جارى آيينهها
نامههايى براى همسايههمسايه عزيز! سلام گرم مرا پذيرا باش. باور كن حال و حوصله - و به قول قديمىها - دل و دماغ هيچ كارى را ندارم. اصلاً دلم مىخواهد سرم را بگذارم زمين و مثل بچه آدم بروم يك گوشه دنج، چندين و چند هزار سال راحت بخوابم. اينهم شد زندگى؟!
اين را گفتم تا بدانى كه نقد و نظرم - يا هر اسمى كه تو رويش مىگذارى - در مورد اشعار ارسالى از روى شكم سيرى نوشته نشده است. اگر بد خط است، اگر كج و كوله و بى سروته به چشم مىآيد، بايد بر من ببخشايى - چه كند بينوا ندارد بيش - بارى، همسايه عزيز! در عالم شاعرى هم باز ما با مسأله فقر و غنا روبه رو هستيم. اگر بپذيريم كه شعر يكى از وجوه زندگى بشر است، لابد همه مسائلى كه در حوزه زندگى فردى و اجتماعى مىتواند ديده شود، در حوزه شعر هم ديده خواهد شد، به شرط آنكه چشم عبرت بين و نكته يابى به آن نگاه كند. در طول تاريخ، برخى از شعرا از روى شكم سيرى شعر گفتهاند و برخى با شكم سير گفتهاند. همانطور كه بعضىها از روى گرسنگى شعر گفتهاند و بعضىها با گرسنگى شعر گفتهاند. لابد مىخواهى براى هر كدام نمونه يا نمونههايى را معرفى كنم. كارى ندارد. در ديوان شاعران قديم و جديد چرخى بزن تا مصاديق بارز و آشكار اين چهارگونه شعر را پيدا كنى. البته گاهى در كارنامه فرهنگى يا شعرى يك شاعر مىتوان يك نوع يا دو نوع و يا اصلاً هر چهار نوع شعر گفته شده را ديد. امّا خودمانيمها... كداميك از انواع چهارگانه فوق را بيشتر مىپسنديم؟! و براى كدام نوعش تره هم خرد نمىكنيم؟! به گمان من نوع دوّم يعنى شعرى كه شاعر با فراغت خاطر سروده و نوع چهارم يعنى شعرى كه با درد و داغ سروده - اگر شعر به ما هو شعر باشد - ماندگار مىشود؛ زيرا در اوّلى هنر براى هنر تجلّى مىكند و در دوّمى هنر براى وظيفه. امّا آن دو نوع ديگر يعنى شعرى كه از روى شكم سيرى يا گرسنه طبعى سروده شده است، اگر هم مورد پسند عموم واقع شود، تاريخ مصرف دارد و بعد از چندى به فراموشى سپرده خواهد شد؛ مانند تمام مدايح كاذب يا اشعار سياسى دورههاى خاصى از تاريخ يك قوم و ملّت.
شعرهاى اميرمعزى نماينده نوع دوّم است، و شعرهاى فتحعلى خان صباى كاشانى نماينده نوع اوّل. همانطور كه شعرهاى مسعود سعد سلمان نماينده نوع چهارم است، و شعرهاى... بگذار بگذريم.
مىگويند كه معلمى سر كلاس از دانش آموزش پرسيد: پسر جان، نادرشاه در هند چه كرد؟
شاگرد بلافاصله گفت: آقا... پشت سر مرده حرف زدن كراهت دارد!
آنچه مهم است اينكه هنوز بعد از حدود ده قرن، وقتى شعر كسايى مروزى را مىخوانى كه:
فهم كن گر مؤمنى فضل اميرالمؤمنين
ركن ايمان، شير يزدان، مرتضاى پاكدين
بند بندت از تاب و تپش، به ذروه عشق و غيرت مىرسد، امّا هيچكس حاضر نيست ديوان فتحعلى خان صبا و امثال او را كه براى متكاى فتحعلى شاه تا سُم اسب او شعر سروده، بخواند. چه مىگويم؟! هنوز بسيارى از دوبيتىهاى بابا طاهر ورد زبان پير و جوان ماست، امّا از ديوان قطور «مجير بيلقانى» حتى يك بيت هم در ذهن و زبان كسى نيست. مىخواهم بگويم: اگر شاعران جوان ما مىخواهند شعر بگويند، لااقل با همان زبانى شعر بگويند كه حافظ و باباطاهر گفتهاند، نه اينكه در قرن پانزدهم، به زبان قرن 5 و 6 آن هم زبان شعر مثلاً طالب آملى شعر بگويند. از سوى ديگر قرار نيست كه براى شعر گفتن فقط وزن و قافيه و رديف را حفظ كنيم و بس... بايد به هزار نكته باريكتر از موى شعر و شاعرى نيز توجه داشت. اگر مىبينيم كه شعر عارفانه حافظ دلنشين عام و خاص مىگردد، بايد به اين مهم رسيد كه حافظ بزرگ، عرفان را نه تنها خوب مىشناخته و از چم و خم آن راه صعب و شيرافكن كاملاً مطلع بوده است، بلكه خودش نيز باطناً عارف بزرگى است.
