ابعاد سياسى مفهوم امنيت در اسلام‏

مجيد مرادى(1)

تاريخ دريافت: 10/7/85
تاريخ تأييد: 13/9/85

كتاب «الابعاد السياسية لمفهوم الامن فى الاسلام»(2) كه در سلسله رساله‏هاى دانشگاهى و از سوى مركزى كه به اسلامى‏سازى دانش اهتمام دارد به چاپ رسيده، حلقه‏اى از سلسله كتاب‏هايى است كه در ذيل پروژه «روابط بين الملل در اسلام» انجام شده است. مركز جهانى انديشه اسلامى، كه مركز آن در ويرجينياى ايالات متحده امريكا قرار دارد، گروهى پژوهشى در قاهره تشكيل داده است تا به مطالعه و پژوهش در زمينه روابط بين الملل در اسلام بپردازد. رياست اين گروه پژوهشى به عهده دكتر ناديه محمود مصطفى است.
كتاب از يك مقدمه و دو باب، كه هر باب مشتمل بر فصول و مباحثى است، تشكيل شده است. ابتدا فهرست مطالب كتاب را مرور مى‏كنيم و سپس به معرفى مباحث و محتواى آن مى‏پردازيم. قبل از آن گفتنى است كه نويسنده كتاب، دكتر مصطفى محمد منجود استاد علوم سياسى در دانشكده اقتصاد و علوم سياسى دانشگاه قاهره است.

فهرست مطالب‏

مقدمه‏
باب اول: ساختار فكرى مفهوم «امنيت»
فصل اول: مفهوم امنيت‏
مبحث اول: دلالت‏هاى لغوى مفهوم امنيت‏
مبحث دوم: دلالت‏هاى اصولى مفهوم امنيت‏
مبحث سوم: دلالت‏هاى سياسى مفهوم امنيت‏
مبحث چهارم: دلالت‏هاى مفهوم امنيت در تجربه سياسى‏
فصل دوم: مبانى سياسى مفهوم امنيت در اسلام‏
مبحث اول: عقيده، مبناى ايده آليسم سياسى‏
مبحث دوم: خلافت و برپايى قدرت سياسى‏
مبحث سوم: امنيت و حدود گسترش منطقه‏اى‏
مبحث چهارم: قدرت و كارآمدى امنيت‏
فصل سوم: التزام امنيت به ارزش‏هاى سياسى اسلامى و مندرج بودن آن در مصالح شرعى‏
مبحث اول: التزام امنيت به ارزش‏هاى سياسى اسلامى‏
مبحث دوم: مندرج بودن امنيت در مصالح شرعى‏
مبحث سوم: ارزش‏ها و مصالح شرعى در نمونه‏هاى تجربه سياسى‏
باب دوم: ساختار اجرائى مفهوم امنيت‏
فصل اول: امنيت و تعاملات داخلى‏
مبحث اول: مبادى امنيت در تعامل داخلى‏
مبحث دوم: رويّه‏هاى امنيت در تعامل داخلى‏
مبحث سوم: مهم‏ترين منابع تهديد امنيت داخلى‏
مبحث چهارم: ابزارهاى رويارويى با منابع داخلى تهديد امنيت‏
فصل دوم: امنيت و تعاملات خارجى‏
مبحث اول: مبادى امنيت در تعامل خارجى‏
مبحث دوم: رويه‏هاى امنيت در تعامل خارجى‏
مبحث سوم: مهم‏ترين منابع تهديد امنيت در تعامل خارجى‏
مبحث چهارم: مهم‏ترين ابزارهاى رويارويى با منابع خارجى تهديد امنيت‏
خاتمه‏
***
چنان كه از نام كتاب پيدا است نويسنده در پى كشف ابعاد سياسى مفهوم امنيت در اسلام است. مقصود نويسنده از مفهوم «سياست» كه به عنوان صفت ابعاد آمده است، سياست شرعى است و به تعبير ديگر «سياستى موافق و همسو با آنچه شرع بيان كرده و يا سياست شرعى كه فقهاى مسلمان گفته‏اند چنين سياستى مى‏كوشد امور مسلمانان را چنان سامان دهد كه مصلحت دنيا و آخرتشان را تأمين كند» (ص 9). گذشته از اين صِرف ابعاد سياسى امنيت مقصود نويسنده نيست، بلكه ابعاد سياسى برآمده از مفهوم اسلامى سياست، و نه برآمده از مفهوم پوزيتويستى (اثبات‏گرايانه) سياست، مقصود است و از اين جهت نويسنده تذكر دو نكته را خالى از لطف نمى‏داند؛ يكى اين كه وى تعمد به بحث از ابعاد سياسى امنيت دارد و نه بحث از امنيت سياسى؛ تا چنان فهميده نشود كه امنيت در اسلام، صرفاً امنيت سياسى است كه چنين تصورى، جفا د رحق ماهيت فراگير اين مفهوم است كه شامل ابعاد غير سياسى هم مى‏شود. وانگهى مفهوم امنيت سياسى همه ابعاد سياسى مفهوم امنيت را تحت پوشش نمى‏گيرد. و نكته دوم، كه مبتنى بر نكته اول است، اين كه اگر ارتباط ميان ابعاد سياسى و ابعاد غير سياسى امنيت، حقيقتى مقبول است و جداسازى آن دو صرفاً به هدف مطالعه و تحليل است، ارتباط ميان ابعاد سياسى تأكيدى بر حقيقت ياد شده است زيرا ميان امنيت فرد و جماعت و حاكم و محكوم و مسلمان و غير مسلمان و امنيت در بعد داخلى و خارجى‏اش نمى‏توان تفكيك ايجاد كرد، چرا كه هر كدام از اينها، در جاى خود، در فراهم ساختن شرايط و فضاى امنيتى لازم براى جامعه سياسى اسلامى نقش ايفا مى‏كنند. (ص 10)
مقصود نويسنده از «امنيت» در ساده‏ترين معانى‏اش، حالت طمأنينه و عدم خوفى است كه يك كيان سياسى از آن بى‏نياز نيست. (ص 11)
وى در توضيح چهارمين مفهوم عنوان رساله خود كه واژه «اسلام» است آن را به مثابه اصول نازل شده در قرآن و سنت به عنوان دو منبع اصلى شريعت اسلام و منابع تكميلى منشعب از آن مى‏داند و تجربه سياسى هم‏آغوش با اين اصول را، در عصر نبوت و خلافت راشده، ملحق بدان مى‏شمارد. (ص‏11)

اهميت موضوع و اهداف آن‏

نويسنده انگيزه پرداختن به اين موضوع را با نتيجه‏اى كه در رساله كارشناسى ارشدش با عنوان «فتنه كبرى‏ و رابطه نيروهاى سياسى در صدر اسلام» بدان دست يافته پيوند مى‏زند: نخست اين كه ابعاد و اسباب و آثار آن، پرده از شكاف خطرناك در ديواره امنيتى امت اسلام برداشت و دوم اين كه انحطاط امنيتى جامعه اسلامى معاصر روى ديگر و تداوم انحطاط امنيتى صدر اسلام - هر چند به صورتى متفاوت - است.
در باب اهميت موضوع نويسنده يادآور مى‏شود كه:
الف) راه‏حل‏هايى كه در سطح رسمى در كشورهاى اسلامى ارائه شده همواره محبوس افق‏هاى بسته و يا جاهلانه و يا ابهام‏آلود مانده است.
ب) اساساً مفهوم امنيت در اسلام - تا زمان تدوين اين رساله - به صورت روش‏مند مورد تحليل قرار نگرفته است.
ج) اين كه يكى از اسبابى كه زداينده ضعف و انحطاط امت اسلام است، اسباب امنيتى است،(ص 14)

باب اول: ساختار فكرى مفهوم امنيت‏

در اين باب نويسنده پس از توضيح معانى لغوى و مؤلفه‏هاى لغوى مفهوم امنيت به كشف دلالت‏هاى اين مفهوم در قرآن و احاديث نبوى مى‏پردازد. در مبحث دوم دشوارى‏هاى استخراج معانى و دلالت‏ها و ابعاد مفهوم امنيت در قرآن و سنت مانند سختى مفهوم تهديد و حصر آيات و احاديثى كه به اين موضوع پرداخته‏اند مورد توجه نويسنده است. وى كار خود را مبتنى بر استخراج نصوصى كرده كه در آنها ماده «امن» به كار رفته و البته از مفاهيم ديگرى كه هم افق با مفهوم امنيت بوده، استفاده كرده است. (ص 36)
نويسنده ده معنا براى مفهوم «امن» در قرآن و سنت برمى‏شمارد كه از آن جمله است:
1. عدم خوف؛ براى مثال مسجدالحرام محل امن - حتى براى كسى كه مستحق مجازاتى است - شمرده شده است، تا اين كه از آن بيرون رود: «فِيهِ آياتٌ بَيِّناتٌ مَقامُ إِبْراهِيمَ وَ مَنْ دَخَلَهُ كانَ آمِناً»(3).
2. تصديق؛ چنان كه در آيه «الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ»(4)؛ ايمان به معنى تصديق است.
3. طمأنينه؛ چنان كه قرآن مى‏گويد: «فَإِنْ خِفْتُمْ فَرِجالاً أَوْ رُكْباناً فَإِذا أَمِنْتُمْ فَاذْكُرُوا اللّهَ كَما عَلَّمَكُمْ ما لَمْ تَكُونُوا تَعْلَمُونَ»(5)؛ يعنى هر گاه از دشمنان خود در امان بوديد و طمأنينه و آرامش داشتيد، آن گونه نماز به جاى آوريد كه به شما آموزش داده شد.
4. عدم خيانت؛ كه يكى از صريح‏ترين معانى واژه «امن» است و اين معنا يكى از مبانى سياست اسلامى است: «إِنَّ اللّهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَماناتِ إِلى‏ أَهْلِها»(6)؛ يعنى اين كه خدا به شما دستور داده است امانت را به اهلش بازگردانيد و در امانت خيانت نكنيد و در سنت شريف «امن» و «خيانت» دو طرف نقيض هستند.
5. پناه دادن؛ چنان كه در قرآن آمده است: «وَ إِنْ أَحَدٌ مِنَ الْمُشْرِكِينَ اسْتَجارَكَ فَأَجِرْهُ حَتّى يَسْمَعَ كَلامَ اللّهِ ثُمَّ أَبْلِغْهُ مَأْمَنَهُ»؛ در اين آيه مفهوم مرادف «امن» يعنى مفهوم «اجاره» (پناه دادن) به كار رفته است.
نويسنده عناصرى را از مفهوم عام «امن» در قرآن و حديث استحصال مى‏كند: عنصر نخست اين كه امنيت گوياى سنتى الهى است، يعنى اين كه خارج از سنت الهى نيست و نعمتى است كه مردم بدان آزموده مى‏شوند. دوم اين كه امنيت حالتى آگاهانه است. سوم اين كه طبيعت امنيت به عنوان احساس يا درك، مستلزم موجود زنده - انسان يا غير انسان - است و از اين رو اسلام تأكيد دارد بر اين كه زندگى انسان و موجودات زنده ديگر كه به تسخير خدمت و منفعت انسان درآمده‏اند در پوشش امنيت قرار گيرد. چهارم اين كه از آنجا كه امنيت حالتى آگاهانه است، اطمينان و عدم توقع ناگوارى در آينده در آن نهفته است. و پنجم اين كه همان گونه كه امنيت هيچ گاه از زمان - حال و آينده - جدا نمى‏شود، از مكان نيز جدا نمى‏گردد و براى درك اهميت اعتبار مكان به عنوان عاملى اساسى در امنيت، بايد به تفسير علت اعطاى صفت «امنيت» به برخى اماكن مقدس كه خدا آن را حرم امن يا سرزمين امن نام نهاده است، توجه كنيم. (ص 45)

دلالت‏هاى سياسى مفهوم امنيت‏

در مبحث دلالت‏هاى سياسى مفهوم امنيت، نويسنده بر آن است كه دلالت‏هاى كلى مفهوم سياسى امنيت، چندان متفاوت از مفهوم لغوى و اصولى آن نيست، يعنى اين جا هم دلالت بر عدم خوف دارد «اما در اين جا، صبغه‏اى خاص مى‏يابد چرا كه مبتنى بر تحقق آرامش (طمأنينه) در همه امورى است كه با ابراز وجود سياسى در جامعه مسلمان مرتبط است. اين آرامش و امنيت با دو امر به هم پيوسته و يكپارچه تحقق مى‏يابد: نخست ايجاد توازن ميان كسى كه قدرت مشروع را در دست دارد و ميان كسى كه به موجب اصل اطاعت [از حاكم‏] در معروف (امور شايسته) به قدرت او گردن مى‏نهد. به اين ترتيب، قدرت (نظام سياسى) تنها براى اعمال حقوق حاكم نمى‏كوشد، بلكه در همان حال به حقوق ملت و فراهم ساختن كانال‏هاى ارتباط ميان آن دو - چه در سطح نظام و چه در سطح حركت و چه در سطح انديشه - نيز ملتزم و متعهد است. دوم: تضمين آرامش و امنيت و قدرت بر رويارويى با حوادث ناگهانى مترقبه و غير مترقبه، بى آن كه اين امر موجب هيچ گونه ناآرامى و اضطرابى در اوضاع حاكم در جامعه سياسى شود. يعنى تضمين امنيت و آمادگى براى اوضاع ناگهانى نبايد منجر به كاهش دامنه امنيت و آرامش مردم شود. (ص 63)
وى پس از ذكر دو امر ياد شده، آن دو را داراى بارهاى دلالتى مهمى براى مفهوم امنيت مى‏داند. اين بارهاى دلالتى مهم عبارتند از: 1. اين كه امنيت به معناى ياد شده از عمران بشرى منفك نيست. 2. اين كه امنيت جوهر سياست شرعى و ماده و مبناى رابطه ميان حاكم و مردم است. 3. اين كه امنيت با رفتار سياسى صادره از سوى حاكم و مردم مرتبط است. 4. اين كه وجود نظام مجازات براى حفظ امنيت در رابطه دو قطب وجود سياسى ضرورى است. 5. اين كه امنيت بخشى از وظايف دولت اسلامى است.

