر دانسته و انجام مىدهد كه دين و خدا گفته و خواستهاند. اما اگر حكم حكومت از قسم توصليات باشد، مهم، اقدامات و تصميمات آن است، نه وجهى كه به اعتبار آن اين كارها را مىكند. در حالى كه در اين حالت اخير تنها شرط دينى بودن، آن است كه اقدامات حكومت در واقع مطابق قضاياى دينى باشد، در حالت اول بر عكس، شرط دينى بودن، اعمال حكومت نيست، بلكه وجهى است كه بر پايه آن حكومت، اين اعمال را انجام مىدهد. در حالت دوم دينى بودن حكومت به اين است كه آن چه خدا و دين خواسته در عمل اجرا شود و به تحقق درآيد و اين كه اين امور به چه قصد و نيتى تحقق شده نقشى در دينى بودن حكومت ندارد. اين درست مثل آن است كه مىگوييم در تطهير اعيان نجس قصد يا عدم قصد مدخليتى ندارد. از اين رو اگر دست نجس يا شلوار ناپاك فردى بدون آگاهى وى و به طور اتفاقى پاك شود حكم طهارت بر آن جارى است. اما در حالت دوم مثل عبادات، قصد و نيت حكومت، يا حكومت گران در اطلاق دينى بودن بدان مدخليت دارد. در نتيجه همان طورى كه اگر شخصى بدون قصد قربت نماز خواند، نماز وى بىاعتبار و تكليف او باقى است، اگر حكومتى همه احكام دين را بدون لحاظ دينى بودن آنها و بدون قصد اجراى دستورات خدا جارى كند، دينى نمىشود.
داورى در مورد اين مسئله مستلزم اجتهادى تازه در حوزه فقه سياسى، يا كلام و فلسفه سياسى شيعه و اسلام است، چون مسئله تا پيش از اين بيان، موضوع بحث يا هيچ فتوايى قرار نگرفته است. از وجهى ظاهراً اين طور به نظر مىرسد كه حكم حكومت از قسم تعبديات باشد. زيرا شيعه حكم به عدم مشروعيت تمام حكومتهاى غاصب ولايت، و عدم جواز دخل و تصرفات آنها در امور عمومى، عدم حليت درآمدهاى متوليان امور حكومتهاى غاصب، عدم جواز ورود در دستگاههاى حكومتى آنان و... داده است، صرف نظر از اين كه كارهايشان مطابق احكام دين باشد يا نه. از منظر شيعه اگر حكومتى بدون اذن و بر غير وجه معتبر شرعى تأسيس شود، شرعيّت و اعتبار ندارد ولو اين كه احكام دين را اجرا كند. به اين بيان نه آن چه كه حكومت انجام مىدهد بلكه وجهى كه به اعتبار آنها كارها در آن انجام مىشود درستى و صحت شرعى حكومت و اعمال آن را مشخص مىسازد. اگر از سمت ديگرى به مسئله نگاه كنيم، حكومت مأذون، - ولو خطا هم بكند - معتبر و شرعى است.
ظاهراً به نظر مىرسد مسئله كاملاً واضح است. با اين حال نبايد در اين خصوص دچار شتابزدگى شد، زيرا در جهت مقابل نيز مىتوان ادلّهاى سراغ گرفت. يكى از اينها حديث معروف حضرت اميرعليه السلام در پاسخ به خوارج است كه ضرورت حكومت را به كاركردهاى آن برمىگرداند. حديث «لابد للناس من امير برّ او فاجر...»16 ظاهراً مىگويد آن اعمالى كه حكومت مىكند مهم است نه وجهى كه بر پايه آن كارها را انجام مىدهد. اين كه حديث زندگى ايمانى با حيات مؤمنانه را مشروط به وجود امير برّ يا نيكوكار نمىكند اين احتمال را تقويت مىكند كه حكومت را به اعتبار كارهايش مورد ارزيابى قرار دهيم تا بنيانهاى تأسيسىاش، خصوصاً اينكه در دنباله حديث دليل ضرورت حكومت اين به علاوه از ادله قوى ناظر بر ضرورت تأسيس حكومت دينى احكامى است كه مىدانيم دين قطعاً راضى به تعطيل و عدم اجراى آنها نيست. اين ادله ظاهراً مىگويد نياز ما به حكومت از باب امورى است كه بايد بكند، نه وجهى كه بر پايه آن كارها را انجام مىدهد. اين چنين استنباطى از آن رو مجاز است كه اگر به نحوى احكام مذكور اجرا شود استدلال، توان خود را از دست خواهد داد. اگر دليل وجوب حكومت عدم رضايت شارع به تعطيلى احكام باشد با اجراى آن به هر نحوى كه انجام شود ضرورت تأسيس حكومت منتفى مىشود. صرف نظر از اينها ما مىدانيم كه بسيارى از احكام يا وظايف حكومتها از قسمى است كه صرف انجام آن اهميت دارد نه نحوه انجام آنها از حيث قصد تقرب يا نظير آن. مهم اين است كه رفع اختلاف متخاصمين شود، يا به تعبير حضرت اميرعليه السلام توفير فئ شود، و يا امنيت بلاد حفظ گردد. اين كه اين كارها توسط شخص خود ايشان انجام شود البته محاسن يا فضايل غير قابل احصاء دارد اما از اين منظر اينها ربطى به اصل مسئله ندارد. به عنوان يك دليل ديگر به اين توجه مىدهيم كه عموم فقها در مورد امور حسبه حكم به اين دادهاند كه در اجرا، ترتيب رعايت شود تا آن جا كه در صورت نبود عدول مؤمنين واجد شرايط، فساق مؤمنين نيز مىتوانند چنين كنند. آيا نمىتوان از اين فتاوى چنين استنباط كرد كه در حكومت اعمال نه مقاصد و نيّات اعتبار دارد؟
بعضى از سكولاريستها نظير دكتر سروش حكم حكومت را از قسم توصليات مىدانند، چون اصولاً حكومت را مقولهاى داخل يا تحت علوم اجتماعى و واقعيت طبيعى يا مستقل از احكام ارزشى - اخلاقى مىدانند. از نظر آنها چون حكومت از قسم پديدههاى طبيعى و علم آن از قسم علوم اجتماعى - تجربى است حكومت دينى معنا ندارد. اما اگر تقرير جديد از استدلال دكتر ملكيان درست باشد ايشان حكم حكومت دينى را از قسم تعبديّات مىدانند، زيرا در غير اين صورت نمىتواند آن را غير قابل جمع با حكومتى بداند كه اقدامات خود را صرفاً به اعتبار تحقيقپذيرى يا عدالت احكام انجام مىدهد. از اين منظر تنها حكومتى دينى است كه تصميمات جمعى را بر اين وجه تصويب و اجرا مىكند كه دين گفته و جزء معتقدات دينى است.
البته چون اين تقرير را، براى تصحيح نظريه يا تأمين وجه درستى براى آن ارائه دادهايم طبيعى است در خصوص اين حكم هيچ استدلالى توسط نظريه پرداز محترم نشده باشد. از اينرو اعتبار آن به قبول آن به منزله يك مفروضه توسط اهل ديانت يا معتقدين به حكومت دينى است. از جهتى اين درست است كه يك حكومت دينى بايستى ربط و پيوند مستقيم و مشخص با ديانت داشته باشد و منشأ مشروعيت و صدور احكام خود را دين و خداوند بداند. به علاوه بعضى از احكام حكومت دينى نظير برقرارى نماز جمعه يا سازماندهى، جمع و اجراى حدود مستلزم قصد و نيت دينى خاص نظير قرب به خداوند است. اما صرف نظر از اين جهات تا آن جايى كه به نظريه مورد بحث مربوط مىشود آيا نمىتوانيم حكومتى را دينى بدانيم كه همه اعمال و احكام آن صرف نظر از وجه صدور و نحوه انجام آنها، مطابق دين و باورهاى دينى است؟ آيا اگر حكومتى به غير از مواردى كه وجه صدور و نيت در دينى شدن آنها معتبر است به تمامى احكام دين عمل كرد باز هم نميتوانيم آن را دينى بدانيم؟ نظريه دكتر ملكيان در اين خصوص از اين جهت مشكل دارد كه حكمى كلى صادر مىكند و بدون در نظر گرفتن اين وجوه متمايز، حكومت دينى را تعريف مىكند. در هر حال صرف نظر از اين جهات به نظر مىرسد وى مشكل بتواند حكومتى را كه تمام تصميمات آن به هر دليل موافق دين يا معتقدات دينى است، غير دينى بداند، خصوصاً اين كه، معيارِ حكومتِ مورد قبول ايشان تحقيقپذيرى و يا اصل عدالت است. مىتوان بر عكس آن چه از ادعاى ايشان برمىآيد استدلال كرد كه حتى بنابر معيارهاى ايشان و خصوصاً بر پايه معيارهاى نظريه مورد بحث ما، حكومت مورد نظر وى در اين فرض يا هنگامى كه اكثريت جمعيت مسلمان هستند، مىتواند حكومت دينى باشد، زيرا در اين وضع تصميمات حكومت يا به واسطه اصل تحقيق پذيرى و يا به واسطه اصل عدالت (در مواردى كه قصد و وجه صدور، در دينى شدن معتبر است) همانى مىشود كه دين خواسته و در قضاياى دينى صورتبندى شده است.
