قطعه ادبى
به مناسبت شهادت امام جعفر صادق(عليه‏السلام)
با پيچك خيال تو...

كوچه‏هاى مدينه هنوز هم ياد تو را دارند و داد مظلوميتت را سر مى‏دهند. خاك بقيع، مناجات‏هاى شبانه‏ات را فرياد مى‏زند و سنگ‏هايش اشك خشكيده‏ات را به تفسير مى‏كشند. اينجا هنوز هم بوى كلاس‏هاى با صفايت را دارد. هنوز هم درس و مدرسه با ياد تو شروع مى‏شود. ديوارهاى مدينه با ياد دست نوازشگر تو بر سر يتيمان، ساز يارى مى‏نوازند و به جاى بازوان پرتوانت، تكيه‏گاهى براى گريستن عاشقان مى‏شوند. وقتى نسيم صبح وزيدن مى‏گيرد، صداى «ان شفاعتنا لا تنال مستخفا بالصلوة» عارفانه‏ات به گوش مى‏رسد.
منادى هنوز هم با غمى به بلنداى آسمان فرياد برمى‏آورد كه به جرم پاسدارى، پايه گذار مذهب و الگوى عدل صادق آل محمد (صلى‏الله‏عليه‏وآله) را كشته‏اند... .
در تقويم اين تاريخ پر فراز و نشيب، حزن انگيزترين روزها، روز شهادت است. آن هم در مكانى چون مدينه و در كنار قبر پيغمبر، اشك‏ها مجال بهانه ندارند و بر كوير گونه‏ها چون باران بهارى مى‏بارند.
عشاق، كوچه‏ها را يك به يك پى غمخوار مى‏گردند. مى‏خواهند صاحب شب را پيدا كنند. مى‏روند و مى‏روند، تا ديوارهاى بقيع تكيه گاه خستگى‏شان گردد. بوى غمِ مظلوميت تمام آسمان مدينه را در خود غرق نموده.
او كه مدرس توحيد مفضل بود، بعد از اميرالمؤمنين (عليه‏السلام) بهترين ادله عقلى را به يادگار گذاشت.
آرى او، امام جعفر صادق(عليه‏السلام)، امام عشق و آزادى، حال ديگر در بقيع هميشه خاموش، آرميده است.
بيا! بيا امشب خود را در مدينه ببينيم؛ پشت پنجره‏هاى مشبك بقيع. هواكه تاريك مى‏گردد، مدينه روشن است. امشب در كوچه‏هاى مدينه خانه‏اى آتش گرفته است.

سميه كريمى
مدرسه علميه فاطميه - دامغان‏

به مناسبت ولادت كريمه اهل بيت فاطمه معصومه (عليهاالسلام)
بانوى آسمانى‏ام...!