ارتباط امنيت با عمران بشرى از نگره اسلام‏

نويسنده بر آن است كه امنيت از دو جهت با عمران بشرى مرتبط است. نخست اين كه امنيت انگيزه اساسى عمران است و از اين رو انسان را مدنى بالطبع مى‏دانند و دوم اين كه وجود امنيت به شكل‏گيرى قدرت سياسى‏اى مى‏انجامد كه براى متكفل شدن و حراست اين عمران لازم است و از اين رو قدرت، پيش از آن كه نيازى سياسى تلقى شود، نمود ضرورتى اجتماعى است. در باب جهت نخست - به نظر نويسنده - شك نيست كه امنيت با صرف نظر از شكل و ماهيتش يكى از نيروهاى محركه عمران بشرى است. هر چند در انديشه‏هاى سياسى اجتماعى برسر تبيين معناى امنيت منجر به عمران توافق وجود ندارد و پنج نظر متفاوت در اين زمينه وجود دارد:
1. اين كه امنيت مرادف با اشباع يكى از نيازهاى ضرورى انسان است كه وجود انسان بدون آن سامان نمى‏يابد. افلاطون در رأس اين دسته متفكران است كه معتقد است جوامع سياسى در نتيجه نيازهاى بشرى كه اشباع آن جز با تعاون افراد با يكديگر امكان ندارد ظهور مى‏يابند و اين از آن رو است كه انسان كاملى كه قادر به برآوردن همه نيازهاى خود باشد، وجود ندارد و از اين رو ناچار به مبادله توليدات خود با توليدات ديگران است تا همه مؤلفه‏هاى ضرورى زندگى‏اش را به دست آورد وگرنه تباه مى‏شود و از اين جا است كه تخصص و تقسيم كار پديد مى‏آيد به گونه‏اى كه هر كس - تا زمانى كه از برآوردن همه نيازهايش عاجز است - كارى را كه با مواهب طبيعى‏اش سازگار است انجام مى‏دهد.
2. اين كه امنيت مرادف با تحقق سعادت انسانى است و اين نظر را ارسطو پذيرفته است كه نمى‏پذيرد انسان جز در جامعه سياسى زندگى كند وگرنه فوق بشر يا خدا خواهد بود و يا مادون بشر، يعنى حيوان. اگر چه ارسطو انگيزه فطرى را به عنوان مبناى عمران غالب مى‏داند ولى منكر نمى‏شود كه از پس اين انگيزه فطرى تلاش براى تحقق سعادت به عنوان هدف نهايى مطلق فرد جريان دارد، در حالى كه فارابى سعادت اخروى و نه تنها سعادت دنيوى را هدف قرار مى‏دهد.
3. اين كه امنيتِ محرك عمران بشرى مرادف پاسخ مثبت گفتن به سائقه‏هاى فطرى و هماهنگى با آن است و چنين فطرتى را خدا در نفس بشرى غرس كرده است، ماوردى در رأس اين دسته از متفكران قرار دارد. از نظر وى فطرت از سه جهت امنيت انسان را محقق مى‏كند: از يك سو انسان نيازمندتر از حيوان است و استعانت او از ديگران صنعتى ملازم طبع و خلقتى لازم در جوهر او است. از سوى ديگر كثرت نيازهاى انسان و بروز ناتوانى انسان نعمت و لطفى براى او است، زيرا ذلت نياز و خوارى ناتوانى او را از طغيان و سركشى باز مى‏دارند، چون سركشى در صورت استغنا در طبع آدمى جا خوش مى‏كند اما وجه سوم اين است كه مقتضاى فطرت و نوع متفاوت آفرينش او سبب شده تا او با ديگر انسان‏ها بر يارى يكديگر تعاون كنند و به سبب نياز به هم مرتبط شوند.
4. نظر چهارم امنيت منجر به عمران بشرى را مرادف مفهوم مصلحت به معناى فراگير آن قرار مى‏دهد و اين بر اساس نياز انسان‏ها به يكديگر است. اين نظر ابن تيميه است كه «ولايت امر» مردم را از بزرگ‏ترين واجبات دين و بلكه قيام دين را منوط بدان مى‏داند، زيرا مصلحت بنى‏آدم جز با اجتماع آنان با يكديگر سامان نمى‏يابد و هر اجتماعى نيازمند رأسى است.
5. نظر پنجم نظر ابن خلدون است كه نظر ماوردى و ابن تيميه به فهم تحليل او از اساس برپايى جامعه سياسى كمك مى‏كند و اگر سر برآوردن جامعه سياسى در انديشه ابن خلدون نشانه نيازى طبيعى و ارگانيك و كاركردى است، امنيت، تداوم تأكيد اين نياز است. مى‏توان گفت كه ابن خلدون پيشگام قرار دادن تعاون براى دفع تجاوز انسان يا حيوان به انسان به عنوان يكى از معانى امنيت است. (صص 66 - 64)

امنيت؛ گوهر سياست شرعى‏

از نظر نويسنده وصف سياست به شرعى به عنوان تمييز و تمايز آن از مفهوم اثبات‏گرايانه سياست (Politics) است و منظور از آن سياستى است كه مفهوم و ارزش‏ها و غايات و موضوع آن به وسيله شرع انضباط يافته است. وى با ملاحظه ابعاد مفهومى سياست شرعى كه در حقيقت تحقق منافع و مصالح جامعه سياسى است به پيوند آن با امنيت و جايگاه مركزى امنيت در سياست شرعى توجه مى‏دهد. وى مى‏گويد: مضمون سياست شرعى اين است كه اين سياست كنشى تدبيرى است، نه فقط از آن رو كه تدبير يكى از معانى لغوى آن است، بلكه همچنين براى اين كه معناى اقدام به مصلحت مقتضى برنامه‏ريزى است و حقيقت ديگرى كه وى بدان اشاره مى‏كند اين است كه سياست شرعى شامل همه عرصه‏هاى حيات است. اما در پاسخ به اين كه چگونه امنيت، جوهر سياست شرعى را تشكيل مى‏دهد؟ نويسنده پاسخ مى‏دهد كه مظاهر متعددى نشان مى‏دهد كه جوهر سياست شرعى، امنيت است:
1 سياست شرعى از راه تركيب ميان مبانى اصلى - يعنى آفريدگار به عنوان مدبّر و سياستگذار هستى به لحاظ ربوبيت و الوهيت خود و دين الهى به عنوان عنصر تشريعى و انسان به عنوان موجودى مادى و هم‏آغوش با دين براى اجراى اراده خدا، و اهداف به عنوان مقاصد تلاش انسان - بهترين تضمين تحقق امنيت در حيات انسان است، زيرا سياستى كه مبتنى بر اين مبانى باشد انسان را مديريت و تدبير مى‏نمايد و به زندگى‏اى پاك رهنمون مى‏شود.
2. از آن جا كه سياست شرعى زندگى را بر مبناى استوارى و اعتدال سامان مى‏بخشد، اجازه برترى‏يابى باطل و رواج فسادبرانگيزى را نمى‏دهد و در سايه چنين سياستى منزلت والاى اجتماعى از آن كسانى است كه در پى برترى‏جويى و فساد در روى زمين نيستند.
3. عدالت برآمده از سياست شرعى همان امنيت است و اين امنيت هم نتيجه چنان سياستى است و هم موجب قوام آن.
4. سياست شرعى مقتضى نفى سلطه هيچ كس بر هيچ كس است و هيچ كس حق ندارد مدعى سلطه بر كس ديگرى شود و يا سلطه ديگرى را تحمل كند زيرا چنين سلطه‏اى تنها از آن خدا است و خلاصه سخن اين كه سياست شرعى از آن رو كه انسان را از همه سلطه‏ها - جز سلطه شرع - مى‏رهاند، ضامن امنيت او است. (ص 70 - 68)

ضرورت امنيت براى رفتار سياسى‏

نويسنده رفتار سياسى را داراى چهار عنصر مى‏داند:
1. انسان حاكم و محكوم به عنوان محور وجود سياسى.
2. موضع سياسى كه انگيزه و شكوفاننده رفتار سياسى است. موضع سياسى به مثابه هشدار سياسى‏اى است كه به سبب اختلاف نگره حكومت كننده و حكومت شونده نوعى عدم توازن را ميان آن دو پديد مى‏آورد و جوهره زندگى سياسى هم همين است.
3. تصور خروج از اين حالت بحرانى كه خروج از اين حالت محور تعامل دو طرف رابطه سياسى با موضع سياسى است و توافق نگره دو طرف براى برون‏شد از اين وضع به اين بحران پايان مى‏بخشد و تضاد نگره دو طرف نسبت به تشديد حالت بحرانى هشدار مى‏دهد.
4. عنصر چهارم ابزارهايى است كه گوياى رفتار است و انگاره تعامل با موضع با همه ارزش‏ها و اهدافش را به زبان واقعيت زنده متناسب با آنچه كه مورد اجماع اعضاى جامعه سياسى است، منتقل مى‏كند. (ص 71 - 70)
نويسنده مفهوم امنيت را از ديدگاه اسلام با عناصر چهارگانه ياد شده مرتبط مى‏بيند؛ به اين ترتيب كه اسلام چهارچوب تعامل دو طرف روابط را در حقوق و تكاليف، مشخص كرده است و از سوى ديگر تعامل با موضع سياسى در صورت خروج از دايره مقاصد شريعت از ديدگاه اسلام بى‏ارزش است و از اين اصل دو نتيجه متفرع است: يكى اين كه رفتار سياسى بايد از طريق كانال‏هاى شرعى مورد رضايت وجدان جمعى مسلمانان ابراز شود و ديگرى اين كه از ديدگاه اسلام رفتار سياسى نبايد بر مبناى اصل «هدف وسيله را توجيه مى‏كند» بروز يابد.

مشروعيت مجازات براى حفظ امنيت‏

تحقق آرامش و استقرار و طمأنينه به تنهايى كافى نيست و بايد موانعى براى خروج از اين حالت پديد آورد و آن مقررات جزائى است. اما اين مقررات جزائى اصول و مبانى‏اى در شريعت اسلام دارد كه به اختصار - از ديدگاه نويسنده - چنين است:
1. مجازات بايد بازدارنده باشد.
2. حد و مرز مجازات بايد متناسب با نياز و مصلحت جامعه باشد و اگر مصلحت جامعه در تخفيف مجازات باشد بايد چنين عمل كرد.
3. اگر حفاظت از جامعه در برابر شرّ مجرم مقتضى حذف يا حبس او از جامعه باشد در صورتى كه او از راه كج باز نگردد و پشيمان نشود بايد چنين با او رفتار كرد.
4. هر مجازاتى كه به صلاح افراد و حراست از جامعه بينجامد مجازاتى مشروع است و نبايد بر مجازات معينى اكتفا كرد.
5. تأديب و تنبيه مجرم به معناى انتقام نيست بلكه به معناى تلاش براى اصلاح او است. (ص 73 - 72)

دلالت‏هاى مفهوم امنيت در تجربه سياسى‏

در اين مبحث، نويسنده مهم‏ترين نشانه‏هاى تحول دلالت مفهوم امنيت از خلال پويايى تجربه سياسى در دوره زمانى مورد نظر اين پژوهش را كشف مى‏كند. نويسنده مهم‏ترين حوادث و پديده‏هاى مؤثر در شفافيت و ساختار مفهوم امنيت را در پيش از عصر نبوت از اين قرار مى‏داند:
1. ايمان به عقايد فاسد (پرستش بتان)؛
2. سبك ارزش‏هاى حاكم؛
3. سياست اجاره (پناه‏دهى)؛
4. سياست هم‏قسمى (حلف)؛
5. سياست جنگ.
اما در عصر نبوت مهم‏ترين حوادث و پديده‏هاى مؤثر بر مفهوم امنيت از اين قرارند:
1. سياست تعامل با جامعه (تدريجى بودن دعوت از مرحله سرى و خانوادگى و... تا هجرت)؛
2. تشكيل دولت در داخل مدينه (امضاى پيمان ميان مهاجرين و انصار، ساختن مسجد، پيمان برادرى ميان اعضاى جامعه سياسى، آماده‏سازى ساز و برگ جنگ)؛
3. سريه‏ها و غزوه‏ها و تحقق امنيت؛
4. تواناسازى دعوت و تأمين پويايى آن در داخل جامعه؛
5. دشواره موجوديت سياسى و محنت امنيت (شوك خلاء سياسى ناشى از فقدان رهبرى با وفات پيامبر(ص) و خلافت و...).
نويسنده آنگاه به بحث از امنيت و تجربه عصر خلافت راشده مى‏پردازد و از بعد امنيتى به حادثه انتخاب خليفه مى‏پردازد. وى پس از اشاره به تعدد و تباين آراء درباره خليفه پيامبر در سقيفه بنى ساعده متذكر مى‏شود كه خليفه دوم با توجه به اختلافات و نزاع‏ها در سقيفه كه خود شاهد آن بود نمى‏خواست همانند وضع مسلمانان پس از وفات پيامبر(ص) آنان را به حال خود وا گذارد [!!] و از اين رو خليفه پس از خود را انتخاب كرد[!]. (ص 98)

