آب، آينه، شانه

زهره شريعتى

خيلى به خودش مى‏رسيد. يك بُرس كوچك آبى رنگ به اندازه كف دست داشت، كه هميشه توى جيبش بود. برس قشنگى بود. آن طرفش، آينه برّاقى داشت كه هميشه با دستمال كاغذى پاكش مى‏كرد. انگار برايش خيلى عزيز بود. روزى سه مرتبه صبح و ظهر و شب، قشنگ سرِ ساعت موهاى لَخت و سياهش را با اين برس شانه مى‏زد. هر بار بيست دقيقه‏اى طول مى‏كشيد تا كارش تمام شود. اگر موهايش خاكى بود، با يك ليوان آب كارش را مى‏ساخت و بعد با حوصله تمام، روبه‏روى عكس امام توى سنگر مى‏نشست و خيره به عكس، آرام آرام موهايش را برس مى‏كشيد. به آينه پشت برس نگاه نمى‏كرد. فقط خيره به عكس امام مى‏ماند و انگار كه يك آينه بزرگ باشد، خيلى راحت جلوى آن فرق باز مى‏كرد. فرق چپ يا راست. بچه‏ها به خنده مى‏گفتند: «روزهاى زوج فرقش را از راست باز مى‏كند و روزهاى فرد از چپ. جمعه‏ها هم كه تعطيله، رو به بالا شونه مى‏كند!»
مو، لاى درز نظم و ترتيبش نمى‏رفت. وقت‏هايى كه ديگران هم توى سنگر بودند، احمد مى‏گفت: «به جون عمه‏ام! يه تار موش هم جابه جا نيست. هنچى دونه دونه تار موهاش رو يواش يواش با نوك دندونه برس اين ور و اون ور مى‏كنه كه انگار داره معبر مى‏زنه وسط ميدون مين...!»
بعد رو به مهرداد ادامه مى‏داد: «بابا ول كن اين گيسوى كمند رو! بذار به حال خودش باشه پسر. بذار يه كم نيروهاى گردان شپش‏ها، توش عمليات كنن! تو كه پونزده سالت بيشتر نيست. سن و سالت به حوريه و اين چيزا قد نمى‏ده كه اون دنيا از اين چيزا لازم داشته باشى. نامزد و از اين حرفام كه ندارى. پس برا كى خودت رو اين قدر خوش تيپ مى‏كنى؟...»
بعد كه بچه‏ها مفصّل به مراسم شانه زنى مهرداد مى‏خنديدند، احمد دوباره گير مى‏داد: «خب البته بى حوريه هم كه نمى‏شه... ولى براى اين كه بپسندندت، بايد يه كم بى‏خيال موهات بشى. اين جور كه من شنيدم، حوريه جماعت از موى پريشون و درهم و برهم، بيشتر خوشش مى‏آد! تو هم كه جاى پسر اين حوريه‏ها هستى! حوريه‏هه تا تورو ببينه عشق مادريش گُل مى‏كند و خودش موهاى پريشونت رو صاف وصوف مى‏كنه. يه كم از اين صافكارى رو مال همون مامان حوريه بذار!»
مهرداد خودش هم خنده‏اش مى‏گرفت، ولى خيلى ملايم و كمرنگ. وقتى لبخند مى‏زد، به حرف‏هاى صد تا يه غاز احمد، قيافه‏اش عين بچه مدرسه‏اى‏ها مى‏شد، معصوم و پاك. اما كار خودش را مى‏كرد. احمد هم ول كن نبود. چفيه‏اش را باز مى‏كرد و روى سر و شانه‏اش مى‏انداخت و اداى فرشته‏ها را درمى آورد و لفظ قلم حرف مى‏زد: «آه! الهى قربان آن قد و بالايت بروم پسرم! همراه من بيا تا تو را به مادر جديدت معرفى نمايم!»
بعد چفيه را مثل بال تكان تكان مى‏داد و مى‏رفت سمت مهرداد. تا مى‏آمد بغلش كند، مهرداد خودش را عقب مى‏كشيد. احمد هم به قمىِ غليظ مى‏گفت: «اِوا! خاك به سَرِم! كُجى مى‏رى مهرداده؟! چرا از حوريه فرار مى‏كنى؟!»
