آب، آينه، شانه
زهره شريعتى
خيلى به خودش مىرسيد. يك بُرس كوچك آبى رنگ به اندازه كف دست داشت، كه هميشه توى جيبش بود. برس قشنگى بود. آن طرفش، آينه برّاقى داشت كه هميشه با دستمال كاغذى پاكش مىكرد. انگار برايش خيلى عزيز بود. روزى سه مرتبه صبح و ظهر و شب، قشنگ سرِ ساعت موهاى لَخت و سياهش را با اين برس شانه مىزد. هر بار بيست دقيقهاى طول مىكشيد تا كارش تمام شود. اگر موهايش خاكى بود، با يك ليوان آب كارش را مىساخت و بعد با حوصله تمام، روبهروى عكس امام توى سنگر مىنشست و خيره به عكس، آرام آرام موهايش را برس مىكشيد. به آينه پشت برس نگاه نمىكرد. فقط خيره به عكس امام مىماند و انگار كه يك آينه بزرگ باشد، خيلى راحت جلوى آن فرق باز مىكرد. فرق چپ يا راست. بچهها به خنده مىگفتند: «روزهاى زوج فرقش را از راست باز مىكند و روزهاى فرد از چپ. جمعهها هم كه تعطيله، رو به بالا شونه مىكند!»
مو، لاى درز نظم و ترتيبش نمىرفت. وقتهايى كه ديگران هم توى سنگر بودند، احمد مىگفت: «به جون عمهام! يه تار موش هم جابه جا نيست. هنچى دونه دونه تار موهاش رو يواش يواش با نوك دندونه برس اين ور و اون ور مىكنه كه انگار داره معبر مىزنه وسط ميدون مين...!»
بعد رو به مهرداد ادامه مىداد: «بابا ول كن اين گيسوى كمند رو! بذار به حال خودش باشه پسر. بذار يه كم نيروهاى گردان شپشها، توش عمليات كنن! تو كه پونزده سالت بيشتر نيست. سن و سالت به حوريه و اين چيزا قد نمىده كه اون دنيا از اين چيزا لازم داشته باشى. نامزد و از اين حرفام كه ندارى. پس برا كى خودت رو اين قدر خوش تيپ مىكنى؟...»
بعد كه بچهها مفصّل به مراسم شانه زنى مهرداد مىخنديدند، احمد دوباره گير مىداد: «خب البته بى حوريه هم كه نمىشه... ولى براى اين كه بپسندندت، بايد يه كم بىخيال موهات بشى. اين جور كه من شنيدم، حوريه جماعت از موى پريشون و درهم و برهم، بيشتر خوشش مىآد! تو هم كه جاى پسر اين حوريهها هستى! حوريههه تا تورو ببينه عشق مادريش گُل مىكند و خودش موهاى پريشونت رو صاف وصوف مىكنه. يه كم از اين صافكارى رو مال همون مامان حوريه بذار!»
مهرداد خودش هم خندهاش مىگرفت، ولى خيلى ملايم و كمرنگ. وقتى لبخند مىزد، به حرفهاى صد تا يه غاز احمد، قيافهاش عين بچه مدرسهاىها مىشد، معصوم و پاك. اما كار خودش را مىكرد. احمد هم ول كن نبود. چفيهاش را باز مىكرد و روى سر و شانهاش مىانداخت و اداى فرشتهها را درمى آورد و لفظ قلم حرف مىزد: «آه! الهى قربان آن قد و بالايت بروم پسرم! همراه من بيا تا تو را به مادر جديدت معرفى نمايم!»
بعد چفيه را مثل بال تكان تكان مىداد و مىرفت سمت مهرداد. تا مىآمد بغلش كند، مهرداد خودش را عقب مىكشيد. احمد هم به قمىِ غليظ مىگفت: «اِوا! خاك به سَرِم! كُجى مىرى مهرداده؟! چرا از حوريه فرار مىكنى؟!»