پايه‏هاى سياسى مفهوم امنيت در اسلام‏

نويسنده چهار پايه را براى مفهوم امنيت در اسلام برمى‏شمرد: عقيده، خلافت، امت و قدرت. وى عقيده را مبناى ايده‏آليسم اسلامى مى‏شمارد (ص 109) و امنيت را جوهر ايمان به توحيد مى‏داند. (ص 115) و ميان رويكرد توحيدى با وحدت رويكرد ربط برقرار مى‏كند. (ص 116)
درباره پايه و ركن دوم، يعنى خلافت، نويسنده پس از بيان اهميت جايگاه خلافت و دلالت‏هاى آن و بيان اين كه خلافت مقام پاسخ‏گويى است و طرح مباحثى از اين دست به توضيح پيوند مفهوم خلافت و امنيت مى‏پردازد و اداى وظايف امنيتى را از مهم‏ترين وظايف خليفه مى‏داند. (ص 152)
ركن سوم، يعنى امت، از نظر نويسنده جايگاه مهمى را در تحليل مسأله امنيت دارا است. جوهر امت از نگاه وى وحدت مقصد آن است و مقصد يگانه امت اسلام تحقق عبوديت و عبادت آن نسبت به خدا و سپس دعوت مردم به توحيد است (ص 172) اما درباره اين كه امت چه نقشى در تحقق امنيت دارد، وى بهترين تضمين تحقق امنيت امت را اتصاف آن به اوصاف قرآنى‏اش مانند ميانه بودن و خيرطلبى و ارزش‏گرايى مى‏داند و التزام امت به اصول زير را شرايط تحقق امنيت مى‏شمارد:
1. امر به معروف و نهى از منكر؛
2. فراهم آوردن مجال براى پيشتازى عالمان؛
3. استوارى بنيان اجتماعى امت؛
4. نوسازى دائمى بناى تمدنى (قرار گرفتن امت در سطح عصر و زمانه)؛
5. جهاد امت و مرزدارى.
وى در ادامه با طرح نقيض موارد پنج‏گانه فوق آنها را عوامل به هم خوردن امنيت مى‏شمارد و در مطلب بعدى نمونه‏اى تاريخى از فروپاشى امنيت امت اسلام را ذكر مى‏كند. نمونه‏اى كه وى انتخاب مى‏كند وضعيت نابسامان امنيتى در عصر خلافت على بن ابى‏طالب‏عليه السلام است. وى بر آن است كه اين نمونه نشان مى‏دهد كه سقوط امنيتى جامعه اسلامى معاصر بدون زمينه يا بستر تاريخى نيست و بلكه ريشه‏هاى قديمى دارد. و آثار سياسى آن هنوز گلوى نظام‏هاى سياسى را در بسيارى از كشورهاى اسلامى فشار مى‏دهد. نويسنده نشانه‏هايى را براى نمونه ياد شده ذكر مى‏كند كه عبارتنداز:

الف) خوددارى برخى افراد امت از بيعت براى كمك به قدرت‏

وى مى‏گويد پس از قتل خليفه سوم عثمان بن عفان و مرگ عبدالرحمن بن عوف و عزلت‏گزينى سعد بن مالك از ميان شش تنى كه عمر براى خلافت نامزد كرده بود جز على بن ابى‏طالب و طلحه و زبير كسى باقى نمانده بود. مسلمانان در فضايى على را برگزيدند كه با فضاى انتخاب خلفاى پيشين تفاوت داشت. رابطه ميان پايتخت و اطراف پس از ترور عثمان مختل شده و كسانى كه دست به قتل عثمان زده بودند هيچ باكى از آن نداشتند كه در صورتى كه يكى از ميان خودشان به خلافت نرسد، به تهديد ديگر صحابه به قتل اقدام كنند و صحابه‏اى كه على را به پذيرش خلافت قانع كرده بودند، راه عوامل ترور را براى رسيدن به خلافت بستند. على بن ابى‏طالب كه مى‏دانست بيعت با او براى خلافت در چنين فضايى ممكن است به كسانى فرصت تشكيك در آن را بدهد و از اين رو اصرار داشت كه بيعت با او در ملأ عام و در مسجد انجام شود. زمانى كه بيعت انجام شد برخى از صحابه از انجام بيعت خوددارى كردند. نويسنده كار اينان را به ضرر مصالح امت اسلام مى‏شمارد و وجوهى بر آن ذكر مى‏كند يكى اين كه در آن مقطع تاريخى امت بيش از هر زمان ديگر نيازمند يكدستى و وحدت كلمه بود و دوم اين كه خوددارى از بيعت، موجى از شك و شبهه را در دل برخى از بيعت كنندگان به راه انداخت و اين شبهه را پديد آورد كه اگر آنان كه بيعت نكرده‏اند از اصحاب نخستين پيامبرند، پس چه كسى بيعت كرده است؟

ب) استفاده از گفت و گوى خونين در تعامل ميان امت‏

نويسنده معتقد است كه دو نظر متفاوت درباره تعيين تكليف قاتلان عثمان وجود داشت: گروهى معتقد بودند بايد صبر كرد و پس از تقويت قبضه خلافت و گرفتن زمام امور از دست عناصر فتنه‏گر در داخل مدينه بدان پرداخت ولى گروه دوم كه شمارى از صحابه خاص مانند طلحه و زبير و عايشه در مدينه و معاويه در شام بودند دليلى براى تأخير در قصاص قاتلان نمى‏شناختند. نويسنده سپس به خروج اين سه تن به انگيزه خونخواهى خليفه مقتول - و نه قدرت‏خواهى چنان كه پاره‏اى منابع ذكر كرده‏اند - اشاره مى‏كند و منصفانه مى‏پذيرد كه دليل اصرار معاويه در خونخواهى عثمان، عزل وى از خلافت شام از سوى امام على بوده است و در پايان از نتايج اين برخوردهاى خونين، كه به تعبير وى از دست رفتن نسلى از اصحاب فقه و علم و در مقابل آن ظهور كسانى كه هيچ سابقه‏اى در علم و فقه نداشتند مانند عبداللَّه بن سبأ يهودى، كه از او به عنوان سرفتنه ياد مى‏كند، ابراز تأسف مى‏كند.(ص 194)

ج) شكست تلاش‏هاى صلح‏طلبانه ميان فرزندان امت‏

نويسنده به تلاش‏هاى صلح‏طلبانه و در رأس آن ماجراى حكميت اشاره و نظر محمد سليم العوا - نويسنده و حقوقدان مصرى - را ذكر مى‏كند كه معتقد است موضوع حكميت ميان على و معاويه حل مسأله اختلافى (تعيين تكليف قاتلان خليفه) بود و نه تعيين تكليف اصل خلافت. اما نويسنده نظر سليم العوا را نمى‏پذيرد.

د) تعطيل جريان فتوحات اسلامى‏

وى معتقد است توقف جريان فتوحات اسلامى فرصت مناسبى به احزاب سركش داد تا بر خلافت شورش كنند، در حالى كه معاويه پس از تثبيت اوضاع خود در شام، لشكر خود را به برخى مناطق اطراف خلافت فرستاد و خط فتوحات را ادامه داد. (ص 196)

قدرت و امنيت‏

در اين مبحث نويسنده مفهوم قدرت (القوّة) را به عنوان مفهومى كه امنيت غير قابل تفكيك از آن است، مورد مطالعه قرار داده است. وى مفهوم قدرت را يكى از مفاهيم اساسى فقه سياسى مى‏داند. وى در اين مبحث ابتدا حقيقت و دلالت‏هاى مفهوم قدرت در اسلام را بررسى كرده و دلالت‏هايى براى آن برمى‏شمرد: 1. اين كه قدرت پديده‏اى اجتماعى است. از نگاه نويسنده اعتبار قدرت به عنوان پديده‏اى اجتماعى در اسلام چند سبب دارد: الف) اين كه قدرت از مستلزمات رهبرى امت يا خليفه است كه همراه با نامزدى او براى به دست گرفتن زمام قدرت و انتخابش بدين منصب و استمرار آن لحاظ مى‏گردد. ب) اين كه اداى رسالت استخلاف به طور عام يا سياست به طور خاص و لوازم آن‏ها مستلزم توانايى است و در غياب قدرت و توانايى تحقق نمى‏پذيرند. 2. وحدت منشأ الهى قدرت و اين كه قدرت در ترازوى اسلام حقيقتاً ارزشى ندارد جز اين كه آغاز و انجام آن به خدا منتسب دانسته شود. 3. اين كه قدرت مستلزم آماده كردن ساز و برگ است.

كاربست قدرت در تحقق امنيت‏

نويسنده بر آن است كه امنيت در جامعه سياسى بدون پشتوانه قدرتى كه انديشه و حركت و نظمش را كمك و خطر تهديدها و تهاجم‏ها را از آن دفع كند، تحقق نخواهد يافت و قدرت در نظام زندگى در اسلام بر ضد هر متجاوز يا هر تلاش تجاوز گرايانه‏اى در هر بعد از ابعاد به كار گرفته مى‏شود. مهم اين است كه صفت عداوت نسبت به ارزش‏هاى اسلام و مسير اسلام در جامعه اسلامى تحقق يابد تا اقتضاى استخدام قدرت براى دفع آن را داشته باشد. نويسنده به شمارى از قالب‏ها و عرصه‏هايى اشاره مى‏كند كه كاربست قدرت در تحقق امنيت در آنها به وضوح نمايان است:

الف) يقين به قدرت خدا و تضمين امنيت‏

اين كه انسان مسلمان با تأمل در حقائق و معانى و آموزه‏هاى وحيانى‏اش كه قدرت محض را منتسب به خدا مى‏كند و با تأمل در سنن الهى و سرنوشت امت‏ها به اين يقين دست مى‏يابد كه در سايه تمسك به دينش، امنيت و آرامش ملازم همه زندگى‏اش خواهد بود، زيرا به قدرت عادلانه خدا دلگرم است و آن را بهترين ضامن تحقق امنيت خواهد يافت. يقين يافتن به اين قدرت امنيت‏بخش مقتضى درك حقائق پنج‏گانه زير است: اين كه اولاً اين قدرت نه ناتوان است و نه سست و ثانياً اين قدرت، كافى و كامل است و نقص در آن راه ندارد و ثالثاً غالب و رقيب‏ناپذير است و رابعاً غلبه و نصر شروطى دارد كه يكى از آنها طلب نصر است و ديگرى اطمينان و اعتماد به تحقق آن و اين كه نصر، مسبوق به يارى دين خدا است و هيچ چيزى جايگزين نصر الهى نيست. و خامساً اين قدرت انقطاع‏ناپذير است و دچار تحول و تقلب احوال نمى‏شود. (ص 29 - 208)

ب) قدرت و سنت دخالت الهى براى تحقق امنيت‏

دخالت الهى براى يارى‏رسانى به مؤمنان از دو طريق غير مستقيم - يعنى از راه سنن و قوانين - و مستقيم كه در آن نقش اراده الهى فوق سنن و قوانين تجلى مى‏يابد، صورت مى‏گيرد. قرآن كريم تصريح مى‏كند كه سربازان آسمان‏ها و زمين از آن خدايند.

