تاسوكى (2)

رضا لك‏زايى(1)

تاريخ دريافت: 25/8/85
تاريخ تأييد: 15/9/85

اشاره:

در شامگاه پنج‏شنبه بيست و پنج اسفند ماه 1384 در ميانه‏ى جاده‏ى زابل - زاهدان، در محلى به نام تاسوكى، فاجعه تروريستى دلخراشى رخ داد كه در آن بيست و دو تن از مسافران عبورى، در حالى كه دست‏ها و چشمان آنها بسته شده بود، توسط گروه موسوم به جنداللَّه، در حالى كه اين گروه لباس نيروى انتظامى را به تن داشتند و ايست بازرسى ساختگى برقرار كرده بودند، به فيض شهادت نايل آمدند. هفت تن مجروح گشته و هفت تن نيز به گروگان گرفته شدند كه ستوان يكم پاسدار محمد شاهبازى در ايامى كه در اسارت گروه مذكور بود به شهادت رسيد و شش تن ديگر نيز به تدريج و در طى دويست روز آزاد شدند. آنها در برابر آزادى گروگان‏ها خواستار آزادى پنج نفر زندانى بودند، در اينجا قسمت دوم خاطرات رضا لك‏زايى، يكى از گروگان‏هاى اين واقعه را مى‏خوانيد.

مرغابى از آب نمى‏ترسد

ساعت از يك گذشته است كه او بلند مى‏شود و ما هم. جوان به سه نفرى‏كه امان داده مى‏گويد: حتى‏اگر من كشته هم شدم كسى‏با شما كارى‏ندارد. آقاي... از فرصت استفاده مى‏كند و خودش را به او مى‏رساند و به آرامى‏مى‏گويد: تجديد نظر نمى‏كنيد؟ كه او هم‏زمان با تكان دادن سر، جواب مى‏دهد: نه! و مى‏رود.
به نماز مى‏ايستم. به نماز ظهر. سلام نماز را كه مى‏دهم به تعقيبات مشغول مى‏شوم. صداى جوانى را مى شنوم كه داد سخن در داده. نگاهى به او مى اندازم دم ِ در، سر دو پا نشسته است. مى گويد: شما از عقايد خودتان خبر نداريد. شما بايد تحقيق كنيد. چه عذرى در پيشگاه خداوند خواهيد داشت؟ اين كه «هر چه روحانيون گفته اند ما پذيرفته‏ايم.» اين سخن را خداوند از شما قبول نخواهد كرد. حالا من بعضى از عقايدتان را مى‏گويم، تا بفهميد چه عقايدى داريد! شما قائل به تحريف قرآن هستيد. بناى مذهب شما بر تقيه و كتمان است. اين كتاب‏هاى شما مثلا ًبحارالانوار پر از مزخرفات است.
ما و عده‏اى ديگر از آنها، ساكتيم و گوش مى‏دهيم. دو هزار حديث در بحارالانوار وجود دارد كه مى‏گويد: قرآن تحريف شده است. دو هزار حديث! كسى كه قائل به تحريف قرآن باشد كافر است. شما كى مى‏خواهيد اينها را بفهميد؟ در اصول كافى حديثى است كه مى‏گويد: قرآن هفده هزار آيه دارد و حضرت مهدى آن را با خود خواهد آورد. ما تا زمان ظهور حضرت مهدى چه كنيم؟ يكى از دوستان مى‏گويد: ما كه تا الان خبر نداشتيم. جوان موهاى بلندش را از پيشانيش كنار مى‏زند و ادامه مى‏دهد: بله! به شما كه نمى‏گويند. حالا كه خداوند خواسته و شما به اينجا آمده‏ايد قدر بدانيد.
هر چند تصميم گرفته بودم حرفى نزنم با اين همه دخالت مى‏كنم. مى‏پرسم: معناى لغوى «بحارالانوار» يعنى چه؟ نمى‏داند. از كسى كه معناى لغوى كتابى را نمى‏داند نبايد انتظار داشت، از كتاب «الفرقان» خبر داشته باشد. الفرقان كتابى است كه در عصر اخير، به دست نويسنده‏ى مصري، محمد عبداللطيف معروف به ابن‏الخطيب، از علماى معروف مصر، نوشته شده است. نويسنده‏ى اين كتاب معتقد است علاوه بر تغييرات و تحريفاتى كه پيش از خليفه‏ى سوم در قرآن رخ داده پس از آن نيز در دوازده جاى قرآن تغييرات اساسى رخ داده است. در اين كتاب بسيارى از باورهايى كه تأييد كننده‏ى تحريف قرآن است به صرف اين كه در صحاح سته آمده، صحيح دانسته شده است. البته مردم عليه اين كتاب شوريدند و دانشگاه الازهر از دولت تقاضاى مصادره‏ى اين كتاب را كرد. تقريباً همان برخوردى كه با محدث نورى، كه درباره‏ى تحريف قرآن در عالم تشيع كتاب نوشته بود، شد.
مى‏پرسم: شما بحارالانوار را مطالعه كرده‏اى؟ - نه! مى‏گويم: مگر قرآن نمى‏فرمايد: «فبشرعباد الذين يستمعون القول فيتبعون احسنه؟» شما كتابى را كه نخوانده‏اى چطور رد مى‏كنى؟ از سويى شما كه معناى كتاب را نمى‏دانى چگونه در باره‏ى يك مذهب نظر مى‏دهى؟ ما قائل به تحريف قرآن نيستيم.
بعد هم حسّ دانشجويى‏ام گل مى‏كند و به او يك كتاب معرفى مى‏كنم؛ الغدير را. از او مى‏پرسم اسم علامه‏ى امينى را شنيده‏اى؟ به پندارم اين بار پاسخ او مثبت است، كه باز جواب منفى مى‏شنوم. به او توضيح مى‏دهم علامه امينى نويسنده‏ى كتاب الغدير است. الغدير، كتابى است به زبان عربى در يازده جلد، كه در بيست جلد به فارسى ترجمه شده. علامه اين كتاب را در طول چهل سال از ده هزار جلد از كتابهاى معتبر اهل سنت جمع آورى كرده. شما اگر مى‏خواهى راجع به شيعه و سنى مطالعه كني، الغدير كتاب خوبى است.
سپس ادامه مى‏دهم: كتابمان يكى است، قبله‏مان يكى است، خدايمان يكى است، پيامبرمان يكى است. حالا در برخى موارد جزئى هم اختلافاتى داريم. تازه شما بايد اين احاديثى كه از كتاب‏هاى ما نقل مى‏كني، به ما نشان دهى. او مى‏گويد: تو اين حرف را مى‏زنى چون مى‏دانى كه من اين جا كتاب ندارم. تو تقيه مى‏كني! سرى به علامت نفى تكان مى‏دهد و مى‏گويد: موارد اختلافى ما اصلاً هم جزئى نيست.
شخص ديگرى كه كنار او مثل بقيه تا حالا ساكت نشسته بود رو به من مى‏گويد: همين شماها هستيد كه مردم را گمراه مى‏كنيد! جوان با اشاره‏اى او را ساكت مى‏كند و به كسى كه دم در ايستاده مى‏گويد برود چند كتابى كه آدرسشان را داد بياورد. كتابى را باز مى‏كند و شروع مى‏كند به خواندن. همان حديثى را كه مدعى بود در اصول كافى است و...
به يكى از رفقا كه كنارم نشسته اشاره مى‏كنم بلند شو اجازه بگير براى نماز خواندن. متوجه نمى‏شود با زحمت به او مى‏فهمانم. بعد هم كه مى‏فهمد به من نگاه مى‏كند. او از روى كتاب پيروزمندانه مى‏خواند و مى‏پندارد هر چه در اين كتاب نوشته درست است. بعد كتاب‏ها را جلوى من مى‏گذارد كه مى‏توانى اين‏ها را بخواني. كتاب ها را بر مى‏دارم و ورقى مى‏زنم و به او بر مى‏گردانم. مى‏گويم: قرآن مى‏خواهم، به من قرآن بدهيد. كتاب‏ها را برمى‏دارد و با ابرو به سقف اشاره مى‏كند و مى‏گويد: بعد زنجير (يا طناب، دقيق خاطرم نيست) مى‏آورم و آويزانت مى‏كنم. به آرامى‏به او مى‏گويم: مرغابى از آب نمى‏ترسد. متعجب به من نگاه مى‏كند، و مى‏پرسد: چى؟ و دوباره همان جمله قبل را مى‏شنود.
مى‏پرسد: در جيب‏هايت چى دارى؟ مى‏گويم چيزى ندارم. تا حالا دو بار جيب‏هايم را گشته ايد، دستور مى‏دهد جيب‏هايم را بازرسى كنند. اين بار دستمال و عطرم مى‏ماند. خودكار مشكيم را بر مى‏دارند. حيف شد! بعد هم در را مى‏بندند و مى‏روند.
آنها كه مى‏روند، دوستان لب به سخن مى‏گشايند و تا مى‏توانند مرا راهنمايى و نصيحت مى‏كنند. بالاخره همه شان از من بزرگ ترند و به قول معروف چند پيراهن بيشتر از من پاره كرده‏اند. يكى از دوستان مى‏گويد: تو كه حرف مى‏زدى من مى‏ترسيدم. كسى ديگر هم مى‏گويد: بحث نكن كه مجبور شوى به بقيه اشاره كني، بحث را به هم بزنند. يكى ديگر از همراهان، طورى كه فقط خودم بشنوم، با صدايى آهسته در حالى كه با ابرو به هم‏دردانم اشاره مى‏كند، مى‏گويد: به اينها اين جورى نگاه نكن؛ مشكلى پيش بيايد تنهايت مى‏گذارند. به خودم مى‏گويم: مهم نيست تا بوده همين بوده اما: «لا تستوحشوا فى طريق الهدى لقلة اهله» اين مهم است.
دوستان، كم كم براى نماز آماده مى‏شوند. بعد از نماز حدود ساعت 3 در باز و على وارد مى‏شود. بى مقدمه رو به من مى‏گويد: من از كسى كه از عقيده‏اش دفاع مى‏كند خوشم مى‏آيد. به او مى‏گويم اما رفقا مى‏گويند حرف نزن. چيزى نمى‏گويد. فقط نگاهى معنادار به دوستان مى‏اندازد و مى‏گويد برخى به جاى اين كه بحث منطقى بكنند توهين مى‏كنند. به او مى‏گويم من با توهين مخالفم.