بعد دور سنگر دنبالش مى‏دويد تا او را بگيرد. مهرداد هم فرز بود و در مى‏رفت. اما بچه‏ها با هم دست به يكى مى‏كردند و با يك جشن پتو حالش را جا مى‏آوردند. موهاى مرتب شده‏اش حسابى به هم مى‏ريخت. ولى بعد از اين برنامه‏ها، بى‏توجه به مسخره بازى بچه‏ها، دوباره برس به دست و رو به روى عكس امام مشغول كار خودش مى‏شد. اين جا بود كه احمد ديگر ولش مى‏كرد. هميشه آخرين حرفش به مهرداد اين بود: «تار پنجاه هزارم موهات اومده اين ورِ فرقت پسر. يه جورى اون وريش كن كه نه سيخ بسوزه، نه كباب. مى‏خوام معبرت عينهو كف دست صافِ صاف باشه.»
مهرداد هم لبخند زنان سكوت مى‏كرد و جوابى نمى‏داد. كم سن بودنش باعث مى‏شد كه بچه‏ها خيلى دستش بيندازند. غير از موهايش، برنامه اتوكشى لباس فُرم بسيجى و خاكى اش هم قصّه‏اى داشت براى خودش. يك اتوى كوچك و مسافرتى از خانه شان آورده بود و هر وقت فرصت مى‏شد و بچه‏هاى تخريب كارى باهاش نداشتند، اتوكشى شروع مى‏شد. غير از لباس‏هاى خودش، لباس بچه‏هاى ديگر را هم اتو مى‏كرد. پوتين‏هايشان را واكس مى‏زد. گاهى هم مى‏رفت سر وقت كتاب‏هاى مدرسه‏اش. موقع مرخصى داوطلب آزاد امتحان مى‏داد. درسش هم خوب بود. همه مى‏گفتند: با اين تيپ و قيافه يا مهندس مى‏شود يا دكتر. اولش كه آمده بود و گفته بود كه تخريب چى است، همه بهش خنديده بودند. - «تو؟! با اين تيپ مى‏خواى روى خاك سينه خيز برى و مين خنثى كنى؟! جون مادرت شوخى نكن!»
و مهرداد خيلى كوتاه گفته بود: «مى‏تونم. آموزش ديده‏ام.»
بعد كاغذى از جيبش درآورده بود و نشان فرمانده گردان داده بود كه رويش نوشته شده بود: «برادر مهردار على يارى به عنوان يكى از زبده‏ترين نيروهاى تخريب خدمتتان معرفى مى‏گردد...»
همه جاخورده بودند. خيره به سرو وضع مرتب‏اش پرسيدند: «كجا آموزش ديدى؟!»
- «پادگان خيبر. با بچه‏هاى خودتون. از لشكر 17 على بن ابيطالب (عليه‏السلام)»
فرمانده گردان، حاج اكبر، خواست امتحانش كند. انگار راضى نشده بود. بردش ميدان مين. وقتى برگشتند، مهرداد داشت لباس‏هايش را مى‏تكاند. چشم‏هاى حاج اكبر برق مى‏زد. مهرداد را كه روانه كرد، به بچه‏ها گفت: «باورتون نمى‏شه! عينهو قرقى بود. چشم هم مى‏ذاشتى والمرى و تى - ايكس پنجاه و گوشتكوبى رو باز مى‏كرد و چاشنى اش رو درمى‏آورد و ماسوره‏هاش رو توى كوله‏اش رديف مى‏كرد. سرعتش توى كار حرف نداشت. بازكردن و چاشنى درآوردنش ده ثانيه‏اى تموم بود!»

مهرداد خيلى كم حرف بود. توى بچه‏ها با همه سلام و عليك داشت؛ اما با كسى صميمى و دوست و رفيق نبود. سر و وضعش تابلو بود و توجه همه را جلب مى‏كرد، امّا وقتى بقيه مى‏ديدند كم حرف و توداراست، خيلى سر به سرش نمى‏گذاشتند. فقط احمد بود كه گاهى بهش گير مى‏داد. چند ماهى بود كه مهرداد به اين گردان آمده بود. اما كسى هنوز از وضع خانوادگى و كار و بارش خبر نداشت. خيلى توى خودش بود. به ندرت با بچه‏ها هم كلام مى‏شد. خودش را غريبه احساس مى‏كرد. گرچه بچه‏ها به ظاهر عجيبش عادت كرده بودند و با او هم مثل يكى از خودشان رفتار مى‏كردند. دير به دير نامه مى‏نوشت. جواب نامه‏هايش هم تك و توك مى‏آمد. آدرس نامه‏ها هميشه از يك‏جا بود: «پايگاه بسيج محله‏اى در تهران».
