رويكرد انتقادى مكينتاير به مبانى ليبراليسم‏

على عابدى رنانى‏1

تاريخ دريافت: 15/11/83
تاريخ تأييد: 22/10/84

پژوهش حاضر از نظر روش شناختى مبتنى بر اين اصل است كه تمامى نظريه‏هاى سياسى اجتماعى بر مبناى تلقى خاصى از ماهيت بشر استوار شده است. بر اين مبنا در اين پژوهش خواهيم كوشيد كه از خلال آثار مكينتاير تصوير «انسان ليبرال» را كه مبناى نظريه‏هاى سياسى اجتماعى ليبرال است انتزاع كنيم.
از سده هفدهم ميلادى تدريجاً تلقى جديدى از عقل، محوريت يافت كه بر اساس آن انسان مى‏تواند بدون وساطت هيچ گونه نظريه‏اى با عالم واقع رابطه برقرار كند و به شناخت آن و تبويب قوانينى جهان شمول درباره آن بپردازد. بر اين مبنا مفاهيمى چون قوه، فعليت، ماهيت و غايت مفاهيمى منسوخ و مرتبط با فلسفه مدرسى تلقى مى‏شد. بدين ترتيب رويكرد غايت انگار به ماهيت انسان به حاشيه رانده شد و زمينه ظهور فرديت فرد مهيا شد. با انكار رويكرد غايت انگار و استقلال مفهومى - كه اخلاق به تدريج پيدا مى‏كرد - توجيه معقول اخلاق محوريت يافت. لكن با نفى و انكار غايت آفاقى از ماهيت بشر آموزه‏هاى احساس‏گرايى بر جامعه مدرن سلطه پيدا كرد كه بر اساس آن ترجيحات فرد است كه صبغه ارزشى و اخلاقى به خود مى‏گيرد.

واژه‏هاى كليدى: ماهيت بشر، غايت، توجيه معقول، بى‏طرفى، احساس گرايى، ليبراليسم.

مقدمه‏

السدير مكينتاير (1929) فيلسوف اخلاق و سياست اسكاتلندى، از موضعى اجتماع گرايانه‏2 به نقد مواضع فردگرايانه ليبراليسم پرداخته است. آراى انتقادى وى به خصوص در دو كتاب در جستجوى فضيلت‏3 و عدالت چه كسى؟ كدامين عقلانيت‏4 طرح شده است. در اين مقاله ديدگاه انتقادى او را در باب ليبراليسم تحليل و بررسى مى‏كنيم.
ضرورت بحث در باب فهم و تلقى مكينتاير از مبانى ليبراليسم زمانى آشكارتر مى‏شود كه تنوع موجود در انديشه ليبراليسم - كه حتى به ساحت مبانى آن هم كشيده است - مورد توجه قرار گيرد. در اين صورت نمى‏توان مبانى ليبراليسم را امرى بديهى و مسلم در نظر گرفت و خود را بى‏نياز از بحث درباره آن دانست. اما بايد توجه داشت كه مى‏بايستى از هرگونه تصور مطلق از موازينى كه به عنوان مميز جامعه فردگراى ليبرال از جامعه سنتى و ماقبل مدرن ارائه شده است خوددارى كرد. به عبارت ديگر، اين تصور كه از يك مقطع زمانى خاصى به بعد مبانى مذكور به طور مطلق و فراگير رايج شده باشد و ديگر مجالى براى مقومات جامعه سنتى نمانده باشد تصورى خام و غير قابل دفاع است، بلكه در عصر مدرن هم رويكرد سنتى هر چند به صورت ضعيف و به حاشيه رانده شده‏اى حضور داشته است؛ براى مثال در سده هفدهم ميلادى كه به تدريج امكان حصول تلقى مورد توافق از سعادت بشر كه انديشه‏اى ارسطويى بود محال به نظر مى‏رسيد فيلسوفى چون لايب نيتز قائل مى‏شود كه مى‏توان الهياتى معقول و مبتنى بر فهمى مشترك از سعادت ارائه كرد. بنابراين آنچه از آن به عنوان مبانى ليبراليسم ياد شده است در واقع اشاره به انديشه مسلطى دارد كه از سده هفدهم به تدريج در حال تكوين است و در نهضت روشن فكرى به اوج خود مى‏رسد.
توجه به اين نكته روش شناختى ضرورى است كه تمامى نظريه‏هاى سياسى - اجتماعى بر اساس نگرش خاصى به هستى - و از جمله انسان - شكل گرفته‏اند، به طورى كه اگر هر كدام از اين نظريه‏ها بررسى شود سرانجام به گزاره يا گزاره‏هايى در باب چيستى هستى، مراتب آن، جايگاه انسان در آن و نيازها و غايت مطلوب انسان بر مى‏خوريم كه به عنوان سنگ بناى اين نظريه‏ها سبب شكل‏گيرى نوعى خاص از نظريه‏ها شده‏اند. در تحقيق حاضر با چنين رويكردى به بررسى آراى مكينتاير پرداخته‏ايم، همان طور كه او خود هم در توصيف و نقادى‏اش بر ابتناى نظريه‏ها بر تلقى اى از ماهيت بشر نظر داشته است. در نتيجه به نظر مى‏رسد مبناى نهايى تمايز جامعه فردگراى ليبرال از جامعه سنتى رواج تلقى جديدى از ماهيت بشر است كه تكوين نظريه‏هاى جديدى را در پى داشته است. البته اين بدان معنا نيست كه در عصر مدرن تلقى واحدى از ماهيت بشر حاكميت داشته است، بلكه مقصود اين است كه در ميان تلقى‏هاى مذكور مى‏توان كم و بيش جنبه‏هاى مشترك و مرتبطى از ماهيت بشر را يافت كه در اين تحقيق از آنها به عنوان مبانى ليبراليسم ياد شده است. مبانى مذكور آن طور كه از تفحص در آثار مكينتاير استنباط شده عبارت است از:
الف) غايت زدايى از ماهيت بشر؛ ب) فردگرايى؛ ج) داعيه توجيه معقول اخلاق؛ د) داعيه بى‏طرفى در قبال تلقى‏هاى مختلف از ماهيت بشر.
در اين پژوهش به چهار مميزه فوق و نسبت آنها با يكديگر مى‏پردازيم.

