بحران سكولاريسم در جهان اسلام‏

داود مهدوى‏زادگان‏1

تاريخ دريافت: 25/4/1385
تاريخ تأييد: 29/4/1385

سكولاريسم هم مانند هر پديده بشرى با چالش‏هاى جدّى بلكه حياتى مواجه است و تنها در جهان اسلام است كه اين چالش قابل رؤيت است. ناتوانى انديشه سكولار از ارائه تعريف جديد و هويت مدرن براى مسلمانان، ناتوانى در شناخت صحيح و گذار جوامع اسلامى به دنياى مدرن و از همه مهم‏تر بحران زايى صهيونيسم يهودى براى غرب؛ از جمله موارد بى‏شمار چالش سكولاريسم در جهان اسلام است. سكولاريسم غربى هم چون حمله مغولان به دنياى اسلام به تدريج رو به اضمحلال خواهد رفت. بايد توجه داشت كه اين رويكرد انتقادى به سكولاريسم، هرگز ماهيت پست مدرنى ندارد. گرچه، رويكردهاى پست مدرنى انتقادى است، ولى هر انتقادى هم لزوماً پست مدرن نيست.

واژه‏هاى كليدى: سكولاريسم، بحران هويت، گذار، ايدئولوژى، ناسيوناليسم، شرق‏شناسى، توسعه، روشن فكرى، غرب زدگى، جهان سوم، صهيونيسم.

مقدمه‏

بيش از دويست سال است كه سكولاريسم به تدريج در جهان اسلام، به ويژه حوزه مركزى آن (خاورميانه)، رخنه كرده و در عرصه جامعه و سياست به ايدئولوژى مسلط تبديل شده است. نخستين رويارويى مصريان با سكولاريسم غربى به حمله ناپلئون به مصر (1798 م) باز مى‏گردد. مواجهه مستقيم ايرانيان با سكولاريسم غربى نيز به تهاجمات استعمارگرانه روس و انگليس در اوايل سده هيجدهم ميلادى و آغاز سلطنت قاجاريه باز مى‏گردد.2 به دنبال فروپاشى خلافت عثمانى در سال 1924 و تجزيه سرزمين زير سلطه آن به سرزمين‏هاى كوچك‏تر، دولت‏هاى سكولار يكى پس از ديگرى در اين سرزمين‏ها سر بر آوردند و حاكميت و قدرت سياسى را به دست گرفتند. در ايران نيز چند سال بعد از نهضت مشروطيت (1285 ش) ديكتاتورى مانند آتاترك در تركيه، روى كار آمد و كاملاً مستبدانه در جهت تحكيم و استيلاى دولت سكولار (رژيم پهلوى) عمل كرد.
پى‏آمد طبيعى انديشه و دولت سكولار به حاشيه رفتن دين و سنت و مرجعيت دينى بود. زيرا انديشه سكولار به معناى غربى يا مدرن آن عبارت از مخالفت با هرگونه مرجعيت دين در عرصه جامعه و سياست و بى‏ارزش شدن سنت‏ها و پذيرش قوه عقل به منزله يگانه مرجع مستقل در تمام تصميم‏گيرى‏هاى مربوط به حيات دنيوى است. در واقع، سكولاريسم به اين معنا، شكل خاصى از دنياگرايى است. جوامع بشرى، از چهار، پنج سده پيش به اين سو با تجربه جديدى از دنياگرايى درگير شده است كه تا پيش از آن اتفاق نيفتاده بود والّا دنياگرايى به معناى مطلق آن تجربه جديدى نيست. اما در هر حال، شكل جديد دنياگرايى (سكولاريسم) با هرگونه مرجعيت و استيلاى دين بر جامعه و سياست مخالف است. به همين علت، سكولاريسم نه تنها در سرزمين‏هاى پيرامونى مانند جهان اسلام كه در ممالك مادر؛ يعنى اروپاى مسيحى نيز دين و انديشه دينى را به حاشيه برده است. ديگر، هويت‏هاى اجتماعى بر مبناى دين تعيين نمى‏گردد. چنان كه برخى بر اين نكته اذعان دارند كه ديگر نمى‏توان از دين به منزله «مايه هويت اجتماعى» سخن گفت.3 در اين ميان اسلام به مثابه دين وحيانى بيشترين تهاجم حاشيه‏نشينى جديد را تجربه كرده است. چنان كه دكتر على شريعتى حاشيه نشينى اسلام را اين گونه توصيف كرده است:
پس از سقوط خلافت عثمانى در مارس 1924، اسلام - به معناى يك قدرت آشكار سياسى و اجتماعى و كانونى مشتعل از انديشه‏ها و احساس‏هاى نو و نيرومند و زاينده - از «صحنه حوادث» جهان رخت بر بست و چنين مى‏نمود كه مذهبى كه دگرگونى انقلابى جهان را تعهد كرده بود، از ميدان‏هاى گرم كار و پيكار به گوشه سرد و آرام مساجد خويش خزيده تا با نسل فرسوده‏اى كه هنوز به وى وفادار مانده‏اند، به زندگى مرده و سنتى خويش ادامه دهد و رفته رفته جان بسپارد.4
هنگامى كه رضاخان در سوم اسفند 1299 ش براى تصاحب قدرت خيز برداشت و در اولين اعلاميه نظامى خود، معروف به «حكم مى‏كنم»، تمام اهالى شهر تهران را به سكوت و اطاعت از احكام نظامى امر كرده بود؛ او نبود كه حكم مى‏كرد بلكه انديشه سكولار بود كه فرمان به اطاعت از مأمورانِ نظامى‏اش داده است. براى همين، جريان فكرى سكولار پشت سر رضاخان خيمه زدند و حكومت نامشروع وى را توجيه عقلانى كردند. حتى سردبيران برخى از روزنامه‏هاى محلى نيز خود را در اين مقصود سهيم مى‏دانستند. محمدعلى مكرم (مدير روزنامه صداى اصفهان) كه خود را «آنتى پاپ» خوانده بود، از حكومت تازه تأسيس سكولار درخواست افزايش مقررى ماهانه مى‏كند تا هم چنان «با يك دنيا ثبات و استقامت عليه آخوند و عمامه و روضه خوان و مداح و درويش و تمام كسانى كه عمامه بر سر دارند» باقى بماند.5 با چنين حكومت مطلقه‏اى، يحيى دولت آبادى مشروطه خواه نيز به آرزوى ديرينه‏اش؛ يعنى موقوف شدن عمامه مى‏رسيد.6 سلطه سكولاريسم فكرى - سياسى در جهان اسلام چيزى غير از استيلاى سكولاريسم غربى نيست.
هشام شرابى، پى‏آمدهاى امپرياليسم غرب در جهان عرب را در چند مسئله دسته‏بندى كرده است: 1. پراكندگى سياسى جهان عرب در سده بيستم؛ 2. پراكندگى، فروپاشى و تبديل جنبش ناسيوناليستى عرب به چند جنبش كوچك محلى؛ 3. از هم پاشى داخلى و ممانعت از رشد اقتصاد بومى سرزمين‏هاى زير سلطه؛ 4. فعال نمودن اختلافات قومى و دينى و در نتيجه تأخير در نوگرايى؛ 5. هم سو كردن روند نوسازى كشورهاى عربى با منافع اقتصادى - اجتماعى غرب؛ 6. امپرياليسم و استعمار غرب از راه نظارت بر تعليم و تربيت كوشيد تا بر سمت‏گيرى فكرى و سياسى نسل جوان، نفوذ گذارد.7
پس مى‏توان نتيجه گرفت كه با ورود سكولاريسم به جهان اسلام، مسلمانان دچار بحران و سردرگمى همه جانبه شده‏اند و همواره در پى راهى براى رهايى از اين وضعيت هستند. برداشت اوليه از اين نتيجه آن است كه سكولاريسم به دليل ساخت چالش برانگيزى و بحران سازى‏اش در جهان اسلام، بحران ايجاد كرده است. سكولاريسم بى آن كه خود دچار چالش جدى شود، جهان اسلام را درگير بحران كرده است. غرب بى آن كه با مشكل جدى مواجه باشد، توانسته تمام اهداف و منافع مورد نظرش در جهان اسلام را تأمين نمايد. محصولات مادى و فرهنگى خود را به سهولت در ميان مسلمانان توزيع مى‏كند و از اين راه نه تنها بر سرمايه خود افزوده كه استيلاى خود بر جهان اسلام را تشديد كرده است. نتيجه اين استيلاى غربى، تشديد بحران جهان اسلام است. اما برداشت ديگرى نيز هست كه اعتقاد چندانى به ظواهر امر نداشته واقعيت امر را چيز ديگرى مى‏داند.
برداشت ديگر با اين پرسش نظرش را ابراز مى‏دارد كه اگر سكولاريسم ساخت چالش برانگيزى دارد؛ پس چرا در ديگر سرزمين‏هاى پيرامونى (غير اصلى)، آن گونه چالشى كه در جهان اسلام - به ويژه حوزه خاورميانه - ايجاد كرده است، موجب نشده است. بحرانى كه مسلمانان با ورود سكولاريسم با آن درگير شدند هرگز در ديگر سرزمين‏هاى زير سلطه اتفاق نيفتاده يا دست كم گزارش جدى از وقوع آن ارائه نشده است. مهم‏ترين جنبه اين بحران مربوط به بحران هويت، ارزش‏ها و اصالت‏هاى دينى - قومى است والا بحران‏هاى اقتصادى - اجتماعى در هر كشورى اتفاق مى‏افتد. پس بحران موجود در جهان اسلام نمى‏تواند در اثر ماهيت چالش برانگيزى سكولاريسم غربى باشد، بلكه اين بحران معلول بحران بزرگ‏تريست كه تنها در جهان اسلام محتمل الوقوع است و آن عبارت از چالش خود سكولاريسم است. سكولاريته، پس از گذشت ساليان دراز توانسته است مقتدرانه تمام سرزمين‏هاى كره‏ى خاكى را در نوردد و به گفتمان مسلط تبديل شود، لكن تنها در جهان اسلام است كه على‏رغم سلطه سياسى و فرهنگى دچار بحران و چالش جدى شده است. سكولاريسم به هنگام ورود به جهان اسلام، پيش از آن كه چالش برانگيز باشد خود دچار بحران شده است. به طورى كه در دو سه دهه آخر سده بيستم، نشانه‏هاى اين بحران كاملاً آشگار گشته است.
تلقى بالا، يك برداشت پست مدرنى نيست كه بحران زدگى سكولاريسم را از درون مورد مطالعه قرار دهد، بلكه نگاهى بيرونى با مبانى و دريافت‏هاى ديگرى است كه به اين موضوع پرداخته است. مدعاى كلى آن است كه هرگاه سكولاريته با نظام فكرى - ارزشى منسجم و زنده‏اى مواجه شود؛ رنگ مى‏بازد و به سرعت دچار بحران مى‏شود بلكه ناتوانى‏هاى ذاتى آن آشكار مى‏گردد، چنان كه اين مطلب با حضور سكولاريسم در جهان اسلام اتفاق افتاده است. پس در ادامه نشان داده مى‏شود كه چگونه انديشه مدرن، تنها در جهان اسلام با چالش‏هاى جدى مواجه گرديده است.

