مى‏تراود مهتاب
به مناسبت 8 شوال سالروز تخريب قبور بقيع (1344 هجرى قمرى)

لكه سياهى مى‏افتد روى روشنى زمين، سر را بالا مى‏كنم؛ كبوتر چاهى رفته است. هر جا را كه نگاه مى‏كنم، كبوتر است، كبوتر، كبوتر. در عمر چهل ساله‏ام اين همه كبوتر يك جا نديده‏ام؛ همه مهربان، همه صميمى.
آشنايى را در چشم خيس همه آن‏ها مى‏توانيم ببينيم.
اگر بتوانم يكى از آن‏ها را بگيرم و به چشمش خيره بشوم، مى‏بينم، چشمش شده است يك آينه محدب؛ نه از ترس در آن اثرى است و نه از نگرانى. همه چهره‏هايى كه در اين جا مى‏بيند، برايش آشناست؛ پير و جوان، چروكيده و با طراوت. هر روز مى‏آيند اين جا و شيار اشك، گونه‏هايشان را مى‏شويد؛ اشك‏هاى زلال، اشك‏هاى گرم، با هق هق‏هاى خفه از ترس گزمه‏ها و چشم به قبرهايى مى‏دوزند كه زير آفتاب تابستان و باران دم اسبى پاييز، ساكت و آرام كنار هم خفته‏اند، چهار قبر، چهار آرامگاه خورشيد، چهار آدم همدل هم زبان و تو مى‏مانى و اين مطلب كه روى خاك ودر دل خاك هم مى‏شود عزيز بود.
شب است. مى‏تراود مهتاب. دزدكى از لاى نرده‏هاى بستر بايد سرك بكشم تا ببينم بقيع در شبى مهتابى چگونه است. ماه شرمگين نور مى‏پاشد به اين قبرهاى خاموش؛ نه، قبرها نور مى‏دهند به ماه.
چه قبرستان عظيمى! قبرهاى همسر، دختر پيامبر، صحابه و عزيزان ديگر، همه خاموش با تكه‏اى سنگ سياه بر بالا و پايين قبرهاى خاكى، بى هيچ اسم و رسمى، بى هيچ دسته گلى؛ و انبوهى كبوتر مهربان چاهى و انبوه‏تر دل‏هاى مهربانى كه كبوتروار بالاى سر اين قبرها پرپر مى‏زنند.

حسين سيّدى