1. غايت زدايى از ماهيت بشر

مكينتاير قائل است كه غايت زدايى از ماهيت بشر ويژگى عامى است كه در نهضت روشن فكرى‏5 و البته به درجات مختلفى ديده مى‏شود6. به نظر مى‏رسد جهت فهم رويكرد غايت زدا ضرورى باشد كه در ابتدا مراد از رويكرد غايت انگار7 و اصولاً مفهوم غايت معلوم گردد.
1 - 1 - معقوليت مدرن و داعيه تمايز بينش - ارزش‏
در نظم اخلاقى كه متفكران عصر روشن فكرى همه وارث آن بودند - يعنى نظام اخلاق ارسطويى و تحت تأثير آن اخلاق مسيحيت - رويكردى غايت انگار به ماهيت بشر حاكم بوده است؛ بدين معنا كه در سايه تعريف غايتى براى زندگى نوعى تمايز ميان وضعيت موجود و مطلوب به وجود مى‏آمد و ضرورت نظام اخلاقى در چهارچوب رويكرد مذكور و به عنوان اصل وضعيت موجود به وضعيت مطلوب پذيرفته مى‏شد8. ارسطو قائل بود كه «طبيعت و از جمله انسان همه، غايت و كمالى را دنبال مى‏كنند و به سوى فعليت قوا و استعدادهاى خود حركت مى‏كنند و حركت داده مى‏شوند»9. در چنين رويكردى اخلاق به مثابه علمى است كه انسان را قادر مى‏سازد از وضعيت موجود به وضعيت مطلوب و غايى خود نائل شود10. شايان ذكر است كه اكثر حاميان رويكرد مذكور در قرون وسطى آن را منبعث از وحى الهى مى‏دانستند، ولى معتقد بودند كه عقل هم قادر به كشف و دفاع از آن است. توافق مذكور در باب نظام اخلاقى - كه ريشه در توافقى در باب ماهيت بشر داشت - با ظهور پروتستانيسم و كاتوليسم جانسونى‏11 و اخلاف بلاواسطه آنها در هم شكسته شد. عامل اصلى در هم شكسته شدن توافق مذكور رواج تلقى جديدى از عقل بود كه مطابق آن عقل در اثر سقوط و افول انسان نمى‏تواند به دركى صحيح از غايات مطلوب بشر برسد. لكن هنوز اعتقاد به دو وضعيت موجود و مطلوب انسان وجود داشت و البته اين باور هم بدان اضافه شده بود كه تنها توفيق و فيض الهى است كه مى‏تواند ما را به نظام اخلاقى مذكور رهنمود سازد12. پاسكال جانسونيست (62 - 1623) نقش خاصى را در اين تحولات داشت. وى بر اين نكته واقف شده بود كه تلقى پروتستانيسم و جانسونيسم از عقل موافقت زيادى با تلقى فلسفه و علوم رايج از عقل در سده هفدهم ميلادى دارد. مطابق اين تلقى، عقل قادر به شناخت ماهيات و راهنمايى جهت انتقال از قوه به فعل نيست، بلكه اساساً چنين مفاهيمى - ماهيت‏13 قوه و فعليت - مربوط به فلسفه منسوخ مدرسى دانسته مى‏شد. بنابراين علوم ضد ارسطو حدود محكمى را بر دست و پاى عقل تحميل كردند كه در نتيجه آنها عقل تنها در حد حسابگرى است كه مى‏تواند صدق گزاره‏هاى ناظر بر عالم واقع و روابط رياضى را - و نه چيزى بيشتر - تعيين كند. مطابق اين مبنا عقل در حوزه عمل تنها قادر است كه درباره وسايل اظهار نظر كند و در باب غايات بايد ساكت بماند14.
در ادامه به تشريح دقيق‏تر جريان معرفت شناختى غالب در سده هفدهم و آثار و لوازم آن از ديدگاه مكينتاير مى‏پردازيم. معرفت‏شناسى غالب تا اواخر سده هفدهم مبناى معرفت شناختى علوم طبيعى است. علوم طبيعى به لحاظ معرفت شناختى مبتنى بر اين باور بوده است كه ميان «بود» و «نمود»، شكاف و تمايزى وجود دارد و دانشمند علوم طبيعى، با به كار گرفتن ابزار و روش علمى، از «نمود» به «بود» مى‏رسد. با دقت در روش‏ها و ابزار به كار رفته در علوم طبيعى، به راحتى مى‏توان به باور مذكور - كه مبناى آن روش‏هاست - واقف شد؛ براى مثال، اگر مشاهده از طريق ميكروسكوپ و تلسكوپ، بر مشاهده با چشم غير مسلح ترجيح داده مى‏شود و يا براى هر آزمايشى، شرايطى لازم در نظر گرفته مى‏شود كه به علمى دانسته شدن آن مى‏انجامد همه، بر اين نكته دلالت دارد كه شى‏ء آن طور كه هست با آن طور كه نمايان مى‏شود، متفاوت است و وظيفه دانشمند علوم طبيعى اين است كه بر «بود» واقعى اشيا واقف گردد. مكينتاير از تمايز ميان بود - نمود15، به واقعيت توهم‏16 به عنوان بحران معرفت شناختى سده هفدهم ياد مى‏كند و قائل است كه تلقى تجربه‏گرايانه از تجربه‏17، ابداعى فرهنگى بوده كه در اواخر سده هفدهم جهت حل آن بحران صورت گرفته است. مطابق اين تلقى آزمايشگر مى‏تواند بدون وساطت هرگونه نظريه‏اى، با موضوع مورد تجربه روبه‏رو شود18.
رويكرد مذكور، از اين طريق به پر كردن شكاف و رفع تمايز ميان بود - نمود كمك كرد كه بر اساس آن هر عامل تجربه‏كننده‏اى را بايد يك حوزه بسته در نظر گرفت؛ بدين معنا كه عامل مذكور، فاقد هرگونه ملاك و معيارى در وراىِ تجربه خود است كه بتواند به وسيله آن تجربه خود را محك بزند؛ از اين رو اصولاً تمايزى ميان آن چه در واقع هست و آن چه بر فرد ظاهر شده است، قابل طرح نيست، زيرا اصولاً فرد ابزارى جهت سنجش آن چه بر او ظاهر شده است ندارد تا ادراك حاصل از آن را، واقع و مقدم بر تجربه قلمداد كند. با توجه به همين نكته مراد از «تجربه گرايانه شدن تجربه» واضح مى‏شود؛ حال آن كه تجربه قبلاً معناى ديگرى را در بر داشته است‏19. مفهوم تجربه‏20 از نظر ريشه‏اى به معناى مورد آزمون و سنجش قرار دادنِ شى‏ء بوده است؛ معنايى كه بعداً به مفهوم «آزمايش»21 واگذار شد. بعد از اين، تجربه به اشتغال داشتن به فعاليتى خاص دلالت پيدا كرد؛ براى مثال وقتى كه گفته مى‏شود پنج سال تجربه نجّارى، چنين معنايى مراد است. بنابراين تلقى تجربه گرايانه از مفهوم تجربه براى قسمت اعظمى از تاريخ بشرى، نامأنوس بوده و محصول ابداعات و نوآورى‏هاى مستمر ادبيات تجربه‏گرايى است؛ درست به دليل صبغه تجربه‏گرايانه است كه بر اساس آن آزمايشگر ادعا مى‏كند كه مى‏تواند فارغ از همه نظريه‏ها، با واقعيت مواجه شود و ملاك صدق نظريه را تأييد آن از طريق مشاهده مى‏داند22.
در حالى كه بر اساس رويكرد علوم طبيعى، هرچند لازم است كه نظريه‏ها از طريق تجربه و مشاهده ارزيابى شوند، لكن خود مشاهده و تجربه هم را بايد نظريه‏هاى مضمَر در آن، تأييد كنند؛ براى مثال اين نظريه را كه سيّاره مشترى هفت قمر دارد بايد از طريق مشاهده با تسلكوپ بررسى كرد، اما مشاهده مذكور، خود بر اساس نظريه‏هاى علمِ نورشناسى است و بايد به تأييد اين نظريه‏ها برسد. بنابراين بر اساس رويكرد علوم طبيعى، همان قدر كه نظريه‏ها محتاج تأييد مشاهده است، مشاهده هم نيازمند تأييد نظريه‏هاست.23 بنابراين اين دو رويكرد - رويكرد علوم طبيعى و تلقى تجربه‏گرايانه از تجربه - اساساً متفاوت و غير قابل جمع هستند و همراهى آن دو در فرهنگى واحد، امرى عجيب به نظر مى‏رسد؛ از اين رو آن چه در بهترين حالت، مى‏توان درباره فرهنگ مذكور گفت اين است كه رويكردى ناهمگون به هستى اتخاذ كرده است. با اين وجود آن چه باعث همراهى اين دو رويكرد شده و بر تعارض‏هاى اساسى آنها سايه افكنده، تقابلِ آنها با رويكرد ارسطويى است، زيرا - چنان چه قبلاً گفته شد - بر اساس رويكرد ارسطويى، ميان انسان و موضوع شناخت نظريه‏اى غايت انگارانه حائل شده است كه به تفسيرى خاص از هستى مى‏انجامد.24
اما چنان كه گفته شد، بر اساس رويكرد علوم طبيعى ميان ناظر و موضوع شناخت، نظريه‏ها حائل هستند و از اين جهت تفاوتى با رويكرد ارسطويى ندارد. اما در اين صورت چرا مكينتاير رويكرد علوم طبيعى را در كنار تلقى تجربه‏گرايانه از تجربه و در برابر رويكرد ارسطويى قرار داده است؟ به نظر مى‏رسد رويكرد علوم طبيعى بدين جهت در برابر رويكرد ارسطويى قرار گرفته كه هر چند بسان رويكرد مذكور، وساطت نظريه‏ها را در امر شناخت پذيرفته، ولى بر خلاف آن به غايت انگارانه بودن آن نظريه‏ها قائل نيست، بلكه اصولاً هرگونه تلقى غايت‏انگارانه را منسوخ و متعلق به فلسفه مدرسى قلمداد مى‏كند.
مباحث گذشته را مى‏توان بدين صورت جمع‏بندى كرد كه مسئله تمايز ميان بود و نمود و وساطت نظريه ميان شناسنده و موضوع شناخت، به عنوان بحرانى معرفت شناختى در سده هفدهم قلمداد شده و تلاش فيلسوفان علم جديد جهت حل آن بحران در راستاى ارائه طرحى جهت مواجهه مستقيم با واقعيت بوده است.
رويكرد جديد معرفت شناختى آثار و لوازمى داشته است كه در اين جا بدان مى‏پردازيم. يكى از مهم‏ترين نتايج رويكرد اخير، تفكيك ميان دانش و ارزش و به عبارت ديگر تفكيك ميان حوزه علم - از جمله علوم اجتماعى - و حوزه اخلاق بوده است. در سده‏هاى هفده و هجده علم به دليل ادعاى كاشفيتِ از عالم واقع و روشِ علمى به سبب ادعاى مصونيت از ارزش‏گذارى، به تدريج در حال تبديل شدن به نمونه آرمانىِ معرفت بوده است. در اين صورت، به دليل امتياز و مرتبتِ رفيعى كه علم به خود اختصاص داده است، مى‏توان و بلكه بايد ميان دانش‏ها و ارزش‏ها، تفكيك كرد و شناخت واقعيت را به روش علمى و تفحص در حوزه ارزش را - كه امرى انفسى و فاقد تأثير بر شناخت ما از واقعيت است - به حوزه اخلاق واگذار كرد.25 تمايز دانش - ارزش، به اعتقاد حاميان آن مى‏تواند زمينه‏ساز ارائه تعميم‏هايى شبه قانون باشد كه به مدد آن مى‏توان دست به پيش‏بينى زد. به عبارت ديگر، از طريق تبيين مكانيكى و علمى مى‏توان به واسطه تعداد معدودى آزمايش و مواجهه مستقيم با طبيعت و فارغ از تعلقات و تمنّيات به قوانينى كلى و جهان شمول رسيد؛ به طورى كه درباره موارد آزمايش ناشده هم صادق باشد؛ حال آن كه اگر ارزش‏ها از حريم واقعيت رانده نشده بودند، هر مورد آزمايش، موردى منحصر به فرد و مواجهه با ملغمه‏اى از واقعيت و ارزش محسوب مى‏شد.26
به تدريج، رويكرد علمىِ مذكور توسط برخى از فيلسوفان فرانسوى و انگليسى سده هفده و هجده از حوزه فيزيك به حوزه علوم اجتماعى وارد شد و لوازم چنين انتقالى مورد تأكيد قرار گرفت. كواين‏27 يكى از لوازم انتقال مذكور را اين طور توضيح مى‏دهد:
اگر قرار است رفتار انسانى در قالب قوانين كلى معتبر - مثل قوانين فيزيك - قابل تبيين باشد، بايد در ادبيات چنين علمى - علم مطالعه رفتار انسانى - مفاهيمى چون نيت، غايت و دليل‏28 در ارتباط با اعمال انسان وجود نداشته باشد؛ همان طور كه علمِ فيزيك ادبيات توصيفى خود را از چنين مفاهيمى تصفيه كرده است.29
كواين مدعى است چنين مفاهيمى بدين دليل بايد حذف شوند كه حاكى از عقايد و احساساتِ فرد است و عقايد و احساسات به دليل پيچيدگى، ابهام و اشتمال آنها بر انواع گوناگون قابل صدق و كذب نيستند؛ در حالى كه گزاره‏هاى مستعمل در علم فيزيك مفهوم و مرادى معين دارند كه از طريق آزمايش مى‏توان صدق و كذب آنها را تعيين كرد.30
بدين ترتيب، هرگونه تبيين مكانيكى از عالم واقع و از جمله رفتار انسانى، در تقابل با رويكرد غايت‏انگارانه ارسطويى خواهد بود، زيرا رويكرد مذكور متضمّن وساطت نظريه‏اى غايت انگار ميان شناسنده و موضوع شناخت است و او را از شناخت مستقيم محروم مى‏كند. به تعبير كواين، رويكرد غايت انگار، باعث مى‏شود كه براى رفتار فرد، غاياتى در نظر گرفته شود و رفتار او در قالب غايات مذكور تبيين گردد. از طرفى تنوع و ابهام موجود در غايات سبب خروجِ اين نوع از رفتارشناسى از سِلك علم فيزيك مى‏گردد.31 بدين ترتيب مشاهده شد كه چطور در اثر تحولاتِ معرفت شناختى اواخر سده هفده و اوايل سده هجده، كه از اين جهت كه مربوط به جنبه‏اى از وجودِ انسان، يعنى توانايى شناخت او بوده، تحولى در مفهوم انسان محسوب مى‏گردد، بينش عارى از ارزش و مفهوم «هست» از «بايد» بيگانه مى‏گردد. در يك كلام، رويكرد غايت انگار متروك و مفهوم تبيين از ارزيابى‏32 جدا مى‏شود.33 به عبارت ديگر، در عصر مذكور تصور غالب اين بود كه هرگونه ارزش‏گذارى، بايد و نبايد، غايت انگارى و... در واقع تعلقات و تمنيّات فرد است كه ميان فرد و موضوع شناخت جدايى مى‏افكند؛ از اين رو شناخت علمى، بلاواسطه و قابل تعميم مستلزم تفكيك ارزش‏گذارى‏ها و تعلقات و بايد و نبايدها از واقعيت و قرار دادن آنها در حوزه اخلاق است.
در جمع‏بندى بحث، بايد اضافه كرد كه در سده‏هاى هفده و هجده دو رويكرد جديد نسبت به عقل وجود داشته است: رويكرد اول كه رويكرد غالب بوده است در واقع در پى ترفيع جايگاه عقل بوده است. به عبارت ديگر، طرفداران اين رويكرد - از جمله فرانسيس بيكن، نيوتن و به طور عام حاميان روش استقرايى - مزيت عقل و يا روش علمى را در اين مى‏دانسته‏اند كه فارغ از تعلّقات و ارزش‏گذارى‏ها، قادر است واقعيت را بشناسد. از اين رو ادعاى معرفت شناختى آنها، در اين دو مفهوم خلاصه مى‏شود كه عقل مى‏تواند و بايد فارغ از ارزش‏گذارى به شناخت بپردازد.
اما رويكرد ديگرى هم بوده است كه اين حالت و مميزه عقل را علامت ضعف آن پنداشته است. براى مثال بر اساس كاتوليسم جانسونى - از جمله مطابق تلقى پاسكال - اين كه بايد حوزه دانش - ارزش را از هم جدا ساخت، مرهون رفعت عقل و توان او در اين جداسازى نيست؛ بلكه به اين جهت است كه عقل در پىِ سقوط و افولِ انسانِ گناه‏كار، توان تشخيص ارزش‏ها و غاياتِ مطلوب حيات را از كف داده است.34
ولى به هر حال، هر دو رويكرد به نتيجه واحدى مى‏رسند و آن اين كه حوزه دانش - ارزش را بايد از هم جدا كرد.
به نظر مى‏رسد مى‏توان دو فيلسوفِ اثرگذار - هيوم و كانت را در زمره رويكرد دوم جاى داد، به گونه‏اى كه هر كدام، مطابقِ مبانى خود به نقشِ مضيّق عقل رسيده‏اند.