1. بحران تعريف‏

از هر منظومه معرفتى، به هنگام رخنه كردن و تسلط بر اقوام و ملت‏ها، انتظارات مختلفى مى‏رود. شايد اولين و مهم‏ترين انتظار عبارت از تعريف و شناسه هويت است. هر فردى بايد بتواند به كمك آن منظومه معرفتى، خود را بشناساند و تعريفى ارائه دهد. اين انتظار از آن رو اولى است كه با آمدن رويكرد و انديشه جديد، تعريف رايج و مسلط دچار تزلزل و آشفتگى نسبى مى‏شود. پس موضوع «تعريف» اولين مسئله خواهد بود. اما مهم بودنش بدان دليل است كه افراد و جوامع بدون شناسه‏اى مشخص و روشن از خود، هرگز به عامل فرهنگى - تمدنى منظومه جديد تبديل نمى‏شوند. ذهنيت‏هاى آشفته و مشوش، بيشتر عامل منفعل خواهند بود تا عامل فعال، از اين رو، هيچ گونه مشاركت فرهنگى - تمدنى در ساخت آن منظومه معرفتى نخواهند داشت. بر اين اساس، انسان جديد غربى بر مبناى سكولاريسم مى‏تواند از خود تعريفى ارائه كند و در باب چيستى خود سخن بگويد. مثلاً بگويد كه «من يك مدرن هستم؛ يعنى انسانى كه بر فرديت و آزادى از هر گونه مرجعيت غير عقلانى اصرار مى‏ورزد». اما آيا سكولاريسم از هنگام ورود به جهان اسلام توانسته است، تعريف روشن و دقيقى را ارائه كند تا به كمك آن مردم بتوانند خود را تعريف نمايند.
تعابيرى چون ايرانى؛ مصرى؛ لبنانى؛ الجزايرى بودن بيشتر تفكيك است تا تعريف. اين تعابير تفكيك انتزاعى اقوام و مللى‏ست كه پيش‏تر خود را با هويت مشتركى تعريف مى‏كردند. آن گاه كه بتوان بر مبناى انديشه سكولار، ايرانى بودن يا مصرى بودن را معنا كرد به تعريف جديدى دست يافته‏ايم. ايدئولوژى سكولار ناسيوناليسم (ملت گرايى، وطن دوستى) كار تفكيك و تقسيم‏بندى جهان اسلام را انجام داد، ولى هرگز وارد قلمرو تعريف نشد. ناسيوناليسم توانست تماميت جهان اسلام را پاره پاره كند، ولى در هويت دهى و معنا بخشى ملت‏هاى جدا شده كارى از پيش نبرد. همان‏گونه كه هشام شرابى گفته است، «انديشه ناسيوناليسم به رشته‏اى از ارزش‏هاى غير دينى و هدف‏هاى سياسى مخالف با اسلاميسم و عثمانيسم، اشاره مى‏كند»؛8 لكن هرگز نتوانست تفكيك‏ها و تقسيم‏بندى‏هاى ملى - قومى جديد را به تنهايى، بر مبناى همان ارزش‏هاى غير دينى تعريف و تفسير كند. يك ايرانى يا مصرى مسلمان در گذشته بر مبناى همان ارزش‏هاى اسلامى تعريف مى‏كرد. مثلاً خود را با عنوان «مسلمان» (ايرانى مسلمان) معرفى مى‏كند. اين مطلب به دليل غناى مفهومى انديشه اسلامى است. ولى ناسيوناليسم سكولار به تنهايى قادر به معنا بخشى هويت‏هاى جديد نبود. از اين رو، خيلى زود در پى رفع اين مشكل اساسى برآمد.
1- 1. ناسيوناليسم: ناسيوناليسم سكولار در ابتدا با پيش كشيدن «باستان گرايى» تلاش داشت مشكل تعريف هويت‏هاى سياسى جديد را حل نمايد. با وجودى كه ايده باستان گرايى با مبانى سكولار (نوگرايى) در تعارض بوده و هويت‏هاى ملى را به مرجعيت گذشته فرا مى‏خواند؛ لكن براى حل اين مشكل ترديدى در كار خود نكردند. براى همين است كه كارشناسان سكولاريسم در استوارى ايده باستان گرايى همّت بيشترى از خود نشان دادند. با وصف اين، باستان گرايى چنان نبود كه بتواند به كمك، ناسيوناليسم سكولار بيايد. چگونه ممكن است هويت باستانى را با برگزارى جشن‏هاى پر زرق و برق در يك ايرانى تزريق كرد.به همين دليل، ناسيوناليسم سكولار به تدريج در تعريف هويت‏هاى سياسى جديد حاضر به تفاهم مصلحت انديشانه با انديشه اسلامى شد. ناسيوناليسم عربى «به هم‏آهنگى‏ها و سازش‏هاى گوناگون با دو نيروى ديگر مسلط بر زندگى سياسى تمايل نشان داد». از نظر روشن فكران عرب، تقابلى ميان ناسيوناليسم و انديشه اسلامى و عثمانيسم وجود ندارد. به زعم هشام شرابى، ناسيوناليسم كاملاً غير دينى به دليل پافشارى بر اصول سكولاريستى خود «از جريان اصلى فعاليت سياسى بيرون ماند».9 ناسيوناليسم سكولار در ايران از همان ابتدا قدرت زيادى در تعريف هويت ايرانى بر مبناى ارزش‏هاى كاملاً غير دينى نداشت. گرچه روشن فكران ايرانى متكى به دولت مدرن بودند؛ لكن همين دولت (پهلوى) نتوانست آن گونه كه انديشه سكولار در تركيه اقدام به تعريف غير دينى از ملت ترك كرد، موفق شود. امروزه، اغلب روشن فكران ايرانى، اسلام را به منزله بخشى از هويت ايرانى پذيرفته‏اند. ناسيوناليسم كاملاً غير دينى تنها در جهان عرب نيست كه به حاشيه رفته باشد؛ در ايران نيز چنين بوده است.
نبايد زمينه‏هاى پيشينى در تفكيك‏هاى سياسى جديد را ناديده گرفت. از اين جهت، ناسيوناليسم سكولار حتى در كار تفكيك نيز به تنهايى موفق نبوده است. به زعم مجيد خدّورى جهان اسلام پيش‏تر (سده شانزدهم ميلادى) دچار پاره پاره شدن‏هاى سياسى شده بود. به گفته وى «ايران نخستين واحد سياسى بود كه با توجيه موجوديت جداگانه‏اش بر پايه اختلاف‏هاى مذهبى، از وحدت اسلامى كناره گرفت».10 البته اين كناره‏گيرى شيعيان به دليل افراطى‏گرى حاكميت سياسى سنى‏ها بود والا ايرانيان مسلمان هرگز در پى كناره‏گيرى از وحدت اسلامى نبودند. وقتى در جريان يورش سلطان سليم اول عثمانى (918 / 1512 - 927 / 1520) به ايرانيان، شيعيان كشته يا زندانى مى‏شدند و علماى سنى دربار عثمانى اعلام داشته بودند كه كشتن يك تن شيعه پسنديده‏تر از كشتن هفتاد تن مسيحى است؛11 طبيعى است كه شيعيان در سرزمين ايران حكومت مستقل شيعى (دولت صفويه) تأسيس كنند. خدّورى ناسيوناليسم ايرانى در عصر صفوى را «به مثابه اعتراضى در برابر تسلط فزاينده اسلامى سنى بر عقايد مخالف» ملاحظه كرده است.12 به هر حال، تفكيك جهان اسلام به واحدهاى سياسى مستقل، پيش‏تر زمينه مساعدى براى ناسيوناليسم سكولار پديد آورده بود.

2- 1. گفتمان‏هاى شرق‏شناسى و توسعه: سكولاريسم در جهان اسلام از راه‏هاى ديگرى غير از رويكرد ناسيوناليستى كوشيده است تعريف نويى براى هويت‏هاى جديد ارائه نمايد. در اينجا، «اقل به دو مورد مى‏توان اشاره كرد؛ يكى از منظر شرق شناسانه و ديگرى از منظر جامعه‏شناسى اقتصاد و توسعه است. البته تعريف دوم عام‏تر از تعريف اول بوده بر جوامع غير اسلامى نيز اطلاق مى‏شود. تعريف اول همان اصطلاح شرق شناسانه موسوم به «شرق» و «انسان شرقى» است و تعريف جامعه شناسانه اصطلاح‏هايى چون «جهان سوم» و «كشورهاى عقب افتاده» است. مخاطب اصلى در تعريف شرق شناسانه غربى‏ها هستند كه از طريق مستشرقين با «انسان شرقى» آشنا مى‏شوند ولى در تعريف جامعه شناسانه، مخاطب اصلى جوامع غير غربى هستند كه خردمندان غربى به مثابه منجى درصدد رفع عقب افتادگى اين كشورها برآمده‏اند. پيشينه تعريف اول به دو سه سده قبل باز مى‏گردد و تعريف دوم پس از جنگ جهانى دوم رواج يافته است.
تعريف سكولاريسم از هويت بر مبناى نظريه شرق‏شناسى غير از آن تعريفى است كه براى انسان غربى ارائه كرده است. انسان شرقى با شخصيت «خود بنياد» فاصله دارد و خود را وابسته به نيروى منفصلى احساس مى‏كند. به خلاف انسان غربى كه خود را «خود بنياد» مى‏داند، انسانى شرقى «هستى بنياد» است.13 جمع‏بندى ادوارد سعيد از توصيف شرق شناسان آن است كه «شرقى‏ها» كسانى هستند كه مانند «غربى‏ها» منطقى، صلح طلب، ليبرال و عقل‏گرا و قادر به حفظ ارزش‏هاى واقعى نيستند و همواره سوءظن طبيعى دارند.14 برجسته‏ترين توصيف انسان شرقى به «استبدادى» بودن است. كه تا به امروز حتى از ناحيه روشن فكران جهان اسلام به منزله «سرمشق» مطالعاتى پذيرفته شده است. به زعم برخى از آنان بايد نامه‏هاى ايرانى منتسكيو را با تفسيرى راديكال‏تر و پيچيده‏تر، دوباره زنده كرد.15 هشام شرابى در تحليل جامعه عرب‏16 و نيز همايون كاتوزيان در اغلب آثارش‏17 متأثر از همين سرمشق هستند.
از ديدگاه سكولاريسم شرق شناسانه دو دنيا وجود دارد؛ دنياى شرقى و دنياى غربى. هويت‏هاى ايرانى و تركى و عربى به دنياى شرقى تعلّق دارند و چون هيچ زمينه‏اى براى اتحاد اين دو دنيا نيست؛ هويت‏هاى شرقى حتى اگر ابراز وفادارى بى قيد و شرط هم بكنند مجاز به راه يافتن در دنياى غرب نيستند. تركيه غرب‏گرا سال هاست كه پشت دروازه اتحاديه اروپا به انتظار نشسته است. اما در ديدگاه سكولاريسم توسعه باور وجود دو دنيا كاملاً نفى شده است. يك دنيا بيشتر وجود ندارد. اگر شرق و غربى هم باشد در همين يك دنيا شكل گرفته است، زيرا «جهان، يك كل واحد است». جوامع و كشورهاى گوناگون به طور فزاينده با يك‏ديگر در ارتباطند. سياست‏هاى بين‏المللى و نظام اقتصادى جهان مرزها را در هم شكسته‏اند.18 ديگر نمى‏توان از وجود دنياى غربى و شرقى؛ انسان غربى و شرقى، سخن گفت. پس، بايد اميدوار بود كه توسعه باوران بر خلاف مستشرقين، در اين دنياى واحد از انسان واحد، هويت واحد و تعريف واحد سخن برانند. سكولاريسم مرزهاى خود را براى انسان شرقى گشوده است. آيا به راستى اين چنين است؟ على‏رغم خوش‏بينى غرب باوران، بايد گفت كه چنين نيست. هيچ چيزى تغيير نكرده است بلكه وضع بدتر هم شده است. در انديشه سكولار آدم‏ها و جوامع غير غربى همان‏ها هستند. آن چه تغيير يافته تعابير و عناوين است، نه هويت‏ها، برداشت مستشرقين و توسعه باوران يكى است و اختلاف در تعبير است. اگر تا پيش از جنگ جهانى دوم، از هويت ايرانى، تركى و عربى با عنوان «شرقى» ياد مى‏شد، امروز با مفاهيم توسعه باوران تعريف مى‏شود.
مناطقى كه در قرن هيجدهم «ابتدايى و وحشى»، در قرن نوزدهم «عقب افتاده» و در سال‏هاى قبل از جنگ «كم توسعه»ناميده مى‏شدند، اينك به «كشورهاى كمتر توسعه يافته» يا «كشورهاى فقير» و نيز كشورهاى «نو ظهور» و «اقتصادهاى در حال توسعه» تغيير نام يافته‏اند.19
شرق‏شناسى و توسعه باورى، دو گفتمان مختلف از ذهنيت واحد است. و چون هر دو گفتمان به ذهنيت سكولار باز مى‏گردند، نبايد اختلاف بنيادينى ميان اين دو باشد. شايد لازم باشد پژوهشى كه ادوارد سعيد درباره شرق‏شناسى انجام داده است؛ درباره گفتمان توسعه نيز انجام پذيرد تا همسانى منطق مفهومى ميان گفتمان شرق‏شناسى و گفتمان توسعه، دقيق‏تر آشكار گردد. به هر حال، تحول انديشه سكولار از گفتمان شرق شناسانه به گفتمان توسعه باورانه به دليل ضرورت‏هاى سياسى - اقتصادى است كه در نظام بين‏الملل به وجود آورده است. مهم آن است كه انسان و جامعه غير غربى با كسب تعريف جديدتر (توسعه باورانه) نه تنها با وضعيت بهتر و برابر با كشورهاى غربى مواجه نشده كه از ساحت هويت شرقى هم تنزّل پيدا كرده است. اين وضعيت براى كشورهاى اسلامى بدتر از هر جاى ديگر بوده است. اين گونه جوامع در محافل و مناسبات نظام بين‏الملل به منزله جوامع و كشورهاى درجه سوم و چهارم معرفى مى‏شوند.

