معنى جهاد و اقسام حرب مشروع(1)
تحقيق و تصحيح: دكتر غلامحسين زرگرىنژاد
اشاره:
آنچه مىخوانيد مقدمه كتاب «احكام الجهاد و اسباب الرشاد» است كه توسط ميرزا عيسى قائممقام فراهانى (ميرزا بزرگ)، با استفاده از فتاوا و رسالههاى جهاديه علما در جريان جنگهاى ايران و روسيه تأليف شده است. متن كامل كتاب به ضميمه مقدمه تاريخى مفصلى توسط آقاى دكتر غلامحسين زرگرىنژاد تصحيح شده است.
علاوه بر ديباچه و مقدمه كه متن مقدمه را در اينجا مىخوانيد، متن كتاب در هشت باب سامان يافته است. علاقمندان جهت اطلاع از چند و چون و انواع رسالههاى جهادى و متون مختصر و متوسط و مطوّل آن و نيز كمّ و كيف فتاواى علما لازم است به كتاب مذكور، به ويژه مقدمه محققانه و جامع مصحح محترم مراجعه نمايند.مقاله اولى: در بيان معنى جهاد و اقسام حرب مشروع
جناب شيخ المجتهدين شيخ جعفر طاب ثراه(2)، فرموده:(3)
جهاد اقامه حرب و پيكار است با كفّار و كسانى كه در حكم كفار باشند به نهجى(4) كه شارع در مقاتله آنها مقرر كرده و اين به سبب اختلاف متعلقات، پنج قسم است كه چهار قسم آن براى حفظ بيضه اسلام و دفع كفار است از اسلام و از اهل اسلام و قسم اخير براى دعوت كفار است به اسلام.امّا اقسام چهارگانه جهاد دفاعى
1.(5) جهاد براى حفظ بيضه اسلام است، هنگامى كه كفّار بر اراضى و بلاد مسلمين اراده هجوم كنند و با جمعيت مجتمعه، مستعد اين كار شوند تا كلمه كفر را بلند و كلمه اسلام را پست كنند و در آن بلاد، به نواختن ناقوس و ساختن كنايس و اعلان ساير شعائر كفر پردازند، مانند كفره روس؛
2. جهاد براى دفع كفار است از تسلط بر دماء و اعراض مسلمين؛
3. جهاد براى دفع كفار است، از گروهى مسلم، كه با گروهى كفار التقا كرده باشند و از استيلاء كفار بر آنها انديشه باشد؛
4. جهاد براى دفع كفار است، از بلاد و اراضى مسلمين و اخراج كفار، بعد از تسلط يافتن بر آن، و اصلاح بيضه اسلام، بعد از رخنه كردن در آن و سعى در نجات مسلمين از دست دشمن دين.
و اين چهار قسم، جهادى است متضمن دفاع؛ و اما قسم اخير، كه پنجم و جهاد صرف است، پس جهاد با كفار و توجه به ديار آنهاست، براى آنكه اسلام آرند و به شريعت نبوى اقرار كنند. و اين خاصّه نبى و امام و نايب خاص(6) است نه نايب عام.(7) و هر يك از اين اقسام خمسه، جهاد است بر سبيل حقيقت و همگى واجب. و حرب جايز و واجب شرعى را، انواع ديگر باشد كه اطلاق دفاع بدان مىشود و بر آن صادق نيست اسم جهاد بر سبيل حقيقت، بلكه دفاع صرف است و اين قسم بر سه نوع است:
اوّل: دفع از نفس خود در مقابله دشمنى كه اراده قتل او كند. پس واجب است بر او مقاتله دشمن، هنگامى كه در دفاع، احتمال حصول سلامت رود. و اگر داند كه لامحاله، مقتول خواهد شد، به حيثيتى كه اگر قصد قتل كند فى الفور كشته مىشود، او را دفاع مستحب است؛ و قولى به وجوب آن است.
دوم:(8) دفع از عِرض و يا از نفس و عرض مؤمنى؛ پس واجب است دفاع بر او، با گمان سلامت، و جايز نيست بدون اين گمان.
سوم: دفع از مال خود، يا مال مؤمنى؛ پس مستحب است دفاع از آن، و واجب نيست، مگر در صورتى كه گمان باشد به تلف نفس از تلف مال. مانند اينكه: آب و دواب، از او گرفته شود و او در مهلكه ماند. و دفاع از مال چنين، به دفاع از نفس راجع گردد. و اين انواع، به دفاع موسوم است و اطلاق جهاد بر آن شيوع ندارد. و جارى نيست بر قتيل آن، حكم شهيد در دنيا، از تغسيل و مانند آن. هر چند شمرده مىشود در آخرت از جمله شهدا. و حال او مانند حال كسى است كه او راست اسم شهادت و مردن او بدون قتل است. مثل مردن غريق و حريق و مبطون(9) و كسى كه بميرد در مدينه به انجاس(10)، يا در راه طاعت يا در جاى غربت. و در اين دفاع جايز است مدافعه دشمن در مقام جواز، واجب است در مقام وجوب؛ خواه دشمن مسلم باشد يا مؤمن، عالم به موضوع باشد، يا جاهل. يعنى خواه بداند يا نداند كه دافع مؤمن است يا مسلم و خواه عالم به حكم باشد يا جاهل، يعنى خواه بداند كه مدافعه واجب است يا نه، و خواه دشمنى او به عمد باشد يا خطا. انتهى خلاصة كلامه.
جناب علّامة العلماء ميرزا ابوالقاسم(11) نشراللَّه فوايده در رساله عربيّه فرموده: جهاد يا به معنى مشقّت و تعب است و مشتق از جهد، به فتح جيم، يا به معنى طاقت و وسع، مشتق از جهد به فتح و ضم.(12) و نيز در فتاوى فارسيه فرموده: اطلاق لفظ جهاد و استعمال آن در مطالب شرعيه، خواه به عنوان حقيقت باشد يا مجاز، بسيار است. بعضى از آن را ربطى به موت نيست؛ مانند احياى سنّت نبوى «س» و مجادله با نفس و پيروى عقل كه آن را جهاد اكبر گفتهاند و اجتناب از پيروىِ قوت شهوى و غضبى و رباط(13) بيش از چهل روز، و خوش رفتارى زن با شوهر. و بعض ديگر، به موت مربوط است و آن بر دو قسم است: قسمى آن است كه به حرب و قتال مربوط نيست؛ چون موت مبطون و غريق و مهدوم(14) پعليه، و غريب و ذات نفاس(15)؛ كه چون شهادت حقيقى، از جهاد منفك نمىشود، پس گويا اطلاق جهاد بر آنها شده؛ و لكن مثالها، خارج از اطلاق لفظ جهاد است؛ هر چند، مستلزم آن باشد. قسم ديگر آنكه: به جنگ و جدال مربوط است و آن چند قسم است.
اول جهادى كه در حضور پيغمبر(ص) يا امام(ع) شود، به اذن او، يا نايب خاص او با مشركين غير اهل كتاب، يا اهل كتاب، يعنى يهود و نصارى و مجوس، كه در حكم آنهاست، خواه محض دعوت اسم باشد، يا براى دفع كفار، هنگام سبقت آنها به حرب و پيكار.
دوم: مجادله، كه به اذن امام(ع) يا نايب خاص او با اهل بغى شود، يعنى مسلمانانى كه بر امام زمان خروج كنند.
سوم: آن است كه كفار هجوم كنند بر اهل اسلام، براى اتلاف اصل اسلام، يعنى برانداختن دين اسلام، يا بر سر جمعى از مسلمانان روند، به قصد قتل و غارت و نهب ايشان، خواه در زمان غيبت باشد، يا زمان حضور، كه فرصت اذن امام، يا نايب خاص او نباشد. و بر اين قسم هم اطلاق جهاد شده.
چهارم: دفاع از جان و عرض و مال هر چند دشمن نه كافر باشد نه باغى بلكه در دزد و راهزن و امثال آنها باشد و از اين باب است، دفاع اسيرى از مسلمانان كه در ميان كفار باشد و با كَفَره ديگر كه بر سر آنها روند، جنگ كند به قصد دفع از نفس خود، نه براى امداد آنها. پس جهادى كه مربوط به قتال نيست، معنى آن مجازى است و اطلاق لفظ جهاد و شهادت بر آن بر سبيل مجاز است. و مراد از اطلاق جهاد به مبطون و امثال آنها، شباهت آنهاست به جهاد در فضيلت و ثواب؛ اما جهادى كه به جنگ و جدال مربوط است و جهاد حقيقى است و اذن امام در آن شرط است، جهادى است كه با كفّار، براى دعوت آنها به اسلام، يا اهل بغى، يعنى جمعى از مسلمين كه با امام زمان، اظهار عداوت و مخالفت كنند و همچنين جهاد با كفارى كه، هجوم كنند بر مسلمين، كه اگر مسلمين را اذن از امام ممكن باشد، بايد بدون اذن جنگ نكنند؛ هر چند محض دفع آنها باشد، نه براى دعوت اسلام. و شرط نيست حضور امام و اذن او در غير اين اقسام. و مهم نيست دانستن احكام حضور امام در اين مقام؛ بلكه مهم ما در اين زمان، دو مسئله است: يكى: مسئله قتال با كفارى كه هجوم كنند بر مسلمين، به قصد برانداختن ريشه اسلام، يا براى قتل و غارت جمعى از مسلمين، هر چند منظور آنها، تغيير دين و برانداختن اسلام نباشد. ديگرى: مسئله دفاع؛ و در اين مسئله نه اذن امام شرط است، نه اذن مجتهد جامع الشرايط، ليكن مسايل اين دو مسئله را بايد دانست تا موافق حق معمول شود.(16) انتهى خلاصة كلامه.
جناب حاجى شيخ هاشم كعبى(17) فرمايد: جهاد در كلام اصحاب و كتاب و سنت، بر چند معنى اطلاق شده.
يكم: جهاد با كفار براى دعوت آنها به اسلام؛ و اين جهادِ دعوتى، است و اطلاق جهاد بر آن مسلم است.
دوم: جهاد با كفّار و مانند آن، كه خوف از آنها بر بيضه اسلام باشد و اين جهاد دفاعى است، كه مطلوب با بيان وجوب آن است و بيان كسانى كهاين جهاد بر آنها تعلق يافته.
سوّم: باغين است كه سبب مقاتله با آنها، خروج ايشان است از اطاعت امام عادل(ع)، تا زمان رجوع ايشان، به اطاعت امام(ع).
چهارم: محاربين است و دزدان و راهزنان مسلمانان و مانند ايشان، از كسانى كه مال و خون آنها، شرعاً محفوظ است. مانند اهل كتاب، هنگامى كه شرايط ذمّه را اقامه نمايند.
و هر يك از اين معانى منقسم مىشود، به چند قسم. پس جهاد دعوتى منقسم است به جهاد كتابى(18) و مشرك. و هر يك را حكمى است. و دفاعى با كفّارِ بالاصاله، مانند مشرك و كتابى، و با كفارى كه منكر بعضِ ضروريات دين باشند، مانند خوارج و غُلات؛ بلكه همه مخالفين. پس دفاع همه اينها واجب است، هنگامى كه مردم را به مذهب فساد خود خوانند. و نيز منقسم است به اعتبار امورى چند كه حصول خوف بر هر يك، كافى است بر تعلّق وجوب جهاد.
1.(19) خوف بر بيضه اسلام؛
2. خوف بر مسلمين؛
3. خوف بر ذرارى(20) و اعراض مسلمين؛
4. خوف استيلا بر بلاد و اموال مسلمين.
بلكه اگر بر هر يك از ذرارى و اعراض خوف باشد، در وجوب دفاع كافى است و ظاهر، از جماعت محققين اصحاب اين است كه اطلاق لفظ جهاد بر معانى مذكوره، به طريق اشتراك معنوى است و از اين است كه شهيد ثانى،(21) رحمةاللَّه [عليه] فرموده: جهاد شرعاً بذل وسع است به نفس و آنچه جهاد موقوف بر آن است، از مال در محاربه مشركين و باغين، بر وجه مخصوص. و جميع اقسام مذكوره [را]، از افراد جهاد شمرده، بدون اينكه اشاره به حقيقت و مجاز كرده باشد. و اصل در اطلاق حقيقت است. پس بيان افراد، با تعريف او موافق است. و ظاهر متن هم اين است كه شهيد اوّل(22) در متن(23) فرموده: جهاد واجب كفايى است؛ تا جايى كه فرموده به شرط اذن امام يا نايب خاص او، يا هجوم دشمنى كه از او خوف باشد بر بيضه اسلام. پس خوف مذكور را با اذن امام و نايب خاص او، مقابل داشته. يا اينكه مُقَسِّم(24) جهاد مطلق است و ظاهر عبارت شرايع(25) هم، بر اين دلالت دارد كه جهاد واجب است براى دعوت كفار به اسلام، يا منع كردن كفار از اسلام. و اين همان معنى ثانى جهاد است كه مذكور شد، و الّا لازم مىآيد، انقسام بر غير مقسم؛ ليكن، از بعض عبارت اصحاب معلوم مىشود، اختصاص صدق جهاد به معنى اوّل؛ كه دعوتى است، و معنى ثالث، كه جهاد باغين است. چرا كه ايشان جهاد را تعريف كردهاند: شرعاً بذل نفس و مال در اِعلاء كلمه اسلام و اقامه شعاير ايمان. پس لفظ جهاد، به باقى معانى، صادق نخواهد بود. بعضى از علماء بر اِعلاء كلمه اسلام، فقط كفايت كردهاند. بنابر آن، جهاد حقيقت(26)، [منحصر] مىشود در [جهاد] دعوتى. ممكن است كه اعلاء كلمه را در تعريف، چنان بگيريم كه شامل دعوتى و دفاعى باشد؛ چرا كه دفع از بيضه اسلام يا مسلمين، مستلزم اعلاء كلمه است؛ چه محافظت چيزى كه دست بدخواه به او نرسد، اعلاء شأن آن چيز و اعزاز اوست. بلكه ممكن [است] كه او را بر جهاد بُغات(27) شامل دانيم چنانكه صاحب «تنقيح»(28) فهميده.
حاصل كلام اينكه: مغلوبيّت دشمن، بالبديهه مستلزم اعلاء شأن غالب و عزت جانب اوست. اين قدر هست كه اعتماد بر لوازم، در تعريف مشكل است، چرا كه مقصود از تعريفات، ايضاح(29) و بيان است، نه اجمال و ابهام. بعضى از فقها ذكر كردهاند در تعريف، اولى را بدون ترجيح؛ يا اينكه تغاير(30) ميان آنها را فهميدهاند؛ و ليكن، آنچه ظاهر مىشود، اشتراك معنوى(31) است، براى اينكه كل اتفاق كردهاند بر اينكه، اسم جهاد اطلاق شده است به ازاء هر يك از اين معانى مخصوص سه معانى مزبوره، اطلاقى شايع، كه ممكن نيست احدى را انكار آن. و نيز فرموده: شك در اين نيست كه رسول خدا(ص)، جهاد دعوتى و دفاعى با كفّار كردند، اما دعوتى مانند: قضيّه بدر و حُنين و فرستادن جناب اميرالمؤمنين(ع) و وصيت كردن، كه جنگ مكن با كسى، تا اينكه بخوانى او را به اسلام. و امّا جهاد دفاعى مانند: واقعه احد و احزاب و تبوك. بلكه اعظم مواقف آن حضرت، بر وجه دفاع واقع شده. به هر تقدير، در اين شكى نيست كه آن حضرت جهاد دفاعى به عمل آوردهاند و آن را «جهاد»، و مقاتل آن را، «مجاهد» و مقتول آن را، «شهيد» مىناميدهاند. و اين را هم حضرت فرموده كه: «حَلالُ مُحمدٍ حلالٌ الى يَومِ القيامَةِ وَحَرامُهُ حَرامٌ اِلى يَومِ القيامَةِ».(32) پس در اين هنگام، مقتول در جهاد دفاعى زمان غيبت هم، شهيد حقيقى خواهد بود و جارى مىشود بر او احكام شهدا، از عدم وجوب غسل و وجوب دفن به جامهها(33) و غير اين. موافقت كرده است در اين حكم شهيد ثانى كه فرموده: «الشهيدُ وهُوَ المسلمُ وَمَن بِحكمِهِ، الميتُ فى معركةِ قتالٍ أَمَر بِهِ النبىُّ والامامُ اَو نائِبُهُما الخاصُ وَهُوَ فى حِزبِهِما بِسيفِهِ اَو قُتِلَ فى جِهادٍ مأمورٌ بِهِ حالَ الغَيبةِ، كما لُودِهم على المسلمين مَن يَخافُ مِنهُ عَلى بَيضةِ الاسلام فاضطّروا اِلى جهادِهِم بِدونِ الامامِ اَو نايِبِه».(34)
حاصل كلام اينكه شك و شبهه نيست كه اين جهاد در زمان غيبت، مأمورٌ به(35) و مأذون فيه(36) است. پس هر چه مترتب مىشد از حكم بر قتال دفاعى زمان حضور، مترتب مىشود بر اين قتال زمان غيبت، براى تأسى رسول خدا(ص)؛ بلكه زمان غيبت احقّ است به قتال. چه اين قتال، در اين زمان، دفع از مؤمنين است. فضلاً عن المسلمين.(37)
بلى سخن، در شهيد شرعى، مختلف فيه(38) است كه شهيد كسى است كه در برابر امام و نايب خاص او كشته شود، يا كسى است كه از جانب امام مأذون به قتال باشد. و اين خلاف در موضوع است، اختصاص به زمان حضور امام و غيبت او ندارد. و اظهر(39)، اكتفا به مجرّد اذن است، «وفاقاً لِجماعةٍ مِنَ الاصحابِ»(40)، به نحوى كه مذكور شد؛ و الّا قول به فضل لازم آيد، كه آن را قائلى نيست. يعنى هر كس قايل بر اين باشد كه قتال دفاعى در زمان غيبت، جهاد است مقتول آن را شهيد حقيقى بخواند و احكام شهيد بر او جارى نسازد. پس، قول به اينكه جهاد است و عدم قول اينكه، مقتول آن شهيد است، خرق(41) اجماع مركب خواهد بود.