1 - 2 - تلقى هيوم و كانت از عقل و غايت زدايى از ماهيت بشر

هيوم در توضيح كاركردِ عقل مى‏گويد: عقل يا ايجاد ارتباط ميان دو انديشه - مثل رياضيات - يا ارتباط ميان يك انديشه و عالم واقع را بر عهده دارد. در حالى كه هيچ كدام از اين دو كارويژه، نمى‏تواند فرد را به عمل وادارد.
به عبارت ديگر، هيوم قائل است كه علمِ به اين كه واقعيت چنين و چنان است ما را به عمل وانمى‏دارد. بلكه انتظار و اميدِ جلب لذّت و دفعِ الم از وضعيت موجود يا آن چه موجود خواهد شد، منجر به عمل مى‏شود. آن چه از عقل در اين راستا برمى‏آيد اين است كه به احساسات اين آگاهى را بدهد كه آيا وضعيتى كه خاستگاه لذت و الم است موجود است (و يا موجود خواهد شد) و ديگر اين كه مؤثرترين و به صرفه‏ترين طريق وصول و يا اجتناب از آن وضعيت را ارائه كند. هيوم از اين مقدمات اين طور نتيجه مى‏گيرد كه اخلاق از آن روى كه تمام غايتِ آن هدايت اعمال ماست قابل استنتاج از عقل نيست.35
اين ادعا كه نمى‏توان اخلاق را از عقل نتيجه گرفت؛ معادل اين ادعاست كه عقل قادر نيست غايات حقيقى زندگى را تعيين كند. چرا كه قوامِ هر نظام اخلاقى، به غايات مندرج در آن است و در واقع همين غايات است كه فعاليت اخلاق و اثرگذارى آن بر عواطف و اعمال را رقم مى‏زند.
با توجه به توضيح فوق مى‏توان مفهوم و مراد اين ادعاى مكينتاير را درك كرد: «رويكرد جديد به عقل كه بر اساسِ آن عقل نمى‏تواند در باب غايات نظر دهد توسط هيوم تداوم يافته است».36
فيلسوف ديگرى كه مكينتاير همين نسبت را به او داده كانت است كه در ادامه تلقّى او از عقل را بررسى خواهيم كرد.
مكينتاير، كانت را آينه تمام نما و عالى مرتبه نهضتِ روشن فكرى تلقى مى‏كند. تمام نما، به سبب اعتقادى كه به نقش عقل و كارايى اصلاح نهادها داشت و عالى مرتبه، چون خود بر اين باور بود كه توانسته مشكلاتِ جارى نهضت روشن فكرى را يا حل كند يا به شكل مناسب‏ترى دسته‏بندى كند. برجسته‏ترين اين موارد مشكل تركيب ميان دو نماد نهضت روشن فكرى يعنى فيزيك نيوتنى و تجربه‏گرايى هلوتيوس‏37 و هيوم است كه كانت مدّعى حل آن در كتاب نقدِ عقل محض‏38 بوده است.39
بر مبناى تجربه‏گرايى، اعتقاد به آن چه از سوى حواس قابل درك نيست اعتقادى معقول نيست و همين طور فيزيكِ نيوتنى مدّعى به دست دادن قوانينى است كه قابل به كارگيرى درباره هر آن چه در ظرف زمان و مكان مى‏گنجد، است.
كانت معتقد بود كه توانسته است در معرفت‏شناسى خود، اين دو نظريه را جمع كند. بدين ترتيب، او قائل بود كه تجربه‏هاى ما نه به خاطر خصلتِ جهان واقع، بلكه به خاطر ويژگى مقولاتى‏40 كه حائل ميان ما و جهان واقع است، مشمول قوانين فيزيك نيوتن است. از اين رو تجربه، دركى انفعالى از جهان واقع نيست بلكه دركى فعّالانه است؛ به صورتى كه بدون وساطت مقولات مذكور، آن چه از طريق تجربه به ذهن رسيده است فاقد شكل و معنا است. در اين صورت ميان مقولات و تجربه شكل گرفته و ساختارمند، رابطه‏اى علّى برقرار شده است. اما كانت هوشيارانه هشدار مى‏دهد كه نبايد رابطه علّى مذكور را به جهان واقع نسبت داد. زيرا روابط علّى فقط زمانى آشكار مى‏شود كه به نقش مقولات در تجربه توجّه شود. از اين رو ديگر مجاز به سرايت دادن آن رابطه به ماوراى تجربه نمى‏باشيم. براى مثال ديگر نمى‏توان از نظمِ عِلّى موجود در طبيعت، وجود خداوند را به عنوان خالق طبيعت اثبات كرد.
كانت از اين مقدمات اين نتيجه مهم را مى‏گيرد كه طبيعت، غير اخلاقى‏41 است. بدين معنا كه از كيفيّت و نحوه تحوّل آن نمى‏توان نتيجه گرفت كه چه بايد كرد و چه نبايد كرد.42
هر چند مكينتاير به تحليل و تبيين نتيجه‏گيرى كانت نپرداخته اما نتيجه‏گيرى مذكور مى‏تواند به راحتى درستى ادعاى او را نسبت به كانت نشان دهد: «به اعتقاد كانت عقل نمى‏تواند غايات حقيقى و ماهيّات ضرورى جهان واقع را كشف كند».43
به نظر مى‏رسد درباره رابطه ميانِ مبانى معرفت شناختى كانت و نتيجه‏گيرى او در باب طبيعت - از جمله ماهيت و طبيعت انسان - مى‏توان اين طور گفت كه از آن جا كه مطابق ديدگاه كانت درك ما از جهان واقع تحت تأثير مقولات ذهنى است، هيچ گاه به بودِ واقعى كه زمينه‏ساز كشف غايات واقعى است، نخواهيم رسيد، بلكه تنها به نمودى از واقعيت شناخت پيدا مى‏كنيم.
مكينتاير ادعاى مذكور درباره هيوم و كانت را به ديگر متفكران روشن فكرى - چون ديدرو،44 اسميث‏45 و خلف آنها كركگور46 - هم نسبت مى‏دهد و ادعا مى‏كند كه «جملگى، على رغم اختلاف نظرى كه درباره ماهيت بشر دارند، منكر رويكرد غايت‏انگارانه به ماهيت بشر بوده‏اند؛ رويكردى كه بر اساس آن بشر ماهيّتى دارد كه غايات حقيقى او را تعيين مى‏كند»47.
در ادامه به بررسى اشكال و پاسخى كه در اين رابطه به ذهن مى‏رسد پرداخته شود. همان طور كه گفته شد مكينتاير بر اين باور است كه در عصر روشن فكرى كه مبانى ليبراليسم به تدريج در حال شكل‏گيرى بوده است، رويكرد غايت‏انگار به انسان، به حاشيه رانده شده است. چرا كه مطابق تلقّى جديد از عقل، عقل قادر به شناخت غايات نيست و يا اين كه عقل چنان منزلت رفيعى يافته است كه فقط بايد به امور واقع بپردازد و شناخت غايات و ارزش‏ها از آن جهت كه امورى واقعى نيستند و وجودى محصّل و آفاقى ندارند از حوزه فعاليت عقل خارج هستند.
ولى ميان اين دليل و نتيجه‏گيرى مكينتاير خلل و شكافى به نظر مى‏رسد: اين كه عقل، شناختِ غايت را كنارى نهاده، نمى‏توان نتيجه گرفت كه رويكرد غايت‏انگار متروك شده باشد. بلكه احتمال ديگرى متصوّر است و آن اين كه شناخت غايت به منبع معرفتى ديگرى واگذار شده باشد. همان طور كه هيوم و پاسكال امر مذكور را به احساس و دل واگذار كرده‏اند.
جوابى كه در اين جا به نظر مى‏رسد اين است: مكينتاير منكر اين موضوع نيست كه شناخت غايات به منبع معرفتى ديگرى واگذار شده باشد هم چنان كه در مورد هيوم پذيرفته كه شناخت غايت را به احساسات واگذار كرده است.48 اما به هر حال چون منابع معرفتى كه متولّى شناخت غايات بوده‏اند در حاشيه قرار گرفتند مكينتاير مى‏تواند به درستى ادعا كند كه رويكرد غايت‏انگار به ماهيّت بشر در حاشيه قرار گرفته است.
به عبارت ديگر مكينتاير يكى ديگر از ويژگى‏هاى عصر روشن فكرى را محوريّت يافتن عقل دانسته است. عقلى كه مطابق تلقى رايج از آن رويكردِ شناخت غايات را رها كرده است.
مكينتاير در ادامه توصيف خود از معقوليت جديدى كه در عصر مدرن حاكميت يافته است قائل است كه در عصر مدرن، معقوليت جديدى و با ساختارى جديد رايج شده است. در مقدّمه اولى(مقدمه دوم و سوم در مبحث فردگرايى طرح مى‏شود) كه در اين ساختار به كار گرفته مى‏شود اين عبارت است كه «من خواهان وضعى هستم كه چنين و چنان باشد». مكينتاير اضافه مى‏كند كه چنين عبارتى نه تنها نزد ارسطو بلكه نزد هيوم هم نمى‏تواند در حكم يك دليل خوب باشد.49
مطابق ديدگاه ارسطو اين كه عملى لذّتى را در پى داشته باشد و يا دردى را برطرف كند نه تنها دليلى خوب بلكه اصلاً دليلى هم براى آن عمل محسوب نمى‏شود. بلكه كسب لذّت و اجتناب از درد، تنها وقتى مى‏تواند به عنوان يك دليل براى عمل محسوب شود كه براى فرد خيرى داشته باشد.
در اين صورت، مقدمه اول قياس بدين شكل خواهد بود كه «وصول به وضعيتى چنين و چنان به خير افرادى چنين و چنان است».50 همين طور نزد هيوم هر چند لذّت و الم، فرد را به عمل وامى‏دارد، لكن در اين ميان فقط آن احساس مربوط است - و نه بيان آن در عبارتى چون «من چنين و چنان مى‏خواهم» - كه باعث عمل شده است.(تمايز ميان معقوليت عملى مدرن و تلقى هيوم از معقوليت عملى چندان به وضوح بيان نشده است. ليكن ظاهراً مراد مكينتاير اين است كه هرچند از منظر هيوم احساسات است كه فرد را به عمل وامى‏دارد اما احساسات مذكور لزوماً از ساختار سه‏لايه‏اى مورد بحث تبعيت نمى‏كند. در ساختار سه‏لايه‏اى عقل عملى مدرن فردگرايى حضور و نمود بيشترى دارد. در حالى كه در تلقى هيوم از عقل عملى، رابطه‏اى علّى ميان احساس - عمل بوجود مى‏آيد. از اين رو فردگرايى كمترى در عقل عملى هيومى ديده مى‏شود.)
به عبارت ديگر فرد ممكن است با چنين عبارتى احساسات خود را بيان كند اما بيان احساسات و تمنيّات طبق ساختار مذكور، خود نقشى در ايجاد عمل ندارد.51
مكينتاير در جاى ديگرى همين مطلب را به شيوه واضح‏ترى توضيح مى‏دهد. او مى‏گويد هميشه خواسته‏ها و اميال به عنوان انگيزه عمل محسوب مى‏شده‏اند و فرد هميشه مى‏توانسته با بيان ميلى كه او را به عمل واداشته است، انگيزه عمل خود را بيان كند. هم چنين از جهت اعتقاد به اين كه ارضاى برخى خواسته‏ها يا لذتى كه از اين بابت حاصل مى‏شود، خوب است، اتفاق جديدى رخ نداده است. آن چه جديد است: مطرح شدن خواسته‏ها و اميال فرد فارغ از هرگونه غايت آفاقى به عنوان مقدمه در قياسِ عملى است.52
به طور خلاصه نشان داديم كه در نتيجه تلقّى جديدى كه از عقل از سده هفده ميلادى در حال تكوين بود اعتقاد به مفاهيمى چون ماهيت، غايت، قوه و فعل، اعتقادى منسوخ و مربوط به فلسفه مدرسى تلقّى مى‏شد. چنين مفاهيمى بدون اين كه نسبتى با عالم واقع داشته باشد صرفاً حاكى از تعلقات و تمنيّات فرد قلمداد مى‏شدند. از اين رو مطالعه علمىِ وقايع، مستلزم تفكيكِ بينش از ارزش و هست از بايد تلقى مى‏شد. بررسى ارزش‏ها و بايد و نبايدها به حوزه اخلاق و كسب بينشِ بلاواسطه در مورد واقعيات به حوزه علم واگذار شد.
در ادامه نشان داديم كه مطابق تلقى هيوم و كانت از عقل، عقل قادر به شناخت غايات نيست و نتيجه گرفتيم كه متفكران عصر روشن فكرى با وجود اختلاف نظرى كه درباره ماهيّت بشر دارند منكر رويكردِ غايت‏انگارانه به ماهيت بشر بوده‏اند.