3- 1. مواجهه روشن فكران بومى با تعاريف جديد: تعريف كشورهاى غير غربى به «فقير» و «توسعه نيافته» معناى تحقيرآميزى به همراه دارد. كارشناسان سكولار غربى هنگامى كه به جنبه اهانت‏آميز بودن واژه «كشورهاى فقير» توجه كردند، واژه «در حال توسعه» را جاى‏گزين آن كردند20 تا از سوى اين گونه كشورها عكس‏العمل غير منتظره‏اى پيش نيايد، اما خوب است بدانيم كه روشن فكران اين كشورها با تعريف جديد مبتنى بر گفتمان توسعه چگونه كنار آمدند. به زعم شايگان، جهان امروز آن گونه كه ساموئل هانتينگتون تصور كرده، نيست. تمدن مدرن، تمدنى در كنار ديگر تمدن‏ها نيست. در دنياى امروز، يك تمدن بيشتر نيست و آن هم تمدن غربى‏هاست. از اين رو، «همه ما على‏رغم خاستگاه و هويت فرهنگى‏مان غربى هستيم».21 هويت جديد را بايد از آن خود دانست و با هويت‏هاى دينى، قومى و ملى كه ديگر به گذشته تعلق دارند، نمى‏توان برابر «غرب» ايستادگى كرد. هرگز نمى‏توان هويت جديد (غربى شدن) را دگرگون ساخت. به زعم شايگان «بايد قطعاً و براى هميشه پذيرفت كه همه ما مسافران كشتى واحدى هستيم. ارتباط متقابل كه انعكاس آن را در همه سطوح واقعيت ديده‏ايم، به ما اجازه نمى‏دهد دسته‏اى جدا تشكيل دهيم و تافته جدا بافته باشيم».22
چنين برداشتى از هويت، معنايى غير از «تحقير مضاعف» ندارد. فرد و جامعه غير غربى يا پيرامونى يك بار با تعبير سكولار غربى (جهان سومى و در حال توسعه بودن) تحقير مى‏شود و بار ديگر از ناحيه روشن فكر بومى كه به گفته وى «به جهانى تعلّق [دارد] كه اتفاقاً بايد آنها را از صميم قلب تأييد كند».23 از شخصيتى كه هر دو دنياى شرقى و غربى را تجربه كرده است پذيرش چنين تحقير مضاعفى تعجب‏آور است. او هرگز به مردم جهانى كه به آن تعلّق دارد، نخواهد گفت كه براى آنان در اين كشتى، چه جايگاه و نقشى تعيين شده است. آيا جزء مسافران اصلى‏اند يا جزء خدمه‏ى فرودست؟ او خوب مى‏داند كه مردم كشورش خود را «تافته جدا بافته» نمى‏دانند و خواهان سهم و حقوقى برابر در نظام بين‏الملل هستند. بلكه انسان غربى با همان انديشه سكولار - به تعبير شايگان «اروپامدارى»24 است كه خود را «تافته جدا بافته» احساس مى‏كند:
اروپا مدارى فقط جهان گشا و مزاحم نيست، به طرزى حقيرانه خود خواه و انحصار طلب نيز هست. هر دم خود را مى‏ستايد و از تمجيد لبريز مى‏كند. خوش و خرّم و شاد و بى‏خيال همه پيشرفت‏ها (از جمله نهادهاى دموكراتيك) را به خود نسبت مى‏دهد و آن گاه كه از خاطرات تلخ (موسولينى و هيتلر) سخن مى‏رود، ناگهان دچار فراموشى و نسيان عمدى مى‏شود. يا گستاخانه ديگر سنت‏هاى دموكراتيك را نفى مى‏كند و يا آگاهانه آنها را ناديده مى‏گيرد. كردارهاى سركوب گرانه خود را ناچيز جلوه مى‏دهد و دست آوردهاى ديگران را خونسردانه تصاحب مى‏كند و به خود نسبت مى‏دهد. اروپامدارى با ذكر دست آوردهاى والاى خود در تاريخ (علم، پيشرفت، اومانيسم) آنى از ستايش و خود بزرگ بينى فارغ نيست.25
شايگان، حاضر نيست از هويت درجه سوم - چهارمى كه اروپامدارى مغرور (سكولاريسم) براى مردم وى تعيين كرده است، سخن بگويد و آگاهى بخشى كند، زيرا چنين آگاهى از ديدگاه داريوش آشورى كاملاً «شوم» است. شوم بودن آن هم به دليل مناسبات مفهومى است كه در تعريف جديد از جامعه و افراد غير غربى وجود دارد. آشورى واقعيت هر دو گفتمان را پذيرفته است، با اين تفاوت كه گفتمان شرق‏شناسى مربوط به گذشته است و اكنون در وضع گفتمان توسعه باوران به سر مى‏بريم. روزگارى بود كه «شرق» برابر «غرب» ايستادگى مى‏كرد. «هنگانى كه فرايند پاشيدن آن از درون به پايان رسيد و جهان‏بينى «شرقى»و ارزش‏ها و سنجه‏هاى آن از درون فرو پاشيد و ديگر شرقى با وجدانِ «شرقىِ» خويش بر جا نماند. آن گاه بدل به پاره‏اى از جهان سوم شد و مسئله «شرق» و «غرب» جاى خود را به مسئله رابطه «شمال» و «جنوب» داد، يعنى رابطه جهان «توسعه يافته» و «توسعه نيافته».26 كشورهاى جهان سومى تا پيش از اين هويت خود را بر مبناى عناصر فرهنگى خودشان - به ويژه دين و زبان - تعيين مى‏كردند.27 اما امروزه بر مبناى جهان‏گيرى و سلطه فرهنگى غرب تعريف مى‏شوند. هويت جديد، ساخت فرهنگى نداشته كه ساخت اقتصادى - سياسى دارد. اين ساخت حاصل جهان‏گيرى و قدرت امپرياليستى غرب است.28 «جهان سوم» در «روند غلبه تمدن مدرن و بنا بر جبر و قهر آن سرانجام» خود را در هويت «جهان سومى» مى‏يابد، مى‏بيند و مى‏شناسد.29
از نگاه آشورى، در تمدن غربى، انسانيت و شيوه زندگى يك مفهوم و مصداق بيشتر ندارد و آن هم عبارت از زندگى بورژواى غربى است، شهروند جهان سومى كسانى هستند كه به اين پايه نرسيده‏اند. لذا «هم چون شهروندان درجه دوم و سوم كره زمين، به عنوان «وحشى» و «بربر»، هم چون نگون بختان ازلى و نفرين شده‏گان مادر زاد داغ لعن و نكبت ابدى خواهند خورد».30 جهان سوم، فراورده جهان‏گيرى تمدن غربى و فرورريختگى فرهنگ‏ها و تمدن‏هاى غير غربى است.31 هويت جديد، سرنوشت محتوم ماست و هرگز نمى‏توان به هويت‏هاى گذشته بازگشت، زيرا آنها فرو ريخته است. از اين رو، «تمنّاى از سرگرفتن تاريخ گذشته جز سودايى خام نيست».32 تمدن‏هايى مانند هند و ايران و چين و مصر به دليل كهنگى و پيرى و پوسيدگى، قادر به ايجاد جنبش و پاسخ به چالش قدرت تمدن غربى نيستند.33
از نظر آشورى پرسش اصلى جهام سومى بايد اين باشد كه: «غرب چيست و راز قدرت آن و برترى آن كدام است و چگونه مى‏توان به اين قدرت دست يافت؟ و به عبارت ديگر: چگونه مى‏توان به غرب رسيد».34 پس راه‏حل در «غربى شدن» است. اما غربى شدن - آن گونه كه غربى‏ها تجربه كرده‏اند - راه طول و درازى است و آن عبارت از «ايمان به ارزش ذاتى دموكراسى و اصل حكومت مردم» است. جامعه‏هاى غير غربى چون با تفكر فلسفى و انسان باورى غرب فرسنگ‏ها فاصله دارد، به گونه‏اى شتابزده، راه ميان بر و كوتاه را انتخاب كرده‏اند؛ يعنى پيشرفت در علم و تكنولوژى. اين انتخاب، همان راه «جهان غربزده» است. كه از ميان كشورهاى غرب‏زده تنها ژاپن و روسيه است كه توانسته‏اند به «غرب» برسند. آنان «همه همّت خود را بر سر تكنولوژى صرف كرده‏اند و هرگز در بسط و تكامل سير معنوى و باطنى غرب، يعنى تفكر فلسفى سهمى نداشته و در نهايت نسبت به ژرفناى آن بيگانه مانده‏اند».35 پس اين دو كشور، هنوز در ساحت فرهنگ و انديشه، به همان جهان غرب‏زده تعلّق دارند. به عبارت ديگر، عقده حقارت و زبونى در برابر قدرت غربى، بايد انگيزه‏اى بر غربى شدن همه جانبه باشد و در غير اين صورت، هم سنگ غرب نخواهيم بود. در واقع، آشورى تمنّاى غربى شدن همه جانبه را دارد و هم ترازى در علم و تكنولوژى را نشانه غربى شدن نمى‏داند.
برداشت جهان غرب‏زده (به ويژه ژاپن و روسيه) از راز قدرت غربى، علم و تكنولوژى است ماشينيسم و تكنولوژى مظهر قدرت غربى است و براى دست‏يابى به اين قدرت آماده آن است كه همه چيز خود را فدا كند.36 اما آشورى با پيش فرض خاصى در واقعيت برداشت جهان سومى از قدرت غربى تصرّف يا تحريفى كرده است كه جامعه جهان سومى را همراه با خود به بن‏بست بى‏پاسخى و تشديد حقارت برابر قدرت غرب مى‏كشاند. پيش فرض آشورى آن است كه «مسئله قدرت مسئله‏اى است بذات سياسى»37 مسئله سياسى راه‏حل خود را در ساخت دولت و شكل قدرت مى‏يابد. از اين رو، جهان سومى براى رويارويى با قهر غرب، همه توان خود را در مسئله دولت متمركز مى‏كند. در نتيجه «به آسانى پذيراى شديدترين شكل‏هاى تمركز قدرت و زور؛ يعنى دولت توتاليتر است».38
پس جهان غرب‏زده (بنابر روايت اول آشورى) راز قدرت غربى را در علم و تكنولوژى مى‏داند و همه چيز حتى دولت را فداى رسيدن به قدرت تكنولوژيكى مى‏كند. اما در برداشت بعدى آشورى، جهان غرب‏زده، راز قدرت را در دولت متمركز مى‏داند و لذا به آسانى دولت‏هاى توتاليتر را مى‏پذيرد. جوامع جهان سومى، به ويژه جوامع كشورهاى اسلامى با چنين برداشتى از رابطه قدرت، ميان زمين و آسمان و در بن‏بستى نااميد كننده رها مى‏شوند. على‏رغم تمنّاى غربى شدن بايد به هويت جديد (جهان سومى) تن داد و همواره از اين كه بورژوازى غربى ما را به دنياى خود راه داده است، سپاس‏گزار غرب باقى بمانيم.
از ميان نسل جديدتر روشن فكرى، آمريكا مدارانى هستند كه به شيوه دو روشن فكر ياد شده بلكه افراطى‏تر از آن دو مى‏انديشند،على ميرسپاسى نيز تحقير و سركوب فرهنگى جوامع غير غربى توسط مستشرقان و روشن فكران محافظه كار غربى را به منزله يك واقعيت، پذيرفته است.39 تقاضاى استقلال سياسى اين جوامع به دليل خوى امپرياليستى و گرايش‏هاى تجاوز كارانه كشورهاى غربى، امرى طبيعى است.40 مدرنيته مجموعه‏اى از تضادهاست؛ «هم بذر دموكراسى را در خود نهفته دارد هم فاشيسم را، هم رشد صنعتى و رفاه اقتصادى را، هم فقر و گرسنگى را، هم انديشه ورزى و زيبايى و اميد را هم تعميق شدن و به تباهى غلتيدن و نوميدى را. مهم آن است كه نبايد از مدرنيته دركى يك سويه داشت».41 بر اين اساس، اگر سؤال شود كه چرا همواره جنبه‏هاى مثبت مدرنيته به جوامع غربى تعلق دارد و جنبه‏هاى منفى آن به جوامع غير غربى تعلّق مى‏گيرد؛ نبايد چنين پرسشى را دركى يك سويه از مدرنيته تلقى كرد. لكن به زعم ميرسپاسى، اين گونه پرسش‏ها و موضع‏گيرى برابر غرب «نوعى ترس مفرط از هر آن چه به تصور ما «بيگانه» مى‏آيد، است».42 چنين ترسى مانع از آن مى‏شود كه از نگاه «بيگانه» به موقعيت و وضعيت اجتماعى و فرهنگى خودى بيانديشيم درست است كه شرق‏شناسى - از جمله كتاب نامه‏هاى ايرانى منتسكيو - «در ايجاد تصاويرى از شرق در تصور غرب» سهم مهمى داشته است، ولى ما براى شناخت انتقادى از خود و جامعه و فرهنگ خودى، به اين نگاه نياز داريم.43