بنابراين يك مشكل نظريه اين است كه استدلالى در مورد تعريف خود از حكومت دينى عرضه نمىكند. اگر كسى تعريف را نپذيرد حداقل در بعضى موارد معيارهاى وى نمىتواند جواز معقوليّت يا مشروعيت حكومت دينى را مانع شود. حكومت دينى به موردى كه در نظريه با شرايط سهگانه، مجاز و معنادار قلمداد شده، محدود نخواهد گرديد.حكومت دينى بر پايه مبانى سكولاريزم
حال از تمامى اشكالات مورد بحث بگذريم و به بخش پايانى نظريه بپردازيم. در اين بخش، نظريه مىكوشد نشان دهد كه بر پايه مفروضات سكولاريزم مورد تعريف، ما مىتوانيم حكومت دينى داشته باشيم. از منظر اين نظريه تنها با تحقق سه شرط عجيب چنين امكانى باز مىشود. شرط اول آن است كه «همه يا اكثريت جامعه قبول داشته باشند كه گزارهها و باورهاى دينى، بالفعل قابل تحقيق نيستند». شرط دوم آن است كه همه اينان «قبول داشته باشند كه اين گزارهها در عين اين كه بالفعل قابل تحقيق نيستند بايد مبناى تصميمگيرى آنان باشند.» و شرط سوم نيز اين است كه «اين گزارههايى كه مردم مىخواهند مبناى تصميمگيرى در زندگى جمعى ايشان باشد مطابق تفسيرى باشد كه خودشان از آن گزارهها دارند و مىخواهند؛ نه اين كه صورتى ظاهرى از يك گزاره را به آنان نشان دهند و آنها بپسندند و بخواهند، ولى بعداً در عمل چيز ديگرى از آب درآيد».17
در مورد اين سه شرط كه عدم تحقق يكى از آنان قاعدتاً حكومت دينى را ناممكن و بىاعتبار مىسازد در نظريه هيچ توضيحى داده نشده است. مشخصاً ما نه تنها در مورد دلايل لزوم اين سه شرط بلكه در مورد اين كه چرا در صورت عدم تحقق آنها حكومت دينى مسئلهدار مىشود مطلبى در نظريه نمىبينيم.
اما چرا بايستى اكثريت يا همه جامعه معتقد باشند كه قضايا يا باورهاى دينى بالفعل غير قابل تحقيقند تا بتوانند حكومت دينى داشته باشند؟ آيا اگر مردم يك جامعه اعتقادات خود را حقايق عينى و قابل اثبات بدانند حكومت تأسيسى ايشان حكومت دينى نخواهد بود؟ نظريه به اعتبار شروطى كه مىگزارد در دادن پاسخ منفى صراحت دارد، ولى دلايل آن را توضيح نمىدهد.
ظاهراً تنها يك وجه براى تصحيح اين مدعا وجود دارد. اگر قرار باشد تنها حكومتى مشروع باشد كه صرفاً بر پايه قضاياى عينى بالفعل تحقيقپذير عمل مىكند، هر حكومتى ولو اين كه مورد خواست اكثريت باشد از منظر نظريه فاقد اعتبار است. البته نبايد از اين حكم عجيب تعجبى بكنيد، زيرا تقرير اين نظريه از مشكله سياست و راه حلهاى آن چنين اقتضايى دارد. اگر مقدمات بحث را پذيرفتيم كه مىگويد تنها صورتى از سازماندهى عرصه عمومى بىمسئله يا مشروع است كه بر پايه قضاياى عينى بالفعل تحقيقپذير سازمان يابد، خود به خود از آن اين حكم درخواهد آمد. اگر بگوييم تنها حكومتى مشروع است كه بر پايه حكم خدا و به جواز آن تأسيس شده باشد هر حكومت ديگرى بدون داشتن اين وصف نامشروع خواهد بود. در اين جا نيز چون نظريه مىگويد تنها سياست مشروع سياست مبتنى بر قضاياى تعريف شده در آن است، هر سياست ديگر نامشروع تلقى مىشود ولو اين كه تمام يك جامعه آن را خواسته باشند. تنها راه تصحيح حكومت آنها از منظر اين نظريه اذعان به اين است كه تصميمات يا قضاياى مورد عمل آن حكومت فاقد وصفِ تعريف شده مىباشد.
با اين كه تلاش شد وجه موجهى براى شرط اول يافته شود نكتهاى كماكان حل ناشده باقى مىماند. اگر وجه مشروعيت يك حكومت، داشتن وصف خاصى است، چطور ممكن است بدون داشتن اين وصف باز هم آن را مشروع تلقى كنيم؟ آيا باور مردم به اين كه قضاياى دينى بالفعل غير قابل تحقيقند چه چيزى را عوض مىكند؟
از وجهى، ظاهراً اين شرط براى جلوگيرى از تبدل حكومت سكولار به حكومت معارض آن، يعنى حكومت دينى انجام گرفته است. اگر مردمى حكومتى تأسيس كنند كه بر پايه معتقدات دينى عمل مىكند تنها در يك صورت اين حكومت هم چنان سكولار باقى خواهد ماند. اگر اين مردم معتقدات دينى يا پايه حكومت دينى خود را از قسم حقايق بالفعل قابل تحقيقپذير بدانند حكومت آنها دينى خواهد بود اما از قسمى كه ديگر سكولار نخواهد بود. چون مفروضات نظريه معتقدات دينى را از قسم قضايايى كه در حكومت سكولار تجويز مىشود نمىداند، اعتقاد مردم به تحقيقپذيرى بالفعل باورهاى دينى، آنها را از دايره اين حكومت بيرون مىبرد. به اين ترتيب در نتيجه اعتقاد اين مردم و حكومت آنها غير قابل جمع با حكومت سكولار خواهد بود. در نتيجه مىتوانيم بگوييم اين شرط براى آن گذاشته شده كه مدعاى سوم نظريه، يعنى جمع بين حكومت دينى و حكومت سكولار ممكن گردد.
با اين حال ما، هم چنان نتوانستهايم دريابيم كه چرا چنين حكومتى على رغم داشتن وصف لزوم براى حكومت سكولار باز هم مشروع و معتبر تلقى نشده است. روشن است كه اگر حكومتى تصميمات خود را از آن وجه كه حقايق دينى است به عمل درآورد حكومت، دينى خواهد بود، اما سكولار نيست. اين وجه از توضيح قبلى با نظر به آن چه در مورد مسلك اشعرى مآبانه دكتر ملكيان در باب حكم حكومت در دين گفتيم قابل فهمتر مىشود. اما چرا بايستى حكومتى فاقد وصف لازم براى سكولار شدن را مشروع تلقى كنيم؟ جواب آن اين است كه اين حكومت گرچه بر پايه اصالة الحقيقة مشروع نيست، اما بر پايه اصل عدالت حكومتى مشروع است. از اين منظر، سكولاريزم دكتر ملكيان اين را نمىپذيرد كه چنين حكومتى داعيه حقيقت داشته باشد، چون آن را مبدل به حكومت دينى و غير قابل جمع با حكومت سكولاريستى مىسازد، اما اين را مىپذيرد كه به شرط عدم ادعاى حقيقت معتقدات دينى و بلكه قبول غير قابل تحقيقپذيرى آنها، بر مبناى اين باورها زندگى جمعى خود را سازمان دهند، چون بعد از نيافتن يا نداشتن حقيقت، نوبت به اصل عدالت مىرسد.
به اين ترتيب تكليف شرط دوم نيز روشن خواهد شد. اگر مردمى نخواهند بر پايه باورهاى دينى، دنياى سياسى خود را اداره كنند اصل عدالت نيز نمىتواند مصحح حكومت دينى سكولار باشد. با توجه به وجود شرط اول در فقدان حقايق بالفعل تحقيقپذير، تنها امكان تأسيس حكومت دينى اصلى عدالت است. عدالت اقتضا مىكند كه اگر مردمى خواستند بر پايه معتقدات بالفعل غير قابل تحقيق دينى زندگى كنند اين كار را مشروع و مجاز بدانيم، اما اگر آنها نخواهند اين معتقدات را به عرصه عمومى بكشانند جوازى براى تأسيس حكومت بر پايه دين وجود نخواهد داشت.