حاج خداداد مى‏پرسد: كار ما تا كى طول مى‏كشد؟ -درست مى‏شود، زياد طول نمى‏كشد. موقع سربازها كه 35روز طول كشيد. سربازها هم دست شما بودند؟ -بله! انگار يكى از آنها كشته شد. -بله! فرمانده شان، نامجو! براى چي؟ -خودش را چند روزى زد به مريضي، بعد هم فرار كرد. بين راه پشت سنگى پنهان مى‏شود، چند بار او را صدا مى‏زنند ولى جواب نمى‏دهد، وقتى به همان جايى كه احتمال مى‏دانند كه او پنهان شده تير اندازى مى‏كنند زخمى‏مى‏شود. اگر فرار نمى‏كرد زنده مى‏ماند؟ -بله! ما با او محترمانه رفتار مى‏كرديم. بعد هم چون دوا و دكتر نداشتيم او را كشتيم. اينجا دكتر تير خلاصى است. فكر كنم آن لحظه در دلمان همه دعا كرديم كه خدا كند مريض نشويم.
دوباره رو به من مى‏گويد: خودت را آماده كن! فردا كسى مى‏آيد كه با تو بحث كند حاج آقا! - من روحانى نيستم. كارت دانشجويى‏ام كه دست شماست. كارت بسيجى كه دارى؟ - نه دو تا كارت دارم يكى كارت دانشجويى است، يكى هم كارت سلف. همان كارت كوچولو! - بله! همان كارت كوچولوى زرد رنگ. من مى‏پرسم. - حتماً بپرس. - حالا كى هست؟ فردا مى‏فهمى. او كه مى‏رود دوستان دوباره دلسوزانه راهنمايى‏ام مى‏كنند كه حرف نزن! نكند فردا با كسى كه مى‏آيد بحث كنى. بعد هم مى‏گويند: چرا به او گفتى كه ما به تو گفته‏ايم حرف نزن؟ مى‏گويم: نگفتيد؟ و آنها جسورانه پاسخ مى‏دهند: ما گفتيم، اما تو نبايد به او مى‏گفتى. - سرم را مى‏اندازم پايين و به آرامى مى‏گويم: باشد؛ دوباره نمى‏گويم.
اين بار كه على مى‏آيد و غذا مى‏آورد، تند تند شعرى را هم براى ما مى‏خواند. فكر كنم شعر از مولوى بود. بيت آخرش يادم مانده:
روز محشر عاشقان را با قيامت كار نيست‏
كار عاشق جز تماشاى وصال يار نيست‏
من هم در جواب شعر او كه نفهميدم معنايش را مى‏دانست يا نه خواندم:
در ره منزل ليلى كه خطرهاست در آن‏
شرط اول قدم آن است كه مجنون باشى‏
چه چه و به به دوستان شعر را بدرقه مى‏كند. تقريباً تا شب دوستان در گوشم مى‏خوانند كه مبادا با كسى كه فردا قرار است بيايد بحث كنى. شب كه در باز مى‏شود، چند نفر وارد مى‏شوند. يكى شان كه قبلاً او را در جاده ديده بوديم با خنده رو به شاهبازى مى‏گويد: چطورى همكار؟ يادت هست وقتى از تو پرسيدم: چه كاره‏اى؟ گفتى از همكارها هستم. تو كجا همكار ما هستى؟ و مى‏زند زير خنده.
دو باره بحث سربازها پيش كشيده مى‏شود. همو مى‏گويد: ما هم اينجا يك بهشت زهرا داريم؛ نامجو را هم همانجا دفن كرده‏ايم. هراتى از ماشينش، كه با آن از زابل به زاهدان مسافر مى‏برده، مى‏پرسد. او با خنده مى‏گويد: سوزانديمش با شش تا ماشين ديگر! اما خنده‏ى او اميد امير را زنده نگه مى‏دارد كه شايد شوخى كرده. حاج خداداد هم، كه روابط عمومى‏اش بد نيست، مى‏پرسد ولوى سفيد را چرا نگه داشته بوديد؟ -به دنبال روحانى مى‏گشتيم، اما حتى يك روحانى هم به تورمان نخورد. مجيد نجارهم سراغ خواهرزاده‏اش را مى‏گيرد. نشانى مى‏دهد. مثل لباس محلى شما پوشيده بود. لباسش سفيد بود. تقريباً چهارشانه ونسبتاً قد بلند. -او را هم كشتيم. مجيد سوزناك مى‏گويد: پانزده، شانزده سال بيشتر نداشت! از دست ما كارى ساخته نيست. در همين لحظه على از راه مى‏رسد وعلت بى قرارى مجيد را جويا مى‏شود. به او مى‏گوييم. او حرف هم قطارش را به شدت تكذيب مى‏كند و مى‏گويد: ما به زن‏ها، بچه‏ها و پيرمردها كارى نداشته‏ايم. مجيد كمى‏آرام مى‏شود.
شب هم زيبايى خاص خودش را دارد. به علاوه‏ى يك سكوت و به علاوه‏ى... شب را هر طور هست به صبح مى‏رسانيم. حدود ساعت 10صبح دوشنبه 29 اسفند 1384همان جوان ديروزى مى‏آيد. سه تلفن، كه از موبايل بزرگتر است، را از جيب‏هايش، از هر جيب يكى! در مى‏آورد و مى‏گذارد جلويش. كسى را هم مى‏فرستد كه كارت تلفن 10دلارى بخرد. دوست ما آقاي...هم از فرصت استفاده مى‏كند و براى چندمين بار تقاضاى سيگار مى‏كند. جوان مى‏گويد براى او هم سيگار بخرند. و مى‏خرند. كمى‏با ما صحبت مى‏كند و از جمله مى‏گويد: من دلم نرم شده است. با خودم مى‏گويم خون 22 انسان بى گناه را ريخته‏اى مى‏خواهى هنوز دلت نرم نشود؟
او از ما شماره تلفن مى‏خواهد تا با خانواده مان تماس بگيرد. شماره‏ها را كسى يادداشت مى‏كند. مرددم كه شماره‏ى كجا را بدهم، بالاخره شماره‏ى منزل خودمان را مى‏دهم. يك به يك تماس مى‏گيريم، اما گريه به كسى امان حرف زدن نمى‏دهد. تك به تك پشت تلفن صداى عزيزشان، مادرشان، پدرشان، همسرشان و فرزندشان بغض فرو خورده شان را به سان شيشه‏اى بلورين مى‏شكند. پنج مرد هق هق مى‏گريند و آنها پنج بار قاه قاه مى‏خندند.
اولين نفرى كه صحبت مى‏كند محمد است. او نگران همسرى است كه آن شب همراه دختر كوچكش همسفرش بوده. از اينها گذشته خانمش مسافرى با خود داشت كه هنوز پا بر سفينه‏ى خاك نگذاشته بود و محمد مضطربِ دلهره‏ى همسرش و به تبع آسيب طفلش به خاطر واقعه آن شب بود. زنگ مى‏زند زابل خانه پدرش. اما خانمش نرسيده. مى‏توانم بگويم نزديك بود غالب تهى كند. گوشى را همان جوان مى‏گيرد و مى‏گويد بايد به استاندارى و... برويد تا دولت زندانى‏هاى ما را آزاد كند والا تا چند روز ديگر گرو گانها كشته خواهند شد.
محمد پريشان و نگران، بغض آلود با خود تكرار مى‏كند: نرسيده اند...نرسيده اند. جام وجود لبريز از غصه و غم، تكيه مى‏دهد به ديوار. به او مى‏گويند زنگ بزند خانه خودشان زاهدان. خدا را شكر! خانواده‏اش سالمند. آنها به جاى رفتن به زابل، برگشته‏اند زاهدان.
مجيد سراغ خواهرزاده‏اش را مى‏گيرد. مى‏گويند سالم است. با خودم مى‏گويم اگر هم اتفاقى افتاده باشد به تو كه نمى‏گويند. بنده خدا!
هراتى به سرهنگى به نام آقاى رخشانى زنگ مى‏زند كه از قضا همزمان در اتاق وى فرمانده نيروى انتظامى استان، سردار حامد، است. جوان گوشى را از هراتى مى‏گيرد و بيرون مى‏رود. از پشت پنجره مى‏شنويم كه مى‏گويد: من مى‏خواستم 500 نفر را بزنم. از ما بى گناه نزنيد كه ما هم بى گناه مى‏كشيم . بمب گزارى مى‏كنيم . اتوبوس‏هاى شركت‏هاى مسافربرى را با همه مسافرانشان با آرپيجى مى‏زنيم و حسابى تهديد مى‏كند.
از هراتى مى‏پرسيم سردارچى گفت؟ -به من گفت پسرم! اصلاً نگران نباش، ما براى آزادى شما تمام تلاشمان را مى‏كنيم. هراتى از اين كه سردار او را پسرم خطاب كرده خيلى خوشحال شده بود. اين را وقتى با لبخند به ما گفت: «بچه ها! سردار حامد به من گفت: پسرم» فهميدم. يكى ازدو برادر با پدر پيرشان و برادر ديگر هم فكر كنم با همسرش صحبت مى‏كند و پور شمسيان با مادرش.
نوبت من مى‏رسد. نمى‏گريم. نمى‏خندند. نمى‏دانم گوشى را چه كسى برداشته از او سراغ پدرم را مى‏گيرم، نيست. ... نيست. و خيالم را راحت مى‏كند كه فقط او در منزل است. كجا رفته اند؟ مى‏شنوم كه مى‏گويد: رفته‏اند پرسه! دوستان همين كه واژه‏ى پرسه را مى‏شنوند هاج و واج به همديگر نگاه مى‏كنند و به گوش‏هايشان التماس مى‏كنند كه دقيق تر بشنويد. بلافاصله مى‏پرسم پرسه‏ى كي؟ اسم نعمت را مى‏گويد. هنوز اميدوارم كه مسلم سالم مانده باشد. با اصرار مى‏پرسم ديگه كي؟ كه اسم مسلم را بر زبان مى‏آورد. مشك اميدم پاره پاره بر خاك نااميدى فرو مى‏غلطد. جوان گوشى را از من مى‏گيرد و مثل دفعات قبل از اتاق بيرون مى‏رود.