پس براى كسب تعريف يا هويت جديد بايد از خود (به مثابه تبعه جامعه غير غربى) فاصله گرفت و از چشم بيگانه به خود نگريست. اگر چنين نكرديم به معناى آن است كه از بيگانه (غرب، مدرنيته) مى‏هراسيم. نشانه اين هراس، هرگونه توجه به مقولاتى چون «اصالت فرهنگى» و «هويت ملى» است. تعيين چشم‏انداز آينده در ايران و هر كشور غير غربى بر مبناى گفتمان «اصالت» و «هويت» نه با دموكراسى سازگار خواهد بود و نه با مدرنيته.44 بنابراين، نگاه بيگانه تنها يك تصور انتقادى از اصالت و هويت فرهنگى - ملى را انتقال نمى‏دهد، بلكه ما را به موضع‏گيرى عملى نيز وادار مى‏سازد؛ يعنى به مخالفت نظرى و عملى با اصالت و هويت. در نتيجه، اين نوع فاصله‏گيرى و نگاه از چشم بيگانه، از حالت موقّت خارج شده، هميشگى مى‏شود. چنان كه اين وضعيت براى خود ميرسپاسى پيش آمده است.45 لكن او توجه ندارد كه على‏رغم فاصله گرفتن از اصالت فرهنگى و هويت ايرانى، در موقعيت مدرن بودن قرار نگرفته است حتى اگر در مركز دنياى مدرن به سر ببرد. مادامى كه تمنّاى مدرن شدن در كار باشد، فاصله با مدرنيته محفوظ است. در چنين موقعيتى، بيش از آن كه درباره جامعه و فرهنگ خودى به «شناخت انتقادى» دست يابيم، دچار تصور و شناخت ايدئولوژيك (مدرن گرايى، غرب گرايى) خواهيم شد. ميرسپاسى خوب مى‏داند كه گرايش‏هاى ايدئولوژيك (فاشيسم در آلمان و استالينيسم در شوروى) از «عقلانيت مدرن» سود مى‏جويد و در پى «رشد و توسعه»است؛ «اما به غير از تباهى و ضديت با ارزش‏هاى انسانى دست آورد ديگرى به بار» نخواهد آورد.46
سه قرائت ياد شده از هويت جديد جوامع غير غربى - به ويژه جوامع اسلامى - در بردارنده نوعى حمايت و دفاع از تعريف جديد يا هويت جديد (شرقى بودن، توسعه نيافته بودن) است. آنان با هرگونه تغيير در مفاهيم جديد مخالفت كرده چنين تعريفى را نتيجه قهر و غلبه مدرنيته مى‏دانند. لكن شخصيت‏هايى از جريانات روشن فكرى هستند كه با آگاهى بخشى از واقعيت تعريف جديد، سر به شورش و انتقاد از هويت جديد بر آورده‏اند. براى همين است كه كاركرد انتقادى آنان براى آن دسته از روشن فكران غرب‏گرا ناخوشايند و غير منطقى است.
شايد برجسته‏ترين روشن فكر ايرانى منتقد مرحوم جلال آل احمد باشد. او چهل سال و اندى پيش (1341) گزارشى از وضع و حال هويت جديد ايرانى ارائه كرد.47 نام هويت جديد را «غربزدگى» گذاشت كه به انسان بيمار بيشتر شباهت داشت، تا انسان سالم، لذا آل احمد گزارش خود را «طرح يك بيمارى» خوانده است (فصل سوم كتاب). آل احمد از هر دو گفتمان شرق‏شناسى و توسعه آگاهى كامل داشت. غرب با همين گفتمان شرق‏شناسى توانست. «از خواب زمستانه قرون وسطايى خود» بيدار شود.48 ولى ما از انسان شرقى بودن هم گذر كرده از سر بى ارادگى در نقش مصرف كننده ماشين و تكنيك غربى باقى مانده‏ايم. نقش مصرف كننده همان غربزدگى است و اين روزگارى است كه آل احمد در آن به سر مى‏برد؛ «روزگار دست به دهان غرب ماندن كه بيايند و هر چند سال يك بار اعتبارى بدهند يا كمكى، كه مصنوعاتشان را بخريم و ماشين‏ها كه قراضه شد از نو».49 حكومت‏هاى اين گونه كشورها نيز بر اين تشبه به بيگانگان و غربزدگى اصرار ورزيده «بيش از پيش در راهى گام مى‏زنند كه پايانش جز بوار و انحطاط و افلاس نيست».50 آل احمد در فصلى با عنوان «خرى در پوست شير، يا شير عَلَم» هويت غرب‏زده را بيشتر توضيح داده است. آدم غرب‏زده، نه با سنت و قدمت رابطه دارد و نه با تجدد. ذره‏اى در فضا، نقطه فرضى در صفحه است و فقط از سر «جبر ماشين و به تقدير سياستى كه چاره‏اى جز متابعت از سياست‏هاى بزرگ ندارد» به رهبرى قوم رسيده است.51
آل احمد با فاصله‏گيرى از هويت غرب‏زده، خود را بر سر سه راهى مى‏بيند. يا بايد در همين حال و روز غربزدگى باقى ماند يا بايد درها را به روى ماشين و تكنولوژى بست و به قعر سنن ملى و رسوم عتيق گريخت و يابايد راه سومى را انتخاب كرد؟ اگر راه اول به جايى راه مى‏برد «كه اين همه نابسامانى در كارمان نبود و اين همه خطر افلاس نبود و دست كم احتياجى به چنين قلم اندازى نبود». فرضاً هم راه دوم را انتخاب كنيم؛ اما جبر سياست و اقتصاد نمى‏گذارد براى هميشه در پيله خود باقى بمانيم. پس چاره‏اى از راه سوم نيست و آن عبارت از شكستن طلسم و افسون ماشين است.52 بايد ماشين را به اختيار خود در آورد و به خدمتش كشيد. نبايد مرعوب ماشين شد. همين رعب موجب غربزدگى شده است و يا شايد هم بالعكس، نه تنها بايد از اين رعب خود را نجات داد كه از خريدار صرف و مصرف كننده بودن خارج شد. «تا خريدار مصنوعات غربيم فروشنده راضى نيست چنين مشترى سر به راهى را از دست بدهد».53 اين گونه است كه آل احمد عليه هويت جديد مى‏شورد و قصد فاصله‏گيرى از آن را دارد.
ادوارد سعيد مانند داريوش شايگان خود را متعلق به جهان شرق مى‏داند؛ لكن هم چون او سعى ندارد از هويت جديد دفاع نموده، شرقيان را به پذيرش بى‏چون و چراى تصوير مستشرقان غربى متقاعد نمايد. بلكه سعيد خواسته است ضمن نشان دادن اعوجاج‏ها و كژى‏هاى تصوير شرق شناسان از مردمان شرقى، وجه تأثيرگذارى آن در روابط قدرت ميان غرب و شرق را نشان دهد. او بر اين باور است كه شرق‏شناسى «به عنوان نشانه باارزشى از اعمال قدرت اروپايى - آتلانتيك بر شرق محسوب مى‏شود».54 شرق‏شناسى چيزى فراتر از توصيف و بيان متعلق شناسايى بلكه بالاتر از خلق و حفظ يك سلسله «علايق» است. شرق‏شناسى نوعى «خواست» و يا «نيت و قصد» درك و در پاره‏اى از موارد، كنترل، ساخت و ساز، و حتى شخصيت حقوقى بخشيدن به دنيايى آشكارا متفاوت (و يا جا به جا شده و جديد) است».55 در واقع، ادوارد سعيد برابر اين ايده افراطى ميرسپاسى ايستاده است كه براى شناخت از خود و فرهنگ خودى بايد به طور موقّت از خود فاصله گرفت و از چشم بيگانه به انتقاد از خود پرداخت. آن چه امروزه بر ما سلطه و استيلا يافته، هويت جديد شرق شناسانه است كه مانع از آگاهى حقيقت خودمان شده است. پس بايد از اين هويت فاصله گرفت و با نگاه انتقادى بدان پرداخت. او با ياد فلسطينى بودن خود و تجديد خاطره دوران بچگى خود تلاش دارد خود را از اين استيلا برهاند. به همين دليل، آن خاطر و تعلق به دنياى واقعى شرق سهم زيادى در مطالعه انتقادى شرق‏شناسى داشته است:
بخش اعظمى از سهم شخصى كه من در اين اثر ادا كرده‏ام از اين آگاهى مشتق مى‏شود كه مى‏دانم من خود يك «شرقى» هستم، چون به عنوان يك بچّه در دو كشور از مستعمرات انگلستان بزرگ شده‏ام. همه تحصيلات من، چه در آن دو مستعمره (فلسطين و مصر) و چه در ايالات متحده، غربى بوده است، با اين همه، آن آگاهى عميق دوران بچّگى هنوز پابرجاست. مطالعه من درباره شرق‏شناسى، از جهات بسيارى كوششى بوده است براى ذخيره و انبارسازى آن خطوط و نشانه‏ها بر وجود خود من، كه يك سوژه «شرقى» هستم؛ نشانه‏ها و آثار از فرهنگى كه سلطه و حكومت آن عاملى چنان نيرومند در زندگى همه شرقى‏ها بوده است. از اين روست كه نزد من، شرق اسلامى مى‏بايست در مركز توجه بوده باشد.56
به هر حال، ناتوانى و عدم موفقيت ناسيوناليسم سكولار در ايجاد گسست هويتى ميان مردم جهان اسلام با تاريخ و فرهنگ اسلامى آنان؛ هم چنين تعصب ايدئولوژيك انديشه سكولار در حفظ استيلاى گفتمان‏هاى مدرن (مانند شرق‏شناسى و توسعه) و به تبع آن حفظ هويت جديد (شرقى، توسعه نيافته) از يك سو، انديشه انتقادى و تلاش براى تحول در هويت جديد (غربزدگى و نقد شرق‏شناسى)از سوى ديگر؛ نشانه مهمى براى چالش سكولاريسم در دنياى اسلام است. ارمغان سكولاريسم براى كشورهاى غير غربى تنها در جهان اسلام با چالش جدى مواجه شده است. مقاومت و پايدارى مسلمانان بر هويت اسلامى نشانه چالش تعريف‏هاى مدرن در اين منطقه است. مسلمانان به سختى مى‏توانستند تحقيرى را كه در قالب تعاريف جديد از آنان مى‏شود، تحمّل نمايند. از اين رو، برابر آن ايستادگى كرده به هويت اسلامى رجوع كرده‏اند. به طورى كه امروزه منطقه خاورميانه را بيشتر با عنوان «جهان اسلام»مى‏شناسند تا عناوينى چون دنياى شرق يا جهان در حال توسعه. در ادبيات سياسى غرب نيز عنوان «جهان اسلام»، اصطلاح رايجى شده است. حال آن كه تا دو سه دهه قبل در ادبيات سياسى سكولاريسم، «جهان اسلام» اصطلاح فراموش شده‏اى بود، همه چيز بر مبناى شناسه‏هاى توليد شده گفتمان‏هاى مدرن تحليل و توصيف مى‏گشت. بنابراين، سكولاريسم در تحميل و تثبيت تعاريف مورد نظرش از هويت‏هاى ملى مردم جهان اسلام با چالش جدى روبه روست. البته اگر نگوييم با شكست مواجه گشته است.
چالش تعاريف و هويت‏هاى سكولار در جهان اسلام به نوبه خود از سويى معلول چالش ديگرى مى‏تواند باشد و از سوى ديگر عامل چالش‏هاى بعدى است. در ادامه به اين دو وضعيت مى‏پردازيم.