2. فردگرايى‏

دومين مميّزه ليبراليسم كه پيوندى وثيق با ويژگى نخست دارد فردگرايى است. در ادامه سعى مى‏شود ضمن تشريحِ وضعيّت مخالفِ فردگرايى در جامعه سنّتى، مراد از فردگرايى آشكار شود.

2 - 1 - غايت زدايى از ماهيت بشر و زمينه‏سازى فردگرايى‏

در بسيارى از جوامع سنتى و ماقبل مدرن، فرد خود را در قالب گروه‏هاى اجتماعى و در رابطه با ديگران تعريف مى‏كرده است. براى مثال فرد به عنوان برادر، پسر عمو، نوه، عضو فلان خانواده، روستا و قبيله محسوب مى‏شده است. اضافه بر اين ويژگى‏هايى از اين قبيل به عنوان اوصافى كه به صورت تصادفى بر فرد تحميل شده باشد و بتوان جهت كشفِ «من واقعى» آنها را كنار زد در نظر گرفته نمى‏شدند. بلكه اين ويژگى‏ها جزئى از هويت فرد تلقى مى‏شد، به گونه‏اى كه حداقل بعضى و حتى در برخى شرايط تمامى وظايف و تعهدات او را تعيين مى‏كرده است. در اين صورت فرد وارث جايگاهى بود كه بدون آن، كسى محسوب نمى‏شد يا در بهترين حالت به عنوان يك غريبه و رانده شده تلقى مى‏شد. چنان‏چه گفته شد مطابقِ تلقى مذكور، روابط اجتماعى يا به تعبير ديگر هويّتِ اجتماعى، مبيّن و مُوجد بعض يا تمامى تعهدهاى فرد است. در اين صورت فرد با معيارهاى آفاقى‏53 و غير شخصى،54 جهت ارزيابى جايگاه و فعاليت‏هاى خود و ديگران و غايات و اهدافى مفروض و معلوم مواجه مى‏شده است.55
اما به تدريج از سده هجدهم ميلادى برخى از آموزه‏هاى احساس‏گرايى‏56 در نظريه‏هاى اخلاقى فيلسوفى چون هيوم در حال ظهور بود. بر اساس احساس‏گرايى، قضاياى ارزشى و اخلاقى چيزى غير از بيان ترجيحات، احساسات و گرايش‏هاى فرد نيست. مطابق اين تلقّى، فرد احساسات و ترجيحات خود را در قالب عبارت‏هاى اخلاقى و ارزشى بيان مى‏كند و علاوه بر بيان آنها بر احساسات و ترجيحات ديگران اثر مى‏گذارد.57
احساس‏گرايى از اين جهت، مرتبط با فردگرايى است كه «انسانِ مدرن»58 كه شاكله‏اى احساس‏گرا پيدا كرده است، چيزى جز ملاك و معيارهايى شخصى و فردى و به تعبير دقيق‏تر «انفسى»59 جهت ارزيابى در اختيار ندارد. او ديگر مايل نيست كه غايات و معيارهايى را كه از بيرون بر او تحميل مى‏شود بپذيرد. از اين رو انسانِ مدرن نمى‏تواند روابط اجتماعى را حامل و موجد بخشى از هويت خود بداند، زيرا در اين صورت براى خود غاياتى تعيين شده فراهم كرده و فرصت شكل دهى خود در قالب ترجيحات شخصى را از دست داده است. درست به همين خاطر است كه او قيد و بندهاى اجتماعى را به عنوان عواملى محدود كننده و هرگونه انديشه غايت‏انگارانه را خرافه محسوب مى‏كند.60
انسان مدرن در واقع در پى اين است كه فارغ از هر گونه تعهّدِ ارزشىِ از قبل تعيين و تحميل شده، دست به گزينش از ميان گزينه‏هاى موجود بزند؛ به عبارت ديگر بر اساس نگرش مدرن و در غياب هرگونه غايت آفاقى، همه چيزِ فرد مبتنى بر انتخاب‏هاى شخصى اوست.61

2 - 2 - نفوذ و حضور فردگرايى در معقوليت مدرن‏

در پى غايت زدايى از ماهيت بشر، مفهوم معقوليت هم اساساً متحول شده و صبغه فردگرايانه به خود گرفته است. با تحليل ساختار معقوليت عملى مدرن مى‏توان فردگرايى مندرج در آن را درك كرد. چنان كه قبلاً گفته شد فرد در مقدمه اولِ قياس عملىِ مدرن، ترجيحات خود را معلوم مى‏كند و در مقدمه دوم به اين موضوع مى‏پردازد كه چطور آن چه او مى‏خواهد قابل دست‏يابى است. در مقدمه سوم، فرد به بررسى اين موضوع مى‏پردازد كه ترجيحِ مذكور به ترجيحات ديگرى كه نزد او از جايگاه بالاتر و يا يكسان نسبت به ترجيحِ مورد نظر برخوردار است لطمه‏اى وارد نكند. اما با اين وجود رابطه‏اى كه ميان نتيجه اين قياس با وقوع عمل وجود دارد به مراتب سست‏تر از رابطه ميان نتيجه قياس و عمل در ديدگاه ارسطو يا رابطه ميان احساس و عمل در ديدگاه هيوم است.
در تلقى جديد فوريت و ضرورتِ‏62 موجود در ديدگاه ارسطو و نظمِ علّى‏63 موجود در ديدگاه هيوم ميان نتايجِ قياس و عمل وجود ندارد. مطابق تلقى مدرن، عمل بر طبق نتيجه قياسِ عملى نه تنها بسته به شرايط خارجى است، بلكه مبتنى بر اين است كه ميل و خواسته ديگرى، فرد را به عمل ديگرى وا ندارد و از آن جا كه فرد در جامعه ليبرال مدرن با طيف وسيعى از خواسته‏ها و ترجيحاتِ تحول‏ناپذير مواجه است، امكان وقوع چنين حالتى زياد است در حالى كه بر اساس رويكرد ارسطويى بعد از پذيرش غايت آفاقى، تصميم‏گيرى از حوزه ترجيحات فرد خارج مى‏شود. بنابراين مطابق تلقى مدرن، ميان نتيجه قياس عملى و وقوع عمل، يك تصميم‏گيرى و انتخاب جاى دارد؛ تصميمى كه ممكن است موافق نتيجه قياس نباشد. به عبارت ديگر، فرد هيچ گونه الزامى در پذيرش نتيجه قياس ندارد و از اين رو شاهد حضور فرديّتِ فرد در حوزه معرفت‏شناسى ليبراليسم هستيم. زيرا فرد معيارى در وراى احساساتِ خود در اختيارندارد. فرد هر لحظه ممكن است با ترجيحات و خواست‏هاى جديد مواجه شود كه موافق نتيجه قياس عملى نباشد. بنابراين نحوه عمل‏كرد انسان مدرن اصولاً قابل پيش بينى نيست.64
ظهور تلقى جديد از معقوليت عملى كه در آن خواسته‏هاى فرد نقشى اساسى بازى مى‏كند يكى از ويژگى‏هاى تغيير فرهنگىِ مابعد هيوم‏65 است. در فرهنگِ مدرن، حوزه عمومى، ديگر، عرصه سلطه تلقى واحدى از سعادت بشر و يا حتى عرصه مجادله تلقى‏هاى مختلف از سعادت بشر، تلقى نمى‏شود. حوزه عمومى در اين فرهنگ به عنوان بازار معامله و رقابت ميان ترجيحات متكثر افراد محسوب مى‏شود. عرصه فكر و عمل در اين عصر به گونه‏اى درآمده است كه با منطق حاكم بر اقتصاد و سياستِ نظام ليبرال مطابقت داشته باشد. در اين حوزه‏ها اقتصاد و سياست - ترجيحات افراد است كه حرف آخر را مى‏زند. ترجيحاتى كه بدون توجه به اين كه افراد چگونه بدان نايل شده‏اند، در برابر هم ارزيابى مى‏شود. البته مقصود اين نيست كه حوزه عمومى نظام ليبرال علت و روان‏شناسىِ جديدِ فرد معلول باشد و يا برعكس، بلكه مراد از اين بحث نشان دادن تلازم ميان آن دو حوزه - حوزه عمومى و روان‏شناسى جديدِ فرد - است.66
مطابق روان‏شناسى جديد، فرد بماهو فرد67 به استدلال و قياسِ عملى مى‏پردازد، حال آن كه نزد ارسطو فرد، شهروندِ شهرى خاص، نزد آكوئيناس به عنوان جست‏جوگرى كه در پى خير خود و خير اجتماع خود است به استدلال مى‏پردازد.68
همين طور نزد هيوم هم مثل ارسطو، فرد بعنوان عضوى از اجتماع سياسى خاص و نه فردى از اجتماع بشرى به استدلال مى‏پردازد.69
عبارت فوق ما را به جنبه ديگرى از فردگرايى معقوليت مدرن رهنمون مى‏سازد و آن ادعاى استعلايى بودن معقوليتِ مدرن است. به اين معنا كه بر اساسِ معقوليتِ مدرن - نظرى و عملى - فرد مى‏تواند به صورت مستقل از سنت و بلكه مستقل از تمام سنن و در فراز همه آنها به شناخت واقعيت و تجويز و توصيه بر آن اساس بپردازد.70 لازم به ذكر است رهايى از بستر و ساختار سنّتى كه در عصر روشن‏فكرى عاملى دست و پاگير و مخل در امر شناخت محسوب مى‏شد، در واقع، رهايى از قيودِ خداپرستى سنتى‏71 و ابهامات شيوه تفكر غايت‏انگار72 تلقى مى‏شد. از اين رو، در اين عصر، انسان بر اين تصور بود كه خود را از قيد و بند سازمان‏هاى اجتماعىِ منسوخ و ساختارهاى سلسله مراتبى كه ريشه در نگرش غايت‏انگارانه به هستى داشته‏اند رها كرده است. حتى اكثر فيلسوفانِ صاحب اثرِ اين عصر، چنين حالتى را پيشرفت و در راستاى استقلال و خود مختارى انسان تلقى مى‏كردند.73

3. داعيه توجيه معقول اخلاق‏

در عصر روشن‏فكرى تلاش چشم‏گيرى از سوى فيلسوفانِ اخلاق جهت توجيه معقول اخلاق به چشم مى‏خورد. تلاش مذكور در واقع مبتنى بر تلقى جديدى از اخلاق صورت گرفته است. در اين عصر نه تنها تغييرى فاحش در عقايد حاصل شده بود - كه خود را در لائيك انديشى و پروتستانيسم نشان مى‏داد - بلكه از جهت شيوه و روش حصول يك عقيده هم تحولاتى شگرف رخ داده بود به صورتى كه در اين دوره مهم‏ترين سؤال‏ها درباره چگونگى توجيه‏74 عقايد و بيشتر از همه عقايد اخلاقى بوده است.75

3 - 1 - اشاره‏اى مختصر به تحولات مفهوم «اخلاق»

در عصر حاضر، آن چنان به دسته‏بندى عقايد و اعمال به اخلاقى و غير اخلاقى‏76 عادت كرده‏ايم كه از ياد برده‏ايم كه معناى نسبتاً جديد اين اوصاف در عصر روشن‏فكرى پيدا شده است. در اين عصر، ديگر زبان لاتين به عنوان زبان اول نسل دانشگاهى مطرح نبود، بلكه به زبان دوم تبديل شده بود. در زبان مذكور و هم‏چنين زبان يونان باستان نمى‏توان واژه‏اى را يافت كه دقيقاً معادل تلقى ما از وصف اخلاقى باشد. ريشه لاتينى واژه «مورال»، «موراليس»77 است كه سيسرون آن را به عنوان معادلى براى واژه يونانى «اثيكوس»78 به كار گرفته است. واژه مذكور - موراليس - در اين كاربرد اشاره به شخصيّت و خصوصيات تثبيت شده‏اى دارد كه شيوه رفتار و سبك زندگى انسان را تعيين مى‏كند.
اولين كاربرد واژه «مورال» در زبان انگليسى در معناى «عملى»79 بوده است. از اين رو بر بخشى از يك كتاب كه شامل دستورهاى عملى بوده است، «مورال» اطلاق مى‏شده است. اصطلاح مذكور در اين كاربرد هيچ نسبتى با اوصافى چون محتاط، خودخواه يا اصطلاحاتى چون حقوقى يا مذهبى نداشته است. مفهوم مذكور در ادامه سير تطوّرِ خود، ظاهراً جزئى از تركيب «مورال ورچو»80 مى‏شود و سپس به صورت مفهومى مستقل درمى‏آيد كه دائماً تمايل به تنگ كردن وسعت مفهومى خود داشته است. در اواخر سده هفده ميلادى مفهوم مذكور براى اولين بار در محدودترين معناى خود به كار مى‏رود. مورال در اين كاربرد به رفتار جنسى اشاره داشته است. به عبارت ديگر غير اخلاقى بر معناى بى‏بند و بارى جنسى دلالت داشته است.81

3 - 2 - تبيين ضرورت توجيه معقول اخلاق‏

تاريخِ مفهوم «مورال» را نمى‏توان بدون توجه به تلاش‏هايى كه جهت توجيه معقولِ اخلاق در خلال سالهاى 1850 - 1630 ميلادى رخ داده است بررسى كرد. در خلال اين سال‏ها قواعد اخلاقى به صورت مستقل از الهيات، حقوق و زيبايى‏شناسى، حوزه فرهنگى خاص خود را پيدا كرده است. تنها در اواخر سده هفده و هجده ميلادى است كه استقلال اخلاق از سه حوزه مذكور به صورت نظريه‏اى مقبول درآمد.82 در اين عصر اخلاق به عنوان بيان احساسات طبيعى فرد و يا استعدادهاى لازم جهت مهار و تحديد اثر تخريبى احساسات طبيعى افراد - مثل خودخواهى - تلقى شده است.83
مكينتاير در جاى ديگرى درباره استقلال مذكور نوشته است كه نمى‏توان در انديشه اصحاب دائرة المعارف - كه از جمله متفكران عصر روشن‏فكرى بوده‏اند - اعتقادى محورى‏تر از اين يافت كه اخلاق دلالت بر حوزه‏اى مجزا دارد به گونه‏اى كه بايد بر اساس معيارهاى خود - و البته در رابطه با ديگر حوزه‏هاى تجربه بشرى مثل حقوق و مذهب - مطالعه گردد.84
تلقى از اخلاق به عنوان حوزه‏اى مستقل، لاجرم اين نتيجه را در برداشته كه بايد به صورت مستقل از ديگر حوزه‏ها و بدون اتكاى بر آنها به توجيه آن پرداخت. به اين ترتيب بود كه توجيه اخلاق بر اساس معيارهاى معقول و مستقل از افراد نه تنها دغدغه فيلسوفان اخلاق بلكه به صورتِ اصلى محورى در فرهنگ اروپاى شمالى - كه حامل فرهنگ روشن فكرى بود - درآمد.85
همين طور فيلسوفانِ اخلاق از زمانى كه غايت‏انگارى ارسطويى فاقد اعتبار تلقى شد كه شايد بتوان آن را در راستاى تمايزِ اخلاق از الهيات محسوب كرد و از آن جا كه گزاره‏هاى اخلاقى جهت تعميم و اثرگذارى بر ديگران به هر حال نيازمند توجيه هستند در پى تبيين عقلى و لائيكِ - فارغ از آموزش‏هاى الهى و دينى - اخلاق برآمدند86.
از جمله فيلسوفانى كه به اعتقاد مكينتاير در راستاى توجيه معقول اخلاق گام برداشته‏اند عبارتند از: دنيس ديدرو، آدام اسميت، ديويد هيوم، ايمانوئل كانت و كركگور در سده نوزده ميلادى.
اما قرار گرفتن فيلسوفانى چون اسميت، ديدرو و هيوم - كه به تصريح مكينتاير قائل به ابتناى اخلاق بر احساس بوده‏اند - در زمره كسانى كه در پى توجيه معقول اخلاق بوده‏اند، ما را به تلقّى خاصى از توجيهِ معقول مى‏رساند.87

3 - 3 - تبيين مفهوم توجيه معقول اخلاق‏

چنان چه قبلاً بيان شد «هيوم بر اين باور بود كه عقل از آن جا كه غير فعال است، نمى‏تواند مبناى اخلاق - كه فعال در تحريكِ عواطف و اعمال است - قرار گيرد و در واقع مطابق ديدگاه هيوم عقل در حد برده عواطف است».88
در اين صورت، چطور مى‏توان هيوم و امثال او را شريك در پروژه توجيه معقول و عقلى و آفاقى محسوب كرد؟ جهت حل اين معضل لاجرم بايد به تلقى‏اى از معقوليت متمسك شد كه ارائه اخلاق بر احساس را هم دربرگيرد. معنا و مفهومى كه مى‏توان به اين منظور بر مفهومِ معقوليت و توجيه معقول حمل كرد عبارت است از: آفاقيت، تعميم‏پذيرى و غير شخصى بودن. لازم به ذكر است كه تلقى مذكور صرفاً منحصر به نگارنده نيست بلكه مى‏توان در آثار مكينتاير هم تصريحاتى در اين باره ديد. براى نمونه او درباره مناقشات اخلاقى عصر مدرن مى‏نويسد كه آنها كم و بيش وانمود مى‏كنند كه غير شخصى و معقول هستند. لذا معمولاً آراى خود را به شكلى ارائه مى‏كنند كه متناسب با حالت غير شخصى بودن باشد.89 مراد از آفاقيت، تعميم پذيرى و غير شخصى بودن اخلاق اين است كه بتوان حوزه مذكور را در قالب يك سرى اصول و قواعدِ عام و كلى تبيين كرد. براى مثال بتوان خير، شر، فضيلت، رذيلت و ديگر مفاهيم اخلاقى را در قالبِ اصولى كلّى تعريف و صورت‏بندى كرد. روشن است كه دليل هم مى‏تواند به صورت يكى از اَشكال آفاقى مطرح باشد؛ يعنى مى‏توان در قالب كلى استدلال به تبيين مفاهيم اخلاقى پرداخت، اما قالب مذكور، قالب انحصارى نيست بلكه قالب احساس هم مطابق تلقى ديدرو، اسميت و هيوم - مى‏تواند به عنوان روشى جهتِ تعريف و تعميم مفاهيم اخلاق مطرح شود.
لازم به توضيح است اگر احساس، معيارى انفسى در نظر گرفته شود به اين معنا كه از فردى به فرد ديگر تغيير كند - همان‏طور كه در مكتب احساس‏گرايى رخ داده است - مى‏توان آن را به طور كلى مبناى تعريف اخلاق دانست. بدين معنا كه احساسات هر فرد اخلاقيات او را تعيين مى‏كند. اما چون مطابق اين تلقى نمى‏توان احساس مشتركى را ميان انسان‏ها تعريف كرد ديگر نمى‏توان مثل هيوم احساس خاصى مثل احساس همدلى را به عنوان معيار كلى تعريف اخلاق قلمداد كرد. در اين صورت اخلاق هم‏داستان با احساسات، متكثّر مى‏شود و نمى‏توان به اخلاقياتِ واحد، يك‏پارچه و مشتركى رسيد. اما اگر احساس، معيارى آفاقى و مشترك ميان انسان‏ها تلقى شود مى‏توان از آن به صورت معيارى كلى جهت تبيين اخلاق بهره گرفت و از اين جهت كه معيار مذكور، كلّى و عام است مى‏توان مطابق تلقى مذكور از معقوليت آن را معقول دانست.

4. داعيه بى‏طرفى نسبت به تلقى‏هاى مختلف از سعادت‏

همان‏طور كه در بحث غايت‏زدايى از ماهيت بشر گفته شد در نتيجه تلقى جديدى كه از عقل و توانايى آن در عصر مدرن پيدا شده، ديگر انسان به عنوان موجودى كه به صورت بالقوه داراى غاياتى باشد در نظر گرفته نمى‏شود. از اين رو قاعدتاً مى‏بايستى مفهوم سعادت و فضيلت هم عوض مى‏شد. چون زمانى كه وجود غايت براى انسان متصور بود هر آن چه انسان را به سمت آن سوق مى‏داد فضيلت تلقى مى‏شد، ولى با اِنكار غايات، لاجرم مى‏بايست مبناى ديگرى جهت تعريف سعادت فراهم مى‏شد. مبناى جديد كه در عصر مدرن سلطه خود را تثبيت كرده از سوى مكتب احساس‏گرايى ارائه شده است. مطابق اين ديدگاه آن چه كه به عنوان خير ارائه مى‏شود چيزى جز ترجيحات، احساسات و گرايش‏هاى فرد نيست.90
اما مبناىِ جديدِ تعريف سعادت، لوازم خاص خود را در پى داشته است. اگر مطابق رويكرد غايت‏انگار ارسطويى، سرشت و ماهيت انسانى غايت خاص و واحد داشته است اين نتيجه از آن حاصل مى‏شد كه اولاً، مى‏توان زندگى فرد را به كلّى يك‏پارچه در نظر گرفت. زيرا در سايه غايت واحدى كه براى كل زندگى او تعريف شده است مى‏توان گذشته، حال و آينده را فرآيندى واحد تلقى كرد كه امكان سوق به سمت آن غايت را داشته است. به عبارت ديگر، غايت مذكور، تنها سرمنزل مقصود تلقى مى‏شد، لذا فرد جهت تهذيب خود مى‏بايستى احساسات و گرايش‏هاى متكثر خود را با غايت خود ارزيابى مى‏كرد و به جرح و تعديل آنها مى‏پرداخت. به اين صورت غايت به عنوان معيار ارزيابى در سرتاسر زندگى چنين فردى محسوس و ملموس بوده است.
و ثانياً، غايت مذكور به عنوان غايت نوع بشر تلقى مى‏شد. به عبارت ديگر، همه افراد از اين جهت كه انسان تلقى مى‏شدند غايت مذكور به عنوان هدف نهايى آنها محسوب مى‏شد. از اين رو وجه مشتركى ميان انسان‏ها در نظر گرفته مى‏شد كه مطابق ديدگاه معرفت‏شناسى ارسطو قابل شناخت محسوب مى‏شد.91
به اين شكل، توافقى گسترده در آن جامعه درباره مفهوم سعادت و فضيلت حاصل مى‏شد كه سبب مى‏شد ميان افراد رابطه‏اى خاص برقرار گردد كه زمينه‏ساز تشكيل شهر بود. مراد از اين رابطه پيوند دوستى‏92 است كه نزد ارسطو به معناى فهم و جست‏جوى مشترك يك خير است. دوستى نزد ارسطو خود يك فضيلت است، فضيلتى كه نقشى اوليه و اساسى در تشكيل هرگونه اجتماعى - اعم از خانواده و شهر - دارد.93
از عنوان «جست‏جوى مشترك يك خير» مى‏توان دو مفهوم توأمان را استنباط كرد: مفهوم اول كه در بالا هم بدان اشاره شد اين است كه بتوان غايتى مورد توافق براى همه انسان‏ها در نظر گرفت. به عبارت ديگر؛ يعنى غايت مذكور از فردى به فرد ديگر تغيير نكند و بلكه مربوط به نوع انسان باشد.94
و اما مطابق مفهوم دوم، فرد تنها به فكر ترجيحات شخصى خود نيست بلكه اصولاً سير به سمت غايت را سفرى اجتماعى مى‏داند. در اين سير اجتماعى به سوى غايت، فرد مجاز نيست ديگران را به مثابه ابزارى در خدمت غايات خود در نظر بگيرد. چون سير مذكور به سوى غايت سيرى مشترك است و نمى‏توان با ابزار تلقى كردن كسى او را از غايت خود محروم كرد.95
مكينتاير قائل است كه چنين تلقى‏اى از اجتماع به عنوان رهيافتى مشترك به سوى خير را مى‏توان در سطح مؤسسات خُردِ نظام ليبرال مثل مدرسه، بيمارستان و مؤسسات خيريه يافت. اما هرگز چنين تصورى از اجتماعى كه كليت زندگى انسان را دربرگيرد - مثل شهر در ديدگاه ارسطو - ديگر وجود ندارد. به صورتى كه كمال و غايت انسان - و نه اين يا آن خير جزئى - در سايه حيات در آن و بر عهده گرفتن نقش‏هاى محوّل در آن تأمين شود. تعجب‏آور نيست كه در عصر مدرن دوستى جايگاه سابق خود را از دست داده و به زندگى خصوصى افراد محدود شده است.96 در اين جا ذكر اين نكته ضرورى است كه هرچند ارسطو از غايت نوع انسان صحبت مى‏كرده است، ولى در مباحث اخلاقى او نوعى تركيب محلّى‏گرايى و جهان‏شمولى به چشم مى‏خورد. زيرا او از يك طرف به ماهيت جهان‏شمول انسان متمسك مى‏شود و از سوى ديگر در تعريف و شيوه تحقق فضايل بر ويژگى‏هاى هر دولت شهر تأكيد مى‏كند. در مباحث اخلاقى ارسطو نوسان ميان اين دو قطب كاملاً محسوس است.97
بحث فوق در باب مبناى ارسطويى در تعريف خير و لوازم آن، خواننده را به لوازم مبناى جديد - احساس‏گرايى - كه نقطه مقابل آن است، آشنا مى‏كند.

4 - 1 - تبيين مبانى انسان شناختى داعيه بى‏طرفى نظام ليبرال‏

بر اساس مبناى جديد در توجيه آفاق - همان‏طور كه گفته شد - احساسات، گرايش‏ها و ترجيحات شخص است كه در قالب عبارت‏هاى اخلاقى به صورت خير و فضيلت معرفى مى‏شود. مطابق اين ديدگاه هيچ معيارى جهت ارزيابى و هدايتِ احساسات متكثر فرد وجود ندارد بلكه اصولاً احساسات، خود در حكم معيار هستند.98 اين در واقع يكى از مبانى انسان شناسانه ليبراليسم است كه خواسته‏ها و احساسات انسان متكثر است و نمى‏توان از زندگى او تصويرى يك‏پارچه داشت. به اين معنا كه زندگى او به حوزه‏ها و دوره‏هاى متعددى مثل كار و تفريح، طفوليت، كهن‏سالى و ديگر سنين، حوزه عمومى و خصوصى تقسيم شده است، طوريكه هر يك هنجارهاى خاص خود را دارد و به احساسات متنوع مجال ظهور مى‏دهد.99
تلقى يك پارچه از زندگى بشر در فرهنگ ليبرال با دو مانع فلسفى مواجه است: مانع اول عمدتاً از سوى فلسفه تحليلى است. مطابق اين گونه فلسفه، اعمال پيچيده انسانى به اجزاى سازنده آن تحليل و تجزيه مى‏شود و به عنوان توالى آن اجزاى ساده در نظر گرفته مى‏شود. اين كه هر جزئى به واسطه عضويت خود در مجموعه‏اى وسيع‏تر هويت يابد - نه فى نفسه - با ديدگاه مذكور سازگارى ندارد.
مانع فلسفى دوم در فلسفه اگزيستانسياليسم و برخى آراى جامعه شناختى ريشه دارد. مطابق اگزيستانسياليسمِ سارتر، «انسان»100 چيزى جز امكان دائمى شكل‏گيرى نيست. از اين منظر انسان يك واقعيت نيست و هر نقش و جايگاهى كه بر عهده مى‏گيرد صرفاً بر اثر تصادف است. همين طور موافق اين ديدگاه ميان فرد و نقش‏هاى او و همين طور ميان نقش‏هاى مختلفِ فرد، جدايى در نظر گرفته مى‏شود. در آراى جامعه شناختى رالف دارندورف‏101 چنين تفكيكى قابل مشاهده است.102 بر اساس ديدگاه جامعه‏شناختى گافمن‏103 نيز «انسان» واقعيتى مستقل از نقش‏ها ندارد و «منِ خيالى انسان»104 از نقشى به نقش ديگر سريان مى‏يابد.105
در مجموع آن چه از اين مبانى انسان‏شناسانه مى‏توان نتيجه گرفت اين است كه: زندگى انسان چيزى جز دوره‏هاى غير مرتبط با يك‏ديگر نيست كه در هر دوره «انسان» بنا به اقتضائات آن دوره شكلى خاص پيدا مى‏كند. به عبارت ديگر، مطابق اين ديدگاه «انسان» مانند انسان ارسطويىِ غايت‏گرا، مقتضاى شكل خاص كه در مسير تحقق غايات حاصل مى‏شود نيست. بلكه هر شكلى كه پيدا مى‏كند محصولِ شرايط و نقشى است كه به او محول شده است.106 بر اساس رويكرد مذكور، ديگر نمى‏توان فضايل ارسطويى را كه در سايه تعريف غايتى واحد و فراگير، كلِ زندگى انسان را در برمى‏گرفت بر انسان حمل كرد. مطابق رويكرد جديد، زمانى كه از فضيلت عضو يك كميته، مدير يا يك قمار باز سخن گفته مى‏شود منظور، آن مهارت‏هاى تخصّصى است كه او را در آن نقش، مؤثر و موفق مى‏سازد.107
پذيرش احساس به عنوان مبناى خير سبب مى‏شود كه تكثرى كه در حوزه احساس وجود دارد به ساحت سعادت هم سرايت كند، به صورتى كه نه تنها تلقى‏هاى مختلفى از سعادت از سوى افراد مختلف برگزيده مى‏شود بلكه هر فرد هم با تكثر مذكور مواجه مى‏شود. اما اگر قرار است چنين افرادى با اهوا و قلوب متشتّت در چهارچوب يك نظام سياسى و به طرز مسالمت جويانه‏اى در كنار هم زندگى كنند لاجرم مى‏بايست نظام مذكور هيچ گونه ابتنايى بر زمينه مورد اختلاف - سعادت بشر - نداشته باشد. ضرورت تبيين چنين نظامى باعث شد كه از سده هفده ميلادى به بعد، هدفِ اساسى تفحّص‏هاى اخلاقى متحول شود. اگر قبل از اين، هدف تفحّصِ اخلاقى به دست دادن فهمى مشترك و مورد توافق از سعادت بشر بود، در عصر مذكور چنين تلاشى عقيم تلقى شد و غايتى جديد براى تفحص اخلاقى مطرح شد. مراد از اين غايت جديد تحقيق حول اين موضوع است كه چطور مى‏توان نظامى را بنا كرد كه افرادى كه در پى خيرهاى متكثر و غالباً ناسازگارى هستند بتوانند در آن به شيوه صلح‏آميزى زندگى كنند.108
مى‏توان مسئله مذكور را به نحو ديگرى هم طرح كرد و آن اين كه افرادى كه هر يك، هويت و ظرفيتِ انسانى خاص خود را به صورت مستقل و فارغ از عضويت در اجتماع و نظام سياسى خاصى دارند و سعادت مورد نظر خود را دنبال مى‏كنند، با تمسك به چه ادله وانگيزه‏هايى، محدوديت‏هاى زندگى در قالب نظام سياسى را پذيرفته‏اند؟109

4 - 2 - داعيه بى‏طرفى دولت و اقتصاد ليبرال‏

دو نهاد مسلّط عصر مدرن - دولت مدرن در حال ظهور و اقتصاد مبتنى بر بازار - متكفل جواب‏گويى به سؤال مذكور شدند.
دولتمردان مدرن به اين صورت جواب مى‏دادند كه اگر بتوانند از طريق حكم‏رانى، منافع مردم را تأمين و آنها را از ضرر و زيان حفظ كنند، در واقع توانسته‏اند اقتدار خود را توجيه كنند و بدان مشروعيت بخشند، قطع نظر از اين كه حكّام يا مردم چه تلقى‏اى از سعادت را برگزيده باشند و البته اگر اصولاً تلقى‏اى در اين رابطه انتخاب كرده باشند.
همين‏طور طرف‏داران اقتصاد مبتنى بر بازار مدعى بودند كه تا زمانى كه قادرند منافع افراد سهيم در بازار را تأمين كنند، توانسته‏اند بدون تمسّك به تلقى خاصى از سعادت، تبديلِ زمين، كار و پول به كالا را توجيه كنند.110
گفتنى است به رسميّت شناخته شدن خيرهاى متكثر از سوى نظام ليبرال، ضرورت تفكيك جامعه را به حوزه‏هاى مختلف در پى داشته است. از اين رو در چهارچوب نظام ليبرال حوزه‏هاى متكثرى چون سياست، اقتصاد، هنر، ورزش، علم، خانواده و... ايجاد شده است كه در هر كدام خيرى خاص دنبال مى‏شود. بدين صورت، افراد و حتى فرد اين امكان را مى‏يابد كه ترجيحات متنوّع خود را دنبال كنند. مگر اين كه ترجيحات او مستلزم تغيير شكل زندگى ساير افراد باشد. همين طور هرگونه ترجيح و تلقى‏اى از خير كه مستلزم اين باشد كه دولت، تربيت اخلاقى شهروندان را بر عهده گيرد بايد به نظريه‏اى خصوصى و در اختيار افراد يا گروه‏ها قرار گيرد. بنابراين زمانى كه ترجيحات، مبناى نظرى غير ليبرال داشته و با شالوده‏هاى نظام ليبرال - از جمله بى‏طرفى دولت و نظام سياسى نسبت به تلقى‏هاى مختلف از خيرِ بشر - در تعارض باشد تنها مجاز است كه در قالب بيان ارائه شود نه اين‏كه مبناى سياست‏گذارى واقع شود.111
دولت جديد از آن جهت كه مدّعى است نسبت به تلقى‏هاى مختلف از سعادت، بى‏طرف است، بر اين باور است كه زمينه رقابت ميان ترجيحات افراد و گروه‏ها را فراهم كرده است. بدين صورت فرد تحت نظارت دولت ناچار از معامله‏112 است و تنها در شرايطى مى‏تواند چيزى به دست آورد و نيازهاى خود را ارضا كند كه چيزى براى دادن داشته باشد. آن چه كه افراد در اين راستا از دولت مدرن انتظار دارند اين است كه جهت كارآيى‏113 رقابت و تعاملِ مذكور - كه در حوزه‏هاى متنوع زندگى جديد جريان دارد - دست به وضع قوانين بزند. به اين صورت كارآيى مذكور به ارزشى محورى در جامعه ليبرال تبديل شده است. هم‏چنين در چنين بسترى است كه قوانين عدالت كاركرد ويژه‏اى پيدا كرده‏اند. در اين راستا قوانين عدالتِ توزيعى در پى وضع محدوديت‏هايى به نفع افراد محروم و حمايت از آزادى افراد است تا بتوانند در چهارچوب‏هاى تعريف شده به تحقق خواسته‏هاى خود بپردازند. لذا بدين شكل، ثبات مالكيت كه نزد هيوم به عنوان ارزشى فراگير بوده است در نزد ليبرال‏ها تا زمانى ارزش تلقى مى‏شود كه منافاتى با حقوق طبقه محروم نداشته باشد.114