هادى تازه به گردان ملحق شده بود. از آن بچه قُمى‏هاى تخس و زرنگ بود. همان اوّلى كه آمد، زود با احمد اُخت شد. سن و سال و اخلاقشان با هم جور بود. شيطنت‏هاى احمد با حضور هادى دو برابر شده بود. احمد و هادى و مهرداد با هم توى گروه تخريب بودند. اما هادى مهرداد را قبول نداشت. تازه آمده بود و سنّ و قيافه مهرداد خيلى برايش عجيب بود. همان هفته اول همكارى سه نفره‏شان، حاج اكبر مأموريت داد بروند ميدان مين. هم براى شناسايى مجدّد و هم مين‏گذارى و خنثى كردن مين، يك ساعت بعد از غروب بايد مى‏رفتند. هادى كه همراه احمد به سمت منبع آب مى‏رفت، با تعجب از احمد پرسيد: «يعنى بايد با اين فسقلىِ سوسول بريم؟!»
احمد كنار منبع چمباتمه زد و شير منبع را باز كرد: «همچين فسقلىِ فسقلى و سوسولِ سوسول هم نيست. كارش خوبه، چند بار باهاش رفتم.»
هادى دستى به پيشانى‏اش كشيد و كنار احمد نشست: «من كه چشمم آب نمى‏خوره... اصلاً اين بچّه تيرونى وسط قمى‏ها چيكار مى‏كند؟!»
احمد مسح پايش را كشيد و خنديد: «چه مى‏دونم وا... . ما هم از كارش سردر نيورديم. چند بار ازش پرسيديم، ولى جواب نداد. پسر خوبيه. كارش هم حرف نداره. ولى خب يك كم مرموز مى‏زنه! دو تا عيب بزرگ داره: يكى اين كه زيادى به خودش مى‏رسه، يكى هم اين كه از دست ما فضول‏ها دررفته و هنوز از جيك و پوكش خبر نداريم!»
هادى خنديد و گفت: «هر چى فكر مى‏كنم، نمى‏فهمم اصلاً چطورى با اين دك و پزش رو زمين دَمَر مى‏شه و خودش رو خاك و خُلى مى‏كنه.»
احمد شير منبع را بست و جواب داد «خب بعد از كار دوباره خودش رو مرتب مى‏كنه. اتفاقاً موقع كار اصلاً حواسش به خودش نيست. به الآنش نگاه نكن. خودم باهاش كار كردم. دقيقاً وقتى از ميدون مين برمى گرديم ياد سر و وضعش مى‏اُفته و بعد ادامه داد «خب ديگه. الان زنگ تلفن خدا مى‏زنه. تا اطلاع ثانوى غيبت ممنوع! به محض پايان زنگ خدا، زنگ گناه رو شروع مى‏كنيم!» هادى بلند خنديد و هر دو به سمت حسينيه راه افتادند. صداى اذان مغرب فضا را پر كرده بود.

هادى خودش را به احمد و مهرداد رساند و زمزمه كنان پرسيد «مين‏هاى ضد تانك رو كاشتين؟»
احمد آهسته جواب داد: «خيالت تخت.» و بعد دست‏هايش را زير چانه‏اش گذاشت و به دست‏هاى لاغر مهرداد خيره شد كه داشت با مهارت مين گذارى مى‏كرد.» احمد گفت «زود باش مهرداد. دير مى‏شه‏ها. پريشب عراقى‏ها بچه‏ها رو غافلگير كرده بودن. حاج اكبر سفارش كرد يه سر هم به ميدون مين خودِ عراقى‏ها بزنيم. اين طور كه تو وسواس نشون مى‏دى، تا صبح هم نمى‏توانيم برگرديم.»
هادى هم با تأكيد گفت: «بعد از قضيه‏ى پريشب، حتماً استراق سمع گذاشته‏ان و حواسشون به معبر قبلى هست. حتمى معبر قبلى رو بسته‏ان و بايد بريم يكى ديگه درست كنيم.»