از مسلم كسى نبايد چيزى بفهمد. من يك لحظه از زمانى كه يادم مى‏آيد از همان موقع كه منتظر نعمت بودم تا از مشهد - كه از سال‏72 تا سال 79 آنجا مشغول تحصيلات حوزوى بود و البته دانشگاهي. نعمت سال 74 با رتبه 7 دانشگاه رضوى قبول شده بود - بيايد و براى من ومصطفى بستنى بخرد و ما را به نوبت سوار دو چرخه‏اش كند و با ما بازى كند، تا عشاء پنج شنبه 25/12/84 كه براى تبليغ دين محمد - در زمانى كه امپراتورى‏هاى تبليغاتى غرب، قرآن را كتاب تروريست‏ها معرفى كرده‏اند، و آورنده قرآن را هم خشونت طلب و تروريست - از قم - كه از سال 79 تا 84 به تحصيل درس خارج فقه و اصول وهم‏زمان ازسال 82 درمقطع كارشناسى ارشد علوم قرآن و حديث شهر رى مشغول تحصيل علم بود - به سوى قوم آمده بود او را مرور مى‏كنم. تمام رگ‏هايم به يك‏بارگى آتش مى‏گيرند.
آن دو را همراه 20 گل سرخ پر پر شده، آغشته به خون، دست و چشم بسته و زخم بر بدن نشسته تصور مى‏كنم. آتشفشاني، مى‏شود، گدازه‏هاى وجودم، مى‏خواهم فوران كنم، كه اشك عصاره وجود آدمى‏است. اما، اما به چه قيمتي؟ من بگريم و آنها بخندند. هرگز! روزنه‏هاى حسّاس دروازه احساس و عاطفه‏ام را مى‏بندم. مى‏ايستم. همه فهميده اند چه شده. خدا بخش مى‏پرسد: كى بوده؟ - دامادم. از مسلم اسمى نمى‏برم. چه كاره بوده؟ به شدت ناراحتم. عصبانى هم مى‏شوم. از سويى سئوال و جواب او در مقابل ديدگان آنها - كه سر تا پا گوش شده‏اند - حالت بازجويى پيدا كرده و اذيتم مى‏كند. با تندى به او مى‏گويم الان با من حرف نزن. وقتى عصبانى هستم بهترين كمك به من اين است كه كسى با من حرف نزند. چند ساله بوده؟ اين بار به او پرخاش مى‏كنم و او با اين كه از من 10سال بزرگتر است عذر خواهى مى‏كند. ديگر كسى چيزى نمى‏پرسد و با من حرفى نمى‏زند.
ما را رها كنيد در اين رنج بى‏حساب‏
با قلب پاره پاره و با سينه كباب‏
مرغم درون آتش و ماهى برون آب‏

عرق سردى بر پيشانيم نشسته است. احساس مى‏كنم جامه روحم به آتش كشيده شده، نه نوازش نگاهى، نه ترنم كلامي، نه نگاه آشنايى. با اين همه، حسرت ديدن اشكى، بماند؛ كه شنيدن آهى را به دلشان خواهم گذاشت. بى قرارم. به نماز مى‏ايستم كه فرمود: «واستعينوا باالصبر والصلوة.» اصرار دوستان براى خوردن نهار بى فايده مى‏ماند. جز چند لقمه بعد از اين كه سفره را جمع كرده‏اند و من نمازم را خوانده‏ام. ياد روزى مى‏افتم كه من از زابل رفته بودم قم، خانه دامادم و او برايم سفره انداخت و غذا گرم كرد و جلويم گذاشت.
ياد آن روز كه از نعمت سئوالى پرسيدم. گفت: جواب اجمالى بدهم يا جواب تفصيلى؟ با پررويى تمام گفتم: اول جواب اجمالى بدهيد تا چهارچوب بحث دستم بيايد، بعد هم جواب تفصيلى. با لبخند گفت: جواب اجمالى اين است كه نمى‏دونم. هاج و واج گفتم: و جواب تفصيلي؟ - و اما جواب تفصيلى اين كه مراجعه شود به كتب مربوطه!
ياد آن روز سرد و بارانى كه من بدون كاپشن و چتر از خانه بيرون رفته بودم. وقتى در راه مرا آن گونه ديد كاپشن خودش را در آورد و داد به من، به علاوه چترى كه در دست داشت و خودش....
ياد آن روز كه در روستايى براى تبليغ مى‏رفت. يك بار من هم همراهش رفتم. در اين فكر بودم كه طلبه درس خارج فقه و اصول خوان چه حرفى براى روستانشينان دارد؟ بعد از نماز ظهر و عصر رو به روستايى‏هاى با صفا، كه پيرمردهاى ريش سفيد هم در ميانشان حضور داشتند، كرد و درباره فضيلت صلوات شروع كرد حرف زدن. براى روستايى كشاورز و يا دامدار، چه موضوع خوبى بود.
ياد آن وقت ها كه نعمت به من عربى درس مى‏داد، اما خودش مى‏گفت با هم عربى مباحثه مى‏كنيم و اگر نبود تدريس او كجا من كنكور90 درصد عربى مى‏زدم.
ياد آن شب - پنج شنبه 25 اسفند 84 - كه مسلم مهربانانه به من گفت حالا كه ما قم - مسلم وقتى سيكلش را گرفت رفت حوزه‏ى زابل. او درس دو سال حوزه را در يك سال خواند و توانست زودتر از ساير هم كلاسى‏ها در مهرماه سال 84 براى ادامه تحصيل عازم قم شود. - حجره هم داريم تو چرا نمى‏آيي؟ در «ما» ى او من هم سهيم بودم، بوى مالكيت و غرور نمى‏داد.
ياد آن شب كه با هم به سلف دانشكده رفتيم. يك غذا گرفتيم و با هم خورديم. بعد كه از دانشكده زديم بيرون پرسيدم: دانشكده چطور بود؟ با لبخند جواب داد: با اين كه كمى‏آلودگى تصويرى داشت ولى جاى خوبى بود. اين اولين بارى بود كه «آلودگى تصويرى» را زبان نازنينى به گوش من آشنا مى‏كرد.
ياد آن شب كه به مسلم گفتم بيا آجرها را از وسط حياط دست به دست گوشه حياط بذاريم. در آمد كه: باشد براى شب. گفتم شب تاريكه! چيزى ديده نميشه‏ها! گفت: تو چى كار دارى آقاجون! تو مى‏خواهى آجرها را بذارى اونجا، من هم امشب اين كار رو انجام مى‏دم، حالا نه. هر طورى كه بود قانعم كرد. شب كه به مسلم گفتم: آجرها رو چى كار كردى؟ طلبكارانه نگاهم كرد و گفت: شب كه هوا تاريكه! چيزى ديده نميشه! آخرش هم مجبور شدم تنهايى ...
ياد آن شب كه به زور چند تا بارفيكس رفتم. از راه رسيد و پرسيد: چند تا رفتى؟ - چهار تا! ميله رو گرفت و پنج تا بارفيكس رفت. خواستم كم نياورده باشم. همين كه ميله را گرفتم، گفت: تو هر چند تا كه رفتى من يكى از تو بيشتر مى‏رم! منصرف مى‏شوم. گفت: حالا بيا كشتى بگيريم. در آغوشم گرفت. و من فرياد زنان كه آقاجون ولمون كن! با شوخى و خنده گفت: فكر كردى درسِت خوبه زورتم زياده، ها!
ياد آن شب كه با هم پاى كامپيوتر نشستيم و من براى اولين بار كار با كامپيوتر را در كنار او تجربه كردم.
ياد آن روز كه با هم رفته بوديم ضبط بخريم. با ولع و اشتياق به ضبط هاى مغازه نگاه كردم و عجولانه از مسلم پرسيدم: ضبطهاى خوبى هستند. كدوم يكى رو بخريم؟ بى خيال، دست‏هايش را در جيبش زد و قدمى‏در مغازه، - چى شد؟ با خونسردى گفت: اگر نظر مرا بخواهى هيچ كدوم! بيا بريم. اينها همه دست دوم‏اند.
ياد آن روز كه ...
كنون نسيم وصال او را به جاى ديدار مادر مهربان به لقاى مهربان‏تر از مادر در فصل بهار به ميهمانى فرا خوانده است. آري! هميشه و يا غالباً اين گونه بوده كه در مسلخ عشق جز نكو را نمى‏كشند. مهتاب شبى بى «تو» شدم. چه فاصله مباركى از 54 تا 84 نعمت عزيز! و چه فاصله خجسته‏اى از 64 تا 84 آسمان اميدم! مسلمم!

شب عيد

آنها مى‏روند و ما چون پرنده‏اى زخمى‏و شكسته بال و پر ريخته و بى پناه هر كداممان گوشه‏اى كز كرده‏ايم و در خود فرو رفته‏ايم. اين سكوت غصه ساز را صدايى بايد بشكند، اما سوز كدامين صداى غمناك. بگذار غم به همراه اين سكوت سهمگين، همسايه ديوار به ديوار دلمان بماند، هنوز خيلى فاصله هست ميان ما و زينب(س)! فاصله‏اى طى ناشدنى. فقط اوست كه رهنورد و ركورددار اين وادى است؛ او در يك روز بيش از هفتاد بار به شهادت رسيد؛ و حماسه آن كه، شيرى كه حسين او را از پيكر چاك، چاك فرزند خويش، على اكبر، به زحمت جدا كرده بود، بر بالين دو گل پرپر شده‏اش در لاله‏زار كربلا اصلاً حاضر نشد، مبادا هديه‏اش به پيشگاه امامش، به پيشگاه معشوقش، به پيشگاه برادرش، رنگ سياه منت بگيرد. «سلام بر زنى كه دشمن خون سرش را بر ستونهاى كجاوه ديد ولى تضرعش را نديد.»
ما به گرد و غبار قدوم مبارك او نخواهيم رسيد. وانگهى، شهيدان ما كه از شهيدان او عزيزتر نبوده‏اند. از قاسم او كه مرگ در كام وجود بلورينش از عسل شيرين‏تر و گواراتر مى‏نمود. از عباس او، از على اكبر او، از حسين او و...
نمى‏دانم چه موقع است كه در باز مى‏شود و على وارد مى‏شود. مى‏گويد قرار است از اينجا به مكان ديگرى برويم. و با لبخند ادامه مى‏دهد البته آنجا از اينجا بهتر است. كي؟ -موقعش را بعد مى‏گويم. يكى ديگر از دوستان مى‏پرسد همان جايى كه سرباز ها بودند؟ -نه! سربازها در خانه و در منطقه‏اى كوهستانى بودند. ما را هم دلدارى مى‏دهد كه نگران نباشيد درست مى‏شود و.... اگر لحظه‏اى ناظر هم‏دردى او مى‏بوديد باورتان نمى‏شد كه او زندان‏بان ماست.