جناب سيد المجتهدين آقا سيد على(42) دامت افادته فرموده: جهاد بر وزن فِعال، در لغت، يا از جهد به فتح است يعنى تعب و مشقت، يا از جهد به ضمّ، به معنى وسع و طاقت؛ و شرعاً بذل وسع است به نفس و مال، در محاربه مشركين يا باغين،(43) بر وجه مخصوص. و بعضى گفتهاند كه بذل مال و جان است در اِعلاء كلمه اسلام و اقامه شعاير ايمان. و مراد از اوّل، جهاد مشركين است و از ثانى، جهاد باغين و گاهى اطلاق مىشود به جهاد، هنگام هجوم كفار بر مسلمين، به حيثيّتى كه خوف باشد از استيلاء آنها بر بلاد مسلمين، يا اخذ مال ايشان، يا شبه آن؛ هر چند كم باشد. انتهى خلاصة كلامه.
جناب سلالة المجتهدين، آقا سيد محمد(44) فرموده: اطلاق لفظ جهاد و مجاهده و مشتقات آن بر اين مقاتله از روى حقيقت، در غايت قوت است و ثمره اين بحث در نهايت قلّت؛ زيرا كه اين مقاتله، با جهاد دعوت كفار به اسلام، شريك است در احكام مهمّه؛ و عظم اجر مجاهد، و شدت عذاب تارك. انتهى، خلاصة كلامه.
جناب سلطان المجتهدين حاجى مير محمدحسين اصفهانى(45) فرموده: جهاد بر دو قسم است:
قسم اوّل: آن است كه مسلمانان دعوت كنند كفار و غاوين(46) و باغين و خوارج را به اسلام و مذهب اسلام و طريق حق؛ و در اين قسم، وجود امام و نايب خاص، شرط است و از جمله شروط آن، بلوغ و عقل است و مردى و آزادى، و اينكه پيرِ از كار افتاده نباشد.
قسم دوم: آن است كه كفّار قصد مسلمانان نموده، اراده كنند به استيلاء بلاد و قتل نفوس و اُسر اولاد و نهب اموال و هتك اعراض ايشان؛ و منظور آنها برطرف ساختن شعاير اسلام و ارتكاب امور شنيعه در ميان مسلمانان باشد. و اين قسم را همه فقها، رضوان اللَّه عليهم، داخل اقسام جهاد شمردهاند و تشكيكى در اين نيست و احاديث بسيار در اين باب وارد شده؛ از جمله حديثى طويل به سند صحيح، يونس(47) از حضرت رضا روايت كرده و از آن حديث، آنچه ضرور است در اين مقام مذكور مىشود و آن اين است كه: اگر خوف داشته باشى از بيضه اسلام و مسلمين و برطرف شدن احكام دين مبين و آثار شريعت سيّد المرسلين، جهاد و مقاتله كن؛ و غرض تو از قتال محافظت عرض و مال و متابعت شريعت غرّا و رواج ملّت بيضاء باشد، نه معاونت سلاطين جور و ملازمت هوا و هوس.
راوى گويد: عرض كردم كه اگر دشمنى هجوم آورد، هر جمعى كه در موضعى باشند، مانند ثغور براى حفظ و حراست خود و دفاع اهل خلاف، چه بايد كرد؟ آن جناب فرمود: كه مدافعه و مقاتله كنيد براى حفظ بيضه اسلام، نه براى معاونت خلفاى جور و ملازمت ايشان؛ و مثل همين حديث [را] ابن ابى عمير از آن حضرت نقل كرده. و به اين مضمون احاديث بسيار وارد شده و ذكر آنها باعث تطويل است. انتهى، خلاصة كلامه.
جناب شيخ محمدحسن(48) فرمايد: كه اطلاق مجاهد بر مقاتل اين قتال به معنى اعمّ مىشود. انتهى، خلاصة كلامه.
جناب ملا علىاكبر اصفهانى(49)، معنى لغوى و شرعى جهاد را به نهجى كه جناب سيد المجتهدين بيان فرمودهاند، نوشته و بعد از بيان معنى آن فرموده: كفّار سه طايفهاند، اوّل: طايفهاى كه پيرو كتابى باشند و تابع پيغمبرى؛ مثل يهود كه كتاب آنها تورات است و پيغمبر آنها موسى(ع)؛ و مانند نصارى كه كتاب آنها انجيل است و پيغمبر آنها عيسى(ع). دوم: طايفهاى كه شبه كتاب دارند، نه اصل كتاب؛ مانند مجوس. چه از حضرت رسالت پناه(ص) روايت شده است كه آنها كتاب خود را سوختند و پيغمبر خود را كشتند. و اين دو طايفه كه مشتملاند بر سه صنف، اهل كتابند و آنها را بنابر تذمّم، ذمّى گويند.
سوّم: طايفهاى چند باشند كه نه كتابى را تابعاند نه پيغمبرى را قائل، چون عبده اوثان و مشركين عرب و عجم و كسانى كه آفتاب و ستاره پرستند و غير خدا را عبادت كنند و دهرى، كه به مبدأ و مدبّرى حكيم قايل نيست و آنها را كافر حربى گويند و قتال با هر يك از اين سه طايفه و جهاد با كفار بر دو قسم است:
اول: جهادى است براى دعوت آنها به اسلام و اِعلاء كلمه توحيد و عدل و نبوّت و غيره. به اين معنى كه اگر مسلمين براى دعوت آنها به اسلام سبقت به قتال نكنند، آنها را با مسلمين نزاعى نيست.
دوم: جهادى است براى دفع كفارى كه به قصد تصرف بيضه اسلام و منهدم ساختن شعاير اسلام و اعلاء شعاير كفر، از مكان خود حركت كنند.
و در قسم اول كه محض دعوت آنها به اسلام است، اذن امام(ع) شرط است و بدون اذن او خلاف شرع. اگر بكشد، مستحقّ اجر و ثواب نيست و اگر كشته شود، مورد عتاب و عقاب است و در قسم دوم كه آنها از مكان خود به قصد استيلاء، بر بلاد اسلام و هدم اركان دين، حركت كنند، قتال با آنها واجب است و انتظار اذن يا حضور امام لازم نيست. و اين هر دو قسم را جهاد گويند. اما قسم دوم جهادى است متضمّن دفاع زيرا كه منظور حراست دين و ملت است از شر شياطين كفر. انتهى، خلاصة كلامه. «اَللّهمَّ وَفِّقنا بِاَداءِ الواجِبِ فى الجِهادِ وَاسلُك بِنا سَبيلَ الرِّشادِ بالاِرشادِ وَارزُقنا بِهِ نَيلَ العاجِلِ مِن دُنيانا وَدَركَ الآجلِ فى اُخرانا».(50)مقاله دوم در بيان وجوب جهاد و فضيلت آن
جناب شيخ المجتهدين(51) طاب ثراه، به نهجى كه پيش از اين ذكر شد جهاد را به پنج قسم، منقسم ساخته كه چهار قسم آن جهاد دفاعى است و قسم ديگر جهاد صرف. امّا در چهار قسم دفاعى: پس فرمود:(52) اين جهاد واجب است بر حاضرين ثغور، و اگر در ثغور نباشد كسى كه كفايت كند به دفع كفار، واجب است بر همه مسلمين حاضر و غايب، به قدر ضرورت، خواه در زمان حضور امام باشد يا غيبت و خواه در حضور مجتهد باشد يا غيبت او. و نيز آن جناب در قسم چهار جهاد، كه متضمّن دفع كفار است از بلاد مسلمين و اخراج آنها از اراضى ايشان و اصلاح بيضه اسلام فرموده، اين قسم از ساير اقسام افضل است و از ديگر وسايل قرب حق، اعظم، فضل آن بيشتر از فضل جهادى است كه در عهد سيّد انام براى دعوت كفار به اسلام مىشد(53) و اين چهار قسم را با قسم اخير كه جهاد دعوتى است، چهارده فرق است.
اوّل اينكه: در جهاد دعوتى، شرط است حضور امام يا نايب خاص او، نه نايب عام؛ و در اقسام چهارگانه متقدمه، شرط نيست. و حكم اين است كه اگر امام حاضر باشد و مصلحت در حكومت داند، جهاد موقوف است به قيام او يا قيام نايب خاص او، و اگر حاضر باشد و مصلحت نداند، يا غايب باشد و نايب عام از مجتهدين عظام قائممقام او باشد، به حكم «الافضل فالافضل»(54)، او راست اولويت. و در صورت عجز مجتهدين از قيام به جهاد، واجب است بر هر كسى كه او راست سياست و تدبير قتال و جمع جنود، هنگامى كه امر جهاد موقوف به قيام او باشد، و واجب است بر مسلمين اطاعت او، چنانكه واجب است اطاعت مجتهدين در احكام دين، و هر كه به او عاصى شود گويا به امام عاصى شده.
دوم آنكه: در جهاد دعوتى مستثنى است چند صنف از مكلّفين؛ مانند مريضى كه مبتلا به مرض شديد باشد و اعرج(55) شديد العرج و فقير عاجز از نفقه بىكفيل و ضعيف و نابينا و زمينگير و پياده و بنده و خنثى و ممسُوح(56) و مديون به دين واجبِ وعده رسيده، يا نفقه واجبه، يا حج، يا اطاعت والدين و مثل آنها. و شرط نيست در چهار قسم سابقه، امرى از اين امور، بلكه مراد در اين اقسام، بر قدرت و عدم عجز است. پس واجب است حضور در عسكر مسلمين بر هر دور و نزديك كه قدرت به امداد و نصرت داشته باشد؛ به وجوب كفايى كه ساقط نمىشود، مگر هنگام قيام من به الكفايه.
سوّم آنكه: جايز نيست در جهاد دعوتى، تخلف از هدنه(57) و امان و صلح(58) و عهد و حيله و دروغ و تزوير(59)، و باك نيست از آن، در چهار اقسام ديگر، هنگام قوّت كفار و بيم اضرار.
چهارم آنكه: در جهاد دعوتى، محاربه مختصّ است كه با كفار باشد و در اقسام ديگر، فرق نيست ميان كفار و مسلمين و مؤمنين كه به طمع دنيا و حب رياست، با وصف اختلاف مذهب، اراده كنند به آنچه اراده كفار است.
پنجم آنكه: در جهاد دعوتى ملاحظه مىشود كه كفار بيش از دو برابر و ده برابر نباشند(60)؛ چنانكه پيش از اين هم ملاحظه مىشده. و در اقسام ديگر، تحديدى نيست، مگر به قدرت و عدم قدرت.
ششم آنكه: جايز نيست در قسم اخير، كه جهادِ دعوتى است، قتال در اشهر حرم، به خلاف اقسام ديگر؛ بل در صورتى كه حرب با كسانى باشد كه حرمتى از اشهر حرم ندارند، يا ابتدا به قتال كنند، در همه اقسام خمسه، بالمساوات جايز است، اما در صورتى كه آنها ملاحظه حرمت كنند، در هيچ يك از اقسام جايز نيست.
هفتم آنكه: در جهاد دعوتى، وجوب قتال به سالى يك بار ضرورى نيست و در اقسام ديگر.(61)
هشتم آنكه: در جهاد دعوتى لازم است، دعوت كفار به اسلام پيش از محاربه و اگر ابا و امتناع كنند، محاربه مىشود و لازم نيست در اقسام ديگر؛ يعنى در اين اقسام دفاعى، خواه كفار سبقت به قتال كنند يا نكنند و خواه مسلمين را قوت قهر و غلبه باشد يا نباشد، دعوت كفار به اسلام لازم نيست.
نهم: جايز نيست در جهاد دعوتى امام را، كه به قهر، مالى از مسلمين گيرد تا مطلوب او از دعوت كفّار حاصل شود، و جايز است رئيس مجاهدين دفاعى را كه هنگام اضطرار و نداشتن ما يقوم به الكفايه، از اموال مسلمين به قدر كفايت گيرد، تا غرض او كه رفع از جان و عرض و ساير اموال است حاصل گردد.
دهم: و در جهاد دعوتى شكسته نمىشود، عقد جزيه و هدنه و امان و صلح، به اينكه كفار امتثال نكنند به آنچه از اسلام مأمور شدهاند به آن؛ و در اين جهاد شكسته مىشود.
يازده آنكه: در جهاد دعوتى واجب نيست بذل مالى كه ضرر به حال رساند و لازم است، بنابر اظهر، در جميع اقسام ديگر.
دوازده: واجب است قسمت غنيمت ميان مجاهدين به تفصيلى كه مقرر است، اما اقسام ديگر آنكه تجهيز جنود موقوف به صرف غنيمت باشد، صرف مىشود بدون تقسيم مقرر.
سيزده آنكه: در جهاد دعوتى سزاوار نيست قتل به سمّ و هجوم ناگاه و شبيخون به كفار؛ و در اقسام چهارگانه سزاوار است.
چهارده آنكه: در جهاد دعوتى اگر سركرده سپاه بىاذن امام غنيمت آورد، مال امام است و ظاهر اين است كه اين حكم مخصوص است به جهاد دعوتى، چه تصرف غنيمت جايز نيست جز امام را، كه حق اوست، امّا در غير جهاد دعوتى، پس آن [غنيمت،] فرقه مقاتلين راست كه قسمت مىشود ميان آنها(62) مانند قسمت غنايم كما سيأتى.
مطلق جهاد و غزا بعد از عقايد اسلاميه و ايمانيّه افضل از هر عمل است، حتى فرايض يوميه، اگر چه نماز را به نفسه، مزيد فضلى بر آن باشد، اما عمل جهاد به جهات خارجيه از نماز افضل است، چه طاعت حق فرع محبت اوست و قبول تكليف راجع به مودت او. لذّت دوست حقيقى در خدمت محبوب است و هر چه او كند پسنديده و مطلوب؛ چندان كه در خدمت و اطاعت، رنج و مشقت بيشتر باشد حصول علم به كمال اخلاص و صدق نيّت بيشتر باشد پس در رضاى محبوب نخستين پايه محبت، بذل مال عمر است پس تعب تن در ترك لذت؛ پس گذشتن از فرزند كه منزله نفس ارجمند دارد؛ چنانكه ايزد تعالى مدح حضرت خليل در قصد ذبح اسماعيل كرده و منزلت سيد عالم از او بيش آمد كه راضى به بذل نفوس و نقل رؤس اولاد خويش شد. پس گذشتن از جان است كه در طلب رضاى محبوب دهند و مطلب و مطلوب يابند؛ چنانكه سرور شهدا رضاى حق بر بقاى جان پسنديد و به آن منزلت رسيد و عجبتر از آن شير خدا بر فراش سيد انبيا(ص) خفت و ترك جان گفت بىآنكه در قصد مبارزتى باشد يا در انديشه منازعتى، پس از آنچه مسطور شد مشهود گشت كه بذل جان شريف به محبت خدا نزديكتر است از اينكه واجب روزه و نماز هر روزه ادا شود يا فرض حج به تقديم رسد و خمس و زكوة تسليم گردد پس آنچه در قرآن مجيد است از آيات و آنچه در كتب حديث است از روايات بر فضل و رجحان جهاد شاهد مبين است و مزيد بر اين اجماع مسلمين بل ضرورت مذهب بلكه دين.
جناب علامة العلماء نشراللَّه فوايده فرمايد: اين مقاتله بر طبقات مسلمين واجب است و تارك آن عاصى، و شكى نيست كه اگر مقصود كفار تغيير احكام اسلام و تبديل دين با قتل و غارت و نهب مسلمين باشد، اطلاق مقاتل فى سبيل اللَّه صادق است بر كسى كه با آن جماعت قتال كند و نيت محض رضاى خدا و حفظ دين و حراست مسلمين باشد. پس هر حديثى كه بر فضيلت قتال فى سبيل اللَّه دلالت كند، بر فضيلت اين قتال خاص نيز دلالت دارد و چندين خبر معتبر در عموم فضيلت براى مقاتله فى سبيل اللَّه وارد گشته و از آنها مستفاد مىشود كه فعل نيكى بالاتر از كشته شدن در راه خدا نيست، و ظاهر اين است كه سبب برترى از همه خوبىها همان كشته شدن در راه خدا نيست، و ظاهر اين است كه سبب برترى از همه خوبىها همان كشته شدن در راه خدا است. پس بايد مابين حضور و غيبت امام فرقى نباشد و اگر گويى چه مىشود كه بعضى از افراد اين جنس عمل نيك فوق بعض ديگر باشد، به اين دليل كه مفاد اين روايات همين است كه اين نوع، بهتر از اعمال ديگر است و اين منافات ندارد با اينكه بعض افراد آن، مثل جهاد حضور امام(ع) بهتر باشد از قتل در غيبت او.
جواب گوييم: اين سخن را در فضيلت زمان غيبت هم مىتوان گفت؛ يعنى شايد گفته شود كه قتال در زمان غيبت افضل است، زيرا كه حضور امام و ظهور معجز و تأثير نفس شريفش در مبادرت به امتثال و يقين به حقيقت، مدخليتى تمام دارد كه آن در زمان غيبت نيست، بلكه اجر عملى كه در زمان غيبت شود، بيشتر خواهد بود؛ چنانكه در اخبار وارد شده كه معصومين به اصحاب، در مدح ايمان به غيبت فرمودهاند: كسانى بعد آيند و به مجرد اينكه سياهى در سفيدى بينند به آن عمل كنند، يعنى عمل كنند به احاديث ما كه در كتابها بينند. و چون فرق واضح است مابين كسى كه اطاعت حكمى كند كه مشافهةً(63)از امام شنود و كسى كه عمل كند به حديثى كه از او روايت شود از آن حديث، يقين او به معاد و حساب، اقوى گردد؛ به حدّى كه در راه خدا جان دهد، پس افضل است از آنكه مثل اميرالمؤمنين، با ذوالفقار برق كردار و زبان معجز بيان و لشكر بىپايان بر سر او باشد. و لااقل گوئيم ثواب آنها با يكديگر مساوى است، اما افضليت از كجا؟ انتهى.(64) خلاصة كلامه.