2. بحران شناخت‏

وقتى تعاريف ما از يك حقيقت دچار مشكل شود، به ويژه حقيقت و واقعيتى كه به گفته ادوارد سعيد «بى جان و بى حركت در طبيعت نيست»؛57 اولين چيزى كه مورد شك و ترديد قرار مى‏گيرد، شناخت و آگاهى‏هاى ما از آن حقيقت و واقعيت جان‏دار است. چه چيزى باعث خوددارى مسلمانان از پذيرش تعاريف سكولار از خويشتن آنان شده است. ممكن است علت آن را به بدفهمى و ضعف شناسايى مسلمانان نسبت داده و خود را از تحقيق درباره اين مشكل راحت نماييم. اما چگونه است كه همين مردم، تعريف اسلام از خويشتن آنان را عميقاً درك كرده تا به امروز پذيراى آن هستند. يقيناً تعريف سكولاريسم از هويت اين مردم عميق‏تر و پيچيده‏تر از تعريف اسلام نيست. به ويژه كه تعريف اسلام از هويت بشرى تحقيرآميز و نژاد پرستانه نيست. پس مشكل با نسبت دادن بدفهمى به مسلمانان حل نمى‏شود. ابتدا بايد در فهم خود ترديد كرد و سپس احتمال بدفهمى ديگران را جدى گرفت. بايد انديشه سكولار از خود بپرسد چه نوع تعريفى از شرق مى‏توانست اين گونه مقاومت و خوددارى‏ها را به حداقل برساند. آيا به شناخت دقيق‏ترى از جهان اسلام لازم است تا استيلاى گفتمانى سكولاريسم دوباره احيا گردد؟ درك واقع بينانه از چنين چالشى ترديد در شناسايى است، نه در متعلّق شناسايى. صفى روى همين مشكل خاورشناسان، به ويژه برخى از پژوهشگران علوم اجتماعى آمريكا كه از دهه 1950 به بعد علاقه‏مند به مطالعه مناطق غير غربى شده‏اند؛ متمركز شده است. اين گروه، سعى داشتند در چهارچوب نظريه «نوسازى» كه منطبق بر دنياى غرب است، به شناخت مناطق غير غربى، خصوصاً خاورميانه، دست يابند؛ لكن خيلى زود با مقاومت مردم اين مناطق روبه‏رو شدند. مقاومتى كه براى آنان قابل تصور و پيش‏بينى نبود:
با اين وجود، شتاب ايجاد شده در دهه‏هاى پنجاه و شصت، زمانى كه بسيارى از تحليل‏ها و فرضيات درباره توسعه خاورميانه‏اى به واسطه آن چه امروزه به عنوان خيزش اسلامى مشهور است درهم شكست، دچار وقفه ناگهانى شد. بازخيزى اسلام در خاورميانه از منظر تئورى نوسازى كاملاً گيج كننده بود. چون از اوايل نيمه دهه 1950 م تقريباً همه دانش پژوهان سياست خاورميانه اعلام كرده بودند كه قالب‏هاى اسلامى وجود ندارد. شايد مهم‏ترين اظهار نظر رسمى در اين رابطه توسط دانيل لرنر، مؤلف «زوال جامعه سنتى» به عمل آمد، كه كارش اثرى كلاسيك درباره توسعه جهان سوم تلقى مى‏شود.58
صفى پرسش خود را اين گونه سروسامان داده است كه «چرا تئورى نوسازى موفق نمى‏شود تبيين متجانس و منسجم از خاورميانه به ويژه، و جهان سوم به طور كلى، تهيه و ارائه كند؟».59 وى اين مشكل تئوريك را در يك مسئله معرفت شناسانه جست‏وجو كرده است. تصور جهان‏گيرى و فراگير بودن مدرنيته غربى موجب فرضيه جهانى بودن تمدن غربى در ذهنيت پژوهشگران غربى شده است. مشاهده حضور نوسازى، فن آورى‏ها و نهادهاى غربى در همه جاى دنيا، مانع از درك لايه‏هاى زيرين مناطق غير غربى شده است. «در زير اين نماى ظاهرى مدرنيته نارضايتى، مقاومت، و بى اعتمادى زيادى وجود دارد». نبايد «ميل به بهره‏مندى از ثمرات مادى تمدن غرب را بااعتقادى واقعى به اعتبار پروژه مدرنيته» يكى پنداشت. به زعم صفى «جهانى بودن تجربه غرب» مفروض همه نيست.60 پژوهشگران غربى هنگامى از اين مطلب آگاه شدند كه بهره‏مندى از ثمرات مادى غرب را در مسيرى غير از ايده‏ها و مطلوب‏هاى سكولار مشاهده كردند. البته اين واقعيت براى برخى از سكولارهاى غير غربى، مانند خانم فاطمه مرنيسى هضم شدنى نيست كه در زندگى روزمره خود از محصولات غربى استفاده كنند، ولى ايدئولوژى‏هاى مدرنى مانند دموكراسى را به منزله غربى بودن محكوم نمايند.61