همانطور كه اگر نظامى داستانهاى عاشقانه حِكمى مىسرايد كه حدود ده قرن مىپايد، به خوبى با عوالم انسانشناسى و حكمت آشنا بوده است. بهر حال، براى اينكه نگويى چشم را بستهام و توى هوا هر چه مىخواهد دل تنگم مىگويد، به اين غزلواره «هاجر امانى ماچيانى» نگاه كن. او مىگويد: هزاران گل بخندد، نوبهار آيد
مىبينى چه مصراع سليس و زيبايى است. منتظر هستى كه مصراع دوّم هم همينطور روان و ساده و دلنشين باشد. او مىگويد: هزاران ابر گريد، لاله زار آيد
مىبينى كه اين مصراع به لطافت مصراع اول نيست، امّا بد هم نيست. روى هم رفته بيت و مطلع زيبايى را تحويل مخاطب داده است. امّا بيت دوّم را چه بايد كرد؟! او مىگويد:
ولى از نرگس مست نگار من
زمين چون روضه پر نقش و نگار آيد مىدانم كه در بيت اول «خنده» و «گريه» را براساس صنعت «تضاد» يا «طباق» به كار برده است. امّا در بيت دوّم چه تناسبى ميان «نرگس مست نگار» و «بهارى شدن زمين» وجود دارد؟! لطفاً بيت دوّم را دوباره بخوان. معنى شعر مىشود: «امّا به خاطر چشم دلبر من، زمين مانند باغ پر از نقش و نگار مىشود.»!!
آيا اين تصوير منطقى است؟! آيا ميان دو مصراع تنافر معنوى وجود ندارد؟!
آرى، اگر مىگفت: «با آمدن دلبر من - يعنى امام عصر (عليهالسلام) - زمين پر از نقش و نگار مىشود»، صورت و معنا با هم همخوانى پيدا مىكرد. امّا بيت سوم را بخوان:
چو خندان مىكند غنچه نگارينم
چمن خندان شود، گل بى بهار آيد مىخواهد بگويد: وقتى دلبر من لب چون غنچه خود را خندان مىكند، از خنده او چمن نيز خندان مىشود و گل بدون نياز به بهار پديدار مىگردد. امّا اين بيت را كه از شاعرى امروزى است، با بيتى از شاعر قرن پنجم يعنى امير معزى مقابله كن و خودت شهادت بده كه كلام و سخن كداميك روانتر و بى پيرايهتر و سادهتر است. امير معزى در مدح سلطان زمان خودش مىگويد:
هر روز كه خورشيد سر از كوه برآرد
از فتح و ظفر شاه جهان را خبر آرد و يا:
جان است مگر عدل تو يا نور لطيف است
كهاندر تن و در ديده حيات دگر آرد به گمان من شعر معزى از بيت اين خواهر عزيز دلنشينتر است؛ زيرا او در اين بيت، نزديك به زبان امروز ما سخن گفته و خانم امانى، در آن بيت، نزديك به زبانِ آن روز امير مغزى.
حالا به بيت چهارم نگاه كن:
صبا چون مشك تر گردد سحرگاهان
چو از كويش، نسيم جويبار آيد مىبينى، نسيم صبا كه از جنس هواست، مانند مشك تر مىشود (!!) چرا؟! چون از كوى دلبر، نسيم جويبار (!!) مىآيد. به راستى عيب اين بيت يا عيوب آن در چيست؟ او در شعر قدما خوانده است كه «هوا مشكبار» مىشود، امّا توجه نداشته است كه هيچ شاعرى نمىتواند بگويد: «هوا مانند مشك تر» مىشود تا از آن معطر شدن يا بودن هوا را اراده نمايد. گيرم «هوا مانند مشك» مىشود، درست باشد. ديگر چرا «مشك تر»!! بى ترديد واژه «تر» به معناى «آبدار»، در اين مصراع، حشو قبيح است. امّا قبيحتر از آن وقتى است كه «نسيم» را از «جويبار» طلب كنيم. اگر بگوييم نسيم از «كوهسار» مىوزد، منطقى است، امّا «نسيم جويبار» هرگز.