ج) قدرت به مثابه پشتوانه تحقق وظائف خلافت (حكومت)

نويسنده يادآور مى‏شود كه تقريباً همه علما و فقهاى سياسى اساسى‏ترين شرط خليفه يا حاكم اسلامى را دارا بودن قدرت دانسته‏اند. يعنى خليفه بايد از حواس و بدن و فكر و عقيده و كنش قوى برخوردار باشد. وى براى اين كه اين قدرت از كاركرد پشتوانگى براى تحقق وظايف خلافت خارج نشود شرايطى را ذكر مى‏كند، از جمله اين كه اين قدرت در ركاب دين و حافظ آن باشد؛ رعايت اعتدال را ميان اقتدار و تسامح و سخت‏گيرى و نرم‏خويى بنمايد و اين كه در كنار مدارا، گذشت را هم پيشه كند. (ص 212)

د) قدرت و بازدارندگى‏

قرآن مسلمانان را به آماده‏سازى ساز و برگ براى دفع خطر احتمالى دشمنان دستور داده و از آنان خواسته از اين راه دشمنان خدا و دشمنان خودشان را بترسانند و تحقق اين حالت مستلزم قدرت است. (ص 213)

ه ) قدرت و امر به معروف و نهى از منكر

نويسنده بر آن است كه رابطه تعاملى مداومى ميان نقش قدرت و نقش اصل امر به معروف و نهى از منكر در تحقق امنيت براى جامعه سياسى اسلامى وجود دارد. زيرا پياده كردن اين اصل هم به لحاظ ارزشى آن و هم به لحاظ كاركرد تمدنى‏اش در سطوح مختلف، مستلزم قدرت و توانايى است. (ص 215)

نمونه قرآنى استخدام قدرت در جهت تحقق امنيت‏

نمونه قرآنى كه وى برمى‏گزيند، ذو القرنين است. علت انتخاب ذو القرنين اين است كه وى از كسانى است كه در عين برخوردارى از عنصر ايمان، از قدرت و مكنت و سلطنت هم بهره‏مند بود و مى‏تواند الگوى رهبران مسلمان در هر زمان و مكان باشد و هم او الگوى استخدام قدرت در جهت نصرت مستضعفان و رهاندن آنان از سركوب ستمگران است. وى پس از اشاره به التزام ايمانى ذو القرنين و ماهيت قدرت او، كه در حقيقت امانتى الهى بود، به جايگاه قدرت در فراهم آوردن امنيت لازم براى ترويج دعوت و نقش قدرت در فراهم آوردن امنيت زندگى مستضعفان اشاره مى‏كند. (ص 229)

فصل سوم: التزام امنيت به ارزش‏هاى سياسى اسلام‏

به باور نويسنده امنيت در اسلام مبتنى بر عقيده و ارزش‏هاى سياسى اسلامى است و از سوى ديگر در دل مصالح شرعى مندرج است. اما حقيقت و دلالت‏هاى ارزش‏هاى سياسى اسلامى كدام است؟ نويسنده پاسخ مى‏دهد از آن جا كه جوهر دين اسلام، ارزش‏ها هستند معناى اين سخن آن است كه هر صفتى كه به اين ارزش‏ها متصل شود هيچ گاه از آن جدا نخواهد شد و مهم‏ترين دلالت‏هايى را كه به فهم حقيقت كلى اين ارزش‏ها و فهم حقيقت بعد سياسى آن كمك مى‏كند چنين برمى‏شمارد:

مبحث اول: توحيد، اساس ارزش‏ها

اول: نويسنده ابتناى ارزش‏ها بر مبنايى عقيدتى را سبب محوريت آن براى التزام سياسى حاكم اسلامى و مردم مسلمان مى‏داند و نيز رابطه اين دو با غير مسلمان مقيم در سرزمين اسلامى را بر مبناى عقيده مى‏داند. (ص 236)
دوم: اين كه اين ارزش‏ها اخلاقى‏اند و در اسلام بر خلاف مكاتب مادى كه ارزش‏هاى سياسى انسان ضرورتاً ارزش‏هاى اخلاقى نيستند، ارزش‏هاى سياسى اخلاقى، توحيدى، تعبدى و فطرى‏اند، (ص 238)
سوم: اين كه اين ارزش‏ها آرمانى و واقعى‏اند، زيرا از سويى مبتنى بر آرمان‏هاى متعالى‏اند كه ريشه‏اى اعتقادى دارند و از سوى ديگر واقع‏گرايانه‏اند، زيرا مبتنى بر ملاحظه واقعيات خارجى‏اند. (ص 240)
چهارم: اين كه اين ارزش‏ها ميان فرد و جامعه توازن برقرار مى‏كنند و هم فرد را مسئول و مكلف و پاسخگو مى‏دانند و هم به سبب تداوم رابطه متقابل ميان فرد و جامعه، جامعه را هم مسئول تك‏تك افراد مى‏شمارند.
پنجم: اين كه اين ارزش‏ها جامع ثابت و متغيرند. زيرا اگر چه ارزش‏هاى سياسى اسلام، منشأ و منبعى الهى دارند، وجهه‏اى بشرى دارند و اگر چه منشأ مطلقى دارند ولى در اجرا محكوم به نسبيت‏اند (ص 244 - 243).
مطلب بعدى «تلازم امنيت با ارزش‏هاى سياسى» است. تلازم اين دو از آن رو است كه امنيت، حافظ و نگاهبان كارآمدى ارزش‏ها در درون جامعه اسلامى است.
شايد به سبب همين تلازم است كه نويسنده عنوان بعدى را به مسأله ارزش‏هاى سياسى و كنترل ابزارهاى تحقق امنيت اختصاص مى‏دهد. وى مى‏خواهد بگويد اگر چه تحقق امنيت از اهداف حياتى است، اما مطلوبيت آن به معناى اين نيست كه استفاده از هر گونه ابزار و وسيله‏اى جهت تحقق امنيت مجاز باشد و اساساً ابزار و هدف در اسلام از ارزش جدا نيستند و هيچ كدام از آن دو نمى‏توانند ديگرى را توجيه كنند. وى در ادامه به بحث ضرورت‏ها و مبناى فقهى آن يعنى «الضرورات تبيح المحظورات» و نسبت آن با بحث هدف و وسيله اشاره مى‏كند و به اين پرسش پاسخ مى‏گويد كه آيا مباح بودن ممنوعات شرعى در شرايط ضرورت به معناى توجيه شدن وسيله با هدف نيست؟ پاسخ وى چنين است كه قاعده فقهى ياد شده نتيجه التزام ارزشى است و نه نشانه بريدن از آن و سخن گفتن از ضرورت‏ها مرتبط است با بحث رابطه ارزش‏هاى ايمانى با مصالح شرعى كه گاه تدارك آن جز با وسيله‏اى كه چه بسا ممنوع باشد، ممكن نيست. اما اين وسيله هم داراى روندى مشخص و داراى زمينه‏اى شرعى است. (ص 259)
در مطلب بعدى نويسنده به مسأله امنيت و ضرورت تربيت امت بر اساس ارزش‏هاى اسلامى مى‏پردازد و در ذيل آن به دلالت‏هاى مفهوم تربيت و اين كه گزينه ارزشى مبناى تربيت است و روش تربيتى امتداد روش اسلامى فراگير است و سپس ابعاد و عناصر تربيت ارزشى و اهميت تربيت ارزشى در تحقق امنيت پرداخته است.

مبحث دوم: مندرج بودن امنيت در مصالح شرعى‏

وى مفهوم امنيت را متصل با مصالح اساسى‏اى مى‏داند كه علماى امت آنها را موجب قوام حيات بشرى دانسته‏اند: حفظ دين، حفظ نسل، حفظ عقل، حفظ مال و حفظ ناموس. (ص 271)
نويسنده در اين مبحث پنج مطلب را بيان مى‏كند كه به اختصار از پى مى‏آيد:
1. اين كه مصلحت، حقيقتى شرعى است و اين به معناى آن است كه التزام جامعه سياسى به شرع در عين حال التزام به مجموعه مصالحى است كه خدا براى عبادت كنندگان خود خواسته است و معناى ديگر آن اين است كه مراتب مصلحت بايد بر اساس مراتب حكم شرع جارى شود، زيرا مصالح نيز خود به مصالح مباح، مصالح مستحب و مصالح واجب در مقابل مفاسد مكروه و مفاسد حرام تقسيم‏بندى مى‏شوند.
2. اين كه مصلحت، دليل شرعى است. يعنى در اصل اين كه مصلحت به عنوان دليلى فقهى معتبر است، اختلافى وجود ندارد و در قرآن و سنت و اجماع از مصحلت به عنوان دليلى شرعى ياد شده است. اما درباره جايگاه اين دليل و ميزان حجيت آن ميان ديگر ادله شرعى سه نظر متفاوت وجود دارد:
الف) گروهى معتقدند كه شريعت اسلام والاتر از آن است كه با ترازوى مصالح سنجيده شود و اين كه احكام خداى تعالى بر چيزى جز تعبد محض استوار نيست و تلاش براى استخراج حكم و منافع دنيوى از اين احكام صرفاً كارى متكلفانه است كه چيزى را بر دين تحميل مى‏كند كه دين از كشيدن آن سرباز مى‏زند و اساساً براى آن نيامده است. اين نظر محمدسعيد رمضان البوطى است.
ب) گروهى ديگر برآنند كه بايد مصلحت را به عنوان دليلى شرعى بالاتر از مقام نص - يعنى قرآن و سنت - نشاند، زيرا مصلحت قوى‏ترين دليل نص است. طوفى از اصحاب اين رأى است و براى آن سه استدلال ياد كرده است: اول اين كه رعايت مصالح مورد اجماع است در حالى كه اعتبار خود اجماع محل اختلاف است و تمسك به آنچه مورد اتفاق و اجماع است اولويت دارد. دوم اين كه نصوص، مختلف و متعارض‏اند و سبب اختلاف شرعى مذموم خود اين نصوص هستند در حالى كه رعايت مصالح فى نفسه امرى حقيقى است و در آن اختلافى نيست و حتى عامل اتفاق و اجماع است كه شرعاً مطلوب است؛ پس تبعيت از آن اولى است. سوم اين كه در سنت، تعارض نصوص با مصالح در قضاياى فقهى ثابت شده است. طوفى به اين نتيجه مى‏رسد كه دليل رعايت مصالح قوى‏تر از دليل اجماع است.
ج) نظر سوم در باب مصلحت اين است كه مصلحت، دليلى شرعى است، اما بر سر مشخصات اين مصلحت اختلاف دارند. گروهى مصلحتى را معتبر مى‏دانند كه اصلى معين آن را ايجاب مى‏كند ولى مصلحت مرسله و مانند آن از مصالح معارض با دليل معتبر نيست و نمى‏توان بدان تمسك جست؛ اين نظر به جماعتى از شافعيان و جماعتى از متكلمان منسوب است. در مقابل گروه دوم معتقدند كه بايد به مصلحت عمل كرد، اگر چه اصل معينى آن را ايجاب نكند، اما به شرط آن كه اين گونه مصلحت با مصالح مورد اجماع، مشابهتى داشته باشد. (ص 275 - 274)
3. اين كه حقيقت شرعى، حقيقتى مبتنى بر ارزش‏ها است، زيرا مقصد و هدف عام شريعت مقصد و هدفى ارزشى و مبتنى بر مصلحت است كه همان «حفظ نظام امت و استمرار صلاح و مصلحت آن است». (ص 276)
4. اين كه مصلحت شرعى، جوهر سياست شرعى است، زيرا مبنا و اساس سياست شرعى چيزى جز اقدام به تأمين مصالح مسلمانان نيست و ابتناى سياست شرعى بر مصالح از دو جهت است: از يك جهت در حوزه آنچه كه نص و اجماع و قياسى درباره آن وجود دارد و سياست شرعى به آن ملتزم است و نسبت بدان بى‏طرف نيست، زيرا از مبناى شرعى محكمى برخوردار است و برخى فقها به اين حوزه، حوزه فقه سياسى عام ثابت مى‏گويند، و جهت دوم در حوزه آنچه كه نص و اجماع قاطعى درباره آن وجود ندارد و سياست‏هاى قانونگذارى آن را پى‏ريزى مى‏كنند و سياست شرعى در اين حوزه داراى گستره‏اى است اگر چه غير مطلق، زيرا مبتنى بر مصالح است. (ص 277)
5. اين كه تصرف حاكم نسبت به امور مردم، منوط به التزام به مصالح شرعى است؛ زيرا اگر برپا داشتن دين چنان اهميتى دارد كه هدف حكومت اسلامى شمرده مى‏شود، تحقق مصالح حكومت شوندگان در جامعه اسلامى، جايگاهى از اهميت دارد كه از برپا داشتن دين كمتر نيست. (ص 278)