جمع‏بندى‏

پژوهش حاضر از نظر روش‏شناسى بر اين اصل مبتنى بود كه تمامى نظريه‏هاى سياسى - اجتماعى بر مبناى تلقى‏اى از ماهيت بشر استوار شده است. بر اساس چنين رويكردى هرگونه تحولى كه در نظريه‏هاى مذكور ايجاد شود، هم‏زاد و بلكه مولود و محصول تحولاتى است كه در مبناى انسان‏شناسانه آنها رخ داده است. از اين رو اگر به تدريج از سده هفده ميلادى شاهدِ شكل‏گيرى فرهنگ سياسى - اجتماعى جديدى تحت عنوان ليبراليسم هستيم، چرايى آن متوقف بر تتبّع در مبانى انسان شناختى آن است. از اين رو، در اين مقاله كوشيديم كه از خلال آثار مكينتاير، تصوير «انسان مدرن» را بگيريم و تا حدّ امكان كيفيت و مراحل شكل‏گيرى آن را بازسازى كنيم.
همان‏طور كه گفته شد از سده هفدهم به تدريج تلقّى جديدى از عقل، محوريت يافت كه بر اساس آن، عاقل مى‏تواند بدون وساطت هيچ‏گونه نظريه‏اى با عالم واقع رابطه برقرار كند و به شناخت آن و تبويب قوانينى جهان‏شمول درباره آن بپردازد. در اين راستا مفاهيمى چون قوه، فعليّت، ماهيت، ذات و غايت، مفاهيمى منسوخ و مربوط به فلسفه مدرسى تلقى مى‏شدند كه با قرار گرفتن ميان دانشمند و عالَمِ واقع، فهم او را مخدوش مى‏سازند. البته گفتنى است بعضى از فيلسوفان متأله مثل پاسكال از راه ديگرى به اين نتيجه مى‏رسيدند.
پاسكال استدلال مى‏كرد كه انسان در اثر گناه‏كارى ديگر قادر نيست از طريق عقلى به شناخت غايات صحيح زندگى بپردازد. به اين صورت رويكرد غايت‏انگار به ماهيت انسان به حاشيه رانده شد و زمينه ظهور فرديت فرد مهيا شد. زيرا با انكار غايات از قبل تعيين شده‏اى كه محصول رويكرد غايت‏انگار بود، فرد مجال تعريف غايات و تحديد تعهدات خود را به دست آورد و از طرفى از قيموميّت سازمان‏هاى مذهبى و سلسله مراتبى كه متوليان رسمى رويكرد غايت‏انگار بودند رها شد. در چنين شرايطى است كه آرمانِ ايمان‏گرايى لوتر كه شالوده‏اى فردگرا دارد مطرح مى‏شود. هم‏چنين به تدريج شاهد ارائه آرمان‏هايى از سوى فيلسوفانى چون هابز، لاك، ماكياولى و... هستيم كه جوهره‏اى فردگرايانه دارد. از جمله اين آرمان‏ها مى‏توان از ايمان‏گرايى، نظريه حقوق طبيعى، قرارداد اجتماعى، آزادى‏طلبى و مساوات‏طلبى ياد كرد. در عصر مدرن هم مفهوم معقوليت چنان تطور يافته كه حريم فرديت فرد در آن پاس داشته شده است. همان‏طور كه گفته شد حداقل از دو جنبه مى‏توان فرديت پنهان در معقوليت مدرن را ملاحظه كرد: اول، از جنبه احساس گرايانه آن به اين معنا كه اولاً، يكى از مقدمات قياسِ عملى جديد به بيان ترجيحات فرد اختصاص يافته است و ثانياً، فرد التزامى به پذيرش نتايج قياس مذكور ندارد چون ممكن است هر لحظه با ترجيحات جديدى مواجه شود.
جنبه دوم فرديتِ معقوليت مدرن در واقع اشاره به ادعاى استعلايى بودن آن نسبت به ويژگى‏هاى تقيدات زمانى مكانى و چهارچوب‏هاى سنتى دارد. به اين معنا كه فرد به ما هو فرد نه به عنوان شهروند شهرى خاص و متعلق به يك سنت به تعقل مى‏پردازد.
با انكار رويكرد غايت‏انگار به انسان و استقلال مفهومى كه اخلاق به تدريج در سده‏هاى هفده و هجده ميلادى از ديگر حوزه‏هاى علوم و تجربه‏هاى بشرى مثل مذهب، حقوق و زيبايى‏شناسى به دست آورده بود مشكلى بزرگ براى اخلاق حاصل شد. چرا كه گزاره‏هاى اخلاقى به هر حال جهت توجيه و تعميم خود نيازمند ملاك و معيار هستند. اگر زمانى با استناد به غايت بشرى و يا ملاك‏هاى معتبر ساير حوزه‏ها كه اخلاق زيرمجموعه آن بود اين مشكل حل مى‏شد ديگر در اين شرايط چنين امكانى وجود نداشت. بدين ترتيب آموزه‏هاى احساس‏گرايى بر جامعه مدرن سلطه پيدا كرد. بر اساس احساس‏گرايى، ترجيحات فرد است كه صبغه ارزشى و اخلاقى به خود مى‏گيرد. به اين صورت تلقى جديدى از ماهيت بشر رواج پيدا كرد كه بر اساس آن انسان بى‏غايت مدام مستغرق در لذت زمان حال خود است و در عرصه‏هاى متنوعى كه نظام ليبراليسم با بى‏طرفى مورد ادعاى خود فراهم كرده مى‏تواند در صلح و آرامش با ديگر افراد زندگى كند بدون اين كه تلقى‏اى از غايت و سعادت بشر بر او تحميل شود. بنابراين مى‏توان از چهار ويژگى در هم تنيده به عنوان ويژگى‏هاى اساسى انسان ليبرال نام برد:
1. بى‏غايتى (غايت واحد فراگير)؛ 2. فرديت يافتگى؛ 3. نيازمند توجيه معقول و4. قرار گرفتن در نظامى بى‏طرف.

پى‏نوشت‏ها
1. فارغ التحصيل كارشناسى ارشد علوم سياسى دانشگاه امام صادق(ع). نگارنده خود را وامدار دكتر سعيد زيباكلام مى‏داند كه به راهنمايى ايشان اين مقاله تدوين شده است.
2. communitriansm.
3. After Virtue
4. Whose Justice? Which Rationality?
5. Enlightenment Movement
6. A.Macintyre. (1981). After Virtue. Second Edition 1984. University of Notredame Press. P. 54.
7. Teleological
8. Ibid. P. 59.
9. Ibid. P.63.
10. Ibid. P. 52.
11. پيروان كموليس جانسون (1638 - 1585) متكلم كاتوليك هلندى كه از سنت مسيحى در برابر فلسفه مدرسى دفاع مى‏كرد
(Encyclopedia International.(1975).V.9.PP.530-1)
12. Ibid. P. 53.
13. Essence
14. Ibid. P. 54.
15. Is-Seems
16. Reality-Illusion
17. Empiricist Concept of Experience
18. Ibid.pp.79-80.
19. Ibid. p.80.
20. Experience
21. Experiment
22. Ibid. p. 80.
23. Ibid p. 81.
24. Ibid. p. 81.
25. Ibid. pp. 82-3.
26. Ibid. pp. 82-3.
27. Quine
28. Intntion, Purpose, Reason
29. W.U.Q.Quine (1960), Word and Object, ch. 6.quoted from-A, Macln tyre. (1981). After Virtue. P. 84.
30. A, Macintyre. loc. cit.
31. Ibid. p. 84.
32. Evaluation
33. Ibid. p. 84.
34. Ibid. p. 53.
35. A, Macintyre (1967). A short History of Ethics. P.169.
36. A, Macintyre (1981). After virtue. P.59.
37. Helvetius
38. Critique of Pure Reason
39. A, Macintyre. (1967). A Short History of Ethics. P. 190.
40. categories
41. Nonmoral
42. A, Macintyre (1967). A short History of Ethics. p. 190-1.
43. A, Macintyre (1981). After virtue. p. 54.
44. Diderot
45. Smith
46. Kierkegard
47. Ibid. p. 54.
48. A, Macintyre (1967). A short History of Ethics. p. 169.
49. A, Macintyre (1988). whose Justice? Which Rationality? p. 308.
50. Ibid. p. 338.
51. Ibid. p. 305.
52. Ibid. p. 338.
53. Objective
54. Impersonal
55. A, Macintyre (1981). After Virtue. pp. 33-4.
56. Emotivism.
57. Ibid. p. 12.
58. Modem Self
59. Subjective
60. Ibid. pp. 33-4.
61. A, Macintyre (1967). A Short History of Ethics. p. 126.
62. Immediacy and Necessity.
63. Causal Regularity.
64. A, Macintyre (1988). Whose Justice? Which Rationality? pp. 340-1.
65. Post Humean Cultural Change.
چنان چه قبلاً هم گفتيم تمايز ميان تلقى مدرن و هيوم از معقوليت مبهم است. مميزه‏اى كه در اين رابطه به ذهن مى‏رسد اين است كه مطابق تلقى هيوم بر خلاف تلقى مدرن رابطه‏اى عِلّى ميان احساس - عمل وجود دارد. از اين جهت فردگرايى، ظهور و بروز كمترى در معقوليت هيومى دارد.
66. Ibid. pp. 338 - 9.
67. Individual qualndividual
68. Ibid. pp. 338-9.
69. Ibid. p. 321.
70. Ibid. p. 6.
72. Traditional Theism
73. Teleplogical Modes of Thought
74. A, Macintyre (1981). After Virtue. p. 60.
75. Justification
76. Ibid. p. 38.
77. Moraland Nonmoral
78. Moral-Moralis
79. Ethikos
80. Practical
81. Moral virtue
82. A, Macintyre. loc. cit.
83. Ibid. p. 39.
84. Ibid. p. 228.
85. A, Macintyre (1990). Three Rival Versions of Moral Enquiry. University of Notre Dame Press. P. 174.
86. A, Macintyre (1981). After Virtue. p. 39.
87. Ibid. p. 256.
88. Ibid. p. 49.
89. A, Macintyre (1967). A Short History of Ethics. p. 169.
90. A, Macintyre (1981). After Virtue. p. 8.
91. Ibid. P. 12.
92. Ibid. pp. 147-149.
93. Bond of Friend ship
94. Ibid. p. 156.
95. Ibid. p. 148.
96. Ibid. p. 191.
97. Ibid. p. 156.
98. Ibid. p. 148.
99. Ibid. p. 12.
100. Ibid. p. 204.
101. Self
102. Ralf Dahrendrof
103. Ibid. p. 204.
104. Goffman
105. Ghostlyl
106. Ibid. p. 32.
107. Ibid. p. 204-5.
108. A, Macintyre. Loc. cit.
109. A, Macintyre (1988). Whose Justice? Which Rationality? p. 210.
110. Ibid. p. 210.
111. Ibid. p. 211.
112. Ibid. pp. 336-7.
113. Bargaining
114. Effectiveness
115. Ibid. pp. 336-8.
منابع:

- Macintyre.A.(1967). A Short Historyof Ethics. Second Edition 1988. Routledge Press.
- Macintyre.A.(1981). After Virtue. Second Edition 1984. University of Notredame Press.
- Macintyre.A.(1988). Whose Justice? Which Rationality? University of Notredame Press.
- Macintyre.A.(1990). Three Rival Version of Moral Enquiry. University of Notredame Press.