شرط سوم نيز اكنون در پرتو آن چه تا اين جا گفتيم به روشنى قابل فهم مىباشد. چون خواست مردم تنها امكان تأسيس حكومت دينى بر پايه مفروضات نظريه سكولاريزم است، در هيچ صورتى ديگر جز تحقق اين خواست نمىتوان حكومت دينى داشت. وقتى كه خواست مردم به گونهاى ديگر از آن چه خود مىفهمند مبناى عمل سياسى قرار گيرد حكومت نه بر خواست مردم، بلكه بر پايه غير خواست آنها، يعنى خواست ديگرى سازمان يافته است. اگر حكومت دينى به اعتبار حقيقت باورهاى دينى مجاز شمرده شود نه خواست مردم بلكه حقيقت باورها ملاك اعتبار حكومت خواهد بود. اما از آن جايى كه حكومت دينى سكولار نه بر پايه صادق بودن، يا صحت عينى معتقدات دينى بلكه بر پايه خواست يا نظر مردم در مورد اين معتقدات اعتبار مىيابد، هر انحرافى از خواست مردم، مشروعيّت حكومت دينى سكولار را زير سؤال خواهد برد.
شرطى كه نظريه براى پايدارى و دوام حكومت دينى سكولار مقرر مىدارد مؤيدى بر درك ارائه شده از معنا و مفهوم شروط سهگانه و دلايل ضرورت آنها در اين نظريه است. مطابق اين شرط، دوام حكومت دينى سكولار مشروط به بقاى خواست مردم و پايدارى رضايت آنها از اين حكومت است. به مجرد اين كه مردم گفتند نمىخواهيم حكومت دينى داشته باشيم، يعنى نمىخواهيم بر پايه معتقدات دينى زندگى سياسى خود و عرصه عمومى را اداره كنيم، مبنايى براى تداوم حكومت دينى در چهارچوب مفروضات سكولاريستى دكتر ملكيان باقى نمىماند. اگر اين حكومت پايه و اساسى در حقيقت يا قضاياى عينى بالفعل تحققپذير مىداشت - مطابق مفروضات نظريه - امكانى براى مردم، جز چنين حكومتى وجود نداشت. از اين حيث نظريه صراحت دارد، زيرا مىگويد در صورتى كه «معتقدات و باورهاى دينى از نوع آفاقى بالفعل قابل تحقيق بود... مردم بخواهند يا نخواهند، موافق باشند يا نباشند، حكومت بايد دينى باشد.»18 اما چون حكومت دينى سكولار بر پايه شروط سهگانه هيچ مصححى جز عدالت كه قبول خواست اكثريت يا همه است ندارد، دوام آن جز با دوام خواست و رضايت حكومت شوندگان ممكن نيست.
آن جايى كه مردم خواست خود را براى زندگى بر پايه ديگرى اعلام كنند، به اقتضاى اصل عدالت حكومت دينى سكولار بايد جاى خود را به حكومت سكولار از انواع ديگر (در صورت وجود) يا حكومت سكولار در صورت فرضى آن (مبتنى بر قضاياى عينى بالفعل تحققپذير) بدهد. تداوم حكومت دينى سكولار بدون رضايت و خواست مردم نظراً ناممكن و نامشروع است و در عمل جز تحميل و ظلم معنايى نخواهد داشت.
در باب اين شكل از جواز حكومت دينى چندان سخنى نمىتوان گفت، زيرا اين تنها صورتى است كه بر پايه قبول مفروضات نظريه مىتوان از آن دفاع كرد. هدف نظريه در آغاز دفاع از مشروعيّت و صحت سكولاريزم است نه حكومت دينى. با اين حال نظريه مىكوشد كه بر پايه تقرير خود از سكولاريزم امكانى نيز براى حكومت دينى باز كند. اما قطعاً حكومت دينى سكولار آن حكومتى نيست كه اهل ديانت بدان اعتقاد داشته و از آن دفاع مىكنند. مشكلى كه در اين جهت وجود دارد نيز تنها همين است كه چنين حكومتى نسبتى با آن چه دين داران به دنبال آن هستند ندارد. لكن از اين حيث دكتر ملكيان نه مشكلى روياروى خود مىبيند و نه اين كه الزامى به پاسخ دارد. او معتقد است تنها يك شكل از حكومت مشروعيّت دارد كه آن هم سكولار است. بر پايه قبول مفروضات وى حكومت دينى آن گونه كه دين داران بدان معتقد و جوياى آنند فاقد مشروعيّت است. تنها امكانى كه وى براى دينداران مىبيند اين است كه بر پايه مفروضات وى به حكومتى دينى به نام حكومت دينى سكولار تن دردهند. اين كه چنين حكومتى مطابق مفروضات اهل ديانت در باب دين با سياست و اعمال آنان نيست، از نظر وى مفهوم و پيش بينى شده است. مطابق نظريه، دينداران مىتوانند خواهان حكومت دينى غير سكولار باشند كه مشروعيّتش نه بر پايه مفروضات نظريه ايشان بلكه بر پايه خواست خدا و انطباق احكام آن بر مصالح و مفاسد واقف است، اما اين چنين حكومتى، حكومتى نيست كه بر پايه مفروضات نظريه بتوان آن را مشروع و در نتيجه قابل دفاع قلمداد كرد.
اين كه دكتر ملكيان در نهايت با تقرير خود از حكومت دينى از اساس آن را بىمحتوا مىسازد، شايد كوچكترين مشكل نظريه وى باشد. قاعدتاً اگر كسى در مقام جمع بين ديدگاهها و نظرات باشد اين كار بايستى به نحوى صورت گيرد كه در پايان به واقع، دو نظر با هم جمع شده باشند، نه اين كه يكى به ديگرى تبدل و انحلال يافته باشد. چندان نيازى به تأمل نيست كه دريابيم حكومت دينى سكولار جز به اعتبار يكسانى تصميمات آن با معتقدات دينى نسبتى با حكومت دينى ندارد. اين وجه به ويژه، در صورتى بارز مىشود كه تقرير دوم ما از نظريه در مورد حكومت دينى ملاك قرار گيرد. مطابق اين تقرير حكومت دينى نه به اعتبار آن چه انجام مىدهد بلكه به اعتبار وجه صدور اعمال آن دينى مىشود. اما مطابق اين نظريه اعتبار نهايى به مردم و خواست آنها داده مىشود، به علاوه صرف نظر از اين كه تقرير اول را از منظر دين بپذيريم يا تقرير دوم را، از منظر دينى گرچه در نهايت مردم، دين و عمل به مقتضاى آن را انتخاب مىكنند، اما فى نفسه و صرف نظر از خواست آنها نيز اوامر و نواهى نفس الامرى وجود دارد كه مىگويد آنها بايستى چنين كنند. از اين منظر با انتخاب دين، مردم فراتر از خواست خويش، خود را ملزم به تبعيت از دين و احكام آن از جمله حكومت دينى مىكنند. دين يا حكومت دينى براى تحقق يا اجرا منوط به خواست مردم است، اما مشروعيّت آن به آنها وابسته نيست، از اين نظر دكتر ملكيان براى اين كه به جمع ميان حكومت دينى و حكومت سكولار در قالب حكومت دينى نايل شود يكى را از اساس قلب به ديگرى مىكند. آن چه جمع مىشود دو نوع جوهراً متمايز حكومت نيست بلكه يك گونه حكومت سكولار با گونهاى ديگر از حكومت سكولار است كه در اين جا به اعتبار يكسانى اعمال يا تصميمات آن، ناباورها و احكام دين، دينى تلقى شده است، جمع مىگردد. البته اين چنين نتيجهاى بيرون از خواست نظريهپرداز نيز نيست چون شروط سهگانه جواز تشكيل حكومت دينى از اساس براى جلوگيرى از تأسيس حكومت دينى اصيل و قلب آن به حكومت سكولار قرار داده شده است.