3. بحران گذار

مقاومت و ناسازگارى با هويت جديد پى‏آمدهاى مختلفى دارد. مهم‏ترين پى آمد آن، مسئله گذار به دنياى مدرن است. وقتى مردم خاورميانه باور به ايدئولوژى و ارزش‏هاى مدرن نداشته باشند و هرگز از خويشتن خود تلقى به مدرن بودن نكنند؛ طبيعى‏ست كه فرايند گذار اتفاق نخواهد افتاد. هر قدر تظاهر به مدرن بودن شود و از نمادها و نهادهاى مدرن بهره‏بردارى شود، ولى هم چنان نه در سطح عمومى و نه در لايه‏هاى زيرين تحولى حاصل نشود؛ انديشه سكولار با عمق بحران گذار بيشتر درگير مى‏شود. چنان كه طه حسين مصرى خيلى پيش‏تر متوجه اين مسئله شده بود. طه حسين مى‏ديد كه مصرى‏ها زندگى اروپايى را كاملاً تقليد مى‏كنند؛ در لباس پوشيدن، غذا خوردن، سبك زندگى اخلاقى و حتى در نظام سياسى به شيوه اروپايى عمل مى‏كنند. با وصف اين، اروپايى شدن مصرى‏ها را كامل نمى‏دانست، زيرا سبك جديد اروپايى عموميت پيدا نكرد و اختصاص به طبقات اجتماعى بالا داشت و در همين حدّ هم عميق نبود. «طه حسين تصديق مى‏كند كه توسعه طبقات بالا، و اروپايى شدن جامعه مصرى، و متعاقب آن ساير جوامع خاورميانه، سطحى بوده است. آن چه اروپايى شده، سليقه مردم بوده نه فهم و ادراك و خرد آنان».62
البته همه انديشه‏گران سكولار به چنين دركى درباره نوسازى خاورميانه نرسيده بودند. اگر سه چهار دهه قبل، همين مسئله (بحران گذار) با سكولارهاى ايرانى يا مصرى در ميان گذاشته مى‏شد با تعجب و انكار پاسخ مى‏دادند. زيرا در ظاهر هيچ نشانه‏اى از استيلاى ايدئولوژى و ارزش‏هاى سنتى بر جامعه مشاهده نمى‏كردند. به همين دليل براى روشن فكران دينى موقعيت سياسى و اجتماعى قائل نبودند. ميرسپاسى به اين نكته اشاره كرده كه «روشن فكران و نويسندگان سكولار كه به گفته خودشان در آن سال‏ها در اوج قدرت و محبوبيت بودند، نه فقط انديشه‏هاى دكتر على شريعتى را كه در دهه 50 مقبوليت زيادى يافته بود، ناقدانه بررسى نكردند بلكه با بى‏اعتنايى آن را ناديده گرفتند».63 اما ظاهراً حتى حالا كه نشانى از آن استيلا آشكار شده است؛ روشن فكران سكولار سعى ندارند خود را با واقعيت بحران گذار درگير نمايند. به زعم ميرسپاسى، آنان هنوز دركى كليشه‏اى دارند و «به غير از دنبال كردن وضع شعر و داستان نويسى در امريكاى لاتين و پى‏گيرى آشكار و پنهان تحولات بخش منسوخى از ماركسيسم، هدفى و رسالتى براى خود قائل نيستند».64 اما آن دسته از سكولارهايى كه تظاهر به نداشتن «درك كليشه‏اى» مى‏كنند، در همان «حصار ايدئولوژيك» خود باقى مانده‏اند.
گرچه حسين بشيريه سعى دارد به مسئله گذار نزديك شود، ولى به دليل تحديد اين مسئله در قلمرو خاص، بيش از پيش، از اين مسئله فاصله گرفته است. او بحران گذار را چالشى نه براى سكولاريسم بلكه براى جوامع غير دموكراتيك - مانند جوامع اسلامى - مى‏داند. كانون اين چالش در حوزه حاكميت سياسى است كه موجب امتناع گذار به دموكراسى شده است. بشيريه به شدت نخبه‏گراست و توجه اصلى خود در تحليل شرايط امتناع گذار را معطوف به نخبگان حاكم كرده است. تحليل‏هاى قديمى‏تر بود كه اصولاً بر روى نقش جامعه و نيروهاى اجتماعى تأكيد مى‏كردند. اما در تحليل نخبه گرايانه براى سنجش ميزان امكان گذار به دموكراسى، به صورت‏بندى نخبگان حاكم از حيث پراكندگى و گسيختگى ارزشى و ساختارى توجه دارد. به طورى كه انسجام نخبگان حاكم ايدئولوژيك به صورت‏بندى پراكنده و گسيخته و در نهايت به صورت‏بندى نخبگان منسجم دموكراسى خواه گذر كند. يكى از شرايط اجتماعى صورتبندى راه گذار به دموكراسى، استقلال عمل نخبگان از فشارهاى توده‏اى براى رسيدن به سازش سياسى است.65
بشيريه برخلاف طه حسين نه تنها باور قلبى مردم به اصول دموكراسى را لازم نمى‏داند بلكه در پاره‏اى از موارد حضور جدى مردم در سياست را نشانه تضمينى براى وجود دموكراسى نمى‏داند.66 در چنين تحليلى، نه علل لازم بلكه شرايط كافى مورد بررسى قرار مى‏گيرد.67 كافيست كه در دستگاه حاكمه مشاركت سياسى و گردش نخبگان دموكراسى‏خواه - آن گونه كه در هيئت حاكمه امريكا وجود دارد - برقرار باشد و هيچ فشار توده‏اى هم بر عمل نخبگان حاكم مؤثر نباشد، ديگر لازم نيست كه مردم به چنين باور ايدئولوژيكى برسند. همگان هم چون او به ويژه مردم خاورميانه‏اى، دير يا زود به اين درك خواهند رسيد كه «امروزه ديگر هيچ ايدئولوژى رقيب قابل ملاحظه و نيرومندى در مقياس جهانى در مقابل دموكراسى وجود ندارد. همه ايدئولوژى‏هاى ديگر رنگ باخته‏اند و با روح گفتمان حقوق - محور جهان ما بيگانه‏اند».68 بدين ترتيب، همان گونه كه صفى درباره پژوهشگران علوم اجتماعى آمريكايى گفته است، بشيريه نيز دچار توهم جهانى بودن تمدن غربى شده است. براى همين است كه با آسودگى مسئله بحران گذار را محدود به سطحى‏ترين لايه حيات بشرى؛ يعنى حوزه سياست، كرده است. حال آن كه مشكله سكولاريسم در پذيرش ايدئولوژى‏هاى مدرن است؛ آن گونه كه مسلمانان اسلام را پذيرفتند. تا وقتى اين پذيرش اتفاق نيفتد - آن طو كه در كشورهاى شرق آسيا پيش آمده است - نخبگان غرب گراى جهان اسلام همواره بايد نگران فشارهاى توده‏اى بر عمل آنان براى رسيدن به سازش باشند.
نكته‏اى كه در مسئله گذار، سكولارهاى بومى را بيشتر به چالش مى‏كشاند تا خود غربى‏ها را؛ پذيرش «گذار حداقلى» از سوى سكولاريسم مادر است. روشن فكران جهان اسلام، تمنّاى گذار حداكثرى يا همان غربى شدن تمام عيار را دارند؛ لكن معلوم نيست كه غرب نيز چنين تمنّايى براى منطقه خاورميانه داشته باشد، تجربه روابط دوستانه و حمايت‏آميز غرب با دولت‏هاى سركوبگر خاورميانه‏اى - نظير مشاركت در سرنگونى دولت ملى دكتر محمد مصدق - بيان‏گر همين مطلب است. امثال بشيريه خيلى زياد به «ميثاق بين‏المللى حقوق مدنى و سياسى بر رعايت دموكراسى» و «گفتمان بين‏المللى حقوق بشر» اميدوار است تا فشارهاى جهانى براى رعايت حق دموكراسى افزايش يابد.69 حال آن كه اگر «مشاركت صددرصد مردم در انتخابات تضمين كننده وجود دموكراسى نيست» با ميثاق‏هاى سوداگرانه نظام بين‏الملل به طريق اولى تضمين كننده گذار به دموكراسى نخواهد بود. به هر حال، نخبگان سياسى مدرن آن چنان كه تصور مى‏رود وفادار به اين گونه ميثاق‏هاى بين‏المللى نيستند. آنان بيشتر اهل سازش‏اند تا وفادارى به عهد. خانم شيرين هانتر به وضوح مصلحت انديشى غرب درباب دموكراسى را گوشزد كرده است:
هر زمان كه بين هدف‏هاى ايدئولوژيكى و ارزشى و منافع امنيتى، سياسى، و اقتصادى تناقضى وجود داشته است ملاحظات ايدئولوژيكى بازنده بوده است. براى مثال، اگر انتخابات پارلمانى در كشورهايى كه براى غرب مفيدند به بركنارى يك دولت طرف‏دار غرب يا به قدرت رسيدن يك رهبرى قاطع با انعطاف‏پذيرى كمتر در برابر غرب منجر شود، كشورهاى غربى آن را نمى‏پسندند. برعكس، در مورد دولت‏هايى كه غرب روابط خوبى با آنها نداشته يا در كشورهايى كه انتخابات پارلمانى ممكن است روى كار آمدن دولت طرف‏دار منافع و ارجحيت‏هاى غرب را در پى آورد، غرب بر لزوم حفظ معيارهاى دموكراتيك تأكيد ورزيده است. مثلاً، كشورهاى غربى به برگزارى انتخابات آزاد و عادلانه در اكثر جهان اسلام علاقه نداشته‏اند، زيرا غرب به درستى حساب كرده است كه چنين كارى موجب خواهد شد كه يا دولت‏هاى موجود طرف‏دار غرب كنار بروند يا ضعيف شوند. حكومت‏هاى غربى زمانى كه دولت‏هاى دل خواه آنان مخالفان خود را از ثمرات انتخابات آزاد محروم ساخته‏اند نه تنها خم به ابرو نياورده‏اند بلكه آنها را در حذف مخالفان يارى كرده‏اند؛ رويدادهاى الجزاير از سال 1992 نمونه چنين سياستى است كه در مورد ديگر كشورهاى اسلامى طرف‏دار غرب مانند مصر، عربستان سعودى، مراكش، تونس و چندين كشور عربى حوزه خليج فارس نيز به كار رفته است.70
بنابراين، براى سكولاريسم مادر (غرب) موضوع گذار جوامع غير غربى به دموكراسى چندان اهميت ندارد بلكه مسئله گذار جنبه ديگرى براى غرب اهميت دارد كه اگر اين گذار حداقلى اتفاق نيفتد؛ استيلاى غرب به چالش كشيده مى‏شود. «اُبژه» شدن جوامع غير غربى - اعم از نخبگان و توده‏ها - براى سوژه‏هاى غربى مهم‏ترين مسئله گذار است. هرگاه اين جوامع به ماده‏اى (اُبژه) براى شناسايى و صورت‏گرى غرب (سوژه) تبديل شوند؛ عمل گذار اتفاق افتاده است. وقتى جامعه غير غربى توصيف سوژه غربى (فاعل شناسايى) از آنها را مبنى بر «استبدادى بودن» مى‏پذيرد و خود نيز بر اين تصوير صحّه مى‏گذارد؛ نشانه‏اى از تحقق گذار حداقلى است. وقتى انديشه‏گران اين جوامع تمنّاى گذار بر دموكراسى داشته باشند، نشانه آن است كه سوژه غربى در كار خود؛ يعنى در اُبژه نمودن اين افراد موفق است. سوژه غربى از موضوع شناسايى خود همواره خواستار تن دادن به تعريف‏ها و صورت‏گرى‏هاى خود است. نامه‏هاى ايرانى منتسكيو بخشى از فرايند گذار حداقلى است كه با پذيرش افراطى آن از سوى افرادى مانند ميرسپاسى تكميل مى‏شود. حال، اين فرايند در چه صورت دچار چالش و بحران مى‏شود؟ مسلماً هنگامى كه اراده گذار از اُبژه بودن پيش آيد.
اراده گريز از اُبژه شدن، لااقل، به دو صورت ممكن است. نخست آن كه در اين مرحله گذار (مدرن شدن) باقى نماند تا خود به «سوژه» تبديل شود؛ يعنى فرايند گذار حداكثرى طى شود و هم چون سوژه غربى به شناسايى و صورت‏گرى مستقل و خود بنياد تبديل شوند. دوم آن كه از تن دادن و موافقت با گذار حداقلى مخالفت بورزد. هر يك از اين دو راه‏حل براى سكولاريسم مادر غير قابل تحمل است. هيچ سوژه‏اى حاضر نيست موضوع سوژه ديگرى شود. زيرا با تن دادن به اين عمل از سوژه بودن خارج مى‏شود. و هيچ سوژه‏اى هم حاضر نيست موضوعات شناسايى‏اش از حوزه ديد او خارج شود. زيرا ديگر موضوعى براى شناسايى و صورت‏گرى باقى نمى‏ماند. پس پذيرفتنى نيست كه همه جوامع، غربى شوند بلكه بايد جوامع غير غربى در دسترسى موجود باشند تا سوژه بودن غرب دچار مشكل نشود. از روشن فكران بومى، هيچ انتظارى براى انتخاب راه‏حل دوم نيست، مگر آن كه انقلابى در او رخ داده باشد. پس، على‏القاعده بايده راه‏حل اول را انتخاب كند؛ لكن تا كنون چنين موردى را سراغ نداشته‏ايم. اما از ميان نيروهاى غير سكولار خاورميانه‏اى كه راه‏حل دوم را برگزيده باشند. در دو سه دهه اخير زياد سراغ داريم.اين جريان شالوده شكنى در جهان اسلام رو به افزايش است. بنابراين، سكولاريسم مادر تنها از ناحيه نيروهاى فكرى - اجتماعى غير سكولار با چالش جدّى روبه‏روست. براى همين است كه غرب حتى از روشن فكران افراطى - اعم از دينى و غير دينى - هيچ نگرانى ندارد. آنان، نه دغدغه خروج از اُبژه بودن را دارند و نه پتانسيل سوژه شدن را. خيلى كه توان داشته باشند «هويت چهل تكّه» اى خلق مى‏كنند كه محتواى آن از گفتارهاى سوژه غربى الهام گرفته مى‏شود و هرگز اراده‏اى براى شناسايى مستقل غرب و صورت گرى خود بنيادانه‏ى آن در كار نيست.
چالش سكولاريسم در جهان اسلام را از جنبه ايدئولوژى نيز مى‏توان مورد توجه قرار داد. عالم سكولار از اين حيث كه عالم ايدئولوژيك است، نبايد ترديد داشت. انديشه سكولار از همان آغاز تلاش داشت كه در دنياى خود بنياد به سر برد، دنيايى كه مستقل از دنياهاى ديگر است. پس همواره در پى فاصله گرفتن از دنياهاى غير خود بيناد بود. هر يك از اين دنياها به نوعى مستقل و بيرون از عالم انسانى است. از اين رو، زيست انسان در اين گونه دنياها زيست در عوالم غير انسانى است. انديشه سكولار، لااقل، سه گونه عالم غير انسانى را برابر خود تصور كرده است:
عالم اساطيرى، عالم فلسفى و عالم دينى. او زندگى در عالم انسانى را بر آن سه گونه ديگر از حيات ترجيح داده است. پس هر اندازه كه از اين عوامل فاصله بگيرد به عالم انسانى بيشتر نزديك خواهد شد تا آن جا كه زيست بشرى غالب مى‏گردد. اين فاصله‏گيرى بايد به كمك عوامل كاملاً بشرى اتفاق بيافتد و در اين‏جا هيچ چيزى بشرى‏تر از «ايده» نيست، تصورات امرى كاملاً بشرى است و مخلوق ذهن بشر است؛ به ويژه كه اين ذهن خود بنياد باشد. انديشه سكولار با توليد ايده‏ها و تصورات خودبنياد، شرايط زيست در دنياى ايدئولوژيك و فاصله‏گيرى از عوالم سه گانه غير انسانى را بيشتر ممكن مى‏سازد. پس سكولار كسى است كه در دنياى ايدئولوژيك زيست مى‏كند. نشانه حيات ايدئولوژيك در گذار از عوالم سه گانه است. بايد فرد از عالم دينى يا فلسفى گذر كرده باشد تا حيات ايدئولوژيك براى او ممكن گردد.
ايدئولوژى نه مى‏تواند نفوذ خويش را در قلمرو جهانى كه سنت‏هايش تقدّس يافته باشند بگستراند و نه در جهانى كه فلسفه بر آن حاكم است. ايدئولوژى هنگامى وارد ميدان مى‏شود كه اين دو جهان به بن بست رسيده باشند؛ يعنى هنگامى كه نفى، منتفى شود و فلسفه از كانون نيرو بخش زندگى اجتماعى كنار گذاشته شود و هنگامى كه نيروى دين سستى گيرد.71
بر اين اساس، تنها جايى كه تا كنون فرايند ايدئولوژيك شدن يا گذار به دنياى ايدئولوژيك، به وجه آگاهانه، در آن اتفاق نيافتاده جهان اسلام است. دنياى اسلام هنوز برابر اين فرايند مقاومت كرده، حاضر به ادامه حيات در دنياى ايدئولوژيك نشده است. گويى دنياى اسلام بسترى مناسب براى روييدن ايدئولوژى نيست. وقتى انديشه سكولار دنياى اسلام را به وفادارى بر ارزش‏ها و اعمال غير انسانى متهم مى‏كند؛ به دليل غير ايدئولوژيك ديدن آن است. پس عدم وقوع يا ناتمام ماندن پروژه ايدئولوژيك سازى در جهان اسلام چالشى بزرگ در برابر انديشه سكولار است كه چرا تاكنون موفق به اتمام اين پروژه نشده است. حضور گسترده ارتش‏هاى سكولار غربى با شعار آزادى و ترويج دموكراسى در جهان اسلام بدون شك نشانه‏اى مهم از وجود چنين چالش بزرگى است. گويى عوامل فكرى - سياسى سكولاريسم در ايدئولوژيك سازى خاورميانه ناتوان‏تر از گذشته شده‏اند كه به چكمه پوشان آمريكايى و هم پيمانانش تمسّك كرده است. اما آيا «عالم ايدئولوژيك پادگانى» پايدار خواهد بود؟ اين پرسشى‏ست كه حكايت از چالش بزرگتر براى انديشه سكولار در آينده است.