كمى بعد از او همان جوان مى‏آيد. شروع مى‏كند حرف زدن از اين كه انرژى هسته‏اى نمى‏خواهند تا افسانه بودن شهادت حضرت زهرا(س) و اين كه چرا فرش‏هاى مساجد شما بوى جوراب مى‏دهد؟ چرا شما پاهايتان را موقع وضو گرفتن نمى‏شوييد؟ چرا بر خاك سجده مى‏كنيد؟ تا خاطراتش در يكى از زندانهاى ايران به خاطر تبليغ دين رسول الله.
او حسابى ما را نصيحت مى‏كند. در ضمن يادش نمى‏رود كه با يادآورى بحث ديروز مثل هم قطارش دوباره تكرار كند: بحار الانوار پر از مزخرفات است. در اثناى صحبت‏هايش از من هم مى‏پرسد تاربخ اسلام خوانده‏ام يا نه؟ به او پاسخ مى‏دهم: نه! رشته‏ام فلسفه است.
پس از نصايح او يكى از دوستان مى‏پرسد: با اين خانم‏هايى كه ايمان‏ها را تضعيف مى‏كنند چه بايد كرد؟ جوان كه متوجه سؤال او نشده عالمانه از او مى‏خواهد سؤالش را دوباره تكرار كند. بعد از سؤال جوان سرى تكان مى‏دهد و مى‏گويد: متأسفانه وضع حجاب خانم‏ها خوب نيست. رعايت نمى‏كنند و ... همان رفيق ما دوباره مى‏پرسد: شما برنامه‏اى نداريد؟ او چرايى مى‏گويد و بعد از مكثى كوتاه با خون‏سردى ادامه مى‏دهد: اگر به همين وضع ادامه بدهند مى‏كشيمشان. حاج خداد بهت زده مى‏گويد: اخطارى، تذكري، چيزي؟ و او سرى تكان مى‏دهد و مى‏گويد: البته، قبلش اعلام مى‏كنيم. خدا را شكر مى‏كنم كه لا اقل قبلش اعلام مى‏كنند، بعد هم هر چه فكر مى‏كنم كه حديثي، آيه‏اى و يا روايتى را به خاطر بياورم كه حضرت رسول‏صلى الله عليه وآله مجازات كسى كه چهار تار مويش از زير مقنعه، يا روسرى و يا چادرش پيدا باشد، يا لباس مناسبى نپوشيده باشد را مرگ تعيين كرده باشد يادم نمى‏آيد.
و در آخر خطابه‏اش كه در آن به خصوص از سپاه هم به شدت اعلام برائت كرده بود، از ما مى‏خواهد مذهب آنها را در آنجا قبول نكنيم. مى‏گويد: شما بايد آزادانه حقيقت را انتخاب كنيد. بايد تحقيق كنيد. بايد مطالعه و بررسى كنيد. و خلاصه از اين كه كور كورانه عقيده آنها را بپذيريم ما را بر حذر مى‏دارد. حقير در اثناى صحبت‏هاى او متوجه شده است كسى كه قرار بوده با اين جانب بحث كند همان جوان است.
از ظهر گذشته كه مى‏رود. دم دماى غروب دوباره مى‏آيد رو به روى درِ دو لختِ آبى رنگ كه شش، هفت تا سوراخ ريز دارد و آنها از اين طريق نظارت نامحسوسى بر ما دارند، در حالى كه به ديوار تكيه داده‏ام، نشسته‏ام. همه بلند مى‏شوند من هم براى اين كه از بقيه عقب نمانم برمى‏خيزم. دوباره سر جايم مى‏نشينم. او به طرف من مى‏آيد و بدون اين كه چيزى بگويد كتابى را به طرف من دراز مى‏كند. كتاب را از او مى‏گيرم. با اين كه هوا تاريك و كم رمق شده، كتاب را ورقى مى‏زنم و مى‏بندمش و روى طاقچه پشت سرم مى‏گذارم. فكر مى‏كنم كتاب را داده كه نگهدارم. او نيز اعلام مى‏كند كه مى‏خواهيم از اينجا برويم، به خاطر اين كه اينجا ديگر امن نيست. از همراهانش، كه دور تا دور اتاق ايستاده‏اند، مى‏پرسد لباس محلى اضافه دارند كه به ما بدهند. برخى از آنها دو دست و برخى سه دست لباس دارند. آنها كه سه دست لباس دارند مى‏روند كه بياورند.
منزلى كه در آن در بند هستيم سه اتاق دارد. اولى اتاق ما، دومى‏اتاق چسبيده به اتاق ما از سمت چپ. اتاق سوم كه محل استقرار نگهبان‏ها بود. اين سه اتاق با هم مرا ياد اِل انگليسى مى‏انداختند. جوان به كسانى كه دو دست لباس دارند و همچنان نشسته‏اند مى‏گويد يكى از لباس هايشان را براى ما بياورند و اين آيه را مى‏خواند: «و يؤثرون على أنفسهم و لو كان بهم خصاصه.» و آنها بين حسابگرى و ايثار گري، ايثارگرى را بر مى‏گزينند و لباس‏هايشان را براى ما مى‏آورند.
لباس‏ها را مى‏پوشيم. ساعت 9 قرار است حركت كنيم. يعنى يكي، دو ساعت ديگر. وقتى مى‏خواهد برود از من مى‏پرسد كتاب را كه دادم، بله‏اى مى‏گويم. و كشف مى‏كنم كه كتاب "نبى رحمت "را براى من آورده.
مى‏روند و در دوباره بسته مى‏شود. وضو مى‏گيريم و مشغول نماز مى‏شويم. حدود ساعت هشت و نيم در باز مى‏شود. تذكر مى‏دهند كه آماده شويم و چيزى جا نگذاريم. چه چيزى را؟ ما كه چيزى نداريم. به على هم كه تازه از راه رسيده مى‏گوييم: شايد آنجا فرش نداشته باشد، فرش را با خودمان ببريم؟ سه روز قبل كه اينجا آمديم كف سرد و سيمانى اتاق برهنه و خاكى بود. دوستان به مصداق مار گزيده از ريسمان سياه و سفيد مى‏ترسد اين پيشنهاد را مطرح كردند. او مى‏گويد: نه لازم نيست؛ آنجا هم خانه است و فرش دارد. با آن كه نگرانيم آنجا نيز مثل همين منزل باشد، اما ديگر چيزى نمى‏گوييم.
على مى‏گويد ميهمان داريد. ميهمان! نكند كس ديگرى گرفته باشند؟ -حالا كى هست؟ چيزى نمى‏گويد و در را مى‏بندد و مى‏رود.
به ساعت كاسيوى ژاپنيم كه سلمان چند روز بعد از كوچ مادرم از عالم ماده به عالم معنا، دم در مسجد حضرت اباالفضل‏عليه السلام به من داده بود نگاهى مى‏كنم. ساعت نزديك 9 را نشان مى‏دهد. امشب شب عيد است. ساعت دقيق تحويل سال يادم نيست. اما مى‏دانم حدود ساعت 10 زمين طوافش را به دور كعبه شمس به پايان مى‏رساند. سال 84، از سوى رهبر انقلاب، سال همبستگى ملى و مشاركت عمومى‏اعلام شد. خيلى دلم مى‏خواهد بدانم امسال را چه مى‏نامد.
پارسال فكر مى‏كردم بعضى‏ها عيد ندارند، مثل مادرى كه من، خود، صداى هق هق گريه‏هايش را مى‏شنيدم. بدان علت كه طفل شير خواره‏اش را شوهر معتاد و نماز نخوانش گرفته بود و حتى اجازه نمى‏داد مادر، طفلش را ببيند، تا به قول يكى از نزديكان همسرش، او را زهر كش كند. يا پدر، مادر، برادر، خواهر و اقوامى‏كه براى جوانشان، براى «صادق»شان يك ماه قبل رفته بودند خواستگارى و يك ماه بعد به تشييع پيكر او. ديگر عيد نداشتند. و امسال ما عيد نداشتيم. نه تنها ما كه حداقل چهل خانواده عيد نداشتند.
اين بار كه در باز مى‏شود بعد از على دو نفر ديگر هم وارد مى‏شوند. يكى جوان است و ديگرى پيرمرد. دستان پيرمرد كه كلاهى هم به سر دارد با زنجير بسته شده، اما از جوان هم دست‏ها و هم پاها. اگر اشتباه نكنم. على زياد ما را منتظر نمى‏گذارد. دستش را به طرف پيرمرد دراز مى‏كند و مى‏گويد: جناب سرهنگ كاوه، بعد هم به جوان، كه محزون به نظر مى‏رسد، اشاره مى‏كند و مى‏گويد: احمد زاهد شيخى. او توضيح مى‏دهد كه اين دو نفر در همين اتاق كنارى زندانى بوده‏اند و از اين به بعد با شما هستند. با آنها سلام و عليك و احوال پرسى مى‏كنيم. احساس مى‏كنم احمد خيلى به سرهنگ احترام مى‏گذارد.
آهان! پس كارت و فيش حقوقى مجيد نجار و محمد شاهبازى را به اين جناب سرهنگ نشان داده‏اند، من را بگو كه با خودم مى‏گفتم كدام سرهنگى است كه حاضر شده با اينها همكارى كند؟ به خودم مى‏گويم از فردا بايد دست به سينه جلوى جناب سرهنگ خم و راست بشويم. مخصوصاً من كه از همه كوچك‏تر بودم! هم پير مرد است، هم جناب سرهنگ. احمد هم معلوم است كه خيلى تحويلش گرفته. به جناب سرهنگ و احمد با اجازه آنها اسم‏هايمان و آنچه بر ما رفته است را مى‏گوييم.
جناب سرهنگ از آنها اجازه مى‏گيرد تا با ما صحبت كند. بفرما! مثل اين كه هنوز عرق‏هايش خشك نشده مى‏خواهد نصيحت كند و تجربه‏اش را به رخ ما بكشد. حالتى كارآگاهى به خودش مى‏گيرد و از ما مى‏پرسد: خوب چند وقت است كه اينجا هستيد؟ -با امروز 4 روز. فكورانه مى‏گويد: كار شما دو هفته‏اى طول مى‏كشد. خودتان را براى دو هفته آماده كنيد. به خودم مى‏گويم دو هفته! من اميدوار بودم سال تحويل آزاد شده باشيم. حالا هم كه نشده تا همين چند روز. نه دو هفته. دو هفته خيلى زياد است!
براى ما هم زنجير خريده‏اند. دست‏هاى ما را دو به دو به هم قفل مى‏كنند. كيسه خواب‏هايمان را برمى‏داريم و سوار مى‏شويم. 9 نفر آدم با چند نفر نگهبان به علاوه اسلحه‏هايشان و ظرف و ظروف و قابلمه. ياد شب اول مى‏افتيم. جايمان واقعاً تنگ است.