بعد دور سنگر دنبالش مىدويد تا او را بگيرد. مهرداد هم فرز بود و در مىرفت. اما بچهها با هم دست به يكى مىكردند و با يك جشن پتو حالش را جا مىآوردند. موهاى مرتب شدهاش حسابى به هم مىريخت. ولى بعد از اين برنامهها، بىتوجه به مسخره بازى بچهها، دوباره برس به دست و رو به روى عكس امام مشغول كار خودش مىشد. اين جا بود كه احمد ديگر ولش مىكرد. هميشه آخرين حرفش به مهرداد اين بود: «تار پنجاه هزارم موهات اومده اين ورِ فرقت پسر. يه جورى اون وريش كن كه نه سيخ بسوزه، نه كباب. مىخوام معبرت عينهو كف دست صافِ صاف باشه.»
مهرداد هم لبخند زنان سكوت مىكرد و جوابى نمىداد. كم سن بودنش باعث مىشد كه بچهها خيلى دستش بيندازند. غير از موهايش، برنامه اتوكشى لباس فُرم بسيجى و خاكى اش هم قصّهاى داشت براى خودش. يك اتوى كوچك و مسافرتى از خانه شان آورده بود و هر وقت فرصت مىشد و بچههاى تخريب كارى باهاش نداشتند، اتوكشى شروع مىشد. غير از لباسهاى خودش، لباس بچههاى ديگر را هم اتو مىكرد. پوتينهايشان را واكس مىزد. گاهى هم مىرفت سر وقت كتابهاى مدرسهاش. موقع مرخصى داوطلب آزاد امتحان مىداد. درسش هم خوب بود. همه مىگفتند: با اين تيپ و قيافه يا مهندس مىشود يا دكتر. اولش كه آمده بود و گفته بود كه تخريب چى است، همه بهش خنديده بودند. - «تو؟! با اين تيپ مىخواى روى خاك سينه خيز برى و مين خنثى كنى؟! جون مادرت شوخى نكن!»
و مهرداد خيلى كوتاه گفته بود: «مىتونم. آموزش ديدهام.»
بعد كاغذى از جيبش درآورده بود و نشان فرمانده گردان داده بود كه رويش نوشته شده بود: «برادر مهردار على يارى به عنوان يكى از زبدهترين نيروهاى تخريب خدمتتان معرفى مىگردد...»
همه جاخورده بودند. خيره به سرو وضع مرتباش پرسيدند: «كجا آموزش ديدى؟!»
- «پادگان خيبر. با بچههاى خودتون. از لشكر 17 على بن ابيطالب (عليهالسلام)»
فرمانده گردان، حاج اكبر، خواست امتحانش كند. انگار راضى نشده بود. بردش ميدان مين. وقتى برگشتند، مهرداد داشت لباسهايش را مىتكاند. چشمهاى حاج اكبر برق مىزد. مهرداد را كه روانه كرد، به بچهها گفت: «باورتون نمىشه! عينهو قرقى بود. چشم هم مىذاشتى والمرى و تى - ايكس پنجاه و گوشتكوبى رو باز مىكرد و چاشنى اش رو درمىآورد و ماسورههاش رو توى كولهاش رديف مىكرد. سرعتش توى كار حرف نداشت. بازكردن و چاشنى درآوردنش ده ثانيهاى تموم بود!»
مهرداد خيلى كم حرف بود. توى بچهها با همه سلام و عليك داشت؛ اما با كسى صميمى و دوست و رفيق نبود. سر و وضعش تابلو بود و توجه همه را جلب مىكرد، امّا وقتى بقيه مىديدند كم حرف و توداراست، خيلى سر به سرش نمىگذاشتند. فقط احمد بود كه گاهى بهش گير مىداد. چند ماهى بود كه مهرداد به اين گردان آمده بود. اما كسى هنوز از وضع خانوادگى و كار و بارش خبر نداشت. خيلى توى خودش بود. به ندرت با بچهها هم كلام مىشد. خودش را غريبه احساس مىكرد. گرچه بچهها به ظاهر عجيبش عادت كرده بودند و با او هم مثل يكى از خودشان رفتار مىكردند. دير به دير نامه مىنوشت. جواب نامههايش هم تك و توك مىآمد. آدرس نامهها هميشه از يكجا بود: «پايگاه بسيج محلهاى در تهران».