امّا در شعر يا بهتر بگويم در مثنوى «دلم نذر راه تو باد اى بهار» بيتهاى بسيار خوبى را مىتوان مشاهده كرد. از جمله:
بيا اى كه آيينه در دست توست
تمام غزلوارهها مست توست
بيا اى كه تفسير باران تويى
عبور خدا از بهاران تويى
امّا در اين مثنوى هم چند ايراد ديده مىشود. مثلاً در اين بيت:
هلا روز و شب فانى چشم تو
قسم بر غزلخوانى چشم تو
آوردن «هلا» علامت ندا به شكل رايج در شعر قدما در متن شعرى كه زبان امروز را دارد، به گمان من پسنديده نيست، و شبيه است به اين كه شاعر در اين روزگار از پيشوند «همى» به جاى «مى» استفاده كند. از اين موضوع كه بگذريم، مصراع دوّم مىگويد: «قسم بر غزلخوانى چشم تو»، خوب، الباقى يا خبر اين مصراع كجاست؟ قسم بر غزلخوانى چشم تو كه... . مىبينيد كه قبل و بعد اين مصراع هيچ وجهى براى قسم وجود ندارد. مثل اين است كه «سعيده خليلنژاد» مصراع اول را سروده و بعد كل مصراع دوّم را براى حفظ وزن و ادامه آهنگ مصراع اول آورده است . نيز در بيت: «خدايا بگو با من آيينه كو؟/ صداى نفسهاى بى كينه كو؟» باز ارتباطى ميان دو مصراع نيست. لازم است ذكر كنم كه در ادب امروز، از واژه آينه به معناى تاريخ و زمان استفاده مىشود. مثلاً استاد شفيعى كدكنى مىگويد:
در آينه دوباره نمايان شد
با عطر گيسوانش در باد
باز آن سرود سرخ «اناالحق»
ورد زبان اوست.
و يا وقتى خود اين شاعر در بيتهاى قبل مىگويد: «بيا اى كه آيينه در دست توست» لابد به همين معناى زمان و تاريخ توجه داشته است وگرنه اگر آينه را به معناى ظاهر يعنى خود آينه بگيريم، در دست داشتن آينه فضيلتى براى محبوب محسوب نمىشود. و در بيت:
ببين مثل باران پاييزىام / پر از مثنوىهاى بىچيزىام.
مثنوى بى چيز چه معنايى مىدهد؟ به گمان من هيچ! شاعر خواسته است تضاد ميان پُر و خالى را نشان بدهد، امّا به خطا رفته است.
همسايه عزيز! مىدانم از روده درازى من خسته شدهاى. خدا بدادت رسيد كه بچهها از اطاق ديگر مرا به خوردن شام مىخوانند و گر نه «اين رشته سر دراز دارد».
باقى بقاى تو - همسايه
«كوچه»
كوچه را نگاه مىكنم
باد در ميان كوچه مىدود
چرخ مىزند
گردباد مىشود
كودكى كنار كوچه ايستاده است
دستهاى بيگناه خويش را
روى چشمها نهاده است
گريه مىكند.
***
كوچه را نگاه مىكنم
خردسالىام
پا به پاى باد رفته است
در ميان گردباد، گم شده
گريه مىكنم.
(سيد مصطفى موسوى گرمارودى)
در حرم خيال تو...