قرار عوض شده و ساعت نه و نيم حركت مى‏كنيم. حاج على پورشمسيان از جوانى كه به او زل زده و لبخند مى‏زند، مى‏پرسد: چرا مى‏خندى؟ آن شب يادت هست وقتى روى خاك‏ها دراز كشيده بودى كسى به تو لگد زد؟ پورشمسيان كه او را هلال احمرى هم صدا مى‏زنند، با خنده پاسخ مى‏دهد: ها! مگه ميشه يادم بره؟ -فهميدى كى بود؟ حاج على مثل قبل با خنده جواب مى‏دهد: نه بابا. - من بودم! حلالم كن! بالاخره آنجا ميدان جنگ بوده!
- كدام جنگ؟ با لباس نيروى انتظامى ايست بازرسى زده‏ايد، بعد هم انسان‏هايى را كه دست و چشمشان را با چسب بسته بوديد، به رگبار بسته‏ايد، بدون اين كه آنها را بشناسيد. فكر كنم از اينترنت و اخبار با خبر شده‏ايد كه خون چه كسانى را بر زمين ريخته‏ايد. و ظاهراً وقتى اخبار استان اعلام كرد فرماندار زخمى‏شده فهميديد كه فرماندار هم در جنگ حضور داشته. و ادامه مى‏دهد راضى باشى آقاى پور شمسيان. و پور شمسيان رضايتش را اعلام مى‏كند.
حياط، درِ دو لختِ بزرگ قرمز رنگى دارد. از دم در اتاق ما تا در حياط پنجاه قدمى‏مى‏شود. اطراف پر از كوه است. ساختمانى سفيد رنگ هم رو به روى خانه قرار دارد، كه نمى‏دانيم مال كجاست. از صداى اذانى كه صبح به زحمت شنيده مى‏شود و صداى كودكى كه در روز اول مشغول بازى بود مى‏توان گفت در روستايى هستيم. الان هم شب حركت مى‏كنند به خاطر امنيت. چشم‏هايمان را مى‏بندند. پتو هم مى‏كشند روى سرمان. چفت هم نشسته ايم. ماشين روشن مى‏شود و به راه مى‏افتد. شبيه همان ماشينى است كه از تاسوكى ما را تا اين جا آورد.
هوا سرد است. سرعت ماشين هم سوز سرما را قوت بخشيده است.

الله مهربان است‏

ماشين با جان كندن راه را مى‏پيمايد. مجيد نجار و محمد شاهبازى دست هايشان به هم قفل شده تكيه داده‏اند به پشت شيشه؛ هراتى هم تكيه داده به آنها. دست مرا با هراتى بسته‏اند. دستم در گرو هراتى است. چون جا نبود كه من هم كنار او پناه بگيرم. كنارم سمت چپ هم حاج خداداد. پورشمسيان ته خودرو. دستش با خدابخش قفل شده. رو به روى من احمد زاهد شيخى و پشت سرش جناب سرهنگ. در اطراف هم آنها هستند.
احساس مى‏كنم داريم از كوه بالا مى‏رويم. راه ناهموار و پر از دست انداز است. مدتى نگذشته كه ساعتم با دو بوق كوتاه، كه سر ساعت مى‏نوازد، اعلام مى‏كند ساعت ده است. به دوستان مى‏گويم سال تحويل شده! مجيد، كه فكر كنم حالش هم كمى‏به هم خورده، با نشاط به محمد تبريك مى‏گويد. و حاج خداداد مى‏خواهد دعا كنيم كه ان شاءالله هر چه زودتر آزاد شويم.
دو ساعت بعد، حدود ساعت دوازده و نيم ماشين متوقف مى‏شود. به ما مى‏گويند پياده شويم. هر چه نگاه مى‏كنيم كوه است و كوه است و كوه. هيچ خانه‏اى ديده نمى‏شود. از على كه حالا با او رفيق شده‏ايم مى‏پرسيم پس خانه‏اى كه قرار بود آنجا برويم چه شد؟
-به ما خبر دادند كه آنجا نا امن شده، ما هم به ناچار شما را اينجا آورديم.
در منطقه‏اى كوهستانى هستيم. نمى‏دانيم از آنِ كدام كشور است. كيسه خواب‏ها و... را از داخل لنكروز بر مى‏داريم. خودرو مى‏رود. على به همراه چند نفر ديگر باقى مى‏مانند. ما كيسه خواب‏هايمان را پايين كوه كه شكل ديوارى به خود گرفته، با اين كه نگران ريزش كوه هم هستيم، پهن مى‏كنيم. علاوه بر دست‏ها، پاها هم به رفيق كنارى قفل مى‏شود. من و هراتي، بعد دو برادر، بعد مجيد نجار و محمد شاهبازى و در آخر احمد زاهد شيخى و جناب سرهنگ كاوه. از على جهت قبله را مى‏پرسم، بلافاصله سرش را بلند مى‏كند و به آسمان نگاه مى‏كند، ستاره‏اى را به من نشان مى‏دهد، فكر كنم ستاره قطبى است و مى‏گويد بايد طورى بايستى كه آن ستاره سمت راستت باشد، درست روى شانه راستت، آن وقت رو به رويت مى‏شود قبله. اين اولين بارى است كه مى‏بينم كسى با ستاره قبله را پيدا مى‏كند. شب سردى است. به دنبال ماه مى‏گردم. پشت كوه پنهان شده است. نيمه شب كه چند بار بيدار مى‏شوم مى‏بينمش.
صبح براى نماز بيدار مى‏شويم، اما با پاهاى بسته چگونه مى‏توان نماز خواند؟ يكى از دوستان، نمى‏دانم كدام يك، احتمالاً احمد با آب اندكى كه داريم وضو مى‏گيرد و با پاهاى بسته بلند مى‏شود براى نماز. من هم كه تيمم زده و نشسته دو ركعت نماز صبح را به جا آورده بودم متنبه مى‏شوم كه با دست و پاى بسته هم مى‏شود وضو گرفت و ايستاده نماز خواند. على از راه مى‏رسد و قفل پاها را مى‏گشايد. بهتر شد. نماز كه مى‏خوانيم هنوز زير كسيه خواب پناه نگرفته‏ايم كه فرمان حركت را صادر مى‏كند.
دست راستمان به دست چپ يكى ديگر از هم‏دردان قفل مى‏شود. كيسه خواب‏هايمان را بر مى‏داريم. على مى‏گويد هر چه را نمى‏توانيد ببريد بگذاريد همين‏جا باشد. بقيه كه آمدند مى‏آورند. تعدادى از كيسه خواب‏هايمان را مى‏گذاريم. به راه مى‏افتيم. از مسيرى كه بر اثر عبور آب هنگام بارش باران حالت رودخانه مانندى پيدا كرده به سمت قله كوه به طرف بالا حركت مى‏كنيم. با اين كه روز اول بهار است، سوز سرما را به خوبى احساس مى‏كنيم. بين راه چند بارى مى‏نشينيم و استراحت مى‏كنيم. نمى‏دانيم به كجا مى‏رويم تا اين كه به جايى مى‏رسيم كه كوهها به هم رسيده اند شكل 8 . بن‏بست است.
جايى روى تخته سنگ‏ها مى‏نشينيم. آفتاب طلوع كرده، و هوا را كم كم گرم مى‏كند. فكر مى‏كنم تا چند روز ديگر از اينجا خواهيم رفت. چند نفر ديگر هم بعد از ما از راه مى‏رسند. تك و توك، كيسه خوابى را كه ما گذاشته بوديم اينها با خودشان آورده‏اند. كيسه خواب‏ها را به ما مى‏دهند و بالاتر، جايى كه على و چند نفر ديگر هستند مى‏روند. چاى درست مى‏كنند. با هيزم. پيرمردى كه ابروهايى درهم و قيافه‏اى خشن دارد براى ما چاى مى‏آورد. همراه چاى مقدارى شكلات هم به ما مى‏دهد. بعد مى‏ايستد و به ما زل مى‏زند. با لبخند مى‏گويد: «الله مهربان است.» ما هم سرى تكان مى‏دهيم و حرف او را تأييد مى‏كنيم. پيرمرد با اين كه چند دقيقه ديگر هم ايستادنش را طول مى‏دهد، بر جمله‏اى كه گفته چيزى اضافه نمى‏كند. خودمانيم بر خلاف قيافه‏اش چه مهربان حرف زد!
كليد يكى از قفل‏هايى كه پاى احمد را با آن بسته‏اند، گم شده، چند نفرى ريخته‏ايم سر احمد كه قفل را بشكنيم. البته با اجازه على. با هر مشقتى كه هست قفل را مى‏شكنيم. زير درخت بنه‏اى هستيم. كمى‏سنگ‏هاى بزرگ را بر مى‏داريم و سعى مى‏كنيم جاى صافى درست كنيم كه بشود آنجا بنشينيم و يا بخوابيم. زمين صاف هم نعمتى است!
على كه رسماً زندان بان شده است، مى‏گويد اينجا بيشتر از چهار، پنج روز نمى‏مانيم. ما هم به آزادى در همين چند روز اميدوارتر مى‏شويم.
خيلى دلم مى‏خواهد بدانم كاوه و احمد را چطورى گرفته اند. اول پاى صحبت جناب سرهنگ مى‏نشينم. مى‏گويد مرا گروه ديگرى اشتباهى به جاى آقاى كشميرى گرفته‏اند، بعد تقاضاى پول كرده‏اند و به اين گروه فرو خته اند. البته خانواده ام تا حالا چندين ميليون تومان به اين گروه پول داده اند. بعد هم با ناراحتى مى‏گويد من اگر خيانت مى‏كردم لااقل پيش اينها كه رو سفيد مى‏بودم يا نه؟
احمد را كه نگو. مجيد نجار و محمد كه با احمد همكار بوده‏اند مى‏گويند درباره تو شايع شده چون از تو قرض مى‏خواسته اند، قرض خواهان تو را گرفته اند.