امنيت و اقسام مصلحت شرعى‏

نويسنده يادآور مى‏شود كه اجتهادات علما در مسأله تقسيم مصالح شرعى بسيار متكثر و متعدد است و هر كدام از نگره و انگاره‏اى خاص بدان نگريسته‏اند و البته برخى تقسيم‏بندى‏ها با يكديگر هم افق و به هم نزديك است. از ميان اين تقسيم‏بندى‏ها نويسنده به پنج گونه از آنها اشاره مى‏كند.
1. تقسيم‏بندى مبتنى بر گواهى شرع بر مصالح؛ جمهور اصوليان مصلحت را به سه دسته تقسيم كرده‏اند:
الف) مصلحتى كه شرع با صدور اصلى كه بر نوع مصلحت يا جنس آن دلالت مى‏كند بر اعتبار آن گواهى داده است.
ب) مصلحتى كه شرع بر بطلان آن گواهى داده است.
ج) مصلحتى كه شرع نه بر بطلان و نه بر اعتبار آن گواهى نداده است و اينها مصالح مرسله‏اند.
2. برخى ديگر از اصوليان مصلحت را به دو دسته تقسيم كرده‏اند:
الف) مصلحت منصوص يا مورد اجماع كه همان مصلحت معتبر است.
ب) مصلحت متعارض با نص يا اجماع؛
ج) مصلحت غير متعارض با نص يا اجماع كه همان مصالح مرسله است. (ص 280)
3. تقسيم‏بندى مبتنى بر معيار قدرت ذاتى مصالح كه به موجب آن مصالح به ضرورى، نيازى و تحسينى (تجملى) تقسيم مى‏شود. اين تقسيم‏بندى در شناخت مقصود شارع از حكم شرعى كمك مى‏كند. (ص 281)
4. تقسيم‏بندى مبتنى بر معيار تعلق مصالح به عموم امت يا گروه‏هايى از امت و يا افراد آن. به موجب اين تقسيم‏بندى، مصالح به كلى و جزئى تقسيم مى‏شود. مصالح كلى مصالح عامه امت را در بر مى‏گيرد، مانند حفاظت از مرزها و اراضى و حفظ جماعت مسلمين از تفرقه و حفظ دين از زوال و مانند آن و مصالح جزئى، مصالح افراد را در بر مى‏گيرد. (ص 281)
اين تقسيم‏بندى از آن رو اهميت دارد كه در بيان نوع مصلحت و ترجيح ميان مصالح متعارض مى‏توان بدان استناد كرد.
5. تقسيم‏بندى مبتنى بر معيار ثابت و متغير كه به موجب آن مصالح به دو دسته تقسيم مى‏شود:
الف) مصالح ثابت و پايدار در بستر زمان؛
ب) مصالح متغير بنا به تغيير زمان و محيط و اشخاص.
مصالح امنيتى و ارزش‏ها
در مبحث سوم نويسنده ارزش‏ها و مصالح شرعى را از خلال برخى تجربه‏هاى سياسى مطالعه مى‏كند. وى از پاره‏اى اقدامات خليفه اول و دوم در تغيير احكام با لحاظ اوضاع و شرايط متفاوت ياد مى‏كند. براى مثال از اقدام ابوبكر در الغاى سهم «مؤلفة قلوبهم» از مصارف زكات ياد مى‏كند و براى آن نظريه‏پردازى مى‏كند. وى بر آن است زمانى كه روشن شد كه ديگر اسلام و مسلمانان نيازى به جلب قلوب اهل كتاب ندارند و خدا مسلمانان را توانا گردانده است، ابوبكر تصميم گرفت چنين هزينه‏اى را متوقف كند. وى معتقد است ابوبكر، اساساً حكم شرعى سهم مؤلفة قلوبهم را لغو نكرد بلكه با ملاحظه اوضاع و احوال آن را متوقف كرد. نويسنده به اين ترتيب مى‏كوشد نقش ملاحظات و مصالح امنيتى را در قبض و بسط احكام شرعى نشان دهد.

باب دوم: ساختار اجرائى مفهوم امنيت‏

نيمه دوم كتاب به بررسى ساختار اجرائى مفهوم امنيت مى‏پردازد. باب اول كتاب كه تقريباً نصف كتاب را به خود اختصاص داد به مطالعه ضوابط ارزشى و آرمانى حركت امنيت‏بخش مى‏پرداخت و در تعامل با نص بود. اما باب دوم كتاب در تعامل با واقعيت است و در فضاى انتزاعى و تصور نظرى قرار ندارد. ساختار فكرى امنيت ريشه در ارزش‏ها داشت و ساختار اجرايى (حركتى) ريشه در واقعيت، و يا به عبارت دقيق‏تر نظر به انسانى دارد كه در درون اين واقعيت زندگى مى‏كند. (ص 333)
فصل اول: امنيت و تعاملات داخلى‏
در اين فصل نويسنده به بررسى مبادى و رويّه‏هاى امنيت در تعامل داخلى و مهم‏ترين منابع تهديد امنيت و ابزارهاى رويارويى با منابع داخلى تهديد امنيت مى‏پردازد.
اصول امنيت داخلى‏
نويسنده معتقد است تحقق امنيت در جامعه سياسى اسلامى مبتنى بر مجموعه‏اى از مبادى است كه از آبشخور اصول وحيانى و تجربه سياسى مسلمانان به ويژه در عصر نبوى و عصر خلافت راشده سيراب مى‏شود و وجود اين مبادى به معناى قرار دادن مانع در برابر تحقق امنيت داخلى نيست بلكه اين مبادى، مجموعه حدودى است كه جريان امنيت بر مبناى آن شكل مى‏گيرد.
در اين مبحث اصول و مبادى امنيت در تعاملات داخلى چنين برشمرده شده است:
الف) استمرار مشروعيت قدرت؛ زيرا قدرت ضامن اساسى امنيت است؛ نه تنها از آن رو كه ضرورتى اجتماعى است كه جامعه بدون وجود آن سامان نمى‏پذيرد، بلكه همچنين از آن رو كه قدرت، مجموعه‏اى از وظائف استخلافى لازم براى رشد و نوسازى را انجام مى‏دهد و كارآمدى قدرت در اداى اين وظائف منوط به مشروعيت متوليان قدرت است و اين مشروعيت در سه بعد نامزدى براى قدرت و شكل و ساز و كار رسيدن به قدرت و استمرار مشروعيت پس از به دست گرفتن آن قابل طرح و مطالعه است.
ب) ضرورت تفقد (احوال‏جويى) امت؛ و اين كه شؤون وظايف خلافت و حكومت سامان نمى‏يابد مگر اين كه متوليان قدرت از حال و وضع مردم مطلع شوند و بى‏خبر از اوضاعشان نباشند و با آنان همدردى كنند.
ج) تحول دائمى چارچوب نظم امنيتى؛
پويايى تعاملات جهت تحقق امنيت، مستقل از چارچوب سازمانى اجراى سياست‏ها و تصميمات امنيتى نيست، اما چارچوب سازمانى به عنوان وسيله مطلوب است و نه هدف؛ زيرا سازمان و نظمى كه در شريعت به تفصيل بيان شده و يا اجتهاد فقهى بشرى تبيين مى‏كند، براى امت حكم هدف و مقصد را ندارد، بلكه وسائل و ابزارهايى براى تحقق مقاصد شريعت‏اند. (ص 354)
مبادى كلى پويايى اين چارچوب سازمانى از ديدگاه نويسنده عبارت است از:
1. شمول كه برآمده از ماهيت شريعت اسلامى است كه نظمى فراگير براى تمام شؤون زندگى تدوين كرده است.
2. ب) قدرت برهمسازى با واقعيت؛
3. يكپارچگى دستاوردها و مكمل بودن اقداماتى كه ناشى از تنوع تخصص‏ها و وظايف است.
4. گشودگى تمدنى به روى دستاوردها و تجارب ديگران و اخذ هر آنچه كه در پى‏ريزى نظم سازمانى‏اشان مفيد است، اگر چه ابداع ديگران بوده باشد.
5. محوريت نقش مسجد؛ زيرا امنيت جامعه اسلامى از مسجد آغاز مى‏شود و آرامش و طمأنينه از مسجد منتشر مى‏شود و زمانى كه انسان مسلمان از مسجد خارج مى‏شود، مسجد بر او حكم مى‏كند كه با عمل مثبت و امر به معروف و نهى از منكر مايه امنيت ديگران باشد.
د) ملازم بودن امنيت با تمام نقاط دار الاسلام‏
نويسنده، امنيت را مفهوم عقيدتى فراگيرى مى‏داند كه بايد همه دار الاسلام را بدون تفاوت و تبعيض دربر گيرد. اما در تعيين حدود مفهومى دار الاسلام، نويسنده به دو نظر متفاوت و متنازع اشاره مى‏كند:
الف) گروهى مبنا و معيار تقسيم به دار الاسلام و دار الكفر را احكام و نظام‏هاى معمول در يك سرزمين مى‏دانند، كه اگر اين احكام و نظام‏ها برگرفته از اسلام باشد، آن سرزمين، اسلامى است و اگر برآمده از غير اسلام باشد، به همان منتسب خواهد بود.
ب) گروهى ديگر نظر به امنيت مسلمانان در يك سرزمين دارند، كه اگر انسان مسلمان در سرزمينى از امنيت برخوردار باشد، آن جا دار الاسلام است و اگر در آن جا از امنيت برخوردار نباشد، آن جا دار الحرب است. اين رأى ابو حنيفه است كه مى‏گويد:
«مقصود از اضافه كلمه «دار» به «كلمه اسلام» يا «كفر» عين اسلام و كفر نيست، بلكه مقصود امنيت و خوف است و معناى آن اين است كه اگر مسلمانان داراى امنيت مطلق و كافران در بيم و هراس مطلق باشند آن جا دار الاسلام است و اگر امنيت مطلقاً از آن كافران باشد و مسلمانان در بيم و هراس مطلق به سر برند آن جا دار الكفر است و احكام اساساً مبتنى بر امنيت و بيم هستند و نه اسلام و كفر».

فصل دوم: امنيت و تعاملات خارجى‏

جهت‏گيرى‏هاى امنيتى در درون جامعه مسلمانان متكثر است. پاره‏اى ويژه مسلمانان است و پاره‏اى ديگر مرتبط با غير مسلمانان اهل ذمه و پاره سوم متوجه غير مسلمانان پناه‏جو (مستأمن) و بخش چهارم مربوط به كسانى است كه بدون عقد ذمه يا عقد امان وارد سرزمين مسلمانان شده‏اند.
امنيت مسلمان؛ هر مسلمانى كه در ديار اسلام زندگى مى‏كند، در هر كجاى اين ديار كه باشد، از امنيت برخوردار خواهد بود و فرقى ميان حكومت كننده و حكومت شونده و مرد و زن و آزاد و برده نيست و امنيت، شامل همه زندگى مى‏شود كه از مهم‏ترين ابعاد آن عبارت است از:
1. در امان بودن از زيان و آزار؛
2. در امان بودن از تجسس در امور او و قرار گرفتن در موضع شك و ظن و تهمت.
3. در امان بودن از مورد تفتيش و مؤاخذه واقع شدن به سبب باطن اعمال و امورش.
نويسنده پس از برشمردن ابعاد امنيت در زندگى انسان مسلمان، تأكيد مى‏كند كه براى تأمين امنيت او نبايد از عزت و كرامت و شرافت او هزينه شود. (ص 377)
اما براى تأمين امنيت مسلمانان چه ضمانت‏هايى وجود دارد؟ نويسنده از ميان ضمانت‏هاى متكثرى كه معتقد است براى اين امر وجود دارد و مرتبه و دوام آنها را نابرابر مى‏داند، به دو عنصر اشاره مى‏كند:
الف) ضمانت شريعت كه براى انسان مسلمان امنيت او را در برابر هر گونه تجاوز داخلى و خارجى تضمين كرده است و او بر اساس ايمانى كه به خدا دارد از وعده نصرت الهى برخوردار است.
ب) عامه مسلمانان، كه به حكم ارتباط عقيدتى و پيكره واحدى كه دارند به تأمين امنيت يكديگر كمك مى‏كنند. (ص 381)
پس از اين نويسنده به سراغ غير مسلمانان اهل ذمه، به عنوان نخستين گروه از غير مسلمانانى كه مجاز به اقامت در بلاد مسلمين، بر اساس شروط قراردادى ميان آنان و مسلمانان هستند، مى‏رود. پيشتر ديديم كه نويسنده اجتهادات برخى خلفا را در بعضى موضوعات مانند لغو سهم مؤلفة قلوبهم تأييد و آن را متناسب با شرايط زمانه و وضعيت امنيتى آن روز مى‏داند، اما در موضوع ذمه كه اساساً در روزگار كنونى احكام آن حتى به شكل غير مستقيم هم اجرا نمى‏شود و حتى بسيارى از انديشمندان اهل سنت هم آن را متناسب با دوران پيش از تشكيل دولت - ملت‏هاى جديد دانسته‏اند، اجتهادى به خرج نمى‏دهد و براى آن نظريه‏پردازى مى‏كند. وى پس از تعريف ذمه و تفصيل حكم آن مهم‏ترين مقتضيات امنيت اهل ذمه از سوى مسلمانان را برمى‏شمرد و مصون بودن جان و بهره‏مند شدن از حقوقى مانند آزادى نقل و انتقال در داخل بلاد مسلمين، مصون بودن از تعدى و تجاوز، مصون بودن حريم سكونتى و حق اقامت در هر جاى بلاد اسلامى - به جز حرم (مكه) و حجاز و مانند آن كه فقها تصريح كرده‏اند - را از اين موارد برمى‏شمرد. گذشته از موارد ياد شده، برخوردارى از خدمات عمومى جامعه اسلامى و آزادى كار و كسب و تجارت نيز از حقوق آنان است.
درباره ميزان مشاركت آنان در امور ادارى و سياسى نويسنده مواردى را مستثنا مى‏كند: «عهده‏دار شدن برخى وظايف اساسى كه اركان جامعه سياسى اسلامى را تشكيل مى‏دهد، مانند امامت عظمى (رهبرى)، ولايت بر مرزهاى دولت، ولايت قضائى بر مسلمانان، رهبرى جهاد در راه ترويج دعوت و وظائف مشابه اينها كه در حوزه التزام عقيدتى قرار مى‏گيرد و مرتبط با احكام شريعت است، مختص مسلمانان است و از اين رو چنين وظايفى را نمى‏توان به كسى كه مخالف عقيده و شريعت اسلام است سپرد». (ص 388)
نويسنده به نظر ماوردى اشاره مى‏كند كه عهده‏دار شدن وزارت تنفيذ (امور اجرائى) را براى ذمى جايز مى‏داند ولى بلافاصله مى‏افزايد كه اين نظر اجتهادى ماوردى است و بايد فراتر از آن به مصالح مسلمانان توجه كرد و نمى‏توان باب را چنان به روى غير مسلمان گشود كه مهم‏ترين وظايف عمومى جامعه اسلامى را به دست آنان سپرد.
امنيت اهل ذمه در حكومت اسلامى داراى شرايط و مقتضيات و ويژگى‏هايى است كه به اجمال ذكر مى‏شود:
1. اين كه آنان جزيه بپردازند و جزيه مال معينى است كه از آنان در مقابل حمايت از آنان گرفته مى‏شود.
2. اهل ذمه به شرط پرداخت جزيه وظيفه دفاع از سرزمين اسلامى را ندارند و مسلمانان موظف به دفاع از سرزمين خود و دفاع از اهل ذمه هستند.
3. شواهد تاريخى در عصر خلافت نشان مى‏دهد كه جزيه تنها در مقابل تأمين امنيت و حمايت از اهل ذمه و دفاع از آنان اخذ مى‏شده است.
4. اهل ذمه متعهد به عدم جاسوسى و عدم يارى به غير مسلمانان مى‏شوند.
5. اهل ذمه در مقابل امنيتى كه دريافت مى‏كنند بايد به شعائر و احساسات مسلمانان احترام بگذارند و اعمالى را كه در دين خودشان هم حرام است، مانند زنا و... علناً انجام ندهند و آزادند اعمالى را كه در دين اسلام حرام ولى در دين آنان حلال است، انجام دهند به شرط آن كه به آن تجاهر نكنند. (ص 391)