مهرداد كه حواسش به كاشتن مين بود گفت: «حواسم هست الان تموم مى‏شه. مهمات بيت‏المال مملكت رو كه نمى‏شه همين جورى هدر داد. بايد دست جاگيرش كنم كه يه فايده‏اى به حال تانك عراقيا بكنه، وگرنه كارمون به درد نمى‏خوره كه.»
احمد و هادى چيزى نگفتند و منتظر شدند. پانزده دقيقه بعد، سه تايى خودشان را پشت صخره هايى كه مطمئن بودند، عراقى‏ها نمى‏توانسته‏اند آن جا تله و مين بگذارند، پنهان كردند. از صخره‏ها تا ميدان مين عراقى‏ها، ده مترى فاصله بود. احمد گفت: «اول من مى‏رم، اگه ديديد خبرى نيست، اون موقع دنبالم بيايين.»
هادى و مهرداد منتظر شدند. احمد آهسته و دولادولا به سمت ميدان رفت. چند قدمى بيشتر نمانده بود تا به معبر گروه قبلى برسد، كه صداى انفجار مين منوّر هادى و مهرداد را از جا پراند. هر دويشان كُپ كردند. هادى خواست بى اختيار فرياد بكشد و احمد را صدا بزند، اما هنوز صدايى از گلويش خارج نشده بود كه مهرداد دو دستى جلوى دهان او را گرفت.
- «هيس! اگه داد بزنى مى‏فهمن ما اينجاييم كه. اون وقت ديگه نمى‏شه براى احمد كارى كرد. يا اسير مى‏شيم يا همه‏مون مى‏ريم رو هوا.»
هادى فريادش را قورت داد و به چهره بچه‏گانه مهرداد خيره شد كه با انفجار مين خاكى و غبار آلود شده بود. قيافه‏اش با اين خاك‏ها خيلى عوض شده بود. بزرگتر از سنش به نظر مى‏آمد. هادى محو تغيير چهره مهرداد بود كه صداى ناله‏اى ضعيف او را به خود آورد.
مهرداد دستش را از روى دهان هادى برداشت و هر دو سرشان را به سمت صداى ناله چرخاندند. مهرداد از پشت صخره سرك كشيد. گرد و خاك هنوز ننشسته بود و اجازه نمى‏داد كه راحت روبه رو را ببينند. از تيراندازى خبرى نبود. تعجب كردند. هادى گفت: «من مى‏رم بيارمش.»
اما مهرداد دستش را گرفت: «نه! صبر كن. حتماً تله گذاشته‏ان كه مارو هم بكشونن اون جا. اين طورى نمى‏تونيم بياريمش پيش خودمون.»
و بعد ادامه داد: «تو همين جا بمون. من سينه خيز يه معبر ديگه باز مى‏كنيم و مى‏رم طرفش. تو هم هواى من رو داشته باش و از اين پشت تيراندازى كن. نمى‏تونيم بغل بزنيم و بياريمش. مى‏بينندمون. مجبوريم با طناب بكشيمش اين جا. توى كوله‏ام طناب دارم. من سينه خيز مى‏رم و سر طناب رو به پا يا دستش مى‏بندم. بعد تو يواش يواش بكشش عقب.»
هادى مات مانده بود. فكرش كار نمى‏كرد. شقيقه‏اش چنان مى‏زد كه انگار مغز سرش مى‏خواست بيرون بپرد. صداى زدن شقيقه‏هايش را خودش هم مى‏شنيد. به نظرش آمد كه صدا در تمام دشت پيچيده است. مهرداد دستى به شانه‏اش زد.
- «كجايى هادى؟ با توام! سر طناب رو بگير دستت.». هادى خيره به صورت مهرداد پرسيد: «يعنى شهيد نشده؟!»
مهراد جواب داد: «شهيد شده باشه يا زخمى، بايد بياريمش عقب. فقط يه كم صبر كن تا من يه كم معبر رو باز كنم. اگه ديدم از طرف عراقيا خبرى نيست، سر طناب رو مى‏بندم به احمد و تكونش مى‏دم. هر وقت طناب تكون خورد، بكشش عقب. فقط خيلى آروم و بى صدا.»