هادى تازه به گردان ملحق شده بود. از آن بچه قُمىهاى تخس و زرنگ بود. همان اوّلى كه آمد، زود با احمد اُخت شد. سن و سال و اخلاقشان با هم جور بود. شيطنتهاى احمد با حضور هادى دو برابر شده بود. احمد و هادى و مهرداد با هم توى گروه تخريب بودند. اما هادى مهرداد را قبول نداشت. تازه آمده بود و سنّ و قيافه مهرداد خيلى برايش عجيب بود. همان هفته اول همكارى سه نفرهشان، حاج اكبر مأموريت داد بروند ميدان مين. هم براى شناسايى مجدّد و هم مينگذارى و خنثى كردن مين، يك ساعت بعد از غروب بايد مىرفتند. هادى كه همراه احمد به سمت منبع آب مىرفت، با تعجب از احمد پرسيد: «يعنى بايد با اين فسقلىِ سوسول بريم؟!»
احمد كنار منبع چمباتمه زد و شير منبع را باز كرد: «همچين فسقلىِ فسقلى و سوسولِ سوسول هم نيست. كارش خوبه، چند بار باهاش رفتم.»
هادى دستى به پيشانىاش كشيد و كنار احمد نشست: «من كه چشمم آب نمىخوره... اصلاً اين بچّه تيرونى وسط قمىها چيكار مىكند؟!»
احمد مسح پايش را كشيد و خنديد: «چه مىدونم وا... . ما هم از كارش سردر نيورديم. چند بار ازش پرسيديم، ولى جواب نداد. پسر خوبيه. كارش هم حرف نداره. ولى خب يك كم مرموز مىزنه! دو تا عيب بزرگ داره: يكى اين كه زيادى به خودش مىرسه، يكى هم اين كه از دست ما فضولها دررفته و هنوز از جيك و پوكش خبر نداريم!»
هادى خنديد و گفت: «هر چى فكر مىكنم، نمىفهمم اصلاً چطورى با اين دك و پزش رو زمين دَمَر مىشه و خودش رو خاك و خُلى مىكنه.»
احمد شير منبع را بست و جواب داد «خب بعد از كار دوباره خودش رو مرتب مىكنه. اتفاقاً موقع كار اصلاً حواسش به خودش نيست. به الآنش نگاه نكن. خودم باهاش كار كردم. دقيقاً وقتى از ميدون مين برمى گرديم ياد سر و وضعش مىاُفته و بعد ادامه داد «خب ديگه. الان زنگ تلفن خدا مىزنه. تا اطلاع ثانوى غيبت ممنوع! به محض پايان زنگ خدا، زنگ گناه رو شروع مىكنيم!» هادى بلند خنديد و هر دو به سمت حسينيه راه افتادند. صداى اذان مغرب فضا را پر كرده بود.
هادى خودش را به احمد و مهرداد رساند و زمزمه كنان پرسيد «مينهاى ضد تانك رو كاشتين؟»
احمد آهسته جواب داد: «خيالت تخت.» و بعد دستهايش را زير چانهاش گذاشت و به دستهاى لاغر مهرداد خيره شد كه داشت با مهارت مين گذارى مىكرد.» احمد گفت «زود باش مهرداد. دير مىشهها. پريشب عراقىها بچهها رو غافلگير كرده بودن. حاج اكبر سفارش كرد يه سر هم به ميدون مين خودِ عراقىها بزنيم. اين طور كه تو وسواس نشون مىدى، تا صبح هم نمىتوانيم برگرديم.»
هادى هم با تأكيد گفت: «بعد از قضيهى پريشب، حتماً استراق سمع گذاشتهان و حواسشون به معبر قبلى هست. حتمى معبر قبلى رو بستهان و بايد بريم يكى ديگه درست كنيم.»