جناب حاجى شيخ هاشم فرمايد: وجوب جهاد واجب است به كتاب و سنت، پس آن وجوب جهاد بر چهار قسم است ترغيب است و ترهيب(65) و اوامر ناصّه با صريح لفظ امر، و مانند آن و نواهى كه تحذير مىكند در ترك آن، و اين دلالت مىكند بر عنايت الهى به اين فريضه. پس از جمله ترغيب قوله اللَّه تعالى: «لا يَسْتَوِي الْقاعِدُونَ»(66) الخ و از جمله ترهيب: «الَّذِينَ آمَنُوا يُقاتِلُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَ الَّذِينَ كَفَرُوا يُقاتِلُونَ فِي سَبِيلِ الطَّاغُوتِ» «فَقاتِلُوا أَوْلِياءَ الشَّيْطانِ»(67) الخ و از جمله نواهى: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا ما لَكُمْ إِذا قِيلَ لَكُمُ انْفِرُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ اثَّاقَلْتُمْ إِلَى الْأَرْضِ» الخ.(68)
و شكى نيست كه دفاع راهى است از راههاى خدا و وجوب آن از ضروريات دين است و اذن امام، بلكه نايب خاص و عام در آن شرط نشده؛ اعم از آنكه آن را جهاد خوانيم يا دفاع. و دلالت مىكند بر وجوب جهاد دفاعى حديثى كه مروى از رسول خداست. «مَن سَمِعَ رَجُلاً يُنادى يا لَلمُسلِمينَ وَلَم يَجِبهُ فَلَيسَ بِمُسلمٍ» يعنى كسى كه بشنود مردى ندا مىكند «به فرياد من برسيد اى مسلمانان!» و اجابت او نكند، پس مسلم نيست، بلكه از مضمون متبادر مىشود كه اين حديث صريح است در وجوب مطلوب، و افاده مىكند كه ترك آن از اعظم كباير است؛ چه آن حضرت حكم كرد به عدم اسلام، محضِ يارى نكردن برادر مسلم، و از جمله اخبار متكاثره كه بر وجوب اين دلالت مىكند، حديثى است كه روايت شده است از ائمه اطهار كه كسى كه اهتمام نكند به امور مسلمين، پس مسلم نيست، و حديث امام جعفر صادق(ع) كه فرموده است بر مسلم لازم است اينكه: منع كند از نفس خود و مقاتله كند در دفع از كلمه خدا و رسول، و به اين حديث استدلال كرده است علّامه در تذكره،(69) به وجوب دفاع. و حاصل كلام اينكه: استدلال بر وجوب اين دفاع از قتال، مثل تحصيل حاصل است. و نيز فرموده: هر چه مترتب است بر جهاد دعوتى، مترتب است بر جهاد دفاعى، از درجات رفيعه و مَثُوبات عظيمه و سقوط تغسيل و تكفين؛ مگر آنچه منصوص خارج شده، مانند اشتراط اذن امام در جهاد دعوتى و نحو آن. انتهى خلاصة كلام.
جناب سيد المجتهدين(70) دامت افادته فرمايد: جهاد از اعظم اركان اسلام است به دليل كتاب و سنت و اجماع. انتهى، خلاصة كلامه.
جناب سلالة المجتهدين(71) فرموده: هنگامى كه كفار بر مسلمين هجوم آورند و به دارالاسلام قدم نهند تا تسخير آن كنند، بر همه مسلمين واجب است جهاد و مقاتله و دفع كفار و حفظ بيضه اسلام، كه اصل و مجتمع اسلام است. و اصحاب بدون خلاف، تصريح به اين مدعا كردهاند و ترغيب به اين مقاتله، از آيات و اخبار مستفاد مىشود كه فضل اين قتالِ فى سبيل اللَّه عظيم است و ثواب آن جسيم. انتهى خلاصة كلامه.
جناب سلطان المجتهدين(72) به نهجى كه پيش از اين ذكر شد، فرمايد: هنگامى كه كفار اراده كنند به استيلاى بلاد اسلام و قتل نفوس و اُسر اولاد و نهب اموال و هتك اعراض مسلمين، و منظور آنها برطرف ساختن شعاير اسلام باشد، جهاد بر همه مسلمين واجب است بالاتفاق، به وجوب كفائى نه عينى؛ و اذن و حضور امام و نايب او در اين مقام، ضرور و در كار نيست، چه دفع ضرر و حفظ بيضه اسلام لازم و تدبير اين كار به جهاد منحصر است و آيات دالّه بر وجوب لا تُحصى(73) است و احاديث وارده از طرق خاصه و عامه در اين باب بىمنتها. بالجمله، وجوب جهاد از ضروريات دين محمدى(ص) است. انتهى خلاصة كلامه.
جناب سلالة المجتهدين، در مقام استدلال بر مشروعيت و وجوب جهاد، بسيارى از آيات و احاديث در مصابيح ذكر كرده كه به انضمام ترجمه و برخى توضيحات لازمه در اين خلاصه بيان مىشود:
اگر چه بعضى مفسرين گفتهاند اين آيه(74) وقتى نازل شده كه حكم به جهاد عموم كفار نشده بود و معنى اين مىشود كه قتال كنيد با مقاتلين كفار؛ و پس، نه با كفارى كه با شما جنگ ندارند، و قولى اين است كه قتال كنيد با كسانى از كفار كه توقع مقاتله از ايشان مىتوان داشت، نه با پيران و كودكان و زنان و رهبانان. قولى اين است كه با همين آيه، حكم است به قتال با عموم كفار، چه ايشان، كافّةً، در صدد قتال مسلمين مىباشند. و تجاوز از حدّ، كه نهى از آن واقع شده است، عبارت است از قتال معاهدين يا زنان و امثال آن، يا هجوم ناگاه بىدعوت به تمثيل.(75)
هر يك از علماى راسخين ادام اللَّه تأييدهم، در تصانيف خود، آيات و احاديث بسيار در اين باب ايراد فرمودهاند، و ليكن چون جناب معظم اليه همان آيات و احاديث به علاوه مرقوم داشته قطع نظر از ساير نموده، به همان آيات و احاديث مرقومه جناب معزى اليه اكتفا رفت. اما آيات از آن جمله است در سوره بقره:
«وَ قاتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ الَّذِينَ يُقاتِلُونَكُمْ وَ لا تَعْتَدُوا إِنَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ الْمُعْتَدِينَ»(76)، يعنى كارزار كنيد در راه خدا با كسانى كه كارزار كنند با شما؛ درمگذريد از اندازه به درستى كه خدا دوست نمىدارد تجاوز كنندگان را. و از آن جمله است در سوره بقره:
«وَ اقْتُلُوهُمْ حَيْثُ ثَقِفْتُمُوهُمْ وَ أَخْرِجُوهُمْ مِنْ حَيْثُ أَخْرَجُوكُمْ وَ الْفِتْنَةُ أَشَدُّ مِنَ الْقَتْلِ وَ لا تُقاتِلُوهُمْ عِنْدَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ حَتَّى يُقاتِلُوكُمْ فِيهِ فَإِنْ قاتَلُوكُمْ فَاقْتُلُوهُمْ كَذلِكَ جَزاءُ الْكافِرِينَ»(77) يعنى، بكشيد كفار را هر جا بيابيد ايشان را در حلّ(78) باشند يا حرم و بيرون كنيد ايشان را از مكّه چنان كه بيرون كردند شما را و فتنه سختتر است از كشتن و كارزار مكنيد با ايشان در مسجد الحرام تا زمانى كه قتال كنند با شما، پس اگر كارزار كنند با شما در آنجا، قتال كنيد شما نيز با ايشان؛ همچنين است سزاى كافران.
و از آن جمله است در سوره بقره: «وَ قاتِلُوهُمْ حَتَّى لا تَكُونَ فِتْنَةٌ وَ يَكُونَ الدِّينُ لِلَّهِ فَإِنِ انْتَهَوْا فَلا عُدْوانَ إِلاَّ عَلَى الظَّالِمِينَ»(79) يعنى: قتال كنيد با كفار تا نيست شود شرك و باشد طاعت خداى را، پس اگر دست از كفر بدارند، نيست جايز ستمكارى مگر بر ستمكاران.
و از آن جمله است در سوره بقره: «الشَّهْرُ الْحَرامُ بِالشَّهْرِ الْحَرامِ وَ الْحُرُماتُ قِصاصٌ فَمَنِ اعْتَدى عَلَيْكُمْ فَاعْتَدُوا عَلَيْهِ بِمِثْلِ مَا اعْتَدى عَلَيْكُمْ وَ اتَّقُوا اللَّهَ وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ مَعَ الْمُتَّقِينَ»(80) يعنى: هتك حرمت ماه حرام بر شما لازم مىشود به هتك كفار حرمت آنها را و سزاى هتك كفار حرمتها را هتك آن حرمتهاست از شما، پس هر كه ستم كند بر شما ستم كنيد شما نيز به او مانند ستمكارى او بر شما و بپرهيزيد از خدا و دانيد كه خدا با پرهيزكار است.
و از آن جمله است در سوره بقره: «إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ الَّذِينَ هاجَرُوا وَ جاهَدُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أُولئِكَ يَرْجُونَ رَحْمَتَ اللَّهِ وَ اللَّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ»(81)؛ يعنى: به درستى كه كسانى كه ايمان آوردند و كسانى كه دورى از وطن اختيار كردند در طاعت خدا و قتال كردند در راه خدا، ايشان اميدوارند به رحمت خدا و خداست آمرزنده مهربان.
و از آن جمله است در سوره آل عمران: «وَ إِذْ غَدَوْتَ مِنْ أَهْلِكَ تُبَوِّئُ الْمُؤْمِنِينَ مَقاعِدَ لِلْقِتالِ وَ اللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ».(82) يعنى: ياد بيار اى محمد زمانى كه بامداد بيرون آمدى از مدينه و مهيا مىساختى براى مؤمنين مكانهاى جنگ و خدا شنونده اقوالست و دانا به افعال.
و از آن جمله است در سوره آل عمران: «أَمْ حَسِبْتُمْ أَنْ تَدْخُلُوا الْجَنَّةَ وَ لَمَّا يَعْلَمِ اللَّهُ الَّذِينَ جاهَدُوا مِنْكُمْ وَ يَعْلَمَ الصَّابِرِينَ».(83) يعنى: آيا گمان داريد كه داخل مىشويد به بهشت و حال آنكه خدا ندانسته است، مجاهدين شما را و نه صابرين شما را در جهاد.
و از آن جمله است در سوره آل عمران: «وَ كَأَيِّنْ مِنْ نَبِيٍّ قاتَلَ مَعَهُ رِبِّيُّونَ كَثِيرٌ فَما وَهَنُوا لِما أَصابَهُمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَ ما ضَعُفُوا وَ مَا اسْتَكانُوا وَ اللَّهُ يُحِبُّ الصَّابِرِينَ»(84)؛ يعنى: بسا پيغمبرى كه كارزار كرد به اتفاق او كسان بسيار پس سست نشدند به آنچه رسيد ايشان را از تعب در راه خدا و به ستوه نيامدند از جهاد و خروشى نكردند با دشمن، و خدا دوست مىدارد صبر كنندگان را در جهاد.
و از آن جمله است در سوره آل عمران: «وَ لَئِنْ قُتِلْتُمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَوْ مُتُّمْ لَمَغْفِرَةٌ مِنَ اللَّهِ وَ رَحْمَةٌ خَيْرٌ مِمَّا يَجْمَعُونَ * وَ لَئِنْ مُتُّمْ أَوْ قُتِلْتُمْ لَإِلَى اللَّهِ تُحْشَرُونَ».(85) يعنى هر گاه كشته شويد در راه خدا يا بميريد، آمرزش و رحمت خدا بهتر است از آنچه فراهم مىآوريد در منافع دنيا و هر گاه بميريد يا كشته شويد به سوى خدا برانگيخته مىشويد. و اين آيه مسبوق است به آيه: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَكُونُوا كَالَّذِينَ كَفَرُوا وَ قالُوا لِإِخْوانِهِمْ إِذا ضَرَبُوا فِي الْأَرْضِ أَوْ كانُوا غُزًّى لَوْ كانُوا عِنْدَنا ما ماتُوا وَ ما قُتِلُوا لِيَجْعَلَ اللَّهُ ذلِكَ حَسْرَةً فِي قُلُوبِهِمْ وَ اللَّهُ يُحْيِي وَ يُمِيتُ وَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ»(86). يعنى: اى كسانى كه ايمان آورديد نباشيد مانند كسانى كه نفاق آوردند و گفتند از جهت تأسف بر امثالشان هنگامى كه سير مىكردند در زمين يا بودند مجاهدين كه هر گاه مىبودند نزد ما نمىمردند و كشته نمىشدند تا بگرداند خدا اين وسوسه را حسرتى در دلهاى ايشان و خدا زنده مىگرداند و مىميراند و او به آنچه مىكنند بيناست.
و از آن جمله است در سوره آل عمران: «وَ ما أَصابَكُمْ يَوْمَ الْتَقَى الْجَمْعانِ فَبِإِذْنِ اللَّهِ وَ لِيَعْلَمَ الْمُؤْمِنِينَ * وَ لِيَعْلَمَ الَّذِينَ نافَقُوا وَ قِيلَ لَهُمْ تَعالَوْا قاتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَوِ ادْفَعُوا قالُوا لَوْ نَعْلَمُ قِتالاً لاَتَّبَعْناكُمْ هُمْ لِلْكُفْرِ يَوْمَئِذٍ أَقْرَبُ مِنْهُمْ لِلْإِيمانِ يَقُولُونَ بِأَفْواهِهِمْ ما لَيْسَ فِي قُلُوبِهِمْ وَ اللَّهُ أَعْلَمُ بِما يَكْتُمُونَ».(87) يعنى: آنچه رسيد به شما روزى كه ملاقات كردند دو گروه با يكديگر پس به حكم خدا است تا بداند خدا كسانى كه نفاق آوردند و گفته شد منافقين را كه بياييد كارزار كنيد در راه خدا يا دفع كنيد شر كفار را از خود؛ گفتند اگر مىدانستيم رسم جنگ پيروى مىكرديم شما را، ايشان به كفر؛ در چنين روزى نزديكترند از ايمان؛ مىگويند به زبانهاشان آنچه را نيست در دلهاشان و خدا داناتر است بدانچه پنهان مىكنند.
و از آن جمله است در سوره آل عمران: «وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ * فَرِحِينَ بِما آتاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ وَ يَسْتَبْشِرُونَ بِالَّذِينَ لَمْ يَلْحَقُوا بِهِمْ مِنْ خَلْفِهِمْ أَلاَّ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ * يَسْتَبْشِرُونَ بِنِعْمَةٍ مِنَ اللَّهِ وَ فَضْلٍ وَ أَنَّ اللَّهَ لا يُضِيعُ أَجْرَ الْمُؤْمِنِينَ»(88)؛ يعنى: مپنداريد كسانى را كه كشته شدند در راه خدا، مردگان، بلكه زندگانند نزد پروردگارشان روزى داده مىشوند شادمانند بدانچه داده خدا است ايشان را از احسان خود و مژده مىدهند به كسانى كه نپيوستهاند به ايشان بدين كه نيست ترسى ايشان را و نه اندوهگين مىشوند، مژده مىدهند به نعمتى از خدا و احسانى، و اينكه خدا تباه نمىكند مزد نيكوكاران را.
و از آن جمله است در سوره بقره: «وَ لا تَقُولُوا لِمَنْ يُقْتَلُ فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْواتٌ بَلْ أَحْياءٌ وَ لكِنْ لا تَشْعُرُونَ»(89). يعنى: نگوئيد كسانى را كه كشته مىشوند در راه خدا مردگان، بلكه زندگانند و ليكن شما نمىيابيد.
و از آن جمله است در سوره نساء: «فَلْيُقاتِلْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ الَّذِينَ يَشْرُونَ الْحَياةَ الدُّنْيا بِالآخِرَةِ وَ مَنْ يُقاتِلْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ فَيُقْتَلْ أَوْ يَغْلِبْ فَسَوْفَ نُؤْتِيهِ أَجْراً عَظِيماً»(90)؛ يعنى: بايد كارزار كنند در راه خدا كسانى كه مىفروشند زندگى دنيا را به نعمت عقبا و هر كس كارزار كند در راه خدا پس كشته شود يا غالب آيد، زود باشد كه دهيم او را اجر بزرگ.
و از آن جمله است در سوره نساء: «وَ ما لَكُمْ لا تُقاتِلُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَ الْمُسْتَضْعَفِينَ مِنَ الرِّجالِ وَ النِّساءِ وَ الْوِلْدانِ الَّذِينَ يَقُولُونَ رَبَّنا أَخْرِجْنا مِنْ هذِهِ الْقَرْيَةِ الظَّالِمِ أَهْلُها وَ اجْعَلْ لَنا مِنْ لَدُنْكَ وَلِيًّا وَ اجْعَلْ لَنا مِنْ لَدُنْكَ نَصِيراً»(91)؛ يعنى: چيست شما را كه قتال نمىكنيد در راه خدا و مردان مستضعف و زنان و اطفالى كه مىگويند پروردگارا بيرون ببر ما را از اين قريه كه ستمكار است اهل آن و بگردان براى ما از نزد خود دوستى و بگردان براى ما از نزد خود يارى.
و از آن جمله است در سوره نساء: «الَّذِينَ آمَنُوا يُقاتِلُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَ الَّذِينَ كَفَرُوا يُقاتِلُونَ فِي سَبِيلِ الطَّاغُوتِ فَقاتِلُوا أَوْلِياءَ الشَّيْطانِ إِنَّ كَيْدَ الشَّيْطانِ كانَ ضَعِيفاً»(92)؛ يعنى: كسانى كه ايمان آوردند كارزار مىكنند در راه خدا و كسانى كه كافر شدند قتال مىكنند در راه شيطان؛ پس كارزار كنيد با ياران شيطان به درستى كيد شيطان ضعيف است.
و از آن جمله است در سوره نساء «أَلَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ قِيلَ لَهُمْ كُفُّوا أَيْدِيَكُمْ وَأَقِيمُوا الصَّلَاةَ وَآتُوا الزَّكَاةَ فَلَمَّا كُتِبَ عَلَيْهِمْ الْقِتَالُ إِذَا فَرِيقٌ مِنْهُمْ يَخْشَوْنَ النَّاسَ كَخَشْيَةِ اللَّهِ أَوْ أَشَدَّ خَشْيَةً وَقَالُوا رَبَّنَا لِمَ كَتَبْتَ عَلَيْنَا الْقِتَالَ لَوْلَا أَخَّرْتَنَا إِلَى أَجَلٍ قَرِيبٍ قُلْ مَتَاعُ الدُّنْيَا قَلِيلٌ وَالْآخِرَةُ خَيْرٌ لِمَنْ اتَّقَى وَلَا تُظْلَمُونَ فَتِيلاً»(93) يعنى: آيا نمىبينيد به كسانى كه گفته شد به ايشان هنگام اقامت به مكه باز داريد دست از جهاد و برپا داريد نماز و بدهيد زكوة، پس واجب شد بر ايشان جهاد در مدينه، ناگاه گروهى از ايشان مىترسند از مردم كه مبادا كشته شوند مثل ترسيدنشان از خدا بل بيشتر و گويند پروردگارا چرا واجب گردانيدى بر ما قتال و باز پس نينداختى ما را به زمان نزديك؟ بگو اى محمد نفع دنيا اندكست و منافع آخرت بهتر است براى كسى كه پرهيزكارى كند و ستم كرده نمىشويد به كمتر ستمى.