امنيت پناه‏جويان غير مسلمان‏

پناه‏جوى غير مسلمان كه در اصطلاح فقهى به او «مستأمن» گفته مى‏شود كسى است كه مقيم دار الاسلام نيست ولى از مسلمانان تقاضاى امان مى‏كند تا مدت مشخصى را در سرزمين آنان اقامت كند و قصد اقامت دائمى ندارد.
نويسنده از قول فقها برخى اقسام پناه‏جويان را بر اساس معيارى كه مبناى امنيت در هر قسم قرار گرفته است، چنين نقل مى‏كند.
1. پناه‏جو بنا به حكم عقد امان (امان نامه). اين گونه از پناه‏دهى را مى‏توان فسخ كرد. برخى از فقهاى حنفى متذكر شده‏اند كه نمى‏توان پناه‏جوى حربى را بيش از يك سال در سرزمين مسلمانان پناه داد تا او به جاسوسى عليه آنان اقدام نكند.
2. پناه‏جوى تبعى، مانند خانواده و اموال فردى كه به او پناه داده شده است و امان آنان اثر و نتيجه امان دادن به آن فرد است.
3. پناه‏جو به حكم معامله به مثل، مانند فرستادگان و پيام‏رسانان و بنا به رأى مذهب مالكى و شافعى و حنبلى تاجران نيز از اين قسم هستند، كه اگر غير مسلمان غير ذمى بدون امان وارد سرزمين مسلمانان شود و ادعا كند كه تاجر است و همراه او كالايى باشد كه وى به فروش آن اقدام مى‏كند، ادعاى او پذيرفته و به او امان داده مى‏شود.
4. پناه‏جوى حقيقت‏طلب كه در جست و جوى حقانيت دعوت اسلام آمده است.
مبناى اين قسم آيه 6، سوره توبه است كه مقرر مى‏دارد كسانى كه طلب امان مى‏كنند تا سخن خدا را بشنوند در امان خواهند بود و البته جماعتى از فقها هم اين آيه را به وسيله آيه 4، سوره توبه منسوخ مى‏دانند.
5. پناه‏جو به حكم قرارداد آتش‏بس.
مسأله ديگر اين است كه چه كسانى حق امان دادن دارند؟ نويسنده با استفاده از آراى فقها پاسخ مى‏دهد كه ولى امر (حاكم اسلامى) و ديگر مسلمانان آزاد حق امضاى امان را دارند و برده مسلمان هم طبق مشهور مذاهب چنين حقى را دارد (ص 400)
مقتضيات امان‏دهى به پناه‏جو
به نظر نويسنده، پناه‏جويى كه از مسلمانان امان دريافت كرده است همه حقوقى را كه يك ذمى دارد، دارا است و از امنيت كامل برخوردار است و نمى‏توان پناه‏جو را به دشمنان مسلمانان تسليم كرد و او حق بازگشت به وطن خود را دارد.

تعهدات پناه‏جو

در مقابل امانى كه به پناه‏جو داده مى‏شود او بايد به مواردى ملتزم و متعهد شود كه از آن جمله است: الف) عدم مطالبه هيچ گونه حقوق سياسى، مانند حقوقى كه مسلمان در داخل جامعه خود دارد، زيرا پناه‏جو، بيگانه است و از حق تابعيت بهره‏مند نمى‏شود.
ب) ابزارها و سلاح‏هايى را كه موجب تقويت دشمنان مسلمانان مى‏شود با خود از دار الاسلام خارج نكند.
ج) در امور مسلمانان جاسوسى نكند و در صورت جاسوسى عهد امان (امان‏نامه) او نقض مى‏شود.
د) عدم تجاوز به ديگران در داخل سرزمين مسلمانان، مگر آن كه از روى خطا باشد.
ه ) عدم اقدام به اعمال و رفتارهايى كه موجب تعرض و يا توهين به شعائر و سنت‏هاى مسلمانان باشد.
مهم‏ترين منابع داخلى تهديد امنيت‏
طبيعى است تأمين و تداوم امنيت در جامعه اسلامى مستلزم مقابله با عناصر تهديدزا نسبت به امنيت است و نويسنده مى‏كوشد تا به شمارى از اين منابع - و نه همه آنها - اشاره كند. مهم‏ترين اين منابع عبارتند از: ارتداد، فتنه و سركشى داخلى، بغى و خروج، قطع طريق (راهزنى) و نفاق.

ارتداد

نويسنده از ارتداد به عنوان مقدمه امراض و آفاتى كه دامنگير امنيت فرد و جامعه مسلمان مى‏شود ياد مى‏كند و اين - به نظر وى - از آن رو است كه ارتداد گاه سبب ابتلا به بيمارى خروج از آيين و فقدان هويت اسلامى او مى‏شود و فقدان هويت موجب تهديد امنيت است. حقيقت ارتداد، بازگشت از اسلام و كافر شدن شخص مسلمان است. حقايق فرعى‏اى كه نويسنده از مفهوم ارتداد استحصال مى‏كند چنين است: نخست اين كه ارتداد اصطكاك با تعهد ايمانى دارد و نقض عهد و ميثاق با خدا است و دوم اين كه گوياى تشكيك در عقيده ايمانى است و سوم اين كه با فطرت درست تضاد دارد، زيرا نوعى خروج بر مصلحت و خرسندى به تباهى است. (ص 409)
نويسنده آثار سلبى ارتداد را بر امنيت جامعه مورد توجه قرار مى‏دهد و مواردى از اين آثار را برمى‏شمارد، از جمله اين كه اگر ارتداد به جريانى گروهى تبديل شود آثار ويرانگرى براى اركان اسلام در جامعه اسلامى خواهد داشت، به ويژه آن كه اگر صبغه‏اى سياسى پيدا كند و رهبران آن شورش بر رهبرى مشروع و خروج بر امت و مباح دانستن خون مسلمانان را دنبال كنند. ديگر اين كه ارتداد از حيث دگرگونى واقعى و تحول از ايمان به كفر، دليل يقين نداشتن به مشروعيت جامعه سياسى و يا عقيده آن است و جامعه‏اى كه افراد و گروه‏هايش هر روز به رنگى درآيند و گاه مؤمن و گاه كافر باشند جامعه‏اى است كه نيروهاى عقلى آن معطل و جامعه‏اى متشتت و بى‏هويت و ناامن است. (ص 412)

فتنه و آشوب داخلى‏

دومين منبع تهديد امنيت در داخل به نظر نويسنده فتنه و آشوب و سركشى است. وى انشعاب و انقسام را در دين از نشانه‏هاى خطرناك فتنه مى‏داند و نشانه‏هاى ديگرى هم بر آن مى‏شمرد مانند هواپرستى و قتل و خونريزى و ايجاد ناآرامى و... اما واضح است كه فتنه و آشوب و سركشى بيش از هر چيز امنيت را تهديد مى‏كند ولى توضيح نويسنده براى اين كه انشعاب و انقسام دينى را در كنار قتل و خونريزى و... آورده است كافى به نظر نمى‏رسد آيا نويسنده مى‏خواهد سركوب هر گونه انشعاب دينى را به عنوان وظيفه امنيتى دولت اسلامى در شمار آورد؟ نويسنده صرفاً به آياتى كه تفرقه و پراكندگى را مذموم مى‏شمارد استناد مى‏كند، مانند آيه: «إِنَّ الَّذِينَ فَرَّقُوا دِينَهُمْ وَ كانُوا شِيَعاً» و «مِنَ الَّذِينَ فَرَّقُوا دِينَهُمْ وَ كانُوا شِيَعاً كُلُّ حِزْبٍ بِما لَدَيْهِمْ فَرِحُونَ» و رواياتى مانند: «تفترق امتى على ثلاث و سبعين فرقه كلهم فى النار الّا ملة واحدة». نتيجه‏اى كه از اين سبك و سياق برمى‏آيد اين است كه مذاهب اسلامى بايد يكدست شوند تا يكى از منابع تهديد امنيت داخلى مسلمانان از ميان برود.

بغى (خروج)

از ميان تعاريفى كه نويسنده براى اهل بغى برمى‏شمرد معناى خوارج است؛ همان گروهى كه هر گناهى را كبيره باشد يا صغيره، موجب كفر مى‏دانستند و بر امام عادل خروج كردند و كشتار مسلمانان را مباح شمردند و... .
وى متذكر مى‏شود كه برخى فقها به رغم اختلاف نظر در شيوه رفتار با اهل بغى، ارتداد و راهزنى را از اشكال بغى شمرده‏اند. وى همچنين يادآور مى‏شود كه برخى فقهاى اهل سنت، رفتار معاوية بن ابى‏سفيان در برابر امام على را تحت مفهوم بغى گنجانده‏اند و برهان غالب آنان حديث «تقتل عمار - ابن ياسر فئة باغية» است. و ملاحظه سومى كه وى مطرح مى‏كند اين است كه برخى فقها به گونه‏اى از بغى سخن گفته‏اند كه به مفهوم راهزنى (الحرابه) نزديك‏تر است. از اين رو تفكيك ميان مفهوم بغى و مفاهيم ياد شده بسيار دشوار است.
صور محتمل بغى را نويسنده چنين برمى‏شمرد: 1. بغى مبتنى بر خطاى تفسير بدون اقدام به راهزنى؛ 2. بغى منجر به راهزنى؛ 3. بغى خوارج نسبت به امت، كه همراه با تكفير و كشتار امت است. برخى فقها اين دسته از اهل بغى را تكفير كرده و در زمره مرتدان شمرده‏اند؛ 4. بغى ميان دو طائفه از مسلمانان، كه از اشكال بغى گروهى و جمعى در داخل جامعه مسلمانان است، كه بر اساس آيه 9 سوره حجرات بايد ميان اين دو طائفه آشتى برقرار كرد و در صورتى كه يكى از آن دو تن به صلح ندهد، بايد با آن طائفه پيكار كرد؛ 5. بغى حاكم به معناى استبداد او بر امت.