مهرداد كه حواسش به كاشتن مين بود گفت: «حواسم هست الان تموم مىشه. مهمات بيتالمال مملكت رو كه نمىشه همين جورى هدر داد. بايد دست جاگيرش كنم كه يه فايدهاى به حال تانك عراقيا بكنه، وگرنه كارمون به درد نمىخوره كه.»
احمد و هادى چيزى نگفتند و منتظر شدند. پانزده دقيقه بعد، سه تايى خودشان را پشت صخره هايى كه مطمئن بودند، عراقىها نمىتوانستهاند آن جا تله و مين بگذارند، پنهان كردند. از صخرهها تا ميدان مين عراقىها، ده مترى فاصله بود. احمد گفت: «اول من مىرم، اگه ديديد خبرى نيست، اون موقع دنبالم بيايين.»
هادى و مهرداد منتظر شدند. احمد آهسته و دولادولا به سمت ميدان رفت. چند قدمى بيشتر نمانده بود تا به معبر گروه قبلى برسد، كه صداى انفجار مين منوّر هادى و مهرداد را از جا پراند. هر دويشان كُپ كردند. هادى خواست بى اختيار فرياد بكشد و احمد را صدا بزند، اما هنوز صدايى از گلويش خارج نشده بود كه مهرداد دو دستى جلوى دهان او را گرفت.
- «هيس! اگه داد بزنى مىفهمن ما اينجاييم كه. اون وقت ديگه نمىشه براى احمد كارى كرد. يا اسير مىشيم يا همهمون مىريم رو هوا.»
هادى فريادش را قورت داد و به چهره بچهگانه مهرداد خيره شد كه با انفجار مين خاكى و غبار آلود شده بود. قيافهاش با اين خاكها خيلى عوض شده بود. بزرگتر از سنش به نظر مىآمد. هادى محو تغيير چهره مهرداد بود كه صداى نالهاى ضعيف او را به خود آورد.
مهرداد دستش را از روى دهان هادى برداشت و هر دو سرشان را به سمت صداى ناله چرخاندند. مهرداد از پشت صخره سرك كشيد. گرد و خاك هنوز ننشسته بود و اجازه نمىداد كه راحت روبه رو را ببينند. از تيراندازى خبرى نبود. تعجب كردند. هادى گفت: «من مىرم بيارمش.»
اما مهرداد دستش را گرفت: «نه! صبر كن. حتماً تله گذاشتهان كه مارو هم بكشونن اون جا. اين طورى نمىتونيم بياريمش پيش خودمون.»
و بعد ادامه داد: «تو همين جا بمون. من سينه خيز يه معبر ديگه باز مىكنيم و مىرم طرفش. تو هم هواى من رو داشته باش و از اين پشت تيراندازى كن. نمىتونيم بغل بزنيم و بياريمش. مىبينندمون. مجبوريم با طناب بكشيمش اين جا. توى كولهام طناب دارم. من سينه خيز مىرم و سر طناب رو به پا يا دستش مىبندم. بعد تو يواش يواش بكشش عقب.»
هادى مات مانده بود. فكرش كار نمىكرد. شقيقهاش چنان مىزد كه انگار مغز سرش مىخواست بيرون بپرد. صداى زدن شقيقههايش را خودش هم مىشنيد. به نظرش آمد كه صدا در تمام دشت پيچيده است. مهرداد دستى به شانهاش زد.
- «كجايى هادى؟ با توام! سر طناب رو بگير دستت.». هادى خيره به صورت مهرداد پرسيد: «يعنى شهيد نشده؟!»
مهراد جواب داد: «شهيد شده باشه يا زخمى، بايد بياريمش عقب. فقط يه كم صبر كن تا من يه كم معبر رو باز كنم. اگه ديدم از طرف عراقيا خبرى نيست، سر طناب رو مىبندم به احمد و تكونش مىدم. هر وقت طناب تكون خورد، بكشش عقب. فقط خيلى آروم و بى صدا.»
هادى ديگر صداى ناله احمد را نمىشنيد. بى اختيار همان جا نشست و سر طناب را محكم در دست گرفت. به مهرداد خيره شد كه با لباسهاى اتو كشيدهاش، آرام و سينه خيز جلو مىرفت. نيم ساعتى گذشت و خبرى نشد. به نظر هادى آمد كه يك سال گذشته. از پشت صخره چشم چشم كرد تا ببيند از طرف خاكريز عراقىها خبرى هست يا نه. خبرى نبود. فكر كرد: «شايد خيال كردهان يه نفر بيشتر توى معبر نبوده، شايد هم خيال كردهان، گُراز يا حيوون ديگهاى رفته روى مينها....». داشت به احتمالات مختلف فكر مىكرد كه يك دفعه طناب كشيده شد.
هادى نفسش را در سينه حبس كرد و آرام آرام طناب را به سمت خودش كشيد. احمد زنده بود و بى هوش پاى راستش از زانو قطع شده بود. به يك پوست بند بود و خونريزى شديدى داشت. هادى چفيه خودش را دور پاى احمد پيچيد تا جلوى خونريزى را بگيرد. عرق از سر و رويش سرازير بود. كارش كه تمام شد، منتظر مهرداد ماند. يك ربعى منتظر شد، خبرى نبود. چشمش به پاى احمد افتاد كه با وجود چفيه، داشت خونريزى مىكرد.
- «دير مىشه! بايد برسونمش بهدارى. برم يا بمونم؟!»
تا كلمه بمانم از ذهنش گذشت، مهرداد را روبه روى خودش ديد كه داشت لبخند مىزد: «يه معبر ديگه هم باز كردم، هادى. ولى نصفه مونده. گفتم: شايد دير بشه كارِ احمد، خيلى خونريزى داشت انگار. نصفه بقيه معبر هم با خودم. فردا شب يا همون شب عمليات، بازش مىكنم.»
هادى پرسيد: «چه جورى بى صدا اومدى تو؟!»
مهرداد لبخندى زد و گفت: «يه جورى اومدم ديگه. «و جعلنا» خوندم. يكى از حُسنهاى لباس اتو كشيده هم اينه كه، خيلى نرم مىشه و كمتر موقع سينه خيز رفتن خش خش مىكند!»
هادى دلش مىخواست بخندد، ولى نتوانست. چشمش به پاى احمد بود. فقط گوشه لبهايش كمى عقب كشيده شد. با خودش فكر كرد: «توى اين هيرو وير چه جورى نصف معبر رو باز كرد؟! اونم با صبر و حوصله. چه اعصابى داره اين پسر، اونم با اين وضع احمد...»
دوتايى زير بغل احمد را گرفتند و دولا دولا به سمت خاكريز خودشان رفتند.
هادى و بقيه بچهها دم گرفته بودند:
ننهام مىگفت: جبهه نرو...
كه پرستار سر رسيد و اخم آلود گفت: «مثل اين كه دوست شما تازه از اتاق عمل بيرون اومدهها! به چه زورى اون پارو سرجاش چسبونديم! اين جا هم اتاق ريكاوريه. بايد ايشون كاملاً بهوش بياد تا ببريمش بخش. بهتره بعداً براش سرود بخونين!»
هادى خنديد و گفت: «عيب نداره! دوست ما با همين چيزا بهوش مىآد. اصلاً خودم الان بهوشش مىآرم.»
احمد ناله ضعيفى مىكرد. هادى در گوش احمد گفت: «چشماتو واز كن عزيز، آخه چرا مينارو با خودت نياوردى.» احمد هنوز كاملاً بهوش نبود. با سماجب گفت: «حاج اكبر! به خدا آوردم. با دو تا كفى (تريلى) مينارو آوردم.»
هادى با شيطنت گفت: «پس ماسورههاش كو؟ چرا ماسورههاش رو نياوردى؟!»
احمد دوباره ناله كنان جواب داد: «آوردم به خدا! توى لندكروز گذاشتم...»
بعد با حرص و جوش توى همون حال ادامه داد: «لندكروز! ماسورهها كو؟» هادى و بچهها به قهقهه افتادند. مهرداد هم كه داشت كمپوت باز مىكرد، براى اولين بار بلند خنديد. هادى متوجه شد و گفت: «چه عجب پسر؟! بالاخره يه لبخند گَل و گُشاد تحويل ما دادى! عقده شده بود تو دلمون كه تو يه كم لبت باز بشه.»
و بعد با شيطنت چشمكى زد و ادامه داد: «راستش فكر نكنم حورىها از تيپهاى عُنق خوششون بياد!»
مهرداد نگاهى به هادى كرد و دوباره خنديد. اين چند روز خيلى سرحال به نظر مىآمد. ديگر توى خودش نبود. با بچهها گرم مىگرفت. در جواب هادى گفت: «شماها چون خودتون خوش تيپ نيستين، به من حسوديتون مىشه و الكى به اخلاقم گير مىدين. حوريه كه ديگه آدميزاد نيست كه خوش خلقى و خندهرويى سرش بشه!»
هادى مىخواست جواب مهرداد را بدهد كه يك دفعه احمد چشمهايش را باز كرد و بهوش آمد. هادى گفت: «چه طورى احمد آقا چُلاق؟!»
احمد توى سنگر رو به روى عكس امام نشسته بود و به آن خيره شده بود. عصايش را كنار پايش گذاشته بود و با دست راست آن را مىفشرد. بچههاى گردان همگى جمع بودند. هادى اشك مىريخت و تعريف مىكرد:
«شب عمليات، همه فهميده بودند كه مهرداد يه جور ديگه شده. يه جا بند نمىشد. مىگفت، مىخنديد. حسابى عوض شده بود. اصرار كرد با اولين ستون بچهها به سمت معبرى كه اون شب نصفش رو باز كرده بود، بره. شبهاى بعد نتونست كامل بازش كند. مىترسيد معبر جديد لو بره و عمليات عقب بيفته. اول قبول نكرديم كه همراه بچهها بره، ولى از بس اصرار كرد، تسليم شديم. وقتى همزمان با ستون بچههايى كه از موقعيتهاى ديگه بودند، حركت كرديم. تازه فهميديم كه كمتر از نصف معبر بازه. مهرداد اولين نفر سرِ ستون بود. نمىدونى احمد! اون شب موهاش رو كه مثل هميشه نيم ساعت شونه كرده بود هيچ، لباسهاى اتو كشيدهاش هم به كنار، كلّى گلاب هم به خودش زده بود. باورت نمىشه با اون تيپ و قيافه، حتى به دست و پاش حنا هم گذاشته بود. تركيب عجيبى شده بود. بچهها سر به سرش مىگذاشتن، كه دارى حسابى نور بالا مىزنى. منتها ملائكه بيچاره نمىدونن با كى طرفن. با يه بچه بسيجى حنا بسته قمى، يا با يه چگور پگورىِ خوش تيپِ تهرونى. مىخنديد؛ بلند بلند. اصلاً مهرداد سابق نبود. وقتى به معبر رسيديم، چشمهاش برق مىزد. همه گردانها عمليات رو شروع كرده بودن، غير از ما كه معبرمون نيمه بسته بود. نتونستيم همزمان با گردانهاى ديگه جلو بريم. حاج اكبر به مهرداد گفت: «معبر رو باز كن». ولى عراقيا معبر رو پر از مينهاى والمرى و تى ايكس پنجاه كرده بودند. داشت دير مىشد. مهرداد اول قبول كرد و سريع با سيم چين و وسايلش مشغول خنثى كردن شد، ولى با اين كه ركورددار سرعتِ خنثى كردن بود، باز هم كار داشت طول مىكشيد. مدام به حاجى بى سيم مىزدن كه «پس كجايين شماها؟! زود راه بيفتين...»
حاجى هم جواب مىداد: «معبرمون آماده نيست...»