دل شكسته و خسته از كشاكش زندگى، چشمانم را به نور صبح مى‏گشايم... مى‏انديشم امروز را چگونه بياغازم؟ آيا امروزم به زيبايى اولين پرتو نور خورشيد خواهد بود؟ نمى‏دانم چون هر روز دو نيرو مرا در پنجه‏هاى محكم خويش مى‏فشارند و من... نمى‏دانم امروز به كدامين سو متمايل خواهم شد!
عشق، شور توانستن... و شراب ناب «اميد» را به من هديه مى‏كند. خستگى، ناتوانى و سستى از سويى ديگر مرا به خود دعوت مى‏كند و جام زهرآگين «يأس» را به من عرضه مى‏كند و من ميان اين دو نيرو، درمانده و مستأصلم و دست نجاتى را مى‏جويم كه مرا با خود همراه سازد.
به مقابل حرمت مى‏رسم؛ نگاهم به گنبد و بارگاهت كه مى‏افتد، حس غريبى مرا در برمى گيرد! مقابل درگاه حرمت مى‏ايستم و چون هميشه دست بر سينه مى‏نهم ؛ چشمانم را براى لحظاتى مى‏بندم و زمزمه مى‏كنم: «السلام عليكِ يا فاطمه المعصومة». چشمانم را مى‏گشايم... راستى امروز چقدر حرمت زيباتر شده؛ اين چراغ‏هاى الوان، اين پارچه‏هاى رنگى، اين دسته گل‏هاى زيبا... اما نه... تمام اين زيبايى‏ها در مقابل زيبايى معصوميت تو سر فرود مى‏آورند!
خويش را در مقابل ايوان آينه مى‏يابم؛ در حرمت! گاه به گاه پرده كنار مى‏رود و من ضريح منوّرت را مى‏بينم... .امروز، روز ميلاد توست و تو مرا به حرم خويش دعوت كرده‏اى تا عقده دل بگشايم... وه، كه چه ره توشه‏اى خواهد شد!
ابتدا وضو مى‏سازم و آن گاه قدم به صحن و سرايت مى‏نهم. قطعاً اين من نيستم كه اين گونه به دنبال تو مى‏آيم... اين عنايت توست كه مرا به بارگاه معصوميت تو كشانده است ... گوشه اين در ورودى، اين گوشه دنج براى من كافى است تا راز دل به تو بسپارم. زيارت نامه‏ات را به دست مى‏گيرم. نگاهى به ضريحت مى‏اندازم و ترانه عشق آغاز مى‏شود. راستى چه غريب است شروع زيارت نامه‏ات، ذكر تو با ذكر مادر و هر دو فاطمه نام!
بانوى من... عشق را برايم تفسير مى‏كنى، و تاريخ در دلم ورق مى‏خورد. آن گاه كه به ديدار برادر مى‏شتابى و رضاى الهى را مى‏طلبى. تو آمده بودى تا ساكن كوى دوست گردى و آن گاه كه به اين نقطه خدايى مى‏رسى كه وعده داده بودند، مى‏مانى! از همان ابتدا خواسته‏اند كه تو بمانى و اين خاك، تو را در آغوش خويش بپذيرد و خدايى شود از رنگ خدايى و با جلوه خدايى! و تو قبل از آنكه شهد وصل ديدار برادر را بچشى، شهد «وصل» دوست را مى‏چشى و «رضاى» خويش و «رضا» را در «رضاى» دوست مى‏يابى!
از جا برمى‏خيزم به سمت ضريحت مى‏آيم. دست در پنجره‏هاى ضريحت حلقه مى‏كنم؛ اين پيمان عشق است! و من كلمه‏اى نمى‏يابم كه ترجمان احساسم باشد! و چه چيز گوياتر و بهتر از زبان نگاه، آن گاه كه كلمات در حقارت خويش گم مى‏شوند.
بانوى من... محرم رازهاى دلم! دل ديوانه‏ام را در كمند عشقت اسير كردى و اين دل ديوانه از شوق عشق جاودانى‏ات آنچنان بى‏قرارى مى‏كند كه صبر و طاقتم را از كف ربوده است! آخر تو خود بگو چگونه مى‏توان عشق را پنهان كرد، آنجا كه كلامم عطر وجود تو را دارد.
راستى چه روزى است امروز و چه ره توشه‏اى!... اين همه مدت با من بودى و من بى تو... تو در درون من و من خالى از تو... تو همراه و همراز من و من غافل از همراهى‏ات و امروز... روز ميلادت مرا به خانه ات دعوت مى‏كنى، به پاى ضريحت مى‏كشانى، نگاه آسمانى‏ات را هديه‏ام مى‏كنى و من سفره دل برايت پهن مى‏كنم، از شور و شوق‏ها... از خستگى‏ها و دل آزردگى‏ها... مرا به خود مى‏خوانى و به خود رها مى‏كنى ؛ آشيانه‏ام را كنار آشيانه‏ات برپا مى‏كنى و برفراز قلب ويران شده‏ام تخت پادشاهى مى‏زنى تا «رضاى» دوست را به من بياموزى و شهد وصل دوست را در كام جانم جارى سازى!
چگونه از اين قطعه بهشتى دل بركنم؟ چگونه تو را بگذارم و بروم؟ اما نه... تو هميشه با منى و در منى! من جسم فرتوت خويش مى‏برم و روح تازه شده خويش مى‏نهم.
و من هر روز به اين جمله مى‏انديشم: «يا فاطمة اشفعى لنا فى الجنّه». و با خود مى‏گويم: «شفاعت در جنّت»، چه مقامى و چه جايگاهى از آن توست و من غافل و... درمانده...؟
مرا درياب بانوى آسمانى‏ام!

زهرا رضائيان
قم