راهزنى يا ترويج خشونت (حرابه يا محاربه)

راهزنى و يا اعمال خشونت از شايع‏ترين صور تهديد امنيت است. اصطلاح فقهى «حرابه» شامل دهشت‏افكنى و قتل و سلب اموال مى‏شود. زورگيرى مسلحانه، دزدى، آدم‏ربايى و چپاول دارايى‏هاى عمومى از راه خشونت مسلحانه از اشكال ديگر حرابه است.
مهم‏ترين شرايط تحقق راهزنى كه نويسنده بدان‏ها اشاره مى‏كند از اين قرار است:
1. تكليف، بنابراين كودك و مجنون مستثنا هستند و برخى فقها مرد بودن را هم شرط كرده‏اند.
2. داشتن قدرت و ساز و برگ؛ يعنى اين كه سلاح و امكانات كافى براى ايجاد ناامنى و راهزنى داشته باشند و اگر به سنگ و عصا و مانند آن متوسل شوند بنا به نظر برخى فقها محارب و بنا به نظر برخى ديگر غير محاربند.
3. برخى فقها شرط تحقق راهزنى را وقوع آن در منطقه بيابانى و دور از آبادى دانسته‏اند، زيرا در بيابان از آن جهت كه راهى براى كمك‏طلبى وجود ندارد راهزنى بهتر محقق مى‏شود اما در روستا و شهر كمك خواستن آسان‏تر است و چنين كارى در شهر و روستا اگر اتفاق بيفتد عنوان اختلاس بر آن صدق مى‏كند و نه محاربه.
4. علنى بودن راهزنى؛ حنفى‏ها و شافعى‏ها و حنبلى‏ها شرط علنى و آشكارا بودن راهزنى را مطرح كرده‏اند. يعنى به صورت دزدى و مخفيانه نباشد كه آن نهب است و نه قطع طريق. برخى اشكال تهديد امنيت از طريق محاربه را نويسنده چنين برمى‏شمارد:
1. ترساندن و دهشت‏افكنى كه مقصود اصلى محارب تنها ترساندن است و نه تجاوز و تعدى به جان و مال. روشن است كه چنين اقدامى مخلّ امنيت و آرامش جامعه است.
2. گرفتن اموال؛ كه در حقيقت تعدى به يكى از مقاصد شريعت است كه همانا حفظ اموال است.
3. قتل؛ كه تعدى به يكى ديگر از مقاصد شريعت يعنى حفظ نفوس است و كسى كه اقدام به اين كار مى‏كند هم محارب با خدا و رسول است و هم متجاوز به صاحب نفسى كه كشته شده است.
4. در صورت جمع ميان قتل و چپاول اموال، برخى فقها مجازات محارب را شديدتر دانسته‏اند.

نفاق‏

از ديگر منابع داخلى تهديد امنيت، نفاق و تلوّن رفتار در جامعه سياسى است كه به نظر نويسنده از مهم‏ترين عوامل ويرانگر ديوار امنيتى جامعه اسلامى است، به ويژه اين كه نفاق رابطه‏اى درونى ميان منافق و خدا است و ظاهر او دلالت بر اين نوع رابطه نمى‏كند و كشف منافق بسيار دشوار است.
حقيقت نفاق، اخفاى كفر و اظهار ايمان است و اين است سرّ خطرناك‏تر بودن منافق نسبت به مرتد براى امنيت جامعه، زيرا بدون ابراز رفتارهاى دال بر نفاق نمى‏توان درون و ضمير او را شناخت. نويسنده پس از برشمردن مهم‏ترين نشانه‏هاى نفاق مانند كذب و نقض عهد و خيانت و ترغيب به مفاسد و منكرات و بستن راه خدا و... مهم‏ترين اشكال نفاق را چنين برمى‏شمارد:
1. نفاق در دين؛ كه خطرناك‏ترين نوع نفاق است و نفاق اصلى و حقيقى در اسلام همين است.
2. نفاق در تعامل با حاكمان؛ كه به معناى مجيزگويى و تزوير حقائق و چاپلوسى به انگيزه تأمين منافع خاص است. نويسنده حكايتى را نقل مى‏كند كه جالب توجه است: به عبداللَّه بن عمر گفته شد: ما نزد اميران مى‏رويم و چيزى مى‏گوييم و چون بيرون مى‏آييم چيزى ديگر مى‏گوييم. او گفت: ما در عهد پيامبر خدا(ص) اين كار را نفاق مى‏شمرديم.
3. نفاق در تعامل با مردم؛ كه نفاق حاكمانى است كه مصلحت مردم را به مقتضاى سياست شرعى رعايت نمى‏كنند و قول و عملشان با هم متفاوت است و واقعيت را تحريف مى‏كنند.

رفتار غير مسلمانان در جامعه اسلامى‏

از منابع ديگر داخلى تهديد امنيت، رفتار غير مسلمانانى است كه يا اهل ذمه‏اند و يا اجازه اقامت در سرزمين اسلامى را يافته‏اند. زيرا گاه اتفاق مى‏افتد كه تعهدات متقابل ميان مسلمانان و اهل ذمه يا پناه‏جويان از سوى آنان (اهل ذمه و پناه‏جويان) دچار اختلال مى‏شود. وابستگى‏ها و پيوندهاى مذهبى و نژادى‏اشان آنان را به استفاده از فرصت‏هايى براى بر هم زدن استقرار و آرامش جامعه اسلامى و سوء استفاده از فضاى امن و آرامى كه مسلمانان به حكم تعهداتشان بر ايشان فراهم آورده‏اند وا مى‏دارد.
نويسنده مى‏گويد: تجربه سياسى صدر اسلام پرونده‏هاى زيادى را ثبت كرده كه موارد متعدد و بسيارى از اقدامات غير مسلمانان را در داخل جامعه اسلامى نشان مى‏دهد و هشدارى كه نصوص كتاب و سنت درباره نيرنگ‏ها و تباه‏كارى‏هاى آنان به مسلمانان مى‏دهد امرى انتزاعى و خيالى نيست و جامعه اسلامى در عصر نبوت و عصر خلافت راشده زخم‏هاى متعددى از آنان ديده است كه جماعت سياسى اسلامى از پاره‏اى از آنها به سهولت گذر كرده و خروج از برخى ديگر همراه با تقديم قربانى‏هاى زيادى بوده است، زيرا به رغم اين كه رسول خدا(ص) موجوديت دينى آنان را در درون دولت اسلامى به رسميت شناخت و با آنان عهدنامه‏هاى ذمه يا امان امضاء كرد كه موجوديتشان را حفظ مى‏كرد. برخى از آنها - به ويژه يهوديان - جز به تخريب و تباه‏كارى زندگى مسلمانان رضايت ندادند. با طرح پرسش‏هاى بيهوده فراوان از پيامبر(ص) نزاع و جدال به راه انداختند و بارها براى ايجاد اختلاف ميان مهاجران و انصار كوشيدند. (ص 446)

ابزارهاى برخورد با منابع تهديد

نويسنده پس از برشمردن منابع داخلى تهديد امنيت راه‏ها و ابزارهايى را كه در شريعت اسلام براى برخورد با اين منابع پيش‏بينى شده است برمى‏شمرد. مهم‏ترين اين ابزارها عبارتند از: حدود، كشتار، بايكوت كردن، تبعيد و تعزير.
حدود: نويسنده بحث حدود را به عنوان مجازات ارتداد - كه پيش‏تر به عنوان يكى از منابع داخلى تهديد امنيت ذكر كرده - مطرح مى‏كند، حدود، به مجازاتى گفته مى‏شود كه نوع و مقدار و وصف آن از سوى خدا معين شده است، اما نويسنده به جاى استناد به آيات درباره حكم مرتد - كه موضوع بحث است - به آياتى كه درباره حدّ قذف (تهمت حرامزادگى) و سرقت و محاربه و مانند آن است استناد مى‏كند و با اين حال تصريح مى‏كند كه مجازات (حد) مرتدگاه توبه دادن است و گاه قتل؛ ولى به هيچ آيه‏اى استشهاد نمى‏كند.
وى به كاركرد پيشگيرانه حدود توجه مى‏كند و آن را ديوار و سپرِ حفاظ مقاصد شريعت مى‏داند و هر كدام از حدود در حقيقت خادم يكى از مقاصد شريعت است و پس از حدود، قصاص و تعزير، اركان ثابتى براى مجازات متجاوزان فراهم آورده‏اند. (ص 452)
كشتار: به نظر نويسنده مقابله مسلحانه (كشتار) براى تحقق امنيت در داخل جامعه اسلامى در حالات متعددى متصور است: اول: ارتداد فردى و جمعى؛ البته بنا به نظر نويسنده ارتداد فردى و جمعى دو حالت دارد: يكى اين كه آنان پراكنده و متفرق در دار الاسلام زندگى مى‏كنند و داراى دولت و نظام سياسى‏اى كه از آنان حمايت كند، نيستند. در چنين حالتى نياز به پيكار و قتال با آنان نيست، زيرا در دايره اقتدار دولت اسلامى قرار دارند و بايد سبب ارتدادشان را كشف كرد و شبهاتشان را برطرف ساخت تا حق برايشان آشكار شود و به توبه دعوت مى‏شوند كه اگر توبه كردند، پذيرفته مى‏شود و به دامن اسلام برمى‏گردند، وگرنه پيكار با آنان و كشتارشان واجب است. حالت دوم اين است كه آنان جماعت قدرتمندى را در دار الاسلام تشكيل داده باشند به گونه‏اى كه تعامل با آنان جز با جنگ مشكل باشد، اينان اهل دار الرّدّة هستند و تفاوت اهل دار الردة با اهل دار الحرب در چهار وجه است:
1. اين كه آتش‏بس با اهل دار الردة جايز نيست و با اهل دار الحرب جايز است.
2. اين كه مصالحه با مرتدان در مقابل دريافت مالى به شرط بقاى آنان بر ارتدادشان جايز نيست ولى با اهل دار الحرب جايز است.
3. برده گرفتن مرتدان و به كنيزى گرفتن زنانشان جايز نيست ولى درباره اهل دار الحرب جايز است.
4. اموال مرتدان به غنيمت گرفته نمى‏شود ولى اموال اهل دار الحرب به غنيمت گرفته مى‏شود.

محاربه يا راهزنى‏

در حكم قتال (پيكار) با محاربان، سه نظر فقهى در ميان اهل سنت وجود دارد.
الف) اين كه امام (حاكم اسلامى) يا نائب او در پيكار با محاربان، مخير است ميان قتل بدون صليب زدن و يا قتل و صليب زدن و يا قطع يك دست و يك پا به صورت ضربدرى و يا تبعيد آنان.
ب) نظر ديگر اين است كه از ميان محاربان هر كس اهل نظر و تدبير است كشته مى‏شود. و هر كس داراى قدرت است يك دست و يك پايش به صورت ضربدرى قطع مى‏شود و هر كس از اين دو دسته نباشد، از سوى حاكم تعزير و حبس مى‏شود.
ج) نظر سوم اين است كه احكام به تناسب اعمال محاربان متفاوت است؛ مثلاً اگر دست به قتل زد، كشته مى‏شود و اگر هم قتل مرتكب شد و هم اموال را چپاول كرد، به صليب كشيده مى‏شود و شش فرض مجموعاً در اين بخش ذكر شده است. (ص 461)

حالت بغى (شورش) و تجاوز

در صورتى كه هيچ راه مسالمت‏آميزى در مقابله با اين گروه وجود نداشته باشد، جنگ و كشتار راه مقابله با آنان است.

دورى‏گزينى‏

دورى‏گزينى از منابع خطر و تهديد يا هجرت و فرار خود و خانواده از راه‏هاى مقابله با عوامل تهديد و ناآرامى است و اين همان كارى است كه حضرت ابراهيم(ع) در مقابل قوم بت‏پرست خود انجام داد. (ص 465)
تبعيد
راه ديگر مقابله با عناصر تهديد امنيت، تبعيد محارب يا راهزن است و اين يكى از گزينه‏هايى است كه آيه 33 سوره مائده در مجازات محارب بدان فرمان داده است. نويسنده به نظر دكتر محمد سليم العوا تمايل نشان مى‏دهد كه نفى (اوينفون من الارض) امروزه مرادف حبس در داخل كشور محارب است و نه تبعيد به خارج؛ زيرا امروزه تبعيد مجرم و محارب به غالب كشورها غير ممكن است، چون هيچ دولتى نمى‏پذيرد كه نگهبان دولت ديگرى باشد چنان كه تبعيد از يك شهر به شهر ديگر در داخل يك كشور، محارب را بر تكرار جرم كمك مى‏كند و حبس نيز به هر حال نوعى تبعيد (نفى) است. (ص 476)

مقابله با اعمال عداوت‏آميز غير مسلمانان‏

نويسنده در اين بحث به معامله عادلانه مسلمانان با اهل ذمه و پناه‏جويان بر اساس آموزه‏هاى اسلامى اشاره مى‏كند و در ادامه سه روش براى مقابله و برخورد با اعمال نابهنجار آنان ذكر مى‏كند.
1. مجازات مجرمان؛ و فرقى ميان اهل ذمه و پناه‏جويان نيست و هر كس راهزنى كند به مجازات شرعى مى‏رسد و مذاهب اربعه اهل سنت و شيعه اماميه هم متفقاً اجراى حكم بر راهزن را منوط به مسلمان بودنش ندانسته‏اند. و اگر شورش كند در تفصيل مسأله اختلافاتى وجود دارد و در صورت جاسوسى كردن هم گروهى پيمانش را نقض شده مى‏دانند و گروهى ديگر آن جاسوسى كردن را ناقض پيمان نمى‏دانند و... .
2. نقض پيمان با غير مسلمانان؛ در مقابله با برخى خطرها و تهديدات امنيتى غير مسلمانان گاه بهترين راه نقض پيمان است و مثلاً اگر اقدام به شورش كند بنا به نظر مذاهب اربعه و زيديه و شيعه اماميه، پيمان را بايد نقض كرد.
3. سياست كوچ اجبارى دادن؛ گاه چاره اقدامات ناامن كننده غير مسلمانان، كوچ دادن اجبارى آنان به مناطق ديگر در درون بلاد مسلمانان است، چنان كه عمر بن خطاب اهل خيبر را به سبب آزارى كه به برخى مسلمانان رساندند اجباراً كوچ داد.