مشكلى كه در اين نوع تقرير از حكومت دينى وجود دارد به من عندى بودن شروط آن برمىگردد. البته نظريه كوشيده به نحو سازگارى امكان حكومت دينى را در درون خود جا دهد، اما اگر تنها يكى از مفروضات بىاعتبار و مردود آن را نپذيريم وجهى براى تن در دادن ما به اين تصوير از حكومت دينى نمىماند. از آن جايى كه به غلط و بر پايه معرفتشناسى نامعلومى فرض شده، قضاياى دينى هيچ يك به طور عينى بالفعل تحقيقپذير نيست، حكم به عدم مشروعيّت به حكومت دينى داده شده است. اما روشن شد كه تنها در يك صورت چنين حكم عامى معنادار مىباشد. اگر نظر به كليت دين و استناد آن به خدا باشد نيز مىتوان اثبات كرد كه در اين مورد نيز، آن حكم عام معنايى ندارد، چون دليل صدور يا بالفعل موجود است (مثل معجزه قرآن) يا اين كه به استناد تاريخ كه از طرق مورد پذيرش نظريه است مىتوان آن را تحقيق كرد. در هر حال چون به لحاظ معرفتشناسانه نمىتوان به بىاعتبارى قضاياى دينى حكم كرد مقابل مفروضات اوليه نظريه حكومت دينى به شكل درست آن مشروعيّت مىيابد. به علاوه فرض كنيم كه حكم غلط نظريه در مورد اعتبار قضاياى دين، قابل اتكا باشد. چه دليلى دارد ما فروض يا شروط سهگانه نظريه را در مورد حكومت دينى بپذيريم؟ اگر مطابق مفروضات نظريه تنها قضاياى آفاقى بالفعل تحقيقپذير مبناى سياست مشروع باشند و امكان معرفتشناسانه براى تحقيق اين گونه قضاياى غير دينى وجود داشته باشد چنين شروطى معنا مىيابد. اما در حالى كه ما مىدانيم از حيث تحقيقپذيرى اكثر قضاياى دينى با قضاياى آفاقى، بالفعل تحقيقپذير، وضع يكسانى دارند چه دليلى دارد به اين شروط تن در دهيم؟
اما فراتر از اينها ما مىدانيم كه قضاياى دينى دو دستهاند: دستهاى از آنها بالفعل تحقيقپذيرند و دستهاى ديگر، بالفعل تحقيقپذير نيستند. حال اگر در جامعهاى اكثريت آن از مؤمنين باشند با رجوع به آراى آنان در مورد احكام بالفعل تحقيقناپذير دين، سياست را بر پايه اصل عدالت، مطابق احكام دينى پيش خواهيم برد.نظريهاى كه از آغاز تنها به هدف نفى حكومت دينى سازمان يافته
در اين بخش پايانى لزومى به تكرار اشتباهات، نقصانها و تناقضهاى متعدد نظريه دكتر ملكيان نيست. مجملاً روشن شد كه نظريه بر درك غلطى از مسائل جهان سياست ابتنا يافته و از طريق مغالطهاى آشكار، در مقام حل و فصل آنهاست. به علاوه مشخص گرديد كه به لحاظ معرفت سياسى هم در مورد قضاياى دينى و هم در مورد قضاياى غير دينى سخنان غلط و ادعاهاى اثبات ناشدنى يا حداقل ناشدهاى جزء مفروضات اين نظريه وجود دارد. در مورد تلقى آن از حكومت دينى و مشكلات آن به اندازه كافى سخن گفته شد. مسئله اصلى در سخن پايانى دكتر ملكيان كه به جمع ميان حكومت دينى و حكومت سكولار مربوط مىشد به شروط اين نظريه برمىگشت. با اين كه زيركى و فطانت مشخصى در مشروط كردن حكومت دينى سكولار به اين شروط ديده مىشود، اما اعتبار آن تنها به قبول مفروضات اوليه نظريه و صحّت آنها منوط است. به علاوه اين مشكل اساسى نيز در طرح حكومت دينى سكولار وجود دارد كه آن چيزى نيست كه اهل ديانت آن را به منزله حكومت دينى مىشناسند.
در هر حال در اين بخش پايانى بجاى ارائه خلاصهاى از بحثهاى قبلى بنا دارم كه با ارائه تقريرى تازه از نظريه ابعاد متفاوتى از آن را در معرض ديد قرار دهم. هدف نيز اين است كه نشان داده شود كه اين نظريه از اساس به نحو معنادار براى حذف دين و جلوگيرى از ورود آن به عرصه سياست صورتبندى شده است. اما اين را نيز نشان خواهم داد كه مشكل آن صرفاً ابتلاى آن به مصادره به مطلوب نيست بلكه خلل بنيادين آن در طريقى است كه به نفع سكولاريزم و حذف دين از عرصه عمومى، استدلال مىكند، به بيان مجمل نقصان ريشهاى نظريه اين است كه در پايان، مشكل اوليه خود را حل ناشده باقى مىگذارد در حالى كه آن را به نحو ديگرى تداوم مىدهد، يعنى اين كه راه حل اين نظريه صرفاً در صورت راه حل است و در باطن تقرير ديگر گونهاى از مشكل است.
بگذاريد بار ديگر از آغاز يعنى مسئله يا مشكلى كه دكتر ملكيان را به سمت ارائه نظريه خود سوق داده كار را دنبال كنيم. گفتيم كه هرچند در نظريه سخنى از اين مشكل نيست، اما چون دكتر ملكيان در مقام حل و فصل مجادلات مؤمنين و سكولارها بر سر نوع درست حكومت برآمده تقرير يا فهم وى از مشكل يا معضل جهان سياست را مىتوان دريافت. در صورت كلاسيك، فلسفه سياسى مشكل سياست يا نظم عمومى جامعه را نزاع بر سر نحوه درست حكومت يا چگونگى صحيح انتظام بخشى به زندگى مشترك انسانها يا اعمالشان در عرصه عمومى مىداند. در اين بيان كلاسيك، مشكل از آن رو پديد مىآيد كه انسانها بر سر اين كه چه نوع حكومتى مصالح و منافع يا به بيان كلى سعادت آنها را تأمين مىكند با هم اختلاف دارند. فلسفههاى سياسى بر پايه انسانشناسىهاى خاص خود با مفروض گرفتن كمالات و غايات مشخصى براى انسان در مقام كشف يا استدلال بر اين بر مىآيند كه روشن سازند نوع حكومت پيشنهادى آنها بهترين طريق براى تحقق اين مقاصد يا سعادت حقيقى انسانهاست. نظريه دكتر ملكيان تا جايى كه از وجود اختلاف و نزاع ميان دينداران و سكولارها بر سر نوع حكومت آغاز مىكند كاملاً در انطباق با اين صورت از بيان معضل سياست است. اما تفاوت بنيادين اين تقرير از معضله فلسفه سياسى در اين است كه مىخواهد بدون هيچ گفت و گويى از اين مسائل اساسى، يعنى بدون توجه به اين كه نزاع ريشهاى ميان اين دو گروه بر سر نوع حكومت به اختلاف آنها بر سر سعادت و كمال غايى انسانها برمىگردد، مشكل يا اختلافات را چارهجويى كند. ولى به اين ترتيب نه تنها محل نزاع را به سطحى متأخر منتقل مىكند، بلكه با اجتناب از گفت وگو در باب اين مسائل محورى مانع از تشخيص درست ماهيّت حكومت سكولاريستى مىگردد. به علاوه به واسطه اين نحوه ورود به نزاع، دگرديسى جوهرىترى نيز در مسئله صورت مىپذيرد. در حالى كه سكولاريزم اساساً به فلسفهاى ربط مىيابد كه جستوجوى خيرات غير دنيايى و اهتمام به دغدغههاى غير مادى را از دستور كار حيات جمعى بيرون قرار مىدهد، با اين تقرير، مسئله آن به مسئله دموكراسى تبدل پيدا مىكند. به اين ترتيب، گويى مسئله سكولاريزم اين است كه راهى مجمع عليه يا طريقى اتفاقى براى تجويز يا منع ورود سياستها و برنامهها به عرصه عمومى بيابد. براى سكولاريزم مسئله اصلى اين است كه ملاك يا معيارى ارزشى - اخلاقى بيابد تا بر پايه آن اين كار يعنى تجويز يا منع سياستها در عرصه عمومى را انجام دهد، اما براى ايشان مسئله محورى، يافتن چهارچوبى صورى براى داورى در مورد اين سياستها و برنامههاست. در حالى كه از منظر سكولاريزم اتفاق و اجماع همگانى بر سر قبول احكام دينى در عرصه سياست نيز نمىتواند مجوز تأمين حكومت دينى يا نادرستى آن باشد، در نظريه ايشان به واسطه قلب معنا و مسئله سكولاريزم به حكومت اجماعى و دموكراسى چنين كارى جواز مىيابد.
همان طورى كه به راحتى مىتوان تشخيص داد با غفلت در مسائل جوهرى و ماهوى سياست هر راه حلى صرفاً چارهاى صورى و ناتمام خواهد بود. دكتر ملكيان با اجتناب از ورود و پرداخت به مسائلى كه اساس و بنيان اختلافات و مشكلات جهان سياست و فلسفههاى سياسى است به علاوه قلب مسئله سكولاريزم و تحول مسئله مورد نزاع، عامدانه ما را ملزم به مفروضات خاص خود نيز مىسازد. نظريه او هم چون فلسفههاى سياسى ليبرال چنين فرض گرفته كه سياست نبايستى با الزام به غايات يا كمالاتى خاص سامان يابد بلكه بايستى به نحوى آن را فهم و چاره كرد كه انسانها و گروههاى مختلف بتوانند متناسب با تلقى خود از خير و سعادت، به زندگى و عمل بپردازند. هرگاه نظير فلسفههاى ليبراليستى چنين فرض كنيم كه ارزشهاى غايى صرفاً بر پايه توجيهات شخصى و غير عقلى تعيين مىشوند منطقاً نزاع بجاى آن كه از بحث بر سر غايات آغاز گردد بايستى با فرض چارهناپذيرى اين اختلافات ادامه يابد. از اينجاست كه ايشان بدون اين كه خود را درگير يافتن پاسخى براى مسائل اساسى مورد نزاع ميان دينداران و سكولارها سازد، ما را به سمت يافتن چارهاى صورى براى اين اختلافات هدايت مىكند كه مطابق آن هر كس بتواند بسته به ارزشهاى انتهايىاش در قلمرو عمومى فعاليت و زندگى كند.