4. بحران صهيونيسم‏

زر سالاران يهودى در هر كجا گام نهادند با خود كينه و نفرت به همراه آوردند. خصلت‏هاى به شدت دنيا طلبانه و مال اندوزى بى‏رحمانه از آنان چهره منفورى در ميان جوامع مختلف بر جاى گذاشته است. اين چهره در سده‏هاى اخير در اروپا بيشتر از جاهاى ديگر آشكار گشته است. انگلس در اين باره گفته است: «يهوديان را در همه جا به عنوان متقلب‏ترين متقلبان مى‏شناسند، ولى اين شهرت در اتريش بيشتر است».72 نفوذ اين گروه از يهوديان در دربار سلاطين و زد و بندهاى سياسى با صاحبان قدرت همواره مانع از تبديل شدن اين نفرت مردمى به شورش‏هايى فراگير عليه آنان شده است.73 به ويژه كه خصلت‏هاى زر سالارى يهودى با جوهره تمدن جديد اروپايى سنخيت و سازگارى زيادى دارد. از اين رو، بيشترين تعامل فكرى - سياسى سكولاريسم با گروه‏هاى مذهبى، بعد از پروتستان‏هاى مسيحى، مربوط به يهوديان است. زر سالاران و روشن فكران يهودى در روى كار آمدن دولت‏هاى مدرن، بيشترين نقش را داشته و دارند، در مقابل، دولت‏هاى سكولار در تأسيس و حمايت از دولت مستقل يهودى نقش اصلى را دارند. در واقع، وجه عمده تأثير سكولاريته بر يهوديان متقاعد كردن آنان به تأسيس دولت مستقل است. حكومت نامشروع اسرائيل، پديده مدرن صهيونيسم يهودى است كه در سرزمين اشغال شده فلسطين تأسيس شده است. چنان كه صهيونيسم نيز پديده مدرن است. امروزه رابطه ميان سكولاريسم و صهيونيسم در نظام بين‏الملل و منطقه‏اى، آن چنان در هم تنيده و گسترده است كه سرنوشت‏شان به هم گره خورده است؛ لكن موضوع پرسش برانگيز تأسيس صهيونيسم سياسى در سرزمين خارج از اروپا است. چرا نبايد دولت يهودى در بهترين نقطه اروپايى تأسيس شود. تأسيس دولت يهودى در مركز جهان اسلام، لااقل براى سكولاريسم مادر (غرب)، به ويژه براى سكولاريسم سياسى، از دو جنبه اهميت پيدا كرده بود: نخست، رهايى اروپا از نفوذ و سلطه يهوديان زر سالار است. به اين وسيله، اروپاييان به آرزوى ديرينه‏شان خواهند رسيد. ديگر اين كه جهان اسلام به وسيله حكومت صهيونيستى همواره در تهديد و بى‏ثباتى به سر مى‏برد. صهيونيسم از همان آغاز به كانون بحران زايى در جهان اسلام تبديل شده بود. گرچه، دولت‏هاى مدرن غربى در مهاجرت بسيارى از يهوديان مقيم اروپا به جهان اسلام، موفق بوده‏اند. ولى در تحقق هدف دوم موفقيت چندانى كسب نكرده‏اند. بدون ترديد، رژيم اشغال‏گر قدس، عامل بى‏ثباتى و بحران در جهان اسلام است. اما اين بحران بيش از آن كه معطوف به مسلمانان باشد؛ به خود سكولاريسم غربى باز مى‏گردد. در اين ميان، دولت‏هاى وابسته و روشن فكران غرب‏گراى جهان اسلام، بيشترين صدمات را از ناحيه بحران زايى رژيم صهيونيستى برده‏اند، دولت‏هاى مدرن غرب‏گرا با بحران مشروعيت مواجه شده‏اند. هرگز مردم مسلمان خاورميانه آن دسته از دولت‏هايى كه برابر زورگويى‏ها و جنايات صهيونيست‏ها، سكوت مى‏كنند و بلكه پنهانى با آنان همكارى مى‏كنند را نخواهند بخشيد. هم چنين، آن دسته از روشن فكرانى كه على‏رغم مشاهده عقايد و رفتار نژاد پرستانه و ضد حقوق بشرى صهيونيست‏ها، هيچ گونه اقدام جدّى از خود نشان نمى‏دهند، پايگاه و مرجعيت سياسى - اجتماعى‏شان را از دست مى‏دهند، در مقابل، نيروهاى مقاومت راسخ‏تر و منسجم‏تر مى‏شوند.
گرچه درباره چالش‏هاى فكرى - سياسى سكولاريسم بيش ازاين مى‏توان سخن گفت؛ لكن در اين گفتار به ذكر چند نمونه بسنده كرديم. ناتوانى انديشه سكولار از تعريف مدرن و هويت سازى جديد در جهان اسلام، ضمن آن كه دليلى بر شناخت ناقص او از جوامع اسلامى است؛ نشانه‏اى از ناتوانى در گذار اين جوامع به دنياى مدرن است. البته اگر بپذيريم كه انديشه سكولار غربى به راستى خواهان برابرى همه جانبه ملل غير غربى با خود است. مهم‏تر از اين سه مورد (بحران تعريف، شناخت و گذار) مسئله صهيونيسم يهودى است. صهيونيسم برخلاف تصور سكولارها به كانون بحران زايى براى دنياى مدرن تبديل شده است. فرزند نامشروع و از خود راضى غرب (اسرائيل) - هم چون كودكى كه هرگونه خطا و عمل زشتى از او سر بزند همواره با لبخند والدين روبه‏رو مى‏شود - دير يا زود دنياى مدرن را به ورطه تباهى و نيستى مى‏كشاند. دنياى سكولار هزينه گزافى بابت روى پا ماندن اسرائيل مى‏دهد. به هر حال، وجود اين گونه بحران‏هاى جدى در سكولاريسم كه تنها در جهان اسلام مشاهده‏پذير است؛ بيان‏گر آن است كه اگر در جهان اسلام بحرانى هست - كه مى‏باشد - معطوف به خود سكولاريسم مى‏باشد نه جوامع اسلامى. چالش‏هاى سكولاريسم را مى‏توان از روى دغدغه‏هاى امروزين حاملان انديشه مدرن (روشن فكران) كاملاً بازخوانى كرد. مسئله مهم‏تر، كانون بحران سازى در جهان اسلام است. انديشه سكولار كانون چالش‏هاى پيش‏رو را در چه چيزى مى‏داند و چگونه با آن روبه‏رو شده است.
صهيونيسم نه تنها براى سكولارهاى جهان اسلام كه براى سكولاريسم مادر نيز به شدت بحران زاست. گره خوردن سرنوشت اين دو به هم، شدت بحران را دو چندان ساخته است. صهيونيسم براى دنياى مدرن به مثابه «پاشنه آشيل» است. هرگونه بحران زايى در آن به چالش جدى در سكولاريته تبديل مى‏شود. بسيارى از اصول و شعارهاى سكولاريته در نسبتى كه با صهيونيسم برقرار كرده، رنگ باخته است. در پديد آمدن دولت مدرن، مذهب هيچ نقش و جايگاهى ندارد. ولى در دنياى مدرن، رژيم صهيونيستى به منزله يك دولت يهودى به رسميت شناخته شده است. در انديشه سياسى مدرن، افراد فقط در كشور متبوع از حقوق شهروندى برخوردارند، ولى اين باور در مورد مهاجران يهودى استثنا است. مهاجران يهودى با هرگونه مليتى در فلسطين واجد حقوق فلسطينى تلقى شده است. نهادهاى مدرن بين‏المللى (مانند شوراى امنيت سازمان ملل متحد) هيچ گاه دست به اقدامى جدى عليه رفتارهاى تجاوز كارانه رژيم صهيونيستى نزده‏اند. گويى اين رژيم در نظام بين‏الملل داراى حاشيه امنيتى است و مجبور به پاسخ‏گويى به هيچ نهاد مدرنى نيست. بدين ترتيب، رژيم صهيونيستى بيش از آن كه در خاورميانه براى مسلمانان توليد بحران كند براى خود سكولاريسم، چالش برانگيز بوده است.