هادى به اين جا كه رسيد، هق هقش بلند شد و بريده بريده ادامه داد: «يه دفعه ديديم مهرداد داره سينه خيز بر مىگرده. به حاجى كه رسيد، گفت: «حاجى چارهاى نيست. داره دير مىشه. معطل كارِ من مىشيد. اگه اون شب نديده بودنمون، كار معبر تموم بود. ولى خب نشد. الان هم عراقىها چند تا مين منوّر رو به هم تله كردهان. باز كردنش خيلى وقت مىبره. راه نمونده حاجى. بذار خودم بروم روى تله و بچهها رد بشن...»
حاجى قبول نكرد. گفت: «تو ناسلامتى كار بلدِ تخريبى. زود باش كارِ خودت رو بكن...»
مهرداد گريهاش گرفت: «حاجى به خدا نمىتونم. دير مىشه. جون من كه از عمليات مهمتر نيست. بذار برم حاجى. تورو خدا!»
حاجى چيزى نگفت و سرش رو پايين انداخت. مهرداد حتى وقت نكرد شهادتين بگه يا از بچهها خداحافظى كند. تا ديد حاجى سرش رو پايين انداخت، بلند گفت: «يا حسين(عليهالسلام)» و خودش رو انداخت روى مينهاى منوّر. انگار زمين منفجر شد. ... بچهها معطل نكردن و سريع رد شدند... همين طور كه خودم به دو مىرفتم، دور و برم رو نگاه مىكردم كه شايد اثرى ازش ببينم. اما هيچى به چشمم نخورد... .
موقع برگشت، همه جا رو زير و رو كردم. توى دلم ياد اون برقِ چشمهاى آبىاش افتادم و موهاى مرتب شدهاش... . باورم نمىشد ديگه نبينمش... چند قدم كه جلوتر رفتم، ديدم تيكه تيكه شده... دستها و پاهاش هر كدوم يه طرف افتاده بود... تنهاش يه طرف و سرش هم يه طرف ديگه... چشمهاى آبى اش باز بود و به آسمان نگاه مىكرد، لبخند مىزد... ولى باورت نمىشه احمد... انگار توى بدنش خون نداشت... يه ذره خون روى صورتش نبود. همه اعضاى بدنش تميز و مرتب تكه تكه شده بود. لباسهاش از تميزى برق مىزد. هنوز همون طور اتو كشيده بود. پوتينهاى تميز و واكس زده... يه ذره گرد و خاك روى لباسش نبود. تميز و مرتب شهيد شد... مثل هميشه خوش تيپ و مرتب...»
هادى تا كلمه خوش تيپ و مرتب را گفت، هق هقِ همه بلند شد.
هادى ادامه داد: «توى جيبش يه عكس امام و وصيتنامهاش بود. نوشته بود كه بهش الهام شده كه شهيد مىشه. مىدونى احمد... نوشته بود: خدايا من رو ببخش، اگر مدتى از همه نعمتهات استفاده كردم. پدر و مادر خوب، خانواده مرفه و تحصيلكرده... ثروت... ولى حالا مىخوام فقط پيش خودت باشم. اينا برام كافى نيست... مىخوام پيش خودِ خودت باشم. اومدم توى لشكر قم كه ناشناس باشم. كه اسم امام على روى لشكر باشه... وقتى مىخوام بيام پيشت، دوست دارم تميز و مرتب بيام. تيكه تيكه، ولى تميز و مرتب. دلم مىخواد، وقتى روز قيامت تيكههاى تنم رو به هم وصل مىكنن، امام حسين(عليهالسلام) بگه چه جوون رعنايى تو ركاب خمينى بود... شايد بچهها ديگه مسخرهام نكنن...»
صداى هادى قطع شد. تمام سنگر صداى هق هق بود. قسمت پلاستيكى عصاى احمد، از شدت فشارى كه به آن آورده بود، شكست. احمد دست عرق كردهاش را با چفيه خشك كرد و رو به عكس امام گفت: «جوون با قابلى تو ركابت بود آقا! خيلى قابل بود... ظاهرش... باطنش... اخلاقش... دعاش كن آقا! ازش بخواه ما رو ببخشه و شفاعتمون رو بكنه...»