احمد با ناراحتى مى‏گويد: سر شب همراه پدر، همسر، مادر و پدر همسر و بچه دو ساله ام داشتيم مى‏رفتيم منزل عمويم كه براى شام ما را دعوت كرده بود. از خانه زياد دور نشده بوديم كه پيكانى سفيد رنگ جلويمان پيچيد. عده‏اى اسلحه به دست پياده شدند و چند تير هوايى شليك كردند. من از پيكانم پياده شدم، آنها مرا سوار كردند. به من مى‏گفتند تو سرهنگ سپاهي! بگو در كدام عمليات‏ها بوده‏اي؟ اما من، رو مى‏كند به مجيد و محمد، شما كه مى‏دانيد مكانيك سپاهم. به آنها هم گفتم كه تحقيق كنند. يكي، دو روز بعد به من گفتند ما تو را اشتباهى گرفته‏ايم و مى‏خواهيم آزادت كنيم. سه روز در خانه‏اى در زاهدان بودم. اما بعد از اين كه دست چند گروه گشتم، بالاخره از اينجا سر در آوردم. پس تو را هم اين گروه نگرفته اند؟ اين گروه، نه!
هر دو سه نفرى دور هم نشسته ايم و حرف مى‏زنيم. من تا حالا در چنين جمع‏هايى خيلى كم بوده‏ام. جمع‏هايى كه افراد نه از ملاصدرا حرفى نقل كنند نه از شهيد مطهرى نه از علامه طباطبايى و نه از هيچ فيلسوف يا نويسنده غربى يا شرقى ديگري. حرفى براى گفتن ندارم. اما حرف‏هايشان براى من تازگى دارد. حرف‏هاى پليس كهنه كارى كه از خاطراتش راجع به دستگيرى مجرمين مى‏گويد و آدم را ياد فيلمهاى كارآگاهى تلويزيون مى‏اندازد. احمد از سرگذشتش در مكانيكى حرف مى‏زند. پورشمسيان از مردم زلزله زده بم و ديگر جاهايى كه بوده، مثل پاكستان، مى‏گويد. دو برادر، حاج خداداد و خدابخش از كاسبى و تجارت و فرش تجربيات گرانبهايى به آدم مى‏دهند. بالاخره هر كدام در حيطه تخصصى خودشان يد طولايى دارند.
ظهر بعد از اين كه نمازمان را خوانده‏ايم همان پيرمرد همراه پيرمردى ديگر مشغول برداشتن قلوه سنگ‏ها از كنار درخت مى‏شوند. على به ما مى‏گويد اين جا را براى شما درست مى‏كنيم، اگر دوست داريد مى‏توانيد به آنها كمك كنيد. همراه چند نفر از رفقا من هم مى‏روم كمك. چند تا سنگ ريز و درشت بر نداشته، خسته شده‏ام. مى‏نشينم. به دست‏هاى پيرمردها خيره مى‏شوم. انگار نه انگار كه سنگهاى زمخت و تيز را جا به جا مى‏كنند. دست‏هاى آنها از سنگ‏هاى سخت كوه خشن تر است. زمينى ناهموار و پر از قلوه سنگ را كه ما به ذهنمان نمى‏آمد كه مى‏شود هموارش كرد تا غروب صاف شده و در حالى كه دورش را هم سنگ چين كرده‏اند، تحويل مى‏دهند.
تا از نگهبان اجازه بگيريم و تك تك دست به آبى برويم و وضويى بگيريم، غروب جايش را به شب داده است. مزه نماز زير كام جانمان است كه شام آورده‏اند. شام، بقيه همان گوسفندى است كه ظهر كشته اند. نه نفر ما هستيم. آنها هم با چهار نگهبان و پنج پيرمرد همين تعداد را تشكيل مى‏دهند.
بعد از شام همان جايى كه پيرمردها آماده كرده‏اند، مى‏خواهيم بخوابيم. على سراغ زنجيرها را مى‏گيرد. مى‏آوريم. پاهايمان و نيز دست هاى هر نه نفرمان را با هم مى‏بندند. و ما غرغر كنان كه از اين دره به كجا مى‏توانيم بگريزيم كه لازم است چنين به زنجير شويم. ما كه جايى را نمى‏دانيم. اين طورى كه نمى‏شود خوابيد. و...
همه خسته‏ايم. من هم مثل بقيه. اما خوابم نمى‏برد. فكر مى‏كنم، چگونه نازنينانى بر پيكر عزيزانشان نشسته‏اند؟ نه رضا! نه، نه! آنان ننشسته‏اند، كه در هم شكسته‏اند، فكر مى‏كنم، چگونه چشمان عزيزانشان را بسته‏اند؟ نه! به يقين چشم‏هاى آرامش خويش را بر هم نهاده‏اند. چگونه شيرازه از هم دريده كتاب وجود عزيزانشان را پاره پاره نگريسته‏اند؟ خواهرم. واي...

انسان موجود با شكوه‏

شب چادرش را جمع كرده ، و روز كم كم خيمه مى‏زند. با اين كه زمين به بهار نشسته، اسفند سرمايش را در دامن بهار انگار جا گذاشته است.
زير سايه درخت نشسته‏ايم. على مشغول صحبت است. او از ما مى‏خواهد كه درباره عقايدمان تحقيق كنيم. يكى از دوستان مى‏پرسد على آقا شما خودت تحقيق كردي؟ على مى‏گويد بله! و به يك مورد از تحقيقاتش كه راجع به معاويه بود، اشاره مى‏كند. كسى از دوستان مى‏پرد وسط كه على آقا من هم مى‏خواهم تحقيق كنم. - خوبه. رفيق ما مى‏پرسد ببينم مگر حضرت على و معاويه در صفين با هم نجنگيده‏اند؟ -خوب چرا. حالا سئوال تحقيقى من اين است كه چطور مى‏شود كه دو نفر با هم بجنگند و حق هم با هر دو طرف دعوا باشد؟ به عبارتى چطور مى‏شود كه آدم هر دو طرف جنگ را قبول داشته باشد؟ على سرى تكان مى‏دهد و جواب مى‏دهد كه اين نبرد يك امر جزيى بوده. رفيق ما مثل اين كه چيز تازه‏اى كشف كرده باشد مى‏گويد آهان! پس يك امر جزيى بوده، بعد هم زير لب چيزى زمزمه مى‏كند و ديگر چيزى نمى‏پرسد و ترجيح مى‏دهد به سئوالات تحقيقى‏اش پايان بدهد.
روز دوم، چادرمى‏آورند، زمين را صاف مى‏كنند و چادر علم مى‏شود. على در چادر مى‏نشيند و مى‏گويد: دوستان! بى اجازه حق ندارند از چادر خارج شوند. برنامه هم اين طور است كه سه دفعه در روز مى‏توانيد به دست شويى برويد. مواظب قفل‏ها و زنجيرهايتان هم باشيد كه گم نشوند. اگر هم كارى داشتيد به خودم مى‏گوييد. در ضمن اين‏جا هواپيماهاى آمريكايى هم زياد است. شما بايد مراقب آنها هم باشيد.
از او مى‏پرسيم حالا چند روز اينجا هستيم؟ على سرى تكان مى‏دهد و اظهار بى‏اطلاعى مى‏كند و با ترديد مى‏گويد چهار، پنج روزى بيشتر طول نمى‏كشد. على دستى به ريش بلندش مى‏كشد و مى‏پرسد شما چيزى هم داشته‏ايد؟ از شما چى گرفتن؟ پورشمسيان مى‏گويد يك موبايل بود كه آن هم مال خودم نبود. مال كى بود؟ از مادرم بود. با مقدارى پول و كارت شناسايي. هراتى مى‏گويد علاوه بر كارت شناسايي، چهل هزارتومان پول همراهم بود. نجار مى‏گويد موبايلم بود، با گواهينامه رانندگى پايه يك و دو. احمد زاهد شيخى مى‏گويد زاهدان كه مرا را گرفتند، يك چك چهارصد هزارتومانى در جيبم بود كه آن را برداشتند. حاج خداداد و برادرش، خدابخش باغبانى مى‏گويند همون كارت ماشين را اگر به ما بدهيد واقعاً ممنون مى‏شويم. شاهبازى هم سراغ كارت‏هايش را مى‏گيرد.
من هم كارت دانشجويي، كارت سلف، مقدارى پول و سه تا دفترچه. در يك دفترچه برنامه ريزى‏هايم را نوشته بودم از سال 1384 تا سال 1400. در دفترچه ديگر يادداشت‏هاى فلسفى و شعر و حديث و.... دفترچه سوم را هم تازه خريده بودم و سفيد بود. بعد هم با پررويى به على مى‏گويم خودكارم را هم اينجا برداشته‏اند، من عوض خودكارم را مى‏خواهم. حق الناس است. بايد به جايش به من خودكار بدهي. على خود نويسش را از جيبش در مى‏آورد و دراز مى‏كند طرف من، با اعتراض دوستان مواجه مى‏شوم، اما قلم را از على مى‏گيرم. خود نويس را از پاكستان خريده بود، قيمتش را هم گفت ولى يادم نمانده. بعد هم مى‏گويد جوهرش را هم بعد برايت مى‏آورم.
على به مجيد نجار و امير هراتى و محمد شاهبازى و احمد زاهد شيخى مى‏گويد چون شما نظامى هستيد، اموال شما براى ما حلال است و جزء غنيمت جنگى محسوب مى‏شود، وسايل بقيه را وقتى آزاد شدند تحويل مى‏دهيم.
يكى از رفقا اجازه مى‏گيرد دست به آب برود. مى‏رود. چند قدمى‏از چادر دور نشده كه فرياد مى‏زند «زمين گير شين! زمين گير شين!» احتمالاً وقتى به ما اين توصيه را مى‏كرد خودش هم زمين گير شده بود. هم‏زمان با فريادهاى او صداى خنده‏هاى علي، كه بلافاصله بعد از شنيدن فريا د او به بيرون چادر دويده بود و هم قطارانش، به گوش مى‏رسد. مى‏شنويم على لابه لاى خنده‏هايش مى‏گويد مرد حسابى بلند شو! اين‏ها هواپيماى شناسايى هستند نه هواپيماى جنگي. ما هم تازه مى‏فهميم ماجرا از چه قرار است. رفيق ما فكر كرده بود، الان است كه هواپيما بمب‏هايش را بر سر ما بريزد. بالاخره او زمان جنگ را هم درك كرده بود و به قول خودش تجربه داشت. از آن روز به بعد هر از چند گاهى يكى از دوستان به شوخى با صداى بلند مى‏گويد: «زمين گير شين! زمين گير شين!». هر چند كسى حال و حوصله خنديدن ندارد، اما اگر شوخى او لبخندى را هم ميهمان لب كسى كند، خودش غنيمتى است.
در روز دست‏ها بسته در چادر اسيريم و شب‏ها علاوه بر دست‏ها، پاها هم به زنجير كشيده مى‏شود. دو به دو. به جز حاج خداداد كه پاهايش به عمود آهنى وسط چادر قفل مى‏شود و من و احمد و جناب سرهنگ، كه سه نفرى باهم پاهايمان به هم گره مى‏خورد.
گاهى اوقات، يكى از دوستان، در ميان هق هق گريه هايش كه تا بيرون چادر مى‏رفت و تذكر زندان‏بان را به همراه مى‏آورد، مى‏گفت حالا كه من نيستم كى براى بچه‏ام شير خشك مى‏خره؟.... كى براى بچه ام پوشك مى‏خره؟ بچه ام ...
گاهى مواقع هم رو به من مى‏گفتند تو نمى‏فهمى ما چه مى‏گوييم؟ تو نمى‏فهمى ما چه مى‏كشيم؟ تو نه زن دارى، نه بچه. فكركنم راست گفته‏اند كه سوخته دل، حال سوخته دل داند و بس.
يك روز، كاوه، بى مقدمه، رو به من گفت: «انسان موجود با شكوهى است.» در انديشه فرو مى‏روم كه چگونه ممكن است كسى اينجا، در چنين موقعيتي، با دست و پاى بسته، چنين فكر بازى داشته باشد و اين گونه خوش بينانه به انسان بنگرد.
صبحانه معمولاً چاى شيرين مى‏خوريم، بعد از نماز صبح، با نان‏هايى كه همان پيرمردها مى‏آوردند؛ كه احتمالاً توسط زنان‏شان پخته مى‏شد. نهارهم آب گوشتي، با گوشت يا بدون گوشت، برنجي، و يا... سه كاسه نه چندان بزرگ براى نه نفر. هر سه نفر، يك كاسه. برخى اوقات هم دو كاسه، يك كاسه براى چهارنفر و كاسه ديگر براى پنج نفر. گفتنى است كه شام و نهار با دست و بدون قاشق صرف مى‏شد. چند روزى كه مى‏گذرد متوجه مى‏شويم آنها اول به ما غذا مى‏دهند و بعد خودشان كاسه‏هاى استيل را مى‏شويند و در همان ظرف‏ها غذا مى‏خورند. يكى از دوستان براى اينكه مطمئن شود اشتباه نكرده جريان را از على مى‏پرسد. على مى‏گويد اين سنت پيامبر است كه اول به اسير غذا مى‏داده و بعد خودشان غذا مى‏خورده‏اند. يك سنت ديگر هم پيامبر داشته كه اجازه نمى‏دادند اسير كار كند.
شام را سر شب به ما مى‏دهند. بعد از نماز مغرب، غروب نشده شام حاضر است. در شب نه هيزمى‏روشن مى‏شود و نه حتى چراغ قوه‏اي. چه برسد به شليك تير، على مى‏گويد اين كارها به خاطر امنيت و احتياط است. گاهى اوقات على هم در چادر سر سفره، همراه ما غذا مى‏خورد. در همان كاسه‏اى كه ما در آن غذا مى‏خوريم.
يك شب موقع شام از ما پرسيد: آداب غذا خوردن را ياد داريد؟ كمى‏رفقا به هم نگاه كردند و بالاتفاق پاسخ منفى دادند و از على خواستند آداب غذا خوردن را به ما ياد بدهد. على مى‏گويد - سنت يعنى سنت حضرت رسول الله صلوات الله عليه و آله - اين است كه قبل از غذا بايد دست‏هايمان را بشوييم، البته بعد از شستن، نبايد دستمان را با حوله يا چيز ديگرى خشك كنيم. اول غذا هم بايد بسم الله الرحمن الرحيم بگوييم، با دست غذا بخوريم، نه با قاشق، لقمه را كوچك برداريم، از جلوى خودمان بخوريم و...
به كاوه، علاوه بر جناب سرهنگ و حاج حميد، مسئول تداركات هم لقب داده‏ايم. علاوه بر شستن استكان‏هايى كه يكي، دو تاشان در اثر برخورد با پاى يكى از رفقا در تاريكى شكسته شده بود. تميز كردن، پهن كردن و جمع كردن سفره را نيز داوطلبانه بر عهده داشت. شب هم كه مى‏خواستيم بخوابيم كاوه كه دبه آب كنار او قرار داشت، چند بار مى‏پرسيد دوستان! كسى آب ميل داره؟ -نه! هنوز چشم‏هايمان گرم نشده بود، كه كسى از دوستان آب مى‏خواست. كاوه با مهربانى ليوان استيل را پر از آب به او مى‏داد و مى‏گفت: دوستان اگر ساعت دوى شب هم آب خواستيد بيدارم كنيد.
كاوه يك بار كه من پشت چادر روى تخته سنگى نشسته بودم، گفت: خداوند انسان‏هاى صبور را دوست دارد. از كاوه پرسيدم كه شما حديث هم خوانده‏اي؟ -نه. قرآن چطور؟ -نه. خيلى كم. به كاوه مى‏گويم اين حرف شما ترجمه آيه قرآن است. ان الله يحب الصابرين. و كاوه با لبخند مى‏گويد گفتم كه خداوند آدم هاى صبور را دوست دارد.
سينه‏ام عفونت كرده بود و شديداً سرفه مى‏كردم، كاوه ليوان چاى را داد دستم. پرسيدم چى كار كنم؟ گفت: نمك ريختم توش. ولرم هم هست. براى سينه‏ات خوبه. اجازه بگير! همين بيرون غرغره كن.
ما درباره كاوه چى فكر مى‏كرديم چى شد؟ از قضاوت عجولانه‏ام پيش خودم خجالت زده مى‏شوم و احساس پشيمانى مى‏كنم.
يكى از دوستان كه براى آزادى همه مان و نيز خودش دعا مى‏كند، در مقدمه دعايش هميشه چنين مى‏گويد: خدايا من كه به كسى ظلم نكرده‏ام، فقط به فكر كمك به ديگران بوده‏ام، خدايا اگر هم ظلم كرده‏ام معذرت مى‏خواهم. اشتباه كرده‏ام، تعمدى نداشته‏ام، تو كريمي! تو بزرگي! تو بخشنده‏اي! تو... با خودم فكر مى‏كنم كه رضا تو مى‏توانى بگويى به كسى ظلم نكرده‏اي؟ جواب اين سئوال چنان برايم روشن است كه خنده ام مى‏گيرد، حرف دل من اين است كه خدايا ! از آن روز كه مرا آفريدى به غير از معصيت از من چه ديدي؟ خداوندا به حق هشت و چهارت شتر ديدي؟ نديدي!
من تا حالا فكرش را هم نكرده‏ام و ايشان اولين كسى است كه در بيست و چند سال عمرم مى‏بينم كه اين‏گونه مى‏گويد. مى‏گويم شايد بنده خدا حواسش نيست كه چه مى‏گويد. يك بار بعد از دعايش به او مى‏گويم فلانى اين «اگر» را بردارى بهتر نيست؟ و جواب مى‏شنوم كه: نه! باشه، غبطه مى‏خورم. كاش من هم اين قدر به خودم مطمئن مى‏بودم، كه لااقل مى‏توانستم چنين ادعايى داشته باشم. الهى العفو.
حوصله‏ام سررفته، فكر مى‏كنم كاوه را راحت تر از ساير دوستان مى‏شود به حرف گرفت. با خودم فكر مى‏كنم اگر چه سئوالى از كاوه بپرسم خطابه‏اى در وصف آن ايراد خواهد كرد و با امتداد آن از امتداد زمان خواهد كاست. پس از مختصر تفكرى رو به سرهنگ مى‏گويم: يك خواهشى از شما داشتم، حاج حميد. كاوه حج نرفته بود، اما وقتى به او مى‏گفتم «حاج حميد» خوشش مى‏آمد. اين را خودش گفته بود. - بله! هيچى مى‏خواستم نصيحتم كنيد. و ادامه مى‏دهم به هر حال شما به قول معروف چند پيراهن از ما بيشتر پاره كرده‏ايد و سردى و گرمى روزگار را چشيده‏ايد. كاوه دستى به صورتش كشيد و گفت: متعادل باش. در زندگى متعادل باش.
حسابى غافل‏گير شدم. سكوت مى‏كنم شايد جناب سرهنگ بر حرف مختصرش، كلامى بيفزايد، اما انگار فايده‏اى ندارد، مى‏گويم در چه كارهايى بايد متعادل باشم. كاوه با لبخند مى‏گويد: همه‏اش. در تمام عرصه هاى زندگي. هرچه مى‏كنم حرف كاوه همان است كه بود. شايد در مجموع دو دقيقه هم نشد.
بحث را عوض مى‏كنم. مى‏پرسم: خدا وكيلى از اينجا كه آزاد شديم و رفتيم در كارهاى خانه به خانمت كمك مى‏كنى يا نه؟ اين بار كاوه با اعتماد به نفسى فكورانه گفت: من هميشه كمك مى‏كردم. با تعجب مى‏پرسم يعنى استكان مى‏شستى؟ ظرف مى‏شستى؟ خانه را جارو مى‏كردي؟ -بله. اين بحث من هم براى به حرف گرفتن كاوه بى فايده مى‏ماند.
به سراغ كتاب نبى رحمت مى‏روم. كتاب نسبتاً قطورى كه نوشته يكى از علماى هندوستان به نام سيد ابوالحسن ندوى است و به فارسى ترجمه شده. كتاب در باره زندگى پيامبر است. خدا رحمت كند نبى رحمت را كه در جنگ بدر فرمود فقط با كسانى بجنگيد كه با شما مى‏جنگند و وقتى مكه را تصرف كرد فرمود كسانى كه در پشت درهاى بسته‏اند در امان‏اند.
داستان حجاز و نبى حجاز را از كتاب‏هاى درسى دبستان گرفته تا دو واحد درس تاريخ اسلام در دانشگاه خوانده‏ايم. و هميشه از همان دبستان، دلتنگ حجاز بوده‏ام. نگاه به كوه هم اين دلتنگى‏ام را هميشه تجديد كرده است. نمى‏دانم چرا. هر جا در كتاب نبى رحمت آيه‏اى از قرآن را مى‏بينم انگار گم شده‏ام را يافته‏ام. مخصوصاً آياتى كه در جنگ‏ها بر پيامبر نازل شده‏اند. «لقد نصركم الله ببدر و انتم اذله»؛ خداوند در نبرد بدر شما را يارى رساند و حال آن كه شما خوار و بى‏مقدار بوديد. «لقد نصركم الله فى مواطن كثيره و يوم حنين»؛ خداوند در منزل گاه‏هاى بسيارى شما را يارى رساند، از جمله در روز حنين، در نبرد حنين. «فانزل الله سكينته على رسوله و على المؤمنين»؛ پس خداوند آرامش خويش را بر رسول خويش و بر مؤمنان نازل فرمود. «و زلزلوا حتى يقول الرسول و الذين آمنوا معه متى نصرالله؟ الا ان نصر الله قريب»؛ و متزلزل شدند، آن قدر كه رسول و كسانى كه همراه او ايمان آورده بودند، پرسيدند: پس يارى خدا كجاست؟ (و خداوند پاسخ داد:) آگاه باشيد! يارى خداوند نزديك است. با اين آيه كم صبرى‏ها و بى قرارى‏ها و نا آرامى‏ها و گاهى هم ضعف‏هاى خودم را توجيه مى‏كنم.
يك نكته جالب كه در اين كتاب خواندم اين بود كه نامه‏هايى كه پيامبرصلى الله عليه وآله در سال هفتم هجرى به پادشاهان روم، ايران، حبشه، مصر، يمامه، بحرين و اردن نوشت، الان در برخى موزه‏هاى جهان وجود دارند. در اين كتاب دقيقاً گفته شده بود كجا، و نيز نويسنده ذكر كرده بود. بر روى يكى از اين نامه‏ها اثر يك رفوگرى ماهرانه ديده مى‏شود و نشان از آن دارد كه اين نامه از وسط پاره شده و اين رفوگرى، دو پاره نامه را به هم پيوند داده.
در بخشى از كتاب هم ذكر شده بود بعد از اين كه پيامبر از غار حرا به منزلشان آمدند، خديجه براى اين كه به حضرت اطمينان بدهند كه ايشان به پيامبرى مبعوث شده‏اند، همراه حضرت محمدصلى الله عليه وآله رهسپار منزل ورقة ابن‏نوفل، كه عالمى‏مسيحى بوده مى‏شوند و او تأييد مى‏كند كه محمد امين به پيامبرى مبعوث شده است. اما من از شبكه چهار كه سخنرانى آيت الله معرفت را مى‏ديدم ايشان اين داستان را نقل و رد كردند و گفتند اين داستان ساختگى است. يكى از دلائلى كه ايشان ذكر كردند اين بود كه ورقة ابن‏نوفلى كه به محمد امين اطمينان دادند كه به پيامبرى مبعوث شده، چرا به او ايمان نياورد؟ ايشان يكي، دو دليل ديگر هم ذكر كردند كه خاطرم نمانده.
عادت كرده ايم منتظر زنگ تلفن باشيم، براى شنيدن خبر آزاديمان. چهار فروردين على مى‏گويد: رئيس قوه قضائيه چيه اسمش؟ ها! همون. حكم آزادى زندانى‏هاى ما را صادر كرده است. يكى از زندانى‏هاى ما هم كه زاهدان زندانى بوده آزاد شده. كم كم احساس مى‏كنيم آزادى‏مان نزديك شده.
حاج خداداد خيلى اميدوار شده و حسابى دعا مى‏كند تا بيست و هشتم صفر زاهدان باشد و به نذر همه ساله‏اش عمل كند و به عشق سالار شهيدان، حضرت ابا عبدالله الحسين‏عليه السلام، با حليم از سوگواران حضرتش پذيرايى كند.
همين حاج خداداد از يكى از زندانبان‏ها پرسيد تو شب‏ها راحت مى‏خوابى؟ طرف پرسيد براى چي؟ حاج خداداد گفت: بالاخره شما چند نفر آدم كشته‏اى، شب‏ها خوابشان را نمى‏بينى؟ - نه! حاج خداداد گفت: اصلاً؟ - نه، و ادامه مى‏دهد، يك بار كه آدم كشتى برايت ساده مى‏شود. و در حالى كه نگاه متعجب حاج خداداد او را بدرقه مى‏كند، مى‏رود. همو يك بار صحنه‏اى را كه در ريگزار تاسوكى به انسانى دست و چشم بسته تير اندازى كرده بود و شاهد جان دادن او بود، برايمان تعريف كرد.
علاوه بر چهار زندانبان، يك پيرمرد هم هست كه درست روبه روى چادر، پتويش را پهن كرده و كاملاً مشرف به ما و مراقب ماست. على مى‏گويد او بزرگ اين منطقه است و زبان پشتو را به خوبى صحبت مى‏كند. بعد هم ادامه مى‏دهد اگر طالبان يا كسان ديگرى آمدند من زنجيرها را از دستان شما باز مى‏كنم و به آنها مى‏گويم، البته من كه نه، همين پيرمرد - و با دست به او اشاره مى‏كند - كه زبان‏شان را بلد است، شما براى خريد مواد مخدر اين‏جا هستيد. البته اين‏جا منطقه امنى است و تا حالا اين‏جا در گيرى نداشته‏ايم.
گفتم كه چهار تا نگهبان داريم. على مى‏گويد اگر كسى بخواهد حمله كند نزديك صبح اين كار را خواهد كرد، به همين دليل خودش اين ساعت نگهبانى مى‏داد.
يكى از نگهبان‏ها يك بار به ما گفت اين مهدى شما كجاست كه سوار بر اسبى سفيد براى نجات شما بيايد؟
همان جوان كه از ما بازجويى كرد هم، چيزهايى مى‏گفت. مى‏گفت برخى مى‏گويند ما فلان جا مهدى را ديديم، خوب به ما هم نشان بدهيد؛ اين حرف‏ها يعنى چه؟
مهدى را پدرى شرقى و مادرى غربى است. او بر جهان حكومت خواهد كرد. او خود در نامه‏اى كه به شيخ مفيد نوشتند، فرمودند اگر شيعيان و دوست داران ما بر حمل پيمانى كه بر دوش دارند، و فرمانبردارى از دستورات خداوند، يك دل و متحد مى‏بودند سعادت ديدار ما از آنان سلب نمى‏گشت.
السلام عليك، ايهاالعلم المنصوب و العلم المصبوب و الغوث و الرحمة الواسعه؛ سلام بر تواى پرچم بر افراشته اسلام، سلام بر تو اى علم فروزان و جوشان، سلام بر تو اى فرياد رس و سلام بر تو اى رحمت فراخ. از آن لحظه به بعد از اين فراز زيارت آل ياسين خيلى خوشم مى‏آمد. سيدى و مولا! از حال ما با خبري، معدن رحمتى ، فريادرسي، درياب كه مى‏تواني.
حاج خداداد با ناراحتى به من مى‏گويد مگر اينها امام مهدى را قبول ندارند؟ مى‏گويم قبول دارند اما مى‏گويند هنوزحضرت متولد نشده‏اند. حاج خداداد مى‏گويد خوب بگويند، اما نبايد اين طورى راجع به حضرت حرف بزنند. راست مى‏گويد بنده خدا. حرف من هم همين است.
يكى دو روز بعد از على مى‏پرسيم خبرى نشد؟ - چرا! ما منتظر ضامن هستيم. همين كه ضامن پيدا شد، شما آزاد خواهيد شد. ماشين‏ها را بنزين زده‏ايم. براى من باور كردنش مشكل است، ولى وقتى يكى از دوستان كه از قيافه‏ام فهميده چه خبر است، با خنده مى‏گويد: بابا! ماشين‏ها را هم بنزين زده‏اند. خوشحال باش. بزن قدش. چند روز ديگر هم سپرى مى‏شود و ما در انتظار.
يك روز خدابخش كه ما به او لقب مترجم داده‏ايم با همان پيرمردى كه به ما گفته بود «الله مهربان است» كنار چادر مشغول صحبت بود. نمى‏فهميدم چه مى‏گفتند. اما اشك‏هاى پيرمرد را مى‏ديديم. پيرمرد كه رفت از خدابخش پرسيديم پيرمرد چرا گريه مى‏كرد؟ خدا بخش با ناراحتى ژست يك مترجم را مى‏گيرد و مى‏گويد به او گفتم در تاسوكى جاده را بسته اند و 22نفر از مردم بى گناه را كشته‏اند و ما را هم گروگان گرفته‏اند. مى‏پرسم مگر خبر نداشت؟ -نه! فكر مى‏كرد اين ها به خاطر اين كه از ما پول مواد مخدرطلب دارند، ما را گرفته اند. وقتى موضوع را فهميد شروع كرد اشك ريختن. مى‏گفت اگر من مى‏دانستم اصلاً اينجا نمى‏آمدم و با اين‏ها همكارى نمى‏كردم.
17فروردين على خبر آزادى ما را مى‏آورد. خوشحال مى‏شويم. چشم‏هاى رفقا لبريز از اشك شوق مى‏شود. در اين ميان كاوه خوشحالى سايرين را ندارد. او را چند ماه قبل از ما گرفته بودند. تا حالا هم چند بار به او وعده آزادى داده بودند. خودش مى‏گفت. مى‏گفت تا حالا چند بار من را تا لب چاه آورده‏اند، اما تشنه رها كرده‏اند. يكى از رفقا كه فكر مى‏كرد واقعاً كاوه را با طناب از چاه كشيده اند بالا، بعد هم طناب را بريده اند تا كاوه پرت شود پايين، با شگفتى مى‏پرسد: كجا؟ زخمى كه نشديد؟ كاوه با خونسردى توضيح مى‏دهد به من تيغ و شامپو و صابون مى‏دادند و مى‏گفتند برو حمام به خودت صفايى بده، مى‏خواهيم آزادت كنيم. مى‏رفتم و برمى‏گشتم، اما از آزادى خبرى نبود. يكى از رفقا مى‏پرسد همين گروه بودند و كاوه با اشاره سر جواب منفى مى‏دهد. حالا هم كه على خبر آزادى را به ما داد، كاوه متفكرانه از او پرسيد زندانى‏هاى شما آزاد شده‏اند؟ على پاسخ مى‏دهد نمى‏دانم. بالاخره ما فكر مى‏كرديم مسئله كاوه و احمد زاهدشيخى با ما فرق مى‏كند و اميدوار بوديم، آنها هم با ما آزاد شوند. همه، به جز من كه به سجده شكر قناعت كرده‏ام، دو ركعت نماز شكر مى‏خوانند. بقيه انگار درد مرا ندارند. درد از دست دادن نعمت و مسلم را. از شهادت مسلم هنوز رفقا خبر ندارند.
بى مسلم و نعمت كجا بروم؟ چه بگويم؟ از زنده بودنم احساس شرمندگى مى‏كنم.

پي نوشت
1) دانشجوى كارشناسى ارشد فلسفه.