و از جمله است در سوره نساء: «فَقاتِلْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ لا تُكَلَّفُ إِلاَّ نَفْسَكَ وَ حَرِّضِ الْمُؤْمِنِينَ عَسَى اللَّهُ أَنْ يَكُفَّ بَأْسَ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ اللَّهُ أَشَدُّ بَأْساً وَ أَشَدُّ تَنْكِيلاً».(94) يعنى كارزار كن در راه خدا مكلّف نيستى مگر به خود و ترغيب كن مؤمنين را بر جهاد شايد باز دارد از شما سختى كسانى را كه كافر شدند و عذاب و عقوبت خدا شديدتر است.
و از آن جمله است در سوره نساء: «لا يَسْتَوِي الْقاعِدُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ غَيْرُ أُولِي الضَّرَرِ وَ الْمُجاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ فَضَّلَ اللَّهُ الْمُجاهِدِينَ بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ عَلَى الْقاعِدِينَ دَرَجَةً وَ كُلاًّ وَعَدَ اللَّهُ الْحُسْنى وَ فَضَّلَ اللَّهُ الْمُجاهِدِينَ عَلَى الْقاعِدِينَ أَجْراً عَظِيماً * دَرَجاتٍ مِنْهُ وَ مَغْفِرَةً وَ رَحْمَةً وَ كانَ اللَّهُ غَفُوراً رَحِيماً»(95). يعنى: يكسان نيستند باز ايستادگان از جهاد كه آزارى در بدن ندارند با جهاد كنندگان در راه خدا به مالها و جانهاشان برترى داده است خدا جهاد كنندگان را به مال و جان بر ايستندگان به مرتبه و همه را نويد داده است به نيكوئى، و برترى داده خدا جهاد كنندگان را بر قاعدين به مزدى بزرگ كه مرتبههايى است در نزد خدا و آمرزش و مهربانى، و مىباشد خدا آمرزنده مهربان.
و از آن جمله است در سوره انفال: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا لَقِيتُمُ الَّذِينَ كَفَرُوا زَحْفاً فَلا تُوَلُّوهُمُ الْأَدْبارَ * وَ مَنْ يُوَلِّهِمْ يَوْمَئِذٍ دُبُرَهُ إِلاَّ مُتَحَرِّفاً لِقِتالٍ أَوْ مُتَحَيِّزاً إِلى فِئَةٍ فَقَدْ باءَ بِغَضَبٍ مِنَ اللَّهِ وَ مَأْواهُ جَهَنَّمُ وَ بِئْسَ الْمَصِيرُ»(96)؛ يعنى: اى كسانى كه ايمان آورديد هر وقت ببينيد كفار را فراهم آمده در برابر خود پشت مگردانيد از ايشان و هر كس پشت نمايد در آن هنگام، مگر اينكه گرديده باشد از كارزار براى فريفتن دشمن يا رونده باشد جانب گروه ديگر به استعانت پس گرفتار شود به خشمى از خدا و جاى او دوزخ است و بد جاى بازگشتى است آن.
و از آن جمله است در سوره انفال: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا لَقِيتُمْ فِئَةً فَاثْبُتُوا وَ اذْكُرُوا اللَّهَ كَثِيراً لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ»(97)؛ يعنى: اى كسانى كه ايمان آورديد، هر وقت كه ببينيد گروهى از كفار را، در صدد جنگ استوار باشيد و ياد كنيد خدا را بسيار، شايد رستگار شويد. و از آن جمله است در سوره انفال: «وَ أَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ وَ مِنْ رِباطِ الْخَيْلِ تُرْهِبُونَ بِهِ عَدُوَّ اللّهِ وَ عَدُوَّكُمْ وَ آخَرِينَ مِنْ دُونِهِمْ لا تَعْلَمُونَهُمُ اللّهُ يَعْلَمُهُمْ وَ ما تُنْفِقُوا مِنْ شَيْءٍ فِي سَبِيلِ اللَّهِ يُوَفَّ إِلَيْكُمْ وَ أَنْتُمْ لا تُظْلَمُونَ»(98) يعنى: آماده كنيد براى جنگ كفار آنچه توانيد از قوت و از اسبان بسته تا بترسانيد به آن دشمن خدا و دشمن خود را و ديگران كه غير ايشانند و نمىشناسيد شما ايشان را و خدا مىشناسد ايشان را و هر چه انفاق كنيد در راه خدا، تمام داده مىشود مزد آن به شما و شما ستم كرده نمىشويد. و از آن جمله است در سوره انفال: «يا أَيُّهَا النَّبِيُّ حَرِّضِ الْمُؤْمِنِينَ عَلَى الْقِتالِ إِنْ يَكُنْ مِنْكُمْ عِشْرُونَ صابِرُونَ يَغْلِبُوا مِائَتَيْنِ وَ إِنْ يَكُنْ مِنْكُمْ مِائَةٌ يَغْلِبُوا أَلْفاً مِنَ الَّذِينَ كَفَرُوا بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لا يَفْقَهُونَ»(99)؛ يعنى: اى رسول خدا ترغيب كن مؤمنان را به كارزار اگر باشد از شما بيست مرد، پيروزى يابند بر دويست مرد و اگر باشد از شما صدش، پيروزى يابيد بر هزارش از كفار به سبب اينكه ايشان نمىيابند.
و از آن جمله است در سوره برائت: «فَإِذَا انْسَلَخَ الْأَشْهُرُ الْحُرُمُ فَاقْتُلُوا الْمُشْرِكِينَ حَيْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ وَ خُذُوهُمْ وَ احْصُرُوهُمْ وَ اقْعُدُوا لَهُمْ كُلَّ مَرْصَدٍ»(100)؛ يعنى: چون به پايان رسد ماههاى حرام، بكشيد مشركين را هر جا بيابيد ايشان را، و بگيريدشان و حبس كنيدشان و بنشيند براى منع آنها بر هر راهى.
و از آن جمله است در سوره برائت: «وَ قاتِلُوا الْمُشْرِكِينَ كَافَّةً كَما يُقاتِلُونَكُمْ كَافَّةً وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ مَعَ الْمُتَّقِينَ»(101)؛ يعنى: كارزار كنيد با تمامى مشركين چنان كه كارزار مىكنند آنها با شما و بدانيد كه خدا با پرهيزگاران است.
و از آن جمله است در سوره برائت: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا ما لَكُمْ إِذا قِيلَ لَكُمُ انْفِرُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ اثَّاقَلْتُمْ إِلَى الْأَرْضِ أَ رَضِيتُمْ بِالْحَياةِ الدُّنْيا مِنَ الآخِرَةِ فَما مَتاعُ الْحَياةِ الدُّنْيا فِي الآخِرَةِ إِلاَّ قَلِيلٌ * إِلاَّ تَنْفِرُوا يُعَذِّبْكُمْ عَذاباً أَلِيماً»(102)؛ يعنى: اى كسانى كه ايمان آورديد، چيست شما را هنگامى كه گفته مىشود بيرون رويد در راه خدا گرانى مىكنيد به زمين؟ آيا خرسند شديد به زندگانى دنيا و گذشتيد از آخرت؟ پس نيست بهره زندگانى دنيا در نزد نعمتهاى آخرت مگر اندك، اگر بيرون نرويد به جهاد عقوبت مىكند شما را خدا به عقوبتى دردناك.
و از آن جمله است در سوره برائت: «انْفِرُوا خِفافاً وَ ثِقالاً وَ جاهِدُوا بِأَمْوالِكُمْ وَ أَنْفُسِكُمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ ذلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ»(103)؛ يعنى: بيرون رويد سبك و سنگين، جهاد كنيد به مالهاتان و جانهاتان در راه خدا، اين بهتر است از براى شما اگر بدانيد.
و از آن جمله است در سوره برائت: «فَرِحَ الْمُخَلَّفُونَ بِمَقْعَدِهِمْ خِلافَ رَسُولِ اللّهِ وَ كَرِهُوا أَنْ يُجاهِدُوا بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ فِي سَبِيلِ اللّهِ وَ قالُوا لا تَنْفِرُوا فِي الْحَرِّ قُلْ نارُ جَهَنَّمَ أَشَدُّ حَرًّا لَوْ كانُوا يَفْقَهُونَ»(104)؛ يعنى: شاد[ى] كنند بر جاى ماندگان به ماندنشان در مدينه پس از رسول خدا و ناخوش داشتند كه جهاد كنند به مالها و جانهاشان در راه خدا، و گفتند بعضى ايشان به بعض ديگر بيرون مرويد در گرما. بگو اى محمد آتش جهنم سختتر است از گرمى اگر بيابند.
و از آن جمله است، در سوره توبه: «وَ إِذا أُنْزِلَتْ سُورَةٌ أَنْ آمِنُوا بِاللَّهِ وَ جاهِدُوا مَعَ رَسُولِهِ اسْتَأْذَنَكَ أُولُوا الطَّوْلِ مِنْهُمْ وَ قالُوا ذَرْنا نَكُنْ مَعَ الْقاعِدِينَ * رَضُوا بِأَنْ يَكُونُوا مَعَ الْخَوالِفِ وَ طُبِعَ عَلى قُلُوبِهِمْ فَهُمْ لا يَفْقَهُونَ * لكِنِ الرَّسُولُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا مَعَهُ جاهَدُوا بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ وَ أُولئِكَ لَهُمُ الْخَيْراتُ وَ أُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ * أَعَدَّ اللَّهُ لَهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدِينَ فِيها ذلِكَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ»(105)؛ يعنى: چون نازل مىشود سوره كه ايمان آوريد به خدا و جهاد كنيد به همراهى پيغمبر او رخصت مىخواهند از تو توانگران ايشان و گويند بگذار ما را كه باشيم با ايستادگان در مدينه، پسنديدند بر خود اينكه باشند با ماندگان و مهر نهاده شده است بر دلهاى آنها، نمىپايند، و ليكن پيغمبر خدا و كسانى كه ايمان آوردند با او جهاد مىكنند به مالها و جانهاشان در راه خدا و از براى ايشانست نيكويىها و ايشانند راستكاران، آماده كرده است خدا از براى آنها بهشتهايى كه روان است در آن جوىها، جاودانند در آن، اينست رستگارى بزرگ.
و از آن جمله است در سوره توبه: «إِنَّ اللَّهَ اشْتَرى مِنَ الْمُؤْمِنِينَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ يُقاتِلُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ فَيَقْتُلُونَ وَ يُقْتَلُونَ وَعْداً عَلَيْهِ حَقًّا فِي التَّوْراةِ وَ الْإِنْجِيلِ وَ الْقُرْآنِ وَ مَنْ أَوْفى بِعَهْدِهِ مِنَ اللَّهِ فَاسْتَبْشِرُوا بِبَيْعِكُمُ الَّذِي بايَعْتُمْ بِهِ وَ ذلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ»(106)؛ يعنى: به درستى كه خدا خريده است از مؤمنان جانها و مالهاشان را به اينكه مر ايشان را است بهشت، قتال مىكنند در راه خدا، پس مىكشند و كشته مىشوند به نويد راستين در تورات و انجيل و قرآن و كيست وفا كنندهتر به پيمان خود از خدا پس شادمان باشيد به خريد و فروشى كه كرديد با خداى و اين است رستگارى بزرگ.
و از آن جمله است در سوره عنكبوت: «وَ مَنْ جاهَدَ فَإِنَّما يُجاهِدُ لِنَفْسِهِ إِنَّ اللَّهَ لَغَنِيٌّ عَنِ الْعالَمِينَ»(107) يعنى: هر كس جهاد كند پس جز اين نيست كه جهاد مىكند از جهت نفع خود به درستى كه خدا بىنياز است از ما سواى خود.
و از آن جمله است در سوره بقره: «وَ قاتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ سَمِيعٌ عَلِيمٌ»(108) يعنى: كارزار كنيد در راه خدا و بدانيد كه خدا شنونده و داناست.
و از آن جمله است در سوره آل عمران: «فَالَّذِينَ هاجَرُوا وَ أُخْرِجُوا مِنْ دِيارِهِمْ وَ أُوذُوا فِي سَبِيلِي وَ قاتَلُوا وَ قُتِلُوا لَأُكَفِّرَنَّ عَنْهُمْ سَيِّئاتِهِمْ وَ لَأُدْخِلَنَّهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ ثَواباً مِنْ عِنْدِ اللَّهِ وَ اللَّهُ عِنْدَهُ حُسْنُ الثَّوابِ»(109)؛ يعنى: كسانى كه دورى كردند از وطنها و اخراج شدند از خانههاشان و آزرده شدند در راه من و كارزار كردند و كشته شدند، هرآينه برگردانم از ايشان گناهانشان را و داخل كنم در بهشتهايى كه روان است در آن جوىها. مزدى است اين از نزد خدا و نزد خداست مزد نيك.
و از آن جمله است در سوره انفال: «وَ قاتِلُوهُمْ حَتَّى لا تَكُونَ فِتْنَةٌ وَ يَكُونَ الدِّينُ كُلُّهُ لِلَّهِ فَإِنِ انْتَهَوْا فَإِنَّ اللَّهَ بِما يَعْمَلُونَ بَصِيرٌ»(110) «وَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ هاجَرُوا وَ جاهَدُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَ الَّذِينَ آوَوْا وَ نَصَرُوا أُولئِكَ هُمُ الْمُؤْمِنُونَ حَقًّا لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ رِزْقٌ كَرِيمٌ»(111)؛ يعنى: كارزار كنيد با كفار تا نباشد شرك و بشود همه دين محض خدا را، پس اگر باز ايستيد از كفر به درستى كه خدا بدانچه مىكنيد بيناست و كسانى كه ايمان آوردند و دورى از وطنها كردند و جهاد كردند در راه خدا و كسانى كه جاى دادند و يارى كردند مهاجرين را، ايشانند ايمان آورندگان؛ به راستى مر ايشان را است آمرزش و روزى بسيار.
و از آن جمله است در سوره توبه: «أَمْ حَسِبْتُمْ أَنْ تُتْرَكُوا وَ لَمَّا يَعْلَمِ اللَّهُ الَّذِينَ جاهَدُوا مِنْكُمْ وَ لَمْ يَتَّخِذُوا مِنْ دُونِ اللَّهِ وَ لا رَسُولِهِ وَ لاَ الْمُؤْمِنِينَ وَلِيجَةً وَ اللَّهُ خَبِيرٌ بِما تَعْمَلُونَ»(112). «أَ جَعَلْتُمْ سِقايَةَ الْحاجِّ وَ عِمارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ كَمَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الآخِرِ وَ جاهَدَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ لا يَسْتَوُونَ عِنْدَ اللَّهِ وَ اللَّهُ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ * الَّذِينَ آمَنُوا وَ هاجَرُوا وَ جاهَدُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ أَعْظَمُ دَرَجَةً عِنْدَ اللَّهِ وَ أُولئِكَ هُمُ الْفائِزُونَ * يُبَشِّرُهُمْ رَبُّهُمْ بِرَحْمَةٍ مِنْهُ وَ رِضْوانٍ وَ جَنَّاتٍ لَهُمْ فِيها نَعِيمٌ مُقِيمٌ * خالِدِينَ فِيها أَبَداً إِنَّ اللَّهَ عِنْدَهُ أَجْرٌ عَظِيمٌ»(113)؛ يعنى: آيا مىپنداريد كه واگذاشته شويد و حال آنكه ندانسته است خدا كسانى را كه جهاد كردند از شما و نگرفتند غير خدا و پيغمبر او و مؤمنين دوستى همراز، و خدا آگاه است بر آنچه مىكنند. آيا مساوى داشتيد سيراب كردن حاجّ و عمارت مسجد حرام را با ايمان كسى كه ايمان آورد به خدا و روز واپسين و جهاد كند در راه خدا، يكسان نيستند نزد خدا و خدا راهنمايى نمىكند گروه ستمكاران را. كسانى كه ايمان آوردند و دورى از وطن كردند و جهاد كردند در راه خدا به مالها و جانهاشان بلندپايهترند نزد خدا و ايشانند راستكاران. مژده مىدهد ايشان را پروردگار ايشان به مهربانى خود و خوشنودى و بهشتهايى كه مر ايشان راست، در آن نعمت دايم، جاودانند در آنجا، به درستى كه نزد خدا مزد بزرگ است.
و از آن جمله است در سوره توبه: «قاتِلُوا الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ لا بِالْيَوْمِ الآخِرِ وَ لا يُحَرِّمُونَ ما حَرَّمَ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ لا يَدِينُونَ دِينَ الْحَقِّ مِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ حَتَّى يُعْطُوا الْجِزْيَةَ عَنْ يَدٍ وَ هُمْ صاغِرُونَ»(114)؛ يعنى: كارزار كنيد با كسانى كه ايمان نمىآرند به خدا و نه به روز واپسين و حرام نمىدانند آنچه را حرام گردانيد خدا و پيغمبر او و نمىگروند بدين حق از كسانى كه داده شدهاند كتاب تا بدهند جزيه را به دست در حالتى كه خوار و ذليل باشند.
و از آن جمله است در سوره محمّد: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ تَنْصُرُوا اللَّهَ يَنْصُرْكُمْ وَ يُثَبِّتْ أَقْدامَكُمْ»(115)؛ يعنى: اى كسانى كه ايمان آورديد اگر يارى دهيد خدا را خدا يارى كند شما را و استوار دارد پاىهاى شما را.
و از آن جمله است در سوره حجرات:(116) «إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِينَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ ثُمَّ لَمْ يَرْتابُوا وَ جاهَدُوا بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ أُولئِكَ هُمُ الصَّادِقُونَ»(117)؛ يعنى: جز اين نيست مؤمنانى كه ايمان آوردند به خدا و پيغمبر او و شك نياوردند و جهاد كردند به مالها و جانهايشان در راه خدا ايشانند راستگويان.
و از آن جمله است، در سوره توبه: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا قاتِلُوا الَّذِينَ يَلُونَكُمْ مِنَ الْكُفَّارِ وَ لْيَجِدُوا فِيكُمْ غِلْظَةً وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ مَعَ الْمُتَّقِينَ»(118)؛ يعنى: اى كسانى كه ايمان آورديد، كارزار كنيد با كسانى كه نزديك باشند با شما از كافران و بايد بيابند در شما سختى و بدانيد به درستى كه خدا با پرهيزكاران است.
و از آن جمله است در سوره مائده: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ ابْتَغُوا إِلَيْهِ الْوَسِيلَةَ وَ جاهِدُوا فِي سَبِيلِهِ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ»(119)؛ يعنى: اى كسانى كه ايمان آورديد بپرهيزيد از خدا و بجوييد به سوى او نزديكى و جهاد كنيد در راه او شايد رستگار شويد.
و اما الاحاديث: از آن جمله است، آنچه روايت شده از حضرت رسول اللَّه(ص): «الخَيرُ كُلُّهُ فى السَيفِ وَتَحتَ ظِلِّ السَيفِ ولا يُقيمُ النّاسَ اِلّا السَيفُ والسّيُوفُ مَقالِيدُ الجنّةِ والنّارِ»(120)؛ يعنى: تمام نيكى در شمشير است و زير سايه شمشير، و برپا نمىدارد مردم را، مگر شمشير، و شمشيرها كليدهاى بهشت و دوزخند.
هم از آن حضرت مرويست كه فرمود: «لِلجَنّةِ بابٌ يُقالُ لَهُ بابُ المجاهِدين يَمضُونَ اِلَيهِ فَاِذا هُوَ مَفتوحٌ وَالجَمعُ فِى المَوقِفِ وَهُم مُتَقَلِّدوُنَ بِسُيُوفِهم وَالمَلائِكَة تَرحِبُ بِهِم»(121)؛ يعنى: بهشت را درى است كه گفته مىشود باب المجاهدين؛ مىگذرند مجاهدين به سوى آن و ناگاه آن در گشاده است و ايشان به گردن انداختهاند شمشيرهاى خود را و مردم در مقام حسابند و فرشتگان ايشان رابه وسعت مىخوانند. پس فرمود(ص): «مَن تَرَكَ الجهادَ اَلبَسَهُ اللَّهُ تَعالى ذِلّاً وَفَقراً فى مَعيشَةِ وَمَحِقّاً فى دِينِهِ اِنَّ اللَّهَ عَزَّوَجلَّ اَغنى اُمَّتى بِسنابِك خَيلِها وَمراكِزِ رِماحِها»(122)؛ يعنى: هر كه وا گذارد امر جهاد را بپوشاند او را خداى تعالى لباس خوارى و تنگدستى در زندگانى دنيا و تباهى در دين، به درستى كه خدا بىنياز كرده است امت مرا به سمهاى ستوران و بن نيزههاشان.
و از آن جمله است كه روايت شده از حضرت صادق(ع) و آن حضرت از پدر خود و او از جد بزرگوار خود كه گفت جناب رسول اللَّه(ص) فرمود: «خُيُولُ الغُزاة فِى الدُّنيا خُيُولُهم فِى الجَنَّةِ وانّ اَودِيَة الغُزاةِ لِسُيُوفِهم»(123)؛ يعنى: اسبان مجاهدين در دنيا، اسبان ايشان است در بهشت، و به درستى كه رداهاى مجاهدين در بهشت شمشيرهاى ايشان است در دنيا.
و از آن جمله است، آنچه روايت است از حضرت رسول(ص): قالَ «اَخبَرنى جَبرئيلُ بامرٍ قَرَّت بِهِ عَينِى وَفَرَّحَ به قلبى قال: يا مُحمدُ مَن غزى مِن اُمَّتِكَ فى سَبيلِ اللَّهِ فَاَصابَهُ قَطرة مِنَ السَّماءِ اَو صِداعٍ كَتَبَ اللَّهُ لَهُ شهادةَ يَومَ القِيامَةِ»(124)؛ يعنى: گفت رسول خدا(ص) آگاه كرد مرا جبرئيل به امرى كه روشن شد به آن چشم من و شاد شد دل من. گفت: اى محمد هر كه جهاد كند از امت تو در راه خدا، پس در رسد او را قطرهاى از آسمان يا دردسرى، مىنويسد خدا براى او مزد شهادتى روز قيامت.
و از آن جمله است، آنچه روايت شده در وسايل كه: «ما بالَه اَشهيدُ لا يُفتِّنُ فى قَبرِه؟ قال: كَفى بِالبارِقَةِ فَوقَ رَأسه فِتنة»(125) يعنى: گفته شد رسول خدا را چيست حال شهيد كه معذّب نمىشود در قبر؟ فرمود: بسَسَت او را عذاب شمشير بالاى سر او. و از آن جمله است روايت ابى بصير، «قالَ قُلتُ لِابى عَبداللَّهِ(ع) اىّ الجهادَ اَفضَلُ؟ فَقالَ مَن عُقِرَ جواده و اُهريق دَمُه فى سبيل اللَّهِ»(126) يعنى: گفت پرسيدم از ابى عبداللَّه(ع) كدام جهاد بيشتر است در ثواب؟ فرمود: جهاد كسى كه اسبش پى شود و خونش در راه خدا ريخته شود.
و از آن جمله است، آنچه روايت شده از ابى جعفر محمدباقر(ع) در رساله آن جناب كه به بعضى از خلفاى بنىاميه نوشته. از آن است: «مَن ضَيَّعَ الجهادَ الَّذى فَضَّلِّهُ اللَّهُ عَلى الاَعمالِ وَفَضَّلَ عامِلَه عَلَى العُمالِ تَفضيلاً فِى الدَرَجاتِ وَالمَغفِرة وَالرَّحمَةِ لِانَّه ظَهَرَ بِه الدينَ وَ بِهِ يُدفَعُ عَنِ الدّينِ وَبِهِ اِشتَرى اللَّهُ مِنَ المُؤمِنينَ أَنفُسَهُم وَاموالَهُم بالجَنَّة بَيعاً مُفلِحاً مُنجحاً اِشتَرَطَ عليهم فيه حِفظ الحدوُدِ وَاَوّلُ ذلِكَ الدُّعاءُ اِلى طاعَةِاللَّه من طاعة العبادِ وَاِلى ولايةاللَّهِ مِن ولايَة العِبادِ»(127)؛ يعنى: چه نابود كرده است جهادى را كه خدا افزونى داده است بر همه اعمال و برترى داده عامل آن را بر همه عُمّال در پايهها و آمرزش و مهربانى، چه آشكار شده است به آن دين و باز داشته مىشود آفات از دين و به سبب آن خريده است خدا از مؤمنين جانها و مالهاى ايشان را به بهشت، خريدنى، رستگار كننده و حاجت برآورنده، پيمان گرفته است از ايشان در جهاد به نگاهدارى حدود، و حدّ اول، خواندن مردم است به فرمانبردارى خدا از فرمانبردارى بندگان و به دوستى خدا از دوستى بندگان.
و از آن جمله است، آنچه روايت است در رسايل از حضرت اميرالمؤمنين(ع) در خطبه روز جمل: «ايها النّاسُ اِنَّ المُوتَ لا يَفُوتُهُ المُقيمُ ولا يُعجِزهَ الهاربُ ليس عَنِ المَوتِ محيصٌ وَمَن لَم يَمُت فَقُتِلَ وانَّ اَفضَلُ الموتِ القَتلَ وَالذى نَفسِى بِيَدِهِ لَألفُ ضربِةِ بالسَّيفِ اَهوَنُ مِن ميتةِ عَلَى الفَراشِ»(128)؛ يعنى: اى مردم به درستى مرگ را درنمىگذارند ايستنده و عاجز نمىكند او را گريزنده نيست از مرگ گريزگاه، و هر كه نميرد كشته مىشود و به درستى كه بهترين اقسام مرگ كشته شدن است، سوگند بر آنكه جان من به دست اوست، هزار زخم شمشير آسانتر است بر من از مردن در جامه خواب و از آن جمله است، آنچه روايت شده است از حضرت اميرالمؤمنين(ع): «امّا بَعدُ فانَّ الجهادَ بابٌ مِن ابوابِ الجنَّةِ فَتَحَهُ اللَّهُ لِخاصَّةِ اَوليائِهِ وَهُوَ لباسُ التّقوى وَدِرعُ اللَّهِ الحَصِينَةُ وَجُنّتُهُ الوَثِيقَةُ فَمَن تَرَكه رَغبةً عَنهُ اَلبَسَهُ اللَّهُ ثَوبَ الذُّلِ وَشَملَةَ البلاءِ وَدُيِّتَ بالصّفارِ وَالقَماءةِ ضُرِبَ على قَلبِهِ بالاسدادِ وَاُديِلَ الحقُّ مِنهُ بِتَضيِيعِ الجهادِ وَسيمَ الَحفَ وَمُنَع النِّصفَ»(129)؛ يعنى: به درستى كه جهاد درى است از درهاى بهشت كه گشوده است خدا آن را براى مخصوصاً دوستان خود و آن است جامه پرهيزكارى و زره استوار خدا و سپر محكم پس هر كه وا گذارد او جهاد را به سبب نفرت از آن، مىپوشاند خدا او را جامه خوارى و فرو گيرد او را مكاره و خوار مىشود به ستمكشى و زيردستى و زده مىشود بر دل او به بستن راههاى صواب، و گردانيده مىشود از او حق به سبب نابود ساختن او جهاد را و امر بازگردد بدانچه بود از نخست.
و بعضى روايت زياد كردهاند به آن: «وَاُدِيلَ الحَقُّ بِتَضيِيعِ الجَهادِ وَغَضَبَ اللَّهُ عَلَيه بِتركِ نُصرَته(130) فقال اللَّه عزّوجلّ فى محكم كتابه اِن تَنصُراللَّهَ يَنصُركُم وَيُثَبِّت اَقدامكم»(131)؛ يعنى: برگردانده مىشود حق به سبب تضييع جهاد و خشم آورد خدا را به سبب يارى نكردنش او را، به تحقيق خداى تعالى در محكم كتاب خود فرموده: اگر يارى كنيد خدا را يارى كند شما را خدا و استوار دارد قدمهاى شما را.
و از آن جمله است، آنچه مروى است از ابى عبداللَّه عليه السلام: «اِنَّ اللَّهَ عَزَّوَجَلَّ بَعَثَ رَسُولَهُ بِالاِسلامِ اِلَى النّاسِ عَشَرَ سِنينَ فَاَبى اَن تَقتُلُوا حَتّى اَمَرَهُ بِالقِتالِ فَالخَيرُ كُلُّهُ فَى السَيفِ وَتَحتَ السَّيفَ وَالأَمرُ يَعُودُ كَما بَدَا»(132)؛ يعنى: به درستى كه خداى عزّوجلّ فرستاد پيغمبر بر دين اسلام، به سوى مردم، ده سال و سرباز زدند از جنگ، تا فرمان داد خدا، او را به جهاد، پس همه نيكىها در شمشير است و زير شمشير و امر بازگردد بدانچه بود از نخست.
و از آن جمله است، آنچه روايت شده از حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام: «اِنَّ اللَّهَ فَرَضَ الجهادَ وَعَظَمَته وَجَعَلَهُ نَصرُهُ وَناصِرُهُ واللَّهُ ما صَلُحَت الدُّنيا والدّين الّا بِهِ»(133)؛ يعنى: به درستى كه خدا واجب كرده است جهاد را و بزرگ داشته است او را و گردانيده است آن را، يار و ياور خود. سوگند به خدا كه به نيكى نمىآيد دنيا و دين مگر به آن.
و از آن جمله است، آنچه روايت شده است از حضرت رسول(ص): «اُغزوُا تُورِثُوا ابنائَكُم مَجداً»(134)؛ يعنى: جهاد كنيد تا ميراث گذاريد براى فرزندان بزرگى را.
و از آن جمله است، آنچه روايت شده: «اِنَّ اَبا دَجانَةَ الانصارى اِعتَمَ [يوم اُحُد] بِعَماتِهِ و اَرخى عذبةِ العَمامةِ بَينَ كِتفَيهِ حَتّى جَعَلَ يَتَبَختَرُ، فَقالَ رَسُولُ اللَّهِ(ص) اِنَّ هذِهِ لَمَشيَةٌ يَبغُضَهَا اللَّهُ عَزَّوَجلَّ اِلّا عِندَ القِتالِ فِى سَبيلَاللَّهِ»(135)؛ يعنى: به درستى ابادجانه انصارى بر سر پيچيد دستارى و انداخت دنباله دستار را ميانه دو شانه خود و شروع كرد به خراميدن. پس گفت پيغمبر خدا به درستى اين روشى است كه خدا دشمن مىدارد آن را، مگر نزد كارزار در راه خدا.
و از آن جمله است، آنچه روايت است از امام محمدباقر عليه السلام: «الخَيرُ كلُّهُ مَعقُودٌ فِى نَواصِى الخَيلِ اِلى يَومِ القيامَةِ»(136)؛ يعنى: همه نيكى بسته شده است در پيشانى اسبان تا روز قيامت.
و از آن جمله است، آنچه روايت است از ابى عبداللَّه عليه السلام: «مَن قُتِلَ فى سَبيلِ اللَّهِ لَم يَعرِفهُ اللَّهُ تَعالى شَيئاً مِن سَيِّئاتِهِ»(137)؛ يعنى: هر كه كشته شود در راه خدا، نمىشناساند او را خدا چيزى از گناهانش.
و از آن جمله است، آنچه روايت است از حضرت رسول(ص): «لِلشَّهيدِ سَبعَ خِصالٍ مِنَ اللَّهِ اَوَّلُ قَطرَةٍ مِن دَمِهِ مَغفُورٌ لَهُ كُلُّ ذَنبٍ وَالثّانِيَةُ يَقَعُ رَأسُهُ فى حِجرٍ زَوجَتيهِ مِنَ الحُورِ العينِ وَتَمسحانِ الغُبارَ عَن وَجهِهِ وَتَقُولانِ مَرحباً لَكَ وَيَقُولُ هُوَ مِثلُ ذلِكَ لَهُما وَالثالثةُ يَكسى مِن كَسوةِ الجنَّةِ وَالرّابِعَةُ تَبتَدِرُهُ خَزِنَةُ الجنّةِ بِكُلِّ رِيحٍ طَيِّبَةٍ أيُّهم يَأخُذُهُ مَعَهُ وَالخامِسةُ أَن يَرى مَنزِلَهُ وَالسّادِسَةُ يُقالُ لِرُوحِهِ: اَسرِح فى الجنَّةِ حَيثُ شِئتَ وَالسابِعَةُ أَن يَنظُرَ فى وَجهِ اللَّهِ وَانَّها لَرَاحَةُ لِكُلِّ نَبىٍ وَشَهيدٍ»(138)؛ يعنى: براى شهيد هفت افزونى از خدا هست. اوّل آنكه: به نخست قطره از خون او، آمرزيده شود براى او، هر گناهى. دوم: مىافتد سر او در كنار دو جفت از حور عين و مىزدايند گرد از روى او، و مىگويند گشايش باد براى تو، از خدا و مىگويد او مانند اين سخن به ايشان. سوم: پوشانيده مىشود از جامه بهشت. چهارم: پيش مىگيرند به سوى او نگاهبانان بهشت با هر بوى خوشى و هر يك آنها مىدارند به او. پنجم: مىبيند جاى خود را. ششم: گفته مىشود به روح او بيارام در بهشت بدانجا كه خواهى. هفتم: مىنگرد به سوى خدا به درستى كه آن آسايش است هر نبى و شهيد را.
از آن جمله است، آنچه روايت است از رسول(ص): «فَوقَ كُل ذِىِ برٍّ [بِرٌّ]حَتى يُقتَلَ الرجلُ فى سبيلِ اللَّه [فاذا قُتِلَ فِى سَبيل اللَّهِ] فَلَيسَ فُوقَه برٌّ»(139)؛ يعنى: بالاى هر نيكى نيكويى(140) است تا كشته شود مرد در راه خدا پس نيست بالاى آن نيكى و از آن جمله از عثمان بن مظعون مروى است: «قالَ قُلتُ لِرَسولِ اللَّهِ اَنَّ نَفسى تُحَدّثَنى بِالسّياحَةِ وَاَن اَلحَقَ بِالجِبالِ فَقالَ يا عُثمانُ لا تَفعَلَ فَاِنَّ سَياحَةَ اُمَّتِى الغَزوَةُ والجِهادَ»(141)؛ يعنى: گفت، عثمان كه عرض كردم خدمت پيغمبر خدا به درستى نفس من گفت و گو مىكند با من با رفتن در زمين و پيوستن به كوهها، پس فرمود اى عثمان مكن اين كار را پس به درستى سياحت امّت من كارزار است در راه خدا و از آن جمله است: آنچه مروى است از رسول(ص): «وَمَن خَرَجَ فِى سَبيلِ اللَّهِ مُجاهداً فَلَهُ بكُلِّ خَطوَةٍ سَبعَمائةِ الفَ حَسنةٍ وَيُمحَى عَنهُ سَبعَمائةِ اَلفَ سَيِّئةٍ وَيُرفَع لَهُ سَبعَمائةِ الفَ دَرَجَةٍ وَكانَ فِى ضِمانِ اللَّهِ بِاَىِّ حَتفٍ ماتَ شهيداً وَاِن رَجَعَ مَغفوراً لَهُ ذَنبُهُ مُستجاباً دُعاؤُهُ»(142)؛ يعنى: هر كه بيرون رود در راه خدا در حالتى كه كارزار كننده باشد، مر او راست به هر گامى هفتصد هزار نيكى و سترده مىشود از او هفتصد هزار گناه و برافراخته مىشود براى او هفتصد هزار پايه و باشد در كفالت خدا. به هر مرگى بميرد شهيد است و اگر باز مىگردد در حالتى كه آمرزيده شده است براى او گناهان و پذيرفته شده است درخواست او.
و از آن جمله است، آنچه مروى است از ابى عبداللَّه(ع): «قالَ جاءَ رَجُلٌ اِلى رَسُولِ اللَّهِ فَقالَ يا رَسُولَ اللَّهِ اِنّى راغبٌ فِى الجهادِ نَشيط قالَ فَجاهِد فى سَبيل اللَّهِ فَاِنَّكَ اِن تُقتَل كُنتَ حَيّاً عِندَاللَّهِ تُرزَقُ وَاِن مِتَّ فَقَد وَقَعَ اجرُكَ عَلَى اللَّهِ وَاِن رَجعتَ خَرجتَ مِنَ الذُّنوبِ كَما وُلِدتَ»(143)؛ يعنى، فرمود: آمد مردى به سوى رسول خدا(ص) و عرض كرد، يا رسول اللَّه به درستى من خواهش كنندهام جهاد را و شادمانم بدان. فرمود، پس كارزار كن در راه خدا چه اگر كشته شوى خواهى بود زنده كه روزى داده شود نزد او (110) و اگر بميرى پس بيفتد مزد تو بر خدا و اگر بازگردى بيرون آيى از گناهان چنانكه بزادى از مادر.
و از آن جمله مروى است از ابى عبداللَّه(ع)، كه فرمود: «قالَ رَسول اللَّه(ص) مَن اِغتابَ مَؤمِناً غازِياً وآذاهُ وخَلَّفُه فى اَهلِهِ بسوءٍ نُصِبَ لَهُ يَومَ القِيامَةِ فَيستغرِقُ حَسَناتَهُ يُركَسُ فِى النّارِ اذا كانَ الغازى في طاعَةِ اللَّهِ عَزَّوَجلَّ»(144)؛ يعنى: گفت رسول خدا: هر كه بدگويى نهانى كند مؤمنى مجاهد را يا برنجاند او را يا سلوك بدى كند در غيبت او يا وابستگانش، برپا شود براى او روز قيامت فرو گرفته شود نيكىهاى او پس نگون آويخته شود در آتش هر گاه باشد مجاهد در فرمانبردارى خداى عزوجل. و از آن جمله است، روايت فضل بن عياض: «قالَ سَئَلتُ اَبا عبداللَّه عَنِ الجِهاد أسُنَّة [هُوَ ]اَم فَريضةٌ فَقالَ(ع) الجهادُ عَلى أربَعَةِ اَوجُهٍ فَجهادٌ اِن فُرِضَ وَجَهادُ سُنَّةٍ لا يُقامُ اِلّا مَعَ الفَرضِ وَجَهادُ سُنَّةٍ فَأِما اَحَدُ الفَرضَينِ فَمجاهَدَةُ الرَّجُلُ نَفسَهُ عَن مَعاصى اللَّهِ عَزَّوَجلَّ وَهُوَ مِن اَعظَمِ الجِهادِ وَمُجاهَدَةُ الَّذين يَلُونَكُم مِنَ الكفّارِ فرضٌ وَاَمَّا الجهادُ الّذى هُوَ سُنَّةٌ لا يُقامُ اِلا مَعَ فَرضٍ فَاِنَّ مُجاهَدَةَ العَدُوِّ فَرضٌ عَلى جَميعِ الُامَةِ وَلَو تَركُو الجهادَ لأتاهُم العَذابُ وَهذا هُوَ مِن عذابِ الاُمَّةِ وَهُوَ سُنَّةٌ عَلى الاِمامِ وَحَدُّه اَن يَأتِىَ العَدو مَعَ الأُمَةِ فيجاهِدَهُم وَامّا الجِهادُ الَّذى هُوَ سُنَّةٌ فَكُلُ سُنَّةٍ اَقامَهَا الرَّجُلُ وَجاهَدَ فى اِقامَتِها [وبُلوغِها] وَاحيائِها فَالعَمَلُ [والسُعى] فيها مِن اَفضُل الاعمالِ لَانّها احياءُ سُنَّةٍ وَقَدَ قالَ رَسُولُ اللَّهِ(ص) مَن سَنَّ سُنَّةً فَلَهُ اَجرُها وَاَجرُ مَن عَمِلَ بِها اِلى يَومِ القِيامَةِ مِن غَيرِ اَن يَنقُصَ مِن اُجُورِهِم شَىٌ»(145)؛ يعنى: گفت: پرسيدم امام جعفر صادق(ع) را از جهاد كه سنت است يا واجب. فرمود، جهاد بر چهار وجه است دو جهاد واجب است و جهادى سنت كه برپا نمىشود مگر با واجب و جهادى سنت است، اما يكى از دو جهاد واجب، مجاهده مرد است خويشتن را از نافرمانىهاى خداى عزّوجلّ، و آن بزرگترين جهاد است و مجاهده كسانى كه نزديكند به شما از كفار واجب است، و اما جهادى كه سنت است و برپا نمىشود مگر با واجب پس به درستى مجاهده با دشمن واجب است بر همه امت و اگر فرو گذارند جهاد را هر آينه آيد ايشان را عذاب و اين عذاب ازعذاب امت است و اين جهاد سنت است بر امام(ع) و اندازهاش اين است كه بيايد دشمن و جهاد كند با امت و اما جهادى كه سنت است هر سنتى است كه برپا دارد آن را مرد و مجاهده كند در به پا داشتن و زنده داشتن آن پس عمل و كوشش در اين سنت از بهترين كارهاست چه اين زنده داشتن سنت است و به تحقيق فرموده است خدا هر كه طريقت كند سنت نيكى را مر او راست مزد آن سنت و مزد هر كه به جاى آورد آن سنت را تا روز قيامت بىاينكه كاسته شود از مزدهاى ايشان چيزى.
و از آن جمله است، آنچه در دروس روايت مىكند: «اِنَّ المَلائِكَةَ تُصَلّى عَلَى المُتَقَلِّدِ بِسَيفِهِ فى سَبيلِ اللَّهِ حَتّى يَضَعَهُ وَ مَن صُدِعَ فى سَبيلِ اللَّهُ غَفَرَ اللَّهُ لَهُ ما كان قَبلَ ذلِكِ مِن ذَنبٍ»؛ يعنى: به درستى فرشتگان طلب رحمت مىكنند بر كسى كه اندازنده باشد شمشير خود را بر گردن در راه خدا تا بگذارد آن را و هر كه به درد آيد سر او در راه خدا مىآمرزد خدا گناهان پيشين را براى او.
و از آن جمله است، آنچه روايت شده است از حضرت رسول(ص): «وَالّذى نَفسى بِيَدِهِ لَعَدوَةُ فى سَبيلِ اللَّهِ أو رَوحَةٌ خَيرٌ مِنَ الدُّنيا وَ ما فيها»؛ يعنى: سوگند بدانكه جانم در دست اوست يك برجستن در راه خدا يا يك گام نهادن بهتر است از دنيا و آنچه در او است.مقاله سوّم: در اوصاف ذميمه روس
وجوب امر جهاد، لازم وجود اهل عناد است و امروز از معاندين دين كسى كه قدم جسارت پيش گذاشته و ملك و ملت مشحون به فتنه و تشويش داشته، طايفه روس است كه سستى دين و نادرستى آيينشان بر اغلب خلق زمين مشهود و محسوس گشته، مُحاسبِ وَهم از شمار مَسَاوى(146) اين گروه عاجز است و ميزان عقل از سنجيدن اجمال جهلشان قاصر، در شهور سنه احدى و عشر و مأتين، بعد الالف(147) كه موكب خاقان مغفور(148) به عزم تنبيه طوايف طغات،(149) ساحتآراى حدود گرجستان گشت، گرگين خان والى تفليس را، هم عنانى بخت بد و سستى رأى و خرد، بر اين داشت كه دست اميد و اَمَل از دامان خرگاه گردون محل گسسته، به دولت منحوس روس توسل جست و پيوسته در كار تحريك و اغوا و تحريص و اغرا به سر مىبرد، تا به اندك فاصله، خاقان ملك ستان را حالت ناگزير پيش آمد و از ممالك جهان عزم ارايك(150) جنان فرمود: نظم:
جَبَلٌ هَوَى لَو خَرَّ فِى البَحرِ اغتدى
مِن وَقعهِ مُتَتابِعٍ الازيادِ(151)
و پس در آن بين كه تمامت ملك را كشاكش شين(152) فرو گرفته بود و ابطال غزاة، از معارك(153) غزا(154)، به مجامع عزا(155) مشغول گشته، نهال حيله او به خنظل(156) حصول بارور شد، اعداى دين را كه همواره منتهز(157) فرصتى چنين بودند، در ثغور ملك راه رخنه باز كرد و رشته مفسدت دراز، قال اللَّهُ تباركَ و تعالى: «وَ لا يَحِيقُ الْمَكْرُ السَّيِّئُ إِلاَّ بِأَهْلِهِ»(158) حكايت مكر گرگين خان و نهايت امر او براى زمره خلق عبرتى كافى است و حجّتى وافى، كه هم نتيجه مكر و خديعت را بر خاطر ارباب بصيرت عرض دهد و هم غايت سست عهدى و كمفرصتى اين گروه را به اوضح وجوه، مدلّل و مبرهن سازد، چه او تا عالم خاك را به لوث وجود ناپاك آلوده داشت، دايم در كار فكر و مكر بود و آنى از زحمت و محنت نياسوده، تا پس از چندى كه انواع رنج و محن از فرقت اهل و وطن كشيد و اخطار(159) كربت(160) در اسفار(161) غربت(162) ديد خدمتى چنين به دولت روس كرد كه هر چه هست حرب و ضرب، بىحاجت زر و زور به واسطه مكر و دستان(163) در مملكت گرجستان راه مداخلت يافتند و عدّتى كثير در مدتى يسير(164) حاصل كردند و بعد ما(165) كه عدّت جُند ابليس، در حوزه شهر تفليس كرّة بعد اولى و مرّة بعد اخرى به تضاعف و تكاثر پيوست، مجرد آنكه قدرتى اندك در خود، و بسطتى جزئى در يد، ديدند، نخست به فكر تخريب اساس او افتاده، به اغواى اوباش رذل،(166) جوياى اسباب عزل او بودند و نوعى در ورطه سختى به لطمه بدبختى گرفتار شد كه خلود اطباق نار را بر اقامت شهر و ديار خود راجح ديده، منّتى بىشمار از گردش روزگار كشيد، كه در عزل او از كشور بقاء بر اين طايفه بىحيا سبقت جسته، به زودى در سجن مالك محبوس شد و فارغ از مجاورت روس. (111) «فَرَاحَ اِلَيها مِثلَ ما رَاحَ عاشِق اِلَى وَطَنٍ فيه لَهُ كُلُّ ما يَهوَى»(167)؛ و لكن، اولاد و احفاد او كه در مراحل اين سفر از ملازمت پدر بازماندند، جزاى كردار منحوس از دولت روس يافته، پاداش جهدى كه او كرده بود و عهدى كه با او كرده بودند، هر يك به عقوبتى تازه و بليّتى بىاندازه، گرفتار گشته، برخى از ايالت موروث و بعضى از اقامت دنيا مقطوع الطمع و مرفوع الرجوع شدند، و حاصل سعى و كد،(168) جز هتك عرض و قطع يد نديدند تا مكنون آيت:(169) «مَن اَعانَ ظالماً فَقَد سَلَّطَهُ اللَّهُ عَلَيهِ»(170)؛ بر ارباب عبرت مكشوف شود و اوقات وافقان(171) كار به معن
(172) ظالم و طعن مظلوم، مصروف، و بالجمله، به اندك وقتى از نسل گرگين خان والى، نشانى در خاك گرجستان باقى نماند، مگر مايه عبرت و تنبيه ارباب غفلت كه پاداش خدمت دولت روس و پايان كار مردم بىننگ و ناموس معلوم سازند و دشمن دين را در سستى عهد و سختى كين، كافى الواقع شناسند. چه، هر چند فتنه والى مزبور، مانند شعله خارى كه به تندى از جاى خيزد و به زودى از پا نشيند، چندان دوامى نكرد و نتايج افعال او، به او و اعقاب او، بر وجهى اكمل واصل و عايد گشت، كه تا كنون باز رشته اوبار(173) و اعسارشان(174) دراز است و هر كس از آنها كه در پناه عفو و اغماض شاهنشاه اسلام پناه نيست، از شدت شقاوت و حدّت عداوت روس، چنان در موقف خطر و يأس، و معرض فقر و افلاسند كه ننگى از زيست دارند و هستى بدتر از نيست.
ما اَحسنَ الدينَ والدّنيا اِذا اجتمعا
وَاقبَح الكُفرَ وَالافلاسَ فى الرّجلِ(175)
امّا شرارى كه از شعله افساد او خواست: جذوه(176) چند در حواشى ملك محروس ريخته و آتشى تيز در خرمن دين و ايمان انگيخته است، كه هر سو شهرى نغز سوخته دارد و هر جانب، جانى پاك افروخته، اگر مجارى رفتار معاشر كفار، با مسلمين آن محال و امصار، يكى از هزار در قلم آيد، ديده ناظران را تاب ديدن نيست و مسامح مستمعان را طاقت شنيدن نه؛ يكى از حالات سوء و فحشاى فاش كرده اين گروه مكروه، آن است كه مرد و زن در كوى و برزن مانند، دواب بىستر و حجاب، معاشر و مخلوطند و تحليل وقاع،(177) به تمكين نساء منوط و موقوف «اولئكَ كَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ سَبِيلاً»(178)؛ غالب حيوانات را اگر بالمثل حجابى باشد، ايشان را حيايى نيست؛ پدر با دختر، فرزند با مادر، برادر با خواهر، بىپرده، خلوت كند و شرم نيارد. پادشاه نيز در طلب آب و رنگست نه در عقب نام و ننگ، هر روز به جايى است، هر شب به سرايى؛ با هر كه جمالى دارد وصالى دارد. عجبتر آنكه ايشان را اقارب و خويشان مايه افتخار دانند و بدين واسطه پايه اعتبار جويند كه پادشاه را گنج صحبت، از كنج خلوت يافتهاند و عشرت وصل از دولت قرب ديده، و بالجمله اين طايفه را حدودى چند شهودى و حبّى كه حيوانات وحشى و انسى ملتزم آنند، لازم نمىدانند. شعر:
بىتميزى چند چون خيل خران
آن بر اين افتاده بينى اين بر آن
نظم:(179)
رَهطُ لَهُ بالخَيرِ لا تُحَدَّثُ
وَكُلُّ آنٍ فيه خُبثٌ مُحدَثٌ
وَاِن تَرى اَشخاصَهُ فَما تَرى
الّا خبيثاً عَن قَفاهُ اَخبَثُ
مؤنثاً يَلحَقُها مُذكَّرٌ
مذكّرٌ تَسبِقُهُ مؤنثُ
حَسِبهُم كلباً فقال الكَلبُ لى
لا فاجِرٌ فينا وَلا مُخَنَّثُ
ديگر اين طايفه را صحت و سقم اصول و انساب با وصف ثبوت و نعوت(180) و احسابى كه قدرى از آن مزبور گشت، معلوم و مفهوم خواهد بود؛ چه الحق خلقى كه جمله اناث و ذكور در عرض سنين و شهور هر شام و سحر چون لحظ(181) و نظر با يكديگر آميخته باشند و آفت هوش در ساغر نوش ريخته، گاه و بىگاه در بزم، شراب بىشرم و حجاب خورند و ريزند و در رقص و سماع نشينند و خيزند، ممكن خواهد بود كه اگر جملگى را نفس قدسى و طبع ملكى باشد كه بالمثل در عالم خواب و خمار و غنج(182) و دلّال و ناز و كرشمه كه ريزد خون ز دلها چشمه چشمه، محبوبه خود از مخطوبه(183) غير فرق كنند و در بيت لطف از تداخل نطف(184) محترز باشند با خدايى كه پيوسته در حالت صحو(185) از خاطر محو بوده در عالم سكر و حدّت مى و شدّت مى به خاطر آرند و نقد حالى موجود به بيم عذابى موعود از دست دهند. يوسف صديق با رتبه سرورى و عصمت پيغمبرى، نه صبح و شامى با زليخا نشسته، نه سور و سرورى در پيوسته، نه رود و سرودى به ساز آورده، نه جام و مدامى(186) انباز كرده، آن و اين كه دل به هزار يار داده و سر به هزار كار نهاده، معلوم است كه با نشأة جام، تميز حلال از حرام نتواند داد. مردانشان، جمله رغبت خويش جويند و ملت و كيش، دانند. زنان، همه شاهد كوىاند نه تابع شوى. چون به كارى شنيع ارتكاب كنند، از شناعت آن اجتناب ندارند، كه نه تهديد عرب باشد و نه تعذير شرع، سرايى رفيع افراختهاند و به پادشاه منسوب ساخته، چون زاينده را، گاه زادن رسد، بدانجا نقل كند و حمل نهد. خادمان سراى كه به كفايت مأمورند به كفالت مشغول گشته، زادگان آنها را فرزند شاه خوانند و خدمت درگاه آموزند و چون پسر باشند، تا آنگاه كه هجده سال به سر رسد، او را از موايد(187) ملكى، مايه عيش دهند؛ پس در كتابت جيش برند، تا رياست سپاه كند و باشد كه وزارت شاه نمايد، و اگر دختر باشد چون قابل حجله وصال شود و جامع غنج و دلّال گردد و بدان رسد كه غمزه سازد و نظرى بازد، كسب و حرفت مادر پيش گيرد و حقّه سيم به صرت(188) زر دهد و آنچه از اين راه حاصل كند به خزانه شاه واصل شود و اين را كار شريعت دانند نه بار شنيعت. و بسيار باشد كه مرد، زنى را به حباله نكاح كشيده در همه عمر بهره وصال او نديده، با او معاشر نشده(189) و ديگرانش مباشر گردند. نظر بازانش يار طرب شوند و او همچنان بار تعب كشد و نتواند گفت كه چرا با او در خشم و عتاب است
و با ديگران در خواب و خمار. و اين خود خاصه يك قوم نيست، جمله را استحقاق اين لوم(190) باشد. و چون به ملكى ديگر نيز داخل شوند، همين رسم و آيين شامل دارند، چه از ديرگاه كتابى ساختهاند و ابوابى پرداخته به اصول آن تابع باشند و حدود آن را شايع دارند. طالب حفظ ملك آيند، نه راغب ضبط شرع؛ و چون در ملكى دست يابند و قواعد مخصوص در ساحت آن به اقتدار نهند، ضوابط شرع به ناچار از ميان خلايق برافتد. خواه شريعت مسيح و احكام انجيل باشد، خواه طريقتِ حنيف و آيات تنزيل. و اين مشهود و محسوس است كه رأى پطر، با دستورات ملك، مسطورات كتاب كرده و اين قاعده ناصواب نهاده رواج مبتدعات او، بهاء(191) منتظمات ملت عيسوى برده و، فصول اين، ناسخ اصول آن گشته. جمله سگان روس كه خود را از اصناف امت مسيح خوانند، آداب ملت مسيح ندانند. مايه دين گذاشتهاند و پايه اين، افراشته امور بر احكام كتاب است كه اگر خطا و اگر صواب است جارى و سارى گشته و خلاف آن را خلاف عقل و رأى ديدهاند. «صُمٌّ بُكْمٌ عُمْيٌ فَهُمْ لا يَعْقِلُونَ»(192) بالمَثَل راهزنان و دزدان، چون به ديوان حساب روند و به حكم كتاب، آثار احتساب ظاهر شود، شهادت شاهد و اقرار سارق، اثبات معنى و اسقاط(193) دعوى نكند؛ قسم شاهدان بايد، تا مدّعا ثابت آيد. مالى كه به شب برند، طلب نكنند؛ خاصه كه از مسلمانان باشد. نسبت دزدى به دزدان دادن، مكروه طبايع است و مردود خلايق. قابله زنان حامله، جراحان و طبيبانند، كه منزلت ياران و حبيبان دارند. مردم هر شهر و قبيله را تاريخ عمر مرقوم داشتهاند و بر عمّال ديوان معلوم آمده. گروهى امين مختارند، كه حساب سنين اعمار كنند، چه هر يك از ابناء خلق را مدتى معين و مقرر گشته، كه مادر و پدر معاش او را كفايت كند و چون بيش از انقضاء مدت، يكى را نوبت موعود در رسد و مدت معلوم به سر آيد، خرج آن مدت، بىقبول مهلت مطالبه شود و به خزانه پادشاه ايصال گردد و بدين، قياس مىتوان كرد، معاملات ديگر را، كه به ارباب زراعات و اصحاب صناعات و ساير خلايق مىشود. در همه ممالك، وضع سلوك ايشان چنين باشد كه رعيت را بر صفت مملوك به يكديگر فروشند و بسيار است كه رعيتى، سالى چند بار فروخته شود و به چند كس انتقال يابد و چندين جفا احتمال(194) نمايد، و در هر مملكت كه بديشان اختصاص يافته، همين قاعده انتشار گرفته. چه، كسانى را كه در دايره مجاورت و حلقه معاشرت ايشان با
شند، به اندك زمانى ارتباط و اختلاط چندان شود كه فرقى در ميان نماند. و ميل طبايع به لهو و لعب است و كار ايشان نشاط و طرب؛ مجرد اينكه يكى از معاشر اسلام با آنها معاشر شود، اگر جاهلست، اگر عالم است، اگر شقى است اگر سعيد، وقتى صحبتش مطلوب دانند كه طريقشان محبوب شمارد؛ يار رفيق باشد نه خارِ طريق، حجاب كلفت برگيرد و راهِ الفت درگيرد، و بسيار هم از مسلمانان كه در مجاورت ايشان، برخى به حكم احتياج، بعضى به حسن امتزاج، چندان مخلوط شوند و چنان مربوط گردند كه در مجالس لعب و قمار و مجامع و محافل لهو و خمار، مرد و زن از بوس و كنار اجتناب ندارند؛ بلكه از خلاف اين احتراز نمايند كه موجب اختلاف نشود. و ايزد تعالى ساحت ممالك اسلام را به نور ايمان و ظهور امان آراسته از لوث كَفَره لِئام و رؤس(195) شرك خِصام، جاودان، پاك و مصفّا دارد. «اَللّهُمَّ اخلَع وَثائِقَ اَفئِدَتِهِم وَباعِد بَينَهُم وَبَينَ اَزوِدَتِهِم وَاقطَع عَنهُم المَدَدَ وانقُص مِنهُمُ العَدَدَ وَاملَاء اَفئِدَتَهُمُ الرُّعبَ وَاقبِض اَيدِيَهُم عَنِ البَسطِ وَاَحزِم السِنَتَهُم عَنِ النُّطق وَشَرّد بِهِم مَن خَلفَهُم وَنَكِّل بِهِم مَن وَرائَهُم وَاَذهِل قُلُوبَهُم عَنِ الاَحتِيالَ وَاَوهِن اَركانَهُم عَن مُنازَلَةِ الرِّحالِ».پىنوشتها
1) مشخصات كتابشناختى اثر از اين قرار است:
احكام الجهاد و اسباب الرّشاد، ميرزا عيسى قائممقام فراهانى، تصحيح و مقدمه تاريخى: دكتر غلامحسين زرگرىنژاد، انتشارات بقعه، تهران، 1380.
2) شيخ جعفر بن يحيى، ملقب به شيخ جعفر كبير و كاشف الغطاء، از جمله مشهورترين فقيهان صدر دوره قاجاريه بود. وى در حدود سال 1156 قمرى در حلّه به دنيا آمد و در سال 1228 همزمان با امضاى معاهده گلستان در نجف درگذشت. كاشف الغطاء مؤسس خاندانى مشهور در عراق بود كه به همين عنوان آل كاشف الغطاء اشتهار يافتهاند. مرجعيت تامه كاشف الغطاء در حقيقت پس از درگذشت علامه بحرالعلوم، نامورترين شاگرد وحيد بهبهانى، حاصل شد.
يكى از حوادث مهم نخستين سالهاى مرجعيت كاشف الغطاء، هجوم وهابيان به رهبرى عبدالعزيز بن سعود به كربلاء و نهب و كشتار شيعيان اين شهر بود. كاشف الغطاء از جمله فقهايى بود كه از طريق پيوند با دربار فتحعلى شاه، از سويى به مبارزه عليه نفوذ ميرزا محمد اخبارى در تهران پرداخت و از سويى ديگر با تشويق مردم ايران به شركت در جنگهاى دوره اول عليه روسها، سعى كرد تا مانع توفيق سپاهيان روس در غلبه سريعتر بر مناطق شمالى كشور ما شود. كاشف الغطاء كه در مبانى نظريات فقه سياسى خويش براى حكومت فتحعلى شاه مشروعيت قائل نبود و از بيان صريح اين عقايد خويش ابائى نداشت، به دليل شرايط خاص روزگار خويش، نفى هجوم روسها به ايران، لازم مىديد تا حكومت شاه قاجار را مورد تأييد و حمايت خويش قرار دهد. فتواهاى وى در اين زمينه، كه مقبوليت سلطنت قاجار و برخى تصرفات مالى ايشان را براى جنگ مشروط به كسب اجازه از مجتهد جامع الشرايط مىداند، در ص 394 نوشته فقهى معروف او به نام كشف الغطاء عن مبهمات شريعة الغرّاء، انعكاس يافته است. درباره زندگى كاشف الغطاء بنگريد به: موسوى خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات فى احوال العلماء و السادات، ترجمه و مقدمه محمدباقر ساعدى خراسانى، تهران، انتشارات اسلاميه، 1336، جلد دوم، ص 465؛ مدرس، ميرزا محمدعلى، ريحانة الادب فى تراجم المعروفين بالكنية واللقب، انتشارات خيام، تهران، بىتا، جلد پنجم، ص 25؛ آل محبوبه، جعفر، ماضى النجف و حاضرها، بيروت، درالاضواء، 1406ق، جلد سوم، ص 132؛ تنكابنى، ميرزا محمد، قصص العلماء، تهران، انتشارات علميه، بىتا، ص 195 و 188؛ شوشترى، مير عبداللطيف خان، تحفة العالم، به اهتمام موحد، تهران، كتابخانه طهورى، 1363، ص 190؛ ناسخ التواريخ، جزء اول، ص 226؛ تنكابنى، محمد بن سليمان، تذكرة العلماء، اهتمام محمدرضا اظهرى؛ غلامرضا پرنده، مشهد، بنياد پژوهشهاى اسلامى آستان قدس رضوى، 1372، ص 71 - 64.
3) در كشف الغطاء، چاپ سنگى، ص 382 - 381، مرحوم قائممقام آنچه را از مرحوم كاشف الغطاء، نقل مىكند، با اندك تصرف و تلخيصى به فارسى ترجمه كرده و آورده است.
4) به شكلى، به گونهاى.
5) در اصل: پس اول.
6) مقصود از نايب خاص امام در مباحث فقهى و از جمله مسائل جهاد، كليه كسانى هستند كه ائمه در زمان خود به آنان نيابت انجام كارى را دادهاند. پس مقصود از نايب خاص، نايبان خاص تمام ائمه هستند، نه نايب يا نواب خاص امام دوازدهم.
7) فقهاى شيعه با اجماع، جهاد ابتدايى و يا جهاد براى دعوت كفار به اسلام را منحصر و محدود به حضور امام معصوم و يا نايب خاص امام كه مستقيماً از جانب امام فرمان جهاد مىگيرد، مىدانند و عقيده دارند كه نواب عام امام كه مجتهدان شيعه در عصر غيبت باشند مأذون به جهاد ابتدايى نيستند. از جمله براى آگاهى روايت مربوط به آن نگاه كنيد. به: الطوسى، جعفر بن محمد بن حسن، تهذيب الاحكام فى شرح المقنعة شيخ مفيد، تحقيق سيد حسن موسوى الخراسان، دارالكتب اسلاميه، 1390ق، جلد ششم، باب اقسام الجهاد، ص 124؛ وسائل الشيعه، ج 11، ص 32؛ باب اشتراط وجوب الجهاد بأمر الامام و اذنه و تحريم الجهاد مع غير الامام العادل.
8) اصل: 2، مؤلف در سراسر نوشته، در تقسيمبندىها، شمارهها را گاه به عدد و گاه به حروف نوشته است. ما همواره اولين روش مؤلف را براى شمارههاى بعدى اساس قرار داده و آنها را با نخستين شكل شمارهبندى به عدد يا حرف، هماهنگ كردهايم.
9) كسى كه به درد شكم مبتلا شود، مبتلا به اسهال مزمن.
10) ناپاكى، كفر و شرك.
11) ميرزا ابوالقاسم بن ملا محمدحسن گيلانى، مشهور به ميرزاى قمى و صاحب قوانين، از جمله مجتهدين نامور صدر دوره قاجار بود كه طى دوره حيات (1231 - 1151) با كريم خان زند، آقا محمدخان و فتحعلى شاه قاجار معاصر بود. قمى در چابلق بروجرد ديده به جهان گشود. اساتيدى چون آقا سيد حسين خوانسارى (پدرزن خود قمى) و وحيد بهبهانى او را در علوم دينى تربيت كردند. وى پس از عمرى تحقيق و پس از آنكه به مقام مرجعيت رسيد، سرانجام در شهر قم، ديده از جهان فرو بست. اندرزنامه او به آقا محمد خان كه به ارشادنامه شهرت دارد، حاكى از شجاعت او و نمايش آشكارى است از وظيفهشناسى مرحوم قمى نسبت به حقوق مردم و حساسيت و مراقبت او از هر گونه تعرض به جان و مال ايشان در مقابل تعرضات بنيانگذار سلسله قاجاريه.
با شروع هجوم روسيه به ايران، مرحوم قمى در شمار نخستين فقهايى بود كه براى دفاع از مردم ايران در مقابل كفّار روسيه، به صدور فتواهاى جهاد پرداخت و علىرغم عدم اعتقاد به مشروعيت سلطنت فتحعلى شاه، به اقتضاى شرايط زمانه و حساسيت روزگار مسلمانان را به ضرورت جنگ با روسها تحت فرماندهى نظامى قاجاران فرا خواند. مرحوم قمى در جريان جنگهاى مرحله اول و در شرايطى كه مردم ايران به دليل عدم علاقه به قاجاريه حاضر به همكارى نظامى با ايشان نبودند، در اثر فقهى مشهور خويش يعنى جامع الشتات كه به فارسى نوشته است، در باب جهاد فتواهايى براى تحريص مردم به نبرد با روسها و مقابله با هجوم كفره به قفقاز صادر كرد و آنها را در ميان مردم پراكند. قمى سه سال پس از امضاى معاهده گلستان درگذشت. از آثار فقهى مشهور او، جامع الشتات، مرشد العوام و غنائم الايام را مىتوان نام برد. قوانين اثر اصولى مشهور اين فقيه بزرگ صدر دوره قاجاريه است. براى آگاهى بيشتر درباره او بنگريد به: روضات الجنات، جلد پنجم، ص 324؛ قصص العلماء، ص 182.
12) جامع الشتات، جلد اول، كتاب الجهاد من المجلد الثالث، ص 80.
13) رباط، مرابطه و مرزدارى سرزمينهاى اسلامى، از جمله واجبات كفايى مسلمانان در فقه شيعه است. اهميت مرابطه و رباط در انديشه شيعى تا به آن پايه است كه ائمه و فقهاى شيعى، علىرغم تأكيد به غصبى بودن حكومتهاى بنىاميه و بنىعباس، پيروان خويش را به مرابطه و مرزدارى سرزمينهاى اسلامى فرا خوانده و ميان اين وظيفه كه نتايج آن به همه مسلمانان باز مىگشت. با مسأله حرمت حكومت حاكمان جور تضادى نديده و ميان آنها تفكيكى هوشيارانه به عمل آوردهاند. فقهاى شيعه نيز به پيروى از همين سنت معصومين(ع) در كتابهاى فقهى و راويان در آثار روايى خود ابوابى به نام مرابطه و قوانين و احكام آن گشودهاند. براى آگاهى از اهميت جايگاه مرابطه در انديشه شيعى، كافى است توجه داشته باشيم به دعاى معروف حضرت سجاد(ع) در صحيفه سجاديه براى مرزداران دنياى اسلام. دعايى كه در دوره بنىاميه و در حق مرزدارانى انجام مىگيرد كه ظاهراً عاملان سلطنت اموى هستند، امّا در عمل به وظيفهاى كه اثر آن به همه مسلمانان باز مىگردد اشتغال دارند.
در باب احكام مرابط در متون روايى شيعه بنگريد به: تهذيب الاحكام، جلد ششم، ص 125، باب المرابطه فى سبيل اللَّه، وسائل الشيعه، جلد يازدهم، ص 19.
14) كسانى كه در زير آوار مانده و مردهاند.
15) زائو.
16) جامع الشتات، جلد اول، كتاب الجهاد، ص 86.
17) شرح حال روشنى از اين مجتهد دوره قاجار در دست نيست.
18) يعنى، اهل كتاب.
19) اصل: يكى، براى هماهنگى با موارد 2 و 3، به جاى «يكى» شماره 1 گذاشتيم.
20) جمع ذريه: اولاد و فرزندان.
21) زين الدين ابن على ابن احمد از فقهاى نامور امامى كه در سال 911 هجرى متولد و در سال 965 هجرى قمرى در روزگار سلطنت سلطان سليم پادشاه مشهور عثمانى به شهادت رسيد. مشهورترين اثر او، شرح لمعه است كه در واقع لمعة الدمشقيه شهيد اول را شرح كرده است.
22) شمس الدين محمد مكى، از اجلّه علماى شيعه در قرن هشتم و معاصر سربداران خراسان بود كه در نهم جمادى الاول 786 به تحريك ابن الجماعه از علماى عامه دمشق و به دستور حاكم شام به جرم رفض و تشيع به شهادت رسيد. وى آثار متعددى در فقه شيعه تأليف كرده است كه مشهورترين آنها اللمعة الدمشقيه است كه اين كتاب و شرح آن كه توسط شهيد ثانى انجام شده، شهرتى خاص دارند. شهيد اول اين كتاب را در پاسخ دعوت او به خراسان براى زعامت دينى شيعيان سربدارى، براى على بن مؤيد سربدارى نوشت و به خراسان فرستاد. درباره شرح حال او بنگريد به: الحر العاملى، الشيخ محمد بن الحسن، امل الآمل، بغداد، مكتبة الاندلس، بىتا، جلد دوم، ص 304؛ افندى، ميرزا عبداللَّه، رياض العلماء و حياض الفضلاء، ترجمه محمدباقر ساعدى، تهران، بنياد پژوهشهاى آستان قدس رضوى، 1366، جلد پنجم، ص 615؛ روضات الجنات، جلد ششم، ص 337؛ ريحانة الادب، جلد سوم، ص 376.
23) مقصود از «متن» متن كتاب اللمعة الدمشقيه شهيد اوّل است كه همين متن توسط شهيد ثانى شرح شده و با عنوان: «شرح لمعه» شناخته مىشود. قائممقام بحث جهاد از شهيد ثانى را از شرح لمعه نقل كرده است.
24) تقسيم كننده، بخش كننده.
25) شرايع الاسلام، كتاب فقهى مشهور و مفصلى است كه مورد توجه جدى علماى شيعه قرار داشته و بارها به دليل اهميت شرح شده است. مشهورترين شرح و جامعترين آنها شرحى است به نام: جواهر الكلام فى شرح شرايع الاسلام كه توسط شيخ محمدحسن نجفى تأليف شده است. شرايع الاسلام از متون فقهى قرن هفتم هجرى و مؤلف آن: نجمالدين جعفر بن حسن ملقب به محقق حلّى متوفى به سال 676 است. براى شرححال او بنگريد به: امل الآمل، جلد اول، ص 190؛ قصص العلماء، ص 364؛ الكنى والالقاب، جلد سوم، ص 154؛ رياض العلماء، جلد اول، ص 103؛ روضات الجنات، جلد پنجم، ص 231؛ ريحانة الادب، جلد پنجم، ص 231.
26) در مقابل جهاد به معناى مجازى كه در بالا به آن اشاره شده به كار رفته است.
27) جمع باغى، كسانى كه عليه حكومت و دولت اسلامى و امام معصوم دست به سركشى زدهاند. مانند معاويه در دوره حكومت حضرت على(ع).
28) اثرى فقهى است از شيخ مقداد سيورى حلّى از شاگردان شهيد اوّل: تنقيح الرايع در واقع شرحى مختصر است از شرايع و شرح باب حادى عشر و شرح مبادى الاصول و امثال اينها. بنگريد به امل الآمل، جلد دوم، ص 325؛ رياض العلماء، جلد پنجم، ص 216؛ روضات الجنات، جلد هشتم، ص 13؛ ريحانة الادب، جلد سوم، ص 320؛ تذكرة العلماء، ص 225.
29) روشن ساختن، واضح كردن.
30) از هم جدا بودن، جدايى، مغايرت.
31) بحث اشتراك الفاظ، از جمله مباحث اوليه اصول فقه است. مشترك در علم اصول فقه دو نوع است. مشترك معنوى و مشترك لفظى. مقصود از مشترك معنوى واژه واحدى است كه در مقابل معنى واحدى وضع شده. امّا آن معنى داراى افراد و مصاديق متعدد است مانند واژه انسان كه يك مفهوم كلى است و افراد متعددى مصداق آن هستند. رشاد، محمد، اصول فقه، تهران، اقبال، 1355، ص 11.
32) حلال محمد(ص) تا روز قيامت حلال و حرام آن حضرت تا روز رستاخيز حرام خواهد بود.
33) اصل: جامها.
34) العاملى، زين الدين بن على، الروضة البهيه فى شرح اللمعه الدمشقيه، قم، موسسه اسماعيليان، 1374ق، جلد اول، ص 56.
35) فرمان داده شده به او.
36) اذن داده شده در باب او.
37) چه رسد به مسلمانان.
38) اختلاف است در باب تعريف و معنى آن.
39) ظاهرتر از ادله و آشكارتر از مدارك استنباط است.
40) اين گفته موافق است با نظر جمعى از اصحاب (فقها).
41) خلاف، پاره كردن، شكاف انداختن.
42) آقا سيد على بن سيد محمدعلى طباطبائى، مشهور به صاحب رياض (1231 - 1161)، از جمله علماء و مجتهدان نامور صدر دوره قاجار بود. وى خواهرزاده و داماد مرحوم وحيد بهبهانى است. صاحب رياض، اصفهانى الاصل بود و در كاظمين متولد و در كربلا درگذشت. او از شاگردان برجسته وحيد بهبهانى بود كه به زودى به مقام اجتهاد نايل شده آثار فقهى و اصولى متعددى آفريد. در حادثه حمله وهابيان به كربلا، تا آستانه مرگ پيش رفت و نهايتاً جان وى از تعرض مهاجمان وهابى در امان ماند. معروفترين آثار صاحب رياض عبارتند از: رياض المسائل فى بيان احكام الشرع بالدلائل، كه شرحى است بر مختصر نافع علامه حلى و به شرح كبير مشهور است. وى شرح مختصرى نيز بر همين مختصر نافع دارد كه به شرح صغير اشتهار يافته است. شرح مفاتيح ملا محسن فيض، رساله تثليث، حاشيه معالم الاصول، حاشيه حدائق شيخ يوسف بحرانى، حاشيه مدارك الاحكام، تكليف الكفار بالفروع، حجية الاجماع والاستصحاب، حجّية الشهره، حجية الظواهر الكتاب و.... بنگريد به: روضات الجنات، جلد پنجم، ص 205؛ ريحانة الادب، جلد سوم، ص 372 - 370؛ قصص العلماء، ص 175؛ تذكرة العلماء، ص 103؛ دوانى، وحيد بهبهانى، ص 193 - 190.
43) رياض المسائل فى بيان الاحكام، الجزء الاول، ص 474.
44) آقا سيد محمد بن سيد على طباطبائى مشهور به مجاهد، از علماى بزرگ دوره فتحعلى شاه بود كه در سال 1242 در قزوين درگذشت. مرحوم مجاهد، پسر صاحب رياض و داماد علّامه سيد مهدى بحرالعلوم بود كه در جريان جنگهاى مرحله دوم، در جبهههاى جنگ حضور يافت تا موجب تقويت روحيه سپاه قاجار در مقابل روسها باشد. با بروز بىكفايتى در ميان سپاهيان عباس ميرزا و شكست نهايى سپاه قاجار، مرحوم مجاهد با اندوه فراوان به قزوين رسيد و در همان جا درگذشت. برخى از نويسندگان، كه به خطا اشتعال نايره جنگ ميان ايران و روسيه را به فتواهاى مجتهدان اين دوره مربوط دانستهاند، از جمله اقدام مرحوم مجاهد را نيز نكوهش كردهاند. ما در مقدمه همين كتاب از اين مسأله سخن گفتهايم.
مرحوم مجاهد صاحب تأليفات متعددى بود كه از جمله آنها مىتوان، مفاتيح الاصول، المصابيح، الاستصحاب، اصلاح العمل، الاغلاط المشهوره، جامع البصائر، جامع المسائل، الجهاديه، حاشيه معالم الاصول، حجة الشهره، حجة المظنه، مناهل، الوسائل الى النجات، را نام برد. نگاه كنيد به: روضات الجنات، جلد هفتم، ص 381؛ ريحانة الادب، جلد سوم، ص 401، تذكرة العلماء، ص 206؛ قصص العلماء، ص 125؛ وحيد بهبهانى، ص 259.
45) از علماى بزرگ اصفهان بوده است كه متأسفانه اطلاعاتى درباره او به دست نيامد.
46) گمراهان.
47) قسمتى از حديث يونس كه مؤلف ترجمه آن را ارائه كرده و به آن استناد جسته است، چنين است: «... ان كان ذلك كذلك فلا يقاتل عن هولاء (حكام جور) و لكن يقاتل عن بيضة الاسلام فانّ فى ذهاب بيضة الاسلام دروس ذكر محمّد(ص)...» وسائل الشيعه، جلد يازدهم، ص 22، باب حكم من نذر مالاً للمرابطه او اوصى به.
48) از علماى عصر فتحعلى شاه، كه نام محمدحسن داشتهاند، يكى همان صاحب جواهر الكلام است كه در زمان تأليف احكام الجهاد، اشتهارى به اجتهاد نداشته و حدود 20 سال سن داشته است و ديگرى حاج محمدحسن معصوم قزوينى، از شاگردان مرحوم وحيد بهبهانى است كه در زمان مورد بحث، مجتهدى سرشناس بود و در سال 1230 قمرى درگذشته است احتمال مىدهيم كه اشاره مؤلف به شيخ محمدحسن، همين مرحوم قزوينى باشد. براى شرح حال او نگاه كنيد به: روضات الجنات، جلد سوّم، ص 82.
49) از علماى بزرگ اصفهان بوده است كه متأسفانه اطلاعات درباره او در دست نيست.
50) پروردگارا ما را در انجام جهاد واجب توفيق ده و با راهنمائى خويش راه هدايت را نشان بده و با انجام جهاد ما را به خواستههاى دنيا و حصول به فضايل آخرت در رستاخيز روزى ده.
51) مرحوم كاشف الغطاء.
52) كشف الغطاء، ص 381: «رابعهما: الجهاد لدفعهم عن بلدان المسلمانان و قراهم...».
53) و هذا القسم افضل اقسام الجهاد و اعظم الوسائل الى ربِّ العباد...»، كشف الغطاء، ص 381.
54) ابتدا مجتهد افضل، سپس افضل بعدى.
55) لنگ.
56) آنكه چشم و حاجب ندارد. آنكه نصف روى او بر ابرو ماليده باشد يعنى در آن چشم و ابرو نبود.
57) صلح و آرامش.
58) متكى است به آيه 64 سوره انفال كه مىفرمايد: «وَ إِنْ جَنَحُوا لِلسَّلْمِ فَاجْنَحْ لَها وَ تَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ إِنَّهُ هُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ».
59) متكى است به آيه 65 سوره انفال كه مىفرمايد: «وَ إِنْ يُرِيدُوا أَنْ يَخْدَعُوكَ فَإِنَحَسْبَكَ اللَّهُ هُوَ الَّذِي أَيَّدَكَ بِنَصْرِهِ وَ بِالْمُؤْمِنِينَ».
60) متكى است به آيات 68 و 67 سوره انفال كه ابتدا وظيفه مسلمانان را در جنگ بدر مقاومت هر يك نفر در مقابل ده نفر معين مىكند و در سير تخفيف و با تأكيد به بروز ضعف در ميان آنان از انجام اين وظيفه جهادى دشوار، مقرر مىدارد كه هر مسلمان بايد در مقابل دو نفر به مقاتله و جهاد بپردازد. متن آيات چنين است: يا أَيُّهَا النَّبِيُّ حَرِّضِ الْمُؤْمِنِينَ عَلَى الْقِتالِ إِنْ يَكُنْ مِنْكُمْ عِشْرُونَ صابِرُونَ يَغْلِبُوا مِائَتَيْنِ وَ إِنْ يَكُنْ مِنْكُمْ مِائَةٌ يَغْلِبُوا أَلْفاً مِنَ الَّذِينَ كَفَرُوا بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لا يَفْقَهُونَ * الآنَ خَفَّفَ اللَّهُ عَنْكُمْ وَ عَلِمَ أَنَّ فِيكُمْ ضَعْفاً فَإِنْ يَكُنْ مِنْكُمْ مِائَةٌ صابِرَةٌ يَغْلِبُوا مِائَتَيْنِ وَ إِنْ يَكُنْ مِنْكُمْ أَلْفٌ يَغْلِبُوا أَلْفَيْنِ بِإِذْنِ اللَّهِ وَ اللَّهُ مَعَ الصَّابِرِينَ».
61) كذا فى الاصل، در نسخه آستان قدس تمام شماره هفتم موجود نيست و نيامده است.
62) براى متن اصلى و تقسيمات چهاردهگانه در كشف الغطاء، بنگريد به ص 382.
63) روياروى سخن گفتن - نزديك گردانيدن فلان، لب خود را به لب فلان و خطاب كردن او از دهان به دهان.
64) جامع الشتات، جلد اول، ص 87.
65) ترساندن.
66) نساء / 95؛ قاعدين (با مجاهدين) برابر نيستند.
67) نساء / 76؛ مؤمنان كسانى هستند كه در راه خدا مقاتله و جهاد مىكنند و كسانى كه كفر ورزيدند، در راه طاغوت به قتال مىپردازند. پس دوستان شيطان را بكشيد.
68) توبه / 38؛ اى كسانى كه ايمان آوردهايد، شما را چه مىشود، هنگامى كه به شما فرمان داده مىشود كه در راه خدا عازم پيكار شويد، بر زمين چسبيده و سنگينى مىكنيد.
69) تذكرة الفقهاء، از جمله آثار فقهى مشهور علّامه حلّى (726 - 648ق) است.
70) آقا سيد على طباطبائى صاحب رياض كه شرح حال او گذشت.
71) آقا سيد محمد مجاهد، پسر صاحب رياض.
72) حاج مير محمدحسين اصفهانى.
73) قابل شمارش نيست.
74) مرحوم قائممقام چنانكه در بالا اشاره مىكند، در ترجمه متن مصابيح، آن را خلاصه كرده است. پس مقصود از آيه به قرينه توضيحات بعدى، آيه 190 بقره است كه در چند سطر بعدى نقل شده است.
75) بدون دعوت به اطاعت و پيروى.
76) بقره / 190.
77) بقره / 191.
78) بيرون حرم.
79) بقره / 193.
80) بقره / 194.
81) بقره / 123.
82) آل عمران / 121.
83) آل عمران / 142.
84) آل عمران / 146.
85) آل عمران / 157.
86) آل عمران / 156.
87) آل عمران / 165 - 166.
88) آل عمران / 170 - 168.
89) بقره / 154.
90) نساء / 74.
91) نساء / 75.
92) نساء / 76.
93) نساء / 77.
94) نساء / 84.
95) نساء / 96 و 95.
96) انفال / 16 و 15.
97) انفال / 45.
98) انفال / 60.
99) انفال / 65.
100) توبه / 5.
101) توبه / 36.
102) توبه / 39 - 38.
103) توبه / 41.
104) توبه / 81.
105) توبه / 89 - 86.
106) توبه / 111.
107) عنكبوت / 6.
108) بقره / 244.
109) بقره / 195.
110) انفال / 39.
111) انفال / 74.
112) توبه / 17.
113) توبه / 23 - 20.
114) توبه / 29.
115) محمد / 8.
116) اصل، احزاب.
117) حجرات / 15.
118) توبه / 125.
119) مائده / 35.
120) روايتى است كه ابان از ابى عبداللَّه(ع) روايت مىكند. بنگريد به تهذيب الاحكام، جلد ششم، فى فضل الجهاد، ص 122، حديث 211؛ وسائل الشيعه، جلد يازدهم، ص 9، حديث 14 و 18 و ص 5، حديث 1.
121) شيخ طوسى اين حديث را به شكل زير نقل مىكند: للجنّة بابٌ يقُالُ لَهُ باب المجاهدين يمضون اليه واذا هو مفتوح و هم متقلدون بسيوفهم والجمع فى الموقف والملائكة ترحب بهم. تهذيب الاحكام، جلد ششم، حديث 213؛ صاحب وسائل نيز اين حديث را با اندك تفاوتى نسبت به حديث متن نقل كرده است. وسائل الشيعه، جلد يازدهم، ص 5، حديث 2.
122) تهذيب الاحكام، جلد ششم، ص 123، حديث 213؛ وسائل الشيعه، جلد يازدهم، ص 5، حديث 2؛ اين دو كتاب حديث متن را در دنباله حديث قبلى متن آوردهاند. مرحوم قائممقام دو قسمت يك حديث را در متن تفكيك كرده و هر كدام را به عنوان حديثى جداگانه آورده است.
123) وسائل الشيعه، جلد يازدهم، ص 5، حديث 3.
124) وسائل الشيعه، جلد يازدهم، ص 6، حديث 4.
125) همان جا، جلد يازدهم، ص 6، حديث 6.
126) همان جا، جلد يازدهم، ص 6، حديث 7.
127) همان جا، جلد يازدهم، ص 6، حديث 8، با اندك تفاوت در انتهاى حديث.
128) اصل خطبه از على بن ابراهيم روايت شده است. بنگريد به همان، جلد يازدهم، ص 8، حديث 12؛ سيد رضى اين خطبه را با اندك تفاوتهايى در خطبه شماره 122 نهج البلاغه آورده است.
129) نهج البلاغه، ترجمه دكتر سيد جعفر شهيدى، تهران، انتشارات انقلاب اسلامى، 1369، ص 325، خطبه 27.
130) شيخ حر عاملى پس از نقل قسمتى از خطبه 27 كه مؤلف آن را قبلاً آورده است، همين قسمت از خطبه بالا را با اين توضيح مىآورد: «و رواه الشيخ باسناده عن احمد بن محمد ابن سعيد نحوه و زاد: و اديل الحق...»، وسائل الشيعه، جلد يازدهم، ص 8، حديث 13.
131) محمد / 7.
132) اصل حديث از ابى عبداللَّه روايت شده است. وسائل الشيعه، جلد يازدهم، ص 9، حديث 14.
133) وسائل الشيعه، جلد يازدهم، ص 9، حديث 15.
134) همان جا، جلد يازدهم، ص 9، حديث 16.
135) همان جا، جلد يازدهم، ص 9، حديث 17.
136) همان جا، همان، حديث 18، با اندك تفاوت در آغاز.
137) اين حديث را ابى بصير از ابى عبداللَّه روايت كرده است: همان جا، جلد يازدهم، ص 9، حديث 19.
138) همان جا، جلد يازدهم، ص 10، حديث 20؛ تهذيب الاحكام، جلد ششم، ص 121، حديث 208.
139) تهذيب الاحكام، جلد ششم، ص 132، حديث 209؛ وسائل الشيعه، جلد يازدهم، ص 10، حديث 21.
140) اصل: بالاى هر خداوند نيكى نيكويى است... .
141) تهذيب الاحكام، جلد ششم، ص 132، حديث 210؛ وسائل الشيعه، جلد يازدهم، ص 10، حديث 22.
142) وسائل الشيعه، جلد يازدهم، ص 12، حديث 27.
143) همان، جلد يازدهم، ص 12، حديث 1.
144) همان، جلد يازدهم، ص 14، حديث 3.
145) تهذيب الاحكام، جلد ششم، ص 124، حديث 217؛ وسائل الشيعه، جلد يازدهم، ص 16، حديث 1.
146) بدىها، زشتىها.
147) سال 1211.
148) مقصود آقا محمدخان قاجار است و اشارهاى است به آخرين لشگركشى وى به تفليس.
149) طاغيان، سركشان.
150) جمع اريكه: سرير و اورنگ.
151) شعرى است از سيّد رضى با مطلع:اَرَأيتَ مَن حَمَلَ على الاوادى
كيف خباء جناءٌ النّادى
سيد رضى اين قصيده را در ستايش ابواسحاق ساوى وزير اديب دولت آلبويه و از معاصران خويش سروده است. معناى بيت متن چنين است: كوهى است كه اگر در دريا فرو افتد، دريا از سنگينى و هيبت آن كف بر لب آورد.
152) زشتى، عيب.
153) ميدانهاى جنگ.
154) جنگ با دشمن دين.
155) شكيبايى در مصيبت، سوگ و ماتم.
156) خربزه ابو جهل، از جمله سموم قتالّه.
157) فرصت يابنده.
158) فاطر / 43.
159) بلاها، مهلكهها، سختىها.
160) حزن، اندوه.
161) سفرها.
162) دورى از وطن.
163) مكر و حيله.
164) اندك، آسان.
165) پس از آن چيز.
166) اصل: رزل.
167) پس بدان جا رفت همانطورى كه عاشق به وطنى مىرود كه در آن محبوبش هست.
168) مشقت در طلب چيزى.
169) اينجا به معنى معجزه است نه آيه قرآن چه جمله بعدى روايتى است از معصوم.
170) آن كس كه ستمكارى را يارى كند، خداوند آن ستمكار را بر خودش مسلط گرداند.
171) موافقت و همراهى كنندگان.
172) اعانت، پشتيبانى.
173) چركها، زشتىها.
174) تنگدستى، درويشى.
175) چه زيباست هنگامى كه دين و دنيا در مردى جمع شوند و چه زشت است آن هنگام كه كفر و افلاس در او گرد آيند.
176) پاره آتش.
177) مجامعت كردن.
178) فرقان / 44؛ آنان همانند چارپايانند، بلكه گمراهتر و پستتر از ايشان.
179) كاتب نسخه، در حاشيه، عبارت زير را افزوده است: «هو اللَّه تعالى شأنه. خدا بيامرزد مؤلف كتاب را كه چه خوب اشعارى به عربى در كيفيت اطوار و كردار اين گروه، به مناسبت آورده، حقير فضولى كردم و معنى ابيات را به عبارت مناسب معنى كردم كه عموم مطالعه كنندگان از اوضاع ايشان مطّلع و باخبر گشته و از مصاحبتشان برحذر باشند و حاصل معنى ابيات اين است».
مطلب حاشيه كاتب نسخه همانست كه نقل شد. متأسفانه در ادامه آن خبرى از معنى اشعار نيست. معنى آنها را به شرح زير مىآوريم:
گروهى كه هيچ گاه از آنان به خير و نيكى ياد نمىشود و هر لحظه در آنان زشتى و پليدى تازهاى ظهور مىكند. اگر به افرادشان بنگرى، جز پليدى كه از عقبش پليدتر است، نمىبينى.
مؤنثى را مىبينى كه مذكرى خود را به وى چسبانده است. يا مذكرى را مىبينى كه مؤنثى بر او پيشى گرفته است. من آنان را سگ پنداشتم سگ [برآشفت] و به من گفت در ميان ما فاجر و مخنّث نيست.
180) جمع نعت؛ صفتها.
181) چشم.
182) كرشمه، ناز.
183) همسر.
184) نطفه.
185) مستى، سُكر، هوشيارى بعد از مستى.
186) شراب انگورى، باده.
187) جمع مائده: خوردنى، طعام، غذاى آسمانى.
188) كيسه و بدره زر، هميان.
189) اصل: نشود.
190) نكوهش، سرزنش.
191) روشنى، نكويى، عظمت، كمال.
192) بقره / 171؛ كر و گنگ و كورند و بنابراين نمىفهمند.
193) انداختن، حذف كردن، رفع تكليف.
194) تحمّل، بردبارى.
195) اصل: روث.