هادى ديگر صداى ناله احمد را نمى‏شنيد. بى اختيار همان جا نشست و سر طناب را محكم در دست گرفت. به مهرداد خيره شد كه با لباس‏هاى اتو كشيده‏اش، آرام و سينه خيز جلو مى‏رفت. نيم ساعتى گذشت و خبرى نشد. به نظر هادى آمد كه يك سال گذشته. از پشت صخره چشم چشم كرد تا ببيند از طرف خاكريز عراقى‏ها خبرى هست يا نه. خبرى نبود. فكر كرد: «شايد خيال كرده‏ان يه نفر بيشتر توى معبر نبوده، شايد هم خيال كرده‏ان، گُراز يا حيوون ديگه‏اى رفته روى مين‏ها....». داشت به احتمالات مختلف فكر مى‏كرد كه يك دفعه طناب كشيده شد.
هادى نفسش را در سينه حبس كرد و آرام آرام طناب را به سمت خودش كشيد. احمد زنده بود و بى هوش پاى راستش از زانو قطع شده بود. به يك پوست بند بود و خونريزى شديدى داشت. هادى چفيه خودش را دور پاى احمد پيچيد تا جلوى خونريزى را بگيرد. عرق از سر و رويش سرازير بود. كارش كه تمام شد، منتظر مهرداد ماند. يك ربعى منتظر شد، خبرى نبود. چشمش به پاى احمد افتاد كه با وجود چفيه، داشت خونريزى مى‏كرد.
- «دير مى‏شه! بايد برسونمش بهدارى. برم يا بمونم؟!»
تا كلمه بمانم از ذهنش گذشت، مهرداد را روبه روى خودش ديد كه داشت لبخند مى‏زد: «يه معبر ديگه هم باز كردم، هادى. ولى نصفه مونده. گفتم: شايد دير بشه كارِ احمد، خيلى خونريزى داشت انگار. نصفه بقيه معبر هم با خودم. فردا شب يا همون شب عمليات، بازش مى‏كنم.»
هادى پرسيد: «چه جورى بى صدا اومدى تو؟!»
مهرداد لبخندى زد و گفت: «يه جورى اومدم ديگه. «و جعلنا» خوندم. يكى از حُسن‏هاى لباس اتو كشيده هم اينه كه، خيلى نرم مى‏شه و كمتر موقع سينه خيز رفتن خش خش مى‏كند!»
هادى دلش مى‏خواست بخندد، ولى نتوانست. چشمش به پاى احمد بود. فقط گوشه لب‏هايش كمى عقب كشيده شد. با خودش فكر كرد: «توى اين هيرو وير چه جورى نصف معبر رو باز كرد؟! اونم با صبر و حوصله. چه اعصابى داره اين پسر، اونم با اين وضع احمد...»
دوتايى زير بغل احمد را گرفتند و دولا دولا به سمت خاكريز خودشان رفتند.

هادى و بقيه بچه‏ها دم گرفته بودند:
ننه‏ام مى‏گفت: جبهه نرو...
كه پرستار سر رسيد و اخم آلود گفت: «مثل اين كه دوست شما تازه از اتاق عمل بيرون اومده‏ها! به چه زورى اون پارو سرجاش چسبونديم! اين جا هم اتاق ريكاوريه. بايد ايشون كاملاً بهوش بياد تا ببريمش بخش. بهتره بعداً براش سرود بخونين!»
هادى خنديد و گفت: «عيب نداره! دوست ما با همين چيزا بهوش مى‏آد. اصلاً خودم الان بهوشش مى‏آرم.»
احمد ناله ضعيفى مى‏كرد. هادى در گوش احمد گفت: «چشماتو واز كن عزيز، آخه چرا مينارو با خودت نياوردى.» احمد هنوز كاملاً بهوش نبود. با سماجب گفت: «حاج اكبر! به خدا آوردم. با دو تا كفى (تريلى) مينارو آوردم.»
هادى با شيطنت گفت: «پس ماسوره‏هاش كو؟ چرا ماسوره‏هاش رو نياوردى؟!»
احمد دوباره ناله كنان جواب داد: «آوردم به خدا! توى لندكروز گذاشتم...»