احمد عزيزى
آمدهام به شهر قم رو به تو آستان كنم
بهر تو يار نازنين روى به آسمان كنم
نقد جوانى ار رود در ره سرمه تو چيست
حيرت مژه توام بر قد خود كمان كنم
در حرم خيال تو همچو كبوتر آمدم
جز خط و خال و دانه ات رو به چه آشيان كنم
بر لب آستان تو لعل اگر نهادهام
خواستم اى عزيز دل لعل تو امتحان كنم
تا بروم به باغ تو وز بر چلچراغ تو
گريه چون ستاره از ديده كهكشان كنم
جام شراب من تويى، باده ناب من تويى
لب لباب من تويى شرح تو چون بيان كنم
شرم بود زنام من گر به بهار آرزو
بى قد همچو سرو تو روى به بوستان كنم
آمدهام به بوستان تا بر جمع دوستان
خط تو در نظر برم خال تو در نشان كنم
آينهاى ز حيرتت بر من بى نشان بده
تا كه ز برق حيرتش پشت بر اين جهان كنم
احمد خسته از جگر خون ز چه مىخورى دگر
شرح فراق يار را به چه صفت بيان كنماتفاق ساده
حامد عسگرى
درست مثل غزل ساده اتفاق افتاد
دوشنبه بود، دم عصر، چندم خرداد؟
... آهان هفدهم سال شصت تنهايى
سه چهار هفته به كنكور بچهاش فرهاد
ميان گردى ليوان دوباره حلش كرد
و باز نوبت داروى مادرش را داد
سه ترم پيش، پدر مرد ترم سختى بود
رياضى 3 و فيزيك و جبر را افتاد
و حال مادر او... نه خدا... زبانم لال
دوباره قصد سفر كرده است اى بيداد
و رفت مادر او، رفت مثل پروانه
به شب نشينى يك شمعِ آشنا در باد
درست مثل غزل ساده اتفاق افتاد:
دوشنبه بود... دم عصر... مادرى جان داد
«دلم نذر راه تو باد اى بهار»
چه خوش گفته اين قسمت از فال من
تمام بهار شما مال من
بيا اى كه آيينه در دست توست
تمام غزلوارهها مست توست
بيا جانم امشب فداى تو باد
همه آسمان زير پاى تو باد
دلم باز اگر ياد بلبل كند
غزل در غزل نالهام گل كند
تو تصوير آرامشى در خيال
تو مفهوم يك بارشى در خيال
بيا هديهات مىكنم چشمه را
كوير و بيابان لب تشنه را
بيا خانه پژمرد از اين انتظار
دلم نذر راه تو باد اى بهار
تو معناى ياسى، تو آيينهاى
چه صاف و چه صادق چه بى كينهاى
بيا ديگر از روز و شب خستهام
از اين خانه، از سوز و تب خستهام
«هلا روز و شب فانى چشم تو
قسم بر غزلخوانى چشم تو»
بيا اى سكوتىترين نالهها
بيا شاهد مرگ آلالهها
بيا اى كه تفسير باران تويى
عبور خدا از بهاران تويى
خدايا! بگو با من آيينه كو؟
صداى نفسهاى بى كينه كو؟
بيا عطر روحانى پونهها
خدايىترين شعر بابونهها
بيا قطب قرآنى جان من
طلايىترين روح عرفان من
بيا كهربايىترين چشمهها
بيا موسم بارش تشنهها
ببين مثل باران پاييزىام
پر از مثنوىهاى بى چيزىام
به پايان بر اين انتظار بزرگ
بيا روح قرآن، بهار بزرگسعيده خليل نژاد
دامغان
نثار ساحت مقدس امام زمان (عج)نرگس مست
هزاران گل بخندد نوبهار آيد
هزاران ابر گريد لالهزار آيد
ولى از نرگس مست نگار من
زمين چون روضه، پر نقش و نگار آيد
چو خندان مىكند غنچه نگارينم
چمن خندان شود گل بى بهار آيد
صبا چون مشكتر گردد سحرگاهان
چو از كويش، نسيم جويبار آيد
اسير پيچش زلفش دل عالم
كمند انداز چون قصد شكار آيد
دل و جان بيقرار نرگس مستش
چو ماهم صبحدم مست و خمار آيدهاجر امانى ماچيانى
قم
نمازمن در انديشه يك آب زلالم اى دوست
من در انديشه پرواز كبوترهايم
و در اين باور پررمز و لطيف، جلوه سبز ترا مىبينم
و به پاس دل عشّاق به پا مىخيزم
من در انديشه تكبير گل نسترنم
چون دلم مىشكند
همچو آوار فرو مىريزم
و كمى بعد...
به پاس قدم عشق به پا مىخيزم
***
من در انديشه يك جرعه نابم اى دوست
من در انديشه تكرار نياز دل خود مىسوزم
چه كسى بود كه مىخواند مرا؟
تا به لطف سخنش سبز شوم
بايد امروز
به پاس غزل عشق
سخن تازه كنم.آزاده پيلافكند
خرمشهر