تعزير

راه ديگر مقابله با تهديدات داخلى امنيت جامعه اجراى تعزير است. تعزير مجازاتى است كه مقدار آن در كتاب خدا مشخص نشده و تعيين ميزان آن با حاكم شرع است.

فصل دوم: امنيت و تعاملات خارجى‏

امنيت در بعد خارجى، به رغم اختلاف عناصر آن با عناصر امنيت داخلى، در حقيقت ادامه آن است. در اين فصل نويسنده مباحثى مانند اصول امنيت در روابط خارجى، رويكردهاى امنيت در تعاملات خارجى و مهم‏ترين منابع خارجى تهديد امنيت را طرح كرده است.

اصول امنيت در تعامل با خارج‏

اصول تحقق امنيت از بعد خارجى براى جامعه اسلامى اهميتى كمتر از بعد داخلى امنيت ندارد و اساساً اين دو بعد، دو روى يك سكه‏اند. اصولى كه نويسنده براى بعد خارجى امنيت برمى‏شمرد عبارتند از:
1. برقرارى رابطه ميان مسلمانان با غير مسلمانان در زمينه ترويج دعوت؛ انگيزه نويسنده از طرح اين مبحث بازنگرى در مقوله رايج درباره رابطه مسلمانان با غير مسلمانان است كه وى معتقد است اين رابطه نه رابطه جنگ است و نه صلح و نبايد قاطعانه تكليف كار را به صورت اثبات يا نفى مشخص كرد، بلكه بايد مسأله را به خاستگاهى كه هر كدام از صلح و جنگ در پشت آن خوابيده‏اند و يا يكى خود را بر ديگرى تحميل مى‏كند كشاند و آن، همان ترويج دعوت به سوى خدا با منطق جهانى بودن آن و تكليف امت به اقدام به ترويج و تبليغ آن است و منطق دعوت جز در فضايى سرشار از حكمت و موعظه نيكو حاكم نمى‏شود:
«ادْعُ إِلى‏ سَبِيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ» و «قُولُوا لِلنّاسِ حُسْناً» و آيات فراوان ديگر كه ابلاغ دعوت به توحيد را به مردم الزام مى‏كند و مردم يا دعوت را مى‏پذيرند و يا آن را رد مى‏كنند و در مقابل تعهداتى كه مى‏دهند بر دين خود مى‏مانند و به اين ترتيب، اصل دعوت، اصلى ثابت و مستقر است كه بر گزينه جنگ و صلح پيشى دارد. (ص 496)
2. دوستى و دورى جستن و حدود حركت براى تحقق امنيت.
نويسنده اين اصل را از آيه «إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ * وَ مَنْ يَتَوَلَّ اللّهَ وَ رَسُولَهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا فَإِنَّ حِزْبَ اللّهِ هُمُ الْغالِبُونَ»، دوستى (ولايت) مقتضى يارى و دشمنى (برائت) مقتضى دورى و جدايى است.
نويسنده در ادامه برخورد نيك با غير مسلمانان را به معنايى غير از دوستى با آنان دانسته و معتقد است رفتار نيك با ديگران از مبانى دعوت اسلام است ولى دوستى (ولايت) چيزى ديگر است يعنى به معناى ارتباط و يارى متقابل و دوستى متقابل است و تنها دوستى با مؤمنان براى مؤمن مجاز است. (ص 505)
3. ضرورت پديد آوردن تعامل ميان مركز قدرت و پيرامون‏
نويسنده آثار مثبت مترتب بر پيوند مركز و پيرامون را برمى‏شمارد و در بعد خارجى يك اثر مهم مترتب به آن را آمادگى جامعه اسلامى براى مقابله با هر گونه تجاوز خارجى مى‏داند و از آن جا كه پيكره جغرافيايى دولت يكپارچه و واحد است، هر حادثه‏اى در يكى از نواحى آن ديگر نواحى را به آن جا متوجه مى‏كند.
مطلب ديگرى كه نويسنده در قالب عنوان مستقلى بدان مى‏پردازد، اين است كه «تكثر ساز و كارها و ابزارهاى روابط خارجى» به معناى قربانى كردن ارزش‏ها نيست. يعنى تدابيرى مانند جهاد و عمل به معاهدات يا تبادل سفرا و فرستادگان و مذاكرات و قراردادهاى همكارى و... بايد بر مبناى مقتضيات توحيد و التزام به روش ارزشى باشد و دولت اسلامى حق ندارد ارزش‏ها را فداى منافع كند، جز در موارد اضطرارى كه چاره‏اى جز قربانى كردن موقت ارزش‏ها وجود ندارد كه آن هم بر اساس قواعد كلى‏اى مانند الضرورات تبيع المحظورات؛ الضرورة تقدر بقدرها و يغتفر فى الوسائل ما لا يغتفر فى المقاصد است. اصل ياد شده همچنين ناظر به اين معنا است كه روابط خارجى دولت اسلامى بايد برآمده از اصول ثابت دينى‏اشان باشد و نه صرفاً واكنش رفتار ديگران و جامعه اسلامى بايد قدرت اداره روابط با ديگران را بدون توسل به ظلم و تجاوز داشته باشد.

رويكردهاى امنيتى در روابط خارجى‏

مبحث دوم «رويكردهاى امنيتى در روابط خارجى» است. در اين مبحث ابتدا نويسنده به ضرورت طرح اين مبحث مى‏پردازد و گذشته از يكپارچگى رويكردهاى امنيتى در سياست داخلى و خارجى، چندين توجيه ديگر را ذكر مى‏كند؛ از جمله اين كه متحرك جامعه اسلامى براى تأمين امنيتش در روابط خارجى نيازمند تأمل فقهى در وضعيت روابط بين‏المللى معاصر است. زيرا اين تحرك در سايه سلطه عرف‏ها و سنت‏هاى قانونى غير دينى از سويى در محاصره ممنوعاتى قرار دارد كه از نگره شرع ممنوع نيستند. براى مثال يارى رساندن به مستضعفان با اصل عدم دخالت در امور داخلى كشورها اصطكاك دارد. از سوى ديگر در محاصره مباحات قانونى‏اى است كه از نگره شرع ممنوع است.
توجيه ديگر نويسنده براى طرح اين مبحث آن است كه پس از تعدد مدعيان عهده‏دارى دفاع از رويه‏هاى خارجى امنيت ديگر مخاطب شرعى اين مسؤوليت چندان مشخص نيست، زيرا نظام‏هاى حكومتى رسمى در بسيارى از كشورها به رغم اختلاف ميان خود مدعى اين حقند و برخى جماعت‏ها و سازمان‏هاى اسلامى هم ادعاى كمترى ندارند.
مهم‏ترين رويه‏ها و رويكردهاى امنيتى در روابط خارجى دولت اسلامى از ديدگاه نويسنده، امنيت دعوت اسلامى، امنيت مرزهاى دولت اسلامى، حمايت از مسلمانان در جوامع غير اسلامى و امنيت سفرا و فرستادگان، و حمايت از مستضعفان است.
دعوت آگاهانه به توحيد، بازتاب هويت امت است و معناى امنيت دعوت اولاً حمايت از منبع دعوت و منع ديگران از اهانت به متوليان دعوت و كنار زدن موانع و مشكلات پيشاروى اين راه است.
مرزدارى و حفظ امنيت مرزها اهميتى بى‏همتا در آموزه‏هاى دفاعى اسلام دارد. نويسنده به حديثى از پيامبر اسلام(ص) استناد مى‏كند كه به حد كافى گويا است: «من شهد عيداً من اعياد المسلمين فى ثغر من ثغر المسلمين كتب اللَّه له من الحسنات عدد كل مشرك و مشركة وراء ظهره»؛ هر كس عيدى از اعياد مسلمانان را در يكى از مناطق مرزى مسلمانان سپرى كند، خدا به شمار هر مشركى كه در پشت سرش قرار دارند، براى او حسنه (پاداش) مى‏نويسد. نويسنده در ادامه ساز و كارهاى دفاع از امنيت مرزها را برمى‏شمرد.
مسأله اقليت‏هاى مسلمان در كشورهاى غير مسلمان به نظر نويسنده مسأله تمام امت اسلام است. نويسنده از زاويه فقه سنتى و اصل هجرت به دار الاسلام به مسأله اقليت‏هاى مسلمان در كشورهاى غير مسلمان مى‏نگرد و تنها از امنيت دو طائفه از اين مسلمانان سخن مى‏گويد: گروهى كه بر آنان واجب است به دار الاسلام كوچ (هجرت) كنند و گروهى كه هجرتشان به دار الاسلام مستحب است. اهتمام به امنيت آنان هم از اين رو است كه مسلمانان در هر كشور غير مسلمانى در حقيقت، ويترين دعوت به اسلام در آن محيط هستند و اسلام از آنان مى‏خواهد تا الگوى زنده عدالت آن به عنوان راه مستقيم الهى باشند.
بحث از مسأله امنيت سفيران و فرستادگان از نظر نويسنده دشوارى‏هاى فراوانى دارد. زيرا جايگاه اين گروه به رغم اهميتى كه در روابط خارجى دارند در مطالعات اسلامى چندان مورد توجه قرار نگرفته است. مهم‏ترين مقتضاى امنيت سفرا و فرستادگان، ضرورت عقد قرارداد امنيت آنان است و در دوره جاهليت و دوره اسلام، فرستادگان و سفرا امنيت داشته‏اند و پيامبر اسلام(ص) به فرستادگان مسيلمه كذاب گفت: «لو لا ان الرّسل لا تقتل لقتلتكما؛ اگر چنين نبود كه فرستادگان كشته نمى‏شوند، شما دو تن را مى‏كشتم». زيرا چاره‏اى جز اين نيست و آنان هم مى‏توانند فرستادگان مسلمانان را بكشند و ديگر امر سفارت، بى‏فايده مى‏بود و اساساً مسأله جنگ يا صلح جز به وسيله اين گروه سامان نمى‏يابد. در ادامه اين مبحث به شرايط تداوم امنيت و عوامل نقض امنيت آنان - به وسيله اعمال ضد امنيتى و مخالف قانون - و لزوم اخراج آنان اشاره شده است.
حمايت از مستضعفان اساساً از رسالت‏هاى اسلام است، زيرا اسلام هيچ گاه به ظلم و ستم رضايت نداده است و به دخالت در مسير يارى مستضعفان فرمان داده است. «ما لَكُمْ لا تُقاتِلُونَ فِي سَبِيلِ اللّهِ وَ الْمُسْتَضْعَفِينَ»؛ «شما را چه شده است كه در راه خدا و مستضعفان پيكار نمى‏كنيد».

مهم‏ترين منابع تهديد امنيت در روابط خارجى‏

نويسنده اين مبحث را چنين آغاز مى‏كند: نيازى به ذكر نيست كه جامعه سياسى اسلامى تنها بازيگر عرصه سياست جهانى نيست و ديگر آن سلطه و قدرت تصميم‏گيرى را كه در صدر اسلام داشت، ندارد، ديگر اوضاع عوض شده است...».
نويسنده از تجاوز به اراضى مسلمانان، جنگ غذايى، اقدامات جاسوسى، بر هم زدن آگاهى امنيتى (با شايعات و دروغ‏ها) و شعله‏ور كردن روح نافرمانى داخلى به عنوان مهم‏ترين منابع تهديد خارجى امنيت ياد مى‏كند.
براى مقابله با منابع تهديد ياد شده، مهم‏ترين راه‏هايى كه نويسنده پيشنهاد مى‏كند عبارت است از: جهاد، هجرت، استفاده بهينه از منابع و حراست از آگاهى امنيتى.
در مبحث پايانى با عنوان «خاتمه و تتمه» نويسنده به اهميت مسأله امنيت به عنوان مدخلى براى نظريه‏پردازى سياسى اشاره مى‏كند. وى اهميت مبناپردازى براى مفهوم امنيت را از آن رو مى‏داند كه هيچ مسلمانى منكر اين امر نيست كه عقل مسلمانان نيازمند بازنگرى و به قول برخى نيازمند تكوين دوباره است. اين امر به معناى شست و شوى مغزى و يا بيگانه شدن از اصالت و سنت نيست بلكه به معناى آن است كه عقل مسلمانان به گونه‏اى آگاه و سليم و قادر بر فهم عقيده و ميراثش شكل گيرد تا بتواند خود را بشناسد و محيطش را درك كند و جايگاه شهود تمدنى‏اش را بفهمد و مسأله امنيت بايد جايگاه خود را در صدر اولويت‏ها بيابد.

پى‏نوشت‏ها
1) دانش آموخته حوزه علميه قم و فارغ التحصيل كارشناسى ارشد علوم سياسى دانشگاه باقرالعلوم‏عليه السلام.
2) مشخصات كتاب شناختى اثر حاضر به اين شرح است: مصطفى محمود منجود، الأبعاد السياسيّة لمفهوم الأمن فى الاسلام، المعهد العالمى للفكر الاسلامى، القاهرة، 1417ه .
3) آل عمران، آيه 97.
4) بقره، آيه 3.
5) بقره، آيه 239.
6) نساء، آيه 58.