بعد با حرص و جوش توى همون حال ادامه داد: «لندكروز! ماسوره‏ها كو؟» هادى و بچه‏ها به قهقهه افتادند. مهرداد هم كه داشت كمپوت باز مى‏كرد، براى اولين بار بلند خنديد. هادى متوجه شد و گفت: «چه عجب پسر؟! بالاخره يه لبخند گَل و گُشاد تحويل ما دادى! عقده شده بود تو دلمون كه تو يه كم لبت باز بشه.»
و بعد با شيطنت چشمكى زد و ادامه داد: «راستش فكر نكنم حورى‏ها از تيپ‏هاى عُنق خوششون بياد!»
مهرداد نگاهى به هادى كرد و دوباره خنديد. اين چند روز خيلى سرحال به نظر مى‏آمد. ديگر توى خودش نبود. با بچه‏ها گرم مى‏گرفت. در جواب هادى گفت: «شماها چون خودتون خوش تيپ نيستين، به من حسوديتون مى‏شه و الكى به اخلاقم گير مى‏دين. حوريه كه ديگه آدميزاد نيست كه خوش خلقى و خنده‏رويى سرش بشه!»
هادى مى‏خواست جواب مهرداد را بدهد كه يك دفعه احمد چشم‏هايش را باز كرد و بهوش آمد. هادى گفت: «چه طورى احمد آقا چُلاق؟!»

احمد توى سنگر رو به روى عكس امام نشسته بود و به آن خيره شده بود. عصايش را كنار پايش گذاشته بود و با دست راست آن را مى‏فشرد. بچه‏هاى گردان همگى جمع بودند. هادى اشك مى‏ريخت و تعريف مى‏كرد:
«شب عمليات، همه فهميده بودند كه مهرداد يه جور ديگه شده. يه جا بند نمى‏شد. مى‏گفت، مى‏خنديد. حسابى عوض شده بود. اصرار كرد با اولين ستون بچه‏ها به سمت معبرى كه اون شب نصفش رو باز كرده بود، بره. شب‏هاى بعد نتونست كامل بازش كند. مى‏ترسيد معبر جديد لو بره و عمليات عقب بيفته. اول قبول نكرديم كه همراه بچه‏ها بره، ولى از بس اصرار كرد، تسليم شديم. وقتى همزمان با ستون بچه‏هايى كه از موقعيت‏هاى ديگه بودند، حركت كرديم. تازه فهميديم كه كمتر از نصف معبر بازه. مهرداد اولين نفر سرِ ستون بود. نمى‏دونى احمد! اون شب موهاش رو كه مثل هميشه نيم ساعت شونه كرده بود هيچ، لباس‏هاى اتو كشيده‏اش هم به كنار، كلّى گلاب هم به خودش زده بود. باورت نمى‏شه با اون تيپ و قيافه، حتى به دست و پاش حنا هم گذاشته بود. تركيب عجيبى شده بود. بچه‏ها سر به سرش مى‏گذاشتن، كه دارى حسابى نور بالا مى‏زنى. منتها ملائكه بيچاره نمى‏دونن با كى طرفن. با يه بچه بسيجى حنا بسته قمى، يا با يه چگور پگورىِ خوش تيپِ تهرونى. مى‏خنديد؛ بلند بلند. اصلاً مهرداد سابق نبود. وقتى به معبر رسيديم، چشم‏هاش برق مى‏زد. همه گردان‏ها عمليات رو شروع كرده بودن، غير از ما كه معبرمون نيمه بسته بود. نتونستيم همزمان با گردان‏هاى ديگه جلو بريم. حاج اكبر به مهرداد گفت: «معبر رو باز كن». ولى عراقيا معبر رو پر از مين‏هاى والمرى و تى ايكس پنجاه كرده بودند. داشت دير مى‏شد. مهرداد اول قبول كرد و سريع با سيم چين و وسايلش مشغول خنثى كردن شد، ولى با اين كه ركورددار سرعتِ خنثى كردن بود، باز هم كار داشت طول مى‏كشيد. مدام به حاجى بى سيم مى‏زدن كه «پس كجايين شماها؟! زود راه بيفتين...»
حاجى هم جواب مى‏داد: «معبرمون آماده نيست...»