پى‏نوشت‏ها
1.حجة الاسلام مهدوى‏زادگان عضو هيأت علمى پژوهشگاه فرهنگ و انديشه اسلامى.
2. براى آگاهى از اين موضوع ر. ك: عبدالهادى حائرى، نخستين رويارويى‏هاى انديشه‏گران ايران (انتشارات امير كبير، چ 1، 1367).
3. محمد مجتهد شبسترى، نقدى بر قرائت رسمى از دين، (تهران: نشر طرح نو، چ 1، 1379) ص 371.
4. على شريعتى، اسلام‏شناسى، (چاپخانه طوس مشهد، 1347) ص 12.
5. عليرضا زهيرى، عصر پهلوى به روايت اسناد (دفتر نشر معارف، چ اول، 1379) ص 35.
6. يحيى دولت آبادى، حيات يحيى (انتشارات فردوسى، چ سوم، 1361) ج 4، ص 409.
7. هشام شرابى، روشنفكران عرب و غرب، ترجمه عبدالرحمن عالم (تهران: دفتر مطالعات سياسى و بين‏المللى، چ دوم، 1369) ص 150.
8. همان، ص 120.
9. همان، ص 122.
10. مجيد خدّورى، گرايش‏هاى سياسى در جهان عرب، ترجمه عبدالرحمن عالم (تهران: دفتر مطالعات سياسى و بين‏المللى، چ سوم، 1374) ص 19.
11. عبدالهادى حائرى، ايران و جهان اسلام (مشهد: انتشارات آستان قدس رضوى، چ اول، 1368) ص 50.
12. گرايش‏هاى سياسى در جهان عرب، ص 34.
13. داريوش آشورى، ما و مدرنيت (تهران: انتشارات صراط، چ اول، 1376) ص 65.
14. ادوارد سعيد، شرق‏شناسى، ترجمه عبدالرحيم گواهى (دفتر نشر فرهنگ اسلامى، چ اول، 1371) ص‏94.
15. على ميرسپاسى، دموكراسى يا حقيقت (طرح نو، چ اول، 1381) ص 18.
16. ر. ك: هشام شرابى، پدر سالارى جديد، ترجمه سيد احمد موثقى (نشر كوير، چ اول، 1380).
17. براى نمونه ر. ك: همايون كاتوزيان، اقتصاد سياسى ايران، ترجمه محمد رضا نفيسى و كامبيز عزيزى (نشر مركز، چ پنجم، 1374)، همايون كاتوزيان، استبداد، دموكراسى و نهضت ملى (نشر مركز، چ دوم، 1375).
18. جى. اى گلدتورپ، جامعه‏شناسى كشورهاى جهان سوم، ترجمه جواد طهوريان (مشهد: انتشارات آستان قدس رضوى، چ دوم، 1373) ص 11.
19. جرالدام، ماير - دادلى سيرز، پيشگامان توسعه، ترجمه سيد على اصغر هدايتى، على ياسرى، (تهران: انتشارات سمت، چ اول، 1368) ص 16.
20. جامعه‏شناسى كشورهاى جهان سوم، ص 16.
21. داريوش شايگان، افسون زدگى جديد، ترجمه فاطمه وليانى (نشر فرزان روز، چ دوم، 1380) ص 73.
22. همان، ص 74.
23. همان، ص 107.
24. همان، ص 120.
25. همان، ص 88. شايد بهتر باشد خواننده را با وجه تعجب نگارنده از مطالب شايگان بيشتر شريك نمايم. گفته مربوط به اين پاورقى بيان تجربه شايگان از تجربه «هويت جديد» (اروپامدارى، مدرنيته، غربى شدن و سكولاريسم) است. برداشت وى از تجربه «هويت اسلامى»؛ در افسون زدگى جديد عبارت از «تخيلّى بودن» (ص 74)، «ضديت كوركورانه با غرب» (ص 107)، «فرهنگ‏هايى غير خود مختار، بى تاريخ و بدون پاسخ براى معضلات انسان امروز» (ص 118)، «فاقد قوه نقد» و «عقب مانده از گسست‏هاى معرفت شناختى» و «فاقد توانايى در عينيت‏يابى» (ص 120) است. اما بازگويى شايگان از تجربه هويت اسلامى، در زير آسمان‏هاى جهان، چيز ديگرى است. بدون ترديد، مرحوم علامه بزرگوار در دنياى معاصر (غربى شده اروپامدار) يكى از ناب‏ترين نمونه‏هاى هويت اسلامى است. شايگان در يك دوره‏اى از زندگانى خود (1345 - 1339) با «نمايندگان معنويت ايران روابطى عميق» برقرار كرده است و «به حلقه بسته‏اى كه گرد شخصيت پرجاذبه علامه سيد محمد حسين طباطبايى قرار داشت پذيرفته شد». حكايت وى از تجربه حضور در اين حلقه شنيدنى است.
26. ما و مدرنيت، ص 96.
27. همان، ص 90.
28. همان، ص 91.
29. همان، ص 92.
30. همان، ص 94.
31. همان، ص 99.
32. همان، ص 100.
33. همان، ص 101.
34. همان، ص 102.
35. همان، ص 104.
36. همان، ص 104.
37. همان، ص 105.
38. همان، ص 106.
39. دموكراسى يا حقيقت، ص 17.
40. همان، ص 22.
41. همان، ص 30.
42. همان، ص 21.
43. همان، ص 18.
44. همان، ص 27.
45. براى درك اين مطلب به فصل سوم (جامعه نيك و دموكراسى) كتاب وى رجوع كنيد.
46. همان، ص 30.
47. جلال آل احمد، غربزدگى (انتشارات رواق، چ دوم، 1356).
48. همان، ص 30.
49. همان، ص 118.
50. همان، ص 107.
51. همان، ص 141.
52. همان، ص 118.
53. همان، ص 125.
54. شرق‏شناسى، ص 21.
55. همان، ص 31.
56. همان، ص 54.
57. همان، ص 19.
58. لو آى. م. صفى، چالش مدرنيته، ترجمه سيد احمد موثقى (دادگستر نشر، چ اول، 1380) ص 12.
59. همان، ص 14.
60. همان، ص 15.
61. به نقل از: على ميرسپاسى، دموكراسى يا حقيقت، ص 20.
62. لوآى. م. صفى، چالش مدرنيته، ص 155.
63. على ميرسپاسى، دموكراسى يا حقيقت، ص 136.
64. همان، ص 140.
65. حسين بشيريه، گذار به دموكراسى (نشر نگاه معاصر، چ اول، 1384) ص 95.
66. همان، ص 89.
67. همان، ص 40.
68. همان، ص 90.
69. همان، ص 93.
70. شيرين هانتر، آينده اسلام و غرب، ترجمه همايون مجد (نشر فرزان روز، چ اول، 1380) ص 41.
71. داريوش شايگان، ايدئولوژيك شدن سنت، نشريه كيان، ش 19، (خرداد 1373) ص 10.
72. عبدالله شهبازى، زر سالاران يهودى و پارسى، استعمار بريتانيا و ايران (موسسه مطالعات و پژوهشهاى سياسى، چ اول، 1379) ج سوم، ص 104.
73. براى آگاهى از اين نفوذ به مجموعه چند جلدى منبع پيشين رجوع كنيد.