بنابراين در همان گام اول، نظريه دكتر ملكيان با نحوه تقرير مشكل و طرح مفروضاتى در مورد آن، خود را براى يك پيروزى از پيش تعيين شده تجهيز مىكند. اما صرف نظر از مشكلاتى كه فى نفسه در نحوه صورتبندى ليبراليستى از مشكلات جهان سياست و فلسفه سياسى وجود دارد دينداران به هيچ رو با اين فرض توافق ندارند كه يافتن چارهاى صورى يا تأسيس حكومتى بىتفاوت به غايات و كمالات نهايى انسان مسئله يا مطلوب آنان باشد. از اين منظر گر چه نظريه، درك درستى از مسئله اساسى فلسفه سياسى دارد، اما براى حل و فصل آن از نقطه خوبى آغاز نمىكند. زيرا اين نقطه همانى است كه اساسىترين وجوه اختلاف ميان دينداران و سكولارها يا غير دينداران را مشخص مىسازد. مفروض گرفتن ديدگاهى خاص در مورد علل و عواملى كه اختلافات جهان سياست را موجب مىشود در صورتى به لحاظ نظرى درست است كه يا بديهى قلمداد شود يا اين كه اگر مورد استدلال قرار نگرفته به صورت اصل مسلم مورد پذيرش طرفين باشد. از منظر دينى مسئله اساسى و بنيادين در حيات انسانى از جمله جهان سياست، دستيابى به درك درستى از غايات و كمالات انسانى است. به همين دليل راه حلها يا چارهجويىهايى كه نتواند ميل به سعادت حقيقى را تضمين كند از اين ديدگاه نقض غرض است. به همين دليل هنگامى كه بحث با اين فرض آغاز مىشود كه كمالات يا غايات انسانى صرفاً بر پايه ترجيحات شخصى اتخاذ شده و تحقيقپذير نيست، چاره كار هر چه باشد مطلوبيّتى نخواهد داشت. از ديد دينى، سعادت و كمال انسانى وجهى حقيقى و ماوراى شخصى داشته و جامعه بايستى به نحوى سازمان يابد كه نيل بدان را تضمين كند. پذيرش اختلافات ميان انسانها و سازماندهى جامعه به نحوى كه تداوم اين اختلافات امكان زندگى بر پايه ترجيحات شخصى را مجاز دارد، از نظر دينى به معناى ممانعت از طريق حق يا دستيابى به كمال حقيقى انسانهاست. گرچه شرك يا داشتن الههها يا معبودهاى متكثر، يعنى غايات نهايى مختلف، توسط افراد و گروههاى متفاوت انسانى در جامعه، با بود الهه يا معبود حقيقى يعنى تقيد آدمها به كمالات و سعادات حقيقى انسان مسئلهدار نمىشود، اما توحيد يا ديانت حقيقى بقاء و استمرار شرك و زندگى مشركانه در جامعه ناممكن مىباشد.
نظريه دكتر ملكيان از اين جهت ابهام يا تناقض دارد چون به واسطه استناد به اصالة الحقيقة و اصالة العدالة ما را به اين جهت مىراند كه تصور كنيم، وى امكان عقلانى دفاع از ارزشهاى غايى و اجماع سر آن را مىپذيرد. اما با توجه به آن چه در مورد دين و قضاياى دينى مىگويد مىتوان فرض كرد كه وى در جواب اشكال قبلى از عدم امكان تحقيقپذيرى دعاوى دينداران در مورد غايات و كمالات نهايى انسان سخن بگويد. بر اين پايه وى از چارهناپذيرى اختلافات گروهها و انسانها در مورد اين گونه مسائل اساسى آغاز كرده، چون معتقد است هيچ كس در اين عرصه امكانى براى اثبات يا تحقيق دعاوى خود ندارد. اگر دين داران اين فرض وى را رد كرده دعاوى خود را قابل تحقيق بدانند وى قاعدتاً به ادعاى معرفت شناسانه خود درباره قضاياى دين تمسك خواهد جست. اما در اين صورت سؤال اين است كه چرا بايستى معرفتشناسى ادعايى وى را بپذيريم و او معرفتشناسى ما را نپذيرد. با توجه به منازعات معرفت شناسانه و نوع ديدگاهها معلوم نيست كه دكتر ملكيان بر چه پايهاى آن هم بدين شكل كلى و مطلق همه قضاياى دينى را تحقيقناپذير مىداند؟ از آن جايى كه وى نظريه خود را مستند به اصولى چون عدالت كه از قضاياى دينى است يا مورد قبول دين و دينداران است مىكند چنين حكمى تنها در صورتى معنا دارد كه منظور وى نفى امكان اثبات وجه دينى اين قضايا يا استناد آن به خداوند باشد. اما همان طورى كه گفته شد پىگيرى اين ديد ما را درگير مباحثات عقلى در مورد نبوت و رسالت مىسازد كه جاى آن در اين جا نيست، اما آيا واقعاً ايشان بر اين نظر است كه ادعاى دينداران در مورد رسالت حضرت رسولصلى الله عليه وآله، قرآن و... اسلام فاقد هرگونه مبنا و پشتوانه عقلى قابل دفاع است و استناد ارسال حضرت محمدصلى الله عليه وآله و انزال قرآن به خداوند سخنى گزاف بيش نيست؟
بنابراين اگر چنان كه پيداست نظريه دكتر ملكيان با فرض ضرورت قبول اختلافات انسانها در مورد غايات و كمالات نهايى و يافتن راهى براى اين كه هر كس بتواند مطابق درك و ميل خود از آنها در جامعه زندگى كند آغاز شده باشد آشكارا مصادره به مطلوب كرده است. من لازم مىبينم كه تأكيد كنم كه اگر دينداران اين فرض را بپذيرند از همان آغاز بايستى كار را تمام شده تلقى كنند. در واقع با قبول اين فرض اساساً نياز به هيچ استدلال ديگرى نيست و ما بىخود تا پايان استدلال با آن پيش مىرويم. قبول اين فرض دقيقاً قبول سكولاريزم است، زيرا به اين ترتيب ما قبول مىكنيم كه حكومت نبايستى با فرض غايات خاصى در مورد انسان و سعادت وى شكل بگيرد و هر كس بايستى بتواند هرگونه كه خواست در جامعه زندگى كند. اين فرض تمامى فلسفهها به غير از ليبراليزم را كه مصداق اَتَمّ حكومت سكولاريستى است مردود مىشمرد اين بويژه در مورد فلسفههاى سياسى دينى درست مىباشد كه بنابراين ديد مصداق اتم فلسفههاى سياسى غير موجه و مردود مىگردد.
اما در رابطه با نظريه دكتر ملكيان صرفاً مسئله اين نيست كه مفروضات اوليه آن نزاعى باقى نگذاشته و نتيجه نهايى مطلوب خود را تضمين مىكند، بلكه گام بعدى آن نيز دچار مشكل مشابهى است. گام بعدى نظريه اين است كه عرصه عمومى تنها بايستى بر پايه قضاياى بالفعل تحقيقپذير و در فقدان آنها بر پايه عدالت اداره شود. قبلاً گفته شد كه به علاوه درك غلط موجود در پس اين راه حل از سياست، مغالطهاى بنيادين آن را آلوده ساخته است. بدون مغالطه هست و بايد هيچ امكان ديگرى وجود ندارد كه بر پايه آن بتوان سياست را حول محور بود و نبود قضاياى بالفعل تحقيقپذير سازمان داد. از اين نيز بگذريم كه سياست اساساً اجماع يا اتفاقى بدين صورت كه نظريه دكتر ملكيان بدنبال آن است را هرگز نديده و نخواهد ديد، حتى زمانى كه حقيقت چون خورشيد ظاهر و بلكه اظهر از آن است. اما با توجه به اين كه نمىتوانيم باور كنيم خطاهاى چنين فاحش ديده نشده مىتوان جوياى عمق متفاوتى براى اين نظريه شد. به نظر مىرسد با كمى دقت مىتوان دريافت كه از نظر دكتر ملكيان اداره عرصه عمومى تنها بر پايه رضايتِ حكومت شوندگان مجاز و ممكن است. با توجه به اين كه وى مسئله سكولاريزم را به مسئله دموكراسى مبدل ساخته اين دريافت كاملاً موجه به نظر مىرسد. بر اين پايه مىتوان گفت كه ايشان دو حالت را فرض كردهاند: حالتى كه همه حكومت شوندگان به طور اجماعى سياست برنامه و يا به تعبير نظريه قضيهاى را مىپذيرند و حالتى كه ميان آنها اجماع و اتفاقى از اين دست وجود ندارد. با نظر به اين دو وضع ايشان به سمت آن رفته كه فراتر از رأى و نظر حكومت شوندگان مبنايى براى اجماع آنان بيابد. به اين ترتيب اين كه وى به جاى آراى مردم كه تنها مبناى مورد قبول نظريه است به سمت توجه به متعلق رأى، يعنى سياستها يا قضايا مىرود دلايل كاملاً مشخص پيدا مىكند. اگر ما دشوارىهاى موجود بر سر اين جابهجايى و مغالطه مربوط به آن را در نظر نگيريم به روشنى مىتوان دريافت كه چرا وى بحث خود را از تقسيمبندى قضايا شروع مىكند. مشخص است كه ايشان به اين ترتيب خواسته تا ملاك اصلى نظريه، يعنى رأى مردم را از نظر پنهان دارد و به جاى آن ملاك موجه و پذيرفتنى حقيقت را قرار دهد. به اين ترتيب نظريه براى ما دو حالت تصوير مىكند: حالتى كه به واسطه ماهيّت سياستها و برنامهها، يعنى وجود قضاياى بالفعل تحقيقپذير عرصه عمومى چارهاى جز قبول يا اجماع نخواهد داشت؛ حالت دوم آن است كه چنين قضايايى يافت نشود. در حالى كه در وضع اول به واسطه اجماع چارهاى ديگر جز تن دادن به نظر حكومت شوندگان يا به تعبير نظريه قضاياى بالفعل تحقيقپذير نخواهد ماند، در حالت دوم رأى آنها ملاك قرار خواهد گرفت، چرا كه در غير اين صورت «ترجيح بلا مرجح» و خلاف عدالت خواهد بود.
بنابراين روشن است كه نظريه به شكلى موجه و حقيقتخواهانه، ما را نسبت به ملاك واقعى خود دچار انحراف مىسازد. به اين معنا نظريه به جاى آن كه بگويد «سياست بايستى بر پايه آراى مردم (اجماعى يا اكثريتى) اداره شود» مىگويد «بايستى بر پايه تحقيقپذيرى قضايا سازمان يابد.»19
جاىگزينى آراى مردم با تحقيقپذيرى قضايا به لحاظ قواعد استدلال منطقى و ماهيت سياست نقص آشكارى وارد نظريه مىكند، اما اين حسن را دارد كه ما را نسبت به حقيقت آن و مصادره به مطلوب بودن استدلال غافل مىسازد. از آن جايى كه ملاك تحقيقپذيرى در چهارچوب نظريه، عقل سكولار مىباشد ماهيّت سكولاريستى حكومت تضمين مىشود بدون اين كه ما دريابيم اين حكومت در واقع مشروعيّتش را از رأى مردم مىگيرد. اگر از ابتدا گفته شده بود كه حكومت تنها بر پايه آراى مردم (عقول سكولار) مشروعيّت دارد جايى براى ادامه بحث نمىماند، زيرا اين سخن اصل مدعاى سكولاريستها و اصل محل نزاع مىباشد. اما هنگامى كه مشروعيّت سكولاريزم بر پايه ماهيّت قضايا يا سياست قرار داده مىشود طرفدار حكومت دينى با توهم متفاوت بودن ملاك در نخواهد يافت كه اين عين تكرار مدعا است، خصوصاً اين كه ظاهر ملاك دگرگون شده اين است كه گويى حكومت سكولاريستى بر پايه حقيقت توجيه شده است.
ما نيازى نمىبينيم كه ماهيّت مصادرهاى بخش سوم استدلال، يعنى نظر آن در مورد قضاياى دينى را مشخص كنيم؛ اين مسئله هم بديهى است، هم مكرراً بيان شده است. اما شايد بد نباشد كه از جالبترين بخش نظريه جايى كه بر پايه مفروضات سكولاريستى امكانى براى حكومت دينى باز مىشود، نيز سخنى بگوييم. قبلاً گفته شد كه دقت خاصى در اين بخش به لحاظ تعيين شروط جواز به خرج رفته است. البته بر نظريه اشكالى نيست كه مىخواهد در عين سازگارى راهى نيز براى تأسيس حكومت دينى پيدا كند. اما نكته اين است كه ايشان به اين ترتيب خود را بيهوده به زحمت انداخته است، چرا كه آن چه دينداران از حكومت دينى مىگويند و مىخواهند هيچ نسبتى با تقرير ايشان از اين نوع حكومت ندارد، بلكه وهن آنان و دين نيز هست. واقع اين گونه تقرير از حكومت دينى و تجويز آن بر پايه شروط سهگانه آشكارا متضمن تخفيف دين، ديندارى و متدينين است، زيرا آن را از هرگونه حقيقتى خالى مىكند. با اين نوع نگاه اشعرى گونه به دين نه تنها دكتر ملكيان معقوليّتى براى حكومت دينى باقى نمىگذارد بلكه دين و ديندارى را نيز به طور كامل از عقلانيّت تهى مىسازد. اوج سخافت دينى و ديندارى يا قبول حكومت دين از سوى دين باوران بر پايه اين تقرير از آن وقتى روشنتر مىشود كه توجه كنيم مطابق نظريه وى قضاياى دينى حتى بر پايه شهود نيز تحقيقپذير قلمداد نگرديدهاند. از اين جهت بايد گفت كه هيچ كس بهتر از اين گونه تجويز حكومت دينى و دفاع از آن نتوانسته يا نمىتواند در مقام رد و بىاعتبارى آن دليل اقامه كند. اين مدحى است كه از هر ذمى بهتر مىتواند مايه شرمسارى و بىارزشى دين و حكومت دينى شود.كلام آخر
مشكل سياست بنيانىتر و اساسىتر از آن است كه مهار آن را به دست راه حلهاى صورى بدهيم. اگر سياست كل معضله انسانى را در بر نداشته باشد بنيادىترين وجوه آن را در خود جا داده است. در سياست ما با سؤالات اساسىاى از قبيل آن كه انسانها چگونه بايد خود را سازمان داده و اداره كنند - تا به سعادت حقيقى و كمالات غايى خود نايل آيند، سر و كار داريم. از اين جهت سياست به درستى با حقيقت و جست و جوى آن سروكار مىيابد. اما معضله سياست را نبايستى به گونهاى چاره كرد كه صورت تعيين كننده محتواى حقيقت يا جوهره حق باشد، زيرا روش معيارى در راه دستيابى به حقيقت و كشف آن است نه وسيلهاى براى جعل و ايراد آن.
مشكل نظريه دكتر ملكيان اين است كه آن را هرگونه قرائت كنيم به دليل بدفهمى از مسئله، به جاى راه حلهاى حقيقى ما را به راه حلهاى صورى مىخواند گويى كه طريق و روش، جعل حقيقت مىكند. در حالى كه نزاع اصلى اين است كه طريق سعادت و صلاح چيست؟ اين نظريه با ارجاع به اجماع آرا يا عقل سكولار (قضاياى تحقيقپذير بالفعل) ما را ملزم به پذيرش حكومت سكولاريستى مىسازد گويى كه تنها از اين طرق حقيقت تحصيل يا جعل مىشود. درست است كه مشكل ما بدواً اين است كه هر يك از دين داران يا سكولارها از حقيقتى سخن گفته و نمىتوانند با اتفاق بر سر حقيقتى نزاع را حل كرده و عرصه سياست را بر پايه آن سازمان دهند. اما راه حل نزاع به آن نيست كه بگوييم تنها سياستى مشروع است كه بر پايه حقيقت تحقيقپذير، يعنى عقل سكولار اداره شود. اين راه حل به دو دليل، قابل قبول نيست: يكى اين كه در واقع از همان آغاز حقيقت ادعايى سكولارها را كه موضوع نزاع است معيار حل آن يا فصل الختام مىسازد و ديگر اين كه به اين ترتيب با اجتناب از استدلال در مورد درستى اين حقيقت ادعايى، طريقى خاص (عقل سكولار يا اجماع آرا) را مبناى كل حقيقت مىسازد، گويى كه حقيقت تنها وابسته به اين طريق است.
گرچه از لحاظ عملى راه حلى كه اين نظريه ارائه مىدهد مىتواند توجيهپذير باشد، اما از لحاظ نظرى در حوزه فلسفه سياسى، اين راه حل مصادره به مطلوب است. براى اثبات اعتبار فلسفه سياسى سكولاريستى و حكومت سكولار بايستى استدلال شود كه چرا و به چه دليل اين فلسفه بهترين طريق تحصيل سعادت انسانى، و حكومت سكولار بهترين شكل اداره عرصه عمومى است. استدلال له سكولاريزم به نحوى كه در نظريه دكتر ملكيان انجام گرفته به جاى آن كه حاوى چنين دلايلى باشد سكولاريزم را به اين دليل تجويز مىكند كه بهترين راه حل اختلافات و منازعات سياسى يا ديندارى يا دينداران و سكولارهاست. اين استدلال اشكالش اين است كه در نمىيابد يا نمىخواهد دريابد كه اختلاف ميان اينان صرفاً اختلاف عملى نيست كه بتوان از اين طريق آن را چاره كرد، بلكه اين اختلاف عملى، فرع نزاع اساسىتر آنها در مورد ماهيّت سياست و شكل مطلوب اداره عرصه عمومى از نظر تأمين سعادت و غايات انسانى است. به علاوه چون راه حل خود را در تمكين به قضاياى خاصى كه با عقل سكولار تحقيقپذير است مىسازد در واقع بدون استدلال از همان آغاز حقايق دينى را حذف مىكند، هم چنين اين نظريه به اعتبار راه حلى كه ارائه مىدهد در نظر نگرفته كه در مقام نظر امكان يا عدم امكان اتفاق عملى حكومت شوندگان از نظر فلاسفه سياست و نظريه سياسى موضوعيّتى ندارد. نظريه سياسى و فلاسفه سياسى بدواً خود را در مقام كشف بهترين شكل اداره سياست مىدانند نه اين كه به مشكلات عملى آن توجه كنند. آنها كشف حقيقت يا مطلوبترين صورت سازماندهى جامعه و عرصه عمومى را وظيفه خود مىدانند با اين فرض درست كه پس از قبول آن پيروان و معتقدين به آن نظريه وظيفه حل و فصل مشكلات عملى آن را به عهده خواهند داشت، از جمله اينكه با پذيرش حقيقت آن نظريه به برسر آن به اجماع خواهند رسيد.
نظريه دكتر ملكيان با خلط دو مقام عملى و نظر به دنبال راه حلى است كه همگان را به طور الزامى به خود متعهد سازد در حالى كه از اين نيز غفلت دارد كه در عمل نيز، سياست كاملاً اجماعى امكان تحقق ندارد. اما اگر مسئله ما چنان كه ظاهراً نظريه فرض گرفته اختلافات عملى است، چرا بايستى حل و فصل آن را در سكولاريزم جست و جو كنيم؟ با نظر به اين كه هيچ استدلالى در نظريه له درستى حقيقت ادعاى سكولاريستى يا مرجعيت عقل سكولار (قضاياى تحققپذير بالفعل) براى دستيابى به سعادت انسانى و كمالات غايى نشده، حل و فصل عملى منازعات تنها به مسئله پيشنهادى نظريه وابسته نيست. در مقام عمل بسته به اين كه امكانات چه باشد راه حلهاى مختلفى پيدا مىشود. نه سكولاريستها و نه دينداران از اين لحاظ ملزم به تبعيت از طرق ديگرى نيست، بلكه مقيد به چهارچوب فلسفه سياسى خود است.
دينداران استدلالى را كه انسان را ملزم به محدودسازى سياست به اجماع يا قضاياى بالفعل تحقيقپذير مىسازد رد مىكنند چون چنين استدلالى مستقيم يا غير مستقيم بر كفايت عقل سكولار براى دستيابى به سعادت انسانى اتكا دارد. البته اين ديدگاه دينداران نافى عقلانيّت فنى يا عقل تجربى نيست، اما آن را بالاستقلال عاجز از درك غايات و كمالات نهايى انسان و طريق دستيابى به آن مىداند. به علاوه اساساً در بحث از سكولاريزم نزاع بر سر عقلانيت فنّى يا عقلانيّت موجود در علوم تجربى نيست، چون اين عقل از تعيين مقاصد سياسى يا تجويز ارزشها به سياستها و برنامهها قاصر است. آن چه در ديدگاه دينى نفى مىشود عقلى است كه انسان و سياست را محدود به منافع دنيايى ساخته ومصالح اخروى را انكار مىكند.
عدم كفايت عقل سكولار در فهم غايات حقيقى انسان و طرق دستيابى به آن از آغاز مورد قبول فلسفههاى سكولاريستى قرار داشته است زيرا سكولاريزم صريحاً مىگويد كه خير هر چه باشد ترديدى در خوبى تحصيل خير اين دنيايى نيست كه ما خود را بدان محدود مىسازيم.
به علاوه حتى اگر در آغاز ترديدى در عدم كفايت اين عقل وجود داشت اكنون با توجه به دست آوردهاى آن نمىبايستى نياز به استدلال بيشتر داشته باشيم. اما پس از آنكه روشن شد اين عقل براى هدايت انسان در حركت به سوى دست يابى به سعادت حقيقىاش كفايت ندارد نمىتوان به كفايت آن در امور اين دنياى خيرات اين جهانى حكم كرد. احاله استقلالى سياست و تمشيت امور اين دنيايى به اين عقل تنها با غفلت از پيوستگى خيرات انسانى به يكديگر ممكن است. ديدگاهى مىتواند چنين رويكردى به حيات انسانى و سياست داشته باشد كه يا از دين، يا از طريق جامع سعادت انسانى تلقى نادرستى دارد و يا اينكه گرفتار ثنويت دنيا و آخرت يا سياست و عبادت و افتراق كامل خيرات انسانى يعنى شرك است. محدودسازى دين به حوزه عبادات و يا احاله دنيا و قدرت به قيصر و سياست، و دين و آخرت به پاپ و كليسا نه تناسبى با حقيقت دين و دنيا دارد نه بر پايه درك درستى از دنيا و قدرت انجام گرفته است.
از منظر دينداران اسلامى خيرات قلمروهاى حيات، حقيقت يكپارچه و بهم پيوستهاى را مىسازند كه انفكاك آنها از هم تنها نتيجهاش از دست رفتن سعادت انسانى است.
بعد از قبول قصور عقل مستقل انسانى و اذعان به پيوستگى خيرات و حوزههاى حيات انسانى، تنها طريق تحصيل آن دين خواهد شد زيرا به علاوه دلايل ديگر، اين تنها دين است كه ادعاى مناسب با معيّت و پيوستگى حيات بشرى و خيرات آن داشته است. اما اگر پذيرفتيم كه سياست درست يا تأمين كننده سعادت انسانى سياستى است كه بر پايه عقل دينى اداره مىشود براى عقل انسانى جز به شكل فنى و جزيى جايى در اين سياست نخواهد بود. سياست دينى خود را ملزم به تبعيت از علوم تجربى مىداند اما قضاياى بالفعل تحقيقپذير اين علوم را در طريق تنظيم سياستها بكار مىگيرد نه اينكه به آنها استقلال دهد. اين نوع استقلال بخشى به طرق كارشناسانه مستلزم مغالطه هست / بايد و خروج از حدود معرفت شناسانه اين علوم است.
سياست دينى بر پايه اجماع و شورا عمل مىكند اما همانگونه كه اقتضاء اين سياست بوده و آيه شورا20 نيز به آن دلالت مىكند اين اجماع و شور در بستر فرهنگ دينى و بر پايه دين خواهد بود. فهم ديگرى از نقش اجماع و شور در سياست دينى نه تنها با فهم آيه و غرض دين در تناقض مىافتد، بلكه با ماهيّت سياست دينى نيز در تخالف خواهد بود. در نظام دينى هر اقدامى با هدف تحقق سعادت و نيل به خيرات انسانى كه در دين تعريف شده انجام مىگيرد. استقلال آراء و شور، يا اعتناء به آن در بيرون از بستر فرهنگ دينى به معناى اعتبار دهى به منطقى متفاوت از منطق دينى (عقل سكولار) در نظام سياسى است و به علاوه ايجاد تناقض در منطق نظام مانع تحقق اهداف آن نيز هست. به همين دليل است كه در نظام دينى آراء فى نفسه (ولو اجماعى) نمىتواند مبناى تجويز سياستها و برنامهها باشد گرچه بايستى بيانگر نيازها و مشكلات تلقى گردد. اين چنين رويكردى به آراء مردم هيچ تناقضى با حق مشروع انتخاب آنها نيز ندارد چون بر پايه فلسفه اسلام مردم با انتخاب دين خود به حكومت احكام دين بر آراء خود رأى دادهاند. كسانى كه در اين گونه موارد بداعيه دفاع از حق مردم حكومت دينى را به استبداد و غير مردمى بودن متهم مىكنند در واقع اين انتخاب و حق بنيادين و پايهاى مردم را ناديده مىانگارند.
اگر مردم با انتخاب دين مىپذيرند كه آرائشان تنها در حدود دين اعبتار دارد تكليف غير دينداران اين نظام نيز مشخص است. در نظام مردمى دينى، غير دينداران امكان و مجال محدودى براى ورود به عرصه عمومى دارند زيرا اعتبارى به عقل آنان در برابر دين و عقل دينى نيست. با اين حال تا جائى كه به بيان مشكلات و نيازها ارتباط مىيابد نظام دينى نسبت به آنها متعهد بوده و ديدگاههايشان را از اين جهت مورد توجه قرار مىدهد به علاوه آنها مىتوانند با تقيد عملى به چارچوبهاى بنيادين نظامى سياسى دينى در عرصه عمومى مشاركت كنند. اما صرف نظر از وجه نظرى عدم قبول نقش سكولارها در عرصه سياست نظام دينى وجه عملى نيز دارد. سكولارها براى حضور در عرصه عمومى فاقد مشروعيّتاند چون به لحاظ نظرى امكانات لازم را براى اين حضور ندارند و از لحاظ عملى مداخله ايشان به شكل مطلق به ناسازگارى در جامعه و انحراف از سعادت و خيرات انسانى منجر مىگردد.
همانطورى كه قابل تشخيص است بقاء حكومت دينى نظير استقرار آن به قبول مردم وابسته است، اما اين به معناى آن نيست كه مردم كليد مشروعيّت نظام دينىاند. با اين كه از منظر فلسفه دين، مردم مىتوانند از دين حقيقى روگردان شده و به كفر، يا هر نوع اعتقادى بگروند، جواز عمل آنان به معناى درستى رفتارشان نيست. انسان از منظر دينى مىتواند خطا كند، اما جواز خطا، ماهيّت خطا را مبدل نمىسازد. انسان با انتخاب گزينه خطا مبتلا به خطا شده است و جواز انجام خطا مصحح فعل وى و تبديل آن به فعل درست و عمل صحيح نيست.
با اين حال راه تغيير حكومت دينى نظير هر حكومت ديگر رجوع به آراى مردم به طريق معمول در انتخابات نيست. همان گونه كه هيچ حكومتى (توجه شود كه منظور دولتها نيست) تاكنون بر پايه انتخابات شكل نگرفته و هيچ حكومتى با انتخابات ساقط نشده حكومت دينى نيز از اين طريق به غير حكومت دينى مبدل نخواهد شد. انتخابات يا مراجعه به آراى عمومى ساز و كارهاى درونى براى انجام اقدامات و تعيين سياستها هستند كه در چهارچوب تعريف شده ساختارهاى سياسى انجام مىشود. هيچ حكومتى در خود، ساز وكارى براى تغيير ماهوى ساختار سياسىاش تعبيه نكرده و نمىكند چون اين در تناقض با ماهيّت آن قرار مىگيرد. و در عملكرد آن ايجاد اختلال مىكند. برعكس، تمام حكومتها اصل يا اصولى از ساختار سياسى خود را غير قابل تغيير دانسته و در قانون اساسىشان بدان تصريح مىكنند. به علاوه حكومتها براى استقرار و عمل بر اقتضائات و نيازهايى، بيش از آن چه رأى معمول شهروندان در يك انتخابات متعارف مىتواند تأمين كند، اتكا دارند. تفصيل اين مسئله دقيق سياسى از مجال ما در اين جا بيرون است، اما همين قدر كافى است كه بگويم اگر تأسيس سياست - يعنى آمد و رفت حكومتها - بر صرف آراى معمولى مردم اتكا مىداشت - هيچ سياستى امكان پيدا نمىكرد. اگر جهان سياست از اين وجه بنيادين همان گونه رقم زده مىشد كه مثلاً تعيين قيمتها يا برنامهها و دولتها به طور معمول رقم مىخورد، نه تنها بناى سياست هستى شناور و لرزانى مىشد كه هرگز از زمين بلند نمىشد، بلكه تكامل جامعه بشرى نيز ناممكن مىگرديد.پىنوشتها
1.عضو هيأت علمى دانشگاه تهران.
2.نظريه مزبور توسط دكتر مصطفى ملكيان در كرسى نظريهپردازى دفتر جنبش نرمافزارى و توسعه علوم اسلامى معاونت پژوهشى دفترتبليغات اسلامى حوزه علميه قم ارايه شد و مورد نقد و بررسى محققان قرار گرفت. به منظور دسترسى آسانتر پژوهشگران به متن نظريه و تسهيل در فهم و مقايسه، متن نظريه مزبور در آخر همين مقاله آورده شده است.
3. كار ذيل ضمن اشاره به اين غفلت به روند روبه رشد مطالعات تاريخى در سالهاى اخير در اين زمينه اشاره دارد. ر.ك:Nash, David )2991( Secularism, Art and Freedom. lelcester, London and Newyork: leicester university press, pp.1-2.
4. سكولاريزم به عنوان يك جريان و جنبش فكرى خاص از لحاظ رويكرد به دين مواضع متفاوتى داشته است. بعضى صورت راديكال و ضد دينى داشتهاند، اما بعضى ديدگاه لاادرى كه تنها ربط دين و خدا را با سعادت اين دنيايى مورد تشكيك قرار مىدادهاند. رجع به: همان، فصل اول و فصل هشتم.
5. ملكيان، مصطفى (الف 1382) سكولاريزم و حكومت دينى، جزوه منتشره توسط دفتر تبليغات اسلامى حوزه علميه قم.
6. همان.
7. همان.
8. همان.
9. ملكيان، مصطفى (ب 1382) سكولاريزم و حكومت دينى، جلسه اول، كرسى نظريهپردازى و نقد انديشه، شماره 2. متن اين نشست كه در قم برگزار شد در آدرس ذيل وجود دارد.http://www.Danaee.com
10. اين مثال از متن مكتوب يا جزوه گرفته شده است. در نشست مثال ايشان در مورد وزن يك ليوان بود.
11. متأسفانه آقاى ملكيان در جلسه بحث نظر بنده در اين خصوص را به شكل غلطى صورتبندى كرد. ايشان اين تلقى را به شنوندگان داد كه گويى بنده از سياست معمول جهان دفاع مىكنم، حال آن كه ايشان از سياست مقيد به حقيقت دفاع مىكند. ايشان ظاهراً به اين نكته توجه نداشتند كه موضوع آنچه مىنمايند نيست. بحث بنده اين بود كه صرف نظر از درستى يا نادرستى نظر ايشان، در نظريه دليلى بر صحت آن اقامه نشده است. همانطوريكه در دنباله نشان خواهم داد، در واقع نيز معيار اصلى ايشان نه اصالة الحقيقه بلكه اصالة الرأى عقل عرفى است. براى صورتبندى ايشان از مشكل مطروحه توسط بنده رجع به: ملكيان، ب 1382.
12. آقاى ملكيان در نشست (ب1382) متذكر شدند كه از ماهيت تجويزى جهان سياست و احكام سياسى آگاهند و از باب ابتناء هر قضيه تجويزى به يك قضيه اخبارى، معيار تحقيق پذيرى بالفعل را مطرح كردهاند. در اينجا چند نكته وجود دارد. اول اينكه اين مثل تعريف شى به لازم آن است كه گرچه از اين حيث اشكال منطقى ندارد اما از اين جهت كه امر سياسى را با چيزى تعريف مىكند كه جوهره سياست را نمىسازد مشكل دارد. به علاوه چون در سياست تجويزها اساسى است، با اين نحوه صورتبندى از مسئله سياست ايشان مانع از آن مىشوند تا خواننده يا شنونده در يابد در واقع حكم ايشان اين است كه: بايستى از احكام عقل عرفى يا علم تجربى تبعيت كرد. اگر مسئله اينطور تقرير مىشد روشن مىگرديد كه اصل مدعا به عنوان معيار ارائه شده است و هيچ دليلى بر لزوم اخلاقى - ارزشى اين حكم ارائه نگرديده است.
13. ملكيان، الف 1382.
14. همان، ايشان در نشست (ملكيان، ب 1382) به عنوان «يك بحث صغروى كوتاه به اين مطلب اشاره مىكند كه «به نظر من گزارههاى دينى و مذهبى، از آن رو كه دينى و مذهبىاند، هيچ كدام ابجكتيو بالفعل نيستند و همه، يا سابجكتيو يا آبجكتيو بالقوهاند».
15. همان.
16. خطبه 40، نهج البلاغه صبحى الصالح، قاهره: 1967، ص 3 - 82.
17. ملكيان، ب 1382.
18. همان.
19. همان.
20. و امرهم شورى بينهم، قرآن كريم، سوره شورى.
توجه شود كه ضمير «هم» به مؤمنين برمىگردد كه اوصاف آنها پيش از خصوصيات روحى - رفتارى آنها را مشخص ساخته است.
** متن نظريه مصطفى ملكيان كه مورد نقد مقاله حاضر قرار گرفته است: