دين و دولت در انديشه هابز، لاك و كانت‏

عبدالوهاب فراتى 1

تاريخ دريافت: 17/10/84
تاريخ تأييد: 20/11/84

دغدغه اين نوشتار، توصيف و تحليل رابطه دين و سياست در انديشه مدرن است. گرچه متفكران زيادى در عصر مدرنيته به نسبت‏يابى دين و سياست پرداخته‏اند، تمركز بر سه متفكر بزرگ اين دوره؛ يعنى هابز، لاك و كانت، كمك خواهد كرد تا برخى از ريشه‏هاى مجادلات كنونى ايران درباره نسبت دين و سياست را كشف كنيم.
تفكيك دين طبيعى از مذهب مدنى و ابزار نگارى دين در نظريه هابز، تفكيك نهاد دولت از نهاد دين و بنيان‏گذارى نظريه سكولاريزم در نظريه لاك و بالاخره تأويل بردن دين وحيانى به اخلاقى در نظريه كانت، شايد مهم‏ترين نظريه‏هاى موجود باشند كه تأملى دوباره مى‏طلبند.

واژه‏هاى كليدى: دين طبيعى، دين مدنى، دين وحيانى، دين اخلاقى، دولت، سلطنت، جمهورى و دموكراسى.

مقدمه‏

به نظر مى‏رسد امروزه بحث از دين و سياست در غرب، منسوخ شده و گفت و گو درباره آنها اهميت تاريخى داشته باشد. در غربِ كنونى سياست به شدت توسعه يافته است. حال آيا سخن از رابطه آن دو در انديشه غرب مفيد است. «موريس باربيه»2 معتقد است كه جست‏وجوى جوانان غرب از معنويت و تأثيرگذارى باورهاى مذهبى در سياست در برخى از كشورها از جمله فرانسه، همواره افق روشنى از پرسش مذكور به ما ارائه مى‏دهد. همچنين طرح ديدگاه‏هاى مختلف در اين باره، به تعميق گفت‏وگوى سياست‏هاى دينى كشورمان كمك خواهد كرد. در اين مقاله ديدگاه سه تن از متفكرين غرب؛ يعنى هابز و لاك و كانت مورد بررسى قرار مى‏گيرد.

1. توماس هابز (1588 - 1679)؛ برداشت ابزارى از دين يا يهودى سازى مسيحيت‏

هابز و لاك هم عصر رويدادهاى نيمه نخست سده هفدهم بودند كه انگلستان را دست‏خوش اختلافات دينى كرده بود. هابز دين را سرچشمه مناقشه و تهديدى براى صلح و امنيت مردم مى‏دانست و لاك خواهان جدايى كليسا و دولت گرديد و هر يك برون رفتى متفاوت برگزيدند.
طرح نظرات هابز در اين دوره درباره مذهب بيش از نظراتش درباره دولت، حساسيت برانگيز بود. گرچه او در تدوين نظريه‏اش درباره دولت، بر ضد تفكر ارسطويى گام برداشت و با تمسخر متافيزيك ارسطو تلاش‏هاى فكرى او را، نه فلسفه، بلكه ارسطوفه ناميد.3
در دوره‏اى كه هابز مى‏زيست به تفكر ارسطو نگاهى انتقادى مى‏شد.4 دولت هابز برخلاف سنت ارسطويى، نه طبيعى، بلكه مصنوعى بود كه با اتكا به رضايت مردم تأسيس مى‏گرديد؛ اين دولت كه بر فرضيه «وضع طبيعى» تكيه زده بود به شدت ضد ارسطويى بود. هابز برخلاف ارسطو كه عارى كردن مردم از تعاملات اجتماعيشان را به معناى تهى ساختن آنان از بخش عمل انسانيت، مى‏دانست، مردم را در وضع طبيعى به صورتى تصور مى‏كرد كه گويى هم اينك از زمين سر بر آورده و ناگهان مانند قارچ رشد كرده‏اند بى آن كه هيچ نوع تعهدى در مورد هم داشته باشند. علاوه بر اين، هابز برخلاف ارسطو كه انسان‏ها را به لحاظ ماهيت به چند گروه تقسيم مى‏كرد، آنها را از نظر توانايى‏هاى جسمى و ذهنى كاملاً برابر مى‏دانست. البته او منكر تفاوت‏هاى واقعى در استعدادها و مهارت‏ها نمى‏شد؛ هدف او وصول به استنتاجى سياسى بود؛5 يعنى براى رهايى از وضع پر مخاطره طبيعى بايد حاكمى از پيش خود بسازيم و چنان به او اقتدار بخشيم كه حافظ وحدت و صلح در جامعه انسانى شود. گرچه اقتدار مطلقى كه هابز به اين دولت بخشيد مورد پسند گروهى از سياسيون عصرش واقع نگرديد، اما دولتى بر ويرانه‏هاى وضع طبيعى ساخت كه دولت‏هاى مدرن كنونى وام‏دار آن هستند. ابتناى دولت و حتى خلق اجتماع سياسى براساس رضايت و توافق همگانى، تحليل ماهيت قدرت سياسى و تبيين صلح و يك‏پارچگى به عنوان غايات دولت، از جمله مسائلى بود كه تا قبل از هابز به اين صورت بررسى نشده بودند؛ عمق و گستره تحليل‏هاى هابز از اين گونه امور، به حدّى تعجب و تحسين همگان را برانگيخت كه گفت‏وگوهاى او درباره مطلقه بودن قدرت سياسى را تحت الشعاع قرار مى‏داد. اما آن چه بحث برانگيز شد و در نهايت به ارتداد هابز انجاميد، ادّعاهاى بدعت آميزش درباره مذهب به ويژه مذهب مدنى بود. گرچه هابز در اين جا نيز به سنتى ديگر پشت كرده بود، اين روى‏گردانى برخلاف شماتتش بر ارسطو، نه مورد ترديد قرار گرفته و نه كسى توان بر هم زدن آن را داشت، اما او برخلاف ادعاهاى كليسا، هم سلطنت آن را، سلطنت ظلمت ناميد و هم كشيشان را به منزله مفسران آيات انجيل، بركنار كرد و يك‏سره همه چيز را به دولت مدنى واگذار كرد.
در بررسى آراى هابز در اين باره، ابتدا بايد ميان نظراتش درباره دين به طور كلى و نظراتش درباره مسيحيت به طور اخص تفاوت قائل شويم. گرچه نظرات وى درباره دين در طول عمرش تغيير چندانى نكرد، ديدگاهش درباره مسيحيت به ويژه در لوياتان علناً تغيير كرد و تمام آن چه كه قبلاً براى كليسا پذيرفته بود يك باره به دولت مدنى منتقل ساخت.

الف) دين، امرى طبيعى‏

عقيده هابز درباره دين به مفهوم كلى (يا همان دين طبيعى) اتكا بر روش شناختى گاليله‏6 دارد. گاليله معتقد بود كه علت همه امور از جمله احساسات انسان را بايد در «تفاوت در حركت» جست‏وجو كرد. اين فرضيه كه توسط هابز در مباحث مربوط به موضوع علم مكانيك در رساله منتشر نشده‏اى از او «درباب اصول اوليه» منعكس شده است همان انديشه حركت است. هابز در طرح كلان فلسفى خود كوشيد تا طبيعت انسان و جامعه را بر حسب حركت تبيين كند. هابز به تبع گاليله وضع طبيعى اشيا را حركت مى‏دانست مگر اين كه چيزى آن را از حركت باز دارد. او هم چنان كه تأكيد مى‏كرد «طبيعت به واسطه حركت كار مى‏كند»7 كوشيد تا حركت انسان‏ها را به اعمال دستگاهى مكانيكى و مادى تقليل دهد كه مركب از اندام‏هاى حسى، عصب‏ها، ماهيچه‏ها، قوه تخيل، حافظه و تعقل بود و در واكنش به تأثير اجسام بيرون از خود حركت مى‏كند. انسانى كه تا ديروز موجودى داراى جسم و روح بود و بخشى از وجودش را عنصرى غير مادى، يعنى روح تشكيل مى‏داد هم اينك نزد هابز به موجودى كاملاً مادى تقليل يافت و روان منعكس كننده تأثير اجسام مادى بيرون قلمداد گرديد. گرچه اين دستگاه بدين علت كه همواره اشياى بيرونى بر او تأثير مى‏گذارند خود جنبان نيست، اما به مفهومى غير دقيق خود جنبان است، زيرا در درون خود ميل براى حفظ حركت خويش دارد،8 اين همان فرض اساسى هابز در تحليل ماهيت انسان متفرد در وضع طبيعى است كه انگيزه‏هاى درونى او، وى را به حركت وا مى‏دارد. اين انگيزه نزد هابز همان طمع يا ترس از مرگ است كه كليت فعاليت بدن انسان را تعيين مى‏بخشد، زيرا كل فعاليت او عبارت است از: تلاش در جهت آن چه به حركت دائمى‏اش يارى مى‏رساند و پرهيز از آن چه مانع حركتش مى‏شود.
گذشته از انسان، هابز در متافيزيكش، فرض را بر وجود توالى روابط علّى قرار مى‏دهد؛ به اين معنا كه هر تغييرى در جهان، محصولِ جسم متحرك پيشين است اين توالى بايد از ابديّت آغاز شده باشد. از نظر هابز اين علت اوليه را مى‏توان به لحاظ فلسفى خدا ناميد. اين علت نخستين يا محرك اوليه در نقطه ابديّت، چون انسان و عالم هستى را به وجود آورده، بايد به نحو وصف ناپذيرى، قوى‏تر از هر چيزى باشد كه بتوان تصور كرد. قدرت تصور ناپذيرى كه به لحاظ روان‏شناسى، ضرورتاً حس اطاعت را در ميان آدميان بر مى‏انگيزاند، همان دين طبيعى است كه علت اوليه را به عنوان خداوند مى‏پذيرد و هابز به آن اعتقاد دارد.
هابز امكان وجود واقعى علت اوليه در ابديت را مى‏پذيرد، اما نمى‏توانست بگويد آن علت اوليه چه بوده است. به تعبير خود هابز «سرشت خدا فهم‏ناپذير است؛ يعنى نمى‏دانيم كه او چيست بلكه تنها مى‏دانيم كه هست»9 آيا اين علت اوليه، همان خداى قادر اديان ابراهيمى يا چيز ديگرى مثل انفجار بزرگ است؟ هابز به اين سؤال پاسخ نمى‏دهد؛ او تنها به وجود خدايى معتقد است كه اولاً، فاقد هرگونه صفات و خصوصياتى مثل رحمت، علم و مطلق است؛ ثانياً، نه فرستاده‏اى دارد و نه در آينده كسى را به پيامبرى بر مى‏گزيند و تنها مى‏توان گفت وجود دارد و عقل نيز توان درك چيزى بيش از اين را ندارد.
البته اين برداشت از دين طبيعى، در دوره‏اى كه هابز مى‏زيست به هيچ وجه ارتدادآميز نبود. بسيارى از متألهين مسيحى آن دوره مى‏پذيرفتند كه استدلال فلسفى نمى‏تواند چيزى درباره خدا به آدميان بگويد؛ اين انديشه كه عقل مى‏تواند خداشناسى كاملى به انسان دهد انديشه‏اى ارسطويى بود كه هم هابز به آن اعتقادى نداشت‏10 و هم عصر او به آن نظرى انتقادى داشت. به همين دليل بود كه اعتقاد به خداى مسيحيت با تمام صفات و خصوصيات سنتى‏اش را مبتنى بر ايمان مى‏دانستند نه عقل.
بدين ترتيب، هابز با تكيه بر روش‏شناسى گاليله و دقت در توالى علل به وجود علت اوليه در ابديت پى برد و آن را خدا ناميد؛ خدايى كه مردم در قالب‏هاى گوناگون و با زبانى متفاوت، آن حس اطاعت را نسبت به او، منعكس مى‏كنند. از اين رو، او در لوياتان، از نظر تاريخى بذر دين طبيعى را نه در وجدانيات يا فطريات آدميان بلكه در ترس آنان مى‏داند.11 گرچه به نظر او ترس، ميان آدمى و ساير حيوانات، مشترك است اما ترسِ از چيزهاى نامرئى، تنها مختص انسان است. به همين دليل بذر دين تنها در ميان آدميان يافت مى‏شود. اما چرا ترس از چيزهاى نامرئى به دين طبيعى مى‏انجامد؟ وى آن را بر آيند دو مسئله مى‏داند: 1) آدمى با ديدن هر واقعه‏اى مى‏انديشد كه آن واقعه داراى علتى است؛ 2) آدمى براى كشف علل واقعى اشيا به كنجكاوى مى‏پردازد.12 نتيجه اين دو اضطراب است، زيرا وقتى انسان مطمئن باشد كه براى وقوع پديده‏هاى دنيا، علتى وجود دارد؛ آن‏گاه براى كسى كه پيوسته مى‏كوشد در برابر چيزهاى ترس آور براى خود امنيت خاطرى فراهم كند فراغت از نگرانى آينده ناممكن خواهد بود. اين ترس دائم كه لحظه‏اى انسان را رها نمى‏كند ناشى از ندانستن علل است؛ ندانستن كه موجب ترس و در نهايت موجب احترام، دادن هدايا، عريضه نويسى، سپاس‏گزارى، تسليم بدن و مخاطب قرار دادن با القاب احترام‏آميز و كلمات پسنديده مى‏شود.
هابز تفسير خود از گرايش اوليه آدميان به دين طبيعى را تا قبل از ظهور پيامبران اقوام يهود محدود مى‏كند و به لحاظ تاريخى آن را شامل عصر اسطوره و يونان باستان مى‏سازد؛ عصرى كه آدمى نگران حال و آينده است و قلبش در سراسر روز از ترس مرگ و تهيدستى و مصائب ديگر آزرده مى‏شود و جز در خواب، آرامش ندارد، اما چون پاسخى الهى نمى‏يابد و راهى در جست‏وجوى علل اين امور پيدا نمى‏كند به تعداد خودشان شمار كثيرى از ارباب انواع و خدايگان مى‏آفريند.13
به همين دليل او با نقل عبارت «خدايان در آغاز به واسطه ترس آدمى آفريده شده‏اند» تصريح مى‏كند كه اين گفته درباره خدايان متعدد اقوام غير يهودى، بسيار درست است، اما اعتقاد به خداى يگانه بيشتر ناشى از ميل آدميان به شناخت علل اشياى طبيعى بوده است تا از ترس ايشان نسبت به حوادث احتمالى زمان آينده.14
اما اين كه او اعتقاد به علت اوليه در اديان ابراهيمى را ناشى از ترس نمى‏دانست به اين دليل است كه نخواست ايمان مسيحى خود را خدشه دار كند، اما اين گونه نبود زيرا او مسيحى پروپا قرصى به حساب نمى‏آمد. او همانند جان لاك پس از طى دبيرستان و ورود به يكى از كالج‏هاى دانشگاه اكسفورد به استخدام يكى از خانواده‏هاى اشراف در آمد و از ورود به حرفه‏هاى رايج به ويژه كليسا كه بزرگترين مؤسسه استخدام دانش آموخته‏گان بود، شديداً امتناع كرد و بعدها نيز علناً به دشمنى با كليسا پرداخت. او حتى به هنگام مرگ، كشيش نطلبيد و آيين فوت دينى را به جاى نياورد.15 شايد رعايت حال ديگر مسيحيان او را ناگزير مى‏ساخت ايمان مسيحى را چنين تفسير كند.

ب) مذهب امرى مدنى‏

روشن شد كه هابز نسبت به دين طبيعى، نظرى خدا پرستانه دارد؛ نظرى كه غير مذهبى و خالى از اعتقاد به پيامبران بود. اما اين كه چگونه مى‏توانست اين نوع خدا پرستى را با مذهب مدنى تركيب كند، اين بود كه دين طبيعى را معطوف به عقل سليم مى‏كرد، اما برخلاف تفكر ارسطويى، عقل را قادر به شناخت ابعاد و كنه خداوند نمى‏دانست. در حالى كه اعتقاد به خداوند مسيحى را معطوف به ايمان مى‏دانست؛ يعنى هم چنان كه مى‏توانيم به هر حادثه تاريخى ديگرى كه خود شاهد وقوع آنها نبوده‏ايم ايمان داشته باشيم، در اين جا نيز براساس شواهد معتبر تاريخى به خداى مسيح ايمان مى‏آوريم.16
با اين همه، هابز در ايمان به مسيحيت دچار مشكلات يا پرسش‏هاى متعددى شده بود كه بايد از رهگذر پاسخ به آنها، راهى براى رسيدن به مذهب مدنى بيابد. در واقع پاسخ‏هاى او و تركيب آنها، تمهيداتى براى حل مناقشات مذهبى و تعهدى به وفادارى به «دولت مطلقه» محسوب مى‏شد كه مى‏بايست منشأ همه امور تلقى گردد. نخستين مشكل، آن بود كه چگونه متافيزيكش با برخى از آموزه‏هاى غير مادى يا پاره‏اى از جزئيات سنتى مذهب مسيحيت به سازگارى مى‏رسد؟ مثلاً چگونه مى‏توان انكار امكان وجود موضوعات غير مادى مثل ارواح و حيات جاويدان را با آيات متعدد عهدين در اين باره سازش داد؟
عالَم، يعنى كل كيهان، يعنى كل وجودِ همه موجودات مادى، يعنى جسمانى و داراى حجم، يعنى ابعاد طول، عرض و عمق است و نيز هر جزء از يك جسم نيز جسم است و داراى ابعاد مشابهى است و در نتيجه هر بخشى از عالم، جسم است و آن چه جسم نيست جزئى از عالم نيست و چون عالم، كل است آن چه جزئى از آن نيست هيچ است و در نتيجه در هيچ جا نيست.17
براساس اين متافيزيك، ارواح يا روح چون فاقد حجم‏اند هيچ‏اند و وجود ندارند، اما هابز استدلال مى‏كند كه «از اين مطلب چنين بر نمى‏آيد كه ارواح هيچ‏اند»،18 زيرا آنها داراى ابعادند و بنابراين واقعاً جسم‏اند.» البته او در توجيه ماده انگارانه اين امور به تأويلات متعددى دست مى‏زند. از يك‏سو روح در آيات كتاب مقدس را به معناى مادى ترجمه مى‏كند؛ گاهى آن را به معناى باد يا نفس‏19، زمانى به معناى برخوردارى از فهم خارق‏العاده، احساسات خارق‏العاده يا بهره‏مندى از عطيه پيش‏گويى از طريق خواب و رؤيا يا به معناى زندگى يا تبعيت از اقتدار20 يا اجسام هواگون‏21 قلمداد مى‏كند و گاهى نيز منظور از روح در آيه: و خداوند در ابر نازل شده و از روحى كه در او مى‏بود گرفته و به هفتاد نفر مشايخ نهاد» را «فكر» مى‏داند؛ يعنى خداوند فكرى در مشايخ القا كرد كه منطبق با فكر مؤسس و تابع آن بود تا آن كه بتوانند نبوت كنند22 و از سوى ديگر تأكيد مى‏ورزد كه كتاب مقدس در هيچ جايى نمى‏گويد كه ارواح غير مادّى هستند.23
منظور از زندگى جاويدان را بر اساس آيات انجيل، زمين مى‏داند: «خداوند بر روى كوه‏هاى صهيون بركت خود و حتى حيات ابدى را عنايت مى‏فرمايد، مراد همين است زيرا كوه صهيون در اورشليم و بر روى زمين است»24 اين تأويلات نشانِ توجيه ماده انگارانه كليه باورهاى غير مادى در انجيل است و منجر به انكار اصول مسيحيت نمى‏شود.
اين ديدگاه منشأ پيدايش مشكل ديگرى مى‏شد كه اصول مسيحيت چيست كه اعتقاد به آنها، در ذيل متافيزيك هابز، ايمان به مسيح را خدشه‏دار نمى‏سازد؟ هابز معتقد بود كه صرفاً بايد معتقد باشيم كه عيسى، همان منجى موعود؛ يعنى مسيح‏عليه السلام است.25 كه تنها اصلِ ضرورى ايمان است و كتاب مقدس آن را لازمه رستگارى مى‏داند. ساير عقايدى كه امروزه در آيين مسيح تعليم داده مى‏شوند - كه البته به نظر هابز بخش عمده‏اى از آنها قابل مناقشه هستند - در همين اصل اوليه مندرجند و با صعوبت كمتر يا بيشترى از آن استنتاج مى‏شوند26 اگر قرار بود كه پذيرش باطنى كل عقايد آيين مسيحيت، لازمه رستگارى باشند در آن صورت هيچ چيزى در جهان به اندازه مسيحى شدن دشوار نمى‏بود.27
در درجه بعد، هابز مهم‏ترين عقيده‏اى كه از اين اصل با اندك صعوبتى استنتاج مى‏كند، نفى سلطنت اين جهانى مسيح و حوالت آن به جهانى ديگر است. قلت صعوبت نيز بدين علت است كه منجى ما به صراحت مى‏گويد:28 سلطنت من زاده اين جهان نيست».29 اما اگر مسيح وقتى بر روى زمين بود سلطنتى نداشت بايد پرسيد كه غايت آمدنش در مرتبه اول چه بود؟ تجديد پيمان سلطنت خدا، سلطنتى كه به حكم عهد عتيق از آن خدا بود و لكن به واسطه طغيان بنى اسرائيل در انتخاب شائول منقرض گشته بود.30 سلطنت خداوند؛ يعنى قدرت حاكمه او بر اتباع كه از طريق رضايت و توافق ايشان به دست آمده است، مملكت خداوند در اغلب آيات كتاب مقدس به معناى سلطنت در مفهوم درست و حقيقى آن است كه به واسطه رأى و نظر قوم بنى اسرائيل به شيوه خاصى تأسيس شده است. در اين معنا آن قوم، خداوند را به موجب ميثاقى كه با او بستند به عنوان سلطان برگزيدند و بر اساس آن، خداوند به ايشان تصرف سرزمين كنعان را وعده كرد.31 در اين ميثاق، ابراهيم از جانب خود و ذريّه‏اش، عهد مى‏بندد كه از خداوند كه با وى سخن گفته، فرمان‏بردارى كند و خداوند نيز به نوبه خود عهد مى‏بندد كه سرزمين كنعان را براى هميشه به تصرّف ابراهيم در آورد و به ياد بود و نشانه اين عهد و ميثاق رسم ختنه را مقرر مى‏دارد (ميثاق يا عهد عتيق). همين حكومت در هنگام تجديد همان عهد و ميثاق از جانب موسى در طور سينا آشكارا سلطنت خاص خدا بر يهوديان ناميده مى‏شود.32
اين سلطنت، سلطنت مدنى بود و در آغاز به معناى تكليف و التزام قوم بنى اسرائيل، نخست به پيروى از قوانينى بود كه موسى از طور سينا براى آنها آورده و سپس كاهن اعظم موقتاً آن قوانين را از نزد كروبيّان در قدس الاقداس برايشان آشكار ساخت، ولى اين سلطنت با انتخاب شائول كنار گذاشته شد، اما بنا به پيش‏گويى انبيا به وسيله مسيح احيا خواهد شد.33
اما احياى مجدد سلطنت خداوند به معناى برپايى سلطنت مسيح در اين جهان نيست بلكه از آنِ جهان ديگرى است، از اين رو دوران فاصله و فترت ميان عروج مسيح و رستاخيز عمومى نه دوران حكومت بلكه دوران نوزايى و احيا خوانده مى‏شود؛ يعنى دوران تمهيد آدميان براى بازگشت مجدد و پرشكوه مسيح در روز قيامت. پس در دوره فترت احياى حكومت بالفعل نمى‏تواند در كار باشد، كار كارگزاران مسيح، تنها بشارت است؛ يعنى اعلام مژده و انجيل مسيح و تمهيد شرايط بازگشت مجدد او.
بى‏شك اصرار هابز بر نفى سلطنت عيسى‏عليه السلام به سبب نتايج مهمى بود كه در پى آن ادّله مى‏آمد. نخستين نتيجه، تداوم سلب حكم‏رانى پيشوايان دينى مسيح در اين جهان يا همان دوره فترت بود، به موجب اين مسئله، صاحبان كليسا هيچ گونه قدرتى ندارند تا آن كه آدميان را به خاطر ايمان نياوردن كيفر بخشند و يا سخن ايشان را نقض يا ابطال كنند.34
از اين رو گرچه مسيح باز نگشته و سلطنت خداوند احيا نشده است، اما كليساى موجود نمى‏تواند مدّعى نيابت‏35 و به نام او خواستار تبعيت ما باشند، چرا كه منجى ما فرستاده شد تا يهوديان را ترغيب كند كه به سلطنت پدرش، يعنى خدا باز گردند و نيز غير يهوديان را به پذيرش آن سلطنت فرا خواند نه آن كه در جلال و شكوه به عنوان نايب و نماينده او پيش از آن كه روز جزا فرا رسد بر مردم حكومت كند.36 به همين دليل تعاليم مسيح با قوانين يهوديان يا قوانين قيصر در آن زمان مغاير نبود؛ سلطنتى كه وى مدّعى آن بود قرار بود در جهان ديگرى برقرار گردد. او به همه آدميان آموزش مى‏داد در اين فاصله زمانى از كسانى فرمان‏بردارى كنند كه جاى موسى نشسته‏اند. وى به ايشان (حواريون) اجازه داد تا هم چنان ماليات خود را به قيصر بپردازند و خود از پذيرش منصب قضاوت و حكومت سرباز زنند.37
اما برخلاف صراحت انجيل بر نفى سلطنت مسيح و صاحبان كليسا در اين جهان، هابز معتقد است كه انجيل بر نيابت عمومى حكّام مدنى صراحت دارد،38 در واقع حكام مدنى همان كسانى‏اند كه جاى موسى نشسته‏اند و مسيح به صراحت بر تبعيت از اوامر آنها امر فرموده است.39
تبعيت از حكّام مدنى نيز در دوره فترت نه مخلّ ايمان است و نه ناسازگار با آن، چرا كه اولاً، ايمان هيچ رابطه‏اى با اجبار يا فرمان‏دهى ندارد»40 كه پيشوايان دينى به موجب چنين ارتباطى خواهان حكم‏رانى بر مردم شوند. ثانيا، اگر حاكم مدنى مسيحى باشد در آن صورت به اين اصل كه عيسى همان مسيح است و نيز همه اصول مندرج در آن اصل را مجاز مى‏دارد و آن اصل كل ايمان لازم براى رستگارى است. اما اگر حاكم مدنى بى‏دين باشد. مخالف او مرتكب گناه بر ضدّ قوانين الهى مى‏شود و اندرزهاى حواريّون را كه همه مسيحيان را در همه امور به اطاعت از شهرياران خود و همه كودكان و خدمت‏كاران را به فرمان‏بردارى از اوليا و اربابان خويش فرا مى‏خواندند ناديده مى‏گذارد و ردّ مى‏كند و چون ايمان مسيحيان درونى و رؤيت ناشدنى است، پس آنها از همان آزادى و جوازى كه همگان از آن برخوردار بودند، برخوردارند.»41 چرا كه ايمان و بى‏ايمانى هيچ گاه تابع فرامين آدميان نيستند.42
با اين همه، آن چه به كليسا قدرت مى‏بخشيد مرجعيت او در تفسير كتاب مقدس بود؛ مرجعيتى كه مى‏توانست به نوعى اقتدار مدنى دولت را تحت الشعاع قرار دهد. از اين رو، سوّمين مشكل هابز اين بود كه روشن سازد كه چه كسى مى‏تواند در تعبير كتاب مقدس حجيت داشته باشد؟ آيا داورى شخصى مخاطبان عمومى كتاب انجيل ملاك است؟ قطعاً هابز به آن پاسخى منفى مى‏داد، چرا كه از نظر او، حجيت افراد در تفسير انجيل منجر به وضع طبيعى مى‏گردد. بنابر گزارشى كه ريچاردتاك از «اصول قانون و رساله شهروند مى‏دهد، هابز حجيت تفسير از كتاب مقدس را به كليسا واگذار كرده بود43 چيزى كه در لوياتان از آن روگردانده و تفسير كتاب مقدس را به حاكم مدنى مى‏سپارد:
هيچ كس جز شخص حاكم در دولت مسيحى هم چون ابراهيم در درون طايفه خود نمى‏تواند از كلام خدا آگاه گردد، زيرا خدا تنها با ابراهيم سخن گفت و تنها او مى‏دانست كه خداوند چه گفته است و تنها او مى‏توانست آن گفته را براى طايفه خود تفسير كند، بنابراين آنان كه جانشين ابراهيم در دولت‏ها هستند تنها مفسران كلام خداوند محسوب مى‏شوند.44
هابز چنان كه قبلاً حق عمومى حاكم در خصوص تعيين معانى كلمات را به رسميت شناخته بود هم اينك آن را به تعيين معانى كلمات خداوند نيز تسرّى مى‏دهد تا بدين صورت ايمان مردم را از تشتّت و آشفتگى رها سازد.
از اين رو هابز با نفى سلطنت دنيوى مسيح هم دولت را بر كليسا مسلط ساخت و هم حجيت كليسا و حتى گزاره‏هاى دينى را تابعى از اراده آن قرار داد، اكنون دولت در نظر هابز هم منشأ اقتدار مدنى و هم باور دينى مردم است. اين مناصب چند گانه‏اى كه هم اينك در دولت به وحدت رسيده چيزى است كه كتاب مقدس از مسيح و كليسا، سلب و به دولت عطا كرده است،45 تلفيق و ادغام حق سياسى و حق مذهبى در حكام مسيحى‏46 بنا به تفسير هابز از كتاب مقدس بيشتر تكيه بر عهد عتيق دارد، در واقع، با استناد به آيات عهد عتيق مى‏كوشد تا قرائتى يهودى از مسيحيت درباب دين و سياست ارائه كند؛ قرائتى كه در آن، دولت هم شبان مردم و هم نماينده شخصى خدا است. اين روايت كه به «يهودى سازى مسيحيت» شهرت يافته به عينه در بندهاى ذيل آمده است:
1. هم چنان كه خانواده و ذرّيه ابراهيم كه بلا واسطه مورد خطاب خداوند نبودند، از ابراهيم، پدر، سرور و حاكم مدنى خود اطاعت مى‏كردند، در همه دولت‏ها آنان كه از هيچ وحى و الهام مافوق طبيعى برخوردار نباشند مى‏بايد چه در اعمال بيرونى و چه در پذيرش ايمان و دين از قوانين حكام خود تبعيت كنند؛
2. هم چنان كه ابراهيم مى‏توانست هر مدعى ديدن خواب يا رؤيا و روح خصوصى و يا هرگونه وحى و الهام ديگرى از جانب خداوند مى‏شد و از عقايدى كه ابراهيم منع كرده بود جانبدارى كند، مجازات كند، حاكم مدنى نيز همان جايگاهى دارد كه ابراهيم در بين طايفه خود داشت و قانوناً هر كسى را كه خواب يا رؤياى خصوصى را در مغايرت با قوانينى عَلم كند مجازات نمايد؛
3. هيچ كس جز شخص حاكم در دولت مسيحى هم چون ابراهيم در درون طايفه خود، نمى‏تواند از كلام خدا آگاه گردد، زيرا خدا تنها با ابراهيم سخن گفت و تنها او مى‏دانست كه خداوند چه گفته است و تنها او مى‏توانست آن گفته را براى طايفه خود تعبير و تفسير كند و بنابراين آنان كه جانشين ابراهيم در دولت‏ها هستند تنها مفسّران كلام خداوند محسوب مى‏شوند.47
بدين ترتيب «هر كس در بين يهوديان، صاحب حاكميت بر كشور بود همان كس نيز واجد اقتدار عاليه در امور مربوط به پرستش آشكار و ظاهرى خداوند نيز بود و نماينده شخصى خدا به شمار مى‏رفت‏48 در نتيجه حاكم مدنى حوزه اقتدار گسترده‏اى دارد؛ حوزه‏اى كه ماهيت ايمان سنتى را دگرگون مى‏كند و همه چيز حتى معيارهاى خوب و بد اخلاقى را به تابعى از اراده حاكم مدنى مبدل مى‏سازد:
1. گرچه كتب مقدس عهد جديد حاوى قواعد كامل آيين مسيحيت‏اند لكن به موجب هيچ اقتدار ديگرى جز اقتدار شهريان و مجامع صاحب حاكميت قابل تبديل به قانون نيستند.49
2. حق تشخيص اين كه چه عقايدى با صلح و آرامش سازگار است و مى‏بايد به اتباع آموزش داده شود در همه دولت‏ها به نحو تفكيك ناپذيرى، ملحق به قدرت مدنى حاكمه است؛ خواه آن قدرت در دست يك تن يا مجمعى از كسان باشد.50
3. حاكم و سلطان مسيحى هم از اختيار تعليم و تبليغ برخوردار است و هم داراى اذن و اجازه غسل تعميد و اجراى مراسم مقدس عشاى ربانى و نيز تقديس و تخصيص معابد و پيشوايان دينى براى خدمت به خداوند دارد.51
4. ارسطو و ديگر فلاسفه خارج از دين، خوب و بد را بر حسب اميال انسان تعريف مى‏كنند و اين تعريف مادام كه ما هر يك از آدميان را تابع قاعده و قانون خاص خودش تلقى كنيم درست است، زيرا در وضعى كه آدميان هيچ قاعده و قانون ديگرى جز اميال و خواهش‏هاى خود نداشته باشند هيچ قاعده كلى و عامى درباره اعمال خوب و بد نمى‏تواند وجود داشته باشد، اما در هنگام وجود دولت چنين ملاكى، ديگر صادق نيست؛ در اين حال نه اميال آدميان خصوصى بلكه قانون كلى كه مظهر اراده و خواست دولت است ملاك و معيار به شمار مى‏رود.52
5. و بالاخره اين كه حاكم مدنى از هر نوع قدرت و سلطه‏اى كه براى اعمال حكومت بر اعمال ظاهرى آدميان چه در حوزه سياست و چه در حوزه مذهب به آدمى قابل تفويض باشد برخوردار است و بر اتباع خويش از هر حيث حاكم است و او مى‏تواند قوانينى را كه خود مناسب‏ترين قوانين تشخيص مى‏دهد براى اعمال حكومت بر اتباع خويش وضع كند و اين كار را هم به عنوان دولت و هم به عنوان كليسا انجام مى‏دهد، زيرا دولت و كليسا يكى و يك‏سان است. در صورتى كه حاكم خود بخواهد مى‏تواند اعمال حكومت بر اتباع خويش در امور مذهبى را به پاپ واگذار كند، اما در آن صورت پاپ از اين لحاظ تابع حكّام است و آن مسئوليت را در قلمرو حاكم ديگرى به عنوان حقى مدنى و براساس حق حاكم مدنى اجرا مى‏كند نه به عنوان حق الهى و براساس حق خداوند.53
هابز با اين تلفيق در پيكره حاكم مدنى، عملاً ايمان به صحت و اعتبار مستقل اخبار و احاديث تاريخى مسيحيت را به منزله ايمانى سنتى و مرسوم و موضوعى مربوط به احكام حاكم مدنى تبديل كرد. از اين رو، ديگر مذهبى نبود؛ يعنى اگر كتاب مقدس هيچ حجيتى جز آن چه قدرت مدنى بدان ببخشد ندارد در آن صورت اين كتاب هم از نظر آسمانى اصلاً حجيتى ندارد - بدين ترتيب هابز در فرجام تلاش خود در لوياتان، اين راه دوم را به كلى نابود كرد و آن را به مذهب مدنى مبدّل نمود. شايد دليل تصميم اخير هابز بيشتر جنبه تاريخى داشته باشد هم چنان كه او در پايان لوياتان اذعان مى‏كند اين رساله را در اوضاع ناآرام داخلى نوشته است؛54 اوضاع آشفته‏اى كه به نظر او برخاسته از اختلافات مذهبى بود. اختلافاتى كه طرفين را مجبور مى‏ساخت هم ديگر را تكه تكه كنند. او علت اين منازعات را در آزادى‏هاى مذهبى يافته بود و راهى جز پايان دادن به منازعات از راه مدنى كردن مذهب نداشت، برخلاف جان لاك كه تساهل مذهبى و بى‏طرفى كامل دولت در امور مذهبى را برون رفت اين منازعات مى‏دانست، البته او كاملاً از امتيازاتى كه يك حكم‏ران با استفاده از برانگيختن احساسات دينى مردم مى‏تواند به دست آورد واقف بود، ولى چون در زمان خودش شاهد زيان‏هاى سوء استفاده از اعتقادات دينى بود به همين دليل به حاكم اجازه مى‏داد تا از بروز مباحث مذهبى جلوگيرى كند. هابز رمز و رازهاى مذهب را چون قرص‏هاى درمان بخش درست و يك‏پارچه مى‏دانست كه وقتى درست بلعيده شوند خاصيت درمانى دارند اما اگر جويده شوند بدون آن كه تأثيرى بگذارند بالا آورده مى‏شوند.55 در واقع اين تشبيه، نمايان‏گر كليت تلاش او در تأسيس مذهب مدنى است؛ مذهبى كه اگر به تساهل و تشتّت فرجام يابد چيزى جز بالا آوردن و تهوّع به صورت منازعات داخلى ندارد، از اين رو يك‏پارچگى و درستى مذهب آن است كه توسط حاكم مدنى برقرار گردد و هم چون قرصى كامل در دهان بيمار نهاده شود.
آن چه اتفاق افتاد فربه شدن دولت از يك‏سو و نحيف شدن كليسا از طرف ديگر بود؛ كليسايى كه در حوزه به انزوا رفته‏اى، تنها تابعى از اراده حاكم مدنى به حساب مى‏آمد؛ كليسايى كه در رسائل اوليه هابز، مرجع تفسير دين و نماينده خدا بر زمين قلمداد مى‏شد هم اينك هم چون شير بى يال و دمى بود كه به شدت مورد تنفر هابز قرار گرفته است. كليسا بنابر آن چه در فصل چهارم لوياتان تحت عنوان «درباره دولت ظلمت آمده» در تشبيهى معنا دار با اجنّه و ارواح چنين است:
1. كشيشان، آدميان روحانى و آباء روحى هستند. اجنه و شياطين نيز ارواح و اشباحند؛ اجنه و ارواح در ظلمت و اماكن خلوت و گورها سكونت مى‏كنند، كشيشان نيز در ظلمت عقيده و در خلوت صومعه‏ها، كليساها و قبرستان‏ها به سر مى‏برند؛
2. اجنه و شياطين را نمى‏توان دست‏گير كرد و به خاطر آسيب‏هايى كه رسانده‏اند مؤاخذه و محاكمه نمود به همين‏سان كشيشان از محضر محاكم مدنى هم چون جنّ ناپديد مى‏شوند؛
3. كشيشان با ادوار و افسون‏هاى خاص يكى از متافيزيك معجزات و سنت‏ها و كتب مقدس تحريف شده، ساخته شده‏اند جوانان را مى‏ربايند و در نتيجه اين گونه كسان هيچ ثمرى در وجود خداوند ندارند جز آنكه اوامر و فرامين كشيشان اجرا كنند؛
4. اگر كسى منشأ سلطه عظيم كليسا را بررسى كند به سهولت خواهد ديد كه دستگاه پاپ چيزى جز روح و شبه امپراتورى مرده روم نيست كه با تاج بر سر گور آن نشسته است، زيرا دستگاه پاپ از درون ويرانه‏هاى قدرت كافران رومى بدان سرعت پديدار شد و گسترش يافت؛56
5. اجنه و شياطين ازدواج نمى‏كنند كشيشان نيز ازدواج نمى‏كنند؛
6. اجنه و شياطين جز در خيالات مردم نادانى كه متأثر از سنت پير زنان و شاعران قديم‏اند وجود ندارند به همين سان قدرت روحانى پاپ، تنها مبتنى بر ترسى است كه مردم فريب خورده از قدرت تكفير ايشان دارند كه به بهانه گوش دادن به معجزات كاذب و سنت‏هاى نادرست و تفسيرهاى ناروا از كتاب مقدس، مردم را تكفير مى‏كنند.57
به همين دليل اين هم سلكان اجنّه و شياطين مى‏بايد به حكم حاكم مدنى گرد هم آيند و نبايد بدون جواز او اجتماع كنند و چون در همه كشورها انجمنى كه از پشتوانه اقتدار حاكم مدنى برخوردار نباشد غير قانونى است؛ كليسايى نيز كه در هر كشورى تشكيل شود و دولت تشكيل آن را منع كرده باشد اجتماعى غير قانونى خواهد بود.58 اين كه شما كلماتى چون «حكومت دينى» و «حكومت روحانى» را مى‏شنويد و تصور مى‏كنيد كه كليسا نهادى است كه بتواند فرمان براند و بر مسيحيان حكومت كند، چنين نيست؛ اين واژه‏ها به اين منظور ساخته مى‏شوند تا مردم را به دوبينى گرفتار كنند و در نتيجه، ايشان در تشخيص ماهيت حاكم قانونى خود دچار اشتباه شوند. در زندگى دنيوى هيچ حكومت سياسى يا مذهبى جز حكومت دنيوى وجود ندارد و بايد از ميان «شمشير عدالت» و «پسر ايمان» اولى را برگزيد والا ميان اين دو و بدتر از آن در درون قلب دو كس ميان مسيحى و انسان اختلاف مى‏افتد.59
2. جان لاك (1632 - 1704)؛ برداشت ليبرالى از دين تا سكولار كردن مسيحيت‏
نظريه سياسى جان لاك و هابز از جهاتى به يك ديگر شباهت دارد؛ لاك نيز همانند هابز، تفكر سياسى خود را بر برداشتى از وضع طبيعى استوار مى‏كند. گرچه روايت او از اين وضع، به صراحتى كه هابز در لوياتان دارد به طور منظم و روشن در آثارش بيان نگرديده است، اما به راحتى مى‏توان برداشت او از طبيعت انسان را از قطعات متعددى كه در رساله دوم «درباره حكومت» آمده استخراج كرد. لاك درباره حكومت دو رساله نوشته است: رساله نخست، به ردّ نظريه حق الهى پادشاه كه «سر رابرت فيلمر» از آن دفاع مى‏كرد، حجت مى‏آورد؛ به نظر لاك در اين رساله، هيچ شهادتى در دست نيست كه آدم، داراى اقتدار شاهى مفوّض از سوى خدا باشد؛ در رساله دوم كه باز ردّى برگرفته فيلمر است تا دولت مطلقه هابز به بررسى پراكنده آدميان در وضع طبيعى مى‏پردازد، او به منظور برقرارى دولتى غير مطلقه و دموكرات، نخست به بررسى وضع طبيعى آدميان قبل از تشكيل اجتماع پرداخته است. از نظر او آدميان در وضع طبيعى، در كارهاى خود و تصرف در اموالشان آزادى مطلق دارند و تنها قوانينى كه بر آنها حكم مى‏كند قوانين طبيعت است.
«و در كارهاى خود ضرورت ندارد از كسى كسب اجازه كنند يا تابع اراده هيچ مرد ديگرى باشند، و نيز وضع طبيعى، وضع برابرى است كه در آن قدرت و سلطه همه مردمان يك‏سان است و هيچ يك قدرتى بيش از ديگران ندارد و آشكار است كه همه افراد از يك نوع‏اند و يك‏سان در فراوانى طبيعت زاده شده‏اند و همه از قواى انسانى بهره‏مندند و هيچ كس تابع ديگرى نيست.»60
البته مراد لاك از وضع طبيعى نظريه‏اى جديد نبود، اما فرمول بندى فرد باورانه آن امر جديدى است.61 منظور از وضعيت طبيعى فرضيه‏اى است كه اين پرسش را مطرح مى‏كند كه اگر انسان‏ها از همه بندهاى اجتماعى رها شده باشند و امكان داشته باشند به اختيار خود زندگى كنند به چه صورتى درخواهد آمد؟
هابز در پاسخ به اين پرسش، كوشيد تا نشان دهد كه در اين وضع، احساسات آدمى بر عقلش غلبه دارد و در پى آن است كه هر چيزى را از آن خود كند و از آن لذت برد. در اين وضعيت چون مال من و مال تو وجود ندارد، انسان‏ها نمى‏توانند داراى حقوق و وظايف باشند. تنها پس از خروج از اين وضعيت است كه انسان‏ها داراى حقوق و وظايف مى‏شوند؛ در حالى كه لاك معتقد بود آدمى حتى در وضع طبيعى نيز داراى حقوق طبيعى است:
اما وضع آدمى در طبيعت هر چند با آزادى همراه است نمى‏تواند با افسار گسيختگى همراه باشد. هر چند آدمى در آن وضع حق دارد با خود و مال خود هر چه مى‏خواهد بكند، با اين وجود حق ندارد خود را تباه كند و يا آفريده ديگرى را كه در اختيار اوست تباه كند. وضع طبيعت، قانونى دارد كه بر آن حكومت مى‏كند و آن قانون طبيعت است و قانون طبيعت چيزى جز عقل نيست و عقل كه قانون طبيعت است به آدميانى كه با او شور كنند خواهد گفت كه چون آدميان هر يك با ديگرى مساوى‏اند و مستقل و آزادند هيچ يك نبايد با ديگرى در جان و دست و پا و مال و ملك آسيب برساند.62
در نتيجه قانون مكشوف عقل همه را ملزم مى‏سازد كه هيچ كس به جان، سلامت و آزادى و يا مال كسى گزندى نرساند، درست است در اين وضع حاكم يا قاضى دنيوى وجود ندارد، اما وجدان آدميان مقيد به قانون اخلاق طبيعى است كه همگان را به آن ملزم مى‏گرداند.63 به همين دليل است كه انسان لاك برخلاف انسان هابز كه تنها اعمال خود را به انگيزه لذات جسمانى و حيوانى انجام مى‏دهد، نداى وظيفه را مى‏شنود و حداقل هر از چند گاهى به آن اعتنا مى‏ورزد در حالى كه انسان هابز هميشه موجودى يك‏سره خودپرست است، انسان لاك موجودى واقعا نوع دوست است.64
گرچه لاك به تبعيت انسان‏ها از قانون اخلاقى در وضع طبيعى خوش‏بين است، اما دل نگران آن است كه مبادا همه در عمل به اين قانون كوتاهى كنند، به عبارتى ديگر وضع طبيعى يك كمبود اساسى دارد و آن اين كه اگر كسى قانون طبيعى را نقض كند نمى‏توان او را مجازات كرد از اين رو، مصلحت انسان‏هاست كه براى حفظ موثرترين آزادى‏ها و حقوقشان، جامعه سياسى را تشكيل دهند:
همواره اين واهمه وجود دارد كه آدمى در داورى و كيفر دادن در وضع طبيعى از راه اعتدال تجاوز كند كه نتيجه‏اش بلوا و اغتشاش باشد. من كاملاً تصديق مى‏كنم كه ايجاد حكومت چاره صحيح براى پايان دادن به وضع ناراحتى است.65
از اين رو انسان‏ها براى گريز از اين وضعيت نامطمئن از حقى كه در وضع طبيعى داشتند صرف‏نظر كرده و آن را به اجتماع مى‏دهند و در مرحله بعد دولت را به منظور پاسدارى از صلح و امنيت تأسيس مى‏كنند. اين دولت همان دولت دموكراتى است كه در مقابل دولت مطلقه فيلمر يا هابز قرار دارد؛ دولتى كه كاهش آزادى‏هاى طبيعى را تنها در صورتى موجّه مى‏داند كه ناشى از رضايت كسانى باشد كه به هم مى‏پيوندند. البته آنها از آزادى‏شان دست نمى‏كشند تا به بردگى راه يابند آنها از اختيارات قانون‏گذارى و اجرايى خود كه در وضع طبيعى به آنها تعلق داشت، دست مى‏كشند و آن را به دولت وا مى‏گذارند تا با ايمنى بيشترى از آزادى‏هاشان برخوردار باشند. به همين دليل است كه جان لاك، پايان دادن به وضع ناراحت كننده طبيعى را به معناى برقرارى حكومت مطلقه نمى‏داند.
از نظر او «سلطان مطلق چيزى جز آدمى‏زاد نيست... اين سلطان حق دارد خود، داور كارهاى خود باشد و مى‏تواند هر آن چه هوس كند با رعاياى خود كند و كسى ياراى پرسش از او نيست و در آن چه مى‏كند همه بايد از او اطاعت كنند... من وضع طبيعى را بر دولت مطلقه ترجيح مى‏دهم.»66 از اين رو، سلطنت مطلقه نه نوع حكومت است و نه جاى‏گزينى خوب براى آن، بلكه اساس سلطنت مطلقه، متناقض با وجود اجتماع سياسى است و شاه مطلق العنان، خود نسبت به رعاياى خويش در وضع طبيعى است، چون افراد وقتى از سلطان آسيبى ببينند داورى نمى‏يابند كه شكايت به او برند و كسى نيست كه بتواند بى‏طرفانه و از روى عدالت و با قدرت ميان سلطان و رعيت داورى كند.
بدين ترتيب، سلطنت مطلقه مغاير با قرار داد اوليّه است و بدون ترديد، خطرى كه از سوى اكثريت، آزادى اقليت را تهديد مى‏كند بسيار كمتر از سلطنت مطلقه است. سلطنت مطلقه نمى‏تواند صورتى از حكومت مدنى باشد و به منزله برون رفتى از وضع طبيعى قلمداد گردد.
اما اين كه چرا انسان از آزادى و سلطنت خود دست مى‏كشد و خود را زير فرمان و نيروى ديگرى مى‏گذارد؟ هابز در پاسخ به اين پرسش معتقد بود كه انسان‏ها در وضع طبيعى نمى‏توانند داراى حقوق و وظايف باشند. و در چهارچوب يك نظم سياسى است كه مفاهيمى چون حق، ناحق و مالكيت معنا پيدا مى‏كنند. به همين دليل، آن جنبه غير احساسى انسان تنها در دولت متجلى مى‏شود و آدمى به مثابه يك شهروند از حقوق و وظايفى برخوردار مى‏گردد. در حالى كه لاك حقوق طبيعى به ويژه مالكيت را حتى در وضع طبيعى معتبر مى‏دانست، اما به دليل بى‏اطمينانى، خواهان خروج از آن بود؛ خروجى كه منجر به دولت مشروطه مى‏شد. و هم چنان كه بعداً مى‏آيد خصائص آزادمنشانه ليبراليش آن را نسبت به وجود مذاهب و تعدد قرائات از كتاب مقدس متساهل مى‏گرداند. در حالى كه برون رفت هابز دولت مطلقه‏اى بود كه به سبب ترس از بازگشت به وضع طبيعى و حفظ وحدت و يك‏پارچگى جامعه، ضرورى بود كه بر تمام امور دنيوى و دينى مردم مسلط شود.
ترسيم جان لاك از دولت تأسيسى بخشى از پاسخ لاك به معضلات عصر خويش بود. اين دولت در ابتدا مى‏بايست منشأ ارثى و الهى خود را از دست بدهد (رساله اول) و با ابتنا بر وضعى طبيعى (رساله دوم) حافظ و پاسدار آن حقوق شود؛ حقوقى كه نه زاييده وجود او بلكه برآمده از آنهاست. اما بخش مهم پاسخ او به آن معضل (اختلافات مذهبى و نوع رابطه دولت با فرقه مذهبى كه به مدت دو قرن، يعنى از آغاز جنبش اصلاح پروتستان، اروپاييان نااميدانه در پى حلّش بودند67) تفكيك حوزه دولت از حوزه دين بود. يعنى در دولت ليبرال لاك دولت بايد به كلى پايش را از امور مربوط به روح آدمى كنار گذارد نه خود منشأ دين رسمى شود و نه از مذهب خاصى در بيرون از نهاد قدرت حمايت كند. لاك على‏رغم اعتقاد به يافتن حقيقت با مدد عقل، به دين نيز اعتقادى وافر داشت و به دور از نگاه‏هاى بدبينانه به دين، اختيار آن را به حاكم مدنى نمى‏داد بلكه بر عكس هابز، مراقبت دقيق حكم‏رانان از دين را منشأ منازعات مذهبى قلمداد مى‏كرد و به همين دليل اصرار مى‏ورزيد كه اگر فرقه‏هاى مذهبى به حال خود رها شوند و از مراقبت و نظارت قواى حكومتى آزاد شوند همه مشكلات حل خواهد شد، زيرا علت اين مشكلات، كوشش دولت براى سركوب فرقه‏هاى مختلف مذهبى و نيز سيطره بر ارواح مردم است كه سبب مى‏شود آنها به ارتكاب اعمال اغفال كننده و فريبنده روى آورند. از اين‏رو، لاك براى حل معضل عصر خويش، تفكيك كامل نهاد دين از نهاد سياست را برگزيد تا با خلاص كردن دين از چنبره قدرت به مجادلات دائمى بين كسانى كه نگران سعادت ارواح آدميان‏اند از يك‏سو و كسانى كه نگران حفظ حكومت‏اند از سوى ديگر پايان دهد.68

الف) نهاد دولت‏

از نظر لاك، دولت، اجتماعى از انسان‏هاست كه فقط براى تأمين، حفظ و پيشبرد منافع مدنى تشكيل شده است. مراد او از منافع مدنى همان زندگى، تن‏درستى، آسايش تن و تملك اشياى خارجى است.69 و كل حوزه اقتدار حكمفرما، صرفاً به مراقبت براى بسط اين گونه امور محدود مى‏گردد، قلمرو قدرت حاكم به هيچ وجه نمى‏تواند و نبايد به امور مربوط به رستگارى ارواح انسان‏ها تعميم داده شود.70 به دليل اين كه:
اولاً، مراقبت از ارواح انسان‏ها به هيچ حاكم مدنى واگذار نشده است چه رسد به اين كه به ديگران اعطا شده باشد. حتى چنين قدرتى با رضايت مردم نيز نمى‏تواند به حاكم مدنى تفويض گردد، چرا كه هيچ انسانى نمى‏تواند تا آن حد نسبت به مراقبت از رستگارى خود بى‏اعتنا باشد كه آن را كوركورانه به اختيار ديگران واگذارد.71 چون ايمان بدون اعتقاد درونى، ايمان نيست؛
ثانياً، مراقبت از ارواح انسان‏ها ربطى به فرمان‏رواى مدنى ندارد، چرا كه قدرت او صرفاً ظاهرى است، اما دين بر حق و سعادت بخش عبارت است از ترغيب درونى ذهن كه بدون آن هيچ عملى مقبول درگاه خداوند قرار نمى‏گيرد. قدرت فرمان‏روايى تا بدان جا نمى‏رسد كه بتواند با استفاده از نيروى قوانين خود، احكام ايمان يا اشكال عبادت را معين كند؛72
ثالثاً، مراقبت و نظارت بر رستگارى ارواح آدميان ربطى به حاكم مدنى ندارد، زيرا شايد سخت‏گيرى بتواند اذهان افراد را دگرگون نمايد و آنان را مجاب كند، اما به هيچ وجه نمى‏تواند به رستگارى انسان‏ها كمك كند.73 دولتى كه به زور مذهبى را ترويج كند نمى‏تواند در مردم ايمان به بار آورد: اگر انجيل و حواريون حجت‏اند هيچ انسانى بدون نيكوكارى و بدون ايمانى كه نه با زور بلكه با عشق به وجود مى‏آيد نمى‏تواند مسيحى باشد.74
از اين‏رو، اين دولت به جاى سركوب جدال‏هاى مذهبى كه برخلاف تعاليم مسيحيت است، بايد نسبت به همه آنها بى طرف و متساهل باشد؛ تساهل و مدارا با آنانى كه از لحاظ دينى با ديگران اختلاف دارند چنان مورد تأييد انجيل و عقل سليم بشر است كه براى افراد بشر هيچ چيز شگفت آورتر از آن نيست كه بدان حد كوردل باشند كه با وجود صراحت و روشنى بسيارش نتوانند ضرورت و فايده آن را درك كنند.75

ب) نهاد دين‏

جان لاك براساس دو دسته از آيات كتاب مقدس، اولاً، سلطنت اين جهانى مسيح‏عليه السلام را نمى‏پذيرد و همانند هابز آن را از آنِ حاكم مدنى مى‏داند؛ ثانياً، با ردّ جانشينى اُسقفان و كشيشان از مسيح‏عليه السلام مسئله سلسله‏وار بودن موضوع جانشينى را منشأ اختلافات عظيم مى‏انگارد:76
ناجى ما به حواريونش گفته است: پادشاهان مردم غير يهود بر آنان خدايى مى‏كنند، اما شما نبايد چنين كنيد... دين حقيقى به منظور اقامه و برپايى جلال و شكوه ظاهرى يا براى دستيابى به حكومت كليسايى يا اعمال قدرت قاهره به وجود نيامده است، بلكه آمده است تا زندگى بشر را براساس قواعد و اصول فضيلت و تقوا تنظيم كنيد.77
از اين رو كليسا به منزله متولى دين يا همان نهادى كه به مراقبت از ارواح آدميان مى‏پردازد بايد در همين حوزه محصور بماند و پا در گليم حاكم مدنى نكند؛ كليسا تنها مى‏تواند در حوزه ارواح آدمى مردمان را تشويق، ترغيب، تذكر و انذار دهد و بيش از اين توانايى در محكوم كردن متخلف را ندارد. آخرين و بيشترين قدرت رهبران مذهبى آن است كه افراد لجوج و خيره سر را از جامعه دينى طرد كند78 با اين همه تكفير كليسا، شخص مرتد را از هيچ يك از مواهب و امكانات مدنى كه قبلاً داشته است نه محروم مى‏كند و نه مى‏تواند محروم كند.79 چنين اعمالى متعلق به حكومت مدنى است و تحت قيمومت حاكم مدنى قرار دارد، قدرت تكفير در اين است كه نقطه نظر جامعه مذهبى در اين باره علناً اعلام شود و در نتيجه وحدتى كه بين اعضاى كليسا و فرد تكفير شده وجود داشت از بين رود.
بدين سان، تكفير به منزله آخرين حربه كليسا شخص مرتد را از «جامعه مذهبى» جدا مى‏سازد و فرد مرتد هم چنان واجد حقوق مدنى است كه قبل از ارتداد داشته است.
از اين‏رو لاك با تفكيك نهاد دولت از نهاد دين، دولتى سكولار بنا كرد كه با در پيش گرفتن سياستى مدارا گونه و پذيرش تمام فرقه‏ها و قرائت‏ها، ثبات جامعه را تأمين و آن را از اغتشاشات داخلى نجات مى‏دهد. حاكم مدنى در حوزه قلمرو خود موظف به رعايت حقوق مدنى همه شهروندان است. به همين دليل به نظر لاك حاكم مدنى نبايد بين افراد از فرقه‏هاى مختلف فرق نهد و حتى زمانى كه به عضويت اين يا آن فرقه كليسايى در مى‏آيد از شمشير خود جهت بسط يك فرقه و سركوب سايرين بهره جويد80. علاوه بر اين حاكم مدنى حق ندارد كليسا را مجبور كند تا از مناسك خاصى پيروى كند، چون اعمال عبادى خداوند تنها در صورتى درست‏اند كه انجام دهندگان آن باور داشته باشند كه اين اعمال مقبول درگاه خداوندست؛ تحميل امورى كه مغاير با حكم وجدان مردم است نه فى نفسه خوب است و نه مقبول خداوند.81
حاكم مدنى در امور مباح حق قانون‏گذارى دارد، اما اين بدين معنا نيست كه هر طورى كه مايل است قانون‏گذارى كند، قانون‏گذارى در اين گونه امور منوط به سه شرط ذيل است: اولاً، خير عمومى محك قانون‏گذارى است؛ ثانياً؛ امورى كه ماهيتاً مباح هستند زمانى كه در خدمت كليسا و عبادت خدا قرار مى‏گيرند از قلمرو اختيارات حاكم مدنى خارج مى‏شوند و بالاخره اين كه از آن جا كه امور مباح بنفسه قادر به جلب رضايت خداوند نيستند، لذا هيچ قدرت يا اختيار بشر نمى‏تواند چنين شأن و حرمتى به اين امور اعطا كند كه انجام آنها موجب رضايت خداوند گردد.82
تنها دولت در مواردى كه برخى از احكام دينى مغاير با مصلحت عمومى است مى‏تواند از اجراى آن جلوگيرى كند، مثل برخى از فرقه‏هاى مذهبى كه معتقد به قربانى كردن فرزندان خويش‏اند83. يا از ذبح گاو در مراسم قربانى به دليل افزايش آنها جلوگيرى كنند.
قانون مدنى در اين گونه موارد، مربوط به مذهب نيست، بلكه ناظر به امر سياسى است؛ يعنى قانون به مراسم قربانى كارى ندارد بلكه ذبح گاوها را ممنوع مى‏سازد.84
البته به شرط اين كه حاكم از قدرت خود سوءاستفاده نكند و ستمى بر كليسا روا ندارد.
ديگر اين كه حاكم مدنى نبايد سخنرانى‏هاى مذهبى را ممنوع كند و مانع بيان عقايد نظرى فرقه‏هاى مذهبى شود85، زيرا اين امور، ربطى به حقوق مدنى مردم ندارد. مثلاً اگر يك يهودى معتقد باشد كه انجيل كلام خداوندست؛ با اين اعتقاد چيزى از حقوق مدنى‏اش را تغيير نمى‏دهد86. يا مثلاً كافرى به اصالت تورات و انجيل شك كند نمى‏توان آن را به عنوان شهروندى شرور و خطرناك مجازات كرد.87 همه اينها بدين دليل است كه وظيفه قوانين مدنى مشخص كردن صدق و كذب عقايد مردم نيست، بلكه وظيفه آنها تأمين امنيت و سلامت جامعه و حفظ جان و مال همه افراد است، لذا نه مشركان، نه مسلمانان و نه يهوديان، هيچ يك نبايد به خاطر مذهب‏شان از حقوق مدنى جامعه محروم شوند، انجيل چنين فرمانى نمى‏دهد.88
در نتيجه، لاك برخلاف هابز كه براى رهايى از آشوب‏هاى داخلى، همه قرائات از دين را به دست حاكم مدنى مى‏سپرد، معتقد بود:
«كه جلوگيرى از تساهل نسبت به كسانى كه افكار متفاوتى دارند منشأ همه آشوب‏ها و جنگ‏هايى است كه به داعيه مذهب در سرزمين مسيحيان رخ داده است.89 رهبران كليسا به دليل طمع و ميل سيرى‏ناپذير به حكومت تحريك مى‏شوند و از جاه‏طلبى مفرط فرمان‏روايان سود مى‏جويند و با موعظه‏هاى مذهبى خود كه با فرامين انجيل و امر به خيرخواهى در تعارض است از خرافه پرستى ساده لوحانه جماعت بى‏فكر كه در ضدّيت با مخالفين عقيدتى خود به خشم آمده‏اند بهره‏بردارى مى‏كنند طورى كه انشعابيون مذهبى و بدعت گذاران از مال و دارايى‏هايشان محروم مى‏گردند و نابود مى‏شوند و بدين صورت اينان مذهب و حكومت را كه فى نفسه دو امر كاملاً متفاوت است در هم مى‏آميزند و خلط مى‏كنند.90

3. كانت (1724 - 1804)؛ برداشت انتقادى از دين تاريخى يا عقلانى سازى مسيحيت‏

تبيين نسبت دين و سياست در دستگاه فلسفى كانت، پيچيده‏تر از پى‏گيرى همين مسئله در انديشه هابز و لاك است. گذشته از اين كه آن دو تجربه‏گرا بودند؛ اساساً، انديشه آنها، داراى نقطه عزيمتى روشن بود كه با ابتناى بر آن، پژوهش‏گر مى‏توانست تمام ابعاد آن را مورد بررسى قرار دهد. در حالى كه يك‏پارچگى دستگاه فكرى كانت ما را با اين مشكل مواجه مى‏كند كه از كدامين نقطه آغاز كنيم؛ چرا كه به قول بريان مگى، بدترين مشكل چنين دستگاهى آن است كه هر چيزى متوقف بر چيز ديگرى است و معلوم نيست كه بايد از كجا آغاز كنيم.91
با اين همه، چنان كه وارناك اشاره مى‏كند92 مى‏توانيم در بحث دين و سياست از جايگاه خدا در سنجش قوه فاهمه شروع كنيم. كانت در نقد عقل محض (1781) به بررسى مسئله معرفت پرداخت و برخلاف سنت فلسفى آن روز عرب به ارائه نظريه‏اى پرداخت كه بر كليت بحث كنونى ما تأثير بسزايى دارد. اغلب فلاسفه قبل از كانت، تصور كرده بودند كه ذهن از نظم جهان بيرون، پيروى يا آن را منعكس مى‏كند؛ در حالى كه كانت رابطه فكر و اشيا را وارونه كرد و گفت اگر جهان را منظم مى‏بينيم، اين محصول ذهن ماست و بايد چنين باشد: چون راه ديگرى براى شناخت وجود ندارد؛ جهان بازتاب ذهن است و نه بالعكس.
نخستين پى‏آمد اين نظريه آن است كه دستگاه مغزى ما تنها هنگامى كه تجربه حسى به آن خورانده شود شناخت را بروز مى‏دهد؛ شناخت، چيزى است كه مابازاء خارجى در طبيعت دارد. از اين رو ما خارج از طبيعت، نمى‏توانيم به شناخت برسيم و از آن چه كه در ماوراى تجربه نهفته است اطلاع كسب كنيم.93
مثلاً خداوند به علت غير محسوس بودن و به تجربه در نيامدن، در فراسوى معرفت ما قرار دارد و نمى‏تواند متعلّق شناخت ما قرار گيرد. به همين دليل به نظر كانت، عقل نظرى قادر به اثبات خداوند نيست و نمى‏توانيم با چنين خردى به ساحت مقدس او وارد شويم.
البته اگر عقل نظرى توانايى بريافت خدا ندارد، توانايى اقدام به نفى وجود او را هم ندارد بلكه ما را در اعتقاد به وجودى كه ماوراى موجودات ديگر است؛ يعنى خدا آزاد مى‏گذارد، ولى حسّ اخلاقى ما را امر مى‏كند كه به آن معتقد باشيم.94
دومين پى‏آمد آن است كه «ذهن» تنها حقيقت را كشف نمى‏كند بلكه آن را نيز به وجود مى‏آورد؛ اين ذهن نه تنها از طريق مقولات خود، نظم و ترتيب را بر تجربه تحميل مى‏كند بلكه در عمل نيز مستقلانه قواعدى براى اعمال خود وضع مى‏كند تا جهانى را كه عقلمان مى‏گويد بايد باشد به وجود آورد؛ اين عقل ماست كه اقتدار ذاتى اصول اخلاقى را باز مى‏شناسد و هم چنين وظيفه ما را در پيروى از آنها مشخص مى‏كند. سربلندى اخلاقى ما تماماً در اين است كه مى‏توانيم و بايد خودمان در حوزه عقل عملى قانون‏گذار خود باشيم.95 اين حوزه همان حوزه اقتدار سوژه انسانى است كه بنيان‏گذار اصول اخلاقى براى خود است. از اين شرح فهميده مى‏شود كه فلسفه كانت جايى براى دين نمى‏گذارد؛ در حالى كه كانت در همين حوزه با دين درگير مى‏شود و همانند هابز و لاك خود را از دين خلاص نمى‏سازد، چرا كه در قلمروى كه عقل عملى، اقتدار دارد دين نيز مدعياتى دارد كه احتمالاً برخى از يافته‏هاى عقل عملى با برخى از مدعيات دين سازگارى دارد. اما آن چه كه براى كانت در اين جا، مهم است؛ او مى‏خواهد اصول اخلاقى را به دور از رهبرى دين (مبتنى بر وحى) نگه دارد و تنها بر ذهن استعلايى سوژه تكيه دهد. به سخنى ديگر او با نپذيرفتن دين الهى، پيشينى بودن دين را كنار مى‏گذارد و اعتقاد به خدا را برخاسته از حسّ اخلاقى مى‏داند.
نتيجه اين كه، كانت با خارج كردن خداوند از متعلق معرفت، وجود آن را به منزله تابعى از اخلاق و لازمى غير قابل انفكاك به حساب مى‏آورد. در واقع، از آن جا كه كانت براى اين اصول اخلاقى، جنبه ابديت، كلى و مطلق قائل است، تحقق آنها را بسته به وجود خداوند مى‏انگارد، زيرا امور مطلق صرفاً از طريق وجود خدا معنا پيدا كرده و تحقق مى‏يابند:96
اخلاق، تا آن جا كه مبتنى بر مفهوم انسان به عنوان يك موجود آزاد است... نه نياز به معناى شى‏ء ديگر دارد كه حاكم بر او باشد و تكليف خود را از آن دريافت كند و نه نياز به انگيزه ديگرى جز خود قانون [عقل‏] دارد كه بخواهد آن را مراعات كند. اگر انسان چنين نيازى در خود احساس كند، حداقل خودش مقصّر است و در هر حال علاج و صلاح آن، به واسطه هيچ موجود ديگرى ممكن نيست، زيرا آن چه از ذات انسان و اختيار او برنخاسته باشد نمى‏تواند نقص اخلاقى او را جبران كند، پس انسان براى سامان دادن به كار خويش... به هيچ وجه نيازمند دين نيست بلكه قوه عقل عملى ناب برايش كافى است... اما اخلاق گرچه در ذات خود نيازمند به تصور غايتى مقدم بر تعيّن اراده ندارد، ولى البته صحيح است كه با چنين غايتى نسبتى ضرورى دارد؛ يعنى بايد غايتى لحاظ گردد كه نه به عنوان دليل و زمينه بلكه به عنوان نتايج ضرورى قواعد اخلاقى با آن غايت منطبق باشد... و آن عبارت است از معناى خير اعلى در جهان كه براى امكان آن بايد يك موجود عالى اخلاقى مقدس و قادر متعال فرض كنيم...، اما آن چه در اين جا واجد اهميت بسيار است اين كه، اين معنا برآمده از اخلاق است نه پايه و اساس آن؛ يعنى غايتى است كه مطرح شدن آن مستلزم فرض قبلى اصول اخلاقى است... به اين ترتيب، انسان به مقتضاى اخلاق در وجود خود احساس مى‏كند براى اداى تكاليف خود به يك غايت قصوا نيازمند است كه بايد به عنوان نتيجه دين اقتضاى اخلاقى به آن بينديشد. پس اخلاق الزاماً انسان را به طرف دين هدايت مى‏كند بنحوى كه بتواند به واسطه آن، خود را به ايده يك قانون‏گذار اخلاقى قادر متعال كه بيرون از وجود انسان است برساند و بگستراند؛ موجودى كه اين تكامل اخلاقى غايت قصواى اراده او (از خلقت جهان) است كه در عين حال مى‏تواند و بايد غايت قصواى انسان نيز باشد.97
در مرحله بعد، كانت با تقسيم دين به دين اخلاقى و دين وضعى مى‏كوشد تا دين اخير را به همان دين عقلانى بازگشت دهد، از نظر كانت، دين وضعى براساس وحى و عقيده كه به ما ابلاغ شده است و نيز براساس وقايعى كه در جريان تحقق و رشد آن دين اتفاق افتاده، استوار است كه دين تاريخى خوانده مى‏شود. از سوى ديگر، دين اخلاقى به علت اتكا بر عقل انسان آزاد، دين عقلى نام دارد. گرچه دين نخست به لحاظ تاريخى بر دين اخلاقى مقدم است و به قول كانت تنها مى‏توان تاريخ آن را به ترسيم در آورد.98 اين دين در نزاع دائمى‏اش با دين اخلاقى سرانجام در مسير تكامل تاريخى‏اش به دومى متحول مى‏گردد و تدريجاً دين اخلاقى (عقلانى) جاى دين وصفى (تاريخى، پرستش و كليسايى) را خواهد گرفت. و دليل اين فرجام نيز به عقيده كانت به يكى بودن دين اخلاقى - در مقابل تكثر اديان تاريخى - و قابليت تعميم آن باز مى‏گردد. تاريخ دين اول از نظر كانت با دين يهود آغاز مى‏شود گرچه اين دين توحيدى است، به دليل ساخت خانوادگى‏اش با وجدان عام بشر سازگارى ندارد يا به سخنى ديگردين يهود اصلاً دين محسوب نمى‏شود بلكه صرفاً اتحاديه‏اى از گروهى از انسان‏هاست كه چون به قبيله خاصى تعلق داشتند تشكل خود را براى يك جامعه مشترك المنافع سياسى به وجود آوردند نه براى يك كليسا99... دليل اين كه آيين يهود اعتقادى دينى نيست روشن است: اولاً، احكام آن از نوعى است كه نهاد سياسى مى‏تواند بر آن بنا شود [و نه يك نهاد دينى‏] و به عنوان قوانين اجبار كننده تأسيس شده است، زيرا فقط به افعال خارجى [جنبه خارجى افعال اخلاقى ]مربوطاند و گرچه احكام ده گانه آن در نظر عقل ارزش اخلاقى دارند، اما چون قابليت تعميم ندارد در آن، نظام قانون‏گذارى با مقتضيات خصلت اخلاقى هم‏آهنگ نيست...؛ ثانياً، تمام نتايج اجرا يا نقض اين احكام و تمام پاداش و كيفر آنها فقط محدود به امورى است كه هر فرد فقط در اين جهان مى‏تواند انجام دهد و آن هم نه به موجب مفاهيم اخلاقى، زيرا نتايج آن به بازماندگان مى‏رسد كه در اجرا يا نقض اين قوانين عملاً دخالت نداشته‏اند و اين امر در يك نهاد سياسى مى‏تواند ابزار احتياط و دور انديشى باشد تا اتباع را به اطاعت وادار كند، اما در يك نهاد اخلاقى خلاف اعتدال و انصاف است. حال چون بدون اعتقاد به زندگى آينده (آخرت) نمى‏توان از دين تصورى داشت آيين يهود قطع نظر از زوايد آن و به صورت خالص فاقد اعتقاد دينى است.100
از اين‏رو، تأمل در معتقدات دين يهود، اين مسئله را آشكار مى‏كند كه قانون‏گذار اين ملت حتى اگر خدا باشد كمترين توجهى به زندگى آينده نداشته است و اين نشان مى‏دهد كه او مى‏خواسته جامعه مشترك المنافع سياسى بنا كند و نه يك نظام اخلاقى؛ ثالثاً آيين يهود براى تأسيس كليساى جهانى متناسب دوران يا كليساى عامّى كه در زمان خود مى‏توانسته ايجاد كند آن قدر كوتاهى كرد تا اين كه ارتباطش با اين ادعا كه قوم برگزيده يهود است، با كل نوع انسان قطع شد به نحوى كه با تمام اقوام به خصومت پرداخت و به همين دليل عدوات همه اقوام را عليه خود برانگيخت.
اين دلايل موجب شد تا كانت متقاعد شود كه دين يهود شأنيت تبديل شدن به دين جهانى را نداشته است. ديانتى كه مى‏توانست شأن جهانى داشته باشد دين مسيح است؛ در واقع، مسيحيت، تكامل يهوديت است؛ يعنى تبلور اخلاقى دين يهود و حذف مفاهيم خانوادگى آن. مسيح آمده بود «تا نه بر نظام قانون‏گذارى عهدكهن و نه كلاً بر هيچ نظام قانون‏گذارى، اساس و مبناى جديدى بنا كند و براى كل جهانيان و نه براى يك ملت خاص»، دين اخلاقى ناب را به جاى دين پرستش معرفى نمايد. معلم انجيل خود را سفير آسمان اعلام كرد و به عنوان كسى كه شايسته اين رسالت است نشان داد كه ايمان بندگى (به صورت اعترافات و اقدامات ايام پرستش) فاقد ارزش است، اما در عوض ايمان اخلاقى تنها عامل قداست انسان است؛ هم چنان كه پدرش در آسمان مقدس است و خوش رفتارى در زندگى به عنوان تنها عامل سعادت، حرمت انسان را محفوظ مى‏دارد.101
البته از نظر كانت تاريخ مسيحيت نيز آلوده به رذايل اخلاقى چون رهبانيت، زهد و... است با اين همه او، دوره خودش را بهترين دوره در كل تاريخ شناخته شده كليسا مى‏داند «زيرا بذر ايمان در دين حقيقى كه اكنون در عالم مسيحيت، گرچه توسط افراد معدودى، اما البته عموماً به بار نشسته است، بدون برخورد با مانع رو به افزايش و گسترش است و اكنون مى‏توانيم در انتظار تقرّب تدريجى به كليسايى باشيم كه موجب اتحاد تمام انسان‏ها و تجسم مرئى (طرح) ملكوت نامرئى خداوند در زمين باشد. زيرا در موضوعاتى كه طبيعت آنها بايد مربوط به اخلاق و اصلاح نفس باشد در تمام كشورهاى اين بخش از جهان [قاره اروپا] عموماً در ميان كسانى كه براى دين حرمت حقيقى قائل‏اند، عقل خود را از زير فشار اراده‏هاى تحكّمى كه اصول عقايد را به رأى خود تفسير مى‏كنند آزاد كرده است.102
براى دست‏يابى به دين عقلانى از رهگذر ايمان مسيحى ضرورت دارد كه اولاً ضمن ارج نهادن به «كتاب مقدس، عقايد مندرج در آن را به عنوان تنها وسيله سعادت و رستگارى به كسى تحميل نكنيم و ثانياً، تاريخ رويدادهاى مقدس را همواره براى اهداف اخلاقى تعليم دهيم. علاوه بر اين بايد كراراً تأكيد و توصيه كرد و نگران بود كه دين حقيقى در اين نيست كه بدانيم يا تشخيص دهيم خدا براى تأمين سعادت ما چه مى‏كند بلكه در اين است كه بدانيم ما خود چه بايد بكنيم تا لايق سعادت باشيم.»103
فرجام تحول دين تاريخى به دين اخلاقى - كه كانت آن را در عصر خويش قريب الوقوع مى‏دانست - آن است كه دين صرفاً در پرتو اخلاق و به واسطه مشروعيت وظايف اخلاقى، عمل مى‏كند. اين همان پسينى شدن دين و تأخر آن از اخلاق است كه قبلاً به آن اشاره شد. مهم‏ترين نتيجه اين مسئله، آن است كه اعتبار امور اخلاقى به دستور خدايى نيست بلكه اخلاق، خود نيز مانند وجود خدا داراى اعتبار عقلانى است؛ هم اخلاق و هم مذهب جزء امور مطلقند، زيرا سرچشمه هر دو يكى است و آن خرد ناب عملى است.
در نتيجه، ذهن (سوژه) - كه نسبتى استعلايى با اشيا پيدا كرد - توانست بدون تكيه بر نيروهاى ماوراى طبيعى، خود اصول اخلاقى را باز شناسد و وظيفه خود را در پيروى از آنها مشخص كند. اين همان اقتدار و حاكميت سوژه در حوزه عقل عملى؛ يعنى اختيار است كه در تداوم سوژه دكارتى، هم اينك، روايت‏گر تمام عيار اومانيسم در دوره مدرن شده است. انسان از اين دوره مكتفى بالذات است و به ابژه قرار دادن هر آن چه خارج از ذهن اوست هم قواعد اخلاقى را تأسيس مى‏كند و هم با عبور از وضع طبيعى، به تأسيس دولت مى‏پردازد، وجه مشترك هر دو اقدام سوژه خود مختار آن است كه هم قواعد اخلاقى و هم دولت، امرى پسينى‏اند، در واقع، انسان مورد نظر كانت، ارتباطش را با الهيات قطع و به جاى اين كه قوانين الهى را كشف كند، قواعد اخلاقى را تأسيس مى‏كند، اين قواعد چون زاييده مفهوم اختيار اويند پسينى‏اند و برخلاف قواعد اخلاقى ارسطو خصلت انكشافى و پيشينى ندارند، با اين همه اخلاق - به علت اهميتى كه در دستگاه كانت دارد - هم بر دين تقدم دارد و هم بر سياست.
تأسيسى بودن دولت نزد كانت در قلمرو عقل عملى؛ يعنى اختيار، يادآور همان برون رفت هابز و لاك از وضعيت طبيعى است‏104 با اين تفاوت كه كانت هم سرشت آدمى را خير مى‏داند و هم مبدأ جهان را خير مى‏انگارد. در واقع با لغزش انسان، شّر بر او عارض شده و جنبه ثانوى و انحرافى دارد و انسان مى‏تواند در طول تاريخ، سلامت روحى و اوليه خود را باز يابد. آدمى با عبور از وضع طبيعى و تأسيس دولت به وضعيت مدنى مى‏رسد؛ وضعيتى كه انسان‏ها عموماً تحت قوانين حقوقى عام - كه در مجموع الزام آور هستند105 - قرار دارند. اما اين وضعيتى نيست كه كانت آن را مطلوب بداند چون - قوانينى كه انسان بايد مراعات كند به محدود شدن اختيار او مى‏انجامد، وضعيت ايده‏آل آن است كه انسان عضو جامعه مشترك المنافع اخلاقى باشد و نه حقوقى؛106 يعنى براساس قوانين اختيار عمل كند نه قوانينى كه نظام حقوقى جامعه از بيرون بر او تحميل مى‏كند. استقرار اين جامعه مستلزم يك قانون‏گذارى عام اخلاقى است كه همان خير برين، يعنى خداوند است‏107، اما چون نمى‏توانيم اراده خداوند را كشف كنيم از امّت يا جامعه الهى دست كشيده و خود به تأسيس «جمهورى» مى‏پردازيم. اين جمهورى نيز واجد دو ويژگى مهم است: اول اين كه، مبتنى بر اختيار يا همان قرارداد بين افراد است و ثانياً، مبتنى بر اخلاق سوژه محور است.
الف) (جامعه آرمانى): يك جامعه مشترك المنافع اخلاقى كه به عنوان نمادى از شهر خدا لحاظ مى‏گردد به اعتبار قوانين اساسى‏اش هيچ شباهتى به يك نظام سياسى ندارد. اين جامعه نه يك نظام پادشاهى است (تحت نظارت پاپ و كاردينال) نه يك نظام اشرافى (تحت نظارت اسقف‏ها و روحانيون كليسا) و نه يك نظام دموكراسى (مبتنى بر الهامات فرقه‏اى و گروهى). بهتر است اين جامعه را به يك خانواده تحت نظارت يك پدر بزرگ اخلاقى نامرئى تشبيه كنيم كه فرزند مقدس‏اش اراده او را مى‏شناسد و در عين حال با تمام اعضاى خانواده هم‏خون است و از طرف خداوند اراده او را به اعضاى خانواده ابلاغ مى‏كند و لذا اينها حرمت پدر را در شخص او پاس مى‏دارند و با يك‏ديگر يك وحدت قلبى آزادانه، كلى و مستمر به وجود مى‏آورند.108
اما در دوره‏اى كه مسيح در ميان ما نيست تا اراده خداوند را باز شناسد و بايد در انتظار برپايى جامعه الهى او در آينده باشيم، نمى‏توانيم اراده خداوند را كسب كنيم، و به همين دليل حاكميت اخلاقى جهان را وظيفه‏اى مى‏دانيم كه بر دوش عقل عملى ما نهاده شده است. اين وظيفه براى اين است كه بدانيم خدا براى ما به عنوان موجوداتِ اخلاقى داراى چه شأنى است. گرچه براى تعيين چنين جايگاهى براى ذات بارى تعالى تمام صفاتى را كه براى تحقق كامل اراده او ضرورى است بايد تصور كنيم و در نظر آوريم، اما اعتقاد دينى مطابق اين نياز عقل عملى عبارت است از: اعتقاد به خدا 1. به عنوان خالق قادر مطلق آسمان‏ها و زمين، يعنى از لحاظ اخلاقى قانون‏گذار مقدس، 2. به عنوان حافظ نوع انسان، حاكم خيرخواه و غم‏خوار اخلاقى او 3. به عنوان مدير و مدبر قوانين مقدس خاص خود، يعنى به عنوان قاضى عادل، اين اعتقاد در واقع حاوى هيچ رازى نيست، زيرا به روشنى تمام، مبيّن نسبت اخلاقى خداوند به نوع انسان است و خود را تماماً به عقل انسان عرضه مى‏كند.109 از اين‏رو، نتيجه دين اخلاقى، اعتقاد به خدايى است كه داراى سه صفت: قداست، خيرخواهى و عدالت است و بايد در حكومت تأسيسى و برآمده از خرد ناب عملى آنها را متجلّى كنيم.
ب) (جامعه مطلوب ممكن): اين اعتقاد در مفهوم ملتى قرار دارد كه جامعه مشترك المنافع تشكيل مى‏دهد و چنين قدرت مافوق سه جانبه‏اى [مقدس، خيرخواه و عادل‏] همواره بايد در آن تصور شود. بنابراين اين كيفيت سه جانبه حكم اخلاقى نوع انسان، در جامعه‏اى مى‏تواند تحقق يابد كه در يك حكومت حقوقى مدنى، ضرورتاً به سه بخش [قواى سه گانه در جمهورى‏] تقسيم شود.110

پى‏نوشت‏ها
1. دانش آموخته حوزه علميه قم و دانشجوى دكتراى علوم سياسى موسسه آموزش عالى باقرالعلوم‏عليه السلام.
2. موريس باربيه، دين و سياست در انديشه مدرن، ترجمه امير رضايى (تهران: قصيده سرا، 1384) ص‏13-14.
3. توماس هابز، لوياتان، ترجمه حسين بشريه (تهران: نشرنى، 1382) ص 542.
4. ريچارد تاك، هابز، ترجمه حسين بشريه (تهران: طرح نو، 1376) ص 121.
5. جين هاميتون، فلسفه سياسى، ترجمه خشاريا ديهيمى (تهران: طرح نو، 1380).
6. هابز در عصر گاليله مى‏زيست و يك بار نيز موفق به ديدار او شده بود. گاليله كه در سال 1632 توسط كليساى رم محاكمه شد در مباحث مكانيكى خود مبدع روش جديدى بود.
7. توماس هابز، پيشين، ص 541.
8. همان، مقدمه مكفرسون، ص 29.
9. همان، ص 344.
10. ريچارد تاك، پيشين، ص 121.
11. توماس هابز، پيشين، ص 144.
12. همان، ص 145.
13. همان، ص 145.
14. ريچارد تاك، پيشين، ص 12.
15. همان، ص 65.
16. همان، ص 339.
17. توماس هابز، پيشين، ص 543.
18. همان.
19. همان، ص 345.
20. همان، ص 346.
21. همان، ص 347.
22. همان، ص 400.
23. همان، ص 521.
24. همان، ص 382.
25. همان، ص 483.
26. همان، ص 488.
27. همان، ص 485.
28. يوحنا، 36:18.
29. همان، ص 406.
30. همان، ص 407.
31. همان، ص 353 - 354.
32. همان.
33. همان، ص 358.
34. همان، ص 415.
35. همان، ص 497.
36. همان، ص 414 - 415.
37. همان، ص 408.
38. همان، ص 497.
39. همان، ص 415.
40. همان.
41. همان، ص 490.
42. همان، ص 415.
43. ريچارد تاك، پيشين، ص 127.
44. توماس هابز، پيشين، ص 397.
45. همان، ص 396.
46. همان، ص 452.
47. همان، ص 396 - 397.
48. همان، ص 405.
49. همان، ص 333 و 436.
50. همان، ص 466.
51. همان، ص 449.
52. همان.
53. همان، ص 452 و 453.
54. همان، ص 571.
55. همان، ص 329.
56. همان، ص 561.
57. همان، ص 562.
58. همان، ص 395.
59. همان، 396.
60. جان لاك، آزادى فرد و قدرت دولت، رساله دوم درباره حكومت، ترجمه محمود صناعى (تهران: هرمس، 1379) ص 103.
61. سون اريك ليدمان، تاريخ عقايد سياسى، مترجم سعيد مقدم (نشر دانش ايران، 1379) ص 145. (توضيح: فرد باورى در فلسفه رواقى و مسيحى، غير سياسى است، يعنى انسان بيرون از نظم سياسى و حتى على‏رغم آن مى‏تواند به عنوان فرد و به گونه‏اى مستقل ظاهر شود و داراى ارزش باشد. در انديشه لوتر، نوعى فرد باورى مذهبى وجود دارد؛ يعنى مهم‏ترين رابطه مذهبى، رابطه ميان خدا و انسان به عنوان فرد است، اما چنين فردباورى به هيچ وجه متضمن فرد باورى سياسى نيست. براى اولين بار است كه در قرن 17 اين انديشه مطرح مى‏شود كه اين وظيفه دولت است كه منافع افراد را حفظ كند.)
62. همان، ص 104.
63. همان، ص 113.
64. خداوندان انديشه سياسى، ج 2، ص 808.
65. جان لاك، پيشين، ص 108.
66. همان، ص 109.
67. خداوندان انديشه سياسى، همان، ص 863.
68. جان لاك، نامه‏اى درباب تساهل، ترجمه شيزاد گلشاهى كريم، (تهران، نشر نى، 1377) ص 56.
69. همان، ص 56.
70. همان، ص 57.
71. همان، ص 58.
72. همان، ص 58.
73. همان، ص 60.
74. همان، ص 50.
75. همان، ص 55.
76. همان، ص 63.
77. همان، ص 49 - 50.
78. همان، ص 66.
79. همان، ص 67.
80. همان، ص 69.
81. همان، ص 87.
82. همان، ص 88 - 89.
83. همان، ص 93.
84. همان، ص 94.
85. همان، ص 95.
86. همان، ص 103.
87. همان، ص 104.
88. همان، ص 123.
89. همان، ص 124.
90. همان، ص 125.
91. بريان مگى، فلاسفه بزرگ، ترجمه فولادوند (تهران: خوارزمى، 1377) ص 298.
92. همان.
93. به همين دليل است كه ما در قوه عقل عملى با پديده شناخت روبه‏رو نيستيم بلكه با ميل سروكار داريم، از اين رو، شناخت در قوه فاهمه، قسيم ميل در قوه عقل عملى و احساس لذت و الم در قوه حكم است نه مقسم آنها.
94. اشتفان كورنر، فلسفه كانت، مترجم عزت اللَّه فولادوند، ص 320.
95. دان كيوپيت، درياى ايمان، حسن كامشاد (تهران: طرح نو، 1376) ص 169 - 170.
96. به همين دليل است كه خداشناسى كانت به خداشناسى اخلاقى مشهور است.
97. كانت، دين در محدوده عقل تنها، منوچهر صانعى دره بيدى (نقش و نگار، 81) ص 40 - 44.
98. همان، ص 174.
99. همان، ص 175.
100. همان، ص 175 و 176.
101. همان، ص 178.
102. همان، ص 183.
103. همان، ص 184.
104. همان، ص 142.
105. همان، ص 141.
106. همان، ص 144.
107. همان، ص 146.
108. همان، ص 149.
109. همان، ص 191.
110. همان، ص 192.