هادى به اين جا كه رسيد، هق هقش بلند شد و بريده بريده ادامه داد: «يه دفعه ديديم مهرداد داره سينه خيز بر مى‏گرده. به حاجى كه رسيد، گفت: «حاجى چاره‏اى نيست. داره دير مى‏شه. معطل كارِ من مى‏شيد. اگه اون شب نديده بودنمون، كار معبر تموم بود. ولى خب نشد. الان هم عراقى‏ها چند تا مين منوّر رو به هم تله كرده‏ان. باز كردنش خيلى وقت مى‏بره. راه نمونده حاجى. بذار خودم بروم روى تله و بچه‏ها رد بشن...»
حاجى قبول نكرد. گفت: «تو ناسلامتى كار بلدِ تخريبى. زود باش كارِ خودت رو بكن...»
مهرداد گريه‏اش گرفت: «حاجى به خدا نمى‏تونم. دير مى‏شه. جون من كه از عمليات مهم‏تر نيست. بذار برم حاجى. تورو خدا!»
حاجى چيزى نگفت و سرش رو پايين انداخت. مهرداد حتى وقت نكرد شهادتين بگه يا از بچه‏ها خداحافظى كند. تا ديد حاجى سرش رو پايين انداخت، بلند گفت: «يا حسين(عليه‏السلام)» و خودش رو انداخت روى مين‏هاى منوّر. انگار زمين منفجر شد. ... بچه‏ها معطل نكردن و سريع رد شدند... همين طور كه خودم به دو مى‏رفتم، دور و برم رو نگاه مى‏كردم كه شايد اثرى ازش ببينم. اما هيچى به چشمم نخورد... .
موقع برگشت، همه جا رو زير و رو كردم. توى دلم ياد اون برقِ چشم‏هاى آبى‏اش افتادم و موهاى مرتب شده‏اش... . باورم نمى‏شد ديگه نبينمش... چند قدم كه جلوتر رفتم، ديدم تيكه تيكه شده... دست‏ها و پاهاش هر كدوم يه طرف افتاده بود... تنه‏اش يه طرف و سرش هم يه طرف ديگه... چشم‏هاى آبى اش باز بود و به آسمان نگاه مى‏كرد، لبخند مى‏زد... ولى باورت نمى‏شه احمد... انگار توى بدنش خون نداشت... يه ذره خون روى صورتش نبود. همه اعضاى بدنش تميز و مرتب تكه تكه شده بود. لباس‏هاش از تميزى برق مى‏زد. هنوز همون طور اتو كشيده بود. پوتين‏هاى تميز و واكس زده... يه ذره گرد و خاك روى لباسش نبود. تميز و مرتب شهيد شد... مثل هميشه خوش تيپ و مرتب...»
هادى تا كلمه خوش تيپ و مرتب را گفت، هق هقِ همه بلند شد.
هادى ادامه داد: «توى جيبش يه عكس امام و وصيت‏نامه‏اش بود. نوشته بود كه بهش الهام شده كه شهيد مى‏شه. مى‏دونى احمد... نوشته بود: خدايا من رو ببخش، اگر مدتى از همه نعمت‏هات استفاده كردم. پدر و مادر خوب، خانواده مرفه و تحصيلكرده... ثروت... ولى حالا مى‏خوام فقط پيش خودت باشم. اينا برام كافى نيست... مى‏خوام پيش خودِ خودت باشم. اومدم توى لشكر قم كه ناشناس باشم. كه اسم امام على روى لشكر باشه... وقتى مى‏خوام بيام پيشت، دوست دارم تميز و مرتب بيام. تيكه تيكه، ولى تميز و مرتب. دلم مى‏خواد، وقتى روز قيامت تيكه‏هاى تنم رو به هم وصل مى‏كنن، امام حسين(عليه‏السلام) بگه چه جوون رعنايى تو ركاب خمينى بود... شايد بچه‏ها ديگه مسخره‏ام نكنن...»
صداى هادى قطع شد. تمام سنگر صداى هق هق بود. قسمت پلاستيكى عصاى احمد، از شدت فشارى كه به آن آورده بود، شكست. احمد دست عرق كرده‏اش را با چفيه خشك كرد و رو به عكس امام گفت: «جوون با قابلى تو ركابت بود آقا! خيلى قابل بود... ظاهرش... باطنش... اخلاقش... دعاش كن آقا! ازش بخواه ما رو ببخشه و شفاعت‏